رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21
Like Tree1Likes

موضوع: رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

  1. Top | #1

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    نام کتاب : سپیده عشق
    نویسنده : رویا خسرونجدی
    انتشارات:شقایق
    تعداد صفحات : 356
    تعداد فصل:13
    منبع و مأخذ: [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    shervinnm likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  2. Top | #2

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    فصل اول

    قسمت1



    - مانی جان آگهی تسلیت به رئیس روخوندی؟

    - نه کجاست؟

    - روزنامه روگذاشتم روی میزت.بخوون ببین خوبه.

    - باشه حتماً.

    مانی به طرف میزش رفت وروزنامه رابرداشت،همان طورایستاده صفحه آگهی های ترحیم رابازکرد ومتن مربوط به تسلیت فوت پدررئیس شرکت راخواند وروزنامه راتاکرد.درآخرین لحظه کلمه ای ازمتن زیرآگهی توجه اش رابه خود جلب کرد.روزنامه رابالاترگرفت وآهسته زمزمه کرد:

    گرچه بیست سال ازپروازبی بازگشتت می گذرد ولی غم فراغت همچنان باقی است.بیست سال پیش درسحرگاه یک روزپاییزی ازپشت یک تنهایی غمناک وبارانی درشهرغریبه هامنصورعزیزبرای همیشه به سفررفت.اگرچه زندگی کوتاهش بال وپری داشت باوسعت اندیش ژرف،پرشی داشت به اندازه عشق وصفایی داشت به پهنای دریاولی هنگامم رفتن تمام بالهای خسته اش غرق دراندوه بود،گلهای عشق وامید وآرزوهایش همه نشکفته،پرپربود ودستان پرمهرش هنوزمحبت راجستجومی کرد.اومی رفت وجای انگشتان،گرمی نفسهاوسوزانی نگاهش درقلب من جاودانه می ماند.

    روانش شاد خوابش آرامترین خوابهای جهان،نام نیکش طلوع بی غروب ویاد یادهایش وعشق زیبایش جاودانه.

    درحسرت آخرین نگاهت

    افسون همیشه داغدارتو

    بغض بی ارداه راه گلویش رابست واحساس اندوه سینه اش راپرکرد.بی اختیاردستش راداخل کشوی میزش کرد،قیچی رابیرون کشید وآگهی ترحیم راازروزنامه جداکردوزیرشیشه میزش قرارداد.درهمان حال مهندس اقبال ازکنارمیزش رد شد وبادیدن قیچی دردست اوگفت:

    - درش آوردی مانی جان؟دستت دردنکنه.منم همین تصمیم روداشتم.

    مانی خنده اش گرفت وبه ناچارباردیگرقیچی رابرداشت وآگهی مربوط به شرکت راهم ازروزنامه جداکرد وآن رابه مهندس اقبال داد.بعد جلوی پنجره اتاقش ایستادو به آسمان ابری وباران آرام ودلگیری که می بارید نگاه کرد وبه آگهی روزنامه فکرکرد.چقدردلش می خواست بداند زنی که پس از20 سال برای عشق ازدست رفته اش اینگونه صادقانه می نویسد،چگونه زنی است؟!

    *****

    همین که درورودی راباز کرد مادرومادربزرگش راپشت دردید.باتعجب نگاهی به آن دوکرد وگفت:

    - سلام.چه خبره؟

    مادرپاسخ داد:

    - سلام،دیرکردی.

    رفته بودم ختم پدرآقای سعیدی.

    - دوساعته من ومادربزرگ منتظرتیم.

    - برای چی؟

    - مادرزرگ دلش هوای داییت روکرده بود،گفتیم یه سربزیم خاک.

    مانی دستش رادرموهایش فروبرد ومتفکرانه گفت:

    - چطور؟

    مادربزرگ نگاه پردردی به مانی کرد وگفت:

    - مارد،سال داییته.یک کم خرماوحلواآماده کردم گفتم بریم سرخاک خیرات کنیم.

    مانی لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:

    - خیلی خب.من الان دست وصورتم روآبی می زنم ومیام خدمت سرکارخانمهاهرجاخواستید می برمتون.

    دست ورویش راکه شست،داخل اتاق شد.جلوی آینه ایستاد ودرحالیکه باحوله صورتش راخشک می کرد چشمش به قاب عکس دایی جلوی آینه افتاد،ناگهان برجاخشکش زد.چراتاحالانفهمیده بود امروز سالگرد دایی منصوربود وآن آگهی روزنامه...حسابی گیج شده بود.دلش می خواست هرچه زودترموضوع راکشف کند تاآنجاکه اومی دانست دایی منصورهیچ وقت زن نداشته ووقتی مرحوم شد هنوزمجرد بود.احساس می کرد افکارش حسابی به هم گره خوده،بااین حال خیلی زود آماده شد وازاتاق خارج گردید.

    ساعتی بعد هرسه درگورستان ازماشین پیاده شدند.مانی جلوتربه راه افتاد تاقبردایی راپیداکند.باحضورذهنی که داتش مکان تقریبی مدفن دایی راپیداکرد ونزدیک رفت.هنوزچندقدمی باسنگ قبرفاصله داشت که دید تمام دورسنگ وروی آن باگلهای رنگارنگپوشانده شده است.نزدیکترآمد ودر وسط داوودی های زرد وسفید روی قبر،دسته گل سرخی رادید.باتعجب به مادرومادربزرگش که آرام آرام به سوی اومی آمدند،نگاه کرد.آنهانزدیک ترآمدند.مانی بلافاصله گفت:

    - اینجارونگاه کنید.مثل این که قبل ازماکسی اینجابوده.

    مادرومادربزرگش نگاه معنی داری به هم کردند که ازچشمان تیزبین مانی دورنماند.بعد مادربابی تفاوتی شانه بالا انداخت وگفت:

    - شاید فامیلابودن.

    مانی باحالتی که نشان می داد پاسخ مادرقانعش نکرده است گفت:

    - کدوم فامیل؟بعد از20 سال اینطورعاشقانه وشاعرانه!

    مادربی حوصله پاسخ داد:

    - چه می دونم مادرفمگه من اینجابودم؟

    ومادربزرگ برای آنکه به بحث خاتمه دهد گفت:

    - بشین مادرفاتحه بخون.

    مانی بانارضایتی روی پاهایش نشست وانگشتش راازلابه لای گلهابه سنگ قبررساند وآهسته زمزمه کرد:

    «من که میدونم دایی،محبوب تواینجابوده.»

    مادرومادرزرگش باتعجب به اونگاه کردند.مادرپرسید:

    - چیزی گفتی مانی؟

    مانی لبخندی زد وگفت:

    - مردونه بود،به داییم گفتم.

    چشمان مادربزرگ راحاله ای ازاشک درخود گرفت وآهسته گفت:

    - من وجود منصور رودروجود تومی بینم.توبرای من منصور روزنده کردی.شباهت توبامنصوربرای من یه نعمته.

    مانی لبخندی زد وگفت:

    - به نظرمن این یه امرطبیعیه.مگه نه این که ازقدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.

    مادرومادربزرگ هردوخندیدند وبعد سکوت برجمع حاکم گردید.مانی درسکوت خود ودرمیان اندیشه هایی که ازمغزش کی گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی درزندگی داییش نقشی مهم ایفانموده است وازهمه مهمتردلش می خواست آیامادرومادربزرگش واقعاًازوجود این زن بی اطلاع هستند؟

    درراه بازگشت به خانه،مانی آنهارابه یک رستوران دعوت کرد وقوتی هرسه سرمیزقرارگرفتند فرصت رابرای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید وگفت:

    - مادریه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش روبگین.

    - چراقسم می دی؟من کی به تودروغ گفتم؟

    - نگفتم دروغ گفتی،ولی اصرار دارم راستش روبگی.

    - خب بپرس.

    مانی لحظه ای مکث کرد وبعد باتردید پرسید:

    - دایی منصورروچقدرمی شناختی؟

    مادرومادربزرگ باتعجب ه یکدیگر نگاه کردند مادربزرگ گفت:

    - چرااین سؤال رو می پرسی؟

    - همینطوری.مگه سؤال بدیه؟
    - نه ولی برام جالبه که بدونم چرابعد ازاین همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟

    پایان صفحه 13
     

  3. Top | #3

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    فصل اول
    قسمت دوم



    - خب اولاًبه این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه،بعد هم مثل اینکه همین الان ازسرقبرش اومدیم ها!

    - فقط همین؟

    - آره...خوب حالاجوابم روبده.

    - خب من ودایی منصورت خیلی باهم صمیمی بودیم،البته این مال زمانی بود که ماهنوزبه خاطرپدرت به انگلستان نرفته بودیم.اون وقتامن وداییت هیچ چیزازهم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد وبناشد مابریم انگلستان تقریباًبینمون فاصله افتاد ومن چهار،پنج سال آخرفرصت خیلی کمی برای بودن باداییت داشتم.

    مانی وقتی سکوت مادررادید وبه اونگاه کرد وقطرات شفاف اشک رادید که ازگوشه چشمانش برروی گونه اش سرمی خورد.گویاداغ ازدست دادن برادر دوباره برایش تازه شده بود.گرچه این مسأله مانی راناراحت می کرد واو دلش نمی خواست مادر راناراحت ببیند،اماحس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش رابی نتیجه رهاکند.بنابراین بازباسماجت پرسید:

    - اینطورکه شماومامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یابهتربگم توی اون تصادف کشته شد هنوززن نداشت،درسته؟

    به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش راپاک کرده بود گفت:

    - آره مادر.خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.

    مانی بازپرسید:

    - خب همسرنداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه...ها؟

    مادربزرگ باسرعت وعصبانیت پاسخ داد:

    - نه توی زندگی منصورمن هیچ زنی پانگذاشته بود.پسرمن مثل یک گل پاک بود.

    مانی که ازعصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادرنگاه کرد ولی مادرهم سرش راپایین انداخته بود ومانی فهمید که اوهم قصد ندارد اطلاعاتی راکه حتماًازآن مطلع بود دراختیارش قراردهد.بنابراین دیگرسؤالی نکرد


    *******************

    - ببینم رضااگرتوبخوای نویسنده یه مطلبی روتوی روزنامه بشناسی چکارمی کنی؟

    - خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.

    - خب فرض کن اسم رودیدی ولی نتیجه ای نگرفتی.من می خوام بدونم نویسنده کیه،چکاره است،کجازندگی میکنه؟

    - خب من فکرمی کنم دراین صورت بهتره به دفترروزنامه مراجعه کنی.اوناحتماًاطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یاشاید اصلاًبتونی توی دفترتحریریه نویسنده روملاقات کنی.

    - بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.

    - حالا این نوشته چی هست؟اجتماعیه،علمیه،سیاسیه ؟

    مانی لبخندی زد وگفت:

    - اگه بهم نخندی می گم.

    - نه نمی خندم بگو.

    - راستش یه آگهی ترحیمه.

    رضابا آنکه قوا داده بود نخندد،امانتوانست خود راکنترل کند وباصدای بلند شروع به خندیدن کرد.مانی عصبانی شد وگفت :

    - مگه قرارنبود نخندی؟

    - آخه خیلی مسخره است.پسر،توبانویسنده آگهی ترحیم چه کارداری؟

    مانی لحظه ای سکوت کرد.رضاکه فکرمی کرد اودلخورشده کمی نزدیکتررفت،دستش راپشت اوزد وگفت:

    - خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟

    مانی تمام آنچه راکه اتفاق افتاده بود برای رضاتعریف کرد درپایان آگهی ترحیم زیرشیشه راهم به اونشان داد.رضابادقت شروع به خواندن متن آگهی کرد وبعد چندبارسرتکان داد ومتفکرانه گفت:

    - اصلاًباورکردنی نیست مانی!یه نفر...اونم بعد ازبیست سال...چه چیزایی آدم می بینه.

    - من می خوام بدونم این زن کیه؟

    - چطورخودت نمی شناسیش؟

    - ببین رضاجان،من وقتی ازایران رفتم دوسالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت،هشت سالی که ازرفتن مامی گذشت یک دفعه خبررسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادرتنهایی اومد ایران وبعد ازمراسم ختم هم برگشت.من گرچه زیاد ازدایی منصوریادم نمیاد ولی تاجایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم.یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یابرای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدرخوشحال می شدم.

    مانی لحظه ای سکوت کرد وبعد ناگهان گفت:

    - صبرکن.یامه اون اواخرکه من پنج،شش ساله بودم قبل ازاینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ی ماخیلی بیشترازوقتای دیگه.وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من روزاتاق بیرون می کرد ومی گفت که بادایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رونفهمیدم.بعد هم که یکدفعه خبرمرگ دایی روبهمون دادن.

    رضالحظه ای مکث کرد وبعد گفت :

    - یه فکری به ذهنم رسیده...ببین مانی من یه دوستی توی دفترروزنامه دارم.اون روزآگهی پدرآقای سعیدی روهم اون برامون چاپ کرد.اونجافکرمی کنم رسم اینه که ازکسی که آگهی ای روبرای چاپ براش صورتحساب ارسال می کنن.ممکنه ازاین خانم هم آدرسی داشته باشه،اونوقت توخیلی راحت می تونی پیداش کنی.

    مانی لبخند رضایتمندی برلب راند وگفت:

    - خوشم اومد مهندس.کله ات کارمیکنه...حالاکی بریم پیش این رفقیت؟

    - هروقت توبخوای.

    - هرچه زودتر،بهتر.

    - پس امروزبعد ازظهر موافقی؟

    - چه جورم.
     

  4. Top | #4

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    مانی که روی صندلی قرارگرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است.بنابراین گفت:
    - جالاکه چیزی نشده چرا اخم کردی؟

    - مگه ندیدی دوستت چی گفت؟آدرسی ازاون خانم نداشتن.

    - خب این بعضی چیزهارومشخص می کنه.

    - مثلاً؟

    - یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته،منظورم اینه که مثلاًجای خاصی کارنمی کرده که آدرس محل کارش روبده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردّش روبگیره.

    مانی متفکرانه سرتکان داد وگفت:

    - شاید حق باتوباشه...حالافکرمی کنی چطوری می تونیم پیداش کنیم؟

    رضاچند لحظه مکث کرد وبعد گفت :

    - اون آگهی همراهته؟بده یه باردیگه بخونمش.

    مانی باتعجب به اونگاه کرد وبریده ی روزنامه رابدستش داد.رضابعد ازلحظاتی سکوت گفت:

    - گفتی وقتی رفتی سرخاک داییت یه نفرقبل ازشمااونجا بوده؟

    - آره وبه اعتقاد من صد در صد همین خانم بوده.

    - خب اگه اون روزاونجابوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجابره،مثلاًشب جمعه ها.این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سرخاک عزیزاشون.

    - ولی آخه بعد از20سال اون خانم حتماًتاحالاازدواج کرده وبچه داره.

    - تواین طورفکرمی کنی مانی،ولی به اعتقاد من اون نباید همسرداشته باشه.

    - چطور؟

    - ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روزی دوستش داشته اینطورعاشقانه نمی نویسه.

    مانی شانه هایش رابالا انداخت وگفت:

    - ببین فیلسوف!بجای این همه حاشیه رفتن بروسراصل مطلب بگوچطورمی شه این خانم روپیداکرد؟

    - فقط یه راه داره این عاشق روباید سرقراربا معشوق پیداکرد.

    - یعنی سرخاک؟

    - آره دیگه،من جای توباشم شب جمعه بعد ازظهرمی رم اونجا کمین می ایستم.من مطمئنم که میاد.

    - خداکنه.
     

  5. Top | #5

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    جلوی آینه ایستاد وکمی ظاهرش رامرتب کرد.گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش راملاقات کند ولی بیشترازآن به این فکرمی کرد که اگرواقعاًاوبیاید چه باید بکند.این فکری بود که تمام دیروزوامروزش رابه خود مشغول کرده بود ولی هنوزهم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرامی رود وچه باید بکند،ولی حسی دردرون اورابه رفتن تشویق می کرد وهیجانی ناشناخته وجودش رادرخود می گرفت،گویابامعشوق خود وعده ی قرارداشت.درطی راه تاگورستان این حالت عجیب باشوق بیشتری ادمه یافت وزمانی که داخل ماشین کنارخیابان درنزدیکی قبردرانتظارآمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهارکردنی نیست.لحظات به کندی وکشدار می گذشتند واولحظه به لحظه مضطرب ترمی شد.باصدای پای هرزنی که ازآن نزدیکی عبورمی کرد قلبش به تپش می افتاد.ولی وقتی عبوربی تفاوت اوراازکنارسنگ قبرمی دید آرامترمی شد.کم کم خورشید درآسمان آبی درافق مغرب پنهان می شد ولی هنوزنشانی اززن افسانه ای نبود.وزش باد کمی تند ترشده بود وصدای زوزه آن درگورستان می پیچید ومنظره غروب گورستان راخوفناک ترمی کرد.تقریباًتردد عابرین ووسایل نقلیه متوقف گردیده بود وتنهاماشین اوهنوزدرکنارجاده پارک بود.اضطراب وهیجان وخستگی ناشی ازانتظاربه شدت کلافه اش کرده بود.

    باخود فکرمی کرد شاید اوهرگزنیاید ودردل به رضاکه این برنامه رابرایش طرح ریزی کرده بود ناسزامی گفت.به ساعتش نگاه کرد.ازوقت مغرب گذشته بود.دیگرآنجاماندن عاقلانه نبود.اگربنابود افسون بیاید تابه حال آمده بود.باید می رفت ماندن بی نتیجه بود.ماشین راروشن کرد وآهسته به راه افتاد.حتی درطی مسیرنیزبادقت به گذرخیابانهانگاه می کرد واحساس می کرد حتی اگراورادرمسیرهم ببیند خواهد شناخت.اماهیچ کس راتادراصلی گورستان ندید.پایش راروی پدال گازفشرد وبه سرعت راهی خانه شد.

    وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی وخستگی می کرد.حوصله حرف زدن باهیچکس رانداشت حتی مادرش.یک راست به اتاقش رفت وروی تخت درازکشید،اماهنوزچند لحظه ای نگذشته بود که مادردراتاقش رازد واوراصداکرد وگفت :

    - مانی جان تلفن.

    - کیه؟

    ومادرپاسخ داد:

    - مهندس اقبال...رضا.

    درحال برخاستن ازروی تخت گفت:

    - صحبت می کنم.ممنون.

    گوشی راکه برداشت بلافاصله رضاگفت:

    - سلام چطوری؟...اومد؟

    - گمشوبا این برنامه هات،نخیرنیومد.

    - به من چه،چراازدست من عصبانی هستی؟

    - توگفتی میاد دیگه.

    - اولاًچه خبرته؟مگه کسی قالت گذاشته یاقرارقبلی داشتی که این قدرعصبانی شدی،بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟مثلاًمی خواستی چه کارکنی؟

    مانی چند لحظه ای مکث کرد وبعد گفت:

    - هرکاری که می کردم لااقل خودم روتوگورستون علاف نمی کردم.

    رضاخنده بلندی کرد وپاسخ داد:

    - نکنه ترسیدی؟

    مانی بی حوصله پاسخ داد:

    - حرف بیخودنزن.ترس چیه؟فقط خسته شدم.

    رضا با تعجب پرسید:

    - ببینم مانی،هیچ معلوم هست توچه مرگته؟پاشوبیاخونه ی ما.

    - به جون رضاحوصله اش راندارم.

    - یعنی چی؟نکنه اصل قضیه چیزدیگه ایه به مانمی گی؟

    - مثل اینکه مخت عیب کرده ها،این حرفهاچیه؟گفتم که فقط خسته شدم.

    - ولی من بجزخستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.

    - ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رومی پوشوندم.

    - مانی بلندشوبیااینجایه خورده باهم صحبت کنیم؛ببینم چه کارباید بکنیم.البته اگرهنوزهم قصدداری اون خانم روپیداکنی؟

    - معلومه که قصد دارم...توچی فکرمی کنی رضا،می شه پیداش کرد؟

    - ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکرمی کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.

    - امادیدی که نیومد.

    - خب امروزروشاید اتفاقاًنرسیده که بیادیاکاری داشته...به هرحال دیگه...ولی بالاخره میاد.گیریم خیلی طول بکشه.

    - مثلاًچقد؟

    - رضاکمی مکث کرد وبعد باتردید گفت:

    - مثلاًتاسالگرد بعدی داییت.

    - دیوونه می فهمی چی می گی؟میشه یه سال دیگه.

    - خوب بشه.توکه 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.

    - آخه من این 20 سال روبی خبربودم.

    - بهرحال...حالااگه بازم فکربهتری داری بنده درخدمتم.

    - نمی دونم شاید حق باتو باشه.

    - ولی درهرصورت عجله مشکلی روحل نمی کنه.

    - درسته ولی من...

    - می دونم کک افتاده به تنت که سرازاین رازدربیاری.

    - آفرین.

    - درهرصورت بازم شانست راامتحان کن.یکی،دوهفته دیگه هم سری به گورستون بزن.خداروچه دیدی؟یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.

    - اینکه آره،حتماًمیرم.

    - حالاچکارمی کنی؟میای اینجایانه؟

    - من که حالش روندارم توپاشوبیا.

    - شام دارید یاشامم روبردارم بیارم.

    - یه چیزایی برای خوردن پیدامی شه ولی اگه توعادت به نون وبوقلمون داری،بوقلمون سرخ کرده ات روباخودت بیار.

    - اون که باشه ولی می ترسم توکه به این چیزاعادت نداری یه وقت بخوری ودل درد بگیری.

    - توبیاراون بامن.قبل ازاینکه توبیای زنگ می زنم اورژانس ماشین بفرسته.

    - پس زنگ بزن که اومدم.

    - فعلاًخداحافظ.

    مانی گوشی راروی دستگاه قرارداد وبه قاب عکس دایی منصورروی میزآینه نگاه کرد.کمی نزدیک شد،قاب عکس رابرداشت ونزدیک صورتش گرفت وبا دقت به آن نگاه کرد.دایی باآن چشمان درشت ومژه های بلند وگونه های استخوانی وآن لبخند جذاب وجادویی ازدرون قاب به اوخیره شده بود.مانی بازدرچشمان عکس خیره ماند.دردل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که درنگاه ثابت آن نی نی می زدومانی رابه خود می خواند.نگاهی به عکس داخل قاب ونگاهی به عکس داخل آینه انداخت.گویاهردویکی بودند.اوواقعاًشبیه دایی بود!

    *********************


    وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیرلب گفت:«خب شد چهارتاپنج شنبه هرچهارتاهم بی نتیجه.»
    بعد به سرمیزکارش بازگشت.مسلماًاین معمایی نبود که اوبه تنهایی ازپس حل آن برآید وظاهراًمادرومادربزرگش هم قصدنداشتند کمکی به حل این مسأله نمایند که هیچ،حتی حاضرنبودند بپذیرند کسی درزندگی منصورنقشی داشته است.البته این احتمال نیزوجود داشت که آنهاازاین مسأله بی خبربوده باشند ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله

    پایان صفحه 23
     

  6. Top | #6

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    فصل اول
    قسمت آخر



    ولی تاآنجاکه اوفهمیده بود نفی این مسأله ازسوی آنهاکاملاًمغرضانه بود نه عادی.به هرحال اومصمم بود تا به هرقیمتی که شده پرده ازاین راز بردارد.

    برای هزارمین بارآگهی زیرشیشه میزش راخواند وناگهان ازجابرخاست وازاتاق خارج شد.احساس کردکسی اورابه نام می خواند.وقتی ازاتاق خارج می شد بارضابرخورد کرد.اوباتعجب به مانی نگاه کرد وگفت:

    - کجاتشریف می برید مهندس بهنود؟

    به تندی پاسخ داد:

    - مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟

    وبعدباسرعت به طرف درخروجی رفت.درهمان حال صدای رضاراشنید که گفت:

    - مانی اگه سعیدی سراغت روگرفت چی بگم؟

    - بگورفته قبرستون.

    بعدصدای خنده بچه هابه گوشش خورد ولی رضاخیلی جدی دوباره گفت:

    - صبرکن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.

    مانی کاملاًبه طرف اوبرگشت وگفت:

    - می دونم ولی باید برم.

    رضاشانه هایش رابابی تفاوتی بالاانداخت وگفت:

    - موفق باشی.

    مانی لبخندی زدوباحرکت سرتشکرکرد وبعد باسرعت ازشرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.

    وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید درجای همیشگی پارک کرد وسرش رابه صندلی ماشین تکیه داد ولمید.ساعت 4 بعدازظهربود وآفتاب نیم گرم وزرد پاییزی هنوزدامن خود راازروی مزارهاجمع نکرده بود.سکوت سرد وسنگین گورستان راگاه گاه صدای گوشخراش کلاغهادرهم می شکست.سوزسردی که ازلای پنجره بازماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه رابالابکشد.چشمهایش راآرام برهم نهاد وبازبه فکرفرورفت.وقتی صدای توقف ماشینی اورابه خود آورد فوراًبه ساعت نگاه کرد 45 بود واین نشان می داد که خوابش برده.دردل به خودچند ناسزاگفت وازداخل آینه به ماشین تازه ازراه رسیده که بافاصله ازاوپارک کرده بود خیرهشد.درعقب ماشین بازشد وزنی ازان خارج گردید.بی اختیاردستش به سوی آینه حرکت کرد وبرای دیدن زن،جهت آن راتغییرداد،ولی زن خیلی سریع ازماشین پیاده شد وبه سوی قبرهارفت.ازان فاصله مانی اورابین شمشادهای کنارجدول گورستان می دید که سرتاپاسیاه پوشیده ودسته گلی که به زیبایی آراسته شده بود دردست دارد وروی صورتش راهم باتورنازک سیاهی پوشانده بود.گرچه نتوانست چهره اش رابه خوبی رؤیت کند،اماحدس زد ه اوزنی تازه داغداراست.بعد صورتش رادوباره به سمت گوردایی منصورگرداند ومنتظرشد.چند لحظه بعد دراوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش آرام آرام به سوی قبرمنصورمی آید.حالاتورروی صورتش رابالازده بود،اماعینک سیاه وگرد بزرگی روی صورتش خودنمایی می کرد که صورت ظریفش رابقریباًپوشانده بود.

    حالازن روبروی قبر قرارگرفته بود.آهسته اهسته قدم برداشت وپایین قبرایستاد.لحظات به کندی می گذشت ومانی اندام ظریف وکشیده زن سیاهپوش راازپشت می دید که به آرامی روی سنگ مزارخم می شد ومی شکست وبعد صدای هق هق گریه اش راشنید که درسکوت غروب دلگیروپاییزی گورستان می پیچید وانعکاس می یافت.دستش راروی دستگیره درگذاشت تاپیاده شود ولی پشیمان شد.دلش نمی خواست مزاحم حالات زیبای زن شود.تصمیم گرفت صبرکند تازن برخیزد بنابراین ساعتی درهمان حال گذشت تازن ازجابرخاست.هواکم کم تاریک می شد.اودسته گل رادردست گرفت وازمیان آن دوشاخه گل سرخ رابییرون کشید وبعد دوباره دسته گل رابادقت روی سنگ قبرقرارداد وراست ایستاد.گلهارالحظه ای مقابل روی خود گرفت وبعد گلبرگهای آن راجداکرد وروی قبرپاشید.بادگلبرگهای نرم وسرخ راروی قبربه رقص درآورد وبه هرسوپاشید.بعدخم شد،گوشه سنگ قبررابوسید وبه طرف ماشین برگشت.مانی ناگهان به خودآمد وباسرعت ازماشین پیاده شد ولی پیاده شدن اوباسوارشدن زن همزمان گردید.ماشین دریک لحظه به حرکت درآمد ومانی راهمانطورحیرت زده برجانهاد.

    غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی بایکشنبه گذشته نداشت.همان سکوت خوفناک،همان زوزه وحشی باد وهمان آفتاب نیم گرم.تنهاتفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرااوامروزاحساس می کرد زن سیاهپوش حتماًخواهد آمد وهمان هم شد.دقیقاًرأس ساعت 4 و45 دقیقه یک باردیگر یک اتنومبیل کرایه کنارجاده توقف کرد وزن سیاهپوش بازهم درهمان هیبت ازآن خارج شد.گرچه فاصله دواتومبیل این بارکمتربود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیرتورزن رابه خوبی ببیند.اونیزبابی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت.مانی که می ترسید به اونزدیک شود ازهمان فاصله بازبه کارهای زن خیره ماند واوچون بارگذشته دسته گل همراه خود رابادقت روی قبرگذاشت ودوشاخه گل سرخ رازمان رفتن پرپر کرد وگلبرگهای آن رابه دست باد سپرد وباردیگربه سوی ماشین برگشت.مانی نیزبلافاصله درون ماشین جای گرفت وبه دنبال اتومبیل حامل زن سیاهپوش حرکت کرد.

    به زودی به مرکزشهررسیدند ومانی ازترس آنکه درازدحام خیابانهاآنهاراگم نکند تمام حواس خود رادرچشمهایش متمرکزساخته بود ودرعین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خودراباماشین حفظ نماید.بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید ودرمقابل خانه ای توقف کرد.مانی نیزبلافاصله درگوشه ای پارک کرد وبه تماشاایستاد.زن سیاهپوش ازماشین پیاده شد.و مقابل درخانه ایستاد،دستش راروی زنگ طبقه دوم فشرد.چند لحظه ای طول کشیدتادربازشد وزن بی آنکه به پشت سرخود نگاه کند داخل خانه گردید ودررابست.مانی آهسته آهسته به سوی خانه زن رفت ولحظه ای توقف کرد.ازداخل ماشین به بیرون سرک کشید.خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سرنبش کوچه ای قرارداشت.زن ازدرجنوبی داخل شده بود وخانه مسلماًدردیگری هم درکوچه مجاورداشت.

    مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفته بود چوبی وفرسوده به نظرمی رسید ولی پشت شیشه هاازانبوه گلدانهای پیچک سبزبود وبعد ازآن ملافه های سفیذ پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود.مانی بازهم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست برتردید خود برداخل شدن به خانه زن ناشناس فائق آید بازهم به حرکت درآمد.

    می دانست که مادرامشب درخانه مادربزرگ است،بنابراین اونیزباید به آنجامی رفت.دردل آرزومی کدر که فرصتی پیش آید تاپرده ازاین رازسربه مهربایاری مادرومادربزرگ بردارد ولی آن طورکه ظواهرنشان می داد آن دوخود راکاملاًبه نارانی زده بودند.

    جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد وزنگ زد.درکه بازشدماشین رابه داخل حیاط هدایت کرد وبلافاصله پیاده شد.لحظه ای درحیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد.این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگارکودکی ونوجوانی خود رادرآ« گذرانده بود.این دیوارهاوباغچه هاو مخصوصاًبید مجنون وسط باغچه که گیسوان زریسته پاییزی خود رابدست باد سپرده بود همه وهمه شاهد شیطنتهای کودکی بودند که داستان زندگیش بیش ازبیست وچهارفصل بهاری نداشت.وقتی مادردرساختمان راگشود وپابه ایوان خانه گذاشت،مانی ازافکاردرهم ریخته اش جداشد.صدای مادرراشنید که می پرسید:

    - تویی مانی؟
     

  7. Top | #7

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    - بله بله منم.

    - پس چراتو نمیای؟

    - دارم میام.

    بلافاصله به طرف مادررفت.سه چهارتاپله ایوان رادوتایکی کرد ودرمقابل مادرایستاد وگفت:

    - سلام خانم،شب سرکارعالی بخیر.

    - سلام مادر،دیرکردی عزیزم.

    - جایی کارداشتم...کی اینجاست؟

    - هیچکس،من مادربزرگ.

    - جدی؟من فکرکردم مهمونیه.

    - نه عزیزم مهمونافردامیان،بیاتوتاسرم انخوردی.

    همراه مادرداخل ساختمان شد وازمقابل درراهروباصدای بلند گفت:

    - سلام مادربزرگ عزیز.

    مادربزرگ که ازآشپزخانه خارج می شد بایک لیوان شیرکاکائوبه استقبالش آمد وگفت:

    - سلام عزیزم،کاپشنت رودرآربرات یه لیوان شیرآوردم گرمت می کنه.

    مانی مقابل رخت آویزکنارراهروایستاد وشروع به عوض کردن لباسهایش نمود وبعد وارد هال شد وکنارمادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت ودرحالیکه لیوان شیرکاکائو راازدست اومی گرفت پرسید:

    - چه خبر؟

    - سلامتی،توچه خبر؟

    - منم سلامتی..شام چی داریم؟

    - قورمه سبزی مادرجون.

    - من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.

    درچشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد وباصدایی لرزان گفت:

    - خدانکنه مادر...می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدابیامرزمنصورشبیه شده.

    ملوک بروهای نازکش رادرهم کشید وگفت:

    - مادربعد از 20 سال توروخدا دوباره شروع نکن.آخه چقدرخودت روعذاب می دی؟

    مادربزرگ به زحمت ازروی کاناپه بلند شد ودرحالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیرلب نالید:«من باید عذاب بکشم،تمام عذابهای دنیابرای من کمه.»

    مانی باتعجب به مادربزرگ نگاه کرد.اوهمیشه هروقت صحبت ازپسرش می کرد،این جملات رابکارمی برد،گرچه مانی تابه حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود،زیرامی اندیشید اینهاتنهاجملاتی هستند که ازدل سوخته مادری داغدیده بر می خیزند ولی امشب فکرمی کرد این جمله سرنخی است برای کشف رازعشق نافرجام دایی.

    بی اختیارازجابلند شد.مادرپرسید:

    - کجا؟

    - جای خاصی نمی رم.کی شام می خوریم؟

    - نیم ساعت،سه ربع دیگه.

    - پس من یه سرمی رم طبقه بالا.

    مادرباتعجب به پسرش نگاه کرد وگفت:

    - چرا؟

    مانی لحظه ای مکث کرد وبعد پاسخ داد:

    - راستش احتیاج به چند تاکتاب قدیمی دارم،فکرمی کنم اوناروتوی کتابخونه دایی دیدم.می خوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجامطالعه کنم.

    - تواتاق دایی؟

    - آره مگه عیبی داره؟

    - عیبی که نداره.ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق...بیست ساله دکوراون اتاق دست نخورده.کسی به اون کتابها،به اون گلهای خشکیده وبه اون لباسهادست نزده.مادربزرگ عاشق منصورویادگارهاشه.

    - خب منم که نمی خوام بخورمشون.تازه مادربزرگ ازمن دلگیرنمی شه.

    - به دلت وعده نده پسرم.اگه مادربزرگ توروازهمه نوه هاش بیشتردوست داره بخاطراینه که به منصورشبیه تری،ولی وقتی پای منصور واتاقش ولوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.

    - ولی مادرهرکی ندونه من که می دونم که شماسرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش می تونید کلید اتاق دایی منصورروبرای من بگیرید.درضمن مطئمن باشید که من دست به چیزی نمی زنم،چیزی هم جابجانمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.

    قبل ازآنکه مادرجوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد وپرسید:

    - ببینم بحث مادروپسرسرچیه؟

    مادربلافاصله پاسخ داد:

    - چیزمهمی نیست مامان...

    اما مانی حرف مادرراقطع کرد وگفت:

    - مادرجون،من می خواستم چند دقیقه ای برم تواتاق دایی منصور ولی مادرمی گه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول می دم بچه خوبی باشم واتاق دایی روبه هم نزنم.

    مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد ازآن دو روی گرداند ویکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت.دراتاق نیمه تاریک روبه حیاط ایستاد وبه ماه خیره شد.مانی ازآنچه گفته بود پشیمان شد وخواست حرفش راپس بگیرد که صدای مادربزرگ راشنید که وهم آلوده می گفت:

    - درست مثل اون وقتها...وقتی پنج شش ساله بودی هروقت می اومدی اینجادوست داشتی بری به اتاق دایی.منصور ازاین که توبری توی اتاقش ناراحت نمی شه.یعنی اونوقتهاهم ناراحت نمی شد،گرچه اصلاًدوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین...برومادر...کلید روی چارچوب دره...بروسری به منصوربزن.حتماًالان پشت میزش نشسته شعرمی خونه یاشعرمی نویسه اونم زیرنورشب...

    مادربزرگ که برگشت مانی صورتش راغرق دراشک دید وازخودش بدش آمد.لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله هادوید.پشت دراتاق دستش رابه بالای چارچوب درکشید وکلید رازیر انگشتانش حس کرد. آن رابرداشت وبه سرعت دراتاق رابازکرد وداخل شد.دستش که برای پیداکردن کلید برق روی دیواربه حرکت درآمد،باچند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق راپیداکرد وآن راروشن نمود.لوسترتک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی رابرسر و رویش پاشید.نگاهش دورتادوراتاق به حرکت درآمد.سالهابود که قدم به این اتاق نگذاشته بود وحالاهیجانی عجیب فلبش رابه تپشی نامنظم و تند وادار می کرد.اتاق بزرگی بود که یک سوی آن پنجره های روبه حیاط قرار داشت،درسمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گردگرفته بزرگ قدیمی ویک جفت لاله قرمز رنگ به چشم می خورد.سمت چپ تاقچه یک میزکارقدیمی ویک صندلی کهنه قرارداشت وکنارآن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پرازکتاب.زیرتاقچه یک تخت فنری قدیمی باروتختی یزدی طرح ترنجی قرارگرفته بود.درگوشه پایین اتاق کناریک کمد لباس زهواردر رفته رخت آویزگرد چوبی قرارداشت که هنوزکت وشلوارمنصور درلفاف مشمایی به شاخه ای ازآن آویزان بود.به شاخه دیگرش یک بارانی سبزرنگ قدیمی ویک چترسیاه درکناریک شال گردن آویزان بود.مانی به دیوار های اتاق نگاه کرد که پربود ازقابهای قدیمی ودسته های گل خشکیده که ازآنها تنها شاخه های خشک وبدون برگ وگلهای روبانی روی آن،باقی مانده بود.درمیان قابهای خطاطی روی دیوارمی شد زیباترین ابیات وغزلیات عاشقانه حافظ،سعدی وشاعرانی راکه مانی نمی شناخت دید.چند تابلوی نقاشی نیزروی دیوارها ومیزتحریر وجود داشت.مانی نزدیکترآمد وبادقت درمیان اثاثیه اتاق دایی دنبال ردپایی اززن ناشناس گشت،اماهرچه بیشترتلاش کرد کمترنتیجه گرفت.نه نامی،نه عکسی ونه حتی نشانی اززنی که مانی مطمئن بود روزی دایی اورادوست داشته دراتاق نبود واین به نظرمانی عجیب می نمود.

    به طرف میزتحریررفت.عکس سیاه وسفیدی ازمنصوردرحالی که یک کلاه شابگاه رابه صورت مورب روی سرش قرارداده بود وصورت اصلاح شده اش راسیبیلی آنکادرشده ومرتب زینت می داد؛به چشم می خورد.مانی کشوی میزتحریر رابه سمت خود کشید ولی درکشوقفل بود.بعد سعی کرد کمد میزرابازکند اماآنهم قفل بود.چند مرتبه طول وعرض اتاق راقدم زد وهرکجارا که فکرمی کرد بتواند کلید رابیابد جستجوکرد امابی نتیجه بود.به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست،پشت سرش درمقابل آینه هنوزشانه های دایی قرارداشت.ناگهان دلش گرفت.احساس بدی داشت.اواکنون دراتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش باخاک هم آغوش گردیده بود وتمام لوازمی که اواکنون به آنها نگاه می کرد روزی درمیان دستهای منصورجای داشت.سرش راروی زانویش گذاشت،بعد به طوراتفاقی لبه های آویزان روتختی راکنارزد.درزیرتخت درکناریک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی ودمپایی های روفرشی منصور یک چمدان متوسط قرار داشت. به سرعت ازروی تخت پایین پرید وچمدان رابیرون کشید.باهیجان بسیاردستش راروی قفل های چمدان فشار داد ،امادرآن بازنشد.به جای کوچک کلید های چمدان نگاه کرد وبعد دستش رادرجستجوی کلید به زیر تخت برد وبه جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تابه سرعت جعبه هارابیرون آورد ودرآنها رایک به یک بازکند.ازآنچه داخل جعبه می دید غرق درحیرت شد.یعنی منصوربچه داشت؟- آن هم به احتمال زیاد یک دختر – داخل جعبه هاعروسکهای بسیارزیبا دررنگهاومدلهای مختلف آرام خفته بودند.مانی باخود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکهابه اندازه خواب ابدی منصورباشد.بغض راه گلویش راگرفته بود.جعبه هارابه زیرتخت برگرداند وبعد چمدان رادرجای اول خود قرارداد وازجابلند شد ،وقتی که میخواست ازاتاق خارج شود یکباردیگر چشمش به کت وشلوار وبارانی منصور روی جالباسی افتاد.فکری چون برق ازمخیله اش گذشت.آرام دستش راپیش برد وکت وشلوار وبارانی را از روی جالباسی برداشت وازاتاق خارج شد،در راقفل کرد وکلید رادرجایش گذاشت.بعد پاورچین پاورچین ازپله هاپایین رفت وبه داخل هال سرک کشید.ظاهراً مادرومادربزرگ هردو درآشپزخانه بودند واومی توانست به راحتی نقشه اش راعملی سازد. باسرعت ازراهرو خارج شد وبه طرف حیاط دوید، درصندوق عقب ماشین راباز کرد ولباسها را درآن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد،بازبه بید مجنون وسط باغچه خیره ماند.احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به اونگاه می کند. رو به درخت کرد وگفت:

    - باورکن خودم هم نمی دونم چه غلطی می خوام بکنم.

    پایان فصل اول
     

  8. Top | #8

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    ان روز با پيرزن وعده ملاقات داشت. مي دانست كه او از اين ديدارها چيزي به دخترش نمي گويد زيرا در اوبين ملاقات به او گفته بود دخترش تصور كرده مادرش ديوانه شده. به همين خاطر ماني اطمينان داشت كه افسون مطلع نخواهد شد.
    باران تندي مي باريد و برف پاك كن ماشين پيوسته در حركت بود. وقتي جلوي خانه رسيد با سرعت پياده شد و زنگ زد. بلافاصله در باز شد وماني دانست پيرزن در انتظار او بوده.با سرت از پله ها بالا رفت و اورد هال شد. ضمن صحبت و احوال پرسي با پيرزن لباس هاي خيسش را از تن در اورد وبه گيره هاي رخت اويز انداخت. بعد چرخ پيرزن را به سوي اتاق نشيمن و نزديك بخاري هل داد. انگاه كنار چرخ زانو زد و چون هميشه با پيرزن مشغول صحبت شد. ماني از او ساعت صرف داروهايش را سوال مي كرد و او با دست خود اناري را كه قبل از امدن ماني برايش دانه كرده بود در دهانش مي گذاشت و با ذوق مي خنديد.ماني غرق در هيجانات پيرزن و خشنود از رضايت او با صداي بلند مي خنديد كه ناگهان صداي جيغ زني به گوشش رسيدو بعد گويا جسمي بر زمين افتاد. با سرعت به جانب صدا دويد. جلوي در ورودي زني روي زمين افتاده بود. تمام تن ماني شروع به لرزيدن كرد. اهسته اهسته جلو امد. صورت زن روي زمين بود ولي او كه بارها افسون را در قبرستان ديده بود دانست كه او افسون است. اهسته روي زمين نشست. دستان لرزانش را پيش برد و زن را برگرداند و با تعجب صورت ظريف و مهتابي زن جواني را با مژگاني بلند، بيني كشيده و ظريف و دهاني به ظرافت دهان يك كودك ديد كه از هوش رفته است.
    صداي پيرزن را از پشت سرش شنيد كه گفت:
    _منصور من ميدونم چشه. بوي تو رو حس كرده و از خوشحالي از حال رفته، بهش گفته بودم تو مياي اينجا ولي باور نمي كرد فكر مي كرد من ديوونه ام.
    ماني صداي پيرزن را مي شنيد ولي احساس مي كرد مغزش از كار افتاده.زير لب زمزمه كرد:«خدايا من چطور به خودم اجازه دادم با موجود ظريف و شكننده اي مثل اين فرشته بازي كنم؟ حالا بايد چكار كنم؟»
    ماني سعي كرد هر طور شده بر خود مسلط شود.رو به پيرزن كرد و گفت:
    _مادر جون شما اصلا نترسيد. چيزي نيست. فشارش پايين اومده. همين الان مي برمش دكتر...اصلا نگران نباشيد.
    پيرزن لبخند زيبا و روشني بر لب نشاند و گفت:
    _تا وقتي تو باهاش باشي من من نگران نيستم منصور...هيچ كس به اندازه تو افسون رو دوست نداره.
    ماني احساس كرد از خودش متنفر است و به سرعت افسون را اماده منتقل به بيمارستان كرد.
    داخل بخش اورژانس بيمارستان در ميان ازدحام بيماران و همراهان انها افسون چون عروسكي ارام روي تخت خفته بود در حالي كه سرم اهسته اهسته در رگش جاري مي شد. ماني نگاه ديگري به چهره او كرد. اكنون ديگر سرخي لب هايش برگشته بود و گونه هايش رنگ زندگي گرفته بودند.
    يك بار ديگر به سوي پرستار رفت و گفت:
    _شما مطمئنيد خطري مريض ما رو تهديد نمي كنه؟
    _شما هم مطمئن باشيد.
    _مي تونم يه خواهشي بكنم؟
    _بفرماييد.
    _اين يه مقدار پول پيش شما باشه. صورتحساب بيمارستان رو هم پرداخت كردم. لطفا اگر مريض به هوش امد براش اورژانس بگيريد كه راحت بتونه بره خونه...لازمه شب اينجا بمونه؟
    _نه گمون نكنم ولي شما خودتون چرا اين كار رو نمي كنيد؟
    _عرض كردم كه خانم من داشتم تو خيابون راه مي رفتم ديدم اين خانم يهو غش كرد و افتاد.خدارو خوش نديدم تو خيابون ولش كنم. اوردمش اينجا. الان هم كه شما و اقاي دكتر فرموديد خطر برطرف شده،پس لزومي نداره من بمونم...يعني...من يه قرار ضروري دارم. اين پول رو از اين جهت گذاشتم كه فكر كردم شايد به اندازه كافي پول همراهشون نباشه.
    پرستار نگاهي از سر قدرشناسي به ماني كرد و گفت:
    _خدا خيرتون بده اقا... زحمت كشيديد. لااقل يه شماره تلفن بذاريد شايد اين خانم بخوان از شما تشكر كنن.
    ماني كمي دست و پاچه شد و با من من گفت:
    _نيازي به تشكر نيست...يعني من كاري نكردم. وظيفه ام بوده. با اجازه تون ...خداحافظ.
    وقتي از بخش اورژانس خارج شد، تا پاركينگ بيمارستان يك نفس دويد. قطرات درشت باران بر سرو رويش تازيانه مي زدند و سرما تا مغز استخوانش نفوذ مي كرد. زير باران كنار ماشين ايستاد و فرياد زد:«لعنت به تو ماني، لعنت به تو و اين بچه بازي هات.»
    ناگهان بغضش تركيد و در حالي كه اشك به سرعت از گوشه چشانش بيرون مي زد و با قطرات باران يكي مي شد، سرش را رو به اسمان گرفت و فرياد كشيد:«دايي منصور تو رو به جون اون كسي كه دوستش داري من رو ببخش...من نمي خواستم اينطوري بشه، من فقط دلم براي اون پيرزن سوخت.»
    بعد مشت هاي گره كرده اش رو چند بار به سقف ماشين كوبيد، پيشاني اش را به سقف ماشين تكيه داد و با صداي بلند شروع به گريه كرد. هاي هاي گريه هايش در ميان هاي هاي گريه اسمان گم مي شد و اشك هايش با اشك هاي اسمان بر زمين مي ريخت.
    ************

    پايان ص 40
     

  9. Top | #9

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    فصل دوم
    قسمت دوم

    هنوز چشمهايش را كاملا باز نكرده بود كه مادرش پرسيد:
    _بهتري مامان؟
    به زحمت اب دهانش را فرو برد و اهسته پاسخ داد:
    _بد نيستم.
    مادر دستش را روي پيشانيش قرار داد و گفت:
    _خب الحمدلله... تبت هم پايين اومده ... پاشو يه ليوان اب پرتقال برات اوردم.
    دستانش را ستون بدن كرد و خود را بالا كشيد. مادر به سرعت بالش را به طور ايستاده پشت سرش قرار داد و گفت:
    _تكيه بده.
    روي بالش لميد و پرسيد:
    _امروز چند شنبه اس؟
    _يك شنبه.
    لحظه اي در فكر فرو رفت. "يكشنبه" امروز حتما افسون به گورستان مي رفت و ماني هر طور شده بايد او را مي ديد. مي خواست لااقل بفهمد حال او انقدر خوب شده كه بتواند سر قرار هر يكشنبه خود حاضر شود؟ صداي مادرش رشته افكارش را از هم گسيخت.
    _چيه تو فكري.
    _براي امروز بعداز ظهر يه قرار قبلي ضروري دارم.
    _حرفش رو هم نزن، امكان نداره بتوني بري... يه تماس بگير قرارت رو به هم بزن.
    _نميشه تلفن تماس ندارم.
    _خب ادرس رو بده من خودم ميرم ميگم حال تو خوب نيست.
    _نميشه.
    اِ... باز گفت نمشه. پسر سقّت رو با نه برداشتن؟
    _ساعت چنده؟
    _نزديك سه.
    _واي دير شد بايد زودتر برم.
    _يعني هيچ راه ديگه اي نداره؟
    _نه مامان باور كن. حتما بايد برم.
    _خب اگه اينطوره منم ميرم حاضر شم.
    _جايي مي ريد؟
    _نخير مي خوام همراه تو بيام.
    _نيازي نيست.
    _تو با اين حالت نمي توني رانندگي كني. احتياج به كمك داري.
    در حالي كه به زحمت از جا برمي خاست گفت:
    _مطمئن باشيد هيچ مشكلي پيش نمياد.
    _خواهش مي كنم ماني، اينطوري تا برگردي من ديوونه ميشم.
    _باور كنيد من حالم خوبه، حالا لطفا لباس هاي من رو اماده كنيد.
    مادر با نارضايتي به ياريش شتافت و او به زحمت لباس پوشيد.همانطور كه به زحمت از بستر برخاسته بود. سر درد بيش از همه عذابش مي داد و سرفه هاي پياپي در پهلوهايش را تشديد مي كرد، ولي هيچ يك از اينها نمي توانست مانع رفتنش شود. او بايد مي رفت. امروز بايد سكوتش را مي شكست و پرده از رازها برميداشت.
    وقتي به گورستان رسيد ماشين كرايه كنار جاده پارك بود و اين نشان مي داد كه افسون زودتر از او رسيده است. تمام نيرويش را در پاهايش جمع كرد و مصمم از ماشين خارج شد. يكراست به سوي قبر دايي پيش رفت و كنار ان ايستاد. حس كرد افسون وجودافسون ستاد. حس دايي پيش رفت و از ماشين خارج شد.ش را حس نموده است اما هيچ عكس العملي نشان نداد. گويا اين زن سياهپوش حتي حس كنجكاوي هم نداشت.لحظاتي در سكوت گذشت. ماني به سرفه افتاد و زن بي انكه سرش را بلند كند پرسيد:
    _شما كي هستيد اقا؟؟؟.... از جون من و مادرم چي مي خواهيد؟
    ماني با اندكي فاصله كنار زن جوان نشست و گفت:
    _سلام خانم... يه چيزايي هست كه من بايد توضيح بدم.
     

  10. Top | #10

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.06
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,067 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 پاسخ : رمان سپیده عشق | رویاخسرونجدی

    _هيچ نيازي به توضيح نيست اقا...فقط لطفا من رو تنها بگذاريد.
    ماني دوباره به سرفه افتاد وناليد:
    _ببينيد من امروز اصلا حالم خوب نيست ولي با اين حال اين همه راه را از خونه تا اينجا امدم تا با شما حرف بزنم.
    _من با شما حرفي ندارم فقط لطفا بريد.
    _ولي من حرف دارم و شما بايد به حرف هاي من گوش كنيد.
    زن بي انكه سرش را بالا بياورد تور مشكي را روي صورتش كشيد و پاسخي نداد.
    ماني با اصرار دوباره گفت:
    _خواهش ميكنم يك لحظه به من نگاه كنيد.
    زن خنده اي از روي تمسخر كرد و گفت:
    _قصد داريد با شباهتتون من رو هم مثل مادرم اغفال كنيد؟
    _نه به خدا قسم قصد من اغفال نبود. من اومدم توي اون خونه تا شما رو ببينم اما مادر شما من رو اشتباهي گرفت و چنان با اطمينان صحبت كرد كه دلم نيومد ناراحتش كنم.
    _به چه قيمتي اقا؟
    _من نمي دونستم اينطوري ميشه، قسم مي خورم. دلتون مي خواد بدونيد من كي هستم؟
    _اگه بگم نه بازم حرفي داريد؟
    _بله مطمئن باشيد من تا حرفام رو نزنم از اينجا نميرم و دست از سر شما برنميدارم. حتي اگه من رو به دست پليس بسپاريد.
    _ظاهرا چاره اي نيست. بفرماييد ولي سريع تر. ميدونيد كه مادرم خونه تنهاست.
    ماني با ترديد قدمي به سوي زن برداشت و گفت:
    _خواهش ميكنم راننده اژانس رو مرخص كنيد.من شما رو مي رسونم. در راه مفصلا با هم صحبت مي كنيم.
    زن هنوز ترديد داشت ولي ماني از سرعت استفاده كرد و با سرعت به سوي ماشين رفت. بلافاصله كرايه راننده را پرداخت كرد و گفت:
    _خواهش مي كنم از اين طرف بفرماييد سركار خانم.
    صداي پاي زن در گورستان پيچيد و اهسته اهسته به سوي ماشين رفت. در همان حال يك بار ديگر رويش را به سوي قبر برگرداند، لحظه اي مكث كرد و دوباره به راه افتاد و ماني تصور كرد او با منصور خداحافظي نمود.
    به سرعت در ماشين را براي زن باز كرد و خود نيز پس از او سوار شد، در حالي كه متوجه شد زن جوان حتي يك بار هم به او نگاه نكرده بود.
    وقتي حركت كردند شروع به صحبت كرد و گفت:
    _اسم من مانيه...
    افسون صحبت ماني را قطع كرد و گفت:
    _پس شما بايد خواهرزاده منصور باشيد، اينطور نيست؟... پسر...صبر كن ببينم اسم مادرت چي بود؟گمونم ملوك بود، نه؟بله درسته ملوك، ملوك اعظم ... بله يادمه پدرت انگلستان درس مي خواند. پزشكي نه؟
    ماني با تعجب به زن نگاه كرد و گفت:
    _ظاهرا اطلاعات شما خيلي كامله!
    _تعجبي نداره من تمام خانواده شما رو مي شناسم. مادر بزرگت بدريف مادرت ملوك اعظم،خاله ت اذر دخت و دايي ت تيمور...درست گفتم؟
    _كاملا خانم، كاملا.
    _راستي حال مادر و پدرت خوبه؟
    _مادرم خوبه ولي پدرم چند ساليه كه عمرش رو داده به شما...
    _واقعا متاسفم...چطور اين اتفاق افتاد؟
    _سكته كرد.
    _قلبي؟
    _بله.
    _جالبه،متخصص قلب خودش سكته قلبي كرد.
    ماني سر تكان داد و گفت:
    _ديگه قسمت اين بود.
    باز لحظه اي سكوت برقرار شد.ماني كه هر لحظه بي تاب تر ميشد سكوت را شكست و گفت:
    _من و شما قبلا هم همديگه رو ديده بوديم؟
    _نه من عكس هاي تو رو ديده بودم.منصور هميشه از تو تعريف مي كرد.هم از تو هم از ملوك، هر دوتون رو خيلي دوست داشت.
    ماني با ترديد و من من كنان پرسيد:
    _ببخشيد ... شما ... شما..
    _چي مي خوايد بدونيد؟ بپرسيد.
    _شما با دايي منصور چه نسبتي داشتيد؟
    زن لحظه اي سكوت كرد و ماني متوجه شد كه ناخن هايش را به شدت در كف دستهايش فرو مي كند.سرش را كمي خم كرد و ماني از زير تور صورتش را ديدو لبانش را كه به سختي به هم مي فشرد. بعد با صدايي لرزان اهسته گفت:
    _من همسر منصور بودم و هستم.
    ماني به شدت ترمز كرد و با تعجب پرسيد:
    _همسر دايي؟ اين امكان نداره. تا اون جايي كه من مي دونم دايي منصور هيچ وقت زن نداشته... حتي مادربزرگ هم در اين مورد هيچ وقت چيزي نگفته.
    زن پوزخندي زد و گفت:
    _من همسر داييت بودم نه عروس مادربزرگت .... اون هيچ وقت منو قبول نداشت ... اون مي خواست منصور رو از من بگيره ولي از هر دومون گرفت.
    ماني چند لحظه به فكر فرو رفت. شايد حق با زن بود. خودش هم مي دانست كه مادر و مادربزرگش چيزهايي را در مورد دايي منصور پنهان مي كنند. پس ان راز ممكن بود همسر دايي باشد.
    باز به همسر دايي نگاه كرد، چقدر ظريف و شكننده به نظر مي رسيد. با لحني دلجويانه سوال كرد:
    _شما اون اگهي ترحيم رو براي دايي توي روزنامه چاپ كرديد، نه؟
    _بله من هر سال اين كار رو ميك نم. حرف هاي دلم رو اينطوري بيرون مي ريزم.
    _خيلي گشتم تا پيداتون كردم.
    _متاسفم.
    يك ماه تموم شب هاي جمعه توي گورستان منتظر بودم ولي نيومديد. اما اون روز يك شنبه كه من بر حسب تصادف به گورستان اومده بودم شما رو ديدم و واقعا تعجب كردم.
    _من و داييت در يك روز يك شنبه ساعت 45 بعدازظهر براي اولين بار همديگه رو توي تهران ديديم.بعد از اون هر يك شنبه ساعت 45 با هم قرار داشتيم. هنوز هم قرار ما سر جاشه. ساعت 45 يكشنبه هر هفته.
    _باورم نميشه بعد از بعد از 20 سال.
    افسون پاسخي نداد.
    ماني دوباره گفت:
    _راستي حال مادر خوبه؟
    _اره از وقتي شما رو ديده خيلي خوبه. همه ش از شما حرف ميزنه.
    _بابت اون اتفاق...واقعا... واقعا متاسفم.

    تا ص 47
     

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اثر ضد سرطانی قرص آسپیرین
    توسط sajadb در انجمن دانستني هاي پزشكي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-17-2011, 09:15 PM
  2. درخشش سپید و خنک معشوق
    توسط A.Mor@dloo در انجمن داستانك
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 01-17-2011, 10:35 PM
  3. رمان سپیده دم انتظار اثر فریده رهنما
    توسط niyaz در انجمن دانلود رمان و داستان(فارسی)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-04-2010, 09:15 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •