داستانهای کوتاه از شاهنامه فردوسی
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: داستانهای کوتاه از شاهنامه فردوسی

  1. Top | #1

    محل سکونت
    زیر آسمون پر ستاره ایران
    نوشته ها
    7,307
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    5.29
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    86,838
    سپاس ها
    24,180
    سپاس شده 18,040 در 9,003 پست
    داریک
    0
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (1) داستانهای کوتاه از شاهنامه فردوسی

    رفتن رستم به ديدن لشکر سهراب و کشتن زنده رزم

    رستم به کاوس گفت : «اگر اجازه دهی با لباس مبدل بدون کلاه و کمر به لشکر توران بروم و ببینم که این نو جهاندار کیست ؟»
    کاوس گفت : «این کار فقط از تو بر می آید، یزدان نگهدارت.»

    جهان پهلوان جامه ای مانند تورانیان پوشیده و پنهانی تا کنار اردوی تورانیان رفت. صدای تورانیان را که می گذشتند و یا در دژ سپید بودند خوب می شنید. پس خدا را یاد کرد و با دلیری به درون دژ رفت. تمام پهلوانان و سران لشکر توران را نگاه کرد. کم کم پیش رفت تا به چادر سهراب رسید، دید پهلوانی بر تخت نشسته بر یک دست او زنده رزم و در دست دیگر هومان قرار گرفته اند. بارمان نیز به کرسی در کنار هومان قرار گرفته بود.
    رستم، سهراب را به دلیری پسندید. دو بازو به بزرگی ران اسب و با هیبتی چون شیر، چهره چون خون و سد دلیر گردش ایستاده بودند. جوان و سرافراز چون نره شیر، رستم دورتر از چادر ایستاده بود که زنده رزم از چادر بیرون رفت ودر تاریکی چشمش به رستم افتاد به هیکل او نگاه کرد دانست در لشکر توران چنین سپاهی وجود ندارد این بود که به تندی پرسید : «که هستی ؟ سوی روشنایی بیا تا روی تو را ببینم». تهمتن پیش رفت مشتی بر گردن زنده رزم زد که جان از بدنش پرواز کرد.
    آن زمان که سهراب آهنگ جنگ ایرانیان کرد، ژنده رزم را همراه آورد. زیرا او نیز فرزند شاه سمنگان بود. تهمینه نیز با آمدن ژنده رزم موافقت کرد زیرا او رستم را در بزم دیده بود و می شناخت. تهمینه به ژنده رزم گفت : «تو را همراه سهراب می فرستم تا چون به ایران رسد و کار جنگ بالا بگیرد پدرش را به او نشان دهی» اما چون سرنوشت نوعی دیگر رقم زده بود ژنده رزم به دست رستم کشته شد. سهراب ساعتی انتظار کشید اما ژنده رزم باز نگشت. سهراب کس فرستاد دنبال ژنده رزم بگردند. یکی از کسان ژنده رزم را که جان از تنش بیرون رفته بود بر خاک پیدا کرد. نزد سهراب برگشت و داستان را گفت.
    سهراب از جا بلند شد همراه با تمام کسان با شمع افروخته به دیدن ژنده رزم آمد که او را مرده یافت. سهراب شگفت زده شد، پهلوانان را خواست گفت : «امشب نباید خفت زیرا گرگی در میان ما آمده، امشب را بیدار باشید، باشد که فردا کین ژنده رزم را از ایشان بخواهم».
    رستم دژ را خوب تماشا کرد سرداران را شناخت و از همان راه که آمده بود بازگشت. چون به سپاه رسید، گیو پاسدار بود چون سایه رستم را دید با تیغ کشیده بر سر او فریاد زد : «کیستی؟» رستم از صدایش شناخت که گیو است و خود را آشکار کرد. گیو چون صدای رستم را شنید پیاده شد و به رستم گفت : «ای پهلوان ! در این تیره شب کجا بودی؟» رستم آنچه کرده بود گفت.
    گیو بر او آفرین کرد و با رستم نزد کاوس رفت و کاوس پرسید : «چه کردی؟» رستم گفت : «گمان نکنم سهراب از تورانیان باشد از ایران و توران به هیچکس مانند نیست. تا آنجا که به یاد دارم، تو گوئی که سام سوار است و بس».
    آن شب گذشت. فردا صبح سهراب خفتان جنگ پوشید، ابزار جنگ بر گرفت با اسب بر بلندی بالا رفت، به جاییکه ایران سپه را بدید، و فرمان داد تا هجیر را بیاورند. هجیر را آوردند. سهراب گفت : «ای پهلوان ! هر چه می پرسم به من راست بگو، گرد دروغ مگرد. اگر راست بگوئی رهایت می کنم، اگر راست گفتی به تو گنج می دهم، نیکی می کنم، اما اگر دروغ و کژی پیش آوردی، همان بند و زندان بود جای تو».
    هجیر گفت : «هر چه بپرسی پاسخ خواهم داد مگر آنکه ندانم».
    سهراب گفت : «نشانه هایی از طوس، کاوس، گودرز، گستهم، گیو، بهرام و رستم می خواهم. نشان آنها را به من بده ! اینک نگاه کن آن سراپرده دیبای رنگارنگ با خیمه ها که سد ژنده پیل در برابرش بسته اند، با تختی از پیروزه، با آن درفش زرد خورشید پیکر که نشان ماه را بر سر خود دارد و در قلب سپاه زده شده، از آن کیست؟»
    هجیر گفت : «آن از کاوس کی است».
    سهراب پرسید : «در دست راست که سواران بسیار قرار دارند، آن سراپرده سپاه با خیمه های بی اندازه، با درفش پیل پیکر به که تعلق دارد ؟»
    هجیر پاسخ داد : «آن درفش پیل پیکر از آن طوس فرزند نوذر است که سپهدار سپاه می باشد».
    سهراب گفت : «آن سراپرده سرخ و آن درفش بنفش که نقش شیر دارد و سپاه بزرگی پشت آن قرار گرفته از آن کیست ؟»
    سهراب گفت : «آن پرده سرای سبز که بزرگان ایران برابرش ایستاده اند و در برابرش اختر کاویان را بر پای داشته اند و آن پهلوان که بر تخت نشسته با آن بدن و قدرت و نیرو و آن اسب که مانند آن را ندیده ام و هر زمان می خروشد کیست ؟ ببین درفش اژدها پیکر دارد که بر نوک آن شیری زرین نصب شده نام آن سوار دلیر چیست ؟»
    هجیر با خود فکر کرد اگر من نشان جهان پهلوان را به او بگویم باشد که به ناگاه بر او بتازد پس بهتر است نام رستم را از او پنهان کنم. هجیر سر بلند کرد و گفت : «شنیده ام از چین، نیکخواه و پهلوانی به تازگی نزد کاوس آمده است».
    سهراب گفت : «نام او چیست ؟» گفت : «بیاد ندارم».
    سهراب دوباره گفت : «پرسیدم نام آن چینی را بگو» هجیر گفت : «ای پهلوان من مدت ها در دژ بودم در همان زمان پهلوان چینی نزد کاوس رفته است».
    سهراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید، اما نشانی های صاحب درفش اژدها پیکر را از مادرش شنیده بود، آن را می دید ولی باور نمی کرد و می خواست آن سخن شیرین را از دهان هجیر بشنود، اما آنچه را که نخست بر پیشانیش نوشته بودند جز آن بود.


    قضا چون ز گردون فرو ریخت بر

    همه زیرکان گور کردند و کر


    سهراب پرچم سرداران دیگر را به هجیر نشان داد و نام صاحب آن را پرسید، درفش گرگ پیکر را نشان داد و گفت : «آن پرچم از کدام سردار است ؟»
    هجیر گفت : «آن سراپرده ی گیو است، بزرگترین فرزند گودرز و داماد رستم».
    سهراب گفت : «پر چمی سپید می بینم با نیزه داران فراوان، دستگاهی عظیم دارد، او کیست ؟»
    هجیر پاسخ داد : «آن سراپرده به فریبرز فرزند کاوس متعلق است».
    سهراب تمام پرچم ها را نشان داد و از هجیر صاحب آن را پرسید و سهراب هر لحظه می کوشید تا هجیر را متوجه محلی نماید که تصور کرده بود رستم در آنجا است. هجیر گفت : «هر چه دانستم به تو راست گفتم و نام آن چینی را نمی دانم اگر نه می گفتم».
    سهراب گفت : «ای هجیر از رستم سخنی نگفتی. مگر رستم بزرگ لشکر و نگهبان کشور نیست. چگونه جهان پهلوان در میان سپاه پنهان باقی مانده، چگونه در جنگی که کاوس خود آمده رستم نیست ؟»
    هجیر گفت : «اکنون هنگام بهار است و گشت در گلستان. شاید به زابلستان رفته باشد تا بهار را در آنجا بگذراند».
    سهراب گفت : «این افسانه است رستم عاشق جنگ است، باور کنم که در چنین جنگی هوس گلستان کرده است. پیر و جوان بر این سخن تو می خندند. ای هجیر من صادقانه با تو سخن می گویم. اگر رستم را به من نشان دهی، تو را بی نیازی دهم در جهان، اما اگر آن را از من پنهان کنی سرت را از تن جدا خواهم کرد».
    هجیر گفت : «در این جنگ کسی هماورد رستم نیست که بخواهد در زابلستان به جنگ او بیاید».
    سهراب گفت : «ای هجیر! سپه بخت گودرز کشوادگان، که چون تو کسی را باید پسر بخواند، تو آنچنان از رستم ترسیده ای که گزاف می گوئی». هجیر با خود اندیشه کرد اگر من نشان رستم را به این تورانی بگویم فقط در لشکر او را جستجو خواهد کرد و امکان دارد، شود کشته رستم بچنگال او، و چون رستم کشته شود چه کسی از کاوس و ایران شهر دفاع خواهد کرد. فرض کنیم که این تورانی مرا بکشد اتفاقی در جهان نمی افتد، پدرم گودرز هشتاد پسر گزیده تر از من دارد؛ گیو، بهرام، رهام، شیدوش، پس از مرگ من مهربانی کنند؛ زدشمن بکین جان ستانی کنند.

    چنین دارم از موبد پاک باد

    نباشد چو ایران تن من مباد


    هجیر به سهراب گفت : «این چه آشفتن است» همه با من از رستمت گفتن است
    چه کینه ای با رستم داری و چه چیز بیهوده از من می خواهی، که آگاهی آن نباشد برم، حال می خواهی سر مرا ببری تو که برای خون ریختن بهانه نمی خواهی هر چه خواهی بکن اما بدان تو رستم را نخواهی شکست چون آسان به دست تو نخواهد آمد. به فکر جنگ با رستم مباش زیرا اگر روبرو شوی زنده نخواهی برگشت. سهراب سخنان درشت هجیر را شنید، پاسخی نداد اما پشت دستی بر او زد و بر خاک انداختش.
    سهراب چون از بلندی پائین آمد مدتی اندیشه کرد، عاقبت کمر بجنگ بست، بر اسب نشست و به میدان رفت و تا قلب سپاه کاوس تاخت. چون به چادر نزدیک شد، رمیدند از وی سران دلیر، هیچکس از نامداران کاوس به جنگ او نیامدند. سهراب نعره زد و به کاوس گفت : «چه بیهوده نام کاوس کی بر خود نهادی !»


    گر این نیزه در مشت پنهان کنم

    سپاه تو را جمله بیجان کنم


    در آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم :

    کز ایران نمانم یکی نامدار

    کنم زنده کاوس را بدار


    پهلوانان تو کجا هستند، گیو، گودرز، طوس، فریبرز فرزندان تو چرا به میدان نمی آیند. رستم کجاست چرا از میدان من گریخته است. اکنون بیایند و در میدان مردی کنند.
    در برابر نعره های او هیچکس پاسخی به سهراب نداد. سهراب هی بر اسب زد و خود را به چادر کاوس رسانید از اسب خم شد و هفتاد میخ از چادر کاوس را از زمین بر کند. چنانکه نیمی از سراپرده بر هم فرو ریخت.
    کاوس فریاد زد ای نامداران، یکی نزد رستم برد آگهی، و بگوئید این تورانی همه جا را بهم ریخته است کسی را نداریم که در نبرد با او برابری کند. طوس خود را نزد رستم رسانید آنچه را کاوس گفته بود و خود دیده بود بیان کرد.
    رستم گفت : «ای طوس ! هر یک از کیان که مرا می خواستند گاهی برای شادمانی و بزم بود و گاهی برای رزم. اما کاوس فقط مرا برای رزم می خواند و بفرمود تا رخش را زین کنند، رستم از خیمه به دشت نگاه کرد، گیو را دید که می گذشت و به گرگین گفت شتاب کن و همه می گفتند باید زود جلوی این تورانی را بگیرید.
    رستم که از درون چادر آن سخن را می شنید در دل گفت : «این همه تلاش برای جنگ با یک تن افسانه است» و خود، بزد دست و پوشید ببر بیان، رستم بر رخش نشست و روانه خیمه کاوس شد. زواره پهلوان در راه به او رسید و گفت از اینجا جلوتر مرو زیرا کاوس چون سهراب را دید فرمان داد که درفش او را برداشته و از میدان بیرون برند و خود نیز چنان کرد.
    رستم پا بر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت. سهراب کف بر کف زد و به رستم گفت : «ما دو پهلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ با هم نبرد کنیم. اکنون ای پهلوان تو پیر شده ای عمر زیاد بر تو ستم کرده میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من را هم نداری».
    رستم چون سخنان سهراب را شنید، بدو گفت نرم ! جوانمرد ! نرم آرام باش :


    به پیری بسی دیدم آوردگاه

    بسی دیو بر دست من شد تباه


    لحظه ای درنگ کن تا مرا در جنگ ببینی. این دریا و کوه جنگ مرا فراوان دیده است، چه کردم ؟ ستاره گواه من است، ای مرد ! دلم به تو می سوزد بر تو رحمت دارم نمی خواهم که جان تو را من گرفته باشم. نمی دانم تو به تورانیان نمی مانی در ایران نیز چون تو ندیده ام».
    این سخنان رستم دل سهراب را لرزانید، گفت : «ای پهلوانان ! سخنی می پرسم، راست بگو، نژاد تو از کیست ؟ بگو و مرا شادمان کن، من ایدون گمانم که تو رستمی، تو فرزند دستانی این را به من بگو و راست بگو تا دل من شاد شود».
    چنین داد پاسخ که رستم نیم، تو اشتباه می کنی، چه او پهلوان است و من کهترم. امید سهراب به پاسخ رستم از دست رفت. روز روشن در نظر تیره شد و نیزه بردست میان میدان رفت. سهراب، نشانی و گفته های مادر را که با این پهلوان تطبیق می کرد، رستم بود و از سخنان او در میدان در شگفت. هر یک از دو پهلوان نیزه کوتاهی به جنگ آورده و بر یکدیگر تاختند. نیزه ها شکست و فرو ریخت. دست به شمشیر هندی بردند آنقدر بر سپرها کوفتند که تیغ ریز ریز شد. عمود بر سر دست آوردند. همی کوفتند آن بر این، این بر آن، تا دسته عمود خم شد زره هایشان از هم گسیخت، اسب ها از کار ماندند :


    تن پر عرق و دهان پر از خاک

    زبان گشته از تشنگی چاک چاک


    خسته و فرسوده آنگاه هر یک از دیگری دور شدند.

    جهانا شگفتی زکردارتست

    شکسته هم از تو هم از تو درست

    از این دو یکی را نجنبید مهر

    خرد دور شد هیچ ننمود چهر


    ستوران فرزند خود را در میان هزاران می شناسند، ماهی دریا و گور در دشت بچه خود را میشناسد، فقط رنج و آز است که نمی گذارد انسان دشمنی را ز فرزند باز شناسد.
    رستم با خود گفت : «این جنگ به آنجا رسید که مرا خوار شد. جنگ دیو سپید، و از مردانگی خودم در دل ناامید شدم جوانی کم سال مرا از روزگار سیر کرد و اینک دو لشکر بر من نظاره می کنند».
    دو پهلوان کمی استراحت کردند تا اسبشان آسوده شد.سپس :


    بزه بر نهادند هر دو گمان

    یکی سالخورده دگر نوجوان


    زره و خفتان هر دو دلاور چنان بود که اسلحه بر آن اثر نمی کرد. سهراب و رستم، بهم تیر باران نمودند سخت، اما هیچ یک را زیان نرسید. هر دو دست پیش برده دوال کمر یکدیگر را در سواری گرفتند. جهان پهلوان که کوه را از زمین می کند نتوانست سهراب را از خانه زین تکان دهد پس دست از کمر او برداشت.
    هر دو خسته شدند. سهراب دست بر گرز برد و گرز را بر شانه رستم کوبید درد در دل تهمتن پیچید اما از دلیری به روی خود نیاورد سهراب به خنده گفت :
    «ای سوار به زخم دلیران نئی پایدار، آن اسب که در زیر پای داری چون خری ایستاده است. دل من بر تو رحمت می آورد و اینک از خون تو خاک گل شود تاسف دارم. تو پیر شده ای کار جوانان به جوانان گذار».
    رستم کلامی جواب نداد اما از دلیری سهراب در شگفت بود، رستم هی بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نیز خود را به سپاه ایران زد. سهراب گروهی از سپاه ایران را بکشت. اما رستم چون به نزدیک سپاه توران رسید اندیشه کرد که کاوس در جنگ سهراب بی دفاع مانده است پس رخش را بر گردانید و به سپاه ایران بازگشت در میدان سپاه سهراب را دید چون شیری هر که را یافته دریده است.
    رستم چون سهراب را دید، خروشی چون شیر ژیان برکشید، و گفت : «ای تورانی خونخواره مرد ! از ایران سپه جنگ با تو که کرد، مگر من با تو نمی جنگیدم چرا چون گرگ برایشان حمله بردی ؟»
    سهراب گفت : «سپاه توران هم بی گناهند، هم دور از جنگ، تو اول بسوی ایشان رفتی».
    رستم گفت : «اینک باز گردیم فردا هنگام دمیدن آفتاب سر بر کشتی خواهیم نهاد و ببینیم تا بر که گزید سپاه».
    هوا کم کم به تیرگی گرائید دو پهلوان به لشگرگاه خود بازگشتند. سهراب نزد هومان رفت آنچه شده بود گفت و افزود که فقط آن پهلوان هم زور من بود گمان ندارم در جهان دیگر چون او آمده باشد :


    یکی پیر مرد است برسان شیر

    دو بازویش چون ران پیل

    اگر بخواهم از کارهای او بگویم بیش از شمارش است.
    هومان گفت : «قرار بود هیچیک از سپاه از جای خود حرکت نکند نیمه روز گذشته بود که مردی به تنهائی به این لشکر روی نهاد. گفتیم تازه از خفتن بیدار شده که یک تنه به جنگ آمده به میان ما رسید او بدون جنگ بازگشت».
    سهراب پرسید : «از سپاه ما کسی را نکشت ؟»
    گفتند : «نه». سهراب گفت : «اما من از ایرانیان بسی کشتم. فردا به نام خدای جهان آفرین کسی را از آن پهلوانان بر زمین نخواهم گذارد.اکنون گرسنه ام». به فرمان هومان سفره گستردند.
    اما بشنو از رستم، گیو نخستین کسی بود که جهان پهلوان را دید، رستم پرسید : «جنگ سهراب را چگونه دید ؟»
    گیو گفت : «چون آتشی میان لشکر افتاد در آن میان طوس را دید بر او حمله برد، گرگین خود را میان آورد دلیران فراوانی به سوی او رفتند اما همه زخمدار شدند. به گمانم جز جهان پهلوان دیگری تاب میدان را ندارد. اما همچنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد هیچ سواری حمله نبرد. سهراب توانست از قلب تا میمنه را برهم بریزد».
    رستم از سخنان گیو غمگین شد و با او نزد زابلستان شوید، رسیدند چون نزد دستان شوید، با او از من سخن بگوئید، بگوئید زور تهمتن در آمد :


    ببین، چنین بود فرمان یزدان پاک

    و گردد به دست جوانی هلاک

    دل مادرم را از من خرسند کن و بگو آنچه به من رسید از سر نوشت خدائی بود، به مادرم بگو دل در غم من مبند و جاودان اندیشه مرگ مرا در دل خود نگاه مدار، چه هیچکس در جهان جاودان نمانده است و من نیز داد خود از گردن ستانیده ام چه بسیار دیو و شیر و پلنگ و نهنگ که در چنگ من به هنگام جنگ تبه شد، چه بسیار دژ و باره را که به ضرب گرز با خاک یکی کردم آنکس که پای بر اسب می آورد خود در مرگ را می کوبد.

    اگر سال گردد فزون از هزار

    همین است راه و همین است کار

    به جمشید بنگر یا طهمورث دیوبند، به گیتی چو ایشان نبد شهریار. سر انجام رفتند. زی، کردگار، گرشاسب، نریمان و سام هیچیک جواز ماندن ابدی نیافتند و رفتند. دنیا برایشان نیز قرار نگرفت و مرا نیز باید از این ره گذشت، هیچکس جاودان نخواهد ماند، چون این سخنان بگفت افزود، ای زواره به دستان بگوی که کاوس را فراموش نکرده و اگر جنگی پیش آید او را یاری کند. چون سخنان بدین جا رسید، شب از نیمه گذشت و تهمتن به
    خوابگاه رفت.


    چون خورشید درخشان پر بگسترد

    زاغ سیاه پران سر فرو برد

    تهمتن بپوشید ببر بیان

    نشست از بر اژدهای دمان

    و آماده رفتن به میدان شد.

    -- علت عاشـق ز علتــها جــداسـت
    -- عشــق
    ٬اسـطـرلاب اسرارخـداسـت
    -- عشــــق آن باشـد که حیـرانـت کنـــــد
    -- بـی نیـــاز از کفـــر و ایـمــــانـــت کنــــــــد





  2. کاربر روبرو از پست مفید bahar8 سپاس کرده است .


  3. Top | #2

    محل سکونت
    زیر آسمون پر ستاره ایران
    نوشته ها
    7,307
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    5.29
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    86,838
    سپاس ها
    24,180
    سپاس شده 18,040 در 9,003 پست
    داریک
    0
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه از شاهنامه فردوسی

    داستان سهراب و رستم

    ای فرزند ! داستانی است از گفته­ی آن دهقان پاک نژاد که دانای توس آن را جاودان نموده است.



    کنون رزم سهراب رانم درست

    از آن کین که با او پدر چون بجست

    یکی داستان است پر آب چشم

    دل نازک از رستم آید بخشم

    اگر مرگ داد است بی داد چیست

    ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

    ازاین رازجان تو آگاه نیست

    بدین پرده اندر تو را راه نیست


    چنین گفته­اند که روزی رستم از بامداد هوای شکار بر سرش زد با ترکشی پر از تیر بر رخش نشست و برای شکار سوی مرز توران روانه شد.
    چون نزدیک مرز رسید دشتی دید پر از گله­های گور دید؛ با شادی رخش را بسوی شکار پیش راند. تعدادی شکار را هدف گرفت و با تیر و کمان زد. چون گرسنه شد از شاخه­ی درختان و خار و خاشاک آتشی بزرگ برافروخت. چون آتشی آماده شد درختی را از جا کند گور نری را بر درخت زده و بر آن آتش نهاد. چون گور بریان شد آن را از هم بکند و بخورد. پس از آن سر چشمه­ی آب رفت، تشنگی خود را برطرف کرد و در گوشه­ای بخفت و رخش را نیز رها کرد تا بچرد.
    چون رستم به خواب رفت گروهی از سربازان توران از آن دشت گذشتند جای پای رخش را در دشت پیدا کردند به دنبالش رفتند و او را یافتند. سپس هر یک کمندی سر دست آورده و خواستند اسب را بگیرند. چون رخش چشمش به کمندها افتاد حمله آغاز کرد و با آن­ها جنگیده سر یک تورانی را با دندان از تن کند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور کرد و خلاصه سه تن از گروه کوچک کشته شدند، ولی عاقبت رخش گرفتار شد و آن­ها اسب را همراه خود به شهر برده و میان گله­ی مادیان­ها رها کردند تا آن­ها از رخش کره بیاورند.
    ساعتی گذشت، رستم از خواب بیدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت، اما اسب پیدا نشد. چون شهر سمنگان نزدیک بود به سوی سمنگان رفت. در راه طولانی، خسته شد و نمی­دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پیاده تا شهر برود. رستم زین رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه­ی راه شد.


    چنین است رسم سرای درشت

    گهی پشت به زین و گهی زین به پشت


    در راه، رستم به آنجا رسید که رخش جنگیده بود، رد پای اسب را دنبال کرد تا نزدیک شهر سمنگان رسید. به شاه و بزرگان خبر دادند که رستم پیاده به سوی شهر می­آید و رخش او در شکارگاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال کردند و گفتند در این شهر ما نیکخواه توایم هر چه داریم به فرمان توست. رستم گفت : «رخش در این دشت بدون لگام از من دور شد رد پای او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسیدم سپاس دارم اگر بفرمایی آن را پیدا کنند زیرا اگر رخشم نیاید پدید، سران را بسی سر بر خواهم برید.»
    شاه سمنگان گفت : «ای پهلوان ! تو مهمان من باش و تندی مکن، رخش رستم هرگز پنهان نمی­ماند او را می جوییم و نزد تو می­آوریم.»
    رستم خوشحال شد و به خانه­ی شاه سمنگان رفت.
    شاه سمنگان در کاخ خود رستم را جای داد. برایش بزم آراست و به هنگام خواب، در جایی که سزاوار او بود جای خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نیمی از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق می­گفت. لحظه­ای گذشت و رستم متوجه شد در ِخوابگاه نرم کردند باز.
    کنیزکی شمعی از عنبر بدست گرفته و به آرامی نزدیک بالین رستم آمد. به دنبال کنیزک دختری ماهروی چون خورشید تابان، دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند.
    رستم از صدای در بیدار شد و از دیدن آن دختر خیره ماند، نیم خیز شد، بپرسید از او گفت نام تو چیست، این نیمه شب در این تاریکی چه می­خواهی، چنین داد پاسخ که تهمینه­ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم هیچکس را قبول نکرده­ام، کسی از پرده بیرون ندیده مرا، نه هرگز کسی آوا شنیده مرا. مدت­هاست که افسانه­وار از هر کس داستان تو را شنیده­ام، می­دانم از دیو، شیر، پلنگ و نهنگ نمی­ترسی، شب تیره تنها به توران شوی، به تنهایی و یک نفری یک گور بریان را می­خوری، بس داستانه شنیدم زتو، بسی لب به دندان گزیدم ز تو چه بسیار نشانه­ها از تو می­دادند. از عظمت تو حیران می­شدم، امروز شنیدم که خداوند تو را به این شهر آورده است گفتم چگونه می­توانم پهلوان را به چشم ببینم این بود که شبانه همراه با این کنیزک به دیدار تو آمدم. رستم و تهمینه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمینه را از شاه سمنگان به همسری بخواهد و آرزو کرد. مگر کردگار، نشاند یکی کودکم در کنار. کودکی که چون رستم به مردی و زور شهره باشد و تهمینه افزود اگر سمنگان همه زیر پای آورم رخش تو را پیدا خواهم کرد.
    رستم دانست تهمینه دختری است با دانش و دیگر آنکه از رخش آگهی دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خویش خواند و تهمینه نیز خرامان بیامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت : «هم اکنون نزد شاه سمنگان برو تهمینه را از او برای همسری من بخواه.»
    موبد پیام رستم را رساند و شاه سمنگان، ز پیوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آیین و کیش خودشان آن دو پیمان همسری ببندند. سخن­ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.


    به بازوی رستم یک مهره بود

    که آن مهره اندر جهان شهره بود


    رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمینه داد. به او گفت اگر دختری به جهان آوردی این مهره را بر گیسوی او بیاویز، اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازویش ببند.
    چون آن شب گذشت و خورشید تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمینه بدرود کرد و پریچهر گریان از او گشت باز.
    شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد که رخش پیدا شده است، رستم نزد رخش آمد زین بر او نهاد و از آنجا سوی سیستان شد چون باد، از آنجا سوی زابلستان رفت و از آن داستان با کسی سخن نگفت.


    چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

    یکی کودک آمد چو تابنده ماه


    چند روزی گذشت تهمینه کودک را سهراب نام نهاد. چو یک ماه از عمرش گذشته بود، یک ساله بنظر می­آمد. سه ساله شد آرزوی میدان کرد، پنج ساله شد دل شیر مردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمین کسی یارای نبرد او را نداشت. در پی اسبان می­دوید، دم اسب را به مشت می­گرفت و نگهش می­داشت.
    روزی نزد مادر آمد و گستاخ پرسید پدر من کیست ؟ چون از پدرم می­پرسند چه بگویم ؟ اگر آن را از من پنهان کنی، نمانم تو را زنده اندر جهان.
    تهمینه چون سخنان فرزند را شنید بترسید، و به او گفت آرام باش، تو پسر رستم پیلتن، نوه­ی دستان، نبیره­ی سام از نژاد نیرم هستی.


    جهان آفرین تا جهان آفرید

    سواری چو رستم نیامد پدید


    سپس نامه­ای از رستم نزد سهراب آورد با سه یاقوت درخشان و سه بدره­ی زر و گفت پدرت این­ها را از ایران برای تو فرستاده است. این مهره­ها را نگاهدار، اما من نمی­خواهم تو به رستم نزدیک شوی زیرا تو را نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوری ندارد و دیگر اینکه افراسیاب هرگز نباید تو را بشناسد، زیرا که دشمن رستم است و اگر بداند تو فرزند کیستی از خشمش که به رستم دارد تو را تباه خواهد کرد.
    سهراب سر بلند کرد و گفت : «مادر چرا نام پدرم را از من نهان کردی ؟ اکنون که دانستم، سپاهی فراهم خواهم کرد و به ایران خواهم رفت، پهلوانان ایران را یک به یک بر کنار می­کنم کاووس را از تخت بر می­دارم و رستم را بر جای کاووس می­نشانم، آنگاه از ایران به توران می­تازم. تخت افراسیاب را می­گیرم و تو را بانوی ایران شهر می­کنم.


    چو رستم پدر باشد و من پسر

    به گیتی نماند یکی تاجور



    اینک باید نخست اسبی شایسته پیدا کنم، سپس آماده­ی نبرد شوم.
    تهمینه به چوپان گفت : «هر چه اسب هست بیاور، باشد که سهراب اسبی به دلخواه خود پیدا کند» و چوپان چنان کرد.
    اما هر اسب را که سهراب دست بر پشت آن می­نهاد شکم حیوان به زمین می­رسید. سهراب تمام اسب­ها را آزمایش کرد ولی هیچ­یک نیکو نبود. سر انجام کسی نزد سهراب آمد و گفت : «از نژاد رخش کره­ای دارم.» و این شد که سهراب بر آن اسب که از نژاد رخش بود دست یافت. زین بر آن نهاد و بر اسب نشست. چون به خانه رسید زمینه­ی جنگ با ایران را آغاز کرد. پیش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسایل سفرش را فراهم کند.
    شاه سمنگان هرگونه ابزار جنگ چنانکه شاهان داشتند به سهراب داد. به افراسیاب خبر رسید که نو جوانی در سمنگان کنون رزم کاووس جوید همی، به او گفتند از تهمینه و رستم سهراب به جهان آمده است افراسیاب نیز از دلاوران لشکر سپاهی گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشیر زن روانه­ی سمنگان کرد و به سپهدار لشکر گفت :
    «کوشش کن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگی بروید زیرا در پی شما من لشکری گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ایرانیان اقدام نماید. چون سپاه سهراب به ایران برسد بدون تردید رستم به جنگ آن­ها خواهد آمد، امیدوارم اکنون که رستم پیر شده است به دست سهراب کشته شود، آنوقت برای ما گرفتن ایران بدون رستم کاری ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم کشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت.»
    هومان و بارمان با سپاهیان نزد سهراب رفتند، هدیه­های افراسیاب را دادند و نامه­ی دلپسند افراسیاب را برای او خواندند، افراسیاب نوشته بود اگر تخت ایران به دست آوری، جهان آرام خواهد شد. از اینجا تا ایران راهی نیست سمنگان و توران و ایران یکی است. اینک سپاهی شایسته نزد تو می­فرستم سیسد هزار سپاهی نزد تو خواهد آمد با پهلوانانی چو هومان و بارمان، اکنون ایشان را فرستادم تا یک چند مهمان تو باشند اگر اراده بر جنگ کردی در کنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت :
    «نامه­ی شاه توران زمین را خواندی اینک چه اراده داری ؟»
    سهراب گفت : «اگر شما هم نمی­آمدید من خود به جنگ با ایرانیان می­رفتم.»
    پس سهراب بر اسب نشست و روی مرز ایران سپه را براند، هر آبادی که در راه بود سوزانیده و خراب کرد تا به دژ سپید رسید. ایرانیان به دژ سپید امید فراوان داشتند. نگهبان دژ «هجیر» دلاور و آن زمان «گستهم» کوچک ولی پهلوان بود، خواهرش نیز با تمام جوانی سوار و شمشیر زن کارآمدی شمرده می­شد.
    به هجیر خبر دادند سپاهی فراوان به گرد دژ رسیده است، هجیر جوشن پوشید بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره کرد. سپس بر اسب نشست و نزدیک لشکر سهراب رفت. هجیر غرید که : «پهلوان ِاین سپاه کیست ؟ پیش بیاید.»
    کسی نزد او نرفت.
    سهراب چون سخنان هجیر را شنید مانند شیری از لشکر بیرون تاخت و برابر هجیر قرار گرفت و گفت :
    «چرا تنها به جنگ آمدی، تو کیستی ؟ نام و نژاد تو چیست که زاینده را بر تو باید گریست ؟»
    هجیر گفت : «سخن کوتاه کن برای جنگ با تورانیان نیازی به سپاه ندارم، هجیر دلیر سپهبد منم، هم اکنون سرت را زتن برکنم.»
    سهراب خنده کنان نیزه بر نیزه­ی او انداخت. هجیر نیزه را بر کمر سهراب زد، سهراب نیزه از خود رد کرد، دست پیش برد و ز زین بر گرفتش به کردار باد، بزد بر زمینش چو یک لخته کوه، ز اسب اندر آمد نشست از برش، همی خواست از تن بریدن سرش.
    هجیر از سهراب زنهار خواست. سهراب رها کرد او را و زنهار داد، سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد. هومان شگفت زد شد که چگونه دلیری آن چنان را به آسانی گرفته است ؟
    به دژ آگهی رسید که هجیر گرفتار شد، خروش از مردم بر آمد.
    در آن دژ زنی بود مانند گردی سوار اهل جنگ و پهلوانی نامدار که «گـُردآفرید» خوانده می­شد. گردآفرید از گرفتاری هجیر ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشید و بی­درنگ آماده­ی نبرد شد، نهان کرد گیسو به زیر زره و فرود آمد از دژ بکردار شیر.
    کمر بسته بر اسب نشسته، گرز و کمان و شمشیر بر زین، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان یکی ویله کرد و گفت سالار این لشکر کیست ؟ لشکر توران پاسخی نداد سهراب پهلوانی دیگر را در میدان دید و با خود گفت شکاری دیگر پیدا شد.
    برخواست، خفتان پوشید، خود بر سر نهاد و اسب به میدان گرد آفرید تاخت. گرد آفرید کمان را به زه کرد و بر سهراب تیر باران گرفت.
    سهراب بر جای ماند، اما باران تیر امان نمی­داد پس سر و بدن را زیر سپر پنهان کرد و رو به گرد آفریدگار نهاد، چون سهراب نزدیک رسید، گرد آفرید کمان را بر بازو افکند و سر نیزه را سوی سهراب کرد، سهراب چرخشی کرد و نیزه را بر کمر گرد آفرید زد، چنانکه زره بر تن او یک به یک دریده شد، و با نیزه او را بر زین پیچاند. گرد آفرید تیغ از نیام کشید و بزد بر نیزه­ او و به دو نیم کرد، و خود سر اسب را به سوی دژ برگردانیده و هی بر تکاور زد.
    سهراب که خشمگین شده بود به دنبال او اسب تاخت تا به کنار گردآفرید رسید دست پیش برد و برداشت خود از سرش، بند موی گردآفرید از هم گسیخته و درخشان چو خورشید شد روی او.
    آن زمان بود که سهراب دانست مرد میدان او یک دختر است، با شگفتی گفت : «اینان چگونه­اند ؟ از ایران سپاه ، چنین دختر آید به آوردگاه.»


    زنانشان چنین اند، ایران سران

    چگونه اند گردان و جنگاوران



    سهراب کمند از زین گشاد و آن را سو گردآفرید انداخت و کمر را به بند درآورد و فریاد کرد از من رهایی مجوی، ای ماهرو تو چرا به جنگ آمده­ای، بیهوده تلاش مکن که رها نخواهی شد. گردآفرید صورت خود به تمامی آشکار کرد چه جز آن چاره نداشت و گفت : «ای پهلوان ! دو لشکر ما را نظاره می­کنند آن­ها شمشیر زدن و گرز کوفتن ما را دیده­اند اکنون که مرا با صورتی گشاده ببینند چه سخن­ها خواهند گفت که پهلوان از پس دختری در دشت نبرد برنیامد، هر چه بیشتر صبر کنی ننگ بیشتر خواهی برد بهتر است که آرام­تر پیش رویم دژ و لشکر را به فرمان تو می­دهم هر زمان که خواستی دژ را بگیر.»
    سهراب چون آن سخنان و صورت را دید ز دیدار او مبتلا شد دلش. پاسخ داد : «از این گفته دیگر باز مگرد.» گرد آفرید سر اسب را برگردانید و همراه با سهراب به سوی دژ رفت. کژدهم به درگاه دژ آمد و دختر را با آن خستگی نظاره کرد در دژ را گشادند و گردآفرید به درون رفت.
    مردم دژ همه از گرفتاری هجیر و آزار گردآفرید غمگین بودند. کژدهم همراه با بزرگان دژ نزد دختر آمد و گفت خدا را شکر که ننگی بر خاندان ما وارد نشد.
    گردآفرید خنده­ی فراوان کرد و بر باروی دژ بالا رفت سهراب را دید که هنوز بر پشت زین نشسته همانجا که بود ایستاده است. پس فریاد کرد : «ای پهلوان ! اکنون هم از کنار دژ و هم از سرزمین ایران باز گرد.» سهراب پاسخ داد : «به ماه و مهر سوگند که این باره با خاک پست آورم، تو را ای ستمگر به دست آورم، چون دژ را گشودم، از گفتار بیهوده­ات پشیمان خواهی شد. آن پیمان که با من کردی چه شد ؟»
    گرد آفرید خندید و گفت که : «تورانیان ز ایران نیابند جفت، بیهوده غمگین مشو من روزی تو نبودم. دانم که تو از توران نیستی زیرا فر بزرگی بر تو پیدا است و پهلوانی بزرگ هستی اما چو رستم بجنبد ز جای، شما با تهمتن ندارید پای، آن روز یکی از لشکر تو زنده نخواهند ماند و باید دید بر سر خود تو چه خواهد آمد. بهتر است این سخن را بشنوی و از توران روی بتابی.»
    سهراب چون سخنان آن دختر را شنید ننگ آمدش. در کنار دژ جایی بود که پایه­ی بارو بر آن قرار داشت، سهراب با خود به گفت امروز وقت گذشت. به هنگام شب دژ را علاج خواهم کرد. چون سهراب رفت، گژدهم به کاوس نامه نوشت و آنچه گذشته بود و داستان سهراب را یک به یک یاد کرده و افزود این دژ مدت زیادی مقاومت نخواهد کرد. نامه را مهر کرد و از راه مخفی دژ سواری را نزد کاووس فرستاد و خود نیز همراه با خانواده­ی خویش از همان راه بیرون شد.
    فردا که آفتاب دمید سپاهیان توران آماده­ی نبرد شدند، سهراب نیزه به دست گرفت. بر اسب نشست، با امید اسیر کردن تمامی مردم دژ به پای قلعه رفت هر چه نگاه کرد هیچکس بر بارو نبود فرمان داد در دژ را گشودند به درون رفتند اما شب هنگام کژدهم با سواران و دژداران و خاندانشان از آن راه که در زیر دژ بود بیرون رفته بودند. سهراب همه کس را که در دژ بود پیش خواند و از هر کس نشان گردآفرید را جست اما دریغ که او رفته بود.
    سهراب با هیچکس درباره­ی گردآفرید سخن نگفت. اما هومان از فراست دریافت که سهراب پریشانی دارد. اندیشه کرد که شاید دام کسی پایبند آمده است و، زلف بتی در کمند آمده است.
    روزها گذشت تا اینکه فرصتی یافت و پرسید چه شده است بزرگان پیشین چنین از باده­ی محبت مست نشده­اند که تو شدی، سد آهوی مشکین به کمند گرفتند اما بر یکی هم دل نبستند. حال بگو چه شده است ما از توران برای جنگ بیرون آمدیم سر مرز ایران را فتح کردیم این دژ را به آسانی گرفتیم اکنون وقت مکث نیست. تا اندیشه کنی کاووس، رستم، توس، گودرز، گیو، فرامرز، بهرام، گرگین و سدها پهلوان دیگر به این سو خواهند آمد و کار دشوار خواهد شد. تویی مرد میدان این سروران، چه کارت به عشق پری پیکران.
    تو کاری را که با افراسیاب پیمان کرده­ای به پایان برسان، زمانیکه جهان را گرفتی زیبایان همه تو را سجده خواهند کرد، اگر زر و زور داشته باشی همه گرد تو جمع خواهند شد، هومان آن قدر گفت تا سهراب بیدار شد و گفت ای سپهبد با تو پیمان نو کردم. سپس نامه به افراسیاب نوشت و پیروزی بر دژ را با گرفتن هجیر یک به یک یاد کرد.
    اما بشنو از کاووس، روزی در ایوانش نشسته بود که فرستاده­ی کژدهم اجازه خواست و نامه را تسلیم وی کرد. کاووس پهلوانان و بزرگان را دعوت کرد، نامه را برایشان خواندند. مشورت کردند و گفتند هماورد سهراب فقط رستم است. قرار شد که گیو به زابل رفته و رستم را روانه­ی جنگ نماید، کاووس نامه­ای پر ستایش به رستم نوشت و افزود پهلوانان نامه­ی کژدهم را خواندند و تصمیم گرفتند گیو نزد تو بیاید و چون نامه رسید اگر خفته زود برجه به پای، و گر خود بپایی زمانی مپای، چه تو فقط هماورد سهراب هستی.
    نامه را مهر کردند و گیو روانه­ی زابل شد. کاووس گفت اگر شب رسید فردایش باز گرد گیو نزدیک زابل رسیده بود که به رستم خبر دادند سواران چون باد به سوی تو می­آیند. تهمتن پیشباز کرد گیو به رستم رسیده پیاده شد رستم از ایران و کاووس پرسید، به ایوان رفتند گیو نامه را داد. رستم نامه را بخواند و با خنده گفت : «سواری مانند سام گرد پدید آید، از آزادگان شگفت نیست اما از تورانیان بسیار دور است، نمی­دانم این پهلوان نام آور کیست ؟ من از دختر شاه سمنگان یک پسر دارم ولی او هنوز کودک است. زر و گوهر فراوان به دست کسی برای مادر او فرستادم و حالش را پرسیدم. مادرش پیام داد که هنوز کودک است، هنوز آن نیاز دل و جان من، نه مرد مصافست و لشکر شکن، چون او بزرگ شود چنین پهلوانی خواهد بود. رستم و گیو به کاخ دستان رفتند و درباره­ی سهراب سخن گفتند. به رستم گفتند فرزند تو آن چنان نشده است که به رزم ایرانیان آمده هجیر را از پشت زین ربوده و دستش را به کمند ببندد. هر چه دلیر شده باشد هنوز کودک است. رستم دستور داد تا لشکر آماده­ی حرکت شود، گیو گفت : «ای جهان پهلوان ! می­دانی کاووس تند است و تیز مغز، اگر در زابل بمانیم کاووس خشمگین می­شود بخصوص که چند بار کاووس تاکید کرد که زود باز گردیم. چند روزی گذشت تا رستم گفت رخش را زین کردند، سواران زابل بر اسب نشستند و به سوی کاووس حرکت کردند. به کاووس خبر دادند که رستم می­رسد. کاووس به توس و گودرز دستور داد تا یک روز راه رستم را استقبال کنند. روز بعد رستم همراه با توس و گودرز و گیو به ایوان کاووس رسیدند. زمین بوسیدند. ستایش کردند اما کاووس آشفته نشسته و ابدا پاسخ نداد بر سر گیو بانگ زد و رو به رستم کرد و گفت : «تو که هستی که فرمان مرا سست می­کنی ؟ اگر شمشیر در دستم بود مانند ترنجی که پوست کنند، سرت را می­زدم. پس به توس گفت : «اکنون برو رستم و گیو را زنده بر دار کن و درباره­ی ایشان دیگر با من سخن مگو. گیو دلخسته شد و از اینکه رستم را سخن سخت گفته بودند تند شده بود. کاووس چین بر جبین انداخت پس از سخنان دیگر از جا بلند شد تا برود، توس از جا بلند شد دست رستم را گرفت تا از پیش کاووس بیرون روند. رستم گمان کرد که توس می­خواهد دستور کاووس را اجرا نماید. تهمتن دست زیر دست توس زد که بر زمین خورد و رستم از روی او بتندی گذشت و در برابر کاووس قرار گرفته گفت : «همه کارت از یکدیگر بدتر است، و شهریاری سزاوار تو نیست. چنین تاج سنگین که بر سر دون مغز قرار گرفته در دم اژدها شایسته­تر است تا سر تو. اما من، آن رستم زال نام آورم، که هرگز نزد شاهی چون تو سر خم نمی­کنم، مصر، چین، هاماوران، روم، سگسار، مازندران همه­ی بنده در پیش رخش منند و تو خود جانت را از من داری حال که دشمن آمده اگر می­توانی تو سهراب را زنده بردار کن، چون بخشم آیم شاه کاووس کیست، به توس می­گویی دست مرا بگیرد، توس کیست، گمان می­کنی از خشم تو باک دارم، نه چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک. من پیروزی خود را از خدا می­گیرم نه از لشکر، نه از پادشاه، من بنده­ی تو نیستم، من یکی بنده­ی آفریننده­ام. پهلوانان سال­ها قبل از تو مرا به شاهی برگزیدند و من، سوی تخت شاهی نکردم نگاه. اگر من آن را می­پذیرفتم امروز تو به اینجا نرسیده بودی اما سخنان تو سزای من بود، پاسخ آن نیکویی­ها باید چنین می­بود، اگر من کیقباد را از البرز کوه نمی­آوردم، تو هرگز کارت به اینجا نمی­کشید، اگر به مازندران نمی­رفتم، اگر دل و مغز دیو سپید را نمی­سوختم تو در اینجا ننشسته بودی. بعد رو به پهلوانان و بزرگان کرد و گفت : «شما هیچ یک مرد میدان سهراب نیستید جان خودتان را چاره کنید. از این پس مرا در ایران نخواهید دید، با خشم از ایوان بیرون شد بر رخش نشست و از پیش ایشان برفت.
    پهلوانان همه غمگین شدند و نزد گودرز رفته گفتند شکستن دل رستم سزاوار نیست. کاووس از تو حرف شنوی دارد اینک بیا، به نزد آن شاه دیوانه شو و سخن تازه بگو تا شاید به راهش آوری. پهلوانان گفتند شاه، ندارد دل نامداران نگاه، زمانیکه با رستم چنان کند با دیگران چه خواهد کرد ؟ در جنگ هاماوران چه پهلوانی­ها کرد و کاووس را به تخت بازگردانید، اگر دشمن در پیش نبود همه می­رفتیم. اکنون کسی را بفرستیم تا بلکه رستم باز گردد درست، گودرز نزد کاووس رفت و به کاووس گفت : «رستم چه کرده بود که امروز لشکر ایران را بی­پناه کردی، هاماوران فراموشش شد، دیوان مازندران را از یاد بردی که گفتی او را زنده بر دار کن ؟
    اینک او رفته و پهلوانی چون گرگ به ایران تاخته است، چه کسی با او خواهد جنگید، کژدهم او را دیده به من می­گوید آن روز هرگز مباد، که با او سواری کند رزم باد، کسی که پهلوانی چون رستم دارد باید کم خرد باشد تا دل او را بیازارد.
    کاوس چون سخن گودرز را شنید، از گفته­ها پشیمان شد و گفت : «ای پهلوان ! لب پیر با پند نیکوتر است. اکنون پیش رستم برو و تندی مرا از دل او بیرون کن و او را نزد من بیاور.»
    گودرز از ایوان کاووس بیرون رفت و همراه با او سران سپاه، پس رستم اندر گرفتند راه، رفتند و رفتند تا به رستم رسیدند. قصه­ها گفتند. گودرز گفت، تو دانی که کاووس را مغز نیست. به تندی سخن می­گوید، فریاد بزند و بگوید هم، آنکه پشیمان شود و حال اگر جوان پهلوان از کاووس آزرده است ایرانیان گناهی ندارند. تو شهر ایران را در برابر دشمن گذارده و رو پنهان می­کنی، کاووس از آن سخنان پشیمان شده است. باز گرد و سپاه را سرپرستی کن، جهان پهلوان گفت : «من از کاووس بی­نیازم، من او را از بند بیرون کشیدم. او مردی ابله است، در سرش دانش نیست، سرم سیر شد و دلم کرد بس، جز از پاک ایزد نترسم زکس.»
    چون رستم تمام سخن­های خود را گفت. گودرز لب به سخن گشود و راهی دیگر زد و گفت گروهی گمان می­کنند که جهان پهلوان از آن تورانی ترسیده است و می­گویند چون رستم از آن تورانی ترسیده برای دیگران جای درنگ نیست. گودرز گفت : «ای پهلوان ! چنین پشت بر شهر ایران مکن» و آنقدر در این زمینه حرف و مثال آورد که رستم در پاسخ بماند و گفت تو دانی که نگریزم از کارزار، ولیکن رفتار کاووس ما را سبک کرده است.
    گودرز رستم را وا داشت که به ایوان کاووس بازگردد چون رستم و گودرز به ایوان کاووس رسیدند، کاووس بلند شد از او پوزش خواست و گفت : «این تندی در گوهر و سرشت من است و چنانکه خدا در وجود من نهاده است می­روید و خود من نیز از آن در رنج هستم. خوب می­دانم که پشت لشکر ایران تو هستی همیشه به یاد تو هستم شاهی من داده­ی توست. خداوند مرا تاج و تخت داد و تورا تیغ و زور. می­دانی تو را برای چاره جستن خواستم و چون دیر رسیدی تند شدم و اگر تو را آزرده کردم پشیمانم خاکم در دهان باد.»
    رستم گفت : «تو کی هستی و ما همه کهتریم، اکنون آمده­ام تا هر چه را تو فرمان دهی انجام دهم.»
    پس کاووس فرمان داد جشنی آراستند که تا نیمه­های شب ادامه داشت. فردا صبح چون خورشید سر زد، کاووس به گیو و توس فرمان داد تا ببندند بر کوهه پیل کوس­ها و در پی آن سپاهیان منزل به منزل به سوی مرز توران حرکت کردند.
    چون به نزدیک سپاه توران رسیدند خروشی از دیدبانان سهراب بلند شد که اینک سپاه ایران آمد. سهراب بر بلندی رفت و آن سپاه را که کرانه نداشت به هومان نشان داد. هومان چون سپاه را دید به یاد آن زمان که ضرب دست ایرانیان را چشیده بود دلش پر بیم شد. سهراب گفت : «در این لشکر یک مرد جنگی به چشم نمی­خورد از سرداران خبری نیست.» سخن فراوان گفتند و هر دو به چادر خویش برگشتند و به خوردن نشستند.
    از آن سو سراپرده­ی کاووس را آراستند و اطراف آن آنقدر خیمه زدند که در کوه و دشت جایی باقی نماند. چون شب تیره شد، تهمتن نزد کاووس رفت.
    ویرایش توسط bahar8 : 11-25-2010 در ساعت 10:24 PM

    -- علت عاشـق ز علتــها جــداسـت
    -- عشــق
    ٬اسـطـرلاب اسرارخـداسـت
    -- عشــــق آن باشـد که حیـرانـت کنـــــد
    -- بـی نیـــاز از کفـــر و ایـمــــانـــت کنــــــــد





  4. کاربر روبرو از پست مفید bahar8 سپاس کرده است .


  5. Top | #3

    محل سکونت
    زیر آسمون پر ستاره ایران
    نوشته ها
    7,307
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    5.29
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    86,838
    سپاس ها
    24,180
    سپاس شده 18,040 در 9,003 پست
    داریک
    0
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    86,838 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه از شاهنامه فردوسی

    لشکر کشیدن افراسیاب به ایران تا گریختن او از رستم و بازگشت رستم

    کیکاووس پس از پیروزی بر دیوان مازندران در اندیشه­ی گشودن سرزمین­های دیگر افتاد.
    پس با لشکری فراوان به سوی توران و چین و مُکران حرکت کرد. سپاهیان او به هر جا که پای می­گذاشتند چون کسی را یارای جنگ با آنها نبود مهترانشان پیش می­آمدند و باج و ساو شاه را پذیرا می­شدند.

    مگر در بربرستان که در آنجا جنگ درگرفت و ایرانیان به سرداری «گودرز» در این جنگ پیروز شدند. آنگاه کاووس به مهمانی رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شکار شد، که خبر رسید تازیان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنکشی برداشته­اند. پس کاووس کشتی و زورق فراوان مهیا کرد و سپاه را از راه دریا به بربرستان برد که سپاهیان هر سه کشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگینی میان سپاه کاووس و آن گردنکشانان درگرفت که به پیروزی ایرانیان انجامید و سپهدار هاماوران نخستین کسی بود که به عذر خواهی پیش آمد و پذیرای باج و خراج گردید، هدایای بی­شماری تقدیم کرد و به این ترتیب هاماوران نیز در زمره کشورهای باج ده ِایران درآمد.
    از سوی دیگر به کاووس خبر دادند شاه هاماوران دختری زیبا به نام سودابه دارد که از هر جهت شایسته­ی همسری کاووس است.
    فردای آن روز، کاووس جمعی از خردمندان را به خواستگاری سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران که زر و گنج خود را به کاووس پیشکش کرده بود، دیگر تاب آن را نداشت که یگانه فرزندش را نیز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در میان گذاشت ولی چون او را مایل به همسری کاووس دید، کین کاووس را بیشتر در دل گرفت و پس از آنکه سودابه، پدر غمگین و ناراحتش را تنها گذاشت و با کاروانی از غلامان و کنیزان و جهیزیه­ی فراوان به حرمسرای کاووس رفت، شاه هاماوران در اندیشه­ی انتقام جویی افتاد.
    فکر کرد و چاره­ای اندیشید و مهمانی مجللی ترتیب داده که کاووس را به آن فرا خواند. سودابه که در کار پدر متوجه نیرنگی شده بود کاووس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولی کاووس باور نکرد، همراه با بزرگان و لشکریان خود به شهر «ساهه» رفت. در آنجا هفته­ای به بزم و خوشی گذشت و چون روز هشتم فرا رسید، شاه هاماوران به یاری سپاه بربر که از پیش در آنجا گرد آمده بودند بر سر کاووس و همراهانش ریخته و آنها را گرفتار کرده، دست بسته درون دژی در کوهی بلند زندانی کردند.
    شاه هاماوران آنگاه گروهی را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه­اش باز آورند ولی سودابه که از ماجرا آگاهی یافته بود، روی و موی خود را کنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگردید.

    چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد که دستور داد سودابه را گرفته و نزد کاووس به زندان اندازند. پس از زندانی شدن کیکاووس در بند شاه هاماوران، سپاه ایران از راه دریا خود را به ایران زمین رسانید و همه­ی مردم را از گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون این خبر پراکنده شد به گوش «افراسیاب» رسید او هم فرصت را غنیمت دانست، با لشکری انبوه به ایران تاخت و از هر سویی خروش جنگ برخاست. افراسیاب سه ماه در جنگ بود و سرانجام همه را شکست داد. روزگار را به چشم ایرانیان تیره و تار نمود تا چاره را در آن دیدند که به زابلستان روند و بار دیگر از رستم یاری بخواهند و از او درخواست کنند که در این زمان شوربختی و سختی، پناه ایرانیان باشد :


    دریغ است ایران که ویران شود
    کنام پلنگان و شیران شود
    همه جای جنگی سواران بدی

    نشستنگه شهریاران بدی
    کنون جای سختی و جای بلاست

    نشستنگه نیز چنگ اژدهاست



    پس موبدی را نزد رستم روانه کردند و او آنچه را که بر ایرانیان گذشته بود به رستم شیر دل باز گفت. رستم آشفته شد، اشک از دیدگانش فرو ریخت و با دلی آکنده از درد پاسخ داد : «من آماده­ی جنگی کینه خواهم، اما نخست باید از کاووس خبری بگیریم و آنگاه ایران را از وجود تورانیان پاک کنیم.»
    آنگاه رستم به هر سرزمینی در پی لشکر فرستاد و از زابل و کابل و هند سپاهی عظیم در آن دشت پهناور گرد آورد.

    رستم نخست پیامی برای کاووس فرستاد : «دل غمین مدار و شاد باش که من با سپاهی گران برای نجات تو می­آیم.»
    و آنگاه نامه­ای تند و پر از کین به شاه هاماوران نوشت که : «ای بد گوهر ِحیله گر ! این چه رفتار نامردانه­ای بود که تو کردی ؟ اگر هم دلی پر از کینه داشتی شایسته نبود که کاووس را با نیرنگ گرفتار کنی. اکنون یا او را رها کن و یا آماده­ی کارزا با من باش. آیا از بزرگان نشنیده­ای که من در مازندران چه کردم و چه به بر سر دیوان آنجا آوردم ؟ اگر شنیده بودی چرا چنین کردی ؟»
    آنگاه نامه را مهر کرده و به پیکی سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پیام را شنید و نامه را خواند آشفته شد و در کار خود حیران مانده پاسخ داد : «کاووس را هرگز آزادی نخواهد بود و اگر تو نیز به این سرزمین بیایی همین بند و زندان در انتظارت است من نیز با سپاهی گران آماده­ی کارزارم.»
    فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنیده بود باز گفت. پیلتن از پاسخ­های ناشایست شاه هاماوران خشمگین شد، دلیران لشکر را گرد آورد و سپاهی گران را آماده­ی حرکت نمود. برای کوتاه کردن راه، سوار بر کشتی رو به سوی هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم کینه خواه آگاهی یافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده­ی نبرد شد.
    دو لشکر در برابر هم صف کشیدند و آوای کوس و شیپور برخاست و هر یک مبارز طلبیدند. رستم نیز با لباس رزم، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوی دشمن نهاد.
    سپاه هاماوران وقتی یال و کوپال رستم را دید هر یک هراسان و بیم زده به سویی پراکنده شدند و از آنجا گریختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رایزنی پرداخت و سر انجام چاره را در آن دید که از شاه مصر و بربرستان در این جنگ سخت، یاری بخواهد.
    پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلیر سپرد تا یکی را به مصر و دیگری را به بربرستان برسانند. در نامه­ها با اشک و آه نوشته شده بود :
    «نه آنکه کشورهای ما همیشه به هم پیوسته بوده و خود در جنگ و شادی و نیک و بد یکدیگر شریک بوده­ایم، پس اکنون هم که روز سختی است اگر ما را یاری دهید باکی از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانید که این بلا از شما نیز دور نخواهد بود.»

    چون نامه به ایشان رسید و از لشکرکشی رستم آگاهی یافتند، هراسان به تهیه و آراستن سپاه پرداختند و به زودی کوه تا کوه و کران تا کران پوشیده از سپاه گرانی شد که به سوی هاماوران می­شتافتند. رستم چون چنین دید پیامی در نهان به کاووس فرستاد که : «سپاه سه کشور متحد شده و به نبرد من آمده­اند. نیک می­دانم اگر از جای بجنبم یک تن از دلیران آنها را زنده نخواهم گذاشت ولی من نگرانم که مبادا از راه کین آسیب به شما برسد «که از بدان هیچ بد کردنی دور نیست» و اگر چنین شود، تخت بربرستان به چه کاری خواهد آمد»
    کیکاووس پاسخ داد : «هیچ نگران نباش که این جهان تنها برای من گسترده نشده ولی بدان که یزدان یار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هیچ یک را زنده مگذار.»

    تهمتن بر انگیخته از پیام کاووس، سوار بر رخش به سوی نبردگاه شتافت و در برابر دشمن ایستاده، مبارز طلبید و اما هرگز کسی را یارای پیش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپدید شدن خورشید در افق، در میدان ایستاد و سپس به پایگاه خود باز آمد.
    بامداد روزی دیگر، پیلتن سپاه را بیاراست و لشکر سرفراز خود را به دشت کشید و به آنان گفت : «امروز چشم به نوک نیزه بدوزید و مژه بر هم نزنید. از فزونی آنها نیز نهراسید که همه سیاهی لشکرند.»
    از سوی دیگر شاهان سه کشور نیز لشکرهای خود را به حرکت در آوردند. از بربرستان سدو شصت پیل دمان، از هاوران سد پیل ژنده با انبوهی لشکر و از مصر سپاهی عظیم با درفش­های سرخ و زرد و بنفش، زمین چنان از آهن پوشیده شد که گویی البرز کوه جوشن به تن کرده است. از بانگ سواران، کوه برآشفت و زمین به ستوه آمد و از ترس این لشکر انبوه، دل شیر نر پاره شد و عقاب پر افکند، دلیران دو سپاه در برابر یکدیگر ایستادند. «گرازه» در سمت راست لشکر ایران و «زواره» در سمت چپ و «رستم» در قلب سپاه جای داشت. به فرمان رستم شیپور جنگ نواختند و لشکر از جای کنده شد و شمشیرها در هوا زیر نور خورشید درخشیدن گرفت. رستم به هر سو که رخش را می­راند از آنجا آتش بر می­خواست و جوی خون جاری می­شد. دشت از سرهای بریده و خفتان­های پراکنده، پوشیده شد. تهمتن مردانه از کشتن سیاهی لشکر پرهیز می­کرد و در پی شاه شام بود تا آنکه به او نزدیک شد و کمند انداخت و از کمرش گرفت و بر زمینش زد و بهرام او را بسته و گرفتار کرد. شاه بربرستان نیز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوی شاه هاماوران چون نگاه کرد، کران تا کران همه را کشته و زخمی و اسیر دید.

    بدانست که آن روز روز بلاست برستم فرستاد و زنهار خواست
    گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به این شرط که کاووس را آزاد کند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر بازگشت، کاووس و یاران او را از زندان آزاد کرد و تاج و تخت را به شایستگی به او باز پس داد. کاووس نیز غنایم آن سه کشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشکر به بارگاه و سپاه خود افزود.
    کاووس مَهدی آراست از دیبای رومی و تاجی از یاقوت و گاهی از فیروزه چون آماده شد آن را بر اسب راهوری با لگام زرین نهاد و سودابه را چون خورشیدی در آن نشانیده و به سوی ایران زمین حرکت کرد.

    نامه کاووس به قیصر روم و پاسخ آن
    چون جنگ هاماوران به پایان رسید. کاووس پیکی نزد قیصر روم فرستاده و در نامه­ای از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم که کار کشته و آزموده باشند لشکری فراهم آورده نزد کاووس بفرستد. قبل از آن، خبر شکست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نیز به آنان رسیده بود.
    قیصر روم پاسخ خود را در نامه­ای شاهوار و شایسته نزد کاووس فرستاد و نوشت : «ما همه چاکر و فرمانبردار تو هستیم و آن زمان از گرگساران لشکری برای نبرد به سوی تو روانه شد دل ما نیز پر از درد شد و با افراسیاب که چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگیدیم و کشته­ها دادیم. اکنون نیز که فر شاهی نو شده، آماده­ایم که همرا سپاه تو با آنان نبرد کنیم و از خونشان رود جاری کنیم.»

    -- علت عاشـق ز علتــها جــداسـت
    -- عشــق
    ٬اسـطـرلاب اسرارخـداسـت
    -- عشــــق آن باشـد که حیـرانـت کنـــــد
    -- بـی نیـــاز از کفـــر و ایـمــــانـــت کنــــــــد





  6. کاربر روبرو از پست مفید bahar8 سپاس کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. شاهنامه فردوسی به نظم و نثر و کتاب صوتی و....
    توسط The Undertaker در انجمن دانلود رمان و داستان(فارسی)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-21-2010, 07:00 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-13-2010, 11:52 PM
  3. دو خبر از جشنواره فیلم کوتاه تهران
    توسط amin_89 در انجمن اخبار
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-09-2010, 10:27 PM
  4. شاهنامه فردوسی
    توسط hamed.m در انجمن شعر و شاعري
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 04-01-2010, 03:04 AM
  5. بزرگ ترين شعرا(معرفی بزرگترین شاعران ایران )
    توسط Ramin در انجمن زندگينامه نويسندگان و شاعران
    پاسخ ها: 259
    آخرين نوشته: 03-27-2010, 02:07 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •