رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 100

موضوع: رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

  1. Top | #1

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)


    رمان قشنگیه بخونید

    سپاس یادتون نره
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  2. 3 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    شهره!
    - بله!
    - واقعا دوستش نداری؟
    - نه!
    - آخه چرا؟
    - دلیل خاصی نداره، اونم برام مثل بقیه پسرهای فامیل و آشناست.
    - اما به نظر من یاشار از همه شون خوش قیافه تر و خوش تیپ تره!
    - فکر نمیکنم اینایی که گفتی برای عشق و بعدم یه زندگی مشترک کافی باشه.
    - خودت می دونی که تمام دخترهای فامیل برای به دست آوردن دل اون با هم رقابت می کنن.
    شهره شانه بالا انداخت و گفت:
    - دخترهای فامیل ممکنه خیلی کارهای دیگه هم بکنن که به نظر من نه قشنگه و نه منطقی.
    - بیچاره یاشار! ببین دل به کی بسته؟!
    - پرستو جان تو رو خدا انقدر یاشار یاشار نکن ، به اندازه ی کافی تو خونه اسمش رو می شنوم ، تو دیگه عذابم نده!
    پرستو نیم نگاهی به او انداخت و گفت :
    - باشه! هرطور که تو دوست داری اما ...
    نگاه تحکم آمیز شهره او را ساکت کرد. وارد کوچه که شدند پرستو با دیدن ماشین یاشار خندید و گفت :
    - انگار مهمون دارید!
    شهره ابرو در هم کشید و گفت:
    - مار از پونه بدش میاد در خونه اش هم سبز می شه!
    - ای کاش یه همچین پونه ای در خونه ما سبز می شد!
    - کاری نداره ، اگه بخوای بهش میگم به جای آزار من بیاد سراغ تو که براش غش و ضعف میری.
    پرستو با دلخوری گفت:
    - خیلی دیوونه ای شهره!
    جلوی خانه پرستو با هم خداحافظی کردند و شهره به سوی خانه اشان که کمی بالاتر بود رفت.
    این روزها لحظات سخت و عذاب آوری را می گذراند. حضور هر روزه یاشار ، اصرارهای بی حد مادر برای جواب به خواستگاری او و از همه بدتر اخم و قهر پدر حسابی کلافه اش کرده بود. نمی دانست چگونه به آنها بفهماند به او هیچ گونه احساسی ندارد و دلش نمی خواهد او را به عنوان همسر آینده اش بپذیرد. اما اگر هم می گفت آیا کسی حرف هایش را می پذیرفت؟ ظاهر یاشار ، رفتارش ، ثروت و موقعیت اجتماعی اش همه و همه زبان زد خاص و عام بود و به قول پدر همه آرزوی یک همچین دامادی را داشتند!
    این بار به جای اینکه از کلید استفاده کند زنگ را فشرد . صدای شهرام از آینه پخش شد :
    - کیه؟
    - منم باز کن.
    - منم کیه؟
    - حوصله شوخی ندارم باز کن.
    - امشب که شب جمعه نیست.
    - شهرام!
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  4. کاربر روبرو از پست مفید shab سپاس کرده است .


  5. Top | #3

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    ا...تویی شهره؟ مگه کلید نداری؟
    - نه! تا عصبانی نشدم در رو باز کن.
    - تو کی عصبانی نبودی!
    در باز شد و او با چهره ای درهم وارد شد و از پله ها بالا رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. نفس عمیقی کشید و بعد وارد شد. بدون توجه به اطرافش به سوی اتاق می رفت که صدای او را شنید:
    - سلام شهره خانوم ، خسته نباشی!
    دندان هایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت: پسره پر رو!
    وارد اتاق شد و در را بست. با حرص کلاسورش را روی تخت انداخت و روی صندلی نشست و گفت :
    - خجالت نمی کشه هر روز می یاد این جا ، نمی ذاره یه روز راحت باشم.
    ضربه ای به در خورد و مادر وارد اتاق شد. می دانست باید به خاطر رفتارش به او جواب پس بدهد. در حال باز کردن دکمه های لباسش گفت:
    - سرم درد می کنه!
    - اینم یه بهانه تازه ست برای امروز؟
    - نخیر! یه درد تازه ست روی بقیه دردها!
    - چرا جواب سلامش رو ندادی؟
    - چون ازش بدم می یاد مامان! می فهمی؟ من از این پسره بدم می یاد!
    - تو غلط کردی ! اون هر روز به خاطر دیدن تو بلند می شه می یاد اینجا اون وقت تو براش ناز می کنی و هر روز یه جور ادا و اصول در می یاری؟
    شهره رو به روی مادر ایستاد و خیره در چشمانش گفت:
    - شما بگید وقتی از یکی بدتون می یاد چه جوری رفتار می کنید تا منم همون رفتار رو بکنم !
    مادر به او چشم غره ای رفت و با خشم گفت:
    - خیلی گستاخ شدی شهره! کاری نکن که یه روز پشیمون بشی!
    بعد از رفتن مادر، لباس هایش را عوض کرد و لب تخت نشست. حس می کرد با خروج از اتاقش وارد جهنم می شود. دلش می خواست گریه کند اما آنقدر عصبانی بود که حتی اشکش هم در نمی آمد. آن قدر همان جا نشست که شهرام دنبالش آمد و گفت:
    - سرکار خانوم شهره راد ناهارتون آماده ست، بفرمایید تا سرد نشده.
    با اخم بلند شد و به سوی در رفت . از کنار شهرام که می گذشت صدایش را شنید :
    - مامان گفت مراقب باشی کاری نکنی که یاشار ناراحت بشه!
    چشم غره ای به او رفت و به سوی میز غذاخوری که یاشار و مامان همراه شبنم خواهر کوچک پنج ساله اش دور آن نشسته بودند رفت. سعی داشت به چهره او نگاه نکند. صندلی کنارشبنم را عقب کشید و نشست. شبنم با زبان شیرین بچگی گفت :
    - آبجی جون مامان برات ماهی درس کرده.
    به زور لبخندی بر لب آورد و دستش را دراز کرد تا غذا بکشد که یاشار قبل از او کفگیر را برداشت و برایش غذا کشید. یک لحظه نگاهش در نگاه عسلی او گره خورد و آرامش عجیبی در ته نگاهش دید که هیچ گاه نتوانسته بود دلیل آن را بفهمد و درک کند! یاشار ظرف ماهی را جلوی او گرفت و با لبخند به چشم هایش خیره شد. تکه ای ماهی برداشت و آهسته تشکر کرد . شهرام گفت:
    - کاش یکی هم هوای ما رو داشت!
    مادر خندید و گفت :
    - عجله نکن! نوبت توهم می شه.
    شهره با غضب به هردوی آنها نگاه کرد و قاشق و چنگالش را برداشت.شهرام گفت:
    - شهره اگه بدونی یاشار چه برنامه ای برای بعد ازظهر تدارک دیده از ذوق سیر می شی!
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  6. Top | #4

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    شهره با خونسردی گفت:
    - من درس دارم.
    یاشارگفت:
    - فردا جمعه است به همین دلیل امروز بعدازظهر رو برای گردش و تفریح انتخاب کردم.
    شهره بار دیگر به او نگاه کرد. او با لبخند گفت :
    - غذات رو بخور که باید زودتر راه بیفتیم.

    بازهم می خواست مخالفت کند که مادر مانع شد و گفت:
    - آره این روزها هوا زود تاریک می شه پس بهتذه زودتر راه بیفتید.

    با حرص و خشم غذایش را تمام کرد ، از مادر تشکر کرد ، بشقابش را برداشت و به آشپزخانه رفت. آن قدر عصبانی بود که دلش می خواست فریاد بزند. پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید. هوای سرد پاییزی روی صورتش نشست و آران ترش کرد. پنجره را بست و به سوی شهرام که ظرف های کثیف را داخل ظرفشویی می گذاشت رفت و پرسید:
    - چه نقشه ای کشیده؟
    - کی؟
    - همین پسره!
    - کدوم پسره؟
    - می زنم تو سرت ها!
    - ا! چرا؟
    - می گم یاشار برای بعد از ظهر چه نقشه ای کشیده؟
    - آهان! خب زودتر بگو!
    نظری به داخل سالن انداخت . سپس برگشت و پنجه هایش را به سوی او گرفت و چشم هایش را گرد کرد و با صدای بم گفت:
    - نقش قتل تو رو کشیده!
    - اه! شوخی نکن حوصله ندارم، منظورم اینه که کجا می خوایم بریم؟
    - یه جایی که می دونم عاشقشی!
    - کجا؟
    - همون جایی که کوه داره ، دره داره ، آشار داره.
    - تو بهش گفتی من اون جا رو دوست دارم؟
    - خودش می دونست!
    - از کجا؟
    - این رو دیگه از خودش بپرس اما غلط نکنم باید کار یه موجود خبیث باشه!
    شهره با تعجب پرسید:
    - مثلا کی؟
    شهرام با اشاره به سینه اش گفت:
    - قلب عاشقش!
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  7. Top | #5

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    شهره از او رو گرداند و پیشبند بست تا ظرف ها را بشوید که مادر وارد آشپزخانه شد و گفت:
    - خودم می شورم تو برو زودتر آماده شو!
    با لجاجت آب را باز کرد و گفت :
    - دیر نمی شه آماده می شم.
    مادر آب را بست و با غیظ گفت :
    - من کمک نمی خوام ، برو آماده شو!
    لب به دندان گزید و پیشبند را باز کرد و بیرون رفت. به سوی اتاق می رفت که یاشار رو به رویش قرار گرفت. بدون نگاه به چهره او ایستاد. یاشار بسته کادو پیچ شده ای را به سویش دراز کرد و گفت :
    - بپوش ببین خوشت می یاد!
    - آخه...
    - آدم هدیه رو رد نمی کنه!
    دلش می خواست شهرام را به خاطر این دخالت های بی موقع خفه کند. بسته را گرفت و تشکر کرد و به اتاق رفت. کادو را روی میز انداخت و روی صندلی نشست. حس می کرد در مخمصه افتاده و سرش را بلند کرد و عاجزانه گفت:(( خدایا! چه کار کنم؟ چه گناهی مرتکب شدم که مستحق چنین عذابی هستن؟ من حتی اجازه تصمیم گیری هم ندارم!))
    صدای شهرام را از بیرون اتاق شنید:
    - شهره خانوم لطفا زودتر.
    چشمش را چند لحظه به کادوی او دوخت. به ناچار آن را برداشت و باز کرد. یک مانتوی خوش دوخت با کارت پستالی زیبا، کارت را برداشت و بدون توجه روی میز جلوی آینه انداخت. می دانست اگر مانتو را نپوشد مادر عصبانی می شود. به ناچار آن را به تن کرد و شال آبی رنگی روی سرش انداخت و بیرون رفت. نگاه تحسین آمیز یاشار باعث خجالتش شد. حس کرد گونه هایش گل انداخت. مادر گفت:
    - دستت درد نکنه پسرم، خیلی خوش سلیقه ای!
    شهرام دور او چرخید و گفت :
    - چه اندازه ست! باهم رفتید خریدید؟
    شهره به او چشم غره رفت. شهرام با شیطنت خندید و از او فاصله گرفت. یاشار بلند شد و کتش را برداشت و به مادر گفت:
    - با اجازه!
    - به سلامت پسرم.
    - ببخشید حسابی به زحمت افتادید!
    - از این حرفا نزن که ناراحت می شم، تو با شهرام هیچ فرقی نداری!
    - متشکرم، لطف دارید، با اجازه!
    - به سلامت ، مراقب خودتون باشید.
    شهره با ناراحتی به دنبال او و شهرام از خانه خارج شد. نظری به آسمان انداخت و در دل آرزو کرد باران شدیدی ببارد و تمام برنامه های او را به هم بریزد. یاشار در جلوی ماشین را برای او باز کرد اما او در عقب را باز کرد و سوار شد. شهرام در حالی که جلو می نشست گفت :
    - زحمت نکش آقا یاشار
    یاشار نیم نگاهی به شهره انداخت و پشت فرمان نشست. شهرام سی دی های او را برداشت و در حالی که نگاهشان می کرد پرسید:
    - همین چند تا رو داری؟
    - بله! خوشت نمی یاد؟
    - کدومش مال خودته؟
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  8. Top | #6

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    همون مشکیه، ولی حالا نمی خواد اونو بذاری شاید شهره خانوم خوششون نیاد.
    - اتفاقا شهره صدای شما رو خیلی دوست داره!
    یاشار پوزخندی زد و گفت :
    - بله! مشخصه!
    شهرام گفت:
    - به جون خودم اگه تو عمرم یه حرف راست زده باشم همینه!
    شهره دندان هایش را روی هم سایید و متوجه شد او از داخل آینه نگاهش می کند. سر برگرداند و به بیرون چشم دوخت. تازه فهمید چه کار اشتباهی کرده عقب سوار شده و خودش را در دام نگاه او اسیر کرده است. صدای موسیقی ملایمی فضای ماشین را پر کرد و بعد هم صدای گرم خواننده که همان صدای یاشار بود در گوش هایش طنین انداخت. با این که هیچ گاه نسبت به او احساس خوشایندی نداشت اما واقعا صدایش را دوست داشت و با شنیدن نجواهای عاشقانه اش دچار حس غریبی می شد که نمی دانست اسمش را چی بگذارد!
    هزار سال به سوی تو آمدم افسوس!
    هنوز دوری از من ، ای امید محال
    هنوز دوری ، آه ، از همیشه دورتری!
    همیشه، اما، در من کسی نوید می دهد
    که می رسم به تو شاید هزار سال دگر!
    ناخودآگاه نگاه شهره به سوی آینه کشیده شد و دانه های غلتان اشک را در چشمان او دید. آیا این ترانه را برای او خوانده بود؟آیا حالا به خاطر او چنین محزون بود؟ پس چرا او چنین حسی را درک نمی کرد؟چرا نمی توانست عاشق باشد؟آیا روزی در زندگی اش فرا می رسید که او عاشق شود؟ وقتی به خودش آمد متوجه شد چند دقیقه ای است که در نگاه او غرق شده . از نگاه خیره او دلش لرزید و با دستپاچگی رو برگرداند.
    روی بلندترین تپه ایستادند.همان جا که هر گاه می ایستاد حس می کرد دنیا زیر پایش قرار گرفته. چشمانش را بست و صورتش را به دست نوازش های بی ریای نسیم سپرد. در همین هنگام شهرام آرام آرام به او نزدیک شد و بازویش را گرفت و تکانی داد که باعث ترسش شد. یاشار که رو ی تخته سنگی نشسته بو گفت:
    - کار خوبی نکردی آقا شهرام!
    شهره گفت:
    - بذار برگردیم می دونم چه کارت کنم!
    اما شهرام فقط خندید. شهره به یاشار نگاه کرد که به دور دست ها خیره شده بود و بر چهره اش غمی عمیق سنگینی می کرد. او همیشه برایش انسان قابل احترامی بود اما از زمانی که حرف ازدواجپیش آمده بود ناخودآگاه نسبت به او حساس شده و سعی داشت نزدیکش نشود. شهره فکر می کرد اگر به همین روش ادامه دهد بالاخره خسته می شود و پی عشق دیگری می رود اما نمی دانست این عشق چنان وجود او را تسخیر کرده که به هیچ عنوان حاضر نیست آن را با تمام دنیا عوض کند.
    شهره همان جا روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد و به رو به رو خیره شد . در ایام زیبای کودکی و بازی های شادمانه اش غرق شده بود که صدای گیتار در گوش هایش پیچید. سر برگرداند و او را محو نواختن دید. همیشه در نوای گیتار و آواز او نوعی غم و غصه بود که او را تحت تاثیر قرار می داد.
    به سوی او چرخید و چانه اش را روی زانو گذاشت و به او خیره شد. حرکت انگشتان او روی سیم ها برایش جالب بود حتی شعرهایی که برای آهنگ هایش انتخاب می کرد طوری بود که توجه شهره را ناخودآگاه به سوی خود معطوف می داشت.
    ای عشق شکسته ایم مشکن ما را
    این گونه به خاک ره میفکن ما را
    ما در تو به چشم دوستی می بینیم
    ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
    نگاه یاشار آرام آرام از گیتار جدا شد و در نگاه او خیره شد. شهره آن چنان محو صدای گیتار بود که حتی این نگاهش را هم از نگاه او ندزدید اما نمی دانست با این نگاه سرد بی عشق چه شرری بر دل تنهای او افکنده و چگونه تمام هستی اش را خاکستر می کند. او عاشقی بود که عشق را از یک نیم نگاه می خواند اما هیچ گاه در نگاه شهره ذره ای از این حس نیافته بود و همین موضوع قلبش را آتش می زد و به او نهیب می زد:(( بازم باید منتظر بمونی!))
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  9. Top | #7

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    شهره! شهره کجایی؟
    - همین جام
    - خیلی وقته ساکت و تو فکری! نمی خوای بگی چی شده؟
    - پرستو!
    - جان پرستو !
    - عشق چه رنگیه؟
    پرستو خندید و گفت :
    - قرمز شایدم سبز یا آبی!
    - اما به نظر من عشق سیاهه!
    - وا! حالا چرا سیاه؟
    شهره آهی کشید و گفت :
    - اگه سیاه نبود که تا این حد باعث عذاب یاشار نمی شد ! می دونی پرستو! من دلم نمی خواد اون به خاطر عشق من تا این اندازه خودش رو آزار بده و تحقیر کنه ، دوست ندارم خودش رو خرد کنه، یاشار مرد با شخصیت و فهمیده ایه اینو همه می دونن اما چرا رو حرفش انقدر پافشاری میکنه برام عجیبه!
    پرستو کلاسورش را روی سینه گرفت و گفت:
    - با این حرفات داره باورم می شه که تو هم اونو دوست داری اما یه حس مثل لجبازی نمی ذاره ابرازش کنی! من حس می کنم علاقه ی بیش از حد اون و اصرار خانواده ات باعث لجاجت تو شده و داره چشمت رو به روی واقعیت می بنده.
    - اما به نظر من عشق یاشار یه طرفه ست و اون فقط داره خودش رو معطل می کنه!
    - گوش کن دوست یک دنده من! با عشق خیلی مسائل محاله و به همون اندازه هم خیلی مسائل امکان پذیره!
    شهره به او نگاه و پرسید :
    - مثلا چه مسائلی؟
    - صبر ، تحمل، فراموشی ،اینا همه محاله اما با عشق ،ایثار،کامیابی و حتی پرواز هم امکان پذیره.
    - تو تا حالا عاشق شدی؟
    پرستو آهی کشید و گفت :
    - عشق منم یه جورایی شبیه عشق یاشاره!
    - آخی!چرا؟
    - شما هم برای تولد فروزان دعوت شدید؟
    - آره، چه طور مگه؟
    - جواب این سوالت رو همون شب می دم!
    شهره نظری به نیم رخ غمگین او انداخت و گفت:
    - مرموز شدی!
    - آخه الان نمی تونم برات توضیح بدم اما اون شب درک حرفام برات راحت تر میشه.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  10. Top | #8

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    مادر با دیدن او در لباس نباتی رنگش لبخند رضایت بر لب آورد و گفت:
    - چقدر بهت می یاد! امشب دیگه یاشار مجبورت میکنه جوابش رو بدی!
    - مامان!
    - خودت رو لوس نکن ، می دونی که پدرش با پدرت حرفاش رو زده ، فقط منتظرن تا شما دو تا اعلام آمادگی کنید.
    شبنم که پیراهن کوتاه زیبایی پوشیده بود به سوی مادر دوید و گل سرهای پروانه شکلش را به سوی او دراز کرد و گفت :
    - پیداشون کردم!
    مادر خندید و گفت:
    - ای شیطون! هر کاری کردم حاضر نشد گل سر دیگه ای رو به موهاش بزنه.
    شهره لبخندی زد و به اتاقش رفت.
    در راه دلشوره داشت. هر چه فکر می کرد نمی توانست علت خاصی برای آن پیدا کند. ماشین پدر پرستو هم پشت سر آن ها حرکت می کرد. پدر پرستو با پدرش پسر عمو بودند اما غیر از این رابطه فامیلی دو دوست صمیمی بودند که هیچ گاه از هم جدا نمی شدند. پدر فروزان هم از شرکای آنها بود که سرمایه اش را برای کار در اختیار آنها قرار داده بود. فروزان به خاطر این مسئله خودش را برتر از آنها می دانست البته یک نسبت دور فامیلی هم داشتند. در واقع می توان گفت در این جشن اکثر اقوام پدری اش حضور داشتند.
    وقتی همراه پرستو از پله ها بالا می رفت شهرام خودش را به آنها رساند و گفت:
    - بذارید با شما دوتا خانم خوشگل وارد مجلس بشم که هم یاشار ناراحت نشه و هم بقیه آقایون غبطه بخورن.
    پرستو گفت:
    - آقا شهرام بهتره دیگه به فکر ازدواج باشید تا در اینطور مواقع تنها نباشید.
    - آخ که گل گفتی پرستو! اما پدر گفته تا کار درست و حسابی پیدا نکنم از خواستگاری و ازدواج خبری نیست.
    - اینو که راست گفته، تو این دوره و زمونه کسی به یه آدم آس و پاس دختر نمی ده.
    - دستت درد نکنه، حالا دیگه شدم آس و پاس؟
    شهره خندید و گفت:
    - آسمون جل ، بیشتر بهت می یاد ، کسی که هنوز پول تو جیبی اش رو از باباش می گیره نباید به ازدواج فکر کنه!
    آنها به دنبال بقیه وارد سالن شدند. بیشتر مهمانان آمده بودند و سالن تقریبا پر شده بود. شهرام با دیدن فرزاد برادر فروزان از آنها دور شد. پدر و مادر فروزان هم برای خوش آمدگویی جلو آمدند. مادرش شهره را بوسید و گفت:
    - ماشاءا... هزار ماشاءا... روز به روز خوشگل تر می شی.
    شهره آرام تشکر کرد و خواست به دنبال مادرش برود که یاشار به آن ها نزدیک شد و با پدر و مادر احوال پرسی کرد و به سوی او آمد. نگاه تمام دختران حاضر در سالن به آن سو دوخته شد.
    - سلام
    - سلام
    - حالت خوبه؟
    - متشکرم
    - شما چطورید پرستو خانم؟
    - متشکرم خوبم، شما خوب هستین؟
    - از احوالپرسی های شما!
    این جمله طعنه آمیز او خطاب به شهره بود. پرستو که متوجه شده بود آرام زیر گوش او گفت:
    - تمام دخترها دارن از حسادت می ترکن!
    سپس لبخندی به یاشار زد و از آنها فاصله گرفت تا تنها باشند. یاشار با شهره همقدم شد و در حالی که او برای آشنایان سر تکان می داد پرسید:
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  11. Top | #9

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    کتاب هایی رو که فرستادم دیدی؟
    شهره به یاد کتاب های متعددی که در زمینه طراحی برایش تهیه کرده و فرستاده بود افتاد و گفت:
    - بله متشکرم.
    - امیدوارم به دردتون بخوره، دو تاش به زبان فرانسه ست که اگه مایل باشید براتون ترجمه شون کنم.
    - متشکرم.
    - من این حرفا رو نزدم که شما فقط تشکر کنید.
    شهره با تعجب به او نگاه کرد. یاشار با لحنی آزرده گفت :
    - بگذریم، بهتره بریم به فروزان تبریک بگیم.
    - مگه شما این کارو نکردید؟
    - منم همین الان رسیدم در ضمن دلم می خواست همراه با شما این کارو رو بکنم.
    با هم به سوی فروزان که طبق معمول لباس نیمه برهنه ای پوشیده و اندامش را به نمایش گذاشته بود رفتند. او موهایش را بالای سرش جمع کرده و صورتش را بیشتر از حد معمول آرایش کرده بود البته زیبا هم شده بود اما از نظر شهره این طرز آرایش و لباس پوشیدن برای دختری که هنوز ازدواج نکرده زیاد جالب و دلچسب نبود. هر دو با او احوالپرسی کرده و تولدش را تبریک گفتند. فروزان با گرمی به یاشار خوشامد گفت و با لبخندی عشوه گر از او تشکر کرد اما با شهره خیلی سرد برخورد کرد. یاشار که متوجه رفتار او شده بود گفت :
    - با اجازه، ما می رویم توی باغ کمی قدم بزنیم.
    - اما هوا ابره، ممکنه بارون بیاد!
    - شما نگران نباشید.
    شهره به اجبار همراه او به باغ رفت. باغ خانه پدر فروزان که پشت ساختمان بود آنقدر بزرگ و زیبا بود که هر کسی را سر ذوق می آورد. تعدادی از مهمانان در حال قدم زدن و تعدادی هم کنار استخر نشسته بودند. یاشار گفت:
    - یه نگاه به آسمون بنداز!
    شهره سر بلند کرد و آسمان خاکستری رنگ را نگاه کرد. ابرها آماده بارش بودند اما گویا به دنبال بهانه ای برای شکستن بغض خود می گشتند.
    یاشار آهی کشید و گفت :
    - قلب تو هم مثل این آسمونه که ابرهای تیره روش سایه انداخته، اگه یه نسیم ملایم بیاد و این ابرها رو کنار بزنه دنیا رو روشن تر و شفاف تر می بینی.
    - اما من الانم دنیا رو شفاف می بینم.
    - بدون عشق؟
    - عشق فقط در علاقه به جنس مخالف نیست!
    - اما می تونه این طوری شروع بشه، وقتی قلب انسان قادر به پذیرش یه عشق ساده زمینی نباشه چه طور می تونه به اون عشق بزرگ آسمونی دست پیدا کنه؟
    شهره روی یکی از صندلی های روی تراس نشست و نگاهش را به آب استخر دوخت. یاشار هم نشست و خیره به چشم های او پرسید:
    - چرا شهره؟چرا؟
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  12. Top | #10

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رویای با تو بودن(مریم دالایی)

    شهره به او نگاه کرد و پرسید:
    - چی چرا؟
    - چرا نمی خوای منو بفهمی ؟ چرا حاضر نیستی دریچه های قلبت رو به روی عشق من باز کنی؟
    شهره نیشخندی زد و گفت:
    - شاید چون یه عشق دیگه قلبم رو اسیر خودش کرده!
    او خنده تلخی کرد و گفت :
    - اگه اینطور بود که خیلی زودتر از این ها از زندگیت بیرون رفته بودم!
    شهره با حیرت به او خیره شد ;(( خدایا او حتی می تواند فکر و ذهن مرا بخواند!))
    - الان چند سالته؟
    - بیست و دو سال.
    - من وقتی سن تو بودم 5 سال بود که عاشق شده بودم.
    - واقعآ؟یعنی از هفده سالگی؟
    - ببین چقدر از شنیدن این حرف تعجب کردی!
    - آخه ذهن یه بچه چه طور می تونه پذیرای عشق باشه؟
    - عشق سن و سال نمی شناسه!
    - به نظر من که عشق بدون شناخت عشق نیست یه هوس بچه گانه ست!
    او برای دومین بار آهی کشید و گفت:
    - من نمی خوام تو رو مجبور کنم به همین دلیل تا هر وقت لازم باشه منتظر می مونم.
    - منتظر چی؟
    - منتظر روزی که عشق رو باور کنی و با یه نگاه عاشقانه قلبم رو آروم کنی!
    - اما پدر و مادرتون مثل شما فکر نمی کنن!
    - به پدر می گم فعلا دست نگه داره.
    شهره که حس می کرد بار سنگینی از روی شانه هایش برداشته اند لبخندی زد و گفت:
    - متشکرم.
    یاشار بلند شد و گفت:
    - امشب بار چهارمه که این کلمه رو تکرار می کنی!
    شهره طوری خندید که او را مجذوب خود کرد. از نگاه آتشین او شرم کرد و سر به زیر انداخت. یاشار کنارش ایستاد. دستش را روی تکیه گاه صندلی گذاشت. خم شد و آهسته گفت:
    - اما نمی تونم خودم رو از دیدن چشمات محروم کنم چون قلبم خیلی بی قراری می کنه.
    شهره انگشتانش را به هم می فشرد و سر به زیر داشت اما صدای تپش های قلب نا آرام او را می شنید. او بعد از نگاه طولانی به سالن برگشت. به محض ورود او صدای کف زدن مهمان ها بلند شد و پس از آن شهره صدای فروزان را شنید که از او تقاضای اجرای آهنگی می کرد. با بلند شدن صدای گیتار او تمام مهمانانی که در باغ حضور داشتند وارد سالن شدند اما شهره همان جا نشست و به آسمان خیره شد. چقدر رنگ آسمان تیره و تار بود! یک لحظه از تشبیه یاشار عصبانی شد اما صدایی افکارش را بر هم ریخت.
    - به نظر من که قلب شما مثل چشماتون براق و روشنه!
    به طرف سالن برگشت و فرزاد را بالای سرش دید . او لبخندی زد و رو به رویش نشست و گفت:
    - زیباترین دختر این شهر صاحب زیباترین قلب هم هست، انسان باید خیلی بی رحم باشه که این قلب قشنگ رو به یه آسمون گرفته و تار تشبیه کنه.
    شهره ابرو در هم کشید و گفت :
    - شما به حرفای ما گوش می کردید؟
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.
    توسط farnazi در انجمن عشق و عاشقی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-22-2013, 05:37 PM
  2. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: 09-22-2013, 05:21 PM
  3. با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
    توسط saba7 در انجمن شعر و شاعري
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 03-05-2013, 01:54 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-14-2011, 09:43 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •