رمان پر پرواز - صفحه 2
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 26

موضوع: رمان پر پرواز

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (5) رمان پر پرواز

    رمان پر پرواز


    نوشته: خانم مرضیه حاتمی زاده






    رمان برگزیده سال 1388
    ویرایش توسط yaldamaleki : 08-12-2011 در ساعت 01:24 AM
     

  2. 6 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  3. Top | #11

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    با اينكه اين نمايش اولين كار ، كارگرداني سپيده بود اما او ذوق و شوق عجيبي براي بهتر انجام شدن كارش داشت ، روز نمايش چنان بالا و پايين مي رفت و به همه غر مي زد كه همه را كلافه كرده بود .
    - مليكا جون ! اون ديالوگ آخرت رو خوب حفظ كردي ؟ نكنه وسط نمايش يادت بره ؟
    - آره سپيده جون ، چقدر مي گي ؟ به خدا حفظ شدم ، يادم نمي ره .
    - آهاي مريم چيكار مي كني ؟ چرا هنوز بال لباسات وصل نشده ؟
    - چشم الان وصل مي كنم ، دو دقيقه هم طول نمي كشه .
    - منظورت دو ساعت ديگه ، رضا اوضاع توي سالن چطوره ؟ روبراهه ، مشكلي نداره ؟ نكنه وسط كار قطع بشه ؟
    - نه بابا ، همه چيز روبراهه مطمئن باش قطع و وصل نمي شه .
    - خب ، خدا رو شكر . پروانه كجاي ؟ صحنه رو آماده كردي ؟ نكنه يادت رفته باشه چيزي سر جاش نباشه ؟
    و اين چندمين باري بود كه طي دو ساعت گذشته اين سوال ها رو مي پرسيد ، چشم غره اي بهش رفتم كه خودش فهميده زياده روي كرده .
    كنار من كه داشتم لباس نمايش يكي از بچه ها رو به تنش مي كردم ايستاد و گفت :
    - من معذرت مي خوام ، مي دونم خيلي حساسيت به خرج دادم ، نمي دونم چم شده ! لطفا تا پايان نمايش امروز منو تحمل كنين.
    هنوز حرف سپيده تموم نشده بود كه استاد وارد سالن شد ، سپيده با ديدن باباش قبل از اينكه اجازه بده كسي با او سلام و عليك كنه ، جلو پريد و گفت :
    - سلام بابا ! عمو نادين هم با شما اومده ؟
    استاد قبل از اينكه جواب او رو بده با همه سلام و عليك كرد و سپس رو به او كرده و گفت :
    - نه عزيزم ، مگه قرار بود با من بياد ؟
    - نه ، ولي گفت از همه زودتر مياد ، گفتم شايد با شما اومده .
    - خب ديگه نگران نباش ، اگه گفته زودتر از همه مياد پس مياد نادين رو كه مي شناسي اگه سرش بره قولش نمي ره ...
    از شوخيه استاد زدم زير خنده و سپيده با دلخوري گفت ؟:
    - اِ... بابا الان وقت شوخيه ؟
    - خب عزيز دلم تو يه حرفايي مي زني ، اون نادين كي رو حرفش مونده كه اين بار دومش باشه . تو خيلي شانس بياري شايد روز آخر نمايش كه كار تموم شد و اين بند و بساط جمع شد ، سر و كله ي عموت پيدا بشه .
    - به خدا اگه اين طور كه شما مي گيد بياد حالش رو مي گيرم .
    با اداي اين كلمه استاد لبش رو گاز گرفت و با اشاره به من و رضا و مريم ، رو به سپيده گفت :
    - اِ... بابا زشته ، يعني چي حالش رو مي گيرم ؟ ناسلامتي دختر استاد ادبيات فارسي هستي زشته جلوي دوستات اين جوري حرف بزني . بذار بياد من خودم پدرش رو در ميارم .
    از شوخي استاد همه خنديديم . استاد گه انگار چيزي يادش افتاده بود ، به من نگاه كرد و گفت :
    - راستي قبل از ورودم به اين جا ، رفتم سالن نمايشگاه نقاشي تو ، بگو كي اونجا بود ؟
    - كي ؟
    - آقاي تدين ، محو تماشاي كارهات بود و بدجوري هم دنبالت مي گشت .
    - اون اينجا چي كار مي كنه ؟ كي بهش خبر داده نمايشگاه نقاشي داريم ؟
    - من از كجا بدونم ، اما با دخترش براي ديدن نمايش اومدن ، پس حالا ، حالا اينجاست . امشب رو بايد تحملش كني .
    از شيطنتي كه در لحن استاد بود لجم گرفت و گفتم :
    - منم كه مي دونم كار كيه ؟ استاد !!
    استاد كه منظور منو فهميده بود :
    - به جان سپيده اگه كار من باشه .
    - بابام راست مي گه ، بي خودي بهش تهمت نزن . اون خبر نداره ، من دعوتش كردم.
    نگاه متعجب و عصبانيم را به سپيده دوختم و او هم حالت تدافعي گرفت و گفت :
    - به خدا از قصد نبود ، براي همه ي استادها دعوتنامه دادم ، خب اونم توي ليست بود .
    انقدر از دستش عصباني شده بودم كه دلم مي خواست تمام صحنه رو بهم بريزم تا حالش جا بياد اما خودم رو كنترل كردم و با خشم بهش گفتم :
    - تو خيلي بيخود كردي براي همه دعوت نامه دادي ، حالا فكر كردي چه خبره ، فقط قراره يه نمايش مسخره انجام بشه ، همين . فكر كردي چه كار شاقي داري مي كني ؟ با اين نمايش مزخرفت ...
    سپس بدون اينكه منتظر عكس العمل اون بمونم سالن رو ترك كرده و به طرف اتاق ثريا رفتم ، ليواني آب ريخته و يك نفس سر كشيدم . خيلي از دست سپيده ناراحت بودم ، با خودم گفتم ، كاش دو تا مي زدم توي گوشش تا آدم بشه !
    مي دونه من از اين آدم فراريم ، باز دعوتش كرده . در همين فكر بودم كه ضربه اي به در خورد و متعاقب آن استاد وارد شد ، با ديدن استاد با لحن تندي پرسيدم
    - چيه ؟ فرستادتون بيان ، كارش رو توجيه كنين ؟
    استاد لبخندي زد و با سر حرفم رو تائيد كرد ، با ديدن لبخند استاد ، از لحن حرف زدنم پشيمان شدم . اين ماجرا به او ربطي نداشت ، البته اون خودش درك مي كرد ، مدتها بود كه براي همه چيز زود عصبي مي شدم .
    بنابراين آرامتر از قبل گفتم :
    - آخه استاد ، چه توجيهي ؟ حالم رو گرفت
    - خب هر كس يه نقصي داره ! خودش فهميد كه اشتباه كرده ، الان هم داره زار زار اشك مي ريزه ...
    از لحن شوخ استاد در اداي جمله ي آخر ، خنده ام گرفت و عصبانيتم از بين رفت كه استاد ادامه داد:
    - گفت ، تا پري نياد و بگه منو بخشيده ، نمايش رو روي صحنه نمي برم .
    با بي خيالي شانه اي بالا انداختم و گفتم :
    - خب نبره چي مي شه ؟
    - هيچي ، فقط كلي بچه كه با پدر و مادرشون اومدن بدون ديدن اين نمايش مزخرف و مسخره برمي گردن خونه .
    - خوبه ، خودتون هم مي گين مزخرف و مسخره است ، پس همون بهتر كه برگردن خونه .
    - البته من نگفتم ، شما الان توي سالن گفتي ، يادت هست ؟
    - خب مسخره است ديگه ، من نمي دونم شما چرا با اين همه شهرت و اعتبار راضي به نوشتن اين نمايش نامه شدين ؟
    - فعلا كه همين نمايش مسخره ، تمام بليطش فروش رفته . داشتم مي اومدم اين جا ديدم سالن انتظار پر از پدر و مادرايي بود كه بچه هاشون رو براي ديدن نمايش آوردن .
    - خب عيده ، مردم بيكارن مي خوان حوصله شون سر نره .
    - خب عيده مردم بيكارن مي تونن برن ديد و بازديد فك و فاميلشون .
    ديگه چيزي نگفتم ، چون حق با استاد بود . لحظاتي سكوت بين ما حاكم شد و سپس ادامه داد :
    - ساعت داره چهار مي شه ، چيكار كنم بگم براي دست بوسي بياد ؟
    راستش با اينكه هنوز از سپيده دلخور بودم ، اما دلم نيومد كار و زحمت يك ماه همون به خاطر يه كار احمقانه و يه خشم زود هنگام بهم بخوره بنابراين گفتم :
    - باشه بياد ، اما من امشب تا آخر نمايش از اين اتاق نميام بيرون ، حوصله ي چرنديات تدين رو ندارم .
    استاد از اتاق خارج شد و بعد از چند دقيقه سپيده وارد اتاق شد ، معلوم بود گريه كرده ، خودش رو توي آغوشم انداخت و عذرخواهي كرد .
    با خودم فكر كردم مهربوني زيادي استاد نسبت به سپيده چقدر توي ذوق مي زنه ، گاهي وقتها هم با خودم مي گفتم اين همه مهرباني نمي تونه طبيعي باشه ، مگه يه پدر چقدر به دخترش محبت مي كنه ، اين استاد ديگه حال آدم رو با مهربونيش بهم مي زنه
    با اينكه ناراحت بودم اما وانمود كردم كه ديگه دلخور نيستم و علي رغم حرفي كه به استاد زده بودم اتاق ثريا رو ترك كرده و وارد سالن نمايش شدم ، اميدوار بودم كه شايد آقاي تدين رو نبينم اما زهي خيال باطل انگار دنبالم مي گشت چون به محض ورود به سالن جلوم سبز شد ، بماند كه در حين سلام و عليك چقدر به سپيده لعنت فرستادم ، اما به هر بدبختي بود تحملش كردم . دختر كوچولوش رو كه خيلي هم زيبا بود بوسيدم و داشتم دنبال بهانه مي گشتم كه از دستش فرار كنم كه خدا خير بده حاج مهدي و عزيز جون رو كه به موقع رسيدند ، براي خوش آمد گويي به آنها از تدين جدا شدم و ديدم كه همراه حاج مهدي و عزيز جون ، زهره و همسرش و حسين و نامزدش هم هستند .
    از ناهيد خانم و عباس آقا خبري نبود ، وقتي جويا شدم عزيز جون گفت :
    - داشتيم حركت مي كرديم كه شوهر نگار زنگ زد و گفت چون روزهاي آخر بارداريش رو مي گذرونه حالش بد شده ، ناهيد و عباس آقا هم فوري رفتن شمال .
    مطمئن بودم كه سپيده از شنيدن اين خبر حسابي دمغ مي شه براي همين ته دلم خوش حال شدم كه حالش گرفته مي شه . نمايش راس ساعت 4 شروع شد و همزمان با آغاز اون از سالن خارج شده وبه اتاق ثريا رفتم ، واقعا عقيده ام اين بود كه نمايش جالبي نيست . پشت ميز كارش نشستم و به فكر فرو رفتم .
    توي اين چند روزي كه جاي ثريا رو گرفته بودم ، متوجه شدم كه تمام بچه هايي كه به پرورشگاه مي آمدند و مي رفتند ، پرونده اي مجزا داشته اند . حتي پرونده ي سپيده هم در بايگاني موجود بود ، اما هرچي گشتم پرونده اي با اسم خودم پيدا نكردم . خيلي لجم گرفته بود ، ثريا قبل از رفتن فكر همه جا رو كرده و پرونده ي منو گم و گور نموده بود .
    خيلي از دستش حرص خوردم ، هرچند كه الان با وثوق ارتباط داشتم و حضور نامرئي اون رو توي تمام زندگيم حس مي كردم ، اما دلم مي خواست ببينمش . همونطور كه در فكر بودم ، ناگهان در اتاق باز شد و سپيده داخل اتاق اومد . با ديدن سپيده متعجب پرسيدم :
    - تو اينجا چيكار مي كني ؟ چرا نمايش رو ول كردي ؟
    - كجايي دختر ؟ نيم ساعت كه نمايش تموم شده وهمه رفتن .
    - شوخي مي كني ؟ يعني نمايش اينقدر كم بود كه زود تمام شد .
    - اگه از نظر شما يك ساعت كمه ، آره .
    - باورم نمي شه يعني من يك ساعت و نيم كه اينجا نشستم ؟
    - شايدم بيشتر !
    - اصلا متوجه ي گذشت زمان نشدم .
    - اما من حواسم بود كه توي سالن نيستي ، پروانه !... چرا نيومدي نمايش رو ببيني ؟
    شانه اي بالا انراختم و گفتم :
    - حوصله نداشتم .
    سپيده پوزخندي زد و با طعنه گفت :
    - حوصله نداشتي ، يا هنوز از دست من دلخوري ؟
    - نه حوصله نداشتم .
    زل زد توي چشمام و گفت :
    - اما من مي دونم ، تو هنوز بابت دعوت تدين از من دلخوري !
    - آره ، من ازت دلخورم چون بعضي از رفتارات واقعا بچه گانه است فقط نمي دونم چرا اين بابات هيچي بهت نمي گه ، ديگه شورش رو در آورده .
    انتظار داشتم اين حرف بهش بربخوره ، اما برخلاف تصورم لبخندي زد و گفت :
    - پس تو هم فهميدي ؟
    - چي رو فهميدم ؟
    - توجه بيش از حد بابام رو ! به نظر تو زيادي هوامو نداره ؟
    - بله ، متاسفانه همين زيادي هواداري اينقدر لوست كرده .
    باز انتظار داشتم ناراحت بشه ، اما مثل دفعه ي قبل خنديد و گفت :
    - پس گناه لوس بودنم رو بذار گردن بابام و منو ببخش.
    - و اگه نبخشمت ؟
    در حاليكه از روي صندلي بلند مي شد گفت
    - مجبوري ببخشي ، چون اون وقت نمي توني اين چند روزي كه مي خوام بيام خونه ات تحملم كني !
    با تعجب پرسيدم :
    - بياي خونه ي من ، مگه بابات برنامه سفر داره ؟
    بعد ناگهان انگار چيزي به يادم اومده باشه با هيجان گفتم :
    - نكنه ، بچه ي عمه نگارت به دنيا اومده مي خواد بره شمال ؟
    - از شمال كه خبر ندارم ، در ضمن استاد هم قصد سفر نداره .
    - پس چرا مي خواي بياي خونه ي من ؟
    در حاليكه به سمت در حركت مي كرد و پشتش به من بود جواب داد :
    - براي اينكه تا يه جايي براي زندگي دست و پا كنم ، خونه ي تو بهترين جا براي موندنه.
    سپس در اتاق رو باز كرد و در حاليكه داشت خارج مي شد ايستاد و رو به من كرد و گفت :
    - در ضمن من خيلي خسته ام ، مي رم خونه ، براي شام يه چيزي بگير و بيار . يه وقت فكر نكني اين چند روز توي خونه ات دست به سياه و سفيد مي زنم ، نه ! چون روزها اين جا كار دارم و عصر خسته و كوفته ميام خونه ، مي خوام استراحت كنم ، وسايل رفاه منو مهيا كن ...
    در حاليكه به شوخيش مي خنديدم گفتم :
    - چشم ، حتما .
    خواست از در خارج بشه كه استاد و نادين جلوي راهش سبز شدن ، استاد با خنده گفت
    - اينم عمو نادين ، نگفتم آخر همه مياد .
    و در حاليكه گوش نادين رو گرفت ادامه داد
    - مگه به دختر من قول ندادي زودتر از همه بيايي ؟
    نادين در حاليكه آه و ناله مي كرد جواب داد
    - آخ ، ناصر خان يه كم آرومتر ، اين گوشِها، به جان خودم خواستم بيام اما اين خلافكاراي بي پدر و مادر نذاشتن . سپيده خودش درك مي كنه ، مگه نه عمو جون ؟
    - بله ، عمو نادين درك مي كنم .
    - آخ ، قربون برادرزاده ي فهميدم برم .
    سپيده بدون اينكه سر به سر نادين بذاره ، رو به من كرد و گفت :
    - خب ، من رفتم شام يادت نره !
    بعد هم بدون توجه به استاد و نادين از اتاق خارج شد و رفت ، با رفتن سپيده استاد پرسيد :
    - اين دختره چش بود ؟
    - هيچي استاد شوخيش گرفته ، داشت چرت و پرت مي گفت .
    - خدا رو شكر فكر كردم شايد با من قهر كرده !
    - چرا بايد با شما قهر كنه ؟ شما كه پدري رو در حقش تموم كردي ! مثل كوه پشتشي
    - تو ناراحتي من مثل كوه پشت دخترم هستم ؟
    در جواب شوخي استاد خيلي جدي گفتم :
    - بله ، چون خيلي لوسش كردين .
    استاد چيزي نگفت و به جاي اون نادين با نگراني پرسيد :
    - پروانه ! الان توي اتاق به تو چي مي گفت ؟
    - هيچي ، مي خواست ازش دلخور نباشم و لوس بازيش رو به پاي باباش بذارم .
    - نه ، نه منظورم چرت و پرت و شوخيهاشه كه گفتي ؟
    ناخودآگاه نگران شدم و گفتم :
    - اينكه تا وقتي يه جايي براي زندگي پيدا كنه ، خونه من مي مونه . مگه چي شده ؟
    نادين به جاي اينكه جواب منو بده رو به استاد كه هاج و واج مانده بود كرد و گفت :
    - داداش بازيت داد . به من گفت امروز فرصت آخره ، خبر مرگم يادم رفت ندا رو بهت بدم . شانس بياري بهش برسم و بتونم راضيش كنم ، وگرنه پاش برسه خونه ي پروانه ، دختر بي دختر .
    نادين به سرعت رفت و من و استاد هاج و واج به هم نگاهي انداختيم ، نمي فهميدم اين حركات جدي بود يا شوخي و بازي جديد نادين و سپيده.

    ساعتها از رفتن نادين به دنبال سپيده گذشته بود و هيچ خبري ازشون نبود ، من توي « خونه ي زندگي » منتظر بودم . استاد هم به خونه اش رفت و خبر داد كه اونجا هم نيستن ، خيلي نگران بود و مدام به گوشي نادين و سپيده زنگ مي زد و جوابي نمي گرفت .
    منم اين وسط سردرگم مانده بودم كه جريان چيه ، دليل حرفاي سپيده رو نمي دونستم ، منظور نادين از بازي خوردن استاد چي بود ؟ بيچاره استاد كه داشت ديوونه مي شد ، طاقت نياورد به خانه ي من رفت ، حدس مي زد با حرفي كه به من زده شايد رفته باشه اونجا ، اما برعكس اونجا هم نبود . من اصلا نگران نبودم چون وقتي ديدم نادين گوشيش رو جواب نمي ده ، مطمئن شدم كه اينم يه بازي جديد كه اينبار دارن براي استاد اجرا مي كنن تا بساط خنده شون مهيا بشه ، اما هر چي براي استاد توضيح مي دادم كه اينا دفعه ي اولشون نيست ، زيربار نمي رفت .
    البته وقتي داشت سوار ماشين مي شد كه بره گفت :
    - اميدورام همين طور باشه كه تو مي گي ، در اين صورت بلايي به سرشون ميارم كه مرغهاي آسمون به حالشون گريه كنن .
    من از تهديد استاد ، خنده ام گرفته بود به خاطر احترام چيزي بهش نگفتم اما با خودم گفتم ، ممكن گوش نادين رو بكشي ولي فكر نكنم از گل نازكتر به سپيده بگي . اون رو چنان مي ذاري روي سرت و حلوا ، حلواش مي كني كه نگو و نپرس . با رفتن استاد ، من هم به سالن تئاتر برگشتم تا اوضاع رو كنترل كنم . نظافتچي ، مشغول تميز كردن سالن بود و مربي ها بچه ها رو به خوابگاه برده بودند و مريم و رضا هم كه كارها رو جمع و جور كرده بودند ، داشتند مي رفتند. با رفتن اونا سري به سالن بازي بچه ها كه حالا شده بود نمايشگاه نقاشي من زدم تا ببينم در چه وضعي به سر مي بره و آيا هنوز كسي هست يا نه ؟
    توي سالن جز يه مرد ميانسال و يه پسر بچه ي 8،7 ساله كه مشغول تماشاي تابلو بودند كس ديگه اي به چشم نمي خورد . خوشحال از اينكه بعد از افتتاح كمي خلوت شده ، تصميم گرفتم هم يه نگاه دقيقي به تابلوها بندازم هم چكشون كنم . در حين ديدن كارها به مرد و پسربچه رسيدم آنها پاي تابلويي كه از وثوق كشيده بودم واو در دل تاريكي شب ، زير بارون ، روي سجاده اي سبز رنگ نشسته و با تسبيحي كه من بهش هديه داده بودم در حال ذكر گفتن و اشك ريختن بود ، ايستاده بودند . در پس چهره ي وثوق كه شكل مشخصي نداشت ، هاله اي سفيد رنگ كشيده بودم و دليل اين كارهم اين بود كه من فاقد تصويري از وثوق در ذهنم بودم و طبيعتا روي بوم هم نمي تونستم شكلش رو بكشم .
    همينطور كه داشتم به نقاشي نگاه مي كردم ، ناخواسته متوجه ي گفت و گو بين مرد ميانسال و پسر بچه شدم .
    - بابايي ! اين آقا چرا صورت نداره ؟
    - پس اين گردي چيه ، اون بالا ؟
    - اين سر ، صورت كه نيست .
    - چرا عزيزم ، صورت ِ، سر اونجاس كه مو روش داره .
    - ولي صورت ، چشم و ابرو و دهن و دماغ داره ، تازه سرم روش مو داره ، اينكه هيچ كدوم رو نداره ...
    - خب بعضي آدمها كچل هستن .
    - مثل حسن كچل ؟
    از استدلال بچه خنده ام گرفت ، مرد هم خنديد و در جواب او گفت :
    - آره بابايي مثل حسن كچل ...
    - اما من ، فكر مي كنم اين آقاهه مو داره !
    از پسر خوشم اومده بود ، با اينكه 8 ساله به نظر مي آمد اما بچه ي باهوشي بود . به مرد كه اينقدر با حوصله به سوالاتش جواب مي داد نگاه كردم و آنها كه تازه متوجه من شده بودند ، با لبخندي نگاهم كردند .
    مرد به پسر بچه اشاره كرد و گفت :
    - ببخشيد خانم ! مثل اينكه نوه ي من جلوي شما رو گرفته و نمي ذاره درست تابلو رو ببينيد .
    به پسر بچه كه حالا فهميده بودم نوه ي مرد است نگاه كردم و لبخندي زدم . مرد گفت :
    - بهزاد بابايي ! بيا بريم تابلوهاي بعدي رو ببينيم ، خانم مي خوان اين تابلو رو نگاه كنن ! ما جلوي راهشونيم .
    - نه ، نه خواهش ميكنم ، من راحتم ، بذارين نوه تون خوب اين تابلو رو تحليل كنه .
    مرد خنديد و دستي به سر بچه كشيد وگفت :
    - مثل اينكه خيلي از تحليل نوه ي من خوشتون اومده ؟
    - بله ، مي خوام بدونم از كجا فهميده اين آقا كچل نيست ؟
    - من هم نميدونم از خودش بپرسين .
    خواستم از بچه كه حالا مي دونستم اسمش بهزاده بپرسم ، اما خودش كه شاهد و شنونده ي صحبتهاي من و پدربزرگش بود گفت :
    - خب ، اين آقا داره گريه مي كنه اما توي اين گردي كه بابايي مي گه صورتش ، چشم نيست . آخه من هروقت گريه مي كنم از چشمم اشك مياد ، اين آقا هم داره اشك مي ريزه پس چشم داره اما توي صورتش نيست . فكر كنم اين آقاهه ، مرد نامرئيه !!
    مرد از استدلال نوه اش به خنده افتاد ، اما من با نگاه تحسين انگيزم به او زل زدم ، واقعا كه با استدلال بچه گانه اش حق مطلب و نظر منو ادا كرده بود .
    وثوق من يه آدم نامرئي بود ، چيزي كه اين بچه بهش رسيد . در حاليكه دستي به سرش مي كشيدم ، رو به پدربزرگش كرده وگفتم :
    - نوه ي خيلي باهوشي دارين !
    - باهموش و كنجكاو... هوشش رو همه دوست دارن اما كنجكاويش رو تا يه حدي ، آخه اين همه كنجكاوي حوصله مي خواد كه اين روزا خيلي كم پيدا مي شه .
    - اما شما كه ظاهرا حوصله تون زياده !!
    به جاي مرد بهزاد با افتخار جواب داد :
    - بابايي هميشه براي من حوصله داره .
    - الكي مي گه ، من حوصله ام كجا بود ؟ فقط از كل كل كردن با اين نيم وجبي خوشم مياد .
    سپس به سمت تابلوي بعدي حركت كردند ، به دنبالشان رفتم . نگاه هر دو جذب نقاشي رو به رو شده بود ، تصوير پارك رو به روي آپارتمانم بود . مرد نگاهش رو از تابلو برگرفت و گفت :
    - واقعا تابلوهاي زيبايي هستن فكر مي كنم نقاش ماهري داشته اند .
    خودم هم نفهميدم چرا بهش نگفتم ، نقاش اين تابلوها خودم هستم . به جاش گفتم :
    - فكر نكنم ، اين نقاشي ها خيلي ابتدايي كشيده شده اند ، به نظر من نقاششون آماتور بوده .
    مرد در حاليكه سرش رو به علامت نفي تكان مي داد گفت :
    - ابتدايي ، اونم اين نقاشي ها ، به نظر من كه حرف ندارن . اصلا انگار زنده اند ، مثلا همين نقاشي قبلي ، سر و وصرت مرد نامرئيه ، كه مطمئنم بهزاد توي ذهنش تصوير مرد رو ترسيم كرده . در واقع اين نقاش بوده كه با هنرش اجازه ي اين ترسيم رو براي هر كس به سليقه و تخيل خودش داده يا مثلا همين نقاشي كه الان داريم نگاه مي كنيم ، مطمئن هستم كه بهزاد الان خودش رو توي اون پارك تصور كرده كه داره براي مرغابي هاي توي درياچه نان تكه تكه مي كنه و مي ريزه . اونوقت شما مي گين ، اين نقاشي ها ابتداييه ؟
    حدس زدم كه اين مرد بايد حسابي از نقاشي سر در بياره ، به همين دليل ازش پرسيدم:
    - شما نقاش ، يا كارشناس نقاشي هستين ؟
    - نه هيچ كدام ، فقط عاشق نقاشي هستم و دوست دارم هر كدوم رو كه چشمم مي گيره ، فوري تصاحب كنم ؟
    - چطوري تصاحب كنين ؟
    - مي خرم به هر قيمتي كه نقاش بگه ، درست مثل الان كه چشمم تمام اين تابلوها رو گرفته . از وقتي نمايش دشت پروانه ها تموم شده ، با بهزاد اينجا سرگرم شديم تا بلكه سر و كله ي نقاش اين كارها پيدا بشه . حاضرم به هر قيمتي كه بگه تابلوهاش رو بخرم ، هر چند كه هنر قيمتي نداره...
    براي لحظه اي فكر كردم اشتباه شنيده ام براي همين پرسيدم :
    - بخرين ؟ همه ي اين تابلوها رو ...؟
    - بله ، حتي حاضر نيستم يكيشون رو از دست بدم ، فقط كاش خانم احمدي زودتر پيداش بشه .
    در حاليكه هول شده بودم ، نمي تونستم خودم رو بهش معرفي كنم يا نه ؟اصلا نمي فهميدم جدي مي گه يا شوخي مي كنه ؟اما نه ، جدي مي گفت ، اون كه منو نمي شناخت پس دليلي نداشت كه باهام شوخي كنه .
    مشغول كلنجار رفتن با خودم بودم كه خودم رو معرفي كنم يا نه ، صداي زنگ موبايلم بلند شد . نگاهي به مرد كه حواسش به من بود انداختم و گوشي رو از جيبم درآوردم ، شماره ي استاد روي صفحه افتاده بود . نيشخندي زده و در حاليكه حدس مي زدم تلفن كرده خبر دست انداخته شدنش رو بده ، گوشي رو جواب دادم :
    - بله استاد ، چي شد بلا رو نازل كردين ، پس چرا هنوز مرغاي آسمون گريه نمي كنن ؟
    - بلا خودش نازل شده ، نيازي به اقدام من نيست . زود بيا خونه ات ، سپيده رفته داخل و در رو روي من و نادين باز نمي كنه .
    در كلام استاد نگراني موج مي زد ، اما من بي آنكه ذره اي ناراحت و نگران باشم گفتم :
    - باشه من الان ميام خونه ، اما اول به اون نادين بگين فكر نكنه من دارم ميام چون رودست خوردم ، نه دارم ميام دستش رو ، رو كنم .
    - پس زودتر بيا ، چون واقعا اميدورام حدست درست باشه ...
    - هست ، فقط شما زودتر خط و نشون ها رو بكش تا من برسم .
    سپس تماس رو قطع كردم ، بايد زودتر به خانه مي رسيدم تا استاد رو از نگراني خارج سازم . بنابراين از مرد و نوه اش بدون آنكه خودم رو معرفي كنم ، خداحافظي كردم .
    هنگام خروج به يكي از پرستارها سپردم كه بعد از رفتن من ، بره و به مرد بگه كه من پروانه احمدي ، نقاش اين تابلوبودم تا بي خود منتظرم نمونه . بهش گفتم به مرد بگه كه من قصد فروش تابلوها رو ندارم ، آخه احساس مي كردم حيف پول نيست كه بالاي اونا داده بشه .

    در طول مسير تا رسيدن به خانه با خودم فكر مي كردم كه اصلا به چه هدفي اونا رو كشيدم ؟ زماني كشيدن نقاشي چون به ميل و استعداد ذاتي خودم بود نه تشويق و تحريك وثوق و ثريا ، از مهمترين دغدغه هاي زندگيم به حساب مي آمد اما حالا 4 سال بود كه هيچ چيز جز فرزاد دغدغه ي زندگيم نبود . البته فكر اينكه اون آقا كه حتي اسمش رو هم نپرسيده بودم ، براي نقاشي هاي من از خودم بيشتر ارزش قايل بود ، وسوسه ام مي كرد تا به فروش آنها فكر كنم . حالا كه كسي پيدا شده بود پولش رو بابت آنها دور بريزه ، چرا من رضايت نمي دادم ، شايد هم واقعا تابلوهام ارزشش رو داشت كه كلي پول بالاش بره .
    با تمام اينها اميدوار بودم كه اون آقا با شنيدن پيغام من پا پس نكشه و سر حرفش باشه و به هر قيمتي كه شده اونا رو به دست بياره ، چون حالا دودل بودم و بايد درموردش فكر مي كردم .
    به هر حال از فروش اونا پول خوبي به دست مي آوردم ، من 22 سالم بود و تنها كار ترجمه كتاب و مربيگري شنا ، اونقدر پولي نداشت كه بتونه منو تامين كنه و دلم نمي خواست زياد به وثوق وابسته باقي بمونم ، من ديگه بچه نبودم و بايد سعي مي كردم روي پاي خودم بايستم . توي همين افكار بودم كه به آپارتمانم رسيدم ، نادين و استاد روي پله رو به روي آپارتمان منتظر من نشسته بودند و با ديدن من از جا بلند شدند . در حاليكه تمام روي سخنم با نادين بود گفتم :
    - نبينم پشت در مونده باشين !
    هر دو نگاهم كردند و نادين كه معلوم بود متوجه ي نيش من شده ، چشم غره اي رفت و گفت :
    - به جاي شيرين زبوني در رو باز كن ، حوصله ندارم .
    - براي چي در ، رو باز كنم ؟ مگه اتفاقي افتاده ؟ نادين جون !!
    - ببين پروانه ! اصلا حال و حوصله ندارم ، كل كل نكن ، زودتر اون در رو باز كن .
    - اي بابا ... چه كل كلي ؟ مگه من بيكارم ؟ فقط مي خوام بدونم ...
    استاد - تو رو خدا شما دو تا ديگه بس كنين ... پروانه لطفا در رو باز كن . من خيلي نگرانم ، نادين مي گه سپيده اينجاست اما هرچي در مي زنيم در رو باز نمي كنه .
    با اينكه دوست داشتم ، هنوز به كل كل كردن با نادين ادامه بدم اما دلم براي استاد كه خيلي ابراز نگراني مي كرد ، سوخت . در حاليكه دهنم رو براي نادين كج مي كردم كليد رو از كيفم درآورده و توي قفل چرخاندم و در حين باز كردن در ، رو به استاد گفتم :
    - گفتم كه شما بيخود نگراني ، باور نمي كني بيا تو همه چيز بهت ثابت مي شه .
    نادين - نه بابا ، پس بريم تا اين كشف مهم قرن رو بهمون ثابت كني !
    در آپارتمان رو باز كردم و هر سه وارد شديم ، با ديدن سپيده كه بي خيال روي مبلي نشسته بود و تخمه و آجيل مي خورد و تلويزيون نگاه مي كرد ، انگار كوه قاف رو فتح كرده باشم ، پيروزمندانه رو به نادين گفتم :
    - بفرمايين آقا نادين ، اينم كشف مهم قرن ، بهتون ثابت شد .
    - نه باريكلا ، بزنم به تخته تو هم يه چيزي مي شي . به قول قديميا ، دير و زود داره ، سوخت و سوز نداره .
    وانمود كردم كه متوجه ي طعنه در لحن كلامش نشدم ، به همين خاطر گفتم :
    - مرسي اميدوارم كردي ، فقط نادين جون ! انگار يه بوهايي هم داره مياد ، فكر كنم بوي دماغ سوخته باشه ، تو متوجه نمي شي ؟
    - نه ، هنوز براي فهميدن بوي دماغ سوخته زوده ، مي گي نه ؟ بهت ثابت مي كنم .
    نگاهم رو به استاد انداختم و تازه متوجه نگاه مات و مبهوت او به سپيده كه انگار هنوز متوجه ي حضور ما نشده بود شدم . راستش برام عجيب بود ، من و نادين بلند بلند صحبت مي كرديم ، سپيده چطور متوجه ي حضور ما نشده . نادين به سپيده اشاره كرد و گفت :
    - بفرما آقا دادش ، نگفتم موضوع جديه ؟ اونوقت تو خودت رو به حرفاي اين دختر خنگ دلخوش مي كني ! آخه من كه مرض ندارم ، همچين شوخي احمقانه اي با تو بكنم ! اين گوي و اين ميدان ، خودت مي دوني و دخترت ، من و پروانه مي ريم اگه تونستي درستش كن .
    سپس رو به من كرد و گفت :
    - پروانه ! بيا بريم بيرون .
    باز دچار سردرگمي شده بودم و سر از حرفاي نادين درنمي آوردم ، يعني چي موضوع جديه ؟ چي شده ؟ براي دونستن همين چيزها كه موضوع چيه و مشكل كجاست از جام تكون نخوردم و همان جا ايستادم و چشم به استاد دوختم كه آرام آرام به سمت سپيده مي رفت ، تا به حال اينطوري نديده بودمش ، انگار درمانده و مستاصل شده بود . داشتم باور مي كردم جريان شوخي نيست و موضوع و مشكل جديدي پيش اومده .
    استاد بالاي سر سپيده رسيد و چند بار صداش كرد اما سپيده هيچ جوابي نمي داد ، بعد از چند بار كه سپيده عكس العملي نشان نداد ، استاد با صداي خشمگين فرياد بلندي كشيد و سپيده رو صدا كرد . اينبار سپيده با وحشت از جا پريد ، درست مثل من كه از صداي بلند استاد وحشت سراپايم را فراگرفته بود .
    سپيده كه خيلي ترسيده بود از جا بلند شد ، من كه داشتم زَهره مي تركاندم در برابر نادين كه كيفم رو گرفت تا منو با خودش از خانه خارج كنه مقاومتي نكرده و همراهش رفتم .
    احساسم مي گفت ، تا چند لحظه ي ديگه اينجا قراره يك دعواي پدر و دختري رخ دهد و من به هيچ وجه دلم نمي خواست شاهدش باشم .
    هر چند مدتي بود كه خودم عقيده داشتم براي اصلاح و تربيت اين دختر لوس يه دعوا لازمه و حتي احتياج به دوتا سيلي هم داره ، اما الان دلم نمي خواست شاهد اين اتفاق باشم ، حالا نمي دونم مي ترسيدم يا عذاب وجدان داشتم كه موافق اين كار بوده ام .
    هوا تاريك شده بود و توي اين بيست دقيقه اي كه من و نادين توي پارك جلوي آپارتمان نشسته بوديم كلامي حرف رد و بدل نكرديم نادين نگران بود و من گيج و منگ ، فقط مي ترسيدم كه آخر دعواي پدر و دختر به كجا خواهد كشيد . نادين كه يك كلام هم حرف نمي زد و تلفنش رو هم جواب
    نمي داد ، توي اون همه سرو صداي حاكم در پارك سكوت سنگيني بين ما حاكم بود و اين سكوت منو عصبي مي كرد ، به خصوص از سكوت خودم كه كلي سوال داشتم و نمي پرسيدم .
    نمي دونم چرا دوست داشتم نادين سكوت رو بشكنه و شروع به صحبت كردن كنه ! اما بي فايده بود او سخت ساكت و متفكر نشسته بود ، نمي دانستم نگران برادرشه يا سپيده ! هر چي بود اولين بار بود كه اينقدر نگران مي ديدمش . عاقبت باز هم اين من بودم كه طاقت نياوردم و گفتم :
    - نادين !
    آنقدر آرام صداش كردم كه شك داشتم شنيده باشه اما او بدون اينكه نگاهم كنه گفت:
    - بله ؟
    - مي شه بگي اينجا چه خبره ؟
    نادين ، شانه اي بالا نداخت و گفت :
    - هيچي ! عيده ، هواهم خوبه ! مردم اومدن توي پارك هوا بخورن .
    از اين كه در اين شرايط و در اوج نگراني باز هم دست از شوخي برنمي داشت ، حرصم گرفته بود و گفتم :
    - اِ ... نادين جدي باش ! پارك رو كه نمي گم ، استاد و سپيده رو مي گم ؟
    - ديدي كه دعواشون شده بود .
    - بله ديدم ، ولي سر چي ، اونا كه قبل از نمايش با هم خوب بودن . حتي وقتي من و سپيده سر يه موضوعي حرفمون شد ، استاد به خاطر سپيده از من مي خواست كوتاه بيام
    - خب مشكل همينه ، سپيده شاكيه كه چرا ناصر امروز به جاي اينكه توبيخش كنه ازش طرفداري كرده .
    - شوخي مي كني ؟!!
    - نه ، به جون پروانه ! جدي مي گم ! سپسده مدتيه دچار توهم شده ، فكر مي كنه محبتهاي بي امان ناصر از روي دوست داشتن نيست . اون مي گه تا حالا نشده ناصر سرش داد بزنه يا نصيحتي بهش بكنه يا حتي اينكه پشت دستش بزنه ، او معتقده كه اين عشق پدري نيست بلكه ترحم كه نثار سپيده مي كنه . چرا ؟ چون سپيده دختري پرورشگاهيه ، ناصر دلش مي سوزه چيزي بهش بگه .
    - ولي اين فكر خيلي احمقانه است . استاد آدمي نيست كه به كسي ترحم كنه ، اونم در مورد سپيده ... اين دختر يه چيزيش مي شه ، خوشي زده زير دلش...
    - گفتم كه دچار توهم شده ، باورت مي شه چند بار مي خواسته ناصر رو ترك كنه و بره تنها زندگي كنه ، اما من مانع شدم ؟ اصلا دقت كردي چرا وقتي كه ناصر هست سپيده اينقدر خودش رو لوس مي كنه و باهاش كل كل مي كنه ؟
    چون مي خواد ناصر رو عصباني كنه ، تا اون چيزي بهش بگه و دعواش كنه اما وقتي مي بينه برعكس تصورش از دعوا خبري نيست ، لجش مي گيره و توهمش به اوج مي رسه .
    بعد از كمي مكث دوباره ادامه داد :
    - تا امروز كه آخرين فرصت رو به باباش داده ، سپيده مي دونست كه اگه تدين رو دعوت كنه ، ناصر به خاطر تو عصباني مي شه .
    بنابراين اين كار رو كرد تا صداي ناصر رو در بياره ، اما وقتي موفق نشد و باز ناصر به نفعش كوتاه اومد ، مطمئن شد كه ناصر از سر دلسوزي و چون پدر واقعيش نيست اين كار رو كرده و حالا تصميم گرفته شر خودش رو از سر ناصر كم كنه ، فقط اميدوارم كه گفتمان امشب بي نتيجه نمونه . البته من مي دونم كه بعد از ليلا ، تنها وجود سپيده است كه ناصر رو سرپا نگه داشته و اينم مطمئن هستم كه اگه سپيده هم تركش كنه ، از پا مي افته .
    حالا تو هم دعا كن كه اون بالا فرجي بشه و سپيده از خر شيطون پايين بياد ، چون اون عاشق باباشه و من دلم نمي خواد مثل تو تنها باشه !!
    با تعجب نگاهي به نادين انداخته و پرسيدم :
    - مگه من چمه ؟
    - چت نيست ؟ خل و چل و ديونه ، كم چيزيه ؟ حيف برادرزاده ي من نيست كه بشه مثل تو .
    سپس شروع به خنديدن كرد ، اما من اصلا نخنديدم و فقط نگاش كردم تا شايد از رو بره و حقيقت رو بهم بگه . مطمئن بودم كه منظورش چيز ديگه اي بوده ، يه نوع دستپاچگي توي خنده اش ديدم كه غير طبيعي بود و معلوم بود كه مي خواد حواس منو پرت كنه .
    در همين حين صداي زنگ گوشي نادين بلند شد و نگاهي به شماره انداخت ، معلوم بود شماره براش غريبه و نمي دونه كي پشت خطه ، براي همين گوشي رو به سمت من گرفت و گفت :
    - پروانه ! بيا اينو جواب بده حتما از كلانتريه ، بگو رفته بيرون و گوشيش جا مونده خونه .
    از گرفتن آن امتناع كردم و گفتم :
    - من دروغ نمي گم ، بذار زنگ بخوره ، جواب نده مثل دفعه ي قبل ...
    - خانم راستگو ! به جاي راه حل دادن ، گوشي رو جواب بده خودش رو كشت .
    با نارضايتي گوشي رو گرفته و جواب دادم :
    - بله ، بفرمايد ؟
    از اون سمت به جز صداي نفس هاي آرام هيچ صداي ديگه اي نمي آمد ، نادين كه چشمش به من بود با اشاره پرسيد « كيه ؟» منم با اشاره جواب دادم نمي دونم و دوباره پرسيدم :
    - بله ، بفرماييد .
    اما باز هم سكوت حاكم بود ، دوباره پرسيدم :
    - الو ، بفرماييد ، چرا حرف نمي زنين ؟
    چون جوابي نيومد ارتباط رو قطع كردم و گوشي رو به نادين دادم . نادين با تعجب پرسيد :
    - اِ... چرا قطع كردي ؟ كي بود ؟
    - مزاحم بود ، حرف نزد . مي گم نادين ! تو چه پليسي هستي كه مزاحم تلفني داري ؟
    - من پليسي هستم ، خوش تيپ ، خوش لباس ، خوش قد و بالا كه دخترا برام مي ميرن . نمي دونم ناقلاها چه جوري شماره ام رو پيدا مي كنن . احتمالا اينم يكي از همون دخترا بوده ، طفلي صداي تو رو شنيد فهميد دير جنبيده و اين اسطوره ي خوش تيپي و جذابيت از دستش رفته .
    خنده ام گرفت و گفتم :
    - ولي بپا ، بپا با اين همه خاطرخواه چشم نخوري .
    - اينو به مامان ناهيد بگو ، يه بار نمي شه برام اسپند دود كنه . البته وقت نداره ، يا مدرسه است يا سرگرم عباس ، ناصر و نگار ، يادش رفته يكي ديگه هم به نام نادين داره . الان هم كه با عباس جونش رفته شمال . بهونه اش چيه ؟ نگار مي خواد وضع حمل كنه ، اما در اصل رفته گردش تفريح ...
    مي دوني پروانه ! كاش ناهيد جون يه كم از اون محبتهايي كه ناصر كيلو كيلو نثار سپيده مي كنه ، نثار من مي كرد . اصلا شايد جاي منو سپيده توي پرورشگاه عوض شده و گرنه چه دليلي داره به سپيده اين همه محبت بشه ، اما به من محل سگم نذارن ؟
    از چرت و پرتهاش خنده ام گرفته بود كه دوباره صداي تلفنش بلند شد ، به شماره نگاه كرد و گفت :
    - بيا ، بيا خودشه ، همون دخترس ، يه جوري خودت دكش كن .
    با خنده گوشي رو جواب دادم :
    - بله ، بفرماييد .
    باز صدايي جز صداي نفس نمي آمد . با دست جلوي دهان گوشي رو گرفتم و به نادين گفتم :
    - بابا ، اين حرف نمي زنه .
    ژستي مغرورانه به خود گرفت و گفت :
    - نگفتم ، اين جذابيت رو دست كم نگير ؟ آدم دزدان ، از صداي تو خوششون نيومده باهات حرف نمي زنن . كار خودمه ، ابهت صدا رو كه بشنون به حرف ميان . بده به من اون گوشي رو .
    گوشي رو ازم گرفت و سرفه اي كرد و با صدايي كه نازك كرده بود گفت :
    - جانم بفرماييد .
    خنده امانم رو بريده بود و موضوع استاد و سپيده رو پاك فراموش كرده بودم ، دوست داشتم كسي كه پشت خط بود جواب نادين رو نده و من حسابي دستش بندازم ، اما از چهره ي نگران نادين كه سعي مي كرد خودش رو نبازه فهميدم برعكس تصورم طرف جوابش رو داده .
    نادين با حالتي پيروزمندانه اما نگران گفت :
    - نگفتم حرف مي زنه ؟ ابهت رو حظ كردي ؟
    - چه جورم ، فقط نادين تو اگه پليس نمي شدي ، دلقك خوبي بودي .
    - بله ، اگه دلقك بودم ، از آن دلقكهايي مي شدم كه بوي دماغ سوخته رو زود تشخيص مي دن .
    بعد هم در حاليكه برام زبون درازي مي كرد از جاش بلند شد و گفت :
    - من مي رم تا در تنهايي با اين آدم دزدا معامله كنم .
    نمي دونم چرا نموند و همونجا در حضور من صحبت نكرد ، رفت صد متر دورتر از من صداش رو نشنوم . از حركاتش حدس زدم كه طرف هر كسي بوده چون صداي منو نشناخته ، فكر كرده اشتباه گرفته و به همين خاطر حرف نزده ...
    دوباره مشغول فكر خودم شدم ، يعني آخر داستان استاد و سپيده چي مي شد ، تا كي من بايد توي اين پارك كه پر از آدم بود مي نشستم و وقتم رو با شوخي هاي نادين سپري مي كردم.

    هيچ وقت نفهميدم كه اون شب بين استاد و سپيده چي گذشت ، فقط قرار شد كه فرداي اون شب استاد به بهانه ي زايمان نگار بره شمال و سپيده هم تا برگشتن استاد ، اگه از نظر من مانعي نبود پيش من بماند و بعد از اومدن استاد برگرده و به زندگي در كنار باباش ادامه بده .
    خيلي دلم مي خواست بدونم چي بهم گفتن اما من عادت نداشتم بپرسم و سپيده هم چيزي نگفت . طبق برنامه استاد فرداي اون شب به شمال رفت . سپيده هم پيش من موند و دوباره همه چيز به روال عادي خودش برگشت . دوباره روز از نو روزي از نو ، سپيده سرگرم كار نمايش بود و من سرگرم اداره ي پرورشگاه و سركشي به نمايشگاه نقاشي .
    البته در اين مدت از ثريا هم بي خبر نمونده بودم ، هر چند روز يك بار با هم تماس داشتيم . از صداش و خوشحالي كه توش موج مي زد ، معلوم بود كه بهش خوش گذشته ، وقتي بهم گفت شايد كمي بيشتر پيش الهام و سينا بمونه اصلا ناراحت نشدم . خوب مي دونستم كه تنها زندگي كردن منو آبديده كرده ، چون اگه چند سال پيش چنين چيزي رو بهم مي گفت حتما تا برگشتنش از دلتنگي دق مي كردم .
    اما طي اين مدت خوب ياد گرفته بودم كه فقط فكر خودم نباشم و به ديگران هم فكر كنم ، آخه ديگه 22 سالم بود و از اون دختر لوس و وابسته به ثريا كه تاب يك ساعت دوري اون رو نداشت خبري نبود .
    سعي مي كردم كارهاي پرورشگاه به بهترين شكل كنترل بشه ، استقبال از نمايش سپيده عالي بود و كار به جايي رسيد كه به علت درخواست زياد به جاي يك سانس ، دو سانس نمايش اجرا مي شد .
    به همين خاطر ترجيح داديم ، يك روز در ميان براي بچه هاي آسايشگاهها و پرورشگاههاي ديگه اجراي رايگان داشته باشيم . در ضمن آقاي ايرج شكيبا ، همان مرد ميان سالي كه خاطرخواه تابلوهاي من شده بود ، پيشنهاد داده بود كه به مبلغ 100 ميليون تمام تابلوها رو خريداري مي كنه ، قيمتش وسوسه انگيز بود .مخصوصا به قول سپيده كه مي گفت :
    « يه چيزي بالاتر از وسوسه است ، مي توني با اين پول پرشيات رو بندازي دور و يه ماشين مدل بالاتر بخري .»
    با خودم فكر كردم ، مي تونم خرجم رو از دوش وثوق بردارم و پول رو به كار بندازم و بدون كمك وثوق به زندگيم ادامه بدم . تازه اگه اين كار رو هم نمي كردم ، با علاقه اي كه آقاي شكيبا به كارم نشان مي داد ، مي تونستم ماهي دو تا كار بكشم و بهش بفروشم و خرجم رو تامين كنم . به همين خاطر از آقاي شكيبا خواستم بهم فرصتي بده تا فكر كنم .
    يك هفته بعد بهش جواب مثبت دادم ، نه به خاطر حرفهاي سپيده و جدا كردن خرجم از وثوق ، بلكه به خاطر بچه هاي «خونه ي زندگي » .
    به محض اينكه چك رو دريافت كردم ، رفتم بانك و تمامش رو واريز كردم به حساب پرورشگاه . يك هفته دايم به اين موضوع فكر كرده بودم ، دلم نمي خواست استقلال مالي داشته باشم چون احساس مي كردم اين موضوع باعث دور شدنم از وثوق كه حالا برام از ثريا هم مهمتر بود مي شه . به هيچ قيمتي دلم نمي خواست دردل هاي شبانه ام با وثوق رو از دست بدم ، حتي به قيمت مستقل شدنم .
    اون تنها كسي بود كه مي دونست من عاشق فرزاد هستم و تنها كسي بود كه حرفهاي منو مي فهميد . وثوق تنها كسي بود كه با تسلاهاي شبانه اش روي صفحه ي لپ تاپ مأنوس شده بودم و مي تونستم دوري فرزاد رو تحمل كنم و فكر مي كردم همين وابستگي مالي ، تنها راه ادامه ي اين دلخوشي هاي زندگيم است .
    با اينكه روز جمعه بود ، اما مجبور بودم به « خونه ي زندگي » برم . سرم رو ، روي ميز كار ثريا گذاشته و مشغول چرت زدن بودم چون شب قبل نتونسته بودم از دست سپيده بخوابم .
    خودش بي خواب شده بود و نگذاشت من هم بخوابم ، به اتاق من اومد و شروع كرد از موقعيت كارش و عروسي حسين كه قرار بود روز ولادت پيامبر برگزار بشه و اينكه نمي دونه چي بپوشه و مي خواد كه من كمكش كنم ، حرف زد ، هر چي ازش خواستم بره بخوابه گوش نداد و مدام وراجي كرد بعد هم ساعت 2 نيمه شب كه خميازه كشيد و خوابش گرفت با گفتن شب بخير اتاق منو ترك كرد و منو با يه دنيا بي خوابي تنها گذاشت .
    حالا هر كاري مي كردم خوابم ببره فايده نداشت ، چون ساعت خوابم گذشته بود . دم دماي صبح خواب به چشمم راه پيدا كرد و هنوز دو ساعتي از خوابم نگذشته بود كه سپيده مثل خروس بي محل اومد بالاي سرم كه بيدار شو ديرمون مي شه . نمي دونم چند ساعتي بود مشغول چرت زدن بودم كه ضربه اي به در اتاق ثريا خورد ، سرم رو از روي ميز بلند كرده و در حاليكه نمي دونستم چه كسي پشت در ، شالم رو مرتب كردم و گفتم :
    - بفرماييد !
    در باز شد و زن جواني كه 28،29 ساله نشان مي داد وارد اتاق شد ، قيافه اش معمولي بود اما سر و وضع خيلي مرتب و شيكي داشت .
    سلام كرد و من هم جواب دادم ، حدس زدم بايد مراجعه كننده باشه و با اينكه جمعه است اومده تا شرايط رو بدونه ، طي اين چند روز اخير و توي سال جديد متقاضي زيادي داشتيم ، البته سپيده عقيده داشت به خاطر تئاتر اون و نمايشگاه من تقاضا زياد شده . اما در مورد حضور اون خانم چيزي كه باعث تعجبم شده بود تنها آمدن او بود ، در حاليكه به او تعارف مي كردم تا بنشيند پرسيدم :
    - ظاهرا تنها تشريف آوردين ؟
    - بايد با كسي مي اومدم ؟
    - بله ، با همسرتون ! چرا ايشون تشريف نياوردن ؟
    - ما از هم جدا شديم .
    با خودم گفتم ، اين ديگه كيه ؟ هم از شوهرش جدا شده ، هم روز جمعه اومده ، شايدم دچار توهمه ؟
    - پس خيلي متاسفم ، من نمي تونم كمكي بهتون بكنم ! يكي از شرايطي كه مي شه اين بچه ها رو به فرزندي گرفت ، اينه كه متقاضي بايد زوج باشن كه متاسفانه شما از شوهرتون جدا شدين !
    - مثل اينكه سوءتفاهم شده ؟ من براي گرفتن بچه اينجا نيومدم ، خودم يه دختر دارم . من مي خواستم شما رو ببينم .
    تازه دوزاريم افتاد كه جريان چيه ! پس اين همون خبرنگاري بود كه چند روز پيش اومد و از نمايشگاه و برنامه تئاتر ديدن كرد و رفت ، بعد هم تلفن كرد و وقت مصاحبه خواست ، لبخندي زدم وگفتم :
    - ببخشيد اشتباه گرفتم ، حالا فهميدم شما كي هستين ! شرمنده ، من همون روز هم پاي تلفن بهتون گفتم كه مصاحبه نمي كنم ، پس چرا بي خود زحمت كشيدين و اومدين اينجا ؟
    زن اينبار پوزخندي زد و در حاليكه دقيق به من نگاه مي كرد گفت :
    - من خبرنگار هم نيستم پروانه خانم !
    با تعجب پرسيدم :
    - اگه خبرنگار نيستين ، پس كي هستين ؟ اسم كوچيك منو از كجا مي دونين ؟
    - من روشنك هستم ، اسم شما روهم اين روزها زياد شنيدم .
    - خوشبختم ، فقط نگفتين اسم منو از كي زياد مي شنوين ؟
    - از شوهر سابقم ، ظاهرا قصد داره باهاتون ازدواج كنه !
    خنده ام گرفته بود ، و به شوخي گفتم :
    - من يادم نمياد با كسي قول و قرار ازدواج گذاشته باشم !
    - نگفتم كه قول و قرار گذاشتين ، گفتم شوهر سابقم قصد داره با شما ازدواج كنه !
    لحن صداش خيلي جدي و خشن بود ، منم با همين لحن جواب دادم :
    - بله ، خيلي ها قصد ازدواج با منو دارن و لابد شوهر شما هم يكي از اونهاست ولي اين موضوع چه ربطي به من داره .
    با طعنه گفت :
    - دختري با شخصيت و زيبايي شما ، معلومه خيلي ها آرزوي ازدواج با شما رو دارن .
    لحن تمسخر و طعنه آميزش خيلي بهم برخورد ، براي اينكه كم نياورده باشم ، خونسردي خودم رو حفظ كرد و گفتم :
    - از تعريفتون ممنونم ، اما نگفتين با من چيكار دارين ؟
    - دست از سر شوهر من بردار !!
    عصبي از روي صندلي بلند شدم و با خشم گفتم :
    - خانم محترم ، من اصلا شوهر شما رو نمي شناسم . در ثاني شما كه گفتين جداشدين ، بعدشم خودتون گفتين شوهر شما قصد ازدواج با منو داره ، پس اون بايد دست از سر من برداره ، نه من كه حتي نمي دونم كي هست !
    - حالا چرا عصبي شدين ؟ من براي دعوا نيومدم .
    در حاليكه از خونسرديش لجم گرفته بود همانطور ايستاده ادامه دادم :
    - منم قصد دعوا ندارم ، فقط تحمل توهين و طعنه رو ندارم كه ظاهرا شما براي اين كار اومدين ؟
    انگار فهميده بود تندروي كرده ، چون چهره اش تغيير حالت داد و مظلومانه گفت :
    - نه به جان دخترم ! من اومدم ازتون كمك بخوام .
    - چه كمكي ، اينكه دست از شوهرتون بردارم ؟
    - نه منظورم رو بد برداشت كردين ، منظورمن اين بود كه ...
    لحظه اي سكوت كرد و دوباره ادامه داد :
    - مي شه بنشيني ؟
    براي اينكه زودتر از شرش خلاص بشم و بفهمم حرف حسابش چيه و اصلا اين شوهر سابقش كيه ، نشستم و گفتم :
    - خوب حالا نشستم بگيد .
    - فقط به يه شرط !
    - چه شرطي ؟
    - اين كه شوهر سابقم نفهمه من اومدم اينجا و با شما حرف زدم .
    - مگه شوهر سابقتون كيه ؟
    - علي !!
    - علي ديگه كيه ؟
    - علي تدين !
    تازه دوزاريم افتاد ، چرا زودتر نفهميدم ، تنها خواستگار من كه زن طلاق داده بود ، تدين بود .
    با خودم گفتم : گل بود ، به سبزه هم آراسته شد . اون از خود سمجش ، اينم از زنش ... حالا وقتش بود كه از دست تدين خلاص بشم ، بنابراين گفتم :
    - بله ، شناختم ! شوهر سابق سمجي دارين .
    - سمج نيست ، اين كارش براي لجبازي كردن با منه .
    - كدوم كارش ؟
    - همين كه چهار سال منتظر ازدواج با شما مونده .
    - متوجه ي منظورتون نمي شم .
    - اگه كاري كه من مي گم بكنيد خيلي زود متوجه منظورم مي شين ،
    - چه كاري ؟
    - ازدواج كنين .
    با تعجب پرسيدم :
    - ازدواج كنم ؟!! با آقاي تدين ؟!
    - نه با يكي از خواستگاراتون ، مگه نمي گي خيلي خواستگار داري ؟
    - مثلا با كدومشون ؟
    - من كه نمي شناسم اما بهترينشون رو انتخاب كن .
    در حاليكه كم كم عصبي مي شدم ، گفتم :
    - آخه نمي شه ، يه مشكلي هست !
    - چه مشكلي ؟ اگه ماليه ، روي كمك من حساب كنين !
    با اينكه در حال انفجار بودم ، اما خودم رو كنترل كرده و گفتم :
    - نه مالي نيست ، اما حل شدني هم نيست .
    - مالي هم كه نباشه ، خيلي از مشكلات رو مي شه با پول حل كرد .
    - اگه مي شد كه خودم به اندازه ي كافي پول دارم .
    - خب ، چيه اين مشكل حل نشدني !
    - دوست داشتن! ... من هيچ كدومشون رو دوست دارم ! پس شرمنده نمي تونم ازدواج كنم . آخه مي دوني كه اين مشكل رو نمي شه با پول حل كرد ، و گرنه مي رفتم بقالي و مي گفتم هر چقدر پول بخواين مي دم در عوض يه شوهر بهم بدين تا من دوسش داشته باشم !
    - تو داري منو دست مي ندازي ؟
    ديگه نتونستم جلوي عصبانيتم رو بگيرم و با تندي گفتم :
    - نه چه دست انداختني !فقط مي دونيد چيه ؟ من حاضر نيستم براي اينكه شوهر سابقتون دست از سرم برداره ، برم بقالي و شوهر بخرم . حالا بفرماييد بيرون چون من نمي تونم به شما كمكي بكنم ، تازه اين شما هستين كه بايد به من كمك كنين ، لطف كرده و به شوهر سابقتون بگيد كه من حتي تحمل چند دقيقه ديدن اون رو ندارم ، چه برسه به اينكه يه عمر باهاش زندگي كنم . بفرمائيد خانم ! بفرمائيد بيرون...
    از جام بلند شدم و در رو بهش نشون دادم ، لبخندي زد و بهم گفت :
    - من از طرف علي نيومدم كه جواب شما رو براش ببرم ! اما خوشحالم ازاينكه به ديدنتون اومدم ، حالا خيالم راحت شد كه باهاش ازدواج نمي كني و دوسش نداري ، فقط بايد صبر كنم تا قصد ازدواج پيدا كني ! چون مطمئن هستم كه با ازدواج شما ، علي هم به خونه و زندگيش با من برمي گرده ، خدانگهدار !!
    او رفت و من مات و مبهوت برجا ماندم . خيلي دلم براش سوخت ، از تند حرف زدنم پشيمون شده بودم ووقتي به خودم اومدم كه با عجله داشتم به دنبالش مي رفتم . نمي دونم چرا ، ولي دوست داشتم بهش برسم ....
    جلوي در پرورشگاه بهش رسيدم و ديدم كه داره سوار ماشين مي شه ، ناخودآگاه صداش زدم و گفتم :
    - روشنك خانم !
    نگاهم كرد و ايستاد ، نزديكش رفتم و گفتم :
    - معذرت مي خوام ، من عصبي حرف زدم !
    لبخندي زد و گفت :
    - اشكالي نداره ، منم تند روي كردم .
    - مي دونيد ؟ من ! بدجوري خسته ام ، با يه فنجان قهوه موافقيد ؟ شايد خستگي و خواب رو از تنم به در كنه !
    خودم هم نمي دونستم چرا اين پيشنهاد رو دادم ، اما او گل از گلش شكفت و گفت :
    - به شرطي كه مهمون من باشي و من بگم كجا بريم .
    - چرا جايي بريم ، مي شينيم توي حياط پرورشگاه ، با صفا هم هست . مي گم قهوه برامون بيارن .
    - نه حياط اينجا نه ، بريم جايي كه من مي گم ، خواهش مي كنم .
    - باشه ! اجازه بدين برم كيفم رو بيارم .
    - نيازي نيست ، شما كه مهمون من هستين ، خودم هم با ماشين برتون مي گردونم همين جا !
    با خنده سوار ماشين شدم ، بين راه هر دو سكوت كرده بوديم . عاقبت جلوي يه كافي شاپ كه از « خونه ي زندگي » دور بود نگه داشت ، فضاي كافي شاپ خيلي معمولي بود و چيز خاصي درش ديده نمي شد .
    نمي دونم چرا اصرار داشت به اينجا بيايم ، روي يك ميز كنار پنجره نشستيم و او دو تا قهوه سفارش داد . وقتي قهوه ها رو آوردن بيرون هم نم نم باروني شروع به باريدن كرده بود . خيلي جالب بود تا چند دقيقه پيش هوا آفتابي بود و حالا داشت بارون مي آمد ، فنجان قهوه رو برداشتم و كمي نوشيدم و گفتم :
    - خيلي عاليه ! براي همين اصرار داشتين بيايم اينجا ؟
    - نه ، اينجا جاييه كه من و علي آشنا شديم ، برام پر از خاطره است .
    از برق چشماش فهميدم كه سفر كرده به دنياي خاطراتش ، دلم براش سوخت و در حاليكه باز از قهوه ام مي خوردم گفتم :
    - معلومه خيلي به آقاي تدين علاقه داري ؟
    - علاقه داري جمله ي ناقصيه و علاقه دارين درسته ، چون علي هم به من علاقه داره .!
    آنقدر با اطمينان اين جمله رو ادا كرد كه پرسيدم :
    - پس چرا از هم جدا شدين ؟
    - خريت !... خريت من ! خوشي زد زير دلم ، رفتم و تقاضاي طلاق دادم .
    - شما تقاضاي طلاق دادين ؟
    - بله پس چي ؟ فكر كردي علي طلاقم داد ؟ نه عزيزم ! علي ديوونه ي من بود ، هنوز هم هست ، تا مدتي باور نمي كرد طلاق مي خوام .
    نگاه دقيقي بهش انداختم ، سر و وضع خيلي شيك و با كلاسي داشت اما چهره اش خيلي معمولي بود . فكر كردم دچار توهم شده و با اين باور كه تقاضاي طلاق داده ، داره خودش رو تسلي مي ده ! انگار فهميده بود كه باور نكردم چون پرسيد :
    - باور نمي كني ؟
    روم نشد بگم نه كه خودش ادامه داد :
    - بايدم باور نكني ، چون چهار ساله كه علي داره وانمود مي كنه به خاطر جواب تو ازدواج نكرده ، در حالي كه تو و جوابت بهانه ي خوبي براي ازدواج نكردنش هستين !
    البته تا قبل از اينكه من از آلمان برگردم ، دوست داشت تو همسرش بشي اما الان كه مطمئن شده من اومدم و پشيمون از رفتار گذشته ام هستم ، مي خواد از من انتقام بگيره و گرنه هنوزم عاشق منه!هنوزم وقتي نگاهم مي كنه ، برق عشقي رو كه از روز اول توي چشماش ديدم ، مي بينم .
    يه روز اون با دوستاش اومده بوداينجا و منم با دوستام ، از نگاهش روي صورتم خوشم اومده بود اما بهش محل نمي ذاشتم . آخه مي دوني ؟
    من تنها دختر يه خانواده ي پولدار بودم كه خيلي لوس و مغرور بار اومده بود . من ياد گرفته بودم تا كسي قربون و صدقه ام نره ، تحويلش نگيرم . درسته كه چهره ي معمولي دارم ، اما غروري كه توي نگاهم بود خيلي ها رو جذب مي كرد .
    علي هم يكي از اونايي بود كه با ديدن من ، يادش رفت يه جوون تحصيل كرده است ، از يه خانواده ي فرهنگي و با كلاس ، البته از لحاظ مالي خيليم از من پايين تر بود . آنقدر دورم گشت و قربون و صدقه ام رفت تا منو كه بهش علاقمند شده بودم جذب خودش كرد .
    ازدواج ما خيلي هم آسون نبود ، نه خانواده ي اون راضي بود و نه خانواده ي من اون رو در سطح خودشون مي دونستن اما از اونجايي كه حريف من نبودن ، مجبور شدن كوتاه بيان . ما ازدواج كرديم ، اما فقط دوماه زندگي آرومي داشتيم و اين آرامش رو من بهم زدم .
    از علي چيزهايي توقع مي كردم كه ميدونستم در توانش نيست تهيه كنه ! فلان خونه ، فلان ماشين ، چيزهايي كه توي خونه ي بابام تا لب باز مي كردم آماده مي شد رو علي نمي تونست برام مهيا كنه .
    كمي سكوت كرد و قهوه اش رو خورد و ادامه داد :
    - علي ، با حقوق يه استاد دانشگاه نمي تونست توقعات يه دختر پر توقع رو برآورده كنه و حاضر هم نبود از خانواده ام كمك بگيره . پس سعي مي كرد منو تغيير بده و موفق نمي شد ، وقتي مرجان به دنيا اومد تركش كردم !
    گريه كرد ، التماس كرد ، ولي من برنگشتم آنقدر اومد و رفت كه داشتم نرم مي شدم ، اما خانواده ام منصرفم كردن و من باز هم برنگشتم .
    پدرم از غرور علي براي قبول نكردن كمكهاش شاكي بود و نمي ذاشت من به خونه ام برگردم ، كارهاي طلاقم رو فوري انجام داد و همراه مادرم از ايران رفتيم . اوايل فكر مي كردم كه به علي و دخترم حسي ندارم و مي تونم توي خوشي هاي اون دنيا راحت زندگي كنم ، اما اشتباه مي كردم .
    هر روز كه مي گذشت ، حس اينكه گمشده هايي دارم كه بي تابشون هستم در من قوت مي گرفت . من هيچ لذتي از زندگي نمي بردم و دچار عذاب وجدان وحشتناكي بودم ، رها كردن يه بچه ي شيرخوار نهايت سنگدلي يه مادر بود .
    پدرم اصرار داشت كه با پسر شريكش در آلمان ازدواج كنم ، فكر مي كرد هم از فكر علي و مرجان بيرون ميام هم خوشبخت مي شم ! منم به حرفش گوش دادم و با عرفان نامزد شدم ، اما اصلا نمي تونستم اونو بپذيرم درست 25 روز بعد از نامزدي ، همه چيز رو بهم زدم وبدون اينكه پدر و مادرم متوجه بشن ، چمدونم رو بستم و به ايران برگشتم .
    حالا خوب مي دونستم كه چي مي خوام ، چيزي رو كه توي نگاه علي موج مي زد و عرفان اصلا توي حال و هواش نبود ، من برق عشقي كه توي چشمان علي بود مي خواستم .
    به محض رسيدنم به ايران رفتم سراغش ، فكر مي كردم از ديدنم خوشحال مي شه و ازم مي خواد كه دوباره با هم ازدواج كنيم اما وقتي ديدمش خيلي سرد برخورد كرد و گفت ، مي خواد با دختري ازدواج كنه كه عاشقش شده .
    اگه نگاهش ، همون نگاه سالها قبل نبود ، باور مي كردم كه عاشق شده و قيد منو زده ، ولي دلم دروغ نمي گفت . اگه مطمئن نبودم داره لج مي كنه بهش اصرار نمي كردم ، بهش اعتراف نمي كردم كه چقدر از ترك كردنش پشيمونم .
    وقتي ازش خواهش كردم بياد و اجازه بده دوباره سه تايي باهم باشيم ، جدي تر شد كه ازم انتقام بگيره . البته اجازه مي ده مرجان رو ببينم ، اونم براي اينكه مرجان از تو و عشقت بگه و دل منو بسوزونه . آدرس محل كارت رو هم خودش بهم گفت ، يه بار اومدم و ديدمت ، دختري زيبا و جذاب . فكر مي كردم علي آدرست رو بهم داده كه زيبايي و جذابيتت رو به رخم بكشه و بهم بگه تو آدم معمولي بودي ، اما قدر شوهرت رو ندونستي .
    چند بار كه از دور مراقب رفتارت بودم ، تازه فهميدم منظور علي از دادن آدرس اين بوده كه رفتار تو رو به رخم بكشه ، نه شكل و قيافت رو . حالا مي فهمم كه من تاوان شكل و قيافه ام رو پس نمي دم بلكه تاوان رفتارم رو پس مي دم ، اما ديگه خسته شدم از اين دوگانگي علي خسته شدم ، از يه طرف وانمود مي كنه تورو دوست داره و منتظر جواب مثبتت مونده و از طرف ديگه وقتي نگاهم با نگاهش تلاقي مي كنه برق يه عشق قديمي رو توي ني ني چشماش مي بينم .
    و مي فهمم داره باهام بازي مي كنه . مي دوني پروانه خانم ! مطمئنم كه اون عاشقت نيست ، اما ازدواج نكردن تو براش يه برگ برنده است ، براي همين ازت خواستم كه زودتر ازدواج كني ...

    دوباره به بيرون نگاه كردم و شرشر بارون منوبه ياد فرزاد و عشقم انداخت ، چقدر دلم مي خواست زير بارون قدم بزنم ، شايد مي تونستم حال اين زن رو درك كنم .
    جلوي در كافي شاپ از روشنك جدا شدم ، هر چي اصرار كرد منو برسونه ، قبول نكردم و ترجيح دادم نيم ساعتي راه بروم . در طول راه فقط به حرفهاي روشنك فكر مي كردم ، يعني آقاي تدين به خاطر لج بازي با اون چهار ساله خودش رو عاشق من نشون داده ؟
    دلم براي روشنك سوخت ، درسته كه مقصر بوده اما الان پشيمون شده و مي خواد جبران كنه ! از طرفي به تدين هم حق مي دادم ، اگه هر كس ديگه اي هم جاي اون بود همين كار رو مي كرد . اما اون حق نداشت منو بازي بده ، اگه حتي يك درصد من جواب مثبت مي دادم چي ؟ اون وقت چي كار مي كرد ، اگه بهش علاقمند مي شدم چي ؟
    تكليف زندگي و احساس من چي مي شد ، براي همين تصميم گرفتم ، نقشه اي رو كه در ذهنم كشيده بودم عملي كنم .




     

  4. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  5. Top | #12

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    وقتي به مجتمع رسيدم ، تقريبا خيس آب بودم و بدجوري احساس سرما مي كردم . جز مانتو هيچ لباس گرم ديگه اي به تن نداشتم ، همه چيز رو توي پرورشگاه گذاشته بودم ، حتي كليد آپارتمانم رو ، .
    مي دونستم كه ناهيد خانم خونه نيست ، اما به اميد اينكه نادين خونه باشه ، زنگ آنها رو زدم . با اينكه ساعت هنوز هفت هم نبود ، اما هوا كاملا تاريك شده بود . خوشبختانه نادين خونه بود و آيفون رو جواب داد :
    - كيه ؟
    - منم نادين ! لطفا در رو باز كن .
    - تو معلوم هست كدوم گوري هستي ؟ سپيده از عصري تا حالا داره دنبالت مي گرده ، از پرورشگاه كجا غيبت زد ؟
    - به جاي بازخواست و غر زدن در رو باز كن بيام تو .
    - مگه كليد نداري ؟
    - مگه سپيده نگفته غيبم زده ، همه چيزم توي پرورشگاه مونده ، سردمه ، باز كن !
    - آره ، يه چيزايي گفت . خب ، حالا كه چي ؟
    - هيچي عزيز من ! در رو باز كن‌! يخ زدم ، نادين ! بابا خيس آب شدم .
    - باشه باز مي كنم ، اما بايد توي راه پله ها منتظر سپيده بموني ...
    - خيلي خوب ، حالا كي خواست بياد خونه ي شما ؟ كار دارم بايد برم جايي !
    - كجا بري ؟ خونه ي حاج مهدي ؟
    - نادين ! اول در رو باز كن ، زود باش .
    - باز مي كنم اما بي خود بالا نيا ، كليد كه نداري ، توي لابي منتظر بمون ، زنگ مي زنم تا آژانس بياد تو هم خشك شدي . عزيزجون چند بار زنگ زده كه چرا نمي ري اونجا ، آخه جمعه است . مگه نميايي اونجا ؟
    تازه يادم افتاد كه جمعه است و چون چند هفته بوده كه خونه ي حاج مهدي نرفتم ، عزيزجون ديروز زنگ زده و ازم قول گرفته بود كه امشب حتما برم ، اما باز بايد زير قولم مي زدم چون در حال حاضر زندگي روشنك و قراري كه مي خواستم با تدين بذارم از همه چيز مهم تر بود .
    بالاخره بعد از كلي چونه زدن با نادين كه دلش نمي اومد در رو باز كنه ، موفق شده و در برام باز شد . قبل از اينكه برم بالا بهش گفتم :
    - بي زحت يه زنگ به سپيده بزن هم دلش شور نزنه هم وسايلم رو برام بياره .
    وقتي رسيدم بالا ، نادين در چهار چوب در منتظر ايستاده بود و با ديدن من ، نگاهي به سرتا پام انداخت و گفت :
    - مي بينم كه موش آب كشيده شدي !نگران نباش ، همين جا روي پله بشين تا سپيده بياد ، گفت نيم ساعت ديگه راه مي افته .
    بدون توجه به حرفهاي نادين با يه حركت سريع از زير دستش وارد خونه شدم ، اميدوار بودم كليدهايي كه پيش ناهيد خانم دارم ، سرجاش باشه . نادين كه از ورود ناگهاني من جا خورده ، بود دنبال من كه به آشپزخانه مي رفتم راه افتاد و گفت :
    - كجا ؟ سرت و انداختي پايين اومدي تو خونه ي مردم .
    - خونه ي مردم كدومه نادين جون ، اينجا خونه ي شماست ! بعدشم انتظار نداري كه تا اومدن سپيده توي راه پله بمونم .
    - چرا انتظار ندارم ، به همين شرط در رو برات باز كردم . تازه مگه راه پله چشه ؟
    در حاليكه وارد آشپزخانه مي شدم تازه فهميدم كه چقدر خونه و زندگي مثل گل ناهيد خانم ، زير و رو و بهم ريخته است . بي آنكه به نادين نگاه كنم جواب دادم :
    - هيچي فقط وقتي كليد هست مي تونم برم خونه ام .
    در كابينتي كه ناهيد خانم ، كليد منو مي ذاشت توش باز كردم و با غرغر به نادين گفتم :
    - نادين ! اينجا چه خبره ؟ چند روز ناهيد جون نيست ؟ ببين چه گندي كشيدي به اينجاها.
    با ديدن كليد سر جاي هميشگيش ، با خوشحالي اون و برداشته و ادامه دادم :
    - نگاه كن اين همه ظرف كثيف ، خوبه هيچ وقت خونه نيستي ! موندم كي وقت داشتي اينجا رو به اين روز بندازي ؟
    - اينقدر از دخترايي كه فقط بلدن غر بزنن بدم مياد . به جاي اين فضولي ها بيا برو توي راه پله تا سپيده بياد و برين خونه ي حاج مهدي .
    معلوم بود كه هنوز نفهميده كه كليدم رو پيدا كردم ، به همين خاطر با قيافه اي پيروزمندانه كليد رو نشونش دادم و گفتم :
    - نادين جون گفتم كه چرا راه پله ، مي رم توي خونه ام . البته اگه كليد هم نبود من نمي رفتم توي راه پله تا سپيده بياد ، تو مي رفتي . بعدم من نمي رم خونه ي حاج مهدي ، جايي قرار دارم بايد برم .
    در حاليكه با چشم غره به كليد توي دستم نگاه مي كرد گفت :
    - تو كه مي دونستي كليدها كجاست ، مي مردي اون روز كه سپيده در رو باز نمي كرد به ما مي گفتي ، تا دو ساعت معطل اومدن خانم توي پله ها نشينيم . بعدشم تو با كي قرار داري ؟
    - اولا شما نپرسيدين كليد كجاست ! ثانيا مجبور نبودين توي پله ها بشينين ، مي آمدين توي خونه روي مبل لم مي دادين . بعدشم هرچند كه به شما مربوط نيست با كي كار دارم ، اما اگه با دونستنش فضوليت ارضا مي شه ، اون تلفن رو بده تا بهش زنگ بزنم و تو هم بفهمي با كي قرار دارم
    - نه ، نه حالا كه قرار پول تلفنت رو هم ما بديم ، نمي خوام حس فضوليم ارضا بشه . برو خونه ي خودت زنگ بزن ، خدا رو شكر كه كليدت هم پيدا شد .
    مشكوك نگاهش كردم ، اين اولين باري نبود كه ما تنها مي شديم اما اولين باري بود كه نادين خيلي اصرار داشت من از خونشون برم بيرون . بارها شده بود كه من كاري داشتم به خونه ي اونا رفته بودم و يا اون كليد نبرده تا اومدن مامانش توي خونه ي من منتظر مونده بود ، ما هر دو بهم اعتماد داشتيم ، پس كاسه اي زير نيم كاسه اش بود كه نمي خواست من بفهمم .
    براي همين كه سر از كارش دربيارم به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم و در حاليكه سعي مي كردم شماره ي تدين رو به ياد بيارم ، حواسم به نادين بود كه جلز و ولز مي زد من برم خونه ام . سعي داشت چيزي رو از من قايم كنه .
    - عجب گيري كرديم ! چه دختر پررويي ، برو خونه ي خودت زنگ بزن . بي خيال مشغول گرفتن شماره ي تدين شده و گفتم :
    - نه به جون نادين ، به هر حال تو به عنوان پسر همسايه ي رو به روي من بايد بدوني با كي قرار دارم !
    - از اون حرفا مي زني ، آخه به من چه !
    - وقتي قرار ماشينت رو كه توي پاركينگ خاك مي خوره بدي ببرم بايد بدوني كجا مي رم .
    - نه بابا ، فكر كردي ! دختره ي پررو ، انگار من گلف عروسكم رو كه هنوز هم آب بندي نشده مي دم دست خانم ، با اون رانندگيش .
    شماره ي تدين مشغول بود ، دوباره گرفتم و رو به نادين گفتم :
    - خوب ، خودم آب بنديش مي كنم . به خدا نادين ! مي دوني ! چه حالي مي ده با گلفت ، 180 تا بري اونم توي اين بارون .
    - شيطونه مي گه همچين بزنم تو گوشش ، هوس سرعت اونم با گلف من از سرت بپره
    - عيب نداره ، بزن ! اما ماشينت رو هم بده
    - هه هه خنديدم ، خيلي امشب شيرين شدي ! زود باش تلفنت رو هم بزن و برو تا كلامون نرفته تو هم ، جلو در و همسايه خوبيت نداره .
    ديگه حسابي مشكوك شده بودم و خواستم جوابي بدم كه خط آزاد شد و بعد از چند بوق ، تدين جواب داد :
    - بله ، بفرمائيد !
    - سلام استاد تدين ، پروانه احمدي هستم !
    تدين با تعجب جواب داد :
    - سلام ! تويي پروانه ؟
    - بله ، تعجب كردين ؟
    - خب ، تعجبم داره ، از تو بعيده همچين ناپرهيزي كني ، تلفن . اونم به من .
    - اختيار دارين استاد ! من براي شما خيلي احترام قائلم ، راستش زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم و هم ببينم امشب جايي نمي خواين برين ؟
    - نه ! چطور مگه ؟
    در حاليكه به نادين نگاه مي كردم كه حالا فضولي جاش رو به قايم موشك بازيش داده و با ناباوري منو نگاه مي كنه ،جواب دادم :
    - خب خدا رو شكر ، آخه مي خواستم ببينمتون .
    - شوخي مي كني ؟ مي خواي منو ببيني ؟
    - بله ، ايرادي داره ؟
    - نه چه ايرادي فقط من غافلگير شدم .
    - پس موافقين ؟
    - با چي ؟
    - قرار ملاقات امشب ؟
    - حتما ، كي و كجا ؟
    - يك ساعت ديگه كافي شاپ صدف ! مي دوني كجاست ، يا آدرس بدم ؟
    از عمد همان كافي شاپي رو كه با روشنك رفته بوديم گفتم ، بايد عكس العملش رو مي سنجيدم ، مكثي كرد و گفت :
    - بله ، بلدم اما چرا اونجا ؟
    - همينطوري ، آخه نزديك منزلم بود ، اعتراضي دارين ؟
    - نه ، چه اعتراضي ؟ يك ساعت ديگه مي بينمت .
    - پس فعلا خدانگهدار .
    - خدانگهدار .
    گوشي رو كه قطع كردم ، به نادين كه مشكوك نگاهم مي كرد زل زدم و گفتم :
    - چيه ؟ چرا اينجوري نگام مي كني ؟
    - همين جوري ! خوشم مياد آدمهاي آب زيركاه رو ديد بزنم .
    - پس هر وقت ، وقت كردي يه نگاهي به آيينه بنداز تا رئيسشون رو ببيني !
    - خوبه ، خوبه لازم نيست مزه بريزي ، زود برو آماده شو كه يك ساعت ديگه بايد سر قرار باشي .
    - مزه نبود حقيقت رو گفتم ، بعدشم اون سوئيچت رو بده تا منم برم خونه آماده بشم .
    - اِ... اومدي و نسازي ، مي گم نمي دم ، يعني نمي دم . الان سپيده ماشين خودت رو مياره .
    - اصلا نخواستم ، خودت بيا برسون و برگرد .
    - به من چه ! مگه من آژانسم ؟ برو بابا ، زنگ بزن آژانس بياد .
    - توي اين بارون آژانس كجا بود ، بعدم مگه اون موقعي كه ماشين نداشتي و راننده ات هم نمي اومد دنبالت كم نقش آژانس رو برات بازي كردم ؟
    - اَه اَه اينقدر از دخترايي كه آدم رو توي معذورات اخلاقي قرار مي دن بدم مياد ، باشه بابا ، بروآماده شو، خودم مي برمت .
    با خودم فكر كردم يا نادين خيلي زرنگه و بو برده كه من بهش شك كردم ، مي خواد آتو دستم نده و شكم رو برطرف كنه يا من واقعا اشتباه كردم و كسي اونجا نيست ، وگرنه نادين نمي گفت منو مي رسونه . در هر صورت من قانع نشدم و عجيب كنجكاو شده بودم كه سرازقضيه ي نادين در بيارم .

    وقتي به آپارتمان برگشتم در حين آماده شدن فكري به سرم زد ، خيلي زودتر از موقعي كه به نادين گفته بودم آماده شدم و خودم رو به در آپارتمانش رسوندم و دستم رو گذاشتم روي زنگ ، حالا زنگ نزن و كي زنگ بزن . طولي نكشيد كه در رو باز كرد و با تشر گفت :
    - چه خبرته ؟ مگه سرآوردي ؟...

    قبل از اينكه اجازه ي عكس العملي بهش بدم جستي زده و از زير دستش وارد آپارتمان شدم و خوشحال از اين موفقيت شروع به خنده كردم كه يهو خنده روي لبام ماسيد ! همانجا خشكم زد البته نه از ديدن حسين بلكه از ديدن كسي كه سالها بود مي خواستم فراموشش كنم و نتونسته بودم . فرزاد رو به روي من و چشم در چشم من ، روي مبلي نشسته بود و مات بهم زل زده بود ، درست شبيه نقاشي هايي كه توي اين سالها هر وقت دلم براش تنگ مي شد مي كشيدم و اشكهام روش خشك شده بود .
    خدايا نمي دونم اينم يكي از همون نقاشي هاست يا واقعيت داره و زنده است ؟ فكر مي كردم دچار توهم شده ام و حالم رو نمي فهميدم كه نادين منو به خود آورد و گفت :
    - بدبخت نادين كه اسمش بد در رفته ، آخه دختر تو كه از من فضول تري ! گفتيم امسال توي دهم فروردين توي ضيافتمون خوش باشيم ، مگه تو گذاشتي ؟
    هزاران بار به خودم لعنت فرستادم كه يادم نبود ، چرا دهم فروردين رو فراموش كرده بودم . حالا مي فهميدم كه علت اصرار سپيده براي زودتر رفتن از خونه چي بوده ! حالا درك مي كردم كه چرا نادين منو از سر خودش باز مي كرد ، پس دعوت و اصرار عزيزجون واسه اينكه از پرورشگاه برنگرم خونه و مستقيم برم اونجا به همين دليل بود .
    همه چيز زير سر ثريا بود ، اون ازدور هم مراقب من بود و به همه سپرده كه من با فرزاد رو به رو نشم . اما مگه اون نرفته بود ايتاليا ؟ براي چي بهم دروغ گفتن ؟ شايد هم به خاطر همين بود كه اون عكس العمل معمولي رو نشون دادم و انگار نه انگاركه فرزاد اونجا حضور داره ، خيلي بي تفاوت رو به حسين گفتم :
    - تو اينجا چيكار مي كني ، مگه چند روز ديگه عروسيت نيست ؟
    حسين كه از ديدن من كاملا دستپاچه شده بود گفت :
    - نادين كه گفت ، امروز ، روز ضيافت سالانمونه .
    - آخ گفتي دهم فروردين ، يادم اومد تولد ثرياست ، پاك فراموش كرده بودم .
    سپس رو به نادين كه مثل يخ وارفته بود كردم و گفتم :
    - بايد زودتر منو ببري و برگردوني تا يه زنگ به ثريا بزنم . نبايد فكر كنه ، چون ايران نيست تولدش رو فراموش كردم
    با خودم گفتم : بي توجهي به فرزاد دستم رو ، رو مي كنه كه دارم فيلم بازي مي كنم براي همين لبخندي زدم و گفتم :
    - سلام آقا ، شرمنده ، مزاحم شدم . يادم نبود نادين امشب مهموني مهمي داره ، و گرنه مزاحمتون نمي شدم .
    بدون اينكه از جا بلند بشه و يا لبخندي بزنه گفت :
    - مهموني نيست ، ضيافته ...
    چرا سرده ؟ چرا اينجوري حرف مي نه ؟ يعني واقعا همه چي براش تموم شده . در عرض چند ثانيه هزاران فكر اينطوري از مغزم عبور كرد و در جواب گفتم :
    - بله ، چيزهايي در اين مورد مي دونم . ضيافت هاي هر ساله ي نادين ، روز دهم فروردين ، اتفاقا يكبار شاهدش بودم و توي خونه ي خودم برگزار شد ، البته يادم نيست چه سالي بود . شما هر ساله توي اين ضيافت شركت مي كنين ؟
    فرزاد كه انگار اصلا منظور من و متوجه نشده ، خونسرد و آروم جواب داد :
    - بله ، اين ضيافت بين من و نادين و حسين برگزار مي شه و هر سال همينطور ، چطور مگه ؟
    خيلي بهم برخورده بود ، يعني واقعا حرفاش رو فراموش كرده بود ؟ خونسرد تر از قبل گفتم :
    - چون به نظرم آشنا اومدين پرسيدم ، راستي گفتين اسمتون چي بود ؟
    نادين و حسين مثل برق گرفته ها به من نگاه مي كردن ، احتمالا باورشون نمي شد كه من چيزي از فرزاد به ياد نداشته باشم ، حتي اسمش رو ...
    - يادم نمياد اسمم رو بهتون گفته باشم .
    چرا ، چرا منو سنگ روي يخ مي كرد ؟ فراموشم كرده بود و ديگه دوستم نداشت مهم نبود ، اما مگه ازم متنفر هم شده بود ؟ چرا باهام اينطور برخورد مي كرد ؟ بي معطلي گفتم :
    - منظورم توي ضيافت اون سال بود ، به هر حال مهم نيست ، دونستن اسم وقتي چهره رو فراموش كردي چه اهميتي داره .
    - كاملا موافقم .
    ديگه نمي تونستم اون محيط رو تحمل كنم ، احساس خفگي وحشتناكي داشتم . رو به نادين كرده و با لحني كه بيشتر شبيه التماس بود گفتم :
    - نادين ، سوئيچ ماشينت رو بده خودم مي رم ، تو هم به كارت برس .
    - نه ، نگران نباش ، ضيافت ما تموم شده . خودم مي برمت و ميارمت ، بريم .
    از لحنش معلوم بود كه مي خواد باهام بياد تا يه وقت بهش رو دستي نزده باشم ، با حسين خداحافظي كردم و براي فرزاد سري به علامت خداحافظي تكان دادم ، او هم به همان روش خداحافظي ام رو جواب داد و از در خارج شدم .
    لحظاتي بعد توي آسانسور در حاليكه به نادين لبخند مي زدم در تمام وجودم ، هاي هاي مي گريستم ، گريه ي بي صدا داغونم مي كرد ، سردي فرزاد ، و اينكه بعدا 4 سال شب و روز فكر كردن و چشم انتظار يك لحظه ديدن او بودن فهميدم كه ديگه دوستم نداره و تونسته فراموشم كنه ، دلم رو با صداي شديدي شكسته بود ، اين حال و اين دل شكستگي نشوني از اين بود كه هنوز دوستش داشتم و فراموش كردنش محال بود . مي ترسيدم اين همه بدبختي كه براي عادت كردن به نبودنش كشيدم دوباره آغاز بشه ، يعني اينبار چقدر طول مي كشيد تا دوباره به نديدنش و نبودنش عادت كنم ، چون من فهميده بودم كه نمي تونم فراموشش كنم و فقط بايد به نداشتنش عادت كنم....

    توي راه فكر مي كردم كاش با تدين قرار نمي گذاشتم ، توي اون لحظات دلم مي خواست برم توي اتاقم و پاي لپ تاپم بنشينم و با وثوق دردل كنم . بگم باز فيلم ياد هندوستان كرده ، فرزاد رو ديدم و فهميدم كه تمام سعي ام براي فراموش كردنش كشك بوده ، من هنوز اونو فراموش نكردم . دوست داشتم براي وثوق بنويسم كه وقتي ديدمش فهميدم بيشتر از قبل عاشقش هستم ، بهش از فراموشي و بي اعتنايي محبوبم بگم ، از ترسم بگم ، از اينكه آيا بازهم قادر خواهم بود به نبودنش عادت كنم . شايد وثوق دارويي براي درد بي درمان من پيدا مي كرد ، دردي كه از لحظه ي خروج از خانه ي ناهيد خانم روي قفسه ي سينه ام سنگيني مي كرد .
    دوباره حال روزي رو پيدا كرده بودم كه فرزاد به ايتاليا رفت و من فهميدم كه بي تماس و بدون ديدار تركم كرده ، دوباره مثل مرغ سركنده اي شده بودم كه دلش زندگي مي خواست اما اونو ازش گرفته بودن و چاره اي جز تحمل نداشت .
    نادين ساكت بود و رانندگي مي كرد ، دوست داشتم به سوالات بي شمار مغزم جواب بده ، دوست داشتم بدونم فرزاد كي برگشته ؟ چرا برگشته ؟ ازدواج كرده يا نه ؟ چقدر حسرت مي خوردم . كاش دست چپش رو ديده بودم شايد حلقه دستش بود و من نديدم ، فكر اينكه ممكن بود ازدواج كرده باش بي اختيار بغض رو به گلوم آورد ، درد فراموش شدنم توسط فرزاد كم نبود كه بتونم درد ازدواج كردنش رو هم تحمل كنم .
    چقدر سرد و مغرور شده بود ، فكر اينكه سالها با ياد كسي خوابيدم و بيدار شدم و زندگي كردم كه فراموشم كرده بوده ، دلم رو به حال خودم سوزاند .
    از فكر اينكه سالها براي كسي نفس كشيدم كه فراموشم كرده و عشقم رو در سينه دفن كرده بود قطره ي اشكي را روي گونه ام انداخت . سريع پاكش كردم تا نكنه نادين متوجه بشه ، به سمتش كه نگاه كردم خدا رو شكر نمودم كه حواسش به جلو بوده و اشكم رو نديده . نمي دونستم چرا نمي رسيم راه به اون كوتاهي چقدر طولاني شده بود . در همين افكار بودم كه به كافي شاپ رسيديم ، نادين گوشه اي پارك كرد و رو به من كه داشتم پياده مي شدم گفت :
    - منتظرت مي مونم تا برگردي .
    دلم نمي خواست بمونه ، اصلا از اينكه باهاش اومده بودم هم پشيمون شده ومي خواستم تنها باشم . دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا شايد بتونم توي اشكهاي آسمون ، باهاش شريك بشم و دلم رو سبك كنم . براي همين گفتم :
    - نه ، ممنونم نادين جون ، تو برو من خودم ميام ، مي خوام قدم بزنم .
    - لازم نكرده همون عصري قدم زدي برات كافيه ، سرما مي خوري ، ناهيد جون گير مي ده به من كه چرا گذاشتم توي بارون تنهايي بيايي.
    - من خودم به ناهيد خانم توضيح مي دم ، همين كه منو آوردي هم كار بدي كردم . دوستات رو توي خونه تنها گذاشتي ، برو بهشون برس .
    خودمم نمي دونم چرا اينقدر لحنم مظلومانه و دردناك بود ، حس محكم حرف زدن نداشتم . نادين گفت :
    - تو نگران نباش ضيافت تموم شد.
    - ولي وقتي با من اومدي دوستات بودن ، پس يعني هنوز ادامه داره .
    - دختر جون ! فكر كردي من باهات تعارف دارم ، اونا تا الان رفتن ، تو هم زودتر برو الان سر و كله ي تدين پيدا مي شه . راستي پروانه ! گفتي چيكارش داري ؟
    جر و بحث با اين آدم فايده نداشت ، اون تصميم گرفته بود بمونه و من حريفش نبودم بنابراين كوتاه اومدم و گفتم :
    - هنوز نگفتم چيكارش دارم ؟
    - خوبه خوبه ، لازم نكرده حرفي رو كه فرزاد بهت تحويل داده ، حوالش كني به من !
    با شنيدن اين اسم تمام بدنم گر گرفت اما خونسرد گفتم :
    - فرزاد كيه ؟
    نادين زل زد توي چشمام و با لحن طعنه آميزي گفت :
    - برو ، برو بابا جون ! اگه تو هنرپيشه اي ، من فيلم سازم . تا حالا كدوم بازيگري رو ديدي كه بتونه فيلم سازش رو فيلم كنه ؟
    - چرا چرت و پرت مي گي ، هنرپيشه چيه ، فيلم ساز كيه ؟ مثل اينكه دچار توهم شدي ، تا من ميام يه چرت بزن خستگيت در بره و حالت جا بياد چرت و پرت نگي .
    - باشه چرت مي زنم ، فقط تو هم يه كاري بكن !
    براي اينكه بحث رو غائله بدم پرسيدم :
    - چه كاري ؟
    - قبل از اومدن تدين برو دستشويي و يه آبي به صورتت بزن تا رد اشكي كه با دست پاك كردي از صورتت پاك بشه .
    پس ديده بود ، چرا دست كم گرفتمش ؟ اون پليس بود و مشخصه ي هر پليسي تيزبودنشه .
    خواستم بهانه اي بيارم كه چيزي به ذهنم نرسيد و ترجيح دادم سكوت كنم تا كار خرابتر نشه ، بدون كلامي حرف پشت به او كرده و وارد كافي شاپ شدم . وقتي پشت ميز نشستم تا تدين كه هنوز نيامده بود، برسه تازه فهميدم كه اصلا تحمل اين انتظاررو ندارم .
    دوست داشتم زودتر به اتاقم برگردم و با وثوق چت كنم ، چقدر محتاج دلداري و التيامش بودم ، تنها كسي كه مي تونست بغض انباشته در گلويم رو از بين ببره او بود .
    در حاليكه مشغول بازي با فنجان قهوه اي كه سفارش دادم ، بودم ، چهره ي سرد و بي روح فرزاد لحظه اي از جلوي چشمم محو نمي شد . اينقدر حواسم به فرزاد بود كه متوجه ي ورود تدين تا زماني كه مقابلم رسيد و با لبخند نگاهم كرد نشدم . به هر سختي بود خودم رو جمع و جور كرده و لبخند تصنعي به رويش زده و سلام كردم و گفتم :
    - بفرماييد استاد ! بنشينيد .
    - دير كه نكردم ؟
    - نه خواهش مي كنم به موقع امدين .
    - خوبه ، حالا بگو چي شده كه خواستي منو ببيني ؟ باوركن ، هنوزم باورم نمي شه كه امشب خواستي منو ببيني .
    توي دلم گفتم ، كاش امشب نخواسته بودم .
    - استاد ! اگه چيزي مي خورين سفارش بدين ، دوست ندارم در حين صحبت كسي بياد و بره .
    - نه من چيزي نمي خورم ، فقط زودتر بگو ، خيلي مشتاق شنيدن حرفات هستم .
    دقيق نگاهش كردم هيچ عشقي در نگاهش وجود نداشت . من نگاه عاشق رو مي شناختم جدا از اينكه خودم عاشق بودم ، عشق رو در نگاه فرزاد سالها پيش ديده بودم كه چقدر اون نگاه با نگاه امروزش فرق داشت .
    نگاه اون روزش پر از عشق بود و نگاه امروزش خنثي ، مثل نگاه تدين حس مي كردم هر لحظه بغضم شديدتر مي شه ، تمام نقشه هايي كه در سر داشتم فراموش كرده بودم و مي خواستم سريع برگردم خونه ، نمي تونستم بمونم و باهاش بازي كنم .
    به تدين كه از بلند شدن ناگهاني من متعجب شده بود چشم دوختم و گفتم :
    - ببخشيد استاد من بايد برم .
    - يعني چي ؟ بشينين ببينم چي مي خواستي بگي ؟
    - هيچي استاد ! بذارين برم .
    - آخه چت شده ؟ حرفت رو بزن .
    - استاد ! خواهش مي كنم ، بذارين يه وقت ديگه !
    - يعني چي يه وقت ديگه ؟ بعد از سالها انتظار ، روز دهم عيد ، اين وقت شب توي اين بارون منو كشيدي اينجا كه حرفت رو نزدي بري ؟ زود بشين ببينم ، زود باش !!
    معلوم بود كه بهش برخورد ، البته حق هم داشت اما در توانم نبود ونمي تونستم براش نقش بازي كنم ، حالم خيلي خرابتر از اين حرفها بود .
    - من معذرت مي خوام ، حالم خوب نيست ، اجازه بدين برم .
    فكر كنم متوجه ي بغض توي گلوم شد ، چون بدون هيچ سوال و جواب ديگه اي گفت :
    - باشه برو ، انگار واقعا حالت خوب نيست !
    - ممنونم ، خدانگهدار .
    - خداحافظ.
    چقدر سوال توي چشم و لحن خداحافظيش بود ، شايد به همين خاطر بود كه وقتي چند قدم از ميز دور شدم ، دوباره برگشتم و در حاليكه نگاهش رو روي خودم احساس مي كردم ، با دست به محيط رستوران اشاره كردم و گفتم :
    - بهتره شما ، يه مدتي اينجا بشيني و به گذشته فكر كني ! روشنك گفت ، اينجا باهم آشنا شدين !
    از شنيدن اسم روشنك جا خورد ، خواست چيزي بگه كه مانعش شدم و ادامه دادم :
    - لطفا هيچي نگين ، مي دونم چي مي خواين بگين ! مهم نيست كي ديدمش و چي بهم گفته ، فقط مهم اينه كه من امشب اومدم اينجا تا با شما بازي كنم ، همانطور كه شما سالهاست با من بازي كردين !
    فقط شانس آوردين كه من هيچ علاقه اي به شما پيدا نكردم ، وگرنه ممكن بود آتيش اين انتقامي كه مي خواستي با ازدواج كردن با من از روشنك بگيري ، توي وجودت سرد بشه و خاكسترش هم دامن زندگي منو بگيره و هم عذاب وجداني بشه براي خودت . البته من به اين دليل از بازي دادن شما پشيمون شدم چون علاقه اي به شما ندارم كه حالا بخوام انتقام دل شكسته ام رو بگيرم . نمي گم دليل اين بي علاقه اي چي بود، اما ازتون مي خوام برگردين پيش روشنك ، اون مادر بچه ي شماست ، سزاوار نيست بيشتر از اين عذابش بدين .
    من شما رو درك مي كنم ، اون كار خوبي با شما و بچه اش نكرده اما حال روشنك رو بيشتر درك مي كنم ، اون پشيمون شده و شما هم اينو مي دوني . وقتي كسي عاشقت باشه و بخواي از خودت برونيش خيلي سخته ، پس اين كار رو نكنين چون مي دونم براتون خيلي سخته .
    همانطور كه ايستاده بودم ، مكثي كرده و دوباره ادامه دادم :
    - مي دونيد استاد ! الان كه داشتم مي اومدم اينجا ، با كسي رو به رو شدم كه چهار سال پيش عاشقم بود ، منم دوستش داشتم اما مجبور بودم با تمام دشواري كه اين كار داشت از خودم برونمش .
    اون زمان فكر مي كردم دارم بهش لطف مي كنم و با اين كارم خانواده اش رو بهش هديه مي دم ، خانواده اي كه اگه با من كه بچه ي پرورشگاهي بودم و خانواده اي نداشتم ، ازدواج مي كرد تركش مي كردن . جواب رد دادن بهش خيلي كار سختي بود و فكر مي كردم اونم از دوري من ، دلش مي شكنه اما امروز كه ديدمش فهميدم اين دوري ديگه زيادم سخت نيست چون اون من و فراموش كرده و ديگه دوستم نداره . حالا دلم براي خودم خيلي مي سوزه چون هنوز عاشق مردي هستم كه مي دونم ديگه دوستم نداره ، الان منم مثل شما فكر مي كنم كه سالها بهم ظلم شده ، با اين فرق كه من خودم به خودم ظلم كردم و ديگه جبران شدني در كار نيست اما شما كسي بهتون ظلم كرده كه براي جبرانش برگشته ، آتيش انتقام شما فقط با گذشت سرد مي شه !
    منو شما فقط دلمون شكسته اما روشنك عذاب هم مي كشه ، اون يك بار غرورشما رو له كرد اما شما هرروز كه منتظر پاسخ مثبت من مي مونين بيشترغرور او رو له مي كنيد ، پس همين امشب برين و بهش حقيقت رو بگين .
    براش گل ببرين ، نذارين فكر كنه بخشيدينش ، بذارين احساس كنه خواستينش و دوباره رفتين دنبالش تا برگرده ...
    آخرين كلام رو كه گفتم ، بدون اينكه به چهره ي تدين نگاه كنم ، راهم رو كشيدم و از كافي شاپ خارج شدم . ديگه نمي تونستم خودم رو كنترل كنم ، بغض امانم رو بريده بود .
    نمي دونستم اين حرفها رو به تدين زدم يا خودم ، آرزوهاي خودم رو بيان كردم يا روشنك ؟ همزمان با خروجم از آنجا به اشكهامم اجازه ي خروج دادم و بي توجه به ماشين نادين ، از كنارش رد شدم . دلم مي خواست پياده برم ، بايد به حال خودم گريه مي كردم ، بندبند وجودم فرزاد رو فرياد مي زد و اون ديگه منو نمي خواست . كاش نديده بودمش ، كاش يكي بود كمكم كنه ، آخه به من چه كي توي خونه ي ناهيد خانم بود .
    همين طور كه اشك مي ريختم و قدم برمي داشتم ، نادين پشت سرم بوق مي زد و مي خواست كه سوار بشم اما اصلا حوصله ي كسي رو نداشتم ، ايستادم و بهش گفتم :
    - نادين ازت ممنونم ، خواهش مي كنم برو . نترس سرما نمي خورم ، ببين بارون بند اومده . بذار راحت باشم ، حوصله ات رو ندارم برو ...
    از ماشين پياده شد و گفت :
    - تو چت شده ؟ همه دارن نگاهت مي كنن ، زشته بيا سوار شو .
    به اطرافم نگاه نكردم تا ببينم راست مي گه يا دورغ ! چون ديگه برام اهميت هم نداشت ، فقط دوست داشتم گريه كنم . با صداي تقريبا بلندي گفتم :
    - نگاه مي كنن كه بكنن ، به جهنم . تو هم سوار ماشينت بشو برو ، مي خواستي مچ من رو بگيري كه گرفتي ! خوشحال باش ، فيلم تموم شد آقاي فيلم ساز ، برو راحتم بذار...
    اينو گفتم و لب جوي آب نشستم و شروع به گريه نمودم . نادين كنارم نشست و سكوت كرد و در حاليكه به حركت آرام آب توي جوي نگاه مي كردم و اشك مي ريختم ، با لحن آروم گفتم :
    - نادين !
    - جانم !؟
    - مثلا تو پليسي ! چرا گذاشتي بهت شك كنم ؟ چرا گذاشتي غافلگيرت كنم و بيام توي خونه ات ؟ چرا گذاشتي ببينمش ؟ چرا گذاشتي هوايي بشم ؟
    - خيلي متاسفم !
    وقتي نگاهش كردم آنقدر چهره اش درهم و ناراحت بود كه فهميدم از ته قلب ابراز تاسف كرده ، در حاليكه به پهناي صورتم اشك مي ريختم ادامه دادم :
    - نادين ! خيلي دوستش دارم ، خيلي عاشقشم ، چيكار كنم ؟ كمكم كن دارم خفه مي شم .
    سرش رو انداخت پايين و هيچي نگفت و اين يعني هيچ كاري نمي شه كرد ! يعني هيچ درماني براي درد من وجود نداره . دلم بيشتر براي خودم سوخت و در تمام لحظاتي كه نسبت به خودم احساس ترحم مي كردم حس تلخي بهم دست مي داد ، حس تنفر از خودم و تمام چيزهاي زندگيم ...
    مدتها همانجا كنار جوي با نادين نشستيم و من اشك ريختم ، كمي كه آروم شدم همراه نادين كه تا اون لحظه ساكت بود ، سوار ماشين شديم تا به خونه بريم . توي راه تلفن همراهش زنگ خورد ، با نگاهي به شماره تماس رو رد كرد و خنديد و گفت :
    - سپيده بود ، بذار تو خماري بمونه ، لابد مي خواد بدونه ما كجاييم .
    لبخندي زد و به من نگاه كرد ، اصلا نمي تونستم لبخند بزنم چون دلم شديدا درد اومده بود و دوباره به چهار سال قبل برگشته بودم و خنده باهام قهر كرده بود . بي اهميت به حرفش گفتم :
    - تو كه به كسي چيزي نمي گي ؟
    - به كي چيزي نمي گم ؟
    - به سپيده ، به بقيه ، كسي نبايد بفهمه من هنوز توي فكر فرزادم !
    - مگه تو هنوز توي فكر فرزادي ؟
    اين يعني به كسي چيزي نمي گم ، يعني شتر ديدي ، نديدي ! اما من يه نوع نگراني توي چشماش مي ديدم ، خيلي ناراحت بود ، حتي بيشتر از اون روزي كه سپيده مي خواست از پيش استاد بره . با لحني كاملا جديد و مؤدبانه اي بهش گفتم :
    - خيلي ممنون نادين ! بابت رفتار نيم ساعت پيشم عذر مي خوام . مي دونم مردم نگاه مي كردن ، اما جنون گرفته بودم . باور كن دست خودم نبود ، منو مي بخشي ؟
    - مهم نيست ، درك مي كنم،منم مقصربودم .
    احساس كردم خودش رو ملامت مي كنه براي همين گفتم :
    - نه تو تقصيري نداري ! خودم فضولي كردم ، حقمه ! تو نبايد خودت رو سرزنش كني !
    - اما نمي تونم ، سالهاست وقتي به تو نگاه مي كنم ، وقتي غم رو توي چشمات مي بينم كه سعي مي كني مخفي نگهش داري ، به خودم لعنت مي فرستم كه چرا از همون روز اول در مورد فرزاد با تو روراست نبودم .
    اگه از اول بهت گفته بودم كه فرزاد يه بچه پولدار ، نه يه راننده آژانس آس و پاس ، تو هيچ وقت بهش دل نمي بستي ! مي دوني پروانه ! من هيچ وقت خودم رو نمي بخشم ، چهار ساله گرفتار عذاب وجدان بلايي هستم كه با يه مسخره بازي بي مزه سر تو آوردم .
    خيلي وقتا كه مي بينم توي فكري و گردي از غم روي صورتت پاشيده مي شه ، آرزو مي كنم كاش زمان به عقب برگرده ، به همون روزي كه تو اومدي همسايه ي ما شدي و آژانس مي خواستي . اون وقت محال بود كه من بگم فرزاد راننده آژانسه ، بهت شماره ي يه آژانس رو مي دادم و نمي ذاشتم هرگز با فرزاد رو به رو بشي ! نمي ذاشتم تو ببينيش ، چه برسه كه پاش توي زندگيت باز بشه ...كاش مي شد !اماحيف ...
    با گفتن اين حرفها اه پر حسرتي كشيد . بهش نگاه كردم ، هيچ وقت فكر نمي كردم نادين چنين احساسي نسبت به من داشته باشه ، اصلا فكر نمي كردم به منو سرنوشتم هم فكر بكنه چه برسه به غصه خوردن . هميشه گمان مي كردم اون منو به چشم يه همسايه مي بينه كه فقط سعي داره سر به سرش بذاره و دستش بندازه ، اما حالا داشت اعتراف مي كرد سالها گرفتار عذاب وجدان بوده ، اونم به خاطر من !
    آرزوهايي داشت كه همه به خاطر من بود ، پس من حكم يه دختر همسايه رو نداشتم بلكه براش يه خواهر يا يه دوست خوب بودم . روبه او گفتم :
    - نادين ! اين سرنوشت من بوده ، روراست بودن تو ، گفتن حقيقت ، جلوگيري از ورود فرزاد به زندگي من ، هيچ چيز رو تغيير نمي داد . توي اين مدت هزاران بار آرزو كردم كه كاش فرزاد همون راننده آژانسي بود كه تو مي گفتي ، اون وقت به هيچ قيمتي نمي ذاشتم از دستم بره ، اما نبود و بايد فراموشش مي كردم اما نمي تونستم . از همونجا بود كه فهميدم فرزاد رو دوست دارم ، عاشق خودش بودم نه شغلش ، حالا مي خواد بچه پولدار باشه يا بچه گدا ، پس اگه تو اون روز فرزاد رو ، راننده آژانس هم معرفي نمي كردي من باز عاشقش مي شدم چون اين تقدير من بوده ، پس عذاب وجدان نداشته باش .
    اگر هم آرزو مي كنم كاش راننده آژانس بود ، آس و پاس بود و اين چيزا براي اينكه مي تونستم بهش برسم ، و گرنه در دوست داشتنم تاثيري نداره . مي دوني من بايد عاشق فرزاد مي شدم ، و گرنه اين همه راننده آژانس ، چرا تا حالا عاشقشون نشدم بعدشم نادين ! من خودم به اندازه ي كافي غصه دارم ، خواهش مي كنم نذار غصه ي ، عذاب وجدان تو رو هم بخورم . باشه ؟
    جمله ي آخر رو همراه با بغض ادا كردم ، نادين لبخندي زد و گفت :
    - باشه ! به شرط اينكه ديگه بغض نكني .
    - دوست دارم ولي نمي شه ، اين بغض سالهاست كه اسير منه و دايم مي خواد يه راه فراري پيدا كنه .
    ديگه چيزي نگفت ، اما ناراحتي چهره اش رو فرا گرفته بود و معلوم بود كه حرفهاي من قانعش نكرده ، منم چيزي نگفتم و چشم به رو به رو دوختم . چند لحظه بعد ناگهان و بي مقدمه رو به نادين كرده و سوالي كه عذابم ميداد رو پرسيدم :
    - نادين !... ازدواج كرده ؟
    وقتي سوالم رو مي پرسيدم ، صدام به طرز وحشتناكي مي لرزيد . سوال رو پرسيده بودم و حالا از شنيدن جوابش وحشت داشتم كه نادين گفت :
    - دونستنش چه فرقي به حالت داره ؟ ديدي كه فراموشت كرده ، حالا يا مجرد يا متاهل ...
    چقدر بي رحمانه اين حرف رو زد ، اما وقتي نگاهش كردم از حالت چهره اش فهميدم گفتن اين حرف خيلي براش ساده نبوده . به هر حال حق با او بود ، دونستن و ندونستنش چه فرقي به حال من داشت . من كه اونو از خودم رونده بودم ، پس حق داشت ازدواج كنه ، نمي تونست هميشه تنها بمونه كه ...
    پس منم بايد فراموشش مي كردم و ديگه به هيچ وجه نبايد مي ديدمش ، اما وقتي به خونه رسيدم و نادين مي خواست وارد آپارتمانش بشه ، روحم پر مي زد كه بدونم هنوز اونجاست يا نه ؟ نادين كه متوجه حال من شده بود گفت :
    - رفته مطمئن باش ،‌برو بگير بخواب . يادت باشه كه اون فراموشت كرده ، اگه فراموشش نكني و با خودت كنار نيايي ، به همه مي گم كه هنوز دوستش داري ، فهميدي ؟ شب خير .
    سپس داخل خانه اش شد و در رو بست . حق با اون بود بايد فراموشش كنم ، و واقعا كنار بذارمش . با اين تصميم در آپارتمانم رو باز كردم و داخل شدم ، به محض ورود سپيده به استقبالم اومد و گفت :
    - هيچ معلومه كجايي ؟ با عمو نادين بودي ؟ حسين گفت !
    بدون اينكه جوابش رو بدم به طرف اتاقم رفتم ، ول كن نبود و دنبالم راه افتاد و ادامه داد :
    - راستي امروز كجا يهو غيبت زد ، همه جاي پرورشگاه رو گشتم و آخر سر دست به دامن عمو نادين شدم . فكر كردم دزدينت ، آخه لوازمت بود و خودت نبودي .
    باز بدون جواب راهي پله ها شده و به طرف اتاقم حركت كردم ، دوباره دنبالم اومد و گفت :
    - عزيزجون هم چند بار زنگ زد ، گفت كه چرا نمي ريم ؟ منم گفتم تو نيستي ، وقتي اومدي با هم مي ريم .
    به در اتاقم كه رسيدم ادامه داد :
    - كجا ، لباس كه تنته ، بيا بريم ديگه ، دير شده .
    بالاخره زبان باز كردم چون احساس كردم حسين بهش گفته كه من ، فرزاد رو ديدم ، در ضمن كاملا مشخص بود كه من چقدر گريه كرده ام و چشمهام باز نمي شه اما سپيده هيچ به رويم نياورد و همين باعث شد كه شك كنم اما منم مثل او به روي خودم نياوردم و گفتم :
    - خوابم مياد ، آخه از دست تو ديشب نخوابيدم . امروز هم مثلا جمعه بود صبح كله ي سحر بيدارم كردي كه بريم ، بريم ! تو برو و از طرف من از عزيزجون عذرخواهي كن .
    سپس وارد اتاقم شده و در رو از پشت قفل كردم ، صداي فرياد سپيده رو شنيدم كه مي گفت :
    - بابام زنگ زد و گفت كه بچه عمه نگار به دنيا اومده ، پسرم هستش . فكر كنم همين روزا مياد ، منم برمي گردم خونمون تا مزاحم خواب تو نباشم و مجبور نشي در رو قفل كني .
    به دلخوريش اهميتي ندادم چون مي دونستم الكيه ، فقط خوشحال بودم كه چيزي ازم نپرسيد و به روم نياورد . اصلا نمي تونست حدس بزنه كه توي اتاقم داشتم آرام آرام اشك مي ريختم و تمام نقاشي هايي كه از چهره ي فرزاد كشيده بودم پاره مي كردم ، تا رسيدم به نقاشي كه خيلي دوستش داشتم ، روزي كه فرزاد رو از خودم روندم با تمام غمي كه داشتم ، نشستم و تابلويي از او و خودم در حاليكه زير درخت بيد مجنوني ايستاده بوديم و من وحشت زده به او نگاه مي كردم و او سعي داشت منو بگيره ، كشيدم .
    هر كاري كردم تا اين تابلو رو هم پاره كنم ، نتونستم ، دستم مي لرزيد و نمي تونستم براي همين نشستم و هاي هاي اشك ريختم و اشك ريختم . چرا ؟ چرا فرزادي كه با اون همه احساس اون روز از گرفتار شدن به عشق من حرف مي زد ، به اين راحتي منو فراموش كرده بود . چرا بي وفا از آب دراومد ؟ خودم هم نمي دونستم چه جوابي براي خودم پيدا كنم .
    دوباره روز از نو روزي از نو ، دوباره شدم همون پروانه ي ديونه اي كه سالها قبل بودم . فرزاد تمام دنياي من شده بود و ديگه چيزي حاليم نبود ، من اونو مي خواستم به هر قيمتي كه بود .
    برام مهم نبود چه جوري اختلاف خودم و اون به چشم نمي اومد ، ديگه برام اهميتي نداشت كه خانواده اش باهاش چيكار مي كنن ، فقط مي خواستم كه همسرم باشه و جزئي از وجودم بشه . من حاضر بودم با فرزاد ازدواج كنم علي رغم همه ي مخالفتها... آنقدر دوستش داشتم كه حاضر بودم به هر كاري تن بدم حتي آغاز يه زندگي مخفيانه ، داشتن فرزاد حتي به طور پنهاني دلم رو مي لرزوند .
    اما يادآوري چهره ي سرد و يخ زده ي فرزاد كه حكايت از نخواستن من و فراموش كردنم داشت ، اين شوق و لرزش دل رو به غمي جانكاه تبديل مي كرد . احساس بدبختي مي كردم ، به اين درك رسيده بودم كه هيچي بدتر از اين توي زندگي وجود نداره كه عاشقانه كسي رو دوست داشته باشي كه هيچ حسي بهت نداره .
    هر روز بعد از برگشتن از دانشگاه و پرورشگاه كارم شده بود زل زدن به تابلوي خودم و فرزاد و گريه كردن و حسرت خوردن ، دايم خودم رو به سرماخوردگي و آلرژي مي زدم تا كسي به چشم هاي متورم و قرمزم شك نكنه .
    شانس آوردم و استاد برگشت و سپيده به خونشون رفت ، ديگه حوصله ي رفتن به پرورشگاه رو هم نداشتم و يه خط درميون و روزهايي كه كار سنگين بود مي رفتم . با اين حال به تلفن هاي ثريا هرچند بي رغبت اما جواب مي دادم تا شك نكنه و به حال و روزم پي نبره ، در اين ميون نادين تنها كسي بود كه مي دونست چقدر وضع حالم خرابه و در چه باتلاقي گير كرده و دست و پا مي زنم ، اما تنها چيزي كه نثارم مي كرد سكوت بود و سكوت...
    وقتي نگاهش مي كردم احساسم بهم مي گفت دوست داره چيزي رو بهم بگه اما نمي تونه . با اومدن ناهيد خانم و عباس آقا ، نگار و شوهرش و نوزاد تازه رسيده هم به تهران اومدند و كار من كمي دشوار شد چون ناهيد خانم و نگار دايم اصرار داشتند كه من برم و پيششون باشم ، اما من دلم مي خواست فقط تنها باشم . دوست داشتم از همه فرار كنم و برم جايي كه فقط من باشم و فرزادي كه روزگاري عاشقم بود ، عطش دوباره ديدنش بدجور به جانم چنگ مي زد اما مطمئن بودم كه دوباره از ايران رفته . نادين كه هيچ چيزي بهم نمي گفت و منم چيزي نمي پرسيدم و سكوت جفتمان حرصم مي داد ، درست مثل وثوق كه اين روزها انگار اصلا ايميل هايم رو نمي خوند و درست در شرايطي كه خيلي به همدرديش احتياج داشتم با سكوتش تنهام گذاشته بود . در تب و تاب ديدن فرزاد مي سوختم و چاره اي نداشتم تا اينكه شبي خونه ي حاج مهدي بودم و دنبال بهانه اي براي ترك اونجا مي گشتم اما ناگهان گوشم تيز شد ، حسين و حاج مهدي داشتند برنامه ي عروسي و جشن ميلاد پيامبر رو مي چيدند كه حسين به حاج مهدي گفت :
    - ديروز با فرزاد رفتيم و چلچراغ ها رو آورديم ، فردا مي گم ترتيب آويزون كردنشون رو بدن .
    شارژ شدم و جان تازه اي گرفتم پس فرزاد هنوز ايران بود و حتما توي عروسي حسين كه پس فردا شب بود ، مي ديدمش . موقع خداحافظي عزيزجون بهم يادآوري كرد كه فرداشب ، حنابندان حسين رو فراموش نكنم

    اون شب از ذوق اينكه شايد فردا شب فرزاد رو ببينم خواب به چشمم راه پيدا نمي كرد ، نصف شب افتادم به جون كمد لباس هام تا لباس مناسبي براي فرداشب پيدا كنم ، بايد حسابي به چشم فرزاد مي اومدم . شايد دوباره عشق خوابيده در دلش بيدار بشه ، بالاخره نزديك صبح بود كه بدون انتخاب لباسي مناسب به خواب رفتم .
    روز بعد احساس سرحالي و خوشي عجيبي داشتم ، انگار تمام غم و غصه هام رو فراموش كرده بودم . به سپيده زنگ زدم تا براي خريد بياد پيشم ، وقتي از خونه بيرون زدم تا با سپيده بريم و دو دست لباس مناسب بخرم ، با نادين كه تازه از سركارش برگشته بود مواجه شدم .
    با ديدن من كه با رويي باز باهاش سلام و عليك كردم ، هاج و واج مونده بود و باورش نمي شد كه يه شبه اينقدر تغيير كرده باشم .
    علت حال خوبم رو پرسيد ، نزديك بود بهش بگم كه ناگهان پشيمان شده و عروسي حسين رو بهانه كردم . تا عصري با سپيده بيرون بوديم ، كلي گشتيم و دوست لباس بسيار شيك انتخاب كردم و خريدم . يك دست براي حنابندان كه كتي اندامي با دامن ماكسي بلند ، مخمل مشكي بود و يك پيراهن ساتن آبي بسيار خوش رنگ براي جشن عروسي . هر دو دست لباس فوق العاده بهم مي اومد ، وقتي لباسها رو پرو كردم سپيده بهم گفت كه با پوشيدن اين لباس ها خيلي خوش تيپ و قيافه شدم .
    از اين تعريف در دلم ذوقي احساس مي كردم ، پس دوباره مي تونستم فرزاد رو دوباره به خودم جذب كنم . تمام سعي ام فقط براي همين بود ، به رخ كشيدن زيبايي و جذابيتم براي رسيدن به هدفم .
    بعد از مدتي دستي به صورتم كشيدم و لباسم رو پوشيدم و وقتي مقابل آينه ايستادم از ديدن چهره و اندامم لذت بردم ، محال بود فرزاد با من رو به رو بشه و فيلش ياد هندوستان نكنه .
    با اين فكر كه دوباره عاشقم بشه ، لبخندي برلب آورده و حركت كردم . در مسير چندين بار به خودم دقت كردم كه مشكلي نداشته باشم ، ديگه مطمئن بودم كه در اون مهموني از تمام دخترايي كه هستن يه سر و گردن بالاتر خواهم بود .
    جلوي خانه ي مهدي كه رسيدم كمي پايين تر از خانه ماشين رو پارك كردم ، معلوم بود مهماني حسابي شلوغ شده . وقتي مي خواستم پياده بشم ، با دستم دستگيره ي در رو گرفتم تا باز كنم و براي آخرين بار سايه بان ماشين رو باز كردم و خودم رو در آينه برانداز كردم و براي لحظه اي بي حركت به خودم زل زدم و ناگهان بدون اينكه دستگيره رو بكشم تا باز بشه ، فوري ماشين رو روشن كرده و از اونجا دور شدم . براي يك لحظه وقتي دوباره توي آينه نگاه كردم ، دلم لرزيد و به خودم اومدم كه دارم چيكار مي كنم و براي كي اومدم ؟ براي چه منظوري اومدم ؟
    اصلا ديدن دوباره ي مردي به راحتي عشقش رو فراموش كرده چه فايده اي داره ، اگه دوباره عاشقتم بشه ، باز به همون راحتي مي تونه فراموشت كنه . عشق چيزي نيست كه راحت يادت بياد و راحت از يادت بره ، پس فرزاد عاشق واقعي نبود ، سريع گاز دادم و از اونجا دور شدم . وقتي دوباره پا به اتاقم گذاشتم مقابل آينه رفته و به خودم زل زدم ، اينبار به جاي دختر زيبا و فوق العاده ي يك ساعت پيش ، دختري فلاكت زده و بدبخت رو ديدم كه داشت مي رفت تا خودش رو تحقير كنه ، مي خواست از سر و وضعش براي عاشق كردن كسي كه شايد الان زن داره استفاده كنه .
    روزي كه عاشق فرزاد شدم ، بيشتر به خاطر اين بود كه اون منو به خاطر خودم مي خواست ، به خاطر سادگيم ، نه به خاطر شكل و قيافه و زيباييم . وسط اتاق چمپاته زدم و سرم رو با دو دستم گرفتم ، دلم نمي خواست به چيزي فكر كنم مي خواستم تابلوهاي نقاشي فرزاد رو بردارم و فقط به روزهاي خوب فكر كنم ، كه صداي زنگ تلفن بلند شد ، سيمش رو كشيدم و نقاشي رو از زير تخت بيرون كشيدم و بهش زل زدم كه صداي موبايلم در اومد ، خاموشش كردم ، حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز رو نداشتم ، فقط دوست داشتم به نقاشي نگاه كنم و به فرزاد فكر كنم .، نه به اينكه فرزاد دوستم نداره بلكه به فرزادي فكر كنم كه عاشقمه و فراموشم نكرده و به هر دري مي زنه تا منو به دست بياره ، به فرزادي كه الان بي تاب ديدار من توي اون مهمونيه ، نبايد به كار احمقانه اي كه مي خواستم انجام بدم فكر كنم .
    اگر كار امشب رو انجام مي دادم و فرزاد دوباره به طرفم كشيده مي شد تمام تصورات اين چهار سال كه منو عاشق فرزاد نگه داشته بود خراب مي شد ، تمام مقدس بودن عشقم و اينكه فرزاد من و به خاطر وجودم مي خواسته از بين مي رفت و من نمي خواستم اينطور بشه ...
    تمام اون شب تا فردا عصر از اتاقم خارج نشدم ، ساعت از 8 شب گذشته بود و تا حالا بيش از بيست بار خونه ي حاج مهدي باهام تماس گرفته بودند. هربار به بهانه ي اينكه سرماخوردگيم شديد شده و نمي تونم از جام بلند بشم اونا رو دست به سر مي كردم اما قانع نمي شدند ، تا اينكه تماس آخر رو خود اقاي داماد گرفت و گفت كه الان خودم ميام دنبالت ، ديگه مجبور بودم تسليم بشم و گفتم به محض اينكه سر دردم آروم بشه ، خودم ميام .
    بعد از گذشت دو ساعت از آخرين تماس كه توسط حسين گرفته شده بود ، لباس ساده اي پوشيده و سر راه سبد گل زيبايي خريدم و به خونه ي حاج مهدي فتم .
    ساعت نزديك 10 بود كه به آنجا رسيدم ، جلوي در خونه آنقدر شلوغ بود كه جايي براي پارك ماشينم پيدا نكردم و مجبور شدم دورتر از خونه نگه دارم . در تمام مدتي كه داشتم داخل خانه مي شدم فقط به اين فكر مي كردم كه يعني فرزاد رو مي بينم ؟
    وقتي واردشدم به جاي صندلي ، حياط پر از تختهايي كه روشون قاليچه پهن كرده و همه ي مهمانها مشغول خوردن شام بودند . آدم رو به جاي عروسي ، ياد دربند مي انداخت. با نگاهم روي هر تخت فقط دنبال فرزاد مي گشتم كه روي يكي از تخت ها چشمم به ناهيد خانم و عزيزجون افتاد كه مشغول غذا خوردن بودند ، در حاليكه سعي مي كردم خودم رو خوشحال نشون بدم به طرفشون رفتم اما هنوز متوجه ي حضور من نشده بودند .
    وقتي بالاي سرشون رسيدم به زور لبخندي زده و گفتم :
    - سلام بر همگي ، تبريك مي گم .
    تازه متوجه ي من شدند و همه با رويي باز جوابم را دادند ، نادين گفت :
    - به به ، چه عجب مي ذاشتي براي فارغ التحصيلي بچشون مي اومدي !
    به شوخي نادين لبخند زدم و خطاب به همه گفتم :
    - شرمنده ، دير كردم ، باور كنين كلي دارو خوردم تا سرم بهتر شد و تونستم بيام .
    عزيزجون لبخندي زد و با مهربوني گفت :
    - اشكالي نداره عزيزم ، خدا رو شكر كه بهتر شدي .
    ناهيد خانم - حق با عزيزجونه ! مهم اينه كه اومدي دير و زودش عيبي نداره ، الان كه مشكلي نداري ؟
    نادين - بدم مياد شماها اين دخترا رو لوس مي كنين ، اين كه الان از منم سالم تره . به خدا من حالم خرابتره ، از صبح تا حالا دارم با خلافكاراي بي پدر و مادر سرو كله مي زنم .
    بعد با لحني بيمار گونه شروع به مسخره بازي كرد :
    - آي سرم درد مي كنه ، يكي به دادم برسه . مي بيني فرزاد جون فقط تو فاميل تو نيست كه دخترا رو تحويل مي گيرن ، اين طايفه ي ما بدترن .
    صداي خنده ي آشنايي از پشت سر به گوشم رسيد ، حواسم به نادين بود كه به پشت سر من زل زده و فرزاد رو خطاب صحبتش قرار داده بود . احساس مي كردم زانوهام مي لرزه ، خدايا چرا اينطوري شده بودم ، هر آن ممكن بود ضعف كنم و بيفتم زمين . مي ترسيدم به عقب برگردم ، ملتمسانه به نادين نگاه مي كردم تا كمكم كنه كه بايد چيكار كنم . كمي صورتم رو برگردوندم و چشمم به صورت و لبخند زيبايش افتاد ،آرام بهش سلام كردم .
    با همان لبخند جواب داد :
    - سلام ، خانم ! حالتون خوبه ؟
    با سر جواب دادم و گفتم :
    - بله ، ممنون .
    نادين كه كاملا متوجه ي حالم بود براي اينكه كسي بهم شك نكنه ، جمع رو به خودش مشغول كرد و گفت :
    - دروغ مي گه ، ديشب كه نيومد و ازصبح تا حالا هم سر درد داشته ، حال و روزش رو ببين داره از حال مي ره ، كم مونده بيفته رو دستمون .
    ناهيد - دور از جون نادين ! اين چه حرفي مي زني !!
    نگاه قدر شناسانه اي به نادين كه سعي داشت حال و روز منو به بيماريم ربط بده انداختم كه ادامه داد :
    - مادر من ! دور از جون نداره ، مردنيه ديگه !!
    - اي نادين ! لال بشي ، آخه توي عروسي آدم حرف از مردن مي زنه ؟
    - ا... چرا نفرين مي كني ، ناسلامتي من پسرتم . عباس جون ، تو يه چيزي بگو ...
    - شرمنده پسرم ، من عادت ندارم وسط غذا حرف بزنم .
    - ا ... از كي تا حالا ؟
    - از موقعي كه يادمه ، هميشه ...
    - عجيبه نمي دونستم ، فكر مي كردم هر جا از ناهيد جون مي ترسي اين عادت رو پيدا مي كني ؟
    مثل بقيه به گفت و گوي آن دو مي خنديدم اما تمام حواسم به فرزاد بود ، يه لحظه چيزي از مغزم گذشت و بي محابا به دست چپش نگاه كردم اما توي جيبش بود . نگاهم رو از او گرفته و متوجه جمع شدم ، همزمان با فرزاد كه كنار استاد نشست ، من هم كنار عزيزجون جاي گرفتم و تازه اون موقع بود كه متوجه نگاه مشكوك استاد شدم ، چقدر از اين نوع نگاه بدم مي اومد . دلم مي خواست همون جا بشينم و تا صبح به چشماي فرزاد خيره بشم اما علي رغم ميلم از جا بلند شدم به طرف ديگه اي برم كه عزيزجون گفت :
    - كجا ؟ حاج مهدي گفت برات شام بيارن .
    - نه ممنون ، من گرسنه نيستم . مي رم ببينم سپيده اينا كجان ، هنوز عروس و داماد رو هم نديدم .
    عزيزجون - داخل هستن ! توي سالن .
    - پس من مي رم پيششون .
    نادين - آره برو ! برو ، اينقدر دير اومدي كه بايد به دنيا اومدن بچه شون رو هم تبريك بگي .
    ناهيد - همچين به اين بچه گير دادي دير اومدي ، دير اومدي ، انگار خودت از اول مهموني اينجا بودي ؟
    بدون توجه به ادامه بحث اونا و از ترس اينكه استاد حواسش به من باشه ، بدون اينكه نگاهي به فرزاد بيندازم با چشم از نادين تشكري كرده و وارد سالن شدم . توي سالن ، زهره و سپيده در كنار دختري نشسته و با هم حرف مي زدند و مي خنديدند ، ديگه حوصله زوركي خنديدن رو نداشتم براي همين ترجيح دادم برم به سمت عروس و داماد اما از دور متوجه شدم كه گرم صحبتهاي عاشقانه هستند .
    بنابراين دلم نيومد خلوتي رو كه خودم آرزو داشتم بهم بزنم ، راهم رو كج كرده و به سمت پله ها نگاه كردم و ديدم نگار با بچه اش به سمت بالا مي ره ، به دنبالش حركت كردم و بعد از سلام و احوال پرسي وارد اتاق شديم تا بچه رو شير بده . در حين اينكه گرم صحبت با نگار بودم با بچه بازي مي كردم ، بچه رو از نگار گرفته و توي گهواره اش كه كنار پنجره بود گذاشتم و نگاهي به حياط انداختم و مي خواستم جواب سوال نگار كه چرا دير كرده بودم رو بدم كه با ديدن چيزي در حياط سرم گيج رفت . فرزاد كنار همون دختري كه با زهره و سپيده گرم صحبت بود ايستاده و دختر خيلي صميمانه دست اون رو گرفته بود و مي خواست با خودش به جايي ببره و فرزاد مي خنديد و امتناع مي كرد ، پس فرزاد ازدواج كرده بود .
    دوباره سرم گيج رفت و خودم رو ، روي تخت رها كردم
    از روي تخت كه بلند شدم ، نمي دونستم كجا هستم ، اتاق تاريك بود . به دنبال كليد برق گشتم و اتاق كه روشن شد ، چشمم افتاد به گهواره ي پسر نگار كه توش خوابيده بود تازه فهميدم كجا هستم ، خونه ي حاج مهدي و عروسي حسين بود اما چرا من روي تخت خوابيده بودم ، جوابي نداشتم . كنار پنجره رفتم ، حياط تقريبا خلوت بود و نادين و استاد گوشه اي ايستاده و مشغول صحبت بودند .
    همه جا آرام و ساكت بود با ديدن دوباره فرزاد و اون دختر كنار حوض نفس در سينه ام حبس شد ، ديگه تحمل موندن و ديدن اون صحنه رو نداشتم . بغض راه گلوم رو گرفته بود و بايد گريه مي كردم اما نه اونجا ، كيفم رو برداشته و از اتاق خارج شدم . توي پله ها نگار رو ديدم كه لبخندي به رو زد و پرسيد :
    - بهتر شدي ، چرا يهو خوابت برد؟
    بدون اينكه جوابي بهش بدم ، راهم رو گرفته و پايين اومدم . آنقدر دلم پر خون بود كه حوصله ي پيدا كردن جواب رو نداشتم ، اما انگار نگار ول كن نبود و دنبالم اومد و گفت :
    - وايستا ، ببينم كجا داري مي ري ؟
    براي خلاص شدن از دستش گفتم :
    - حالم خوب نيست مي رم خونه !
    - همين جا بمون .
    - نه نمي شه ، بايد برم خونه دارو بخورم و بخوابم .
    وارد حياط كه شدم سعي مي كرد به طرفي كه فرزاد و همسرش هستند نگاه نكنم ، ، نگار دستم رو گرفت و گفت :
    - مثل اينكه تو يه چيزيت مي شه ، مگه خواب نبودي ؟ چرا بلند شدي ؟
    با كلافگي جواب دادم :
    - چرا خواب بودم اما بيدار شدم ، حالا هم بايد برم خونه .
    - ساعت نزديك يك و نيم شبه ، من نمي ذارم با اين حال و روز از اينجا بري ، تو نبايد رانندگي كني !
    دستم رو محكم گرفت و استاد رو صدا كرد وقتي استاد و نادين به سمتمون اومدن ناخودآگاه دوباره به فرزاد و همسرش نگاهي كردم ، حواسشون به ما بود كه بي اراده صدام رو بلند كرده و گفتم :
    - بابا جون ، مي خوام برم خونه‌، حالم خوب نيست .
    استاد كه از حركت من غافلگير شده بود اخمي كرد و گفت :
    - چيه ؟ پروانه چيزي شده ؟ چرا داد مي زني ؟
    با خشم به نگار اشاره كرده و گفتم :
    - استاد مي خوام برم ، نگار نمي ذاره . دستم رو محكم گرفته .
    استاد رو به نگار گفت :
    - چرا دستش رو ول نمي كني ، خوب مي خواد بره .
    - دستش رو ول نمي كنم ، مي ره ، نمي بيني حال طبيعي نداره .
    - ا.. نگار حال طبيعي نداره يعني چي ؟ هر كي ندونه فكر مي كنه مهموني ما بساط عيش و نوش داشته و اينم الان مست ، اين حرفا زشته ...
    - نادين الان وقت شوخي نيست ،‌نبودي ببيني دو ساعت پيش چطوري توي اتاق از حال رفت ، الان اگه بشينه پشت فرمون خودش رو به كشتن مي ده .
    وقتي متوجه نگاه زن فرزاد شدم ، حس بدي بهم دست داد كه در موردم چي فكر مي كنه با لحن تندي به نگار گفتم :
    - دلم مي خواد ، خودم رو به كشتن بدم حرفي داري ؟
    آنقدر دستم را محكم گرفته بود كه نمي تونستم از دستش رها بشم ، ديوانه وار نگاهش كردم و با لحني جدي و شمرده ، شمرده گفتم :
    - مي خوام برم ، دستم رو ول كن .
    - خب ولش كن اين صاحب مرده رو ، چيكارش داري بذار بره ، لابد خونه اش خبري شده .
    - چه خبري ، اين ديوونه شده تو چرا حاليت نيست ؟
    - به تو چه كه ديوونه شدم .
    نگار باورش نمي شد من باهاش اينطوري صحبت كنم كه نادين گفت :
    - لطفا با خواهر من درست صحبت كن .
    - دستم رو ول كنه تا درست صحبت كنم .
    اما انگار ول كن نبود ، زير سنگيني نگاه فرزاد و زنش داشتم خورد مي شد اما نگار حاليش نبود و دستم رو محكم گرفته بود . نزديك بود جيغ بزنم كه حاج مهدي خودش رو به ما رسوند و پا درمياني كرد و نگار دستم رو ول كرده ، داشتم بدون خداحافظي خارج مي شدم كه حاج مهدي صدام كرد :
    - پروانه جان !
    طوري اسمم رو صدا زد كه نتونستم مقاومت كنم و ايستادم و به سمتش برگشتم و گفتم :
    - بله ؟
    لبخندي زد و گفت :
    - نادين ، شما رو مي رسونه .
    اينقدر محكم و مهربان اين جمله رو گفت كه مطيعانه گفتم :
    - چشم !
    - چشمت بي بلا عزيزم !
    به زور لبخندي نثارش كردم و رو به نادين گفتم :
    - بيرون منتظرت مي مونم .
    نادين چشم غره اي بهم رفت و جوابي نداد ، دوباره خواستم از در خارج بشم كه حاج مهدي گفت :
    - دخترم !
    - بله حاج آقا ؟
    - نمي خواي با ما خداحافظي كني .
    لعنت به تو فرزاد ! لعنت به تو اي بغض مانده در گلو ، به خاطر شما دو تا ، چه بي احترامي ها كه امشب نكردم . ديگه نتونستم جلوي اشكم رو بگيرم ، اولين قطره كه چكيد ، پشت تاري اشكم چهره ي فرزاد رو ديدم و براي اينكه بقيه اش رو كسي نيبنه به نزديك ترين جا پناه بردم .
    به اتاق ته حياط ، اتاقي كه پر از قاب عكس بود ، اتاقي كه هميشه از رفتن درونش وحشت داشتم .

    روز بعد با تابش نور خورشيد روي صورتم ، از خواب بيدار شدم و خودم رو روي سجاده ، چادر سفيد به سر توي اتاق حاج مهدي يافتم .
    از توي حياط سر و صدا مي اومد ، كش و قوسي به بدنم دادم و از پاي سجاده بلند شدم . وقتي وارد حياط شدم ، ديدم تعدادي مرد مشغول جمع كردن تختهاي مهماني شب قبل هستند . با اولين مشت آبي كه به صورتم زدم ، اتفاقات شب قبل توي ذهنم نقش بست ، چه شب وحشتناكي بود ، اما يادم نمي آمد پس از پناه بردنم به اتاق ته حياط چي شد . دومين مشت آب رو كه به صورتم پاشيدم ، صداي حاج مهدي رو از پشت سرم شنيدم كه گفت:
    - دخترم ! بيدار شدي ؟
    به طرفش برگشتم و گفتم :
    - سلام ، صبحتون بخير .
    - ديگه بايد بگي ، ظهرتون بخير ! ساعت نزديك 12 است .
    با ناباوري گفتم :
    - يعني من تا الان خوابيدم ؟
    - بله ، البته دو سه ساعتي بعد از نماز صبح خوابت برد .
    - يعني تا صبح بيدار بودم ، پس چرا چيزي يادم نمياد ؟
    - بي قراري ، فراموشي مياره و تو ديشب بدجور بي قرار بودي عزيزم .
    بلند شدم و رو به روش ايستادم ، نگران بودم نكنه توي اين بي قراري ، رازهام رو لو داده باشم كه خودش خيالم رو راحت كرد و گفت :
    - تا صبح توي اون اتاق تنها بودي ! همه رو فرستادم خونه هاشون ، من و عزيزم پا توي خلوتت نذاشتيم ، مطمئن باش .
    انگار همه چيز رو از نگاه آدم مي فهميد ، نفس آسوده اي كشيدم و ازش پرسيدم :
    - اينجا چه خبره ؟
    - تختها امانت يه بنده خداست ، دارن مي برن . تو برو داخل ، عزيز ديد بيدار شدي رفت صبحانه حاضر كنه .
    - ممنونم ! گرسنه نيستم ، تازه الان ديگه وقت ناهار نه صبحانه .
    - عزيز گفت ناهار نيم ساعت ديگه حاضر مي شه . اگه موافقي بساطش رو همين جا روي تخت كنار حوض بچينم ، كسي نيست من و تو و عزيزجونيم .
    وقتي نگاهم مي كنه چه لبخند مهرباني به لب داره ، منم با لبخند ، رضايتم رو اعلام كردم .
    نيم ساعت بعد به عزيزجون كمك كرده و سفره رو ، روي تخت چيديم و مشغول خوردن غذاي مورد علاقه ي من زرشك پلو با مرغ شديم ، اصلا اشتها نداشتم و فقط با غذام بازي مي كردم كه عزيزجون گفت :
    - تو كه زرشك پلو خيلي دوست داري ، چرا نمي خوري ؟
    به او و حاج مهدي كه زير چشمي مراقب حركاتم بودند نگاهي انداخته و خواستم چيزي بگم كه صداي زنگ در بلند شد ، حاج مهدي به قصد باز كردن در بلند شد و رو به عزيزجون با لبخندي گفت :
    - گمون كنم نادين باشه . يه بشقاب براش بيار ، مي شناسيش كه الان باباي خدابيامرزم رو مياره جلو چشمم و آبرو و شرف ، پيش اون مرحوم برام نمي ذاره .
    وقتي عزيزجون مي خواست از جا بلند بشه ، مانعش شدم و خودم رفتم تا بشقاب بيارم . وقتي به حياط برگشتم ، حق با حاج مهدي بود چون نادين داشت آبرو و شرفش رو به باد مي داد .
    چشمش كه به من افتاد گفت :
    - به به ، چه عجب ، بالاخره اين بشقاب بي صاحب مونده اومد ، معده ام ضعف كرد .
    بشقاب رو به دستش دادم و رو به رويش نشستم ، انگار از قحطي برگشته بود افتاد به جون ديس برنج و بشقابش رو پر كرد و با ولع شروع به خوردن نمود . از اشتهاي نادين منم به اشتها آمده و شروع به خوردن كردم كه با طعنه گفت :
    - مي بينم كه بعضي ها كنگر خوردن و لنگر انداختن ! انگار نه انگار خودشون خونه و زندگي دارن ، پاشو برو خونتون ، مزاحم مردم شدي .
    بي خيال به حرفاش ، به خوردنم ادامه دادم اما اون ول كن نبود و دوباره گفت :
    - همين بعضي ها ، ديشب عجب خونه خونه مي كردن و نزديك بود خواهر بيچاره ي منو بزنن شيطون مي گفت همچين بزن توي دهنش كه حرف زدن يادش بره ، حيف كه شرم حضور شما رو داشتم دايي حيف !
    - ا... دايي مگه تو شرم و حيا هم سرت مي شه ؟
    - دست شما درد نكنه ، يعني من اينقدر بي بخارم .
    - دور از جون دايي ، همچين حرفي نزدم .
    - شرمنده ، من بد برداشت كردم . جان اون يه دونه خواهرت ، ما رو عفو كن .
    حاج مهدي از لحن نادين خنده اش گرفت و هيچي نگفت ، اما نادين رو به من باز ادامه داد :
    - آروم تر بخور ، گير نكنه توي گلوت .
    مي خواستم بگم ديگ به ديگ مي گه روت سياه اما نگفتم ، حوصله ي دهن به دهن گذاشتن باهاش رو نداشتم . سكوتم بيشتر جريش مي كرد و همانطور كه مي خورد گفت :
    - نه به اون شوري شور و نه به اين بي نمكي . خيلي جالبه ، ديشب چه كولي بازي در مي آورد و امروز چه ننه من غريبمي . خدا رو شكر ديشب آخر وقت ديوونه شده بودي ، مهمونا رفته بودن .
    بعد انگار چيزي يادش اومده باشه پرسيد :
    - راستي دايي جون ، عروس و داماد رسيدن مشهد ؟
    - آره ، يك ساعت پيش زنگ زد كه رسيدن هتل .
    - نفهميدين براي من سوغاتي خريدن يا نه ؟
    - نادين جان ! مي گم يك ساعت پيش رسيدن ، خيلي هنر كرده باشن الان توي حرم آقا هستن .
    - آخ قربون آقا برم ، مي گفتين براي بعضي ها دعا كنن آقا شفاش بده .
    نگاهي بهش كردم و لبخندي زدم ، گل از گلش شكفت و گفت :
    - بايدم بخندي ، منم جاي تو بودم لبخند مي زدم . مي دوني از چي تعجب مي كنم ، اينكه چرا ديشب اون همه آدم عاقل و بالغ و با شخصيت كه سردستشون خود من بودم رو حاجي بيرون كرد الا تو دختر خل و چل رو ؟
    - ا... مادر ، حاجي كي شماها رو بيرون كرد فقط گفت همه برين سر خونه و زندگيتون استراحت كنين ، نگران ما هم نباشين .
    شما هم ازاون حرفا مي زني عزيزجون ، ناسلامتي پسر داماد كرده بوديم بفرستيم ماه عسل هزارتا برنامه داشتيم ، خانم خرابش كرد .
    حاج مهدي در حاليكه مي خنديد گفت :
    - مثلا چه برنامه اي ؟
    نادين لقمه اي در دهان گذاشت و گفت :
    - هي مي خوام به نصيحت بابام گوش بدم ، وسط غذا حرف نزنم شما نمي ذارين كه ... آخه دايي جون اينم سوال بود شما پرسيدي ؟ خب معلومه يكيش بزن و بكوب دو انگشتي آخر شب ، يا يكي همين گلي طفل معصوم ، فكر كردين به ذوق چي اومده بود عروسي و تا يك نيمه شب با برادر گراميش منتظر بود
    ؟ فرزاد مي گفت ،‌عطش تماشاي دلقك بازي آخر شب من تا اون موقع خواهرش رو نگه داشته . موندم از فردا چطور چشم توي چشم فخيم زاده ها بندازم ، دختره رو كه مي شناسينش ، از من پدر سوخته تره . فرزاد مي گفت ، خواهرش صبر نكرد صبح بشه ، رسيد خونه آبرو و شرف ما رو جلو فخيم زاده ها برد .
    آنچنان شروع به خنده كردم كه غذا پريد توي گلوم و عزيز دستپاچه گفت :
    - چي شد ، مادر ؟ نادين آب بهش بده ...
    نادين ليوان آب رو به دستم داد و گفت :
    - چه خبرته ؟ دنبالت كه نيفتادن ، هر كي ندونه فكر مي كنه يه گدا گشنه اي كه به نون شب محتاج آورديم سر سفره . بابا تو كه بابت اون تابلوهاي به درد نخورت صد ميليون پول گرفتي چرا هول مي زني .
    نمي دونم چرا دوست داشتم فقط بخندم كه نادين گفت :
    - زهرمار ، چيه حالت جا اومد ؟ ببند اون نيشتو ، اينقدر از دخترايي كه نيششون تا بنا گوش باز مي شه بدم مياد .
    وقتي به نادين نگاه كردم برق شادي رو از اينكه مي خنديدم ، توي چشماش ديدم . باورش نمي شد كه دارم مي خندم ، منم از هيجان اينكه اون دختر ، گلي خواهر فرزاد بوده نه همسرش بال درآورده بودم. مي خنديدم تا شايد فرجي مي شد و دنيا هم به روي من مي خنديد .
    بعد از خوردن ناهار ، اينقدر خوشحال بودم كه سريع ظرفها رو جمع كردم و به آشپزخانه بردم و شروع به شستن نمودم و مانع كمك كردن عزيزجون شده و به حياط فرستادمش .
    در حين شستن ظرفها آب جوش گذاشتم تا چايي دم كنم ، از شنيدن اين خبر كه مي دونستم نادين از قصد توي حرفاش گفته ، آنقدر ذوق كرده بودم كه زير لب آواز مي خوندم . زمزمه ي آوازم بهم لذتي وصف نشدني مي داد كه نادين وارد آشپزخانه شد و گفت :
    - به به ، كبكت خروس مي خونه .
    به رويش لبخندي زدم كه برام حكم قدرداني رو داشت و گفتم :
    - نادين ! تو عادت داري حرفات رو با طعنه بزني ؟
    - عرضم به حضور محترم شما ، با آدمهاي ديوونه بله .
    - خب مگه چيه ؟ ديوونه نديدي ؟
    - چرا ديوونه زياد ديدم ، ولي از نوع معمولي ، نه مثل تو دو شخصيته .خيلي وضعت خرابه ، بهت توصيه مي كنم به يه روانشناس مراجعه كني .
    قيافه ي بي گناهي به خودم گرفتم و گفتم :
    - چرا ، چون خوشحالم و دارم مي خندم .
    - نه ، چون تا نيم ساعت پيش از زور ناراحتي هر لحظه ممكن بود سكته كني اما الان داري آواز مي خوني و مي خندي . تو رفتارت طبيعي نيست ، يا زيادي ناراحتي يا زيادي خوشحال ، تعادل نداري .
    بهش حق دادم ، يكي از صندلي هاي ميز ناهارخوري رو كنار كشيده و رويش نشستم و گفتم :
    - خب من براي ناراحتيم دليل داشتم ، همينطور كه الان براي خوشحاليم دليل دارم . !
    - چه دليلي ؟
    - بهم نمي خندي ؟
    - نمي دونم ، شايد خنديدم .
    از صداقتش خنده ام گرفت ، وقتي جدي بود همينطور حرف مي زد . از خجالت سرم رو پايين انداخته و گفتم :
    - ديشب فكر مي كردم ، اون دختري كه با فرزاد اومده همسرشه و براي همين داشتم ديوونه مي شدم ، اما وقتي نيم ساعت پيش تو گفتي اون دختر گلي خواهرش...
    نذاشت حرفم تموم بشه و گفت :
    - خاك برسرت !
    با خنده نگاهش كردم و گفتم :
    - نمي دوني ، نمي دوني نادين چقدر خوشحالم .
    - چرا ! چون مجرده ؟
    سرم رو به علامت مثبت تكان داده و نادين ادامه داد :
    - حالا كه چي ، چه فرقي مي كنه ؟ نمياد تو رو بگيره كه ...
    - نياد ، همين كه من تنها دختري بودم كه بهم فكر كرده برام كافيه و بهم آرامش قشنگي مي ده .
    نادين به فكر فرورفت و من مشغول ريختن چايي شدم ، وقتي سيني چايي رو برداشتم تا از آشپزخانه خارج بشم ، نادين لب باز كرد و چيزي گفت كه من سرجام ميخكوب شدم .
    - نمي دونم ، فهميدن اين موضوع به چه دردت مي خوره ؟ اصلا گفتنش كار درستيه يا نه ؟ عقلم مي گه اشتباه اما دلم مي گه بهت بگم ، پس مي گم . اون روز كه ناصر و سپيده توي خونه ي تو داشتن حرف مي زدن و ما توي پارك بوديم يادته ؟
    - آره!
    - اوني كه زنگ مي زد و با شنيدن صداي تو حرف نمي زد ،فرزاد بود . وقتي گوشي رو خودم جواب دادم بدون سلام و عليك پرسيد ، اين پروانه بود ؟
    مي دوني پروانه ! فرزاد هم تو رو فراموش نكرده كه هيچ ، خيلي بيشتر از قبل عاشقانه دوستت داره ، خيلي بيشتر از چهار سال پيش .
    ناخودآگاه سيني چايي از دستم ول شد ، فوري خم شدم تا برش دارم در حاليكه مدام جمله ي آخر نادين توي مغزم مي پيچيد « دوستت داره ، بيشتر از چهار سال قبل »...خب ، همين براي من كافي بود و ديگه چيزي نمي خواستم ، ديگه صبر هم نمي كردم ، نمي خواستم فرصت رو يه بار ديگه از دست بدم و روزهاي جوانيم رو به درد فراق بگذرونم .
    نمي خواستم تنها باشم ، تنهايي ، بدون فرزادي كه حتي صداي منو فراموش نكرده ديگه امكان نداشت . زندگي بدون او از همين لحظه برام خفقان آور شده بود .


     

  6. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  7. Top | #13

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    از لحظه اي كه نادين بهم گفت « فرزاد هنوز دوستم داره » حالي داشتم وصف نشدني ، خودم رو پروانه اي مي ديدم كه هر لحظه بالي براي پرواز در مياره. اينطور كه ناديدن برام گفته بود ، فرزاد از برخورد من كاملا نااميد نشده بوده و درك كرده به خاطر خانواده اش اين كار رو كردم اما بعد از اون شب ضيافت ، باور مي كنه كه من فراموشش كردم . دليل سرد برخورد كردنش هم همين بود كه مبادا منو ناراحت كنه و از نظر روحي آسيبي ببينم . نادين مي گفت همين روزا قرار برگرده ايتاليا ، به نادين چيزي نگفتم اما بايد جلوي اين كار رو مي گرفتم .
    اون روز تا عصر هم كمك عزيزجون مي كردم تا خونه جمع و جور بشه و هم با خودم كلنجار مي رفتم تا راه حلي براي نگه داشتن فرزاد پيدا كنم . نزديكاي غروب لباس پوشيدم كه به خونه ام برگردم اما در مقابل اصرار حاجي و عزيزجون كه مي خواستن در نبود حسين چند روزي پيششون بمونم دلم نيومد جواب رد بدم و ازشون خواستم اجازه بدن ، به خونه برم و چند تكه لباس و لوازم بيارم .
    وقتي از در بيرون اومدم تصميم گرفتم پياده برم و برگردم ، تازه غروب بود و منم كاري نداشتم ، مي خواستم حين رفت و برگشت چاره اي به ترديد دلم بيانديشم . از طرفي غرورم اجازه نمي داد كه پا جلو بذارم ، از طرفي مي ترسيدم اگه بره ايتاليا ديگه دستم بهش نرسه .
    توي اين افكار بودم كه صداي بوق اتومبيلي توجهم رو جلب كرد ، به خيال اينكه مزاحمه سرعتم رو بيشتر كرده و توجهي بهش نكردم . اما ماشين باز هم دنبالم مي اومد و بوق مي زد ، خواستم راهم رو كج كرده و به كوچه اي برم كه نتونه بياد ناگهان صداي آشنايي اسمم رو صدا زد .
    واي خدايا خودش بود ، صدايي كه بند بند وجودم رو از هم جدا مي كرد فرزاد بود ...
    - پروانه خانم ! پروانه خانم .
    نگاهم رو به او كه داشت از ماكسيماي مشكي رنگش پياده مي شد دوختم ، وقتي كنارم رسيد لبخندي زده و گفتم :
    - ببخشيد نفهميدم شمائين ، فكر كردم مزاحمه .
    از خودم حرصم گرفته بود چرا ، اينقدر رسمي باهاش حرف مي زدم .
    - دارين جايي مي رين ؟
    - بله مي رفتم خونه ، شما چي ؟ اين طرفا چيكار مي كنين ؟
    - اومدم يه سري به حاجي و عزيزخانم بزنم ، گفتم بده حالا كه حسين نيست تنها بمونن .
    - بله حق با شماست ، اتفاقا منم دارم مي رم وسايلم رو بيارم چند روزي پيششون بمونم .
    - خب ، چرا پياده مي رين ؟
    به ماشينم كه جلوي خونه ي حاج مهدي بود اشاره كرد و گفت :
    - ماشينتون كه اونجاست نكنه خرابه ؟
    - مي خوام قدم بزنم ، اما شما از كجا مي دوني اون ماشين منه ؟
    از قصد اين سوال رو پرسيدم ، او هم كه زرنگتر از من بود جواب داد :
    - ديشب بدجوري جلوي ماشين من پارك شده بود و نمي تونستم ماشينم رو تكون بدم ، نادين از توي كيفتون سوئيچ رو برداشت و هم آوردش جلوي در خونه پاركش كرد ، هم راه رو براي من باز كرد .
    از جوابش حسابي توي ذوقم خورد ، نه به خاطر اينكه از پارك ماشينم ايراد گرفته بود بلكه چون من فكر مي كردم از چهار سال پيش فراموش نكرده ماشين من چي بوده و شايد از اين طريق لو بده كه توي اين سالها بهم فكر مي كرده ، اما زهي خيال باطل .
    - خب مقصر خود شمايي كه ماشينت رو عقبتر پارك نكردي ، منم مجبور شدم خرچنگ قورباغه پارك كنم .
    از حرفم خنده اش گرفت ، خدايا چقدر قشنگ مي خنديد . چقدر دوست داشتم اون بخنده و من نگاهش كنم .
    - بله حق با شماست ، من معذرت مي خوام ، لطف كنيد منو عفو بفرمائيد .
    - باشه ، ولي به يه شرط .
    - چه شرطي ؟
    - منو برسونيد و منتظر بمونيد وسايلم رو بردارم و باز برم گردونيد .
    - ولي مثل اينكه مي خواستين قدم بزنين ؟
    - مي خواستم ، ولي شما رو كه ديدم بي خيال قدم زدن شدم . نه كه تا حالا ماكسيما سوار نشدم ، بدم نمياد بفهمم سوار شدن ماكسيما چه حالي مي ده .
    كمي مكث كردم و دوباره ادامه دادم :
    - امروز راننده آژانس من مي شين ؟
    از عمد اين رو گفتم تا عكس العملش رو بسنجم و چقدر لذت بردم برق توي چشاش رو ديدم . در رو برام باز كرد و گفت :
    - خواهش مي كنم ، ماشين مال خودتونه .
    با شيطنت گفتم :
    - پس لطف كنيد جلوي يه محضر نگه دارين بريم به نامم كني .
    - حالا من يه تعارفي كردم ، شما جدي نگير .
    - مگه نشنيدين ، مي گن تعارف اومد و نيومد داره ؟

    وقتي سوار ماشين شد ، نگاه مهربونش رو بهم دوخت و لبخندي زد و حركت نمود . با خودم فكر كردم ، شايد پيشنهاد رسوندن من فرجي باشه كه لب از لب باز كنه و حرفي بزنه ، در غير اين صورت خودم بايد پيشقدم مي شدم .
    باورم نمي شد كه توي ماشين فرزاد نشسته ام و در اين محيط كوچك با او نفس مي كشم . دلم مي خواست نگاهش كنم ، به اندازه ي 4 سال دوري نگاهش كنم . سكوت بينمون حاكم بود و هيچ يك قصد شكستنش رو نداشتيم من كه با خودم عهد كردم تا برگشتن و رسيدن به خونه ي حاج مهدي هيچ چيز نگم ، اگه خودش گفت كه گفت ، اگر نه موقع رسيدن خودم مي گم . در همين افكار بودم كه فرزاد سكوت رو شكست و گفت :
    - خدا رو شكر ، حالتون خوب شده !
    خوشحال از اينكه سكوت شكسته شده و دوباره صداي قشنگش رو مي شنيدم ، با آنكه متوجه منظورش شده بودم اما به روي خودم نياورده و پرسيدم :
    - مگه حالم بد بود ؟
    - ديشب رو مي گم ، به نظرم اومد كسالت دارين .
    - اهان ، ديشب ، كسالت نداشتم اما به قول نادين دوباره خل و چل شده بودم . بقيه به رفتارهاي من عادت دارن ، آخه نيست كه من ديوونه ام و دست خودم نيست . به هر حال من از شما و خواهرت معذرت مي خوام ، آخه امروز نادين گفت ديشب به اميد دلقك بازي هاي نادين تا دير وقت موندن و با ديوونه بازي من برنامه بهم خورده . البته ، يادم مي مونه توي يه فرصت مناسب ازشون عذرخواهي كنم .
    براي اينكه دوباره سكوت برقرار نشه پرسيدم :
    - راستي اسم خواهرتون چي بود ؟
    - گلي...!
    - آهان نادين گفته بود ، ببينم همين فقط گلي يا پسوند و پيشوندي هم داره ؟
    - اصلش گلچهره است ، منتها همه گلي صداش مي كنن .
    - چه جالب ! اسم مادر من هم گلچهره بود ، فكر مي كني اونم گلي صدا مي كردن ؟
    همانطور كه رانندگي مي كرد گفت :
    - نمي دونم شايد !
    لعنتي ،‌چرا اينقدر غد و يك دنده بود . چرا نگفت مي دونم اسم مادرت گلچهره است ، چرا نگفت ما قبلا اين صحبتها رو باهم داشتيم ؟ چرا نگفت روي قبرش اسمش رو خوندم گلچهره خليلي بود . چرا نمي خواد گذشته رو بيان كنه ؟ اما كور خونده منم هيچي نمي گم . جلوي داشبوردش شلوغ بود و خودم رو سرگرم آنها نشان دادم ، در حاليكه عروسك خرس سفيدي رو برمي داشتم تا باهاش بازي كنم گفتم :
    - چه خرس خوشگلي !
    - مال گليه .
    - توي ماشين شما چيكار مي كنه ؟
    - ماشين مال من نيست ، مال گليه ، چند روزي زير پاي منه .
    با شيطنت گفتم :
    - ا... پس نريم ديگه !
    با تعجب پرسيد :
    - كجا نريم ؟
    - محضر ، نمي توني ماشين خواهرت رو كه به نام من سند بزني . مي توني ؟
    خنده اش گرفت و نگاه زيبايي بهم انداخت و چيزي نگفت ، خودم ادامه دادم :
    - راست مي گم ديگه ، آخه همچين گفتي ماشين خودتون كه فكر كردم شش دانگش مال خودته .
    دلم مي خواست شيطنت كنم ، آروم و قرار نداشتم ، خرس رو سرجاش گذاشتم و بسته ي آدامس رو برداشته و گفتم :
    - اجازه هست ؟
    - خواهش مي كنم .
    يكي داخل دهان خودم گذاشتم و بسته رو به سمتش گرفتم و گفتم :
    - مي خوري ؟
    يكي برداشت و گفت :
    - ممنونم .
    - به من چه مال گليه !
    شروع به خنديدن كرد ، نمي دونستم چرا اينقدر شيرين شده بودم . آيا به خاطر اين بود كه فرزاد رو به حرف بيارم ؟ يا به قول نادين نرمال نيستم و زيادي شادم ؟ ولي هر چي كه بودم ، از عكس العمل فرزاد حس كردم كه از حرف زدن من لذت مي بره ، براي همين ادامه دادم :

    - چه ماشين شلوغ و پلوغي داره ، همه چي توي داشبوردش هست ، بذار بيارم بيرون ببينم چه خبره ؟
    شروع كردم به خارج كردن وسايل داخل داشبورت ، چه لذتي مي بردم وقتي مشتاقانه نگاهم مي كرد . چند تا تكه از وسايل رو درآورده بودم كه ياد ماشين ثريا افتادم ، اون موقع ها كه هنوز توي پرورشگاه بودم ، گاهي با ماشين قراضه اش مي زديم بيرون و من مثل همين الان شيطنت مي كردم و همه چي رو بهم مي ريختم .
    با اين فكر يهو احساس كردم كه چقدر دلم براي ثريا تنگ شده ، بيشتر از يك ماه بود كه نديده بودمش . با صداي فرزاد رشته ي افكارم پاره شد :
    - چي شد ، ديگه چيزي نيست ؟
    نگاهش كردم و چشمم به چشماي سبز و زيبايش افتاد ، يه نگاه به من داشت و يه نگاه به بيرون و جلوش كه داشت رانندگي مي كرد ، گفتم :
    - چرا هست ! ولي ولش كن ديگه بسه .
    - چي بسه ، ديدن شلختگي گلي ؟
    - نه فضولي ، ممكن گلي خوشش نياد كسي به وسايلش فضولي كنه !
    - نه بابا ، اون خودش از شما بدتره و توي فضولي و سر و گوش آب دادن ، دست همه رو از پشت بسه .
    با دلخوري نگاهش كردم و گفتم :
    - دست شما درد نكنه ، حالا من يه چيزي گفتم ، شما هم تاييد مي كني كه من فضولم ؟
    - ناراحت نشو ، منظوري نداشتم . اصلا بذار جمله ام رو درست كنم ، گلي توي فضولي و سر و گوش آب دادن دست همه رو از پشت بسه البته دور از جون شما ...
    از شوخيش هر دو به خنده افتاديم و گفتم :
    - كنجكاو شدم يكبار ديگه گلي رو ببينم ، بايد آدم جالبي باشه .
    - يه چيزي توي مايه هاي نادين ، شايدم دلقك تر ...
    هر دو خنديديم .
    - ديشب اينقدر حالم بد بود كه يادم نيست خواهرت چه شكلي بود ، فقط نگاهش يادمه فكر كنم توي دلش گفت بخشكي شانس ، اين دختر خل و چل از كجا پيداش شد .
    - اتفاقا برعكس ، گلي عاشق آدمهاي خل و چله .
    با چشمهاي گرد شده نگاهش كردم كه با صداي بلند زد زير خنده و گفت :
    - شوخي كردم ، مي خواستم بگم بلا نسبت شما ...
    اينبار من خنديدم و اون گفت :
    - راستي نگفتين ديشب چرا حالتون بد شد ؟
    بالاخره سوالي رو كه منتظرش بودم پرسيد ، زل زدم بهش و گفتم :
    - مردي رو كه دوستش دارم ازدواج كرده بود .
    به وضوح پريدگي رنگ رو از چهره اش مشاهده كردم ، چه حس خوبي بهم دست داد ، معلوم بود به سختي خودش روبي تفاوت نشون مي ده .
    با خونسردي گفت :
    - خيلي دوستش داري ؟
    خفگي و لرزش صداش كاملا مشخص بود ، دوست داشتم اذيتش كنم ، گفتم :
    - ديوانه وار...
    ناگهان سرعت ماشين كم شد ، اما خودش رو كنترل مي كرد كه من پي به حس درونش نبرم . مي ترسيد بهم نگاه كنه و احساسش لو بره ، بيچاره نمي دونست قبلا نادين لوش داده . بدون اينكه نگاهم كنه پرسيد :
    - اگه خيلي دوستش داري پس چرا الان ...
    حرفش رو قطع كردم و گفتم :
    - پس چرا الان اينقدر بيخيالم ؟ آخه مي دوني ، نيست من يه كم خل و چلم ، يهو ديوونه مي شم و يهو هم حالم عادي مي شه . ديشب ديوونگي بدجور بهم گير داده بود ، اما امروز بي خيال شدم .

    مات نگاهم كرد ، دلم نيومد بيشتر از اين اذيتش كنم ، بخصوص كه خودش شك كرده بود دارم شوخي مي كنم . قبل از اينكه خودش مچم رو بگيره خنديدم وگفتم :
    - شوخي كردم .
    اصلا نخنديد ، مستقيم به روبه رويش نگاه كرد و گفت :
    - واقعا كه خلي ، دختر ! داشت باورم مي شد .
    چقدر حرف زدنش رو دوست داشتم ، وقتي رسيديم دم مجتمع ماشين رو نگه داشت . دلم نمي اومد پياده بشم ، اما چاره اي نداشتم و بايد مي رفتم داخل و وسايلم رو برمي داشتم . در حاليكه پياده مي شدم با شيطنت گفتم :
    - خب من مي رم ، يك ساعت ديگه همين جا منتظرتم .
    - يواش تر ، چه خبره ؟ تا يك ساعت ديگه من چيكار كنم ؟
    شانه هام رو بالا انداختم و گفتم :
    - چه مي دونم ، مي خواي بيا بالا و بشين توي راه پله تا كار من تموم بشه ، من كه راننده آژانس رو توي خونه ام راه نمي دم يا اگه مي خواي بيا بالا شايد شانست بگه ناهيد جون اينا خونه باشن .
    - فكر بدي نيست ، مي رم خونه ي نادين اينا ، اصلا شايد خودش هم باشه .
    در حاليكه توي دلم مي گفتم عمرا نادين الان خونه باشه ، هر دو از ماشين پياده شديم . همون پايين زنگ خونه ي نادين رو زد و كسي جواب نداد ، مأيوسانه نگاهم كرد . واي كه چقدر قلبم براي اين نگاه ضعف مي رفت . دلم سوخت و گفتم :
    - مي گم بيا يه كاري بكنيم ، برو خونه ي حاج مهدي تا يه ساعت ديگه ...
    - اونجا براي چي ؟
    - يادت رفت ؟ خودت گفتي چون حسين نيست مي خواي سري بهشون بزني !
    - راست مي گي ها ! پاك يادم رفته بود ، باشه پس تا يك ساعت ديگه فعلا...
    - فقط دير نكني چون ممكنه دوباره خل و چل بشم .

    با خنده سوار ماشين شد و رفت ، رفتنش رو نگاه كردم تا كاملا از تيررس ديدم دور شد . با خودم فكر كردم ، چرا يادش رفته بود مي خواد بره خونه ي حاج مهدي نكنه ...
    همونجا كه منتظر آسانسور بودم شماره ي نادين رو گرفتم ، كاش به چيزي كه شك كرده بودم درست باشه . خوشبختانه زود جواب داد :
    - زهرمار ، چه مرگته ؟ وسط مأموريتم .
    - اگه وسط مأموريتي چرا جواب دادي ؟
    - چون دارم ديده باني مي دم ! حالا چيه ؟ باز كبكت خروس مي خونه .
    - حيف كه وسط مأموريتي و گرنه بهت مي گفتم ، فقط نادين يه سوال دارم .
    - يالا بپرس حوصله ات رو ندارم .
    - فرزاد مي دونست من امروز خونه ي حاج مهدي هستم ؟
    - آره ، زنگ زد ، ببينه جنابعالي خل و چل بازيت تموم شده و شفا پيدا كردي يا نه ، بهش گفتم اونجايي چطور مگه ؟
    - هيچي الان وسط مأموريتي و وقت نداري ، بعدا بهت مي گم ، فعلا خدانگهدار.

    ديگه بهش فرصت سوال كردن ندادم و تماس رو قطع كردم ، پس شكم درست بود از شادي توي پوستم نمي گنجيدم ، اون به خاطر ديدن من اومده بود خونه ي حاج مهدي . وقتي سوار آسانسور شدم احساس لذت بخشي داشتم ، و با بالا رفتن آسانسور احساس مي كردم بيشتر به يه بلندي نديك مي شم تا دو تا بالم رو براي پرواز حركت بدم .

    وسايل مورد نيازم رو در كمتر از يك ربع جمع كردم ، تصميم داشتم تا خونه ي حاج مهدي هستم ، تكليفم رو با فرزاد روشن كنم برام مسلم شده بود كه تنها كسي كه مي تونه از پس ديوونگي من بربياد و كنترلم كنه حاج مهدي ، اما توي اون لحظات حسي بهم مي گفت كه ديگه كارم به ديوونگي نمي كشه چون من قصد نداشتم فرزاد رو از دست بدم .
    تا رسيدنش چهل دقيقه وقت داشتم ، بنابراين حمام كرده و داشتم آماده مي شدم كه موبايلم زنگ خورد ، شماره متعلق به تدين بود ، تازه يادم اومد كه خيلي وقته ازش بي خبرم ، از همون شب كه ديدمش ديگه خبري ازش نداشتم و دوست داشتم بدونم با روشنك چه كرده . بنابراين جواب تلفن رو دادم :
    - سلام ، استاد ، حال شما ؟
    - سلام ، كجايي ستاره سهيل ؟زنگ مي زنم خونه پيغام گيره ، گوشيتم كه همش خاموشه . ببينم نكنه جايزه نوبل رو گرفتي ما خبر نداريم ؟
    - خواستن بهم بدن ،اما من قبول نكردم .
    صداي خنده اش رو شنيدم و با لحني شوخ اما جدي پرسيدم :
    - خب ، استاد چه خبرها ، بالاخره كي شيريني ازدواجتون رو مي دين ؟
    - امشب چطوره ؟
    فكر كردم داره شوخي مي كنه ، بنابراين جواب دادم :
    - عاليه ، باور كنين چند وقته شيريني نخوردم ، قند خونم افتاده .
    - پس واجب شد بياي ، يه كاغذ و قلم بردار و آدرس رو بنويس .
    انگار موضوع جدي بود و با كنجكاوي پرسيدم :
    - استاد جدي مي گين ؟ امشب قراره ازدواج كنين ؟
    - كجاي كاري دختر ؟ من ازدواج كردم ، درست فرداي همون روز كه با هم قرار داشتيم .
    با اينكه خوشحال شده بودم با لحني گلايه آلود گفتم :
    - يعني ، شما نزديك دو هفته است ازدواج كردين و الان به من مي گين ؟
    - تقصير خودته ، هرچي زنگ مي زنم يا نيستي يا جواب نمي دي . حالا گله رو ول كن ، ببين پروانه ! امشب روشنك يه مهموني گرفته و دوستان مشتركمون رو دعوت كرده ، تو هم بيا با خانمم آشنات كنم
    - يه كم دير شده استاد ، خانمت قبلا منو با خودش آشنا كرده .
    - خب ، حالا منم مي خوام آشناتون كنم . آخه طبق توصيه ي خودت كه باهام صحبت كردي ، نمي خوام بفهمه ما همديگه رو ديديم و حرف زديم ، مي فهمي كه ؟
    - بله ، مي فهمم ولي خيلي شرمنده ، من امشب نمي تونم بيام . انشاالله توي يه موقعيت ديگه ما رو با هم آشنا كنين .
    به هيچ قيمتي حاضر نبودم حتي لحظه اي بودن با فرزاد رو از دست بدم .
    - يعني چي توي يه موقعيت ديگه ؟ نكنه هنوز ازم دلخوري ؟
    - براي چي استاد ؟
    - براي اينكه فكر مي كردي گذاشتمت سر كار و دارم باهات بازي مي كنم ، خودت اون شب گفتي . ببين ! به جان مرجانم ، من هيچ وقت قصد بازي دادن تو رو نداشتم ، بيا اينجا تا همه چيز رو برات توضيح بدم .
    - نيازي به توضيح نيست استاد ، من از شما هيچ دلخوري ندارم ، باور كنيد . از خبر ازدواجتون هم خيلي خوشحال شدم .
    - پس پاشو بيا تا باور كنم ، نذار دچار عذاب وجدان بشم . آدرس روSMS مي كنم و منتظرم ، خدانگهدار.
    بي آنكه فرصت مخالفتي به من بده گوشي رو قطع كرد ، با اومدن SMS حاوي آدرس ، تازه فهميدم توي موقعيت بدي گير افتادم . اگه به مهموني مي رفتم پس تكليفم با فرزاد چي مي شد ، نه من امشب بايد كار رو تموم مي كردم . بنابراين شماره استاد رو گرفتم ، اما او زرنگ تر از من بود و رد تماس مي داد . توي بد وضعي بودم كه صداي در بلند شد ، خودش بود راس ساعت اومده بود .
    تا بخوام بيام پايين و در رو باز كنم فكري مثل برق در مغزم جرقه زد و فوري خودم رو به طبقه ي پايين رسوندم و زنگ دوم كه زده شد ،‌آيفون رو برداشتم و گفتم :
    - كيه ؟
    - يك ساعت تموم شد ، اومدم دنبالت .
    - بله ممنونم ، درست راس ساعت ، هميشه اينقدرخوش قولي ؟
    - بعضي وقتها ، ميايي پايين ؟
    حالا وقتش بود كه فكرم رو عملي كنم .
    - نه ، شما برو !
    - چطور ، مگه نمي خواستي بري خونه ي حاج مهدي ؟
    به خوبي مي شد ناراحتي رو از لحنش فهميد ، قيافه ي دمغش توي ذهنم نقش بست و گفتم :
    - چرا مي رم اما ديرتر .
    - چقدر ديرتر ؟ من برم يه دوري بزنم و برگردم ؟
    - نه خيلي ديرتر ، آخر شب .
    - چرا ، مشكلي پيش اومده ؟
    - مشكل كه نه ، راستش مراسم ازدواج استادم بوده و حالا امشب مهموني گرفته و منم دعوت كرده ، توي رودروايستي نتونستم قبول نكنم .
    سكوتش ، لبخند به لبم آورد . مي تونستم واماندگي و اين پا و اون پا كردنش رو ، از پشت آيفون ببينم . اينبار من سكوت رو شكستم و گفتم :
    - آقا فرزاد ! چي شد ؟ هنوز اون پاييني ؟
    - بله ، هستم .
    - شرمنده به خدا ، پاك انداختمتون به زحمت .
    - نه بابا دشمنتون شرمنده ، راستي حالا با چي مي خواين برين ؟ماشينتون كه اينجا نيست ؟
    همون سوالي كه مي خواستم رو پرسيد و با ترديد گفتم :
    - با آژانس مي رم .
    - ساعت 7/5 شب ، توي اين شلوغي ، آژانس كجا بود ؟
    سعي كردم با لحني دردمندانه بگويم :
    - ا... مطمئني پيدا نمي كنم ؟
    - صد در صد .
    - پس من چيكار كنم ؟
    - من مي رسونمتون .
    خدا رو شكر كردم كه پايين بود و نمي تونست نيش تا بناگوش باز شده ام رو ببينه ، گفتم :
    - نه ، نمي خوام شما رو اذيت كنم .
    - اين چه حرفيه ، تازه مگه من آژانستون نبودم . دم خونه ي حاج مهدي خودتون گفتين ؟
    - نه بابا اختيار دارين ، آخه فقط رسوندن كه نيست ، سر راه بايد گل و شيريني و كادو هم بخرم دو ساعتي طول مي كشه ، مزاحم كارتون مي شم .
    - چقدر تعارف مي كنين ، من تا آخر شب كاري ندارم .
    در حاليكه دلم مي خواست از خوشحالي جيغ بزنم گفتم :
    - حالا كه اينطوره باشه ! فقط من بايد آماده بشم ، شما بيا تو لابي بشين من زود ميام .
    - باشه ، پس دررو باز كنيد .
    دكمه ي آيفون رو زدم و پرسيدم :
    - باز شد ؟
    - بله ، من توي لابي منتظرم .
    - باشه ، الان ميام .
    آيفون رو سرجاش گذاشتم و از خوشحالي دور خودم چرخي زدم و دستهام رو بهم ساييدم .
    - خدايا ممنونم ، بهتر از اين نمي شد ...
    فوري به اتاقم دويدم و موهام رو پشت سرم جمع كردم و آرايش ملايم و زيبايي روي صورتم نشاندم و كت و دامني كه براي حنابندان حسين خريده و نپوشيده بودم رو از كمد درآورده و به تن كردم ، اما اينبار نه براي جلب عشق مردي كه فراموشم كرده بود بلكه براي جلب توجه مردي كه دوستم داشت و من عاشقش بودم . شال آبي رنگي به سر كردم و وقتي توي آينه خودم رو نگاه كردم ، احساس رضايت كامل داشتم .
    شيك ، باوقار ، زيبا و سنگين ، از جلف بازي شب حنابندان هم خبري نبود ، يكبار ديگه از خدا تشكر كردم كه اون شب با اون وضع به حنابندان نرفتم . تصميم گرفتم چمدان رو هم بردارم تا بعد از مهماني استاد يكراست به منزل حاج مهدي بروم ، داشتم از در خارج مي شدم كه يادم افتاد لپ تاپم رو برنداشتم ، مگه مي تونستم بدون حرف زدن با وثوق دوام بيارم . وقتي به اتاق رفتم تا لپ تاپ رو بردارم ، تصميم ديگه اي به ذهنم خطور كرد ، نقاشي دشت پروانه ها رو از زير تخت برداشته و كاغذ پيچش كردم . وقتي داشتم از در خارج مي شدم به فضاي داخل آپارتمان نگاهي انداختم ، حسي درونم مي گفت كه ديگه به اين خونه برنمي گردي ...
    وقتي از آسانسور خارج شدم ، فرزاد توي لابي منتظم بود و چشمش كه بهم افتاد با لبخندي به طرفم اومد و براي لحظه اي خيره نگاهم كرد .
    مي تونستم تحسين رو توي چشماش ببينم اما زود نگاهش رو ازم دزديد ، انگار از نگاه خيره اش خجالت كشيده بود . در حاليكه وانمود كردم متوجه نگاهش نشده ام لبخندي زده و گفتم :
    - تو رو خدا ببخشيد ، مزاحمت شدم نه ؟
    اخم زيبايي كرد و گفت :
    - گفتم كه نه ، شما مزاحم نيستي ! اينقدر مزاحم ، مزاحم نكنين .
    - باشه ! ولي يه شرطي داره .
    - هر شرطي باشه ، فقط زودتر بريم ديرتون نشه .
    - پس تو هم لطف كن اينقدر با من رسمي حرف نزن ، وقتي مي گي شما ، حس مي كنم مزاحمت هستم .
    فرزاد كه انگار از خدا خواسته بود گفت :
    - مي گم ، تو هم دست به شرط گذاشتنت بد نيست ها .
    - تو هم دست به عمل كردن شرطت بد نيست .
    - خب ، مرد و قولش ...
    با هم از در مجتمع خارج شديم ، صندوق عقب رو باز كرد و چمدانم روداخلش گذاشت . تابلو رو كه ازم گرفت بهش تاكيد كردم :
    - مواظب تابلو باش ، اون تابلو آسيب نبينه كه من عاشقشم ، تصويرش خيلي نابه .
    تابلو رو گوشه اي جا داد تا صدمه نبينه و گفت :
    - نه خيالت راحت ، حالا مگه تصويرش چي هست ؟
    - كسي كه عاشقشم و ديوانه وار دوستش دارم .
    باز ناراحتي رو درچهره اش ديدم و توي دلم قند آب شد ، مي خواست لپ تاپ رو هم بذاره كه گفتم :
    - نه ، مرسي اين رو دستم مي گيرم . اين آرامبخش منه ، اگه آسيب ببينه نمي تونم بدون اون سر كنم تا درست بشه .
    - پس اون آرامبخشت رو سفت بگير كه از دستت نيفته ، آخه اين روزا گير آوردن آرامبخش خيلي سخت شده .
    طعنه اش رو با لبخندي جواب دادم ، فكر كرده بود اون تصوير تابلو و قرص آرامبخش يكي مي تونن باشن .
    - حالا اين آرامبخش از چه نوعي هست ؟
    كاملا معلوم بود مي خواد سر از كارم دربياره ، حس حسادت رو مي تونستم توي لحنش بخونم ، دوست داشت منو به حرف بياره . جواب دادم :
    - چت كردن .
    - ا... اين كه خيلي بد ، شنيدم اعتياد مياره
    - كار از اعتياد گذشته ، گاهي وقتها خمار مي شم .
    ديگه حسادت توي صداش موج مي زد كه پرسيد :
    - اسمش چيه اين آرامبخش ؟
    - وثوق!
    نفس راحتي كشيد كه از چشم من دور نماند ، مطمئن بودم با خودش فكر كرده اون تابلو هم متعلق به وثوق .
    - خب حالا كجا برم ؟
    - فعلا مستقيم تا بعد بگم !
    - چشم هر چي شما بگيد خانم !
    با لبخندي جوابش رو دادم و بعد گوشيم رو از كيفم درآوردم تا به منزل حاج مهدي زنگ بزنم و خبر بدم شب دير مي رم كه به جاي حاج مهدي و عزيزجون ، سپيده گوشي رو برداشت .
    كلي حرف زد و گله كرد كه چرا هنوز نرفتم ، از حرفش فهميدم به خاطر اينكه عزيزجون اينا تنها نمونن همه اونجا جمع شدن . سپيده يه نفس حرف مي زد ، گفت كه ثريا زنگ زده و دنبالم مي گشته و باهام كار داشته ، بالاخره وقتي تلفنش زنگ خورد من مهلت يافتم كه جريان رو مختصر بهش بگم و اعلام كنم كه شب چرا دير مي رم و تماس رو قطع كردم .
    جلوي يك دستگاه عابر بانك از فرزاد خواستم توقف كنه ، با تعجب پرسيد :
    - اتفاقي افتاده ؟
    - آره يه اتفاق مهم ، پولام ته كشيده و نيازمند ياري سبزعابربانك اون طرف خيابان هستم .
    خنديد و براي اولين بار از وقتي سوار ماشين شديم ، به چهره ام با دقت نگاه كرد
    - به نظر تو براي خريدن كادو چقدر پول لازم دارم ؟
    - از من مي پرسي ؟ خانما تو كادو خريدن تخصص دارن !
    - بله ، به شرطي كه وقت داشته باشن ، اما به قول ناهيد خانم ، آقايون دقيقه ي نود مي رن كادو مي خرن هميشه هم خوب كادويي مي خرن .
    - بله چون به قول بابام ، پول خوبي هم بابت كادو مي ديم .
    سپس فكري كرد و بادي به گلو انداخت و گفت :
    - عرضم به حضور محترمتون ، اگه يه كادوي شيك و هول هولكي مي خواي پيشنهاد من سكه است .
    - ببينم تو فكر كردي ، همه مثل خودت بچه پولدارن ؟ من از كجا بيارم سكه بخرم ؟
    چشماش رو گرد كرد و رو به من گفت :
    - تو پول نداري ؟! شايعه شده يه معامله ي صد ميليوني كردي .
    مطمئنم يا كار نادين بوده يا سپيده ، خدا رو شكر كردم كه در مورد بخشيدن پول به بچه هاي پرورشگاه خبر نداشتن و گرنه همه جا پر مي شد .
    - اون پول رو كه خدا رحمتش كنه ، خرج شد تموم شد رفت .
    براي اينكه اجازه ي صحبت در اين مورد رو ازش بگيرم ، در ماشين رو باز كردم و گفتم :
    - منتظر باش تا من برم پول بگيرم و بيام .
    - نه ، تو بشين شماره رمزت رو بگو ، من برات ميگيرم ، هوا تاريكه ، خطر داره از خيابون رد بشي .
    از خدا خواسته ، كارت رو به دستش دادم و گفتم :
    - زحمتت مي شه !
    - باز تعارف رو ، شروع كردي ! چقدر بردارم ؟
    - به اندازه سكه ديگه .
    وقتي به سمت دستگاه مي رفت ، چشم ازش برنداشتم كه در همين لحظه موبايلش زنگ خورد ، بي اهميت به آن اجازه دادم زنگ بزنه اما بعد از چند زنگ كنجكاو شدم ببينم كي پشت خطش ، گوشي رو برداشتم و به اسم روي صفحه نگاه كردم ، نوشته بود كتي جون . دستپاچه گوشي رو سرجاش گذاشتم ، چنديدن بار ديگه زنگ خورد و قطع شد . با خودم گفتم حتما خيلي مامانش رو دوست داره ، چه صميمي اسمش رو سيو كرده بود « كتي جون »
    فرزاد با دست پر از پول به ماشين برگشت و گفت :
    - بيا ، اينم مبلغي كه خواسته بودي !
    با قدرشناسي نگاهش كردم و گفتم :
    - ممنون ، لطف كردي .
    - خواهش مي كنم .
    حركت كه كرد ، كارت رو به دستم داد و گفت :
    - به جز اين پولي كه درآوردم الان ، بالاتر از 200 تومن توي حسابت پول داري .
    - چرا اينقدر زياده ؟ فكر نمي كردم بيشتر از 300 تومان توي حسابم باشه ، 100تومان ديگه از كجا اومده ؟
    - چي ميگي ؟ كدوم 100تومن ؟ من كه سر در نميارم .
    - همون 100 تومان اضافه ديگه ، من 300 تومان از قبل توي حسابم بود ، الان 200 تومان برداشت كرديم ، بايد 100 تومان ديگه بمونه ، نه 200 هزار تومان .
    با صداي بلند خنديد ، من كه متوجه منظورش از اين خنده نشده بودم نگاهش كردم و خودش گفت :
    - ببينم ، خانم ، من بچه پولدارم يا شما كه 200 ميليون برات حكم 200هزارتومن رو داره .
    ناباورانه و با چشماني گرد پرسيدم :
    - 200 ميليون تومان ، شوخي مي كني ؟
    - شوخي چيه ؟ مي خواستم صورت حسابت رو بگيرم ، اما گفتم خودت حساب و كتاب داري ديگه ! مي خواي يه عابر بانك نگه دارم چك كني .
    با ترديد نگاهش كردم ، جدي بود و شوخي نمي كرد . با اين وجود عابر بانك بعدي نگه داشت و خودم رفتم و حسابم رو چك كردم ، درست 200 ميليون و 120 هزار تومان پول توش بود ، 120تومان كه مال قبل بود و اين مبلغ جديد اضافه شده بود . مطمئن بودم كسي جز وثوق اين كار رو نكرده اما چه دليلي وجود داشت ، تا حالا نشده بود بيش از دو ميليون پول توي حساب من باشه .
    بايد ازش مي پرسيدم اما الان نه ، وقتي تكليفم با فرزاد روشن شد چون الان مهمترين چيز فرزاد بود و نمي خواستم چيزي فكرم رو مشغول كنه . الان وجود اون مبلغ برام هيچ ارزشي نداشت ، چون در كنار فرزاد بودن بزرگترين لذت دنيا بود كه الان داشتم و ديگه چيزي نمي خواستم .
    خريد سكه و گل و شيريني كمتر از يك ساعت طول كشيد ، طوريكه وقتي كه به آدرس استاد تدين رسيديم ساعت 9/5 نشده بود . تا اون لحظه از بودن در كنار فرزاد غرق لذت بودم ، مخصوصا توي طلا فروشي كه براي خريد سكه رفتيم . فروشنده ما رو زن و شوهر فرض كرده و طرف حسابش به جاي من فرزاد بود ، آخر سر هم فرزاد پول سكه رو داد و من مخالفتي نكردم ، تصميم داشتم بعد باهاش حساب كنم و جلوي فروشنده لو ندم كه زن و شوهر نيستيم .
    برق نگاه فرزاد در حين خريد سكه و تبسمي كه از فكر فروشنده روي لبان من نقش بسته بود و سكوت هر دو براي نگفتن حقيقت به فروشنده ، فقط نشان دهنده ي يك چيز بود و آن اينكه هر دو از اين اشتباه لذت مي برديم . كاش اين لذت هرگز تموم نمي شد ...
    راضي كردن فرزاد براي همراهي من در مهماني كار سختي نبود ، با اولين تعارف من قبول كرد و گفت :
    - راستش بدم نمياد ، ولي بد نيست ! بدون دعوت ؟
    - نه چه بدي ؟ تازه تو رو ببينن خوشحال هم مي شن !
    - مگه منو مي شناسن .
    - نه ! چطور ؟
    - آخه همچين گفتي خوشحال مي شن ، گفتم شايد منو مي شناسن .
    نگاهم رو ازش دزديدم و با خجالت و شيطنت گفتم :
    - آهان ، نه بابا خوشحال مي شن ، چون حتم دارم تو رو ببينن فكر مي كنن نامزدمي !
    - مثل اينكه خودت هم بدت نمياد اونا همچين فكري بكنن ؟
    نگاهش كردم و برق شادي رو توي چشماش ديدم و خواستم دل و به دريا زده و حقيقت رو همين جا فاش كنم ، اما باز با شيطنت گفتم :
    - بدم نمياد شيطوني كنم ، خيلي وقته سر به سر كسي نذاشتم . تو هستي ؟
    - چي رو هستم ؟
    - اينكه نقش نامزدم رو بازي كني ؟
    خنديد و نگاهم كرد و با رضايت گفت :
    - واقعا خل و چلي دختر !
    شك نداشتم كه از خداش بود نامزدم باشه . وقتي به آدرس رسيديم ، فرزاد زنگ زد و براي لحظه اي نگاهمان تلاقي پيدا كرد و هر دو لبخند زديم . چيزي در قلبم فرو ريخت كه صداي آشناي تدين گفت :
    - كيه ؟
    - سلام استاد ، منم .
    - چه عجب ، بيا تو برات فرش قرمز انداختم .
    از شوخيش خنديدم و در باز شد .
    - باز شد ؟
    - بله ، استاد .
    داخل كه شديم ، وسط حياط تدين به استقبالمون اومد و با من كه احوالپرسي كرد، چشمش به فرزاد افتاد . وقتي بهم معرفيشون كردم ، از شنيدن خبر نامزدي من ، جا خورد و گفت :
    - نگفته بودي نامزد كردي ؟ پس همون ، سرت گرم بود تلفنت رو جواب نمي دادي .
    - يك دفعه پيش اومد ، مگه نه فرزاد جان !؟
    - بله ، البته پروانه جون مي خواست بهتون بگه فرصت نشد ، شرمنده انشاالله براي عروسي جبران مي كنيم .
    فرزاد رو نمي دونم اما خودم سعي مي كردم نخندم و در ضمن توي دلم از حس نامزد فرزاد بودن ضعف مي رفت .
    - البته استاد ، مي دونيد چيزي كه عوض داره گله نداره . شما بي خبر ازدواج كردي ، منم بي خبر نامزد كردم . حالا اين همسر خوشبخت شما كجا هست ، چرا نيومد استقبال ؟
    - خوب شد يادم انداختي ! گوش كن ، اون نمي دونه من و تو همديگه رو ديديم و به من گفتي كه مي شناسيش ، پس وقتي معرفيش كردم وانمود كن اولين باره مي بينيش . يادآوري مي كنم ، جريان اون شب توب كافي شاپ رو نفهمه !ok ANDERSTAND
    - باشه ، فقط استاد ! لطف كنيد ، يه امشب از خير انگليسي صحبت كردن بگذرين . خودتون مي دونيد ، پاش بيفته من از شما بلبل زبون ترم .
    - نه مي بينم كه نامزد كردن روحيه ات رو هم عوض كرده و شنگولي !
    - شنگول نيست ، اين نامزد من خل و چله
    - ا... فرزاد خل و چل يعني چي ؟
    - شوخي كردم ، عزيزم .
    عزيزمش دلم رو لرزوند ، به خصوص كه وقتي آرام مثلا طوريكه من نشنوم اداي شوهرهاي واقعي رو درآورد و به استاد گفت :
    - مي بينيد استاد ! جرأت ندارم ، بهش بگم بالاي چشمت ابرو ، زود بهش برمي خوره
    تدين خنديد و در جوابش همانطور آروم كه من نشنوم گفت :
    - تازه شدي مثل من ، مقصر اين دلمونه .
    بعد بلند گفت :
    - بفرمائيد بريم تو ، مي خوام با روشنك آشناتون كنم .
    - باشه استاد ، شما بفرماييد ما هم الان مي آيم . براي نقش بازي كردن جلوي روشنك بايد تمركز كنم .
    - آره ، خوبه ، پس زود بياين .
    به گل و شيريني كه توي دستم بود اشاره كردم و گفتم :
    - پس شما اينا رو بگيرين.
    - نه خودت بيار تو ، اينطوري واقعي تر مي شه . راستي چرا زحمت كشيدين ؟
    همين كه استاد رفت ، من وفرزاد نگاهي بهم انداختيم و زديم زير خنده و فرزاد گفت :
    - طفلي چه باورش شد .
    - بايدم باور مي كرد ، ببينم تو قبلا هنرپيشه نبودي ؟
    - نه نبودم ، ولي فكر ... هيچي بابا ، ببينم جريان اين نقش بازي كردن جلوي همسرش چيه ؟
    - تو مثل اينكه باورت شده نامزد مني ، بازخواست مي كني ؟ هيچي ، مگه تو فضولي ؟
    - فضول كه نه ، اما غيرتي چرا ! بالاخره تا آخر امشب كه نامزدت هستم
    خيلي از اين حرفاش خوشم مي اومد ، ذوق مي كردم كه نسبت بهم غيرتي شده بود .
    - باشه ! نامزد قلابي ، بعدا برات مي گم .
    - بعدا ، يعني كي ؟
    - فردا خوبه ؟
    - چرا فردا ؟ همين امشب بگو .
    - نمي شه ، نه كه تا آخر امشب نامزدي ممكنه غيرتي بشي و كار دست خودت بدي ، اما فردا كه هفت پشت غريبه شديم بهت مي گم .
    فرزاد خواست جواب شوخي ام رو بده كه با صداي اف اف و باز شدن در حياط هر دو به سمت در چرخيديم و با ديدن استاد ناصر عنايت ، هر دو برجا ميخكوب شديم استاد هم حال بهتري از ما نداشت ، ديگه فكر اينجا رو نكرده بوديم ، اما استاد خيلي زود خودش رو كنترل كرد و با لبخندي به طرف من و فرزاد اومد .
    نفس آسوده اي كشيدم ، شايد مي تونستيم باهاش راه بيايم ، ديگه برام مهم نبود كه جلوي استاد لو رفته بودم كه هنوز فرزاد رو مي خوام ، برام اين مهم بودكه نقشه ي امشب لو نره .
    استاد هم كه جريان رو فهميد ، خيلي بدش نيومد يه شيطنتي هم اون بكنه ، فقط از يه چيز تعجب كرده بودم و اونم اينكه چرا از ديدن من و فرزاد تعجب نكرده بود . اون شب اكثر مهمانها آشنا بودند و من طبق خواسته ي استاد تدين ، وقتي به روشنك معرفيم كرد وانمود كردم كه نمي شناسمش و چقدر روشنك بابت اين موضوع از من تشكر كرد . ظاهرا تدين طبق برنامه عمل كرده بود و همون شب رفته بود پيشش و ازش خواسته بود كه برگرده سر زندگيش ، چيزي كه برخلاف تصور روشنك بوده ، روشنك هم كه انتظارش رو مي كشيده با رويي باز قبول كرده و به خونه اش برگشته بود .
    اون شب اولين شب واقعا خوب زندگي 22 ساله ي من بود ، اون شب من و فرزاد به بهانه ي سركار گذاشتن ديگران با هم گفتيم و خنديدم و نگاههاي عاشقنه رد و بدل كرديم ، البته خودمون مي دونستيم كه همش راسته .
    فكر مي كنم استاد هم مي دونست و به روي خودش نمي آورد ، وگرنه دليلي براي همكاري با ما نداشت ، اما در طول اون شب نگاههاي گاه و بي گاه و نگرانش رو كه به من دوخته مي شد درك نمي كردم .

    - مي دوني ؟ ما آدمها بازيگران خوبي هستيم ، به شرطي كه خودمون رو باور داشته باشيم .
    اين حرف فرزاد سكوتي رو كه از موقع ترك خونه ي تدين توي ماشين حاكم بود شكست ، هر دو از لحظه اي كه حركت كرده بوديم ساكت نشسته و فكر مي كرديم . لبخندي زدم و نگاهش كردم و با خودم گفتم ، يعني فهميده توي دل من چه خبره ؟ براي مطمئن شدن پرسيدم :
    - چطور ؟
    - منظورم به خودمونه ، باورت مي شه توي مهموني داشت باورم مي شد كه نامزدمي ، تو اگه هنرپيشه بودي مطمئنم الان سوپراستار شده بودي .
    - نه بابا ، خودت رو چي مي گي ؟ داشت باور مي شد ، عاشق سينه چاكمي . تو هم اگه هنرپيشه مي شدي ، سوپراستار بودي .
    - جدي مي گي ، به خودم اميدوار شدم . مي گم ! چطوره تجارت رو رها كنم و برم هنرپيشه بشم ؟
    حرفش تو ذوقم زد ، دوست داشتم بگه من نقش بازي نمي كردم و حقيقت داره كه عاشق سينه چاكتم ، اما نگفت . تصميم گرفتم من بهش بگم نقش بازي نكردم كه گوشيش زنگ خورد . اسم رو نگاه كرد و رد تماس داد و با لحن شوخي گفت :
    - امشب رو خدا بهم رحم كنه ، تا صبح زنده ام بذاره شانس آوردم .
    - كي ؟
    - مادرم ، از عصر هرچي زنگ زده قطع كردم .
    - خب چرا جوابش رو ندادي ، طفلي نگرانت مي شه .
    - نمي شه ، مي دونم چيكارم داره .
    - چيكار ؟
    - حالا!!
    - براي دست به سر كردن جواب خوبيه .
    - چيزي كه عوض داره ، گله نداره .
    - پس داري تلافي مي كني ؟
    - مي خوام گروكشي كنم ، بگو تا بگم .
    - ا... اين جوريه ؟ حالا كه اينطور شد نه مي گم نه بگو .
    - هر جور راحتي ، در هر صورت اگه نظرت عوض شد من در خدمتم ، بگو تا بگم .
    نمي دونستم چه اصراري داره كه بدونه جريان بين من و تدين چي بوده ، براي همين تصميم گرفتم با سياست ازش حرف بكشم و جريان خودم رو نگم .
    - مگه دوستش نداري ؟
    - كي رو ؟
    - مادرت رو ؟
    - اين از اون سوالا بود ، من براي مادرم مي ميرم و حاضرم جونم رو براش بدم ، منتها اون به خاطر اينكه زيادي دوستم داره ، مي خواد عمرم رو بگيره .
    - من كه منظورت رو نفهميدم ، اگه دوست داره چرا مي خواد عمرت رو بگيره ؟ اگه دوسش داري و حاضري جون براش بدي ، پس دادن عمرت براش چه مانعي داره ؟
    - بين جون فدا كردن و عمر فدا كردن كلي فرق هست ! جون مال يه لحظه است ، مي دي و راحت مي شي اما عمر ، يه عمر ، 10سال ، 20 سال شايدم بيشتر ، نمي توني كه تباهش كني .
    - من كه سر درنميارم ، مي گم يه كاري بكن ! برو فيلسوف شو ، هنرپيشگي خوب نيست .
    - راستش اينه كه مادرم امشب توي خونه يه شوي دختر راه انداخته .
    پس جريان اين بود ، با شيطنت و البته حسادت گفتم :
    - خدا شانس بده ،‌مي گم چه شانسي دارين شما پسرا ، براتون شوي دختر راه مي ندازن . كاش يكي هم پيدا مي شد يه شوي پسر براي ما دخترا راه مي انداخت .
    - سفارشت رو به كتي مي كنم ، اتفاقا تا دلت بخواد پسر توي فاميل ما هست . نمونه اش خود من ، نامزد بدي برات بودم ؟
    - برمنكرش لعنت ، ولي تكليف دختراي توي خونتون چي مي شه ؟
    - برن به جهنم ، حالم از همشون بهم مي خوره . يه مشت دختر پولدار افاده اي و از خود راضي ، اصلا نمي شه تحملشون كني نمي دونم كتي چه فكري كرده ؟ براي اينا شو ترتيت داده ، يه دختر درست و حسابي توشون نيست .
    - معلومه دل پري داري ؟
    - آره ، به خدا ! باور مي كني از وقتي 18 سالم بود ، برام دختر در نظر مي گرفت . خدا وكيلي ده ساله خوب از دستش در رفتم ، من نمي دونم چرا اين دختراي پولدار و با اصل و نصب تمومي ندارن .
    - مگه چشونه ؟ خوب نيست دل مادرت رو بشكني ، يكي رو انتخاب كن تا دعاي مادر پشت سرت باشه .
    - دستم مي ندازي ؟ من مي گم نره تو مي گي بدوش ؟ حالا من كه قصد ازدواج ندارم ، بذار كتي هر كاري دلش مي خواد بكنه .
    - چرا ؟ 28 سالته پير مي شي .
    از عمد اين حرف رو زدم تا بلكه اعتراف كنه يا شايد هم اعتراضي بكنه كه گفت :
    - آخه من كسي رو دوست دارم .
    خوشحال از اينكه داشتم به هدفم مي رسيدم گفتم :
    - جدي ؟ پس اگه كسي رو دوست داري چرا مي گي قصد ازدواج نداري ، باهاش ازدواج كن .
    - از خدام ، ولي يه مشكلي هست !
    - چه مشكلي ؟
    - طرف دوستم نداره .
    واي كه دلم آتيش گرفت ، وقتي ديدم سعي داره بغض صداش رو مخفي كنه .
    - از كجا معلوم ، مگه ازش پرسيدي ؟
    - نيازي به پرسيدن نيست مطمئنم .
    پا روي ترمز ماشين گذاشت و جلوي خونه ي حاج مهدي توقف كرد ، لعنتي الان چه وقت رسيدن بود . حس كردم اين حرفي بود كه فرزاد هم در دلش گفت ، در عوض من به مقصودم رسيده بودم . نفس آسوده اي كشيدم ، براي اون چيزي كه مي خواستم همه چيز آماده بود . در حاليكه در ماشين رو باز مي كردم گفتم :
    - بي زحمت صندوق عقبت رو باز مي كني وسايلم روبردارم ؟!
    وقتي لوازم رو از صندوق عقب خارج مي كرد گفتم :
    - بابت امشب ممنونم ، مدتها بود اينقدر شاد نبودم .
    - منم مدتها بود اينطور بهم خوش نگذشته بود .
    لبخندي زدم و در حاليكه سعي مي كردم غم صدام مشخص نباشه گفتم :
    - نادين مي گفت امروز و فردا برمي گردي ايتاليا ؟
    - فكر نكنم ، راستش بدجور هوايي شدم . شايد جام رو با پدرم عوض كنم ، كافيه كتي رو بندازم به جونش .
    - يعني مي موني ؟
    - شايد ، بستگي داره .
    - به اون دختره ؟
    با سر جواب مثبت داد ، چقدر با حسرت نگاهم كرد كه گفتم :
    - در موردش زود قضاوت نكن ، فرزاد !... هيچ عشق پاكي بي جواب نمي مونه !
    زنگ خونه ي حاج مهدي رو زدم و نگاهش كردم تا شايد منظورم رو فهميده باشه ، اما چيزي دستگيرم نشد . چند لحظه بعد حاج مهدي جلوي در اومد ، ديگه از ديده شدن با فرزاد ابايي نداشتم . حاج مهدي با فرزاد دست داد و تعارفش كرد تا بياد داخل ، اما او گفت كه دير وقته و بايد بره .
    حاج مهدي چمدان رو گرفت و بعد از خداحافظي با فرزاد ، رفت توي خونه و منم پشت سرش خداحافظي كوتاهي با فرزاد كردم و خواستم داخل بشم كه با صداي فرزاد سر جام ايستادم .
    - پروانه !
    با شنيدن اسمم از دهنش ، قلبم خودش رو به در و ديوار سينه ام كوبيد ، يعني مي خواد بگه همه چي رو فهميده .
    - بله .
    - اينا رو يادت رفت .
    به لپ تاپ و تابلويي كه توي دستاش بود نگاهي انداختم ، با تشكري لپ تاپ رو گرفتم و گفتم :
    - بابت اين ممنون ، ولي اون تابلو مال خودت .
    با تعجب گفت :
    - شوخي مي كني ؟ تو گفتي نقاشي اين تابلو رو خيلي دوست داري ؟
    - بله الانم مي گم ، هم نقاشي رو و هم مردي رو كه توي نقاشي كشيدم ، هر دو رو ديونه وار دوست دارم . اما مي دمش به تو ، پاداش شاد كردن امشب من .
    - ولي ...
    - ولي بي ولي ، گفتم مال خودت ، خدانگهدار.
    بي هيچ حرف ديگه اي داخل خانه ي حاج مهدي شده و در رو بستم و همون جا پشت در نشستم و شروع به شمارش كردم ، با هرشماره ، ضربان قلبم بيشتر مي شد . انگار زمان ايستاده بود و همه چيز در سكوت مطلق فرو رفته بود ، خدايا خوابم يا بيدار ؟ از پشت در آروم صدام مي كرد ، آره !
    درست شنيدم ، يعني وقتشه ؟ بلند شدم و در رو باز كردم ، رو به روم ايستاده بود و برق چشماش نمناك بود ، پس وقتشه ، اشكام انتظار چهار سالشون سر اومده بود و سرريز شد و من همراه اشكم به زيباترين موسيقي دنيا كه فرزاد برام مي خوند گوش مي دادم .
    - دلم برات تنگ شده بود ، خيلي دوست دارم چهار ساله كه به جاي زندگي مردگي كردم ، خيلي عاشقتم و با همه ي وجودم مي خوامت پري فقط براي خودم ، براي هميشه تا ابد ، حتي اون دنيا ، هيچ كس و هيچ چيز جز تو برام مهم نيست ، با همه چيز مبارزه مي كنم .
    اون شب ، با اجازه ي حاج مهدي ، ساعتها توي حياط خونشون روي تخت كنار حوض نشستيم و حرف زديم ، به اندازه ي چهار سال حرف نگفته براي هم داشتيم و مي خواستيم همه رو يه جا بهم بگيم !
    فرزاد از خودش گفت ، من از چهار سال دلتنگي و افسردگي . فرزاد از پشيمونيش توي اين سالها براي اقدام عجولانه اش و اين كه اگر صبر مي كرد و مي ذاشت مدتي بگذره ، سوءتفاهم ها براي من رفع مي شد و نتيجه به آنجا نمي كشيد ، اينكه اگه فرصت فكر كردن بهم مي داد ، شايد اوضاع فرق مي كرد ، از شش ماه يكبار به ايران اومدن هاش و اينكه توي تمام اين رفت و آمدها روزي نبود كه تون يك ماه كه ايران بود نياد و من از دور نبينه ، از اينكه بارها خواسته پا پيش بذاره و خودش رو به من نشون بده و كار رو يكسره كنه ، از اون شب خونه ي نادين كه من وانمود كردم نمي شناسمش و اسمش رو فراموش كردم ، گفت كه انگار توي برزخ رها شده بود ، از طرفي عطش ديدن من افتاده بود به جانش و از طرفي فكر مي كرد من فراموشش كردم و ديگه نمي خوامش . از موندنش توي ايران پشيمون شده بوده و قصد داشته براي هميشه از اينجا بره ، تا امشب كه همه چيز تغيير كرده بود ، البته هنوز باورش نمي شد اون كسي كه جلوش نشسته و مي گه دوستش داره و به خاطرش اشك مي ريزه من باشم .
    فرزاد هم مثل من ديگه طاقت تحمل دوري رو نداشت ، بعد از چهار سال به اين نتيجه رسيده بود كه فقط داشتن من براش مهمه و بس.
    فرزاد كه توي اين سالها كه براي فرار از فكر و دوري من غرق كار شده بود ، آنقدر پول جمع كرده بود كه بتونه زندگي آروم و بدون دغدغه و بي نياز از فخيم زاده ها تشكيل بده . اما من اينو نمي خواستم ، من خودم عمري در حسرت داشتن خانواده سوخته بودم و نمي خواستم اين نعمت رو از فرزاد دريغ كنم ، اون عاشق خانواده اش بود و من نمي تونستم غم دوري از اونا رو توي چشماش تحمل كنم . بنابراين نزديك اذان كه فرزاد رفت و من با كلي فكر براي پيدا كردن راه حل تنها شدم ، به نتيجه اي رسيدم كه ترجيح دادم اول به وثوق بگم .
    مطمئن بودم اون صد در صد موافقه چون تنها كسي كه همدرد من بود و از رازهاي من خبر داشت اون بود ، اون درك مي كرد كه توي اين سالها چي كشيدم . بعد از اينكه تمام ماجراهاي اين سه روز رو براش شرح دادم ، در آخر نوشتم .
    « من تصميم خودم رو گرفتم و حاضر نيستم فرزاد به خاطر من قيد خانواده اش رو بزنه ، در ضمن نمي تونم صبر كنم تا شايد اونا يه روزي راضي بشن ، چون بيشتر از اين تحمل تنهايي و دوري از فرزاد رو ندارم . مي دونم كه تو خوب منو درك مي كني ! پس فقط يه راه مي مونه و اونم اينكه فرزاد دور از چشم خانواده اش با من ازدواج كنه ، ازدواج بدون اطلاع فخيم زاده ها ، به اميد روزي كه شرايط مهيا بشه و بتونيم پيش فخيم زاده ها علنيش كنيم . اين بهترين فكر ، مگه نه ؟
    مطمئن بودم فكرم رو تاييد مي كنه ، بنابراين با خيال راحت و بدون اينكه منتظر جوابش باشم گوشيم رو از توي كيفم درآوردم تا به ثريا هم اطلاع بدم ، به هر حال اون حكم مادرم رو داشت و بايد از موضوع مطلع مي شد . ثريا يكي از سه تا عزيز زندگيم بود ، هر چند كه مطمئن بودم او كسي نيست كه با تصميم من موافقت كنه ، شك نداشتم كه بعد از شنيدن حرفم با اولين پرواز به ايران برمي گرده تا نظر منو تغيير بده .
    شروع به گرفتن شماره كردم اما هرچي مي گرفتم ، نه تلفن دستيش و نه تلفن خونه ي الهام رو كسي جواب نمي داد . آخر سر وقتي عزيزجون چند ضربه به در زد كه براي خواندن نماز صدام كنه ، گوشي رو روي زمين گذاشتم تا بعد از نماز دوباره سعي كنم باهاش تماس بگيرم . وقتي وضو گرفتم و براي خواندن نماز به اتاقم برگشتم روي صفحه ي لپ تاپم چيزي ديدم كه خدا رو صد هزار بار شكر كردم كه نتونستم با ثريا تماس بگيرم ، آخه وثوق پيامي داده بود به اين مضمون :
    « از فكر احمقانه اي كه به سرت زده بيا بيرون ، من همچين اجازه اي بهت نمي دم اين كار حماقت محضه ، پاك نااميدم كردي . ديگه حق ندار بهش فكر كني ، فهميدي ؟»
    پوزحندي زدم ، باورم نمي شد اينقدر صريح مخالفت كرده باشه . از توي نوشته هاش تهديد رو حس مي كردم ، ولي هر چي بود برام اهميتي نداشت . من تصميم نداشتم فرزاد رو از دست بدم و هيچ كس نمي تونست در تصميمم خللي ايجاد كنه ، حتي وثوق يا ثريا . اونا رو دوست داشتم و بهشون احترام مي ذاشتم ، اما فرزاد زندگيم بود .
    با خودم فكر كردم ، وقتي وثوق اينطور مخالفت كرده واي بر ثريا ، پس نبايد چيزي بهش بگم چون ممكنه براي منصرف كردن من فخيم زاده ها رو خبر كنه . بهتر بود كه با وثوق راه بيام و وانمود كنم كه به حرفش گوش دادم تا ثريا رو درجريان قرار نده ، حتي بعيد نبود براي جلوگيري از اين ازدواج خودش رو بهم نشون بده . نمازم رو كه خوندم ، تصميم خودم رو هم به طور جدي گرفتم ، بايد همون روز به عقد فرزاد درمي اومدم . به فرزاد زنگ زدم ، بيدار بود . ازش خواستم فردا راس ساعت 8 بياد دنبالم ، بهش نگفتم چرا ! فقط گفتم كلي كار داريم ، جايي قرار نذار . توي دلم گفتم ، اولين و مهم ترينش راضي كردن داماده ، يعني ممكن بود قبول نكنه ، نه نمي تونه براي اينكه اين تنها راه ازدواج با من بود .

    صبح راس ساعن 20 دقيقه به 8 آماده پاي آينه ايستاده بودم . با اين فكر كه امروز كار رو تموم مي كنم و اجازه نمي دم كسي مانع اين كار بشه ، از اتاق خارج شدم و به طبقه ي پايين رفتم و توي آشپزخانه با عزيزجون و حاج مهدي كه مشغول خوردن صبحانه بودند مواجه شدم . بهشون سلام كردم كه هر دو با رويي باز جوابم رو دادند ، حاج مهدي برام صندلي كنار كشيد تا بنشينم و عزيزجون خواست برام چايي بريزه كه مانعش شدم و گفتم :
    - نه عزيزجون ، زحمت نكش خودم مي ريزم .
    - هرطور راحتي ، باشه.
    چايي رو كه ريختم نگاهي به آن دو كرده و پرسيدم :
    - شما هر روز اين موقع بيدار مي شين ؟
    - 35 ساله من بيدار مي شم كه برم حجره و 35 سال هم هست كه عزيز بيدار مي شه منو راهي كنه .
    مقداري شكر توي چاييم ريختم و شروع كردم به هم زدن ، با خودم كلنجار مي رفتم كه چه جوري حرفم رو بزنم . در حاليكه با قاشق چايي رو هم مي زدم بي مقدمه گفتم :
    - حاج اقا!... مي خواستم بگم ... من هنوز فرزاد رو دوست دارم .
    حرفم رو گفتم و سرم رو بلند نكردم تا به صورتشون نگاه كنم .
    همانطور كه انتظار داشتم اصلا تعجب نكردن ، به جاش خنديدند و به هم نگاهي كردند و حاجي گفت :
    - ا... چه خوب نمي دونستيم .
    از شوخيش خنده ام گرفت و گفتم :
    - ببخشيد كه راحت حرفم رو زدم .
    - خب ، كمكي از من و عزيز برمياد ؟
    - بله ، براي امشب همه رو دعوت كنين بيان اينجا.
    - نيازي به دعوت نيست ، ناهيد كه از مدرسه بياد قراره همشون بيان اينجا ، پس يه كمك ديگه از ما بخواه كه انجامش بديم .
    خوشم اومده بود ، چقدر اين زن و شوهر باهوش بودن. بنابراين باز بدون مقدمه گفتم :
    - پس اگه ممكنه يه لطفي بكنين ! ترتيب يه مراسم عقد ساده روبدين ، اين كار كمك بزرگي به من حساب مي شه .
    هر دو دست از خوردن كشيدن و هاج و واج بهم چشم دوختند .
    عزيزجون - عقد ساده ؟ براي كي ؟
    با اينكه مي دونم فهميده براي كي ، اما جوابش رو مي دم :
    - براي من و فرزاد، ما مي خوايم ازدواج كنيم . همين امشب ، بدون اطلاع خانواده ي فرزاد . دوست دارم حاج آقا عقدمون كنه ، مثل حسين و همسرش و زهره و همسرش . قبول مي كنيد حاج آقا ؟
    نگاهم كرد ، معلوم بود خيلي جا خورده اما بدون لحظه اي ترديد گفت :
    - چرا كه نه ؟ تو هم مثل اونا برام عزيزي ! امشب روي من حساب كن .
    وقتي گفت رو من حساب كن يعني تمام مشكلات حله ، در حاليكه نور اميد ي در دلم تابيده بود گفتم :
    - ممنون ، مي دونستم قبول مي كنيد مطمئن باشين هيچ وقت اين لطف شما رو فراموش نمي كنم .
    همزمان با اين حرف صداي زنگ در بلند شد ، با خوشحالي از جا بلند شده و گفتم :
    - فرزاده ، قراره ساعت 8 بياد دنبالم آخه خيلي كار داريم كه تا شب بايد انجامش بديم ، پس من فعلا رفتم .
    عزيزجون كه معلوم بود معترضه چيزي نگفت اما حاجي گفت :
    - به سلامت ، برين به كاراتون برسين . بابت مراسم شب هم خيالت راحت ، خودم ترتيبش رو مي دم . مگه نه عزيز؟
    - چي بگم والا .
    معلوم بود كه با اكراه جواب داده ، اما مهم نيست چون من تمام اين پيش بيني ها رو كرده بودم . ازشون خداحافظي كردم و از اين سوي آيفون به فرزاد اطلاع دادم كه دارم مي آم ، تازه يادم افتاد بهشون بگم به ثريا چيزي نگن ، برگشتم كه بگم اما شنيدن صداشون من ودر جا نگه داشت .
    - هيچ معلومه تو چت شده حاجي ؟ اصلا فهميدي اين دختر چي گفت ؟ چي ازت خواست ؟
    - فهميدم عزيز من ! گفت مي خواد با فرزاد ازدواج كنه ، همين امشب ، بدون اطلاع خانواده ي فرزاد دوست داره من خطبه عقد رو براشون بخونم .
    - خب اين ازدواج مخفيانه ، از تو بعيد بود قبول كني .
    - تشخيص غلط و درستش با خودشونه ، اونا بچه نيستن . ديدي كه توي تصميمش مصمم ، به نظر موافق و مخالف ما هم اهميتي نمي ده . اگه من قبول نمي كردم عقدشون كنم مي رفتن محضر ، اين همه محضر توي اين شهر ريخته ، اونطوري كه بدتر مي شد . قبول كردم چون توي چهره اش راسخ بودنش رو ديدم ، من نكنم هم اونا اين كار رو مي كنن . اون حتي صبر نكرده ثريا برگرده چون مي دونه مانعشون مي شه ، مي خواد وقتي اون مياد كار از كار گذشته باشه . الانم ...
    ديگه گوش نكردم كه چي مي گن ، اهميتي نداشت چون حق با حاج مهدي بود و نظر من با مخالفت هيچ كس عوض نمي شد . راهم رو گرفتم و بدون اينكه چيزي در مورد ندونستن ثريا بگم ، از خونه خارج شدم . به قول حاج مهدي امشب كار تموم مي شد و فهميدن ثريا هم تاثيري نداشت ، اون كه نمي تونست تا شب خودش رو به تهران برسونه ، تلفن هم بزنه ، جواب نمي دم . همان جا تلفن رو خاموش كردم ، فكر كردم اين بهترين راه كه در آرامش با فرزاد همراه باشم .
    از در خونه ي حاج مهدي كه زدم بيرون ، با ديدن فرزاد داخل رونيز نقره اي رنگي كه جلوي در پارك شده بود ، پاك از فكر حرفهاي حاج مهدي و عزيزجون بيرون اومدم . سوار ماشين شدم و با خنده به او كه مشتاقانه نگاهم مي كرد گفتم :
    - سلام ، عزيزم ! مي بينم كه به موقع اومدي ، نه يك دقيقه دير و نه يك دقيقه زود .
    - سلام خانم خانما ! خوش قولي از ويژگي هاي مثبت منه .
    به چشماش كه از سرخي چيزي كمتر از چشمان من نداشت ، نگاه كردم و گفتم :
    - فكر كنم براي اينكه خوش قوليت رو حفظ كني ديشب تا حالا چشم رو هم نذاشتي ؟
    - نه ، اونو مي تونستم با كوك كردن ساعت حفظ كنم ، بي خوابي ديشب از ترس بوده عزيزم !
    - از ترس چي ؟
    - اينكه بيدار بشم و ببينم اتفاقات ديشب خواب بوده ... تقديم با عشق فراوان .
    با ديدن شاخه گل رز سرخي كه به طرفم گرفته بود ، بي اختيار قلبم لرزيد و اشك توي چشمام قل قل خورد . خدايا چقدر آرزوي ديدن اين صحنه رو داشتم ، چقدر منتظر اين روز بودم . گل رو از دستش گرفتم و گفتم :
    - ممنونم ، فرزاد ! من عاشق رز قرمزم .
    - مواظب باش خارش نره تو دستت ، تازه از حياط عمارت فخيم زاده ها كندم و نرسيدم هرسش كنم .
    - عيب نداره ، يه مرهم كنارم هست كه كافيه يه دست روي زخمم بكشه ، خود به خود خوب مي شه .
    هر دو بهم نگاه كرديم ، چه لذتي بردم از نگاههاي عاشقانه اش . هر ساعتي كه مي گذشت احساس مي كردم بيشتر دوستش دارم ، حتي بيشتر از هميشه ، بيشتر از اون چهار سالي كه فكر مي كردم اوج خواستنمه .
    - پروانه !
    - جانم ؟
    - خيلي دوست دارم ، خيلي بيشتر از هميشه .
    لبخندي زدم ، خوشحال بودم از اينكه اونم حس منو داشت . وقتي نگاه منتظرش رو روي خودم متمركز ديدم ، خواستم بهش اعتراف كنم كه منم همين حس رو دارم ، اما منصرف شدم و هوس كردم يه كم توي انتظار نگهش دارم . بنابراين گفتم :
    - به جاي اين رمانتيك بازي ها ، گاز ماشين رو بگير و برو كه كلي كار داريم .
    - رمانتيك بازي !! ببخشيد تو كه از من بدتري ، چشمات از منم سرخ تر دختر جون .
    - خب ، اين به خاطر بي خوابيه و ربطي به رمانتيك بازي نداره .
    - چرا ربط داره ، چون چشماي منم سرخ . حالا زود باش بگو ببينم تا نگي حركت نمي كنم .
    خنديدم و خودم رو به نفهميدن زدم و گفتم :
    - چي رو بگم ؟
    - خودت مي دوني ، زود بگو !
    مثل بچه ها شده بود و انگار لج كرده بود تا چيزي رو كه مي خواد نشنوه حركت نمي كرد ، از اين رفتارش غرق لذت و سرخوشي شده بودم . براي اينكه بيشترتوي اين حالا و هوا بمونم دوباره گفتم :
    - چي رومي دونم ؟
    - هموني رو كه مي دونم ، زود باش بگو .
    - خب اگه مي دوني چه نيازي به گفتن منه ؟
    - مي خوام شارژ بشم ، پامو بذارم روي گاز و هرجا كه بگي ببرمت .
    - يعني اگه نگم نمي ري ؟
    - چرا مي رم ! ولي چون پنچرم آروم مي رم ، جان من بگو ديگه !
    ديگه دلم نيومد بيشتر از اين اذيتش كنم ، تمام احساسم رو ريختم توي صدا و نگاهم و بهش گفتم :
    - تو زندگي مني! خيلي دوست دارم !
    خنديد ، چشماش برق شادي زد و گفت :
    - آخ ، عجب شارژ شدم .
    پاش رو روي پدال گاز گذاشت و با سرعت حركت كرد و گفت :
    - خب ، عزيزم ! كجا بايد برم ؟
    - بهشت زهرا !
    درسته كه به قول حاج مهدي ، من احتياج به اجازه ي پدر نداشتم چون فوت كرده بود ، اما حسي بهم مي گفت كه بهترين جا براي گفتن موضوع ازدواج پنهاني به فرزاد ، اونجا روي مزار اون دو تا عزيزيه كه من نتيجه ي ازدواج كوتاهشون بودم . اونا بايد بدونن و بايد باشن ، البته مي دونم كه همه چيز رو مي دونن و مي فهمن .
    اون روز بهشت زهرا خلوت بود ، روز دوشنبه وسط هفته اين خلوت طبيعي به نظر مي رسيد . سكوت غريبي توي دل قبرستون پيچيده بود و اين سكوت حال و هواي خاصي به آدم مي داد . در حاليكه كنار قبر پدرو مادرم نشسته و گلهاي رزي رو كه براشون خريده بودم پرپر مي كردم ، به فرزاد كه مشغول فاتحه خوندن بود نگاهي انداختم .
    راستش نمي دونستم چطور بايد جريان مراسم امشب رو بهش بگم !!از عكس العملش واهمه ي عجيبي داشتم ، اگه قبول نكنه ، من بايد چيكار مي كردم ؟ پاي آبروم جلوي حاج مهدي و عزيزجون و بقيه كه حتما تا حالا توسط عزيزجون مطلع شده بودن مي رفت . در همين افكار بودم كه صداي موبايلش بلند شد ، فاتحه اش رو تموم كرد و گوشي رو از جيبش درآورد و نگاهي به شماره انداخت و گفت :
    - نادين .
    فوري فهميدم كه نادين چيكار داره ! لابد با من كار داشت ، جريان رو فهميده و چون گوشيم خاموش بوده ، به گوشي فرزاد زنگ زده . فرزاد خواست جواب بده كه مانع شدم و گفتم :
    - ولش كن ، نمي خواد جواب بدي .
    - چرا ؟
    - براي اينكه با من كار داره نه با تو .
    - خب ، چرا شماره ي خودت رو نگرفته ؟
    - آخه گوشيم خاموشه .
    - براي چي ؟ جريان چيه ، چرا خاموش كردي ؟
    - براي اينكه حوصله ي تلفن جواب دادن رو ندارم و نمي خوام هيچ كس و هيچ چيز تا شب مزاحم ما دو تا بشه ، باهات حرفهاي مهمي دارم .
    لبخند پر از محبتي بهم زد و پرسيد :
    - مثلا چه حرفايي؟
    - حرف هايي كه منتهي مي شه به از بين رفتن چهار سال جدايي ، من ديگه نمي تونم بدون تو زندگي كنم .
    - خب ، منم نمي تونم عزيزم ! نگران نباش ، امشب قراره با كتي و پدرم حرف بزنم .
    - بي خودي خودت رو سبك نكن ، مگه ديشب نگفتي چهار سال پيش حرف زدي چه بساطي به پا كردن ؟ پس چرا مي خواي زحمت بي خودي بكشي ، جواب اونا از الان معلومه .
    - نا اميد نباش ، شايد فرجي شده باشه و كتي تغيير عقيده بده ، تغيير عقيده ي كتي هم كه تغيير عقيده ي پدرمه ...
    نذاشتم حرفش تمام بشه و گفتم :
    - امكان نداره ! اونا تغيير عقيده بدن ! فراموشش كن ! محاله ، فخيم زاده هايي كه من ديدم تغيير عقيده نمي دن و بدتر مخالفت هم مي كنن ، امكان نداره اونا منو به عنوان عروسشون قبول كنن .
    در حاليكه بغض كرده بودم با صداي آرامي ادامه دادم :
    - مخصوصا مادرت !!
    خنده اش گرفت ، بلند شد و اومد كنارم نشست و آروم گفت :
    - پروانه ! مي خوام يه اعترافي بكنم ، وقتي اينطوري بغض مي كني ، قلبم ضعف مي ره و بيشتر عاشقت مي شم .
    حرفش آنقدر به دلم نشست كه خواستم لبخندي بزنم اما فكر كردم ، خوب حالا از فرصت استفاده كنم و با همين بغض براي امشب راضيش كنم . به همين خاطر به روي خودم نياوردم كه حرفش چه تاثيري روم داشته و اونم كه ديد بغضم همچنان ادامه داره ، رو به روم قرار گرفت و گفت :
    - ببين عشق من ! كتي ، مادرمنه ! من مي شناسمش ! اون زن خوب و مهربونيه ، حتي مي تونم بگم زن دوست داشتنيه و تو به صرف اينكه يه بارديديش نبايد در موردش قضاوت كني . از نظر من اون فقط يه عيب داره ، اونم ظاهر بينيش ، تو كينه اي نباش و اون روز رو فراموش كن
    - يعني چي كينه اي نباشم ؟
    - يعني اينكه چرا ، بابت برخورد چهار سال پيش مادرمن و بقيه ي فخيم زاده ها تو خونه ي ثريا ، هنوز دلخوري ؟
    - اما من دلخور نيستم .
    باز بغضم گرفته بود ، حقيقت اين بود كه هنوز دل خور بودم . فرزاد دوباره كنارم نشست و گفت :
    - اگه دلخور نيستي پس چرا بغض كردي ؟
    وقتي نگاهش كردم ، بي اختيار اشكم سرازير شد و با ديدن اشكم تمام صورتش سرخ شد . بهش گفتم :
    - براي اينكه مي خوام بيشتر عاشقم بشي ، فرزاد ، من خيلي دوست دارم و بدون تو ديگه ...
    بغضم اجازه نداد حرفم رو تموم كنم و او گفت :
    - خب عزيز دلم ، منم خيلي دوست دارم و براي همينه كه امشب مي خوام با خانواده ام صحبت كنم .
    - ولي من مي دونم ، اونا رضايت نمي دن و ما دوباره از هم دور مي مونيم .
    - امكان نداره ، ديگه بذارم از هم دور بشيم تازه راضي نشن ، در هر صورت من با تو ازدواج مي كنم ، چه با موافقت اونا وچه بدون موافقت اونا .
    ديشب هم بهت گفتم ، اگه شده قيد همه چيز رو بزنم ، مي زنم ولي تو رو از دست نمي دم .
    - ولي من نمي خوام ، نمي خوام به خاطر من قيد خانواده ات رو بزني . تو اونا رو دوست داري و اونام عاشق تو هستن ، نمي خوام طردت كنن ، مي فهمي ؟
    - نه ، نمي فهمم ، اصلا معلومه تو از چي ناراحتي ؟
    - ناراحتي من از بابت توئه ، نمي خوام مردي رو كه عاشقانه دوست دارم غمگين ببينم . من هنوز از بابت اينكه چهار سال پيش ، مادرت توي خونه ي ثريا تحقيرم كرد ، ازش دلخورم . مي شه دلخوري رو فراموش كرد ، اما اون برقي رو كه موقع حرف زدن در مورد تو ، توي چشماش بود نمي شه فراموش كرد. تو همه ي آرزو و آينده ي اونا هستي !
    من نمي خوام عامل خاموشي اين برق توي چشماي يه مادر باشم ، نمي خوام عامل غمگيني چشماي سبز خوشگل تو باشم .
    اشكام كه دوباره سرازير شده بود رو با دست پاك كردم و به فرزاد كه گيج و منگ نگاهم مي كرد زل زدم ، با درماندگي گفت :
    - منظورت چيه ؟ تو كه نمي خواي بگي من برم و تا اونا راضي نشدن برنگردم ، نمي خواي بگي برم چهار سال ديگه بيام كه ؟ البته اگه بگي هم من قبول نمي كنم ، من يه لحظه ديگه بدون تو صبر نمي كنم .
    خب منم بدون تو نمي تونم ،چهار سال يه مرده ي متحرك بودم . الان هم حاضر نيستم يه روز ، حتي يه روز ديگه بدون تو سر كنم . ببين فرزاد !...
    من فكرام رو كردم ، ما امشب عقد مي كنيم
    خنده ي بلند او مانع شد تا ادامه ي حرفم رو بزنم ، در حاليكه جلوي خنده اش رو مي گرفت گفت :
    - شوخي بامزه اي بود عزيزم .
    - ولي من شوخي نكردم ، اين موضوع زندگي منه و خيلي هم جديه ، فكر مي كني نادين براي چي زنگ زد ؟ چرا من گوشيم رو خاموش كردم ؟ چون از حاج مهدي خواستم تا ترتيب يه عقده ساده رو بده ، اونم براي امشب . حالا زنگ مي زنن كه ببينن ، من شوخي كردم يا جدي گفتم ! ما امشب عقد مي كنيم ، بدون اينكه تو به خانواده ات اطلاع بدي !
    حاج مهدي راضي شد عقدمون كنه ، چند مدت بعد تو هم به خانواده ات مي گي و اونا ديگه چاره اي جز پذيرش ندارن . من كه خيلي خوشحالم تو چي ؟
    خنده روي لباش خشكيد ناباورانه نگاهم كرد ، كاملا جا خورده بود . در حاليكه دلم از شنيدن جوابش زير و رو مي شد گفتم :
    - نگفتي نظرت چيه ؟
    بلند شد و زل زد به من ، انگار سعي داشت به خودش مسلط بشه ، بعد از كمي سكوت گفت :
    - نظر من اينه كه فكربسيار مزخرفي كردي ، فراموشش كن .
    - نمي تونم ، با عزيزجون و حاج مهدي صحبت كردم .
    - نبايد صحبت مي كردي ، تو اول بايد با من مشورت مي كردي .
    گوشيش رو از جيبش درآورد و به سمتم گرفت و گفت :
    - زنگ بزن ، تا برنامه اي نچيدن كنسلش كن .
    اعتنايي به درخواستش نكردم و خيلي جدي و محكم گفتم :
    - هيچي كنسل نمي شه . من فكرام رو كردم ، تو هم اگه منو مي خواي بايد موافقت كني ، در غير اين صورت خداحافظ . البته اين بار نه براي چهار سال بلكه براي هميشه .
    سپس بلند شدم و بي توجه به او كه هاج و واج نگاهم مي كرد راهم رو گرفتم كه برم ، از ترس اينكه تهديدم مؤثر واقع نشه و فرزاد دنبالم نياد ، حالت تهوع بهم دست داده بود. با حرفش انگار دنيا رو بهم دادن ، ايستادم و او گفت :
    - مگه تو نگفتي منو دوست داري ، پس چرا اينقدر راحت داري مي ري ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم :
    - دارم مي رم بميرم ! چون اينقدرمي خوامت كه حتي يه روزديگه بي تو بمونم مي ميرم ، ترجيح مي دم بميرم تا زنده باشم وبا غم فراق تنها مرد زندگيم ، زندگي كنم .
    چند قدم به طرفم اومد و گفت :
    - اما تو براي مردن حيفي .
    - مي دونم ، براي همين نمي خوام امروز بدون عقد ما تموم بشه .
    باز چند قدم جلوتراومد و گفت :
    - به چه قيمتي ؟
    - به قيمت داشتن تو ، قيمتي بالاتر از اين ؟
    چند قدم ديگه برداشت ، حالا ديگه بهم رسيده بود . دوباره ادامه داد :
    - ارزشش رو داره ؟
    - براي من كه تا حالا آرامش توي زندگيم نبوده ، آره !
    - حالا مي خواي من چيكار كنم ؟
    - بگو ، شرطم رو براي ازدواج مي پذيري ! امشب همسرم مي شي سايه ات بالاي سرم مي مونه ، تا ابد ، تا اون دنيا ...!
    - نمي ذاري فكر كنم ؟
    - به ازدواج با من ؟
    - نه ، اونكه فكر نمي خواد ، به اين مدل عروسي كردن !
    - چرا از الان تا دم ماشين فرصت داري فكر كني ، كافيه ؟
    خنديد وگفت :
    - پدرم حق داشت كه نصيحتم مي كرد و مي گفت اشتباهش رو هرگز تكرار نكنم ، چرا گوش نكردم .
    - چه اشتباهي ؟
    - اينكه ، هيچ وقت نذارم زنم بفهمه چقدر دوستش دارم ، وگرنه روزگارم سياه مي شه .
    چشم غره اي رفته و گفتم :
    - منظور ؟
    بعد خيره خيره به چشماش زل زدم كه گفت :
    - اونطوري نگام نكن با اون چشمات ، منظورم خود پدرم بود . فردا صبح بايد كتي رو بندازم به جونش ، تا مجبور بشه يه بار ديگه تاوان دوست داشتن زنش رو پس بده ، چون من ديگه ايتاليا برو نيستم ، تازه داماد ، راه دور نمي تونه بره .
    با خنده فرزاد رو كه سوار ماشين مي شد نگاه كردم ، پس موافقت كرده بود . در حاليكه اشاره مي كرد سوار بشم ، به مزار پدر و مادرم نگاهي انداخته و اجازه ي آخر رو گرفتم .
    يعني اونا هم به اندازه ي من خوشحال بودن ، امشب بزرگترين شب زندگي تنها دخترشون بود .
    اون روز تنها خريد مراسم عقد من و فرزاد ، دو تا حلقه ي شبيه به هم ، بسيار شيك و ساده از طلاي سفيد بود كه با سه تا نگين در اندازه هاي بزرگ و متوسط و كوچك تزئين شده بود ؛ يك پيراهن ساتن سفيد ، بسيار زيبا براي من و يك دست كت و شلوار گران قيمت مشكي با پيراهن سفيد كه من براي فرزاد خريدم . گرفتن همين چند تيكه تا ساعت 12 ظهر طول كشيد و ناهار به رستوران رفتيم ، توي اين مدت نه من تلفنم رو ، روشن كردم و نه فرزاد تماس هاش رو كه از طرف سپيده ، نادين و گاهي هم ناهيد خانم بود جواب داد مي خواستم يك دفعه با همشون رو به رو بشم و براي همه يكبار موضوع رو توضيح بدم ، هرچند فرزاد عقيده داشت بايد تلفن هاشون رو جواب بديم اما من راضي نمي شدم ، احساس مي كردم هنوز از ته دل راضي به اين كار نيست و ممكن جواب دادن به اين تلفن ها كار رو خرابتر كنه . ترديد رو توي چشماش مي ديدم و به روي خودم نمي آوردم ، او هم چيزي نمي گفت . تا اينكه حدود ساعت پنج عصر كه منو جلوي خونه ي حاج مهدي پياده كرد تا بره و دستي به سر و صورتش بكشه و بياد ، در حاليكه داشتم خريدهاي مربوط به خودم رو از روي صندلي عقب برمي داشتم پرسيد :
    - پروانه ! مطمئني كاري كه مي كني درسته ؟
    مي خواستم خودم رو به اون راه بزنم كه منظورت رو نفهميدم اما طوري بهم خيره شده بود كه با استيصال نگاهش كردم و گفتم :
    - خواهش مي كنم فرزاد باز شروع نكن ، مي دوني كه مطمئنم پس چرا باز مي پرسي ؟
    - براي اينكه مي ترسم پشيمون بشي .
    - من قبلا پشيمون شدم ، چهار سال پيش وقتي از خودم روندمت ، پشيمون شدم . الان هم اين كار رو انجام مي دم ، چون نمي خوام باز مزه ي پشيموني و حال اون روزها رو تجربه كنم .
    - لااقل يه چند روز صبر كنيم ، شايد كتي رو راضي كنم . اگه نشد خوب ما همين كار رو چند روز ديگه انجام مي ديم . فرقي نمي كنه !
    - چرا فرق مي كنه ، امشب مانعي نداريم ولي فرداشب رو شك دارم .
    - مانع ؟ كدوم مانع ؟ نكنه مي ترسي اگه فخيم زاده ها بفهمن نذارن ؟
    - نه بابا ، منظورم وثوق و ثريا ست . محاله رضايت بدن ، اگه شده زندانيم كنن نمي ذارن دستت بهم برسه .
    با حيرت پرسيد :
    - مگه بهشون نگفتي ؟ صبر كن ببينم ، ثريا كه ايران نيست ، تو چطور مي توني ...
    حرفش رو قطع كردم وگفتم :
    - خب منم همين رو مي گم ديگه ، شانس آورديم ثريا ايران نيست . وقتي وثوق كه اطمينان داشتم با من هم عقيده است ، تهديدم كرد كه بايد اين فكر رو از سرم بيرون كنم ، پس واي به ثريا !
    اون كه يك درصدم موافقت نمي كنه . اون تا الان جريان رو فهميده و مطمئن هستم با اولين پرواز به ايران برمي گرده ، البته هر چقدر هم زود بياد فردا عصري مي رسه كه اون موقع هم كار از كار گذشته ، حالا فهميدي چرا مي گم همين امشب ؟...
    - باورم نمي شه تو با وجود مخالفت وثوق و ثريا داري همچين كاري مي كني . مگه قرار نشده كه فقط خانواده ي من ندونن ؟ اينطوري كه هيچ كس نمي دونه .
    معلوم بود عصباني شده ، چون تقريبا با صداي بلندي حرف مي زد . در جوابش گفتم :
    - ببين فرزاد ! داري گير مي دي ، خب ، بعدا براشون توضيح مي دم .
    بغض گلوم رو گرفته بود و براي اينكه آروش كنم ادامه دادم :
    - اصلا مي دوني چيه ؟ تو داري بهونه مياري يه جوري برنامه ي امشب رو بهم بزني ، باشه اجباري نيست . عقد بي عقد ، خداحافظ .
    طبق نقشه اي كه در همون لحظه كشيده بودم ، بسته ها رو رها كرده و از ماشين پياده شدم و بدون اينكه نگاهش كنم به طرف خونه ي حاج مهدي رفتم كه صدام كرد و گفت :
    - حالا كجا ، باز قهر كرد .
    خوشحال ازاينكه نقشه ام عملي شده بود ، در حاليكه سعي داشتم بغضم رو حفظ كنم گفتم :
    - دارم مي رم بميرم . بهت كه گفتم يا زندگي با تو يا مردن ، راه ديگه اي برام وجود نداره .
    خنديد و سري تكان داد و گفت :
    - نمي شه باهاش حرف زد ، دختره ي لوس ! حالا من عصباني شدم و يه چيزي گفتم ، چرا زود بغض مي كني ؟
    - براي اينكه بيشتر عاشقم بشي .
    - بيشتر ازاين ديگه عشقي وجود نداره .
    با خيالي آسوده از اينكه كوتاه اومده بود ، بغضم رو كنار گذاشتم و برگشتم كنار ماشين تا وسايلم رو بردارم . نگاهم كرد و گفت :
    - پدرم مي گفت كه هيچ وقت نذار زنت بفهمه نقطه ضعفت چيه ، چون وقتش كه برسه حسابي ازت سوءاستفاده مي كنه ، حيف كه گوش نكردم .
    - مي گم اين پدر تو هم دست به نصيحتش بد نيست .
    - عزيزم ، 30 سال تجربه ي زندگي مشتركش با مادرم رو يادم داد ، حيف كه ياد نگرفتم . حالا هم به جاي گيردادن به باباي من خريدهات رو بردار شب شد ، الان عاقد مياد مي بينه ما نيستيم ميره .
    از ته دل خنديدم و در حاليكه بسته ها رو برمي داشتم گفتم :
    - نترس عاقد آشناست و خونه اش همينجا ست ، جايي نمي ره .
    لبخندي زد كه دنيايي اعتراض و مخالفت درونش نهفته بود ، اما به خاطر از دست دادن من دم نمي زد . چه لذتي مي بردم از اين همه دوست داشتن توسط فرزاد ...










     

  8. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  9. Top | #14

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    با رفتن فرزاد صبر كردم تا ماشين حسابي از نظرم دور شد ، بعد زنگ خونه ي حاج مهدي رو زدم و خيلي طول نكشيد كه صداي آشناي سپيده پرسيد :
    - كيه ؟
    - منم سپيده ، باز كن .
    بدون هيچ حرفي در باز شد . برام عجيب بود ، ازسپيده بعيد بود به اين راحتي در رو باز كنه ، اونم توي اين شرايط ، بي اعتراضي ، بي سوال و جواب . حتما كاسه اي زير نيم كاسه بود . به محض ورودم به هال سكوت خونه بيشتر باعث حيرتم شد ، يعني سپيده جايي باشه و اونجا اينطور سوت و كور باشه ، حتما اتفاقي افتاده و گرنه الان با دنيايي فضولي مي اومد استقبالم . با اين فكر كه بايد بفهمم قضيه از چه قراره وارد سالن پذيرايي شده و با صداي بلند گفتم :
    - سلام ، چرا اينجا اينقدر ساكته ، ناسلامتي امشب ...
    اما با گذاشتن پام توي سالن و ديدن كسي كه مقابلم ايستاده بود حرف در دهانم خشكيد و بسته ي خريد از دستم افتاد ، چند بار چشمهام رو باز و بسته كردم تا مطمئن بشم دچار توهم از بي خوابي شب قبل نشده ام . اما نه ، توهم نبود ، خودش بود ، ريلكس و خونسرد مقابلم ايستاده و بهم زل زده بود . نمي تونستم بفهمم ثريا !
    چطوري فاصله ي يك روز رو ، چند ساعت طي كرده و خودش رو به اينجا رسونده بود ؟ خشكم زده بود و نمي دونستم بايد چيكار كنم ، واي خدايا يعني مراسم امشب منتفي بود . نه نمي تونستم ، نمي ذاشتم كسي مانع بشه . در حاليكه به خودم نهيب مي زدم امشب هرطوري شده كار تمومه ، خودم رو كنترل كرده و لبخندي زدم و گفتم :
    - مامان ثريا...
    خودم رو در آغوشش انداختم و بوسيدمش ، تازه فهميدم چقدر دلم براش تنگ شده بود ، اما اي كاش الان نمي آمد.
    - دلم خيلي برات تنگ شده بود ، كي اومدي ؟
    صورتم را بوسيد و از خودش جدايم كرد و گفت :
    - ديروز ظهر !
    با حيرت گفتم :
    - شوخي مي كني ؟!
    شوخي اونم با تو ، دلم مياد ؟
    سردي لحنش بهم هشدار داد ، حق داشت اما منم حق داشتم . با دلخوري گفتم :
    - پس چرا خبر ندادي بيام فرودگاه ؟
    - خواستم خبربدم ، منتها سه روز تلفنت خاموشه ، تلفن خونت هم روي پيغام گيربود . پس من بي تقصيرم .
    در لحنش طعنه ي خاصي وجود داشت و بايد خودم رو از زير اين طعنه خلاص مي كردم بنابراين گفتم :
    - تلفنم روي پيغام گير بوده چون سه روز اينجام ، بعدشم گوشيم شارژش تموم شده بود ، يادم رفته شارژرم رو بيارم و خاموش مونده . اصلا بگذريم ، چطور زود اومدي ؟ مگه قرار نبود چند وقته ديگه بيايي ؟
    در حاليكه روي مبلي مي نشست پوزخندي زد و گفت :
    - ناراحتي زودتر برگشتم ؟
    رفتم كنارش و نشستم و گفتم :
    - نه ، اين چه حرفيه ؟ گفتم كه دلم برات تنگ شده بود ، الهام جون و سينا خوب بودن ؟
    احساس كردم توي اين شرايط بهترين سوال همينه ، مي خواستم از برزخي كه گرفتارش شده بودم خارج بشم . مي دونستم همه چيز رو فهميده ، اما نمي فهميدم چرا نمي ره سر اصل مطلب كه گفت :
    - خوب بودن و كلي هم سلام رسوندن ، يه چمدون هم سوغاتي برات دادن .
    - دستشون درد نكنه ، راضي به زحمتشون نبودم .
    - چه زحمتي ، يكيشون داييته ، اون يكي هم مادر مادرت .
    مادر مادرت رو با لحن خاصي ادا كرد . نمي دونستم چي بهش بگم ، از طرفي دلتنگش بودم و از طرفي وجودش رو مانع بزرگي براي مراسم امشب مي دونستم . اصلا چرا اومده بود ؟ ديشب كه هنوز قراري بين من و فرزاد نبود ، يعني بو برده كه مي خوام چيكار كنم و خودش رو رسونده ؟ اصلا بقيه كجان ، چرا نميان به فرياد من برسن و از اين برزخ نجاتم بدن . سپيده ، حاج مهدي ، عزيزجون كجان ؟ غيبشون زده بود ؟
    تازه توجهم به فضاي سالن جلب شد ، هيچ تزئيني نداشت . مگه قرار نبود ترتيب مراسم رو بدن ؟ نكنه ثريا نذاشته و جلوشون رو گرفته ، نه اجازه نمي دم، حالا كه كسي نيست تا به دادم برسه خودم اقدام مي كنم . با اين فكر از كنار ثريا بلند شده و به سمت بسته هاي خريد رفتم ، به هر حال بايد ازيه جايي اصل مطلب رو شروع مي كردم . نبايد با سكوتم مراسم رو كنسل مي كردم ، اين همون چيزي بود كه ثريا مي خواست ، لابد فكر كرده به روم نياره توي رودروايستي گير مي كنم اما كور خونده بود ، بايد ترس از سرزنش رو كنار بذارم . بسته هاي خريد رو برداشتم ، دلم رو به دريا زده و بي مقدمه گفتم :
    - ثريا جون ! شرمنده من خيلي كار دارم بايد برم بالا ، مجبورم تنهات بذارم . راستي بقيه كجان ؟ سپيده كو ، ناسلامتي قرار بود امشب همه اينجا جمع باشن . نمي دونم چرا نيومدن ؟
    - اومدن ! منتها نمي دونم چرا همشون رفتن توي حياط تا من و تو تنها باشيم ، تو نمي دوني چرا ؟
    دوست داشتم جرأت مي كردم ومي گفتم چرا مي دونم ، تو فرستاديشون براي اينكه منو بندازي وسط آتيش سرزنشت ، اما به جاش گفتم :
    - حتما هواي بيرون بهتر بوده ، مي خواي تا من مي رم حاضر بشم تو هم برو پيششون ، خيلي وقته هواي تهران رو استشمام نكردي .
    بعد قيافه ي خوشحالي به خودم گرفتم و ادامه دادم :
    - منم كارم زود تموم مي شه و ميام پيشتون .
    با خنده به سمت پله ها رفتم تا خودم رو به اتاقي كه عزيزجون در اختيارم گذاشته بود برسونم كه با صداي ثريا برجا ميخكوب شدم :
    - آفرين ! آفرين خيلي خوبه ، باهوش شدي ! فهميدي داري بازي مي خوري ، داري خودت رو ازمهلكه نجات مي دي ؟ گوش كن خانم كوچولو ! اين فكراحمقانه رو از سرت بيرون كن ! امشب هيچ مراسمي توي اين خونه برگزار نمي شه ، من اجازه نمي دم . وثوق مگه سرپرست تو نيست ، اونم اجازه نمي ده ، حقم داره ! پس اين بازي رو همين جا تمومش كن .
    شدت خشمي كه در صداي ثريا موج مي زد غير قابل باور بود ، اين اولين باري بود كه او رو اينطور مي ديدم . شايد اگه عاشق فرزاد نبودم ، مي ترسيدم و پا پس مي كشيدم ، اما من دلباخته فرزاد بودم و ازهيچي نمي ترسيدم .
    من به جز فرزاد چيزي نداشتم كه ببازم ، پس كوتاه نيومدم و لباسي رو كه خريده بودم از بسته خارج كرده و رو به روش گرفتم و با خونسردي و شوق گفتم :
    - لباسم رو ببين ! ساده است اما خيلي بهم مياد ، امشب مي خوام بازي رو كه چهار سال پيش شروع شده ، با پوشيدن اين لباس تموم كنم . نظرت چيه ، قشنگه ؟ مامان ثريا !
    منتظر جوابش نموندم و اينبار با لحن محكم تر و جدي گفتم :
    - موافق هم نباشين ، ديگه برام مهم نيست . من امشب با فرزاد ازدواج مي كنم ، چه با اجازه ي شما ، چه بدون اجازه ي شما . ديگه خسته شدم ، وثوق مي خواد موافق باشه ، مي خواد نباشه . ازاين همه تعيين و تكليفش خسته شدم . از قول من همين الان باهاش تماس بگير و بهش بگو كه پروانه گفت ، تو اگه سرپرست مني ، اگه بزرگتر مني و با ازدواج من مخالفي ، باشه حرفي نيست ، امشب خودت رو به من نشون بده ، بيا جلوي مراسم رو بگير .
    به خدا ، به همون عشقم ، به فرزاد كه تموم زندگيمه قسم اگه بياد ، روي حرفش ، حرف نمي زنم در غير اين صورت امشب من زن ، مرد آرزوهام مي شم هيچ كس هم نمي تونه مانع كارم بشه . اصل رضايت پدرمه كه صبح ازش گرفتم ، اونم هيچ اعتراضي نكرد ، پس لطفا هر كس مي رسه اينقدر برام شاخ و شونه نكشه . تو شايد حق مخالفت داشته باشي ، ولي اون وثوق هيچ حقي نداره ، فهميدي اينو بهش بگو .
    لباسم رو جمع كرده و به اتاق بالا رفتم ، بايد آماده مي شدم . هر لحظه ممكن بود سر و كله ي فرزاد پيدا بشه ، خواستم بهش تلفن كنم و بگم كه ثريا اومده و سخت مخالفه كه ترسيدم پا پس بكشه ، حوصله نداشتم باز بغض كنم تا راضي بشه .
    به اتاق بالا رفتم تا حاضر بشم اما هنوز دست و صورتم رو هم نشسته بودم كه ناهيد خانم اومد توي اتاق و بعد از سلام و عليك مختصري گفت :
    - ببين عزيزم ، دخترم ، گلم ! از من كه بزرگترم و چند تا لباس بيشتر از تو پاره كردم ، بشنو ! اين ره كه تو مي ري به تركستان است .
    - اشتباه مي كني ناهيد جون ، من مي دونم چيكار مي كنم .
    - نه تو اشتباه مي كني ، به خدا نمي دوني داري چيكار مي كني . چند تا از شاگردهاي خودم رو بيارم ببيني ، همين كاري تو داري مي كني كردن و چقدر پشيمون شدن ؟ اين راه رو نرو ، آخرش بايد دور بزني و برگردي .
    - ناهيد جون من با شاگردهاي شما فرق دارم ، اونا دختر بچه هاي 18،17 ساله هستن اما من بچه نيستم 22 سالمه و ميدونم چيكار مي كنم .
    - باز حرف خودش رو مي زنه ، تو مي دوني چيكار مي كني ؟ تو بزرگي ؟ تو عاقلي ؟ به خدا با اين تصميم از صدا تا ابله هم نادون تري ! اگه تو مو مي بيني ، ما پيچش مو رو مي بينيم . مي خواي بگم سر يكي از همين دخترا كه با پسر مورد علاقه اش بدون اجازه ي پدرو مادرش ازدواج كرد چي اومد ؟
    - نه ، خوتون مي گين دختري كه بدون اجازه ي پدر و مادرش و يواشكي ازدواج كرده ، من نه پدر و مادر دارم و نه يواشكي دارم ازدواج مي كنم ، همتون رو خبر كردم تا شاهد عقد ما باشين .
    ناهيد كه ديد حرف زدن با من فايده اي نداره سكوت كرد، راستش ديگه داشتم كلافه مي شدم ، ظاهرا ثريا سكوت كرده بود و اينا ول كن نبودن . بعد از رفتن ناهيد خانم در رو قفل كردم تا باز كسي نيومده لباسم رو عوض كنم ، فرزاد زنگ زده بود كه توي راهه ، اون الان مي رسيد و من هنوز لباس نپوشيده بودم . خواستم لباسم رو عوض كنم كه زنگ در به صدا دراومد ، مطمئن بودم كه فرزاد چون همه اومده بودن به جز نادين كه اونم سپيده گفت ، مأموريت بهش خورده . البته بعيد نبود بي خيال مأموريت بشه و خودش رو برسونه چون همه مي گفتن از صبح كه موضوع رو فهميده ، كارد مي زني خونش در نمياد و همش دنبال من مي گرده . گويا اون از همه مصرتر بوده كه منو منصرف كنه ، اين وسط فقط حاج مهدي و استاد سكوت كرده و منو به حال خودم رها كرده بودند .
    صداي زنگ به طرف پنجره رفتم ، اشتباه نكرده بودم ، فرزاد بود . حياط نيمه روشن بود و من صورتش رو واضح نمي ديدم اما با كت و شلواري كه صبح خريديم از هميشه خوش تيپ تر شده بود ، كراواتم زده بود . معلوم بود خيلي به خودش رسيده و شده يه داماد واقعي ، برعكس من كه هنوز مانتو و شلوار صبح تنم بود . رفتم كنار آينه و به قيافه ي خودم نگاه كردم ، اصلا قابل تعريف نبود ، به خصوص سياهي زير چشمم كه بهم يادآوري مي كرد دارم براي يه چرت خواب مي ميرم . خواستم دستي به سر و صورتم بزنم تا از اين آشفتگي خارج بشم كه ناگهان وحشت برم داشت ، الان فرزاد پايين توي سالن بين يه مشت مخالف كه همه ريختن سرش و سرزنشش مي كنن تنها مونده . مطمئن بودم با ديدن ثريا حسابي جا مي خوره ، با اين فكر سراسيمه از اتاق خارج شده و به پايين رفتم . وحشتم بي دليل نبود ، طفلي فرزاد !
    بي خبر از همه جا ، ميون يه عده مخالف كه هر كس به نوعي اون رو محكوم مي كرد ، گير كرده بود . با ديدن من به طرفم اومد و آروم پرسيد :
    - جريان چيه ؟ تو كه گفتي فقط دو نفر مخالفن ، وثوق و ثريا ، يكيشون كه نامرئيه ، اون يكي هم كه خارج. پس اين گروه مخالف چي هستن ؟ ثريا اينجا چيكار مي كنه نكنه دچار توهم شدم ؟
    بي توجه به نگاه خيره ي ديگران كه روي ما ميخكوب بود به همان آرومي جواب دادم :
    - توهم چيه ؟ واقعيته ، ديروز بي خبر برگشته . غلط نكنم ، بو برده اينجا يه خبرايي هست ، و گرنه قرار بود يك ماه ديگه بياد.
    - خب ، حالا تكليف چيه ؟ مراسم منتفيه ؟
    - برنامه امشب سرجاشه ، محاله بتوني از زيرش در بري مگر اينكه با جنازه ي من براي هميشه خداحافظي كني !
    - من كجا خواستم از زيرش در برم ؟ مي بيني كه شدم يه داماد حسابي ، طفلي كتي ، داشتم از خونه مي زدم بيرون گفت « كجا شيك و پيك كردي » منم از نادين مايه گذاشتم و گفتم تولدشه ، گفت مثل آقا دامادها شدي ! دلم براش سوخت . باور مي كني همون لحظه از فكرت خوشم اومد ، چقدر خوب شد علني قيدشون رو نزدم و نااميدشون نكردم . حالا مي بيني نمي خوام جا بزنم ، من امشب شما رو عقد مي كنم فهميدي ؟
    لبخندي زدم ، نه به حرف او بلكه به چشم غره ي ناهيد خانم كه به ما رفت و متعاقب آن پرسيد :
    - شما دو تا چي بهم مي گين ؟ خدا بخواد منصرف شدين ؟
    عباس آقا - ببين كار به كجا كشيده كه براي بهم خوردن كار خير دعا مي كنيم .
    - اين كار كجاش خيره ؟ من نمي فهمم شما مردا چتون شده ؟ انگار بدتون نمياد اين وصلت سر بگيره ؟ اون از حاج مهدي كه دفتر و دستك آورده خطبه عقد رو بخونه ، اونم از آقا ناصر پسر بزرگ و استاد دانشگاه بنده ، انگار نه انگار بايد حق استادي رو ادا كنه !
    استاد به حرف ناهيد خانم لبخندي زد و سكوت كرد ، ناهيد خانم كه انگار لجش گرفته بود ادامه داد :
    - آره لبخند بزن ، ببينم اگه سپيده مي خواست اين كار رو بكنه ، اينقدر آسوده خاطر بودي ؟ ثريا تو يه چيزي بگو ، چرا مات شدي ؟
    ثريا با دلخوري نگاهي به استاد كرد و گفت :
    - ايشون خودشون استاد همه هستن ، من چي بگم ؟
    - ناصر يا يه حرفي بزن يا شيرم رو حلالت نمي كنم .
    عباس آقا - ناصر جان خودت رو ناراحت نكن تو شير خشك خوردي ، تازه اونم من برات درست مي كردم .
    جز ناهيد خانم و ثريا بقيه از اين حرف به خنده افتادند ، ناهيد خانم با غضب طوري كه معلوم بود حرص من هم داره سر عباس آقا خالي مي كنه گفت :
    - خودت مقصر بودي ، مي خواستي مجبورم نكني درس بخونم و ليسانس بگيرم ، همون سيكل بسم بود .
    - بد گفتم درس بخون برو دانشگاه ، بشو مدير مدرسه ؟
    - نه بد نبود ، اما ديگه منت هم نذار .
    - به خدا من منت نذاشتم ، شماها بگين اين منت بود ؟
    ناهيد خانم كه دستش به جايي بند نبود بحث رو عوض كرد و گفت :
    - نمي دونم نادين كجاست ؟ اينجا كه مردي پيدا نمي شه ، جلوي اين دختره ي لوس رو بگيره ، البته بلا نسبت شما حاج آقا .
    حاجي لبخندي تحويل خواهرش داد و سكوت كرد . مي دونستم تا تكليف يكسره نشه ناهيد خانم ول كن نيست ، حالا كه ثريا سكوت كرده بود اون ول نمي كرد . خيالم كه از بابت محاصره ي فرزاد راحت شد ، بهش گفتم :
    - من مي رم اگه خدا بخواد آماده بشم ، خيالم از بابت تو يكي راحت باشه ؟
    - گفتم كه موافقم ، برو آماده شو ، فقط يه چيزي!
    - چي ؟
    - من يكم از ثريا مي توسم ببين چه جوري نگام مي كنه .
    به ثريا نگاه كردم ، حق با فرزاد بود ، اما اهميتي ندادم و گفتم :
    - نگران نباش ، قبل از اومدن تو حرفام رو بهش زدم براي همين سكوت كرده ، نگاهش هم به خاطر اينه كه كاري از دستش برنمياد . من مي رم آماده بشم .
    - برو فقط زود بيا .
    فرصت نشده بود نگاه دقيقي بهش بكنم ، وقتي نگاهش كردم از صورتش و بوي ادكلنش معلوم بود كه حسابي به خودش رسيده . گفتم :
    - وقتي ميام كه از تو سرتر شده باشم .
    - عمرا .
    خنديدم و او كه شاهد خنده ام بود گفت :
    - دختره ي از خود راضي .
    با لبخندي كه به صورتم ريخت قصد رفتن كردم كه ثريا گفت :
    - كجا ؟
    - مي رم بالا لباس بپوشم ، ديگه وقتشه .
    - وقت چي ؟
    انگار اشتباه كرده بودم ، اون هنوز كوتاه نيومده بود .
    - فكر كنم بهت گفتم ؟
    - منم فكر مي كردم اشتباه شنيدم ، براي همين نشنيده گرفتم .
    - نه ، اشتباه نشنيدي !
    - اما دوست دارم اشتباه شنيده باشم .
    - شرمنده مامان ثريا ، مجبورم نااميدت كنم .
    اول به او و بعد هم به فرزاد كه نگراني توي چهره اش موج مي زد ، نگاهي كردم و گفتم :
    - من مي رم بالا آماده بشم .
    بي هيچ درنگي به طرفم اومد و با عصبانيت دستم رو كشيد و گفت :
    - صبر كن ! تو چرا حرف حاليت نيست ؟ مراسم امشب رو فراموش كن ، چرا نمي فهمي وثوق مخالفه !
    هنگام ادا كردن اين حرفها ، تقريبا فرياد مي زد اما من با آرامش جواب دادم :
    - مي دونم مخالفه ! خودش ديشب برام نوشت ، تو هم اين دومين باره كه بهم مي گي . منم بهت گفتم بهش بگو بياد رو در رو بگه مخالفه ، منم حرفش رو زمين نمي اندازم . در غير اين صورت پدرم كه نيست ، پس مخالفتش تاثيري نداره . اصلا من موافقت كسي رو نمي خوام .
    سپس رو به حاج مهدي كرده و گفتم :
    - درست مي گم حاج آقا ؟ نياز دارم ؟
    - نه ، نيازي نداري .
    - ديدي ثريا جون ! نياز به اجازه ندارم ،‌اما چون خيلي دوستش دارم و براش احترام قائلم ، اگه بياد ! حاضر نيستم روي حرفش ، حرف بزنم . خوب چي شد زنگ مي زني بياد ؟
    - تو چرا گير دادي به اومدن اون ؟ من كه هستم ، مگه بهم نمي گي مامان ؟ مگه دوستم نداري ؟ پس چرا حرفم رو گوش نمي دي ؟ يه شرط بذار كه من انجامش بدم چرا براي اون شرط گذاشتي ؟
    - چون تو مامانمي ، و چند روز ديگه منو مي بخشي و باهام آشتي مي كني . شرطي براش گذاشتم كه هرگز عملي نمي كنه نمي تونم كه براي تو هم شرط بذارم و بگم نباش تا من حرفت رو قبول كنم چون مي خوام باشي مثل هميشه ، تو مادرمي ، اما... اصلا مي دوني چيه ، به يه شرط ديگه ازدواج نمي كنم .
    - چه شرطي ؟
    - اين شرط رو براي تو مي ذارم ، اين فرزاد ، اينم تو ، اگه تونستي راضيش كني امشب با من ازدواج نكنه ، من حرفي ندارم و باور كن كوتاه ميام ، قول مي دم . از الان تا من آماده بشم وقت داري ، شرط رو عملي كني .
    برقي كه توي چشم ثريا دويد ازچشمم دور نماند ، مطمئنم با خودش فكر كرده ، شرط آسوني براش گذاشتم اما طفلي نمي دونه كه اون از من هم راسخ تره .
    نگاه اميدوارانه اي به فرزاد انداختم و به طرف اتاق بالا حركت كردم ، آماده شدن من به بيست دقيقه طول نكشيد ، كارم كه تموم شد نگاهي به خودم انداختم با اينكه آرايش كرده بودم اما آشفتگي صورتم از بين نرفته بود و سفيدي پنكيك، نتونسته بود سياهي زير چشمم كه در اثر بي خوابي بود رو پنهان كنه . حق با فرزاد بود ، واقعا از من سرتر شده بود و فقط خواب مي تونست حالم رو جا بياره ، البته اگه زودتر مي رفتم پايين تا به اين استرس و حرف ها و سخن ها توسط حاج مهدي پايان بدم . با اين اميد از اتاق خارج شدم ، دم پله ها به خوبي مي تونستم صداي ثريا و فرزاد رو بشنوم :
    - ببينم ! مگه من بهت نگفتم صبر كن ، وقتش كه بشه خبرت مي كنم ؟
    - بله گفتي ولي چهار سال پيش ، يعني هنوز اون وقتي كه تو نويدش رو مي دادي نرسيده ؟
    - به نظر خودت رسيده ؟
    - به نظر من ، اون وقتي رو كه تو منتظرش هستي هيچ وقت نمي رسه . من ديگه حوصله ي صبر كردن ندارم ، حق با پروانه است و امشب بايد اين كار تموم بشه .
    - به همين سادگي ، مي دوني اگه بفهمن چه قشقرقي به پا مي شه . تو اصلا به كتي فكر كردي ؟ چه جوري مي خواي دست به سرش كني ، تو فقط مي خواي پروانه رو عقد كني ؟ همين ؟ نمي خواي باهاش زندگي كني ؟
    - خيلي ساده است ، به جاي خودم ، كتي و اردلان رو مي فرستم ايتاليا و خودم هم به زندگيم مي رسم .
    - آره ! به همين خيال باش ، اونم رفت . تو مادرت رو نمي شناسي ؟ مني كه سال تا سال نمي بينمش مي دونم كه يكي از افتخاراتش داشتن بزرگترين آرايشگاه توي تهران . كتي كسي نيست كه افتخاراتش رو به راحتي از دست بده ، فوقش يك ماه ، نه دو ماه نه پر پرش يك سال بمونه ولي بعد اون وقت سر از كارت درمياره .
    به خدا فرزاد ! كتي نمي ذاره شما باهم زندگي كنين ، فرزاد كوتاه بيا و عقلت رو نده دست دلت ، پروانه رو هم بدبخت نكن . اون خيلي تنهاست .
    - پس من اينجا چيكارم ؟ من اومدم كه اون تنها نباشه ! شايد تا چند وقته ديگه كتي رو راضي كردم ، اصلا درس پروانه كه تموم بشه ، ورش مي دارم مي رم ايتاليا.
    - آخرش چي ؟ خوبه همه مي دونن ، كتي از 18 سالگي گير داده كه تو ازدواج كني . نمي توني كه تا ابد عذب بموني ؟ ناسلامتي فخيم زاده اي !! مگر اينكه با وجود پروانه به خاطر دل كتي دوباره ازدواج كني ...
    اين رو با تمسخر و طعنه گفت ، اما فرزاد اهميتي نداد و گفت :
    - فوقش مي شم مثل خودت ، تو خودت هم فخيم زاده اي فراموش كه نكردي ؟ هموني كه از تو حمايت مي كنه ، مي ندازم جلو از منم حمايت كنه ، دايي كامران.
    - آهان حالا شد ، تو چرا با كامران حرف نمي زني ، مي دوني كه اون مي تونه كتي رو راضي كنه .
    - خوبه ، چهار سال پيش جلوي خودت باهاش حرف زدم گفت زوده .
    - خودت مي گي چهار سال پيش شايد الان نگه زوده !
    - نمي تونم ريسك كنم ، پروانه گفت يا امشب يا هرگز .
    - اون با من ، دوستت داشته باشه بازم صبر مي كنه .
    - همچين مي گي صبر مي كنه ، انگار يك هفته يا يك ماه ، خوبه خودت مي دوني كه دايي كامران رفته فرانسه و حداقل تا 8،7 ماه ديگه هم نمياد .اصلا من نمي دونم چه اشكالي داره ما ازدواج مي كنيم ، بعد كه دايي كامران برگشت يه جوري كه بهش برنخوره موضوع رو مي گيم .
    اصلا تو خودت با كامران حرف بزن ، اون روي حرف تو نه نمياره .
    با صداي زنگ در ، ديگه صداي اون دو تا رو نشنيدم . از روي پله ها بلند شدم تا برم پايين ، حدس مي زدم نادين باشه . وقتشه كه حالا دم اين يكي رو هم قيچي كنم ، هر چند كه اين رابطه رو از محبت و راست گويي اون با فرزاد پيدا كردم . به پايين پله ها كه رسيدم همزمان در باز شد و نادين وارد شد و با ديدن من با صدايي تشرگونه گفت :
    - با يه روانشناس صحبت كردم ، گفتم يه دخترس كه روان پريشي از نوع دو شخصيتي داره و براي فردا وقت گرفتم ببرمت ، حالا اين بند و بساط رو جمع كن .
    - كدوم بند و بساط رو ؟
    بقيه كه تا حالا حواسشون به نادين بود ، حالا متوجه ي من شدند كه نادين جواب داد :
    - همين لباس رو مي گم ، چرا سفيد پوشيدي ، خبريه ؟
    - بله عروسيه ، خب شد اومدي ، نزديك بود بدون تو شروع كنيم ، ناسلامتي برادر عروسي!
    - اگه برادرتم ، پس به اين شروع راضي نيستم .
    رو به حاج مهدي گفتم :
    - حاج آقا ، رضايت برادر شرط .
    به جاي حاجي ، نادين خنده ي عصبي كرد و گفت :
    - ا... باز شيرين شدي ، گفتم اين بند و بساط رو جمع كن .
    سپس رو به فرزاد كرد و گفت :
    - از تو يكي ديگه انتظار نداشتم ، حالا اين دختره ديوونه است ، تو چرا باورت شده و كت و شلوار دامادي پوشيدي ؟ نگاه كن كراوات هم زده .
    از لحن نادين از كوره در رفتم و با خشم رو به همه داد زدم :
    - آره ، من ديوونه ام ، بيمارم ،‌اما تا حالا از خودتون پرسيدين چرا ؟ چرا عصبي مي شم ، چرا كنترلم رواز دست مي دم ؟ چيزهايي كه شما دارين من يكيش رو هم نه دارم ونه داشتم . ناهيد جون !
    تو عاشق شوهر و بچه ها و نوه هات هستي . عباس آقا ، شما هم همينطور ، همه ي زندگيت و ناهيد جون . نگار تو دلت به شوهرت و زندگي آرومت خوشه ، به پدر و مادري كه هميشه پيشت هستن . خود توآقا نادين ، هميشه مي گي عشقت و كارت . يا سپيده ، بابات رو داري كه مثل كوه پشتت ايستاده و كسي حق نداره از گل نازك تر بهت بگه . خود شما استاد 13 روز عيد شمال بودي مگه به جز اينه كه ليلاتون اونجا دفن شده ، شنيدم دردل كردن بالاي سر قبر اون بزرگترين دلخوشي زندگيتون .
    صدام رو كمي پايين آوردم و در برابر سكوت و حيرت همه ادامه دادم :
    - عزيزجون شما دلت به حاجي خوشه و حاجي دلش به همه ي شماها . حاج آقا توي اين چهار سال فهميدم كه دلخوشي شما از همه بيشتره‌، ناهيد جون و شوهر و بچه هاش ، نوه هاتون‌، عزيزجون ، اون اتاق پر از عكس ، محرم هاي هر سال و اشك ريختن هاي بي ريا .
    سالهاست كه به خودم مي گم حاج مهدي چطور اين طور راحت و بي ريا اين شبها ، اشك مي ريزه و ناله مي كنه ، در حاليكه حتي يه بغض هم توي گلوي من گير نمي كنه
    كمي مكث كردم ، جز صداي نفس هيچ صدايي به گوشم نمي رسيد . رو به ثريا كرده و گفتم :
    - خود تو ثريا ، با اينكه آمريكا پيش مادر و برادرت بودي ، اما مي دونم بودن با كساني كه اگه سالها نبينيشون مهم نيست و دلخوشت نمي كنه ولي بالاخره اونا رو داري ، تو تنها دلخوشيت نشستن كنار شومينه و نگاه كردن به آلبوم عكسهاي قديميته .
    تازه خود وثوق هم دلخوشي داره ، دلخوشي اون زني كه عاشقانه دوستش داره ، شايدم بچه هاش ، وثوق خودش با عشق ازدواج كرده ، اون وقت با كار من مخالفه . همتون كسي رو دارين ، چيزي رو دارين كه بهش دلخوشين ، من حتي عكسي از پدر و مادرم ندارم . توي زندگي من تنها دلخوشي تو بودي ثريا !
    با بودنت احساس تنهايي نمي كردم ، من چه مي دونستم عشق و عاشقي چيه ؟ تنها باور من توي زندگي تو بودي ، يعني خودت اين باور رو بهم دادي ! داشتم توي پرورشگاه زندگيم رو مي كردم ، فقط با تو ...بي هيچ خاطره اي ، بي هيچ يادي از چهره هايي كه مي ديدم و ساعتي بعد فراموشم مي شد . من كه راضي بودم ، خودت هلم دادي و پرتم كردي توي زندگي ، رفتي و تنهام گذاشتي و من شدم يه آدم ، بي هيچ دلخوشي تو زندگيش . دور و برم رو آدمهايي گرفتن كه خواسته ي تو بود و تو انتخابشون كردي ، اما من بهشون علاقمند شدم .
    علاقه ام شدن اما دلخوشيم نشدن ، چون كنارم نبودن و هركدوم زندگي خودشون رو داشتن . ديگه چهره ها توي ذهنم موند ، چون تو خواستي ، تو وادارم كردي خاطرات زيادي توي دفتر زندگيم رقم بخوره . بازم روزگارم مي گذشت بدون دلخوشي ، تا اينكه ...
    به فرزاد اشاره كردم و ادامه دادم :
    - اين دلخوشي رو پيدا كردم ، يه دلخوشي كه از شانس من خودش بزرگترين دلخوشي خانواده اش بود، برعكس من كه دلخوشي هيچ كس نيستم . من كه نه دلخوشي دارم و نه دلخوشي كسي هستم ، چطوري مي تونم دلخوشي ديگران رو ازشون بگيرم ؟
    دوباره ساكت شدم و سكوت ديگران جرأت ادامه رو بهم داد، رو به نادين كرده و گفتم :
    - نادين خان ! اگه من اون شب رفتم روي پشت بوم و باعث شدم تو منو روان پريش تصور كني ، بايد بهت يادآوري كنم رواني نبودم بلكه احساس كردم تنها دلخوشيم كه همون راننده آژانسه بوده رو از دست دادم . اون حركت من اون شب ، به خاطر غم از دست دادن فرزاد بود ، غم فهميدن هويت دلخوشيم ، اما حالا كه مي خوام دلخوشيم رو داشته باشم ، بدون اينكه به دلخوشي ديگران لطمه اي بزنم چرا اجازه نمي دين ؟ من نمي خوام دلخوشي فخيم زاده ها رو خراب كنم ، فقط مي خوام دلخوشي خودم رو داشته باشم ، مي خوام با اونا شريك اين دلخوشي باشم اما اونا منو نمي خوان و اين شراكت رو دوست ندارن .
    خوب تكليف من چيه ؟ باور كن نادين ! روانشناس نمي تونه روان منو درمان كنه ، دلخوش بودن به فرزاد و تنها نبودن ، دواي درد منه . من كه توي پيله ي خودم بودم و هيچ وقت به پروانه شدن فكر نمي كردم ، شماها وادارم كردين پرواز كنم ، پس حالا كه مي خوام بپرم مانعم نشين و جلوم رو نگيرين .
    اون شب بدون اينكه كسي حرفي بزنه و اعتراضي كنه ، من و فرزاد عقد كرديم ، مهرم روزي يك شاخه گل سرخ با يه دنيا محبت و مهرباني بود . ثريا اولين و تنها كسي بود كه منودر آغوش گرفت تا بهم تبريك بگه ، مي گم تنها كس بود چون فكر اينكه فرزاد تنها مال من شده بود چنان آرامشي بهم داد كه همون جا بين بازوان فرزاد به خواب عميقي فرو رفتم . اون شب بعد از چهار سال دوباره خواب دشت پروانه ها رو ديدم ، صدايي نمي شنيدم اما پشتم دوتا بال داشتم كه بهم اطمينان پرواز مي داد . وقتي پريدم يه كرم ابريشم رو ديدم كه توي يه چشمش اشك حسرت بود و توي چشم ديگه اش اشك شوق ، چقدر كرم ابريشم اسير پيله به نظرم آشنا مي اومد .

    تازه از دانشگاه برگشته بودم و عزيزجون داشت ناهارم رو آماده مي كرد كه فرزاد زنگ زد و گفت ، آماده باشم تا دو ساعت ديگه مياد دنبالم تا با هم بريم بيرون ، با اينكه روز بعد امتحان مهمي داشتم اما بي درنگ قبول كردم .
    آخه طي يك ماهي كه عقد كرده بوديم ، اين اولين روزي بود كه تا اين موقع ازش بي خبر مانده بودم ، هميشه اول صبح در خونه ي حاج مهدي منتظرم بود تا منو برسونه دانشگاه ، يا اگه كلاس نداشتم زنگ مي زد و مي رفتيم بيرون و كلي خوش مي گذرونديم و شام رو بيرون مي خورديم و باز منو مي رسوند خونه ي حاج مهدي و خودش بدون اينكه داخل بياد مي رفت . هميشه مي گفت روم نمي شه بيام تو ، هر وقت رفتيم سر خونه و زندگي خودمون جمعه ها با هم مي ريم اونجا .
    با اينكه توي اين يك ماه همه با مسئله ي ازدواج ما كنار اومده بودند و كسي چيزي به رومون نمي آورد و حتي ثريا هم ظاهرا همه چيز رو پذيرفته بود ، اما فرزاد باز هم خجالت مي كشيد كه باهاشون خيلي برخورد داشته باشه و رفت و آمد كنه . برعكس من كه كاملا راحت بودم ، يعني حاج مهدي و عزيزجون طوري باهام رفتار مي كردند كه احساس راحتي مي كردم ، حتي به نيومدن فرزاد هم اعتراض داشتند .
    حسابي به زندگي كردن با اونا عادت كرده بودم و قصد نداشتم تا وقتي زندگي مشتركمون شروع مي شه پا به‌آپارتمان خودم بذارم . البته حقيقت اين بود كه اين چند روز بعد از مراسم عقد من و فرزاد ، وقتي به عادت هميشگي شب ها اتفاقات روزانه ام را براي وثوق مي نوشتم ، سعي داشتم به خاطر اينكه برخلاف ميلش ازدواج كرده بودم ازش دلجويي كنم ، اما هر بار با عدم واكنشي از طرف اون مواجه مي شدم . به همين خاطر تصميم گرفتم تمام چيزهايي كه مال اون بود و من ازش استفاده مي كردم ، از اتومبيل و كارت عابر بانك گرفته تا اون 200 ميليون پولي كه دست نخورده داخلش بود براش پس بفرستم .
    احساس مي كردم كه ارتباط ما به خاطر احتياج مالي به اون بوده و حالا كه باهام تماس برقرار نمي كنه حتما فكر كرده من متأهل شده ام و اون مسئوليتي نسبت بهم نداره ، پس ارتباطي هم كه بين ما بوده نابود شده . بنابراين همه چيزها رو با يك تشكر نامه بابت تمام اين سالها ، توسط ثريا بهش برگردوندم .
    از هر چي پول بود متنفر بودم و تازه مي فهميدم كه چه كار خوبي كردم دست به اون 100 ميليون فروش تابلوها نزدم ، چقدر پول بي ارزش بود ، خاموشي وثوق بهم ثابت كرد كه تنها راه رابط ما با هم پول بوده و حالا كه اون از ميونمون رفته همه چيز از بين رفته .
    فرزاد با اين كار من موافق بود و اصرار داشت كه چت كردنم رو هم با وثوق قطع كنم ، چرا كه اون خودش پيش قدم قطع اين ارتباط شده بود . فرزاد عقيده داشت ، وثوق يه آدم خير بوده كه تو اين سالها قيم من حساب مي شده و حالا كه من ازدواج كرده ام ديگه تحت پوشش اون نيستم و دليلي نداره باهاش در حاليكه خودش نمي خواد ارتباط داشته باشم .
    حرف فرزاد منطقي بود اما من نمي تونستم ، چطور مي تونستم آدمي كه سالها حمايت مالي ازم كرده بود رو فراموش كنم . هر چي ياد گرفته بودم و هر چي درس خونده بودم مديون اون بودم ، اون يكي از سه تا عزيز زندگيم بود . فرزاد قبول نكردن پيشنهادش رو از طرف من به حساب قدرشناسي من از وثوق مي گذاشت و چون مي ديدم دوست نداره باهاش چت كنم ، شبها كه اون نبود به دور از چشمش با وثوق چت مي كردم ، البته چت يك طرفه چون اون هرگز جوابم رو نمي داد . با گذشت زمان وقتي ديدم واكنشي نشون نمي ده اين حس رو پيدا كردم كه من ، اونو دوست دارم و اون نسبت به من علاقه اي نداره و به چشم يه بچه يتيم منو مي ديده كه از سر خيرخواهي كمكم كرده و حالا هم ديگه مسيرمون از هم جدا شده بود ، اما من همچنان اميدوار بودم .
    اين اميدواري در مورد كتي و شوهرش هم صدق مي كرد ، يعني اميدوار بودم كه هر چه زودتر به قصد رفتن به ايتاليا ، ايران رو ترك كنن ، تا من و فرزاد هم زندگي مشتركمون و شروع كنيم .
    احساس مي كردم تا باهم زندگي نكينم هنوز نصفه و نيمه مال هم هستيم ، حسي كه فرزاد هم مي گفت دچارش شده اما رفتارش اين رو نشون نمي داد . اون هيچ اصراري براي رفتن كتي و اردلان به ايتاليا نداشت ، انگار به همين گردش هاي روزانه قانع بود . گاهي از خونسرديش دلخور مي شدم . تا اينكه اون روز بهم زنگ زد و گفت تا دو ساعت ديگه مياد دنبالم ، با خودم عهد كردم براي فرزاد يه ضرب العجل قرار بدم ، يا سعي مي كنه پدر و مادرش تا هفته ي ديگه از ايران برن يا بي خيال رفتن اونا مي شيم و مي گرديم دنبال يه خونه تا اجاره كنيم ، من ديگه طاقت نداشتم .
    دوش گرفتم و تيپ سنگين و قشنگي زدم و توي حياط لب حوض نشستم ، با صداي آشناي بوق ماشينش از جا پريدم و از خونه زدم بيرون و سوار ماشين شدم و قبل از او گفتم :
    - سلام ، به عشق خودم !
    نگاه عاشقانه اي بهم كرد و گفت :
    - سلام ، دير كه نكردم عزيزم ؟
    سرم رو به علامت منفي تكان دادم و با شادي بچه گانه اي به شاخه گلي كه در دستش بود نگاه كردم .
    - بفرمائيد ، خانم اينم مهر امروزتون .
    با خنده شاخه گل رو ازش گرفتم ، توي اين يك ماه كه از عقدمون مي گذشت ، هر روز با يه شاخ گل رز كه مهرم بود به دنبالم مي آمد . همشون رو خشك كرده و نگه داشته بودم ، حركت كه كرديم فرزاد پرسيد :
    - خب ، گلم ! اگه گفتي الان مي خوام كجا ببرمت ؟
    - بنگاه معاملات ملكي ، براي پيدا كردن خونه !
    از قصد اين رو گفتم كه او متعجب بشه و من بحث رو شروع كنم .
    - اشتباه كردي ، دوباره حدس بزن .
    - نمي خوام حدس ديگه اي بزنم ، دوست دارم همين حدسم درست باشه .
    ملتمسانه نگاهش كردم و گفتم :
    - فرزاد جونم ! بريم دنبال يه خونه بگرديم .
    لبخندي زد و چيزي نگفت ، دوباره خودم رو براش لوس كردم و باز خنديد و من گفتم :
    - فرزاد يه خونه شبيه اوني كه طراحي كرده بودم ، يعني پيدا مي شه ؟
    - غلط مي كنه پيدا نشه .
    - ا... فرزاد ، من دارم جدي حرف مي زنم ، بگو مي ريم دنبال خونه .
    - الان ، نه ، مي خوام يه جاي مهم ببرمت .
    - در حال حاضر ، براي من هيچ جا مهم تر از پيدا كردن خونه نيست . ببين فرزاد من فكرام رو كردم ، ديگه منتظر رفتن بابا و مامانت نمي مونيم و مي ريم يه خونه مي گيريم و زندگيمون رو شروع مي كنيم ، باشه ؟
    - گفتم كه امروز نه ، بي خيال بنگاه رفتن بشو .مي خوام يه جايي ببرمت ، حالا هم به جاي اصرار بي فايده در داشبورد رو باز كن.
    نااميدانه از اينكه تيرم به سنگ خورده ، با نارضايتي در داشبورد رو باز كردم ، فرزاد كه مراقب حركات من بود گفت :
    - يه چشم بند مشكي اونجاست درش بيار .
    همان كاري كه خواسته بود انجام دادم .
    - بيا اينم چشم بند .
    - بزن به چشمت .
    - به چشمم براي چي ؟!!
    - عزيزم گوش كن ، چيزي هم نپرس ، باشه گلم ؟
    - باشه ، به يه شرط !
    - باشه ، باشه قبول . بذار كتي و بابام برن ، با هم مي ريم دنبال همون خونه اي كه طرحش رو كشيدي . اصلا تو تا آخر هفته فرصت بده اگه اونا نرفتن هر كاري تو بخواي مي كنيم قبوله ؟
    - بگو به جون پروانه !
    - به جون تو راست مي گم ! حالا اون چشم بند رو بزن ديگه !
    - بيا ، زدم حالا كجا داريم مي ريم .
    - گفتم كه به زودي مي فهمي .
    - نمي شه به زودي همين الان باشه ؟
    - نه ، نمي شه .
    - خب ، حالا چرا چشم بند زدم ، هيچ جا رو نمي بينم .
    - حالا ... بعدم از كجا معلوم كه جايي رو نمي بيني ، بگو ببينم اين چندتاس؟
    لبخندي زدم و جواب ندادم . با شناختي كه ازش داشتم ، محال بود چيزي رو تا وقتش نشده بگه ، بنابراين ترجيح دادم تا رسيدن به مقصد در مورد خونه و رفتن پدر و مادرش باهاش صحبت كنم .
    هرجور شده بود بايد راضيش مي كردم يه كاري كنه كه اونا برن چون مطمئن بودم زندگي در كنار فرزاد بدون حضور اونا بيشتر از بودنشون لذت بخشه ، چون ديگه ترسي نداريم .
    با توقف ماشين فرزاد ، دست از دليل و برهان آوردن براي آغاز زندگي بدون كتي و شوهرش برداشتم و مشتاقانه پرسيدم :
    - رسيديم ؟
    - بله !
    - خب ، خدا رو شكر حالا مي تونم چشم بند رو بردارم . جان خودم چشمم درد گرفت .
    - فقط يه دقيقه ديگه صبر كن .
    با اينكه جايي رو نمي ديدم اما هيجان صداي فرزاد رو تشخيص مي دادم ، در حاليكه صداي باز و بسته شدن در ماشين رو و بعد از آن در سمت خودم رو كه باز شد مي شنيدم پرسيدم :
    - فرزاد من ديگه تحمل ندارم ، زود بگو كجا اومديم و گرنه چشمم رو باز مي كنم .
    - خب ، بردار عزيزكم ، اصلا كي گفته تو چشمات رو ببندي ؟
    در حالي كه با خوشحالي چشم بند رو باز مي كردم گفتم :
    - خود شما ، جناب فخيم زاده .
    به محض برداشتن چشم بند ، فرزاد رو در مقابلم ديدم كه با دوربين فيلم برداري داشت ازم فيلم مي گرفت . با تعجب پرسيدم :
    - اين ديگه چيه ؟
    - از تو بعيده كه ندوني ؟! دوربين فيلمبرداري ديگه .
    - اينو كه مي دونم ، داري چيكار مي كني ؟
    - معلومه ديگه ، از همسر عزيزم فيلم مي گيرم .
    معلوم بود كه يكي از خيابونهاي دنج و خلوت شمال شهره .
    - الحق كه تو هم ديونه اي و اسم من بد در رفته ، اين همه مدت چشمام رو بستي كه بياري اينجا از فيلم بگيري ، منو باش كه گفتم كجا داريم مي ريم ؟
    - اولا اين همه مدت نبود و بيست دقيقه بود ، ثانيا اين جا هر جايي نيست يه جاي خاصه .
    - بله ، مي دونم بهترين جاي شهر ، ساكت و دنج و باكلاس . فرزاد جون! به نظر من مي رفتيم پارك بهتر بود ، الان كسي ما رو ببينه مي گي اينا خل و چل هستن .
    - بي خود مي كنن ! تو هم عوض نگراني از ديده شدن ، بيا اين كليد رو بگير ببينم !
    با يه حركت سريع دسته ي كليدي رو كه برام انداخت گرفتم و با تعجب پرسيدم :
    - اين كليد ديگه چيه ؟
    - حدس بزن .
    - خودت رو لوس نكن فرزاد ، جان پري بگو كليد چيه ؟
    - الحق كه بي ذوقي ، من و باش چقدر نقشه كشيدم غافلگيرت كنم . حالا كه اينطور شد يه راهنمايي ميكنم ، مال يكي از همين خونه هاست ، مثلا شايد مال اون باشه ، برو امتحان كن ببين خودشه .
    شانس آوردم كسي توي خيابون نبود ، و گرنه با جيغي كه از خوشحالي كشيدم پاك آبرون مي رفت . ناباورانه نگاه مي كردم كه او گفت :
    - نه بابا ، زياد هم بي ذوق نيستي ! غافلگير شدي ، حالا با اون دستاي قشنگت در خونمون رو باز كن .
    در حاليكه از خوشحالي زبانم بند اومده بود ، نگاهي به در خانه اي كه روبه رويش ايستاده بودم انداختم . با هيجان كليد رو در قفل در انداخته و وارد حياط شدم ، با ديدن حياط بزرگ كه دور تا دورش پر از باغچه و گل و درخت بود رو به فرزاد كه دلم مي خواست محكم بغلش كنم و او همچنان از عكس العمل من فيلم مي گرفت و فقط عميقا نگاهش كردم كه گفت :
    - چطوره ؟ هموني كه مي خواستي ؟
    - خيلي از اون بهتره ! من يه حياط كوچيك كشيده بودم .
    - ا... حياط كوچيك چيه ؟ بدم مياد قدر خودت رو نمي دوني . حيف تو نيست ، به كم قانع باشي عزيزم .
    با لبخندي نگاهش كردم ، نمي دونستم چي بهش بگم ، خودش كه اينطور ديد گفت :
    - حيف كه عمارت فخيم زاده ها قديمي شده ، وگرنه همون روبرات مي گرفتم ، حالا بريم ببين داخل رو مي پسندي ؟
    با اشتياق فراواني به داخل رفتم ، او هم دنبالم مي آمد و فيلم مي گرفت . محو تماشاي سالن بودم كه فرزاد پرسيد :
    - خودشه نه ؟
    نگاهش كردم و به سمت آشپزخانه رفتم ، همون شكليه كه مي خواستم ، كنار آشپزخانه يه راه پله بود كه به طبقه ي بالا مي رفت و كنار راه پله در طبقه ي پايين ، سه اتاق خواب در كنار هم قرار داشت و حمام و دستشويي هم كنار اتاق خوابها تعبيه شده بود . يهو چشم به راه پله اي كه به طرف پايين مي رفت خورد ، فرزاد قبل از من رفت پايين ، طفلي كلي هيجان داشت ، همونطور كه از پله ها مي رفتم پايين به او كه پايين ايستاده بود گفتم :
    - اينجا كجاست ؟ يادم نمياد طرحم طبقه ي زيرين داشته باشه .
    - توي طرح تو نبود ، اما توي طرح من چرا ! بيا پايين مي فهمي !
    اگه بگم اون پايين با يه باشگاه ورزشي روبه رو شدم دروغ نگفته ام ، استخر و تمام تجهيزات لازم براي ورزش . فرزاد كه حيرت منو ديد گفت :
    - مي دوني مردهاي فخيم زاده برعكس خانم ها ، افتضاح استعداد چاقي دارن ، نيست شكمو هستيم و نمي تونيم جلوي شكممون رو بگيريم ، با ورزش خوش تيپ مي مونيم
    و با لحني كه شوخي بود ادامه داد :
    - البته اينم گفته باشم ، مرداي فخيم زاده از زنهاي چاق بدشون مياد . گوش كن پري همين الان باهات اتمام حجت مي كنم ، واي به حالت اگه يه گرم از ايني كه الان هستي چاق تر بشي ، اونوقت من مي دونم و تو .
    - نگو تو رو خدا ترسيدم ! چشم سرورم قول مي دم ، اصلا براي اينكه خيالت راحت بشه بايد بگم منم مثل خانم هاي لاغر مردني فخيم زاده ، به هيچ وجه استعداد چاق شدن ندارم ، پس نگران نباش عزيزم .
    - من نگران نيستم ، اين مشكل تو خودت بايد نگران باشي . در ضمن خانمهاي فخيم زاده لاغر مردني نيستن و ظريفن ، نمي دونستي بدون .
    - خوش به حال خانمهاي فخيم زاده كه همچين وكيل مدافعي دارن ، خدا شانس بده .
    - حسوديت مي شه ؟ گفته باشم من اصلا از زنهاي حسود خوشم نمياد .
    با اخم نگاهش كردم كه خنديد و گفت :
    - شوخي كردم گلم ، اخم نكن كه بهت نمياد .
    با خنده به سالن طبقه ي بالا برگشتيم ، در حاليكه به فرزاد كه هنوز داشت فيلم مي گرفت نگاه مي كردم با اشاره به دوربينش به شوخي گفتم :
    - آقا فرزاد ! اين دوربين چيه دستت گرفتي ؟ هي از من فيلم مي گيري ، خوشم نمياد .
    - بي خود ، من شوهرتم و بايد از اوني خوشت بياد كه من مي خوام .
    - فرزاد جان ! فكر نمي كني امروز خيلي پررو شدي ؟
    - پررو چيه عزيزم ، من امروز يه كم شوخ وشنگ شدم ، بده شوهرت شوخ؟
    - كاش شوخ بودي عزيزم ، بدبختي داري دلقك مي شي ، يه چيزي تو مايه هاي نادين .
    - يعني چي به دوست من توهين مي كني ! گفته باشم پري خانم ، من از اون مردايي نيستم كه اجازه بدم زنم جلوي رفيق بازيم روبگيره . حالا جرأت داري اعتراض كن .
    در حاليكه به سمت تنها اتاقي كه طبقه ي بالاست مي رفتم با خنده گفتم :
    - حيف كه الان خيلي حالم خوبه فرزاد ! اما به وقتش حالت رو مي گيرم .
    در اتاق رو باز كرد و در جواب من گفت :
    - خدا رو شكر جذبه رو گرفتي ، داشتم نگران مي شدم . نيست كه مرداي فخيم زاده همه زن ذليلن ، گفتم نكنه من زير آبي رفتم و استثناء شدم بفرمائيد اينم اتاق خواب من و شما ، خوشت مياد ؟
    اعتراف مي كنم كه با ديدن اتاق خواب حيرت كردم ، اصلا قابل مقايسه با چيزي كه ترسيم كرده بودم نبود . يه سوئيت كامل بود و مي شد به راحتي توي همين يه اتاق زندگي كرد ، اتاقي مستطيل شكل و بزرگ ، همه چيز اتاق خواب مخلوطي از آبي كم رنگ و سفيد بود . به نظرم اون رويايي ترين اتاق خوابي بود كه توي دنيا وجود داشت ، اما با اين وجود رو به فرزاد گفتم :
    - فكر نمي كني زيادي تجملي شده ، اون از حياط ، اون از سالن و اينم از اتاق خواب ، بايد خيلي پول بابتش خرج كرده باشي ؟
    - گفتم بدم مياد خودت رو دست كم بگيري ، پس خواهش مي كنم قانع بازي درنيار و چيزي نگو .
    - آخه...
    - آخه بي آخه ... همين كه گفتم ، بعدشم مثل اينكه يادت رفته من يه فخيم زاده ام و تو هم عروس فخيم زاده ها . هر چي نداشته باشيم ، پول زياد داريم ، راحت خرج كن . باور نمي كني ؟
    به كشوي ميز آرايش اشاره كرد و گفت :
    - بازش كن ، تا بهت بگم .
    همون كاري رو كه گفت انجام دادم .
    - حالا هر چي توشه بيار بيرون ، مال خودته
    مشتاقانه هر چي كه توي كشو بود خارج كردم ، اولي يه گوشي موبايل بود . وقتي درآوردم فرزاد گفت :
    - لازمته ، يعني چي يه ماهه هي بايد زنگ بزنم خونه حاج مهدي با زنم حرف بزنم . فقط يه چيزي ، روي صفحه اش عكس خودم رو انداختم نه كه جذابم گفتم حال كني .
    خنديدم و از ته دل ذوق كردم ، اينبار يه كارت اعتباري شبيه هموني كه به وثوق دادم در آوردم كه فرزاد گفت :
    - هرچقدر بخواي پول توش هست ، تا دلت مي خواد ولخرجي كن . خاليش نمي ذارم ، مطمئن باش .
    لبخند تشكري زدم و اينبار سوئيچ ماشين بود كه درآوردم و فرزاد توضيح داد :
    - مال همون ماكسيماست كه توي حياط ، صفر صفر . تقديم به شما ، هديه ي ازدواجت با من .
    خواستم اعتراض كنم كه آخه ماكسيماي چهل ميليوني كم هديه اي نيست ، اما قبل از من گفت :
    - هيس ، مثل اينكه يادت رفت چي گفتم ، حالا برو بعدي .
    بي هيچ اعتراشي بعدي رو كه يه چيزي شبيه سند بود درآوردم .
    - سند اين خونه است ، شش دانگ به نام خودت ، بعدي لطفا...
    اما اينبار به جاي اينكه بعدي رو بيرون بيارم نگاهي بهش انداختم و رفتم توي بالكن . از شادي بغض توي گلوم گير كرده بود ، نه به خاطر خونه و ماشين و حساب بانكي بلكه خوشحال بودم از اينكه فرزاد تمام اين كارها رو به خاطر من كرده تا من خوشحال بشم ، چقدر خوشحال بودم از اين همه شخصيتي كه برام قائل شده بود .
    رفتم كنار نرده ها و به حياط نگاه كردم ، خيلي طول نكشيد كه فرزاد كنارم اومد . به طرفش برگشتم ، دوربين دستش نبود ، دستش رو دور كمرم حلقه كرد و گفت :
    - كتي و بابا ، همون سه هفته ي پيش رفتن ايتاليا ، گلي هم باهاشون رفت ، منتها من بهت نگفتم چون مي خواستم اينجا آماده بشه و غافلگيرت كنم . خب ، عشق من ! همه چيزي براي آغاز يه زندگي پروانه اي آماده است ، البته وقتش رو پروانه ي ملكه بايد تعيين كنه ، كي باشه خوبه ؟
    به چشماي سبز و مهربونش نگاه كردم و گفتم :
    - من مدتهاست آماده ام ، فقط همين جا يه قولي بهم بده ، تحت هيچ شرايطي تنهام نذاري و تركم نكني .
    - قول مي دم ، تو همه ي زندگي مني .
    لبخندي زدم و عاشقانه تر از قبل نگاهش كردم ، فرزاد اشكهام رو كه از خوشحالي سرازير شده بود پاك كرد و براي اولين بار توي اين يك ماه لبهام ، گرماي زندگي رو توسط فرزاد احساس كرد . ديگه ايمان آورده بودم كه عمر تنهاييم به سر اومده .

    زندگي عاشقانه ي من و فرزاد ، رسما دو روز بعد با جشن ساده اي كه در منزل جديدمان گرفتيم آغاز شد . يك هفته بعد هم بالاخره وثوق پرچم سفيد صلح رو بالا برد و ازدواج ما رو تبريك گفت . از اون به بعد ارتباط من و وثوق شكل ديگه اي به خود گرفت ، يه ارتباط كه نقطه ي پيوندش پول نبود بلكه حس زيبايي به نام دوستي ، دوستي بين پدر و دختري كه هرگز يكديگر رو نديده بودند .
    البته فرزاد با اين كار مخالف بود ، او علنا به من اعتراض مي كرد كه اين ارتباط با كسي كه تا حالا نديديش و راضي نيست با تو روبه رو بشه اشتباه و من چقدر از اين طرز فكر او دلخور مي شدم . من و فرزاد زندگي شيريني رو سپري مي كرديم ، مخصوصا كه نبود فخيم زاده ها در ايران اين آرامش رو بيشتر مي كرد .
    با اينكه گاهي شبها تا سحر بيدار بوديم اما باز هم صبح با عشق و علاقه ، براش صبحانه آماده مي كردم و بعد با كلي ناز و نوازش بيدارش مي كردم و بعد از خوردن صبحانه كه گاهي خودم براش لقمه آماده كرده و دهانش مي ذاشتم ، راهي محل كار مي شد . گاهي هم خودم همراهش مي شدم تا سر راه به دانشگاه برم .
    روزهايي كه كلاس داشتم برنامه اش رو طوري تنظيم مي كرد كه دوباره خودش بياد دنبالم و منو ببره خونه . هميشه با يه شاخه گل رز پا به خونه مي ذاشت ، حتي يك روز هم دادن مهريه ام رو فراموش نمي كرد ، منم هر چه در توان داشتم براي مهيا كردن وسايل آرامش و راحتيش انجام مي دادم . مواقعي كه پاي كامپيوترش مي نشست و كارهاي عقب افتاده اش رو انجام مي داد ، خوشحال بودم چون مي تونستم روبه رويش بنشينم و در سكوت هرچقدر دلم مي خواد نگاهش كنم . اونم همين كار رو وقتي من نقاشي مي كشيدم و غرق كار بودم تلافي مي كرد و هرچه مي گفتم حواسم پرت مي شه گوش نمي داد و خيره خيره نگاهم مي كرد .
    تنها دلخوريي كه بين ما پيش مي اومد وقتهايي بود كه من با وثوق ارتباط داشتم و فرزاد بهم گير مي داد ، منم براي تلافي كردن اين كارش از اونجايي كه مي دونستم چقدر به دايي كامرانش وابسته است و براش احترام قائل از داييش بدگويي مي كردم اونم بيشتر از رفتار وثوق ايراد مي گرفت و البته منم كم نمي آوردم ، بيشتر اوقات ماجرا به خير و خوشي تموم مي شد و گاهي هم كار بالا مي گرفت و من مجبور بودم تا روز بعد كه با يه شاخه گل به خونه مي اومد و من به بهانه ي تشكر از گل ، اما در اصل براي اينكه ، آشتي كنه بغلش مي كردم ، قهرش رو تحمل كنم .
    گاهي احساس مي كردم به وثوق حسودي مي كنه اما وثوق جاي پدر نداشته ام بود ، البته منم گاهي به دفاعي كه از دايي كامرانش مي كرد حسوديم مي شد ، به وضوح معلوم بود كه اون از وثوق من خوشش نمياد و من از دايي كامران اون .
    دايي كامران براي همه ي خانواده ي فخيم زاده ، حتي براي ثريا مثل يك شئي با ارزش بود و همشون طور ديگه اي مي خواستنش . تعجب مي كردم با اينكه از فخيم زاده ها كه كامران هم يكي از اونا بود متنفر بودم ولي براي فرزاد و نگاه هاي عاشقانه اش مي مردم ، هميشه با خودم فكر مي كردم كه فرزاد و ثريا از اين طايفه جدا هستن و با همشون فرق مي كنن .
    تنها اختلاف نظر من و فرزاد فقط سر وثوق و كامران بود . من واقعا احساس خوشبختي مي كردم تا اينكه پدر و مادر فرزاد از سفر ايتاليا برگشتن.
    قرار بود گلي با شهاب ، پسر دايي كيانوش ازدواج كنه و به گفته ي فرزاد قرار بود يك ماهي ايران باشن و بعد از عروسي همه با هم برگردن ايتاليا . از شانس من توي اين يك ماه روزا بدجوري درگير بودم ، از يك طرف درس و امتحانات دانشگاه بود و از طرف ديگه كار كشيدن پرده ي واقعه ي عاشورا كه به خواست حاج مهدي داشتم مي كشيدم ، بنابراين روزها بودن با فرزاد رو از دست مي دادم و شبها هم كه او نمي تونست بياد خونه . من اين رو درك مي كردم اما خيلي دلم براش تنگ مي شد ، البته نمي خواستم به خاطر يك ماه دوري ، آرامش زندگيمون رو بهم بزنم و فقط به ديدار گاه و بي گاهش در منزل حاج مهدي و يا بعضي شبها كه مي تونست يواشكي خودش رو به من برسونه و تا صبح بيدار باشيم قناعت مي كردم . در اين بين براي اينكه دلتنگي فرزاد اذيتم نكنه ، ارتباطم رو با وثوق بيشتر كرده بودم .
    همچنان انتظار روزي رو مي كشيدم كه گلي با شهاب ازدواج كنن و كتي و شوهرش برگردن ايتاليا ، اما زهي خيال باطل . ثريا حق داشت ، كتي جونش به آرايشگاهش بسته بود و قصد برگشتن نداشت .
    اين موضع رو فرزاد يك هفته بعد از عروسي گلي بهم گفت ، خودش از من مستأصل تر بود و نمي دونست بايد چيكار كنه ، تا اينكه يك روز با خوشحالي اومد خونه و گفت :
    - بالاخره با دايي كامران صحبت كردم و تمام ماجرا رو بهش گفتم ، گفتم كه يك ساله با تو ازدواج كردم و اونم قرار شده كه كمكمون كنه . دايي قول داده با كتي و اردلان صحبت كنه ، فقط يك ماهي طول مي كشه تا فخيم زاده ها رو آماده كنه .
    قرار بر اين شد كه كامران اونا رو راضي كنه تا به خواستگاري من بيان و توي اين مدت فرزاد ، سفري يك ماه به ايتاليا داشته باشه تا كارهاي اونجا رو سرانجام بده و برگرده . دوباره بايد يك ماه دوري فرزاد رو تحمل مي كردم ، اما چون اميدوار بودم اين يك ماه باعث مي شه بقيه ي عمر دركنار هم با خيالي آسوده زندگي كنيم ، حاضر شدم تحمل كنم خودم چمدونش رو بستم و رسوندمش فرودگاه ، قرار بود اين يك ماهي كه خونه نيست منم برم خونه ي حاج مهدي كه هم تنها نباشم ، هم كار پرده رو زودتر آغاز كنم .
    داشتم از فرودگاه برمي گشتم و چشمام خيس از اشك بود ، دلتنگش شده و گريه مي كردم كه موبايلم شروع به زنگ خوردن كرد . از بانك بود ، ازم خواستن يه سري به اونجا بزنم ، در حاليكه نمي دونستم جريان چيه ! به طرف بانك رفتم و به محض ورودم به بانك ، رئيس اونجا به استقبالم اومد و بعد از پذيرايي كه البته باعث حيرتم شده بود ، برگه اي رو در مقابلم قرار داد تا امضاء كنم ، با اينكه مي دونستم فرزاد خوشش نمياد اما براي اينكه وثوق ازم دلخور نشه ، برگه رو امضا كردم . وقتي مي خواستم از بانك خارج بشم ، دفترچه ي حسابم رو با كلي احترام به دستم دادند و تا دم در همراهيم كردن . از رفتار رئيس بانك و نگاه هاي كارمندان خنده ام گرفته بود اما به روي خودم نياوردم و تا سوار ماشين شدم ، دفترچه رو باز كردم تا ببينم اين مبلغ چقدر كه اينطوري باهام برخور مي كردند كه با ديدن مبلغ ، 20 ميليار تومان در جا ميخكوب شدم . سردر نمي آوردم ، پياده شده و به بانك برگشتم ، فكر كردم اشتباهي پيش اومده اما درست بود و وثوق بيست ميليارد به حساب من واريز كرده بود ، ولي براي چي ؟
    نفهميدم چطور رسيدم خونه ي حاج مهدي ، لپ تاپم رو كه همراهم بود باز كردم و فوري براي وثوق ايميل زدم كه برام توضيح بده علت اين كار چي بوده ؟ تا عصر منتظر ماندم اما دريغ ازيك پاسخ كوتاه ، داشتم ديوونه مي شدم ؛ غروب كه شد از خونه زدم بيرون ، بايد از ثريا مي پرسيدم ، تلفني هم نمي شد . توي بزرگراه با سرعت بالا رانندگي مي كردم كه متوجه ي يه بنز مشكي رنگ شدم ، انگار هوس كرده بود با من كورس بده !
    چه اشكالي داشت هم زودتر مي رسيدم و هم روي اين بچه پولدار كه قيافه اش از شيشه ي دودي رنگ ، ماشينش پيدا نبود كم مي شد . بدون توجه به ماشين هاي ديگه لايي كشيدم و يكي يكي از ميون ماشين ها رد شدم ، گاهي من جلو مي زدم و گاهي اون . نبايد كم مي آوردم ، بنابراين وقتي به يك فرعي رسيديم كه به خونه ي ثريا مي خورد و من بايد راهم رو به اون طرف كج مي كردم ، بدون توجه مسير مستقيم رو ادامه دادم كه اون اتفاق رخ داد .
    توي خيابان موازي با هم حركت مي كرديم كه ناگهان ماشيني از فرعي خارج شد و من براي اينكه باهاش تصادف نكنم ، سريع ترمز كردم و خوشبختانه به خير گذشت و با اون ماشين تصادف نكردم . اون ماشين رد شد و رفت اما براثر ترمز شديد من و ماشين بنز ، در جلوي سمت من با در جلوي سمت شاگرد اون به شدت با هم برخورد كرده و ناجور ضربه ديد !
    مردم دورمون جمع شدن و خواستن به پليس زنگ بزنن ، اما من كه گواهينامه نداشتم اجازه ندادم . راننده بنز هم كه پسر جووني بود گفت :
    - افسر لازم نيست .
    قرار شد خودمون يه جوري با هم كنار بيايم ، اون گفت :
    - چون من گواهينامه ندارم ، حاضرم خسارت شما رو پرداخت كنم .
    منم كه از صداقتش خوشم اومده بود گفتم :
    - نمي خواد ! چون منم گواهينامه ندارم ، حالا كه هر دو مقصريم ، هيچ كس نمي خواد به ديگري خسارت بده .
    بعد از اين توافق شروع به نصيحت كردن من نمود و گفت :
    - خانم اين كار خيلي خطرناكه ، حتما براي گرفتن گواهينامه اقدام كنين .
    منم كه خنده ام گرفته بود به شوخي جواب دادم :
    - باشه ، اما اول خودت اقدام كن بعد به من بگو .
    - محاله ، من حوصله ندارم .
    بعد هم از يكي از دوستانش نقل قولي كرد كه من اين حرف رو ، روزي كه وثوق برام ماشين خريد ازش شنيده بودم . نمي دونستم چرا همش اسم وثوق توي ذهنم نقش مي بست ، با خودم فكر كردم شايد چون درگير كار وثوق هستم اين حس بهم دست داده . اما چون خيلي بهش شك كرده بودم ، براي پي بردن به اين راز مشترك ، پيشنهادش رو براي خوردن شام قبول كردم
    در حين صرف شام فهميدم كه پسر خيلي شوخيه ، بدتر از نادين بود ، مي گفت خيلي از من خوشش اومده اما نبايد به دلم صابون بزنم كه با من ازدواج كنه ، عجيب باهاش راحت بودم . از فرزاد براش گفتم و اينكه براي يك ماه رفته مسافرت ، اونم برام از خودش و رفيقش گفت ، اما من فقط يه چيز رو فهميدم !
    اينكه رفيقش يه سجاده با يه تسبيح سبز داره و عادتش كه شباي باروني بره روي پشت بوم و نماز بخونه ، حسي عجيب بهم هشدار مي داد كه اين رفيق همون وثوق منه .
    موقعي كه ازش جدا مي شدم ، شماره ي همراهم رو بهش دادم و شماره اش رو گرفتم ، بماند كه چقدر براش عجيب بود كه زن شوهردار هستم و شماره رد و بدل مي كنم ، چقدر تيكه بارم كرد اما اهميتي ندادم . چيكار مي كردم ؟ چاره اي نبود ، نبايد تنها سرنخي كه از وثوق به دست آورده بودم ، رها مي كردم و چقدر احمق بودم كه فكر نكردم ، ممكنه پشت اين لوده بازيهاش ، يه آدم باهوش مخفي شده باشه .
    از آن شب بيشتر بهش شك كردم ، چه دليلي داشت از فرداي اون روز موبايلش رو خاموش كنه ، ديگه نه اون رو ديدم و نه از وثوق خبري بود ، به پيام هام پاسخي نمي داد ثريا هم ازش بي اطلاع بود ، يكبار چهره ي بهنام رو كشيدم و به ثريا نشون دادم ، اما گفت كه نمي شناسه . وقتي موضوع رو براي فرزاد تلفني تعريف كردم ، او هم گفت اين يه وجه تشابه بوده و بهتره فراموشش كنم ولي من نمي تونستم ، تا امشب كه بهنام بهم زنگ زد .
    و الان توي همون بنز مشكي رنگ با خودش و برادرش بهرام عازم رفتن پيش وثوق بودم ، به هر دو نگاه مي كنم ،بهرام بي اعتنا رانندگي مي كند و بهنام هم به بيرون زل زده دارم با خودم فكر مي كنم پس كي مي رسيم كه ماشين جلوي در بزرگي توقف كرد و چند بوق زد و در بزرگ آهني باز شد ، بهنام نگاهم كرد و گفت :
    - بالاخره رسيديم ، تا چند لحظه ديگه وثوق رو مي بيني .
    لبخندي زدم و به بهنام كه زير چشمي منو نگاه مي كرد ، نگاه كردم و با خودم گفتم : پروانه ! انگار وقت اون شده كه زندگي روي خوشش رو بهت نشون بده ، امشب وثوق و چند شب ديگه فرزاد ، خوشحال باش ...
    چند لحظه بعد وقتي در آهني باز شد ، احساس كردم با باز شدن اين در ، دنياي جديدي به روي من باز شده .
     

  10. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  11. Top | #15

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    در اتاق رو باز كردم و خيلي آروم به طوريكه پروانه بيدار نشه ، وارد اتاق شدم و بالاي سرش كنار تختش ايستادم و بهش نگاه كردم .
    بعد از مدتها آروم خوابيده بود ، درست مثل روزي كه بعد از يك سال از شوك مرگ مادرش خارج شده بود . اون روز آروم در آغوشم به خواب رفت ، فقط با اين تفاوت كه اون روز با نوازش هاي من به خواب رفته بود و امروز با خوردن چند قرص آرامبخش ...
    خم شدم و پيشونيش رو بوسيدم ، درست مثل همون سالها كه توي پرورشگاه بود و من تا از خوابيدنش مطمئن نمي شدم به خونه نمي رفتم . البته خونه كه چه عرض كنم ، قبرستون خاطرات هشت سال زندگي مشترك با پدر و مادر و برادرم سينا ، قبرستوني كه سالها بود رهاش كرده بودم و فقط توي يك اتاق اون زندگي مي كردم .
    مجبورم اين يك هفته رو هم در اينجا سر كنم تا براي هميشه از اين مملكت برم . حالا فكر مي كنم كاش همون 5 سال پيش كه سينا و الهام براي تقسيم ارث اومده بودن مي فروختمش اما الهام نذاشت ، اصرار داشت كه پول خونه رو به من و سينا پرداخت كنه اما من اونجا رو نفروشم . مي گفت ، بهترين روزهاي زندگيش توي اين خونه سپري شده و از جاي ، جاي اين خونه و از تك ، تك وسايلش خاطره داره ، اما براي مرور اين خاطرات فقط يك بار به ايران و اين خونه اومد . حالا نمي دونم با رفتن من براي هميشه پيشش ، آيا باز هم به ايران و اين خونه مياد يا نه ؟
    پتو رو روي پروانه مرتب كردم كه صداي افتادن چيزي از لاي پتو ، توجهم رو جلب كرد . نگاه كردم ببينم چيه ، يه دفتر قطور ! برش داشتم ، برام آشنا بود و يكي دوبار ديده بودم كه پروانه چيزهايي درونش مي نويسه . مي خواستم بذارم روي ميز كنار تختش اما وسوسه شدم ، وسوسه ي خوندن مطالبش به جانم چنگ مي زد ، درست مثل اون موقع ها كه توي پرورشگاه يواشكي مي رفتم سراغ نقاشي ها و نوشته هاش تا ببينم چي نوشته و چي كشيده !
    اون موقع به خاطر اينكه از دنياي بچه گانه اش لذت ببرم ، ولي الان از روي نگراني ، اونم با وضعي كه الان پيدا كرده . نمي دونم چرا حسي بهم مي گه ما همه چيزي رو كه اون مي دونه نمي دونيم ، چيزي هست كه بايد ازش سردر بيارم . بنابراين دفتر رو برداشته و به همون آرومي كه آمده بودم از اتاق خارج شدم . با ديدن سينا كه پشت پيانو نشسته بود ، كنارش رفتم و پرسيدم :
    - خوب خوابيدي ؟
    سينا ، خميازه اي كشيد و گفت :
    - نه بابا ، تا صبح بيدار بودم و حدود ساعت 7 ، 8 صبح خوابم برد . پروانه كجاست ؟
    - توي اتاقش چند تا آرامش بهش دادم خوابيده
    سينا معترضانه نگاهم كرد و گفت :
    - تو هم كه فقط آرامبخش به خورد اين دختر بيچاره مي دي ، بس كن ديگه ثريا !
    با دلخوري گفتم :
    - ببخشيد سينا جون ! ولي اگه اين آرامبخش ها رو بهش ندم كه نمي خوابه .
    - خب نخوابه ، بذار بيدار بمونه .
    - بيدار بمونه كه چي بشه ؟
    - بهترين كار ممكن ، زندگي كنه ، فكر كنه .
    - فكر كردن به زندگي تباه شده چه سودي داره ؟
    - لااقل اينطور با واقعيت كنار مياد .
    - كنار نمياد ، عادت مي كنه .
    - عادت كنه يا كنار بياد ، بهتر از اينه كه هي آرامبخش به خوردش بدي .
    حوصله ي سر و كله زدن با سينا رو نداشتم ، گير داده بود به خوابيدن پروانه ، با اينكه خودمم موافق اين كار نبودم اما چاره اي هم نداشتم چون اگه قرص نمي خورد ، تمام شبانه روز بيدار مي موند . به قول سينا بايد فكر مي كرد و واقعيت رو مي پذيرفت ، اما الان وقتش نبود . بنابراين براي اينكه موضوع رو عوض كرده باشم گفتم :
    - حالا بذار فخيم زاده ها كه اومدن در موردش صحبت مي كنيم .
    - ا... راستي كجان ؟ هنوز نيومدن ؟
    - تا يكي ، دو ساعت ديگه پيداشون مي شه . امروز قرار تصميم نهايي گرفته بشه .
    سينا پوزخندي زد و چيزي نگفت ، در حاليكه به دفتر پروانه كه در دستم بود نگاه مي كردم ، رو به سينا گفتم :
    - تو گرسنه ات نيست ، چيزي برات بيارم ؟
    - نه مرسي ، اگه گرسنه ام شد خودم يه چيزي مي خورم .
    - پس من مي رم توي اتاقم .
    به اتاقم رفتم و روي تختم نشستم و با اشتياق دفتر پروانه رو باز كردم ، مي خواستم ببينم توي اين سه ماهه ي اخير چه اتفاقاتي رخ داده كه كارش به اينجا كشيده بود . صداي پيانوي سينا به گوشم رسيد ، خواستم بلند شم و بهش اعتراض كنم كه پروانه بيدار مي شه ، اما صدا آنقدر زيبا و آرامبخش بود كه پشيمان شدم .
    تا حالا نشنيده بودمش و حدس زدم كار جديد سيناست ، در حاليكه بعد از مدتها با شنيدن اين آهنگ احساس آرامش بهم دست داده بود ، صفحه ي اول دفتر رو ورق زده و شروع به خواندن كردم :
    به ياد ندارم هيچ وقت ، توي زندگيم به اندازه ي الان احساس درموندگي كرده باشم . حتي اون زمان كه بنا به اجبار مجبور شدم از پرورشگاه خداحافظي كنم .و از تنها دلخوشي اون روز زندگيم ، يعني ثريا جدا بشم يا اون زماني كه توي آتيش عشق فرزاد ، دست و پا مي زدم .
    ولي الان حس آدمي رو دارم كه پا به برزخ واقعي زندگي گذاشته ، گيج و سردرگم ،‌ احساس خفقان و وحشت از حقيقتي كه نمي خوام راست باشه ، تمام وجودم رو فراگرفته نمي دونم الان يه كوه يخم ، يا يه آتشفشان پر ازخشم . قبل از اينكه روي لبه ي پرتگاه و تاريك فراموشي قرار بگيرم ، دوست دارم با كسي حرف بزنم ، اما با كي ؟
    فرزاد كه سفره ، ثريا هم كه نمي دونم چش شده ؟ از ساعتي كه اومدم اينجا رفته توي يكي از اتاق هاي آپارتمانش و مدام گريه مي كنه ، صداي گريه هاش رو مي شنوم ، نمي دونه قرص آرامبخشي رو كه بهم داده قورت ندادم ، درست مثل روزهاي پرورشگاه كه سرما مي خوردم و داروهام رو دور از چشم ثريا سربه نيست مي كردم و نمي فهميد ، از دهانم خارج كردم و نخوردم . چقدر گريه ي ثريا برام تازگي داره ، تا به حال ياد ندارم براي كسي يا چيزي گريه كرده باشه . حتي اون روز كه قصه ي شكست در عشقش رو برام تعريف كرد ، بغض داشت اما اشك نريخت .
    اما الان شده مثل ابر بهاري ، يعني وثوق اينقدر براش مهم بود . وقتي بهم گفت كه وثوق شب قبل توي خونه اش فوت كرده ، توي صداش بغض بود و توي چهره اش غمي سنگين . اما من نمي فهمم ، وثوق براي من كه عزيزتر بود ، من به وثوق خيلي نزديكتر از ثريا بودم ، پس چرا حتي يه بغض هم ندارم . مگه اون يكي از سه عزيز زندگي من نيست ، يعني نبود ؟ !
    پس چم شده ؟ چرا از مرگش ناراحت نيستم ؟ چرا اينقدر گيجم ؟ چرا جوابي براي سوالاتم ندارم ؟ كاش آرامبخشي رو كه ثريا بهم داده بود مي خوردم . به خواب رفتن خيلي بهتر از گير كردن تو اين باتلاق درموندگيه . كاش لپ تاپم پيشم بود و براي وثوق از حال و روزم مي نوشتم و سبك مي شدم ، اون تنها و بهترين قرص آرامبخش منه ! ولي نه ،‌اونكه مرده ، ديشب ثريا گفت ، به خاطر سرطان خون مرد ، لعنت به اين سرطان بي وجدان . اصلا نمي فهمم چرا آدما سرطان مي گيرن ؟ آخه حيف كسايي مثل وثوق نيست كه بميرن ؟ اينم حرف ثرياست !
    هنوز صداي گريه اش رو مي شنوم و سردرنميارم چرا اينجام ، خونه ي ثريا چيكار مي كنم ؟ بايد برم كار پرده هنوز تموم نشده ، آخه به حاج مهدي قول دادم تا شب عاشورا تمومش كنم و نمي خوام بدقول بشم . از طرفي لپ تاپم اونجا مونده ، از نوشتم توي اين دفتر هيچ خوشم نمياد ، اونم براي مخاطبي كه نمي دونم كيه !
    وثوق تنها كسي كه دوست دارم ، كارهاي روزانه ام رو براش بنويسم . ولي اون مرده ، نمي تونه بخونه ! پس براي كي بنويسم ؟ با كسي هم كه نمي تونم حرف بزنم . بعد از وثوق ، فقط دوست دارم با فرزاد حرف بزنم اما اونم كه مسافرت و تا پس فردا نمياد . ثريا هم كه همش داره گريه مي كنه ! تازه اگه گريه هم نمي كرد ، دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم . آخه بدجوري ازش دلخورم ، بهش چيزي نگفتم اما دلم ازش گرفته ؛ اون تمام حقايقي رو كه من نمي خوام حقيقت باشه ، مي دونست و توي اين سالها چيزي بهم نگفت . خدايا مگه نمي گه مادرمه ، پس چرا باهام غريبگي كرد و چرا بهم نگفت كه توي تمام اين سالها پدر داشتم . چرا ازم پنهان كرد كه وثوق پدرمه ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ...
    ثريا اشكهاش رو پاك كرد و صفحه ي ديگري از دفتر رو ورق زد و چنين خوند :
    خدايا ! چرا اين كابوس لعنتي دست از سر من برنمي داره ؟ چرا از جلوي چشمم محو نمي شه؟ چرا آروم و قرار رو ازم گرفته ؟ يكي ديگه مرده ، چرا من بايد تاوانش رو پس بدم ؟ مگه من كشتمش ؟ خودش مرد ، اصلا سرطان مقصره كه به جونش افتاد و كشتش .
    اما منم مقصر هستم ، كاش هيچ وقت كنجكاوي نمي كردم تا بدونم وثوق كيه و چه شكليه ؟ چرا گير دادم بدونم علت پولايي كه بي حساب و كتاب برام خرج مي كنه چيه ؟ آخه يكي نبود بگه دختره ي احمق تو خرج كن ، توجيه مي خواي چيكار ؟ اين همه پول به پات ريخت ، به توچه ، چرا ؟ بهترين شرايط زندگي رو به عنوان يه حامي برات مهيا كرده تو استفاده كن ، چرا مي خواي بدوني اون كيه و آيا وثوق واقعي ، شبيه وثوق روياهات هست يا نه ؟
    من خودم رو در مرگ او مقصر مي دونم ، ديگه چه فايده اي داشت بعد از اين همه سال خدماتي كه بهم داده بود اونم بي منت و بي دردسر ، باز بهش بگي من خانواده مي خوام ، باز بهش بگي همه چيز بهم دادي اما اون چيزي رو كه واقعا احتياج داشتم ندادي . اينقدر گفتي ، تا اون شب كه بهنام و بهرام بردنت پيشش ، در اومد و بهت گفت كه من پدرتم و اينا همه خانواده و فاميلاتن ، اين دوتا ، بهنام و بهرام هم برادرات . اينم خانواده اي كه بهت نداده بودم ، ازم راضي شدي ؟
    خدايا چرا ؟ چرا ؟ زدم توي ذوقش ، چرا جلوي اون همه آدم نگران و ناراحت كه توي اتاقش ايستاده بودند ، به اون پيرمرد نحيف و بيمار كه به نظرم 70 ساله مي اومد و هيچ شباهتي به وثوق روياهاي من نداشت ، ابراز محبتي ، تشكري ، قدرداني نكردم ؟ چرا تمام لطف هايي كه توي سالها بهم كرده بود ناديده گرفتم ؟ من كه نمك نشناس نبودم ! چرا بي رحمانه دستش رو رها كردم و دلش رو شكستم ، چرا دقايق آخر به پاس 15 سال خدمات بي دريغي كه بهم كرده بود ، كنارش نموندم ؟
    چرا به نگاه ملتمسش توجهي نكردم ؟ چرا فرار كردم ؟ اماكجا رفتم ؟ نمي دونم ! فقط الان توي خونه ي ثريا هستم ، چرا نمي ذاره برم خونه ي حاج مهدي ؟ آخه كار پرده نيمه تمام مونده ، بايد تمومش كنم . تازه ! فرزاد هم فردا مياد! بايد خونه رو تميز كنم ، يك ماه نديدمش و دلم براش پر مي كشه ! خدايا فردا راحت مي شم ، وقتي فرزاد بياد ، ديگه نيازي به نوشتن ندارم . سرم رو توي آغوشش مي ذارم و براش حرف مي زنم ، اونم مي شه بزرگترين تسكين زندگيم ، اومدن فرزاد يعني پايان تمام اين كابوس ها . كاش زودتر فردا بشه ، مي خوام زودتر به فرزاد همه چيز رو بگم . از عذاب وجدانم براش بگم و از اينكه اونطور بي رحمانه دل مردي رو شكستم كه توي تمام اين سالها مراقب بود ، دل من نشكنه .
    البته منم مقصر نبودم ، توي اون لحظه و توي اولين برخورد حرفش رو باور كردم ، اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اون اين حرف رو به من زد تا آخرين خواسته ام رو كه سالها بود باهاش مطرح مي كردم برآورده كنه ، اون اين جوري مي خواست به من خانواده بده و من ابلهانه باور كردم كه اون پدرمه ! آخه مگه غير از اينه كه پدر من يحيي احمدي كه درست سه ماه قبل از تولد من مرده و كنار مادرم توي بهشت زهرا دفن شده ؟ كاش وثوق اين لطف آخري رو در حق من نمي كرد ، اونكه مي دونست زود لو مي ره ! چرا اين كار رو كرد و من ساده ام باورم شد و دلش رو شكوندم و تنهاش گذاشتم مي خوام به فرزاد بگم كه عذاب وجدانم از اينه كه مي ترسم اين دلشكستگي ، مرگش رو جلو انداخته باشه .
    فردا سومين روز مرگ وثوق ، بايد به فرزاد بگم و توي مراسمش شركت كنيم . ولي ! نكنه بهنام و بهرام ، پسراي وثوق با ديدن من داغ دلشون تازه بشه ؟ نكنه ثريا فهميده اون شب با وثوق چگونه رفتار كردم ؟ نكنه از دستم دلخوره ؟ نمي خوام ثريا هم از دستم ناراحت باشه ، آخه اونم يكي از سه عزيز زندگيمه . چرا هنوز مي نويسم سه عزيز حالا ديگه دو عزيز ، چون يكيشون از دستم رفته . حالا فقط ثريا مونده و فرزاد . كاش زودتر فردا بشه ...
    دوست دارم بخوابم تا زودتر فردا بياد ، اما از كابوسهايي كه توي خواب مي بينم مي ترسم ! به محض اينكه چشمام رو مي بندم ، وثوق و رفتاري كه باهاش كردم و التماسي كه براي موندنم توي صداش بود ، صداقتي كه وقتي اعتراف كرد پدرمه توي چشماش بود ، يك لحظه رهايم نمي كنه . خدايا ! فرزاد رو بهم برسون...

    ثريا ، لحظاتي چشم برهم گذاشت و سعي كرد حال پروانه رو درك كنه ، واقعا توي شرايط بد روحي قرار داشت . دوباره دفتر رو ورق زد و خواند :
    كاش وثوق نمرده بود ، كاش اون شب خودم رو كنترل مي كردم . باز حرف نادين شده بود ، يا شادم يا غمگين . چرا خودم رو كنترل نكردم ، چرا زود تصميم گرفتم و زود اجراش كردم . اگه اون شب مي موندم و به حرفاي آخر وثوق گوش مي دادم ، الان اينطور زندگي و عشقم رو به تباهي نبود . امروز چمدون بستم و اومدم خونه ي ثريا تا مدتي با اون باشم ، مثل اون روزها كه توي پرورشگاه فقط با اون بودم و به كسي كاري نداشتم . يك هفته از مرگ وثوق گذشته ، فرزاد برگشته و من با حقايق تلخي رو به رو شدم ، فرزاد عقيده داره ما بايد از پيش اومدن اين اتفاق خوشحال باشيم اما من چنين عقيده اي ندارم و عذاب مي كشم و براي التيام اين درد به ثريا پناه آوردم.
    وقتي گفتم به صلاح هر دو مونه كه چند وقتي از هم دور باشيم با اينكه چشماش غمگين بود و فرياد مي زد نه ، اما مخالفتي نكرد شايد به خاطر روحيه ي خراب من ؟ ديوونه شده بودم ، از فرزاد عصبي بودم ، اون چقدر راحت همه چيز رو پذيرفته بود . حالا هم كه ازش دور شدم و اومدم پيش ثريا ، دلم براش تنگ شده و دوست دارم برگردم خونمون اما نمي تونم !
    نمي تونم توي خونه تحملش كنم ، ديدنش برام حكم يادآوري چيزها و كسايي رو داره كه ازشون فراري هستم . آخه خدايا ! چرا با زندگي من چنين كردي ؟ من كه با فرزاد به اوج خوشبختي رسيده بودم ، خودم داشتم خانواده اي رو تشكيل مي دادم كه هرگز نداشتم . انصاف نبود اينطور با زندگي من بازي كني !
    مثلا قرار بود وقتي از سفر برگشت ، ازدواجمون رو علني كنيم . دايي كامرانش بهش قول داده بود كه كارا رو راست و ريس كنه ، آخ كه چقدر از دايي كامرانش متنفر بودم ، همونطور كه الان از وثوق بدم مياد . كي فكر مي كرد اين دو تا آدم ، كامران و وثوق ، اينطور به من رودست بزنن ؟ چرا مي گم دو تا آدم ؟ مگه اين دو تا يك نفر نيستند ؟ چرا باور ندارم كه كامران فرزاد ، همون وثوق منه ؟ آي خدايا ! اون روز كه موضوع رو فهميدم چقدر خنديدم.
    داشتم آماده مي شدم براي مراسم سومين روز درگذشت وثوق ، پرواز فرزاد تاخير داشت و شب مي رسيد ، ترجيح دادم با ثريا در مراسم شركت كنم . وقتي به ثريا گفتم ، ترديد داشت و دلش نمي خواست من توي مراسم شركت كنم ، حدس مي زدم نگران برخورد پسرهاي وثوق با منه ، آخه بهش گفته بودم با وثوق چگونه برخورد كرده بودم و به التماس هاي پير مرد بيمار براي موندن در كنارش اهميتي نداده بودم .
    حالا ثريا مي ترسيد خانواده ي وثوق با من رفتار بدي داشته باشن ، وقتي آماده شدم ، ثريا با ترديد نگاهم كرد و ازم خواست مدتي صبر كنم . اون روز كلي حرف زد و از اين شاخه به اون شاخه پريد و بعد از كلي مقدمه چيني بهم گفت كه وثوق ، اسم اصليش وثوق نبوده بلكه كامران بوده ، كامران فخيم زاده ! در واقع كسي كه توي اين سالها حامي من بوده و من به اسم وثوق مي شناختمش ، يه فخيم زاده بوده .
    اونم كي ؟ دايي شوهرم . از شنيدن حرف هاي ثريا حيرت كردم ، اما خوشحال هم شدم چون حالا درك مي كردم چرا وثوق خودش رو پدر من خطاب كرد ؟ براي اينكه مشكلات ازدواج من و فرزاد رو كم كرده باشه ، چقدر اون روز خجالت كشيدم از برخورد بدم با دايي فرزاد ،‌ با مردي كه حتي لحظات مرگ هم در پي فراهم كردن آسايش من بود و مي خواست به اين طريق مشكل ازدواج منو حل كنه.
    همون جا در حضور ثريا تصميم گرفتم جبران كنم ، من يه معذرت خواهي به فاميل فخيم زاده بدهكار بودم . به خصوص به بهنام و بهرام . ثريا مي خواست چيزهاي ديگه اي هم بهم بگه ، اما من ازش خواستم كه زودتر و تا مراسم تموم نشده خودمون رو به اونا برسونيم . رفتيم قبرستون ، چقدر شلوغ بود . در تمام عمرم مراسمي با اين جمعيت نديده بودم ، با ثريا ، توي ماشين منتظر مونديم تا كمي خلوت بشه تا ازدحام جمعيت كم بشه . نيم ساعتي طول كشيد تا مردم پراكنده شدند ، فقط چند نفري مونده بودند كه تنها سه نفرشون رو مي شناختم ، بهنام و بهرام و فرزاد .
    از ديدن فرزاد چشمانم برقي از شادي زد ، چقدر دلم مي خواست بهش بگم بي معرفت تو كه گفتي پروازت تاخير داره ، پس اينجا چيكار مي كني ؟ خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم و به آغوشش پناه نبرم ، باهاش آشنايي دادم اما در حد يك دوست چون ممكن بود خانواده ي فخيم زاده بويي ببرن .نشستم سر قبر وثوق خودم يا همون دايي كامران فرزاد و شروع به خواندن فاتحه كردم و بي هيچ حسي به قبرش خيره شدم ، حتي قطره اي اشك نريختم .
    راستش همون لحظه وحشت كردم ، مگه اون عزيز من نبود ، مگه اون يه دنيا حق گردنم نداشت ؟ پس اين همه بي تفاوتي براي چيست ؟ بي اختيار به ثريا چشم دوختم و با خورم گفتم ، يععني اگه خدايي نكرده بلايي سر ثريا بياد ، باز همينطور بي احساس سر قبرش حاضر مي شم ، اما وقتي از تصور مرگ ثريا تمام بدنم مي لرزيد مطمئن شدم اينطور نخواهد بود .
    با درماندگي به فرزاد نگاه كردم ، اونم حال و روزش بهتر از من نبود ، مي دونستم كه چقدر دايي كامرانش رو دوست داشت . دلم مي خواست مي اومد و كنارم مي نشست و بازوانم رو محكم مي گرفت اما اون كنار كتي كه با نگاهي خريدارانه براندازم مي كرد و باورش شده بود من برادرزاده اش هستم ،ايستاده بود و زير چشمي حواسش به من بود وقتي كتي به سمتم اومد و منو در آغوش كشيد و با گريه گفت ، بوي برادر مرحومم رو مي دي خنده ام گرفته بود اما جلوي خودم رو گرفتم تا نخندم .
    به هرحال مادر فرزاد كه مادر شوهر من به حساب مي اومد و يه كم سياست بد نبود ، خودم رو غمگين نشون دادم و تشكر كردم . پدر فرزاد و دايي و عموهاي او هم باهام خيلي صميمي برخورد كردند و تسليت گفتند ، از همه تشكر كردم .
    بهنام هم خيلي دور و برم مي پلكيد و بهم احترام مي ذاشت اما بهرام و همسر وثوق نه ، حتي وقتي گفتم خودم رو توي مرگ وثوق مقصر مي دونم و عذرخواهي كردم ، برعكس بقيه كه هر يك به نوعي مخالفت كردند اون دو تا هيچ حرفي نزده و مخالفتي نكردند ، البته برخورد بهرام بهتر از مادرش بود اما از چشم هاي ليلي نفرت مي باريد . يه بار وقتي به جاي كامران گفتم وثوق ! خيلي تند گفت « بگو كامران» و من خيلي سعي كردم كه بگم ولي دست خودم نبود ، اون براي من وثوق بود و كامران توي دهانم نمي چرخيد .
    فخيم زاده ها با مهرباني اصرار داشتند كه ناهار رو با آنها باشيم اما ثريا خيلي صريح مخالفت كرد ، انگار اونم مثل من از نگاههاي ليلي و بهرام بدش اومده بود . با فخيم زاده ها كه خداحافظي كرديم ، قبل از خارج شدن از بهشت زهرا ، با ثريا به مزار مادر و پدرم رفتيم .
    با خودم فكر مي كردم يه معذرت خواهي به مادرم بدهكارم ، آخه براي يه لحظه بهش شك كرده بودم . اگه حرف وثوق راست باشه ، اون بايد زن بدي بوده باشه چون با وجود داشتن شوهر ، بچه ي مرد ديگه اي رو در شكم داشته ، خوشحال بودم چون مادرم سربلند از اين امتحان خارج شده بود.
    الان توي اين لحظات كه ساعتها فرزاد رو ترك كردم و دارم اين كاغذها رو سياه مي كنم ، به هيچي مطمئن نيستم . به وثوق كه ممكنه پدرم باشه شك دارم ، به مادرم و پاك دامنيش ايمان ندارم ، به خودم كه ممكنه حاصل يه رابطه ي نامشروع بوده باشم شك دارم . فكر مي كنم ديگه نوشتن بسه ، دارم اذيت مي شم ، كاش اين فكر لعنتي دست از سر من برداره.
    ثريا از اتاق خارج شد و دوباره سري به پروانه زد ، همچنان خواب بود ، سينا تا كمر روي نت هاي جديد خم شده بود و مشغول درست كردن اونا بود . دوباره به اتاق برگشت و دفتر رو به دست گرفت ، نفسي تازه كرد و به خواندن ادامه داد:
    سه روز و هفت ساعت كه فرزاد رو نديدم و دلم براي ديدنش ضعف مي ره ، ديدنش دوباره بهم يادآوري مي كنه كه كي هستم . مي ترسم ببينمش و نفرتي كه از داييش دارم باعث بشه عشقم رو نسبت به فرزاد ازدست بدم ، كاش هيچ وقت با فرزاد آشنا نمي شدم و بهش دل نمي بستم ، شايد اگه فرزاد توي زندگيم نبود راحت تر با اين موضوع كنار مي اومدم !
    حالم از اين تقدير كه اين طور بي رحمانه بر سر من و پرنده ي عشقم نازل شده بهم مي خوره !
    اون روز بعد از خارج شدن از قبرستون ، با ثريا رفتيم خونه ي حاج مهدي ، مثل اينكه خدا رو شكر ، مدت زنداني بودنم تموم شده بود . شايد هم نگران تموم شدن پرده ي نقاشي بود كه اگه دير مي شد همه اونو مقصر مي دونستند ، در هر صورت خيلي خوشحال بودم كه دوباره به آزادي برگشته بودم . خونه ي حاج مهدي خيلي شلوغ بود ، بالاخره شب تاسوعا بود و ازدحام جمعيت اونجا بيداد مي كرد .
    وقتي كه به اتاق مخصوص تابلو رفتم و داشتم لباسم رو عوض مي كردم تا كارم رو شروع كنم ، سپيده خودش رو به من رسوند و اخبار اين چند روزي رو كه اونجا نبودم برام گزارش كرد ، گفت كه استاد اين ترم تدريس نگرفته و براي چند ماهي رفته آمريكا از اينكه با من خداحافظي نكرده بود دلخور شدم ، اما سپيده گفت كه چون من عزادار بودم مزاحمم نشدن . توي دلم خدا رو شكر كردم از اينكه ، اونا خبر نداشتند وثوق دم دماي آخر چه دروغي بهم گفته بود . حتي حاج مهدي هم براي اتمام پرده اونقدر عجله نشان مي داد ترجيح داده بود مزاحمم نشه ، خنده ام گرفته بود چون اونا از حرف وثوق كه گفته بود پدر منه خبر نداشتند ، پس چرا منو عزادار تصور مي كردن . اگر به خاطر فرزاد هم بود كه ما پنهاني ازدواج كرده بوديم و كسي از خانواده ي فخيم زاده توقع عزاداري از منو نداشت ، پس حتما به خاطر از دست دادن حامي ام منو عزادار مي دونن از سپيده نپرسيدم كه اين عزاداري چه ربطي به من داره چون نمي خواستم فكركنن خيلي بي عاطفه هستم كه خودم رو عزادار كسي كه سالها ازم حمايت كرده ، نمي دونم .
    بعد از رفتن سپيده ، رفتم سراغ اتمام پرده فقط يك سري رنگ كاري آخر و لكه گيري مونده بود . خيلي دلم مي خواست به فرزاد زنگ بزنم و ببينم كجاست ، آيا شب مياد خونه با نه ؟
    اما ترسيدم ، ترسيدم توي موقعيت خوبي نباشه و مزاحمش بشم . هوا تاريك شده بود كه بالاخره كار پرده به اتمام رسيد ، خوشحال از اينكه به قولم عمل كرده و درست شب عاشورا تمومش كردم ، لباسم رو عوض نموده و به دستشويي رفتم . آبي به صورتم زدم و خواستم برم پايين تا خبر اتمام پرده رو به حاج مهدي بدم كه با خودم فكر كردم ، الان سرش شلوغه و بهتر تا پايان مراسم امشب صبر كنم ، با همين فكر به كنار پنجره رفتم تا صداي مداح رو بشنوم . درست روبه روي پنجره در ميان جمعيت عزادار ، فرزاد رو ديدم كه مشغول سينه زدن بود . نگاهش مستقيم به پنجره بود ، لبخندي كه با ديدن من روي لبانش نقش بسته شد را به وضوح ديدم براش دستي تكون دادم و از پشت پنجره كنار رفتم و گوشي موبايلم رو برداشته و بهش زنگ زدم .
    نمي دونم چطور توي اون همه سر و صدا زنگ موبايلش رو شنيد ، شايد هم نشنيد و چون من با گوشي پشت پنجره برگشته بودم ، حدس زد كه دارم با اون تماس ميگرم . سريع جواب داد و با هيجان گفت :
    - سلام گلم ، يه لحظه صبر كن برم بيرون ، خيلي سرو صدا است.
    با نگراني گفتم :
    - نه ، بيرون سرما مي خوري ، بيا بالا.
    - چطوري بيام ، جمعيت رو نمي بيني ؟
    - نه عزيز دلم ! من فقط تو رو مي بينم و الان مي خوام پيشم باشي ، زود بيا منتظرم.
    تماس رو قطع كردم تا نتونه اما و اگر بياره و دوباره از پنجره نگاهش كردم ، با اعتراض اشاره مي كرد كه چه جوري بيام بالا و براي اينكه اعتراضش رو نبينم كنار رفتم . مي دونستم اين طوري حتما مياد ، حدسم درست بود و كمتر از ده دقيقه بعد در اتاق به صدا دراومد .
    قبل از اينكه بگم بفرماييد ، نگاهي به سر و وضعم كردم ، موهام رو مرتب نموده و با تك سرفه اي گفتم :
    - بفرماييد !
    همين كه وارد اتاق شد ، بي محابا به آغوشش پناه بردم . وقتي از آغوشش جدا شدم با دلخوري گفتم :
    - بي معرفت ، حالا به من مي گي پروازت تاخير داره ، خوب منو مي ذاري سر كار .
    دوباره و صد باره ، گونه ام رو بوسيد و با شرمندگي گفت :
    - مجبور شدم منو ببخش .
    - چه اجباري ؟ رك و راست بهم مي گفتي دايي كامرانم فوت كرده ! مي خوام توي مراسم شركت كنم ! فرزاد تو فكر كردي من مانع اين كار مي شم ؟
    - نه به خدا‌! به خاطر خودت دروغ گفتم ، ثريا زنگ زد و جريان وثوق رو برام گفت و اينكه همون دايي كامران من بوده . منتها تو خبر نداري ، منم ترسيدم ناراحت بشي عزيزم
    - اشكالي نداره ، اما فكرش رو مي كردي دايي كامران تو ، همون وثوق من باشه ؟
    - نه ، وقتي شنيدم شوكه شدم.
    - اما من وقتي شنيدم خوشحال شدم.
    دستش رو گرفتم و روي مبلي نشستيم و ادامه دادم :
    - وثوق موقع مردن ، يه چرت و پرت هايي تحويلم داد كه نزديك بود باور كنم . نمي دوني چه حال بدي داشتم ، سه روز كابوس مي ديدم . باورت مي شه از وثوق متنفر شده بودم تا امروز كه ثريا بهم گفت ، وثوق همون دايي كامران تو بوده ، تازه فهميدم بيچاره براي اينكه سد راه ازدواج ما برداشته بشه ، اون حرفها رو زده . طفلي بقيه كه باور كردن اون پدر منه ، نمونه اش مامانت ، ديدي امروز چطور منو در آغوش گرفت و گفت كه بوي بردارش رو مي دم !؟ به خاطر تو جلوي خنده ام رو گرفتم ، فكر كنم بايد حقيقت رو بهش بگيم ، به حساب اينكه من دختر دايي كامران هستم نمي خوام بياد خواستگاري و بعد بفهمه و فكر كنه گولش زديم . مگه نه ؟
    - نمي دونم گلم .
    توي صداش بغضي نهفته بود ، نگاهش كردم و تازه متوجه غم سنگين نگاهش شدم . با همدردي دستش رو گرفتم و گفتم :
    - معذرت مي خوام ، فرزاد ! حواسم نبود عزاداري ، ببخشيد كه خنديدم . باور كن اگه تو مي دونستي كه توي اين سه روز چي كشيدم ، به همه چيز بدبين شده بودم ، بهم حق بده ، مي دوني فرزاد ! اينكه وثوق ، دايي كامران تو بوده بهترين خبري بود كه توي اين چند ماه شنيده بودم . طفلك به خاطر من و تو چه دورغي گفت ، به نظر تو كي بايد بريم به فاميلاتون حقيقت رو بگيم . كي وقت مناسبيه كه بهشون بگيم من ، دختر اون خدا بيامرز نيستم و از ترديد درشون بياريم؟
    نگاهش رو ازم دزديد بلند شد ، حدس مي زدم كه باز ناراحتش كردم . رفتم و كنارش ايستادم و گفتم :
    - ناراحت نشو ديگه ، باور كن وقتي ياد اين مي افتم كه من و تو سر وثوق و دايي كامرانت با هم دعوا مي كرديم خنده ام مي گيره . فكرش رو بكن ، تو از وثوق بدگويي مي كردي و من از دايي كامران تو ! ببين اين دايي تو چه آدم خوبي بود ، با اينكه مي دونست من و تو چه حرفهايي درموردش مي زنيم باز هم دم مرگ هوامون رو داشت و فكر ازدواج ما بود . فرزاد ! من واقعا متاسفم كه اون مرد ، بهت تسليت مي گم .
    انگار منتظر همين حرف من بود ، چون بلافاصله بغضش تركيد و شروع كرد به گريه كردن . اون شب تنها كاري كه كردم ، نگاه كردن به ضجه ي فرزاد بود ، با اينكه گريه اش قلبم رو مي لرزوند اما اشكم سرازير نمي شد .
    دوست داشتم دلداريش بدم اما نتونستم ، گيج شده بودم كه چرا اون اينطور عاجزانه اشك مي ريزه ، يعني اينقدر دايي كامرانش رو دوست داشت ؟ اما من چي ؟ من حتي بغض هم نكردم ، در حاليكه منم اندازه ي اون وثوق رو دوست داشتم ، يعني من دروغ مي گفتم و مثل فرزاد كه دايي كامران رو دوست داشت ، وثوق رو دوست نداشتم . فرزاد ، بدون هيچ خجالتي در برابر من براي مرگ داييش اشك مي ريخت ، يادمه يه بار وثوق برام نوشته بود « ما مردها ، وقتي عزيزي رو ازدست مي ديم ، يا توي تنهايي گريه مي كنيم ، يا كنار زني كه واقعا دوستش داريم و باهاش بي ريا هستيم و فقط در همين دو صورت كه غممون آروم مي شه .»
    فرزاد اون شب آروم شد و از آرامش اون منم آروم شدم، اما چه مي دونستم كه اون شب ، آخرين شب آرامش منه...

    امروز ، هفت روز و يك ساعته كه فرزادم رو نديدم و هرچي بهم زنگ مي زنه جواب نمي دم ، گوشيم رو خاموش كردم ، اما پيغام گير تلفن خونه ي ثريا روزي نيست كه دو يا سه بار اين پيغام رو از فرزاد نداشته باشه :
    - سلام ، گلم ! چرا تلفنم رو جواب نمي دي بي وفا شدي ، نديدنت بس نيست كه از شنيدن صدات محرومم كردي ؟ دلم خيلي برات تنگ شده ، دوست دارم پري دريايي من .
    روزي صدبار اين پيام ها رو گوش مي دادم . اين روزها همش توي خونه هستم و فكر مي كنم ، ثريا ديروز بهم گير داده بود كه چرا نمي رم دانشگاه؟ چقدر دلم مي خواست بهش بگم وقتي دارم عشق و زندگي و همه ي هستي و دلخوشيم رو از دست مي دم ، درس و دانشگاه مي خوام چيكار ؟ اما نگفتم و به جاش چند تا قرص آرامبخش خوردم ، تا شايد بخوابم و به هيچ چيزي فكر نكنم . درست مثل اون شب كه فرزاد ، دو تا آرامبخش بهم داد تا شايد آروم بشم و استراحت كنم.
    صبح تاسوعا، خونه ي حاج مهدي بودم كه بهنام برام پيغام آورد براي روشن شدن يك سري قضايا بايد برم عمارت فخيم زاده ها . همين رو گفت و توضيح ديگه اي نداد ، اما من حدس زدم اونا فهميدن وثوق الكي گفته باباي منه ، قضيه ي بيست ميليارد رو هم فهميدن و مي خوان با مصالحه پولشون رو پس بگيرن.
    چقدر حسرت خوردم ، كاش اون روز تعطيل نبود تا خودم سر راه مي رفتم و پولشون رو برداشت مي كردم و قبل از اينكه درموردش بهم حرفي بزنن پسشون مي دادم. هيچ نگراني از پول و اينكه فهميدن من دختر كامران نيستم نداشتم ، فقط نگران وضع خودم و فرزاد بودم .
    حالا كه دايي كامرانش نبود ، چه كسي مي تونست مشكل ما رو حل كنه ؟ تلفن زده و موضوع رفتن به عمارت رو براش گفتم ، نظري نداشت اما مي خواست منتظرش بمونم تا با هم بريم كه قبول نكردم ، اين كار خيلي بي احتياطي بود . وقتي آدرس رو ازش مي گرفتم خواهش كردم كه اونجا نياد ، ماشينم رو جلوي محلي كه فرزاد بهم آدرس داده بود پارك كردم و ديدم مقابل در آهني هستم كه اون شب براي ديدن وثوق با بهنام و بهرام اومده بودم .
    خوب كامران بزرگ خاندان فخيم زاده بود ، پس اين عمارت معروف فخيم زاده ها هم مال اون بوده . از يادآوري اون شب حس بدي بهم دست داد . طبق گفته ي فرزاد كه نبايد از ماشين پياده بشم ، چند تا بوق زدم و طولي نكشيد كه در آهني باز شد ، ظاهرا منتظرم بودند .
    همه جمع شده بودند ، كتي وشوهرش ، سودي و شوهرش ، بهرام و بهنام ، يه آقايي هم بود كه بهنام وكيل خانواده ي فخيم زاده معرفيش كرد و فقط ليلي ، همسر كامران يا همون وثوق حضور نداشت . پيش خودم گفتم ، لابد اين همه بساط چيدن تا توسط اين وكيل بيست ميليارد رو ازم بگيرن . بي توجه به خوش و بش سودي و نگاه هاي عميق كتي ، دست كردم توي كيفم تا چكي رو كه به مبلغ بيست ميليارد آماده كرده بودم ،بهشون بدم كه در كمال تعجب ديدم بهرام از وكيلشون خواست كه وصيت نامه رو باز كنه و گفت :
    - ديگه منتظر كسي نيستيم ، لطفا وصيت نامه رو بخونيد .
    تازه دوزاريم افتاد كه اونا هنوز نفهميدن من دختر كامران نيستم و مي خوان در حضور من وصيت نامه رو بخونن ، براي همين قبل از اينكه وكيل اقدامي بكنه ، از جا بلند شدم و گفتم :
    - ببخشيد ! شما دچار سوءتفاهم شدين ، وثوق يا همون كامران پدر من نيست ، يه مسئله بين من و اون بوده كه مجبور شده دروغ بگه ، براي اثبات صحبتم شناسنامه ام رو آوردم .
    سپس شناسنامه ام رو به دست وكيل دادم تا ببينه كه نام پدر نوشته يحيي و براي اطمينان بيشتر ، آدرس قطعه اي كه پدر و مادرم دفن بودند رو هم دادم .
    وكيل شناسنامه رو به دست بهرام داد، چون فكر مي كردم حرفم رو باور كرده اند فوري شناسنامه ام رو از دست بهرام گرفتم تا نكنه صفحه ي ازدواجش رو ببينه و آبروريزي بشه البته فكر ابلهانه اي كرده بودم چون اونا با اين حرف و مدرك من قانع نشده بودند كه هيچ ، مداركي هم برام رو كردند كه محكم تر از مدرك من بود .
    اونا به جاي يه شناسنامه ، دو تا شناسنامه گرفتن جلوم كه يكي مال مادرم و ديگري مال وثوق بود . اسم مادرم ، توي شناسنامه ي وثوق بود و اسم وثوق هم توي شناسنامه ي مادرم . وقتي چشمم به عكس مادرم كه توي شناسنامه بود افتاد ، يهو حس خاصي بهم دست داد ، چقدر شبيه من بود مثل سيبي كه از وسط نصف كرده باشند . با اين حال زياد فكرم رو معطوف اين مسايل نكردم و با اين دليل كه اسمم توي شناسنامه ي وثوق نيست ، منكر ادعاشون شدم اما اونا بازم قبول نكردن ، تازه تاريخ ازدواج اون دو تا يك ماه بعد از تولد من ثبت شده بود .
    باز فكر كردم قانع شده اند كه اينبار مدركي محكمه پسند رو كردند ، چيزي كه ديگه نمي شد منكرش شد ، پرونده ي پزشكي كه از من و ثوق جمع آوري كرده بودند و ثابت مي كرد من و اون ، پدر و دختر هستيم ، بعد از تمام اينا تازه شناسنامه ي المثني رو شد كه متعلق به من بود با نام كامران فخيم زاده . انقدر احمق بودم كه فكر مي كردم چون مي خوان كم نيارن اينا رو كرده تا من كوتاه بيام ، ولي بعد با خودم گفتم كه چه دليلي داره ، يك عده بيان براي شريك كردن يه دختر غريبه توي اين همه ثروت دروغ بگن . مگه ديوونه اند كه يه دختر پرورشگاهي رو شريك مالشون كنن ؟
    تازه بيست ميليارد رو هم بهش ببخشن . همون جا شروع كردم به خوندن پرونده ي پزشكي ، در حاليكه به سر و صداي ديگران كه همه با هم حرف مي زدند توجهي نمي كردم ، پرونده رو مي خوندم و پيش مي رفتم . وقتي رسيدم به قسمتي كه طبق آزمايشات d.n.aكه بعد از تولد من به انجام رسيده بود و ثابت مي كرد كه من دختر كامران هستم ، احساس مي كردم تمام سالن دور سرم مي چرخد .
    صداها توي گوشم مي پيچيد و ديوانه ام مي كرد ، بايد مي رفتم ، ديگه تحمل اون فضا رو نداشتم و احساس خفگي مي كردم گره ي روسريم رو شل كردم تا بتونم نفس بكشم و بعد پرونده رو برداشته و خواستم برم كه همزمان با بلند شدن من از جا ، در سالن باز شد و ثريا با چهره اي برافروخته وارد شد . يكدفعه صداها قطع شد و همه ي نگاهها به سمت ثريا چرخيد ، ثريا وارد شد و كنار من ايستاد ، نمي دونم چطوري نگاهش كردم كه با خشم رفت به سمت بهرام و با نفرت فرياد زد :
    - تو يه آدم بي شعور از خودراضي و مسخره هستي ، مگه نگفتم كاري به كار اون نداشته باشين ؟
    بهرام هم داد زد و گفت :
    - بهتره مواظب حرف زدنت باشي ، به تو هم مربوط نيست به اون كار دارم يا نه ، خواهرمه به توچه .
    - اتفاقا راجع به اين دختر همه چيز به من مربوط مي شه .
    بهرام پوزخندي زد و با تمسخر گفت :
    - توهم برت داشته ، اين دختر خواهر منه . تا حالا هرچي بوده تموم شده ، از حالا به بعد بايد پات رو از زندگيش بكشي بيرون .
    ثريا خنده ي عصبي كرد و جواب داد :
    - بله ، چقدر هم تو آدم خواهر دوستي هستي ! مي شه بگي تا حالا كدوم گوري بودي برادر مهربان ؟
    - ثريا بهت گفتم درست حرف بزن .
    - من هرجور بخوام حرف مي زنم ، واي به حالت بهرام اگه بلايي سرش بياد .
    و سپس رو به همه كرد و گفت :
    - با همتون هستم ، اگه اين دختر آسيبي از نظر روحي ببينه اون وقت با من طرفين . آخه شما چه جور آدم هايي هستين ، باز فهميدين يه دختر اين وسط پيدا شده كه فخيم زاده است ، شروع كردين . واقعا متاسفم.
    دست مرا گرفت و گفت :
    - بريم عزيزم .
    باهاش همراه شدم كه بهرام گفت :
    - تا وصيت نامه ي كامران خونده نشه ، اين دختر هيچ جا نمي ره .
    ثريا تمسخرش كرد و گفت :
    - تو هنوز عادت داري زيادي خودت رو تحويل بگيري بهرام ! باشه اگه تونستي نگهش دار ، من هيچ مخالفتي ندارم .
    سپس رو به من كرد و گفت :
    - مي موني پروانه جان !
    به جاي پاسخ به سوالش فقط هاج و واج نگاهش كردم ، پرونده رو نشونش دادم و گفتم :
    - اين تو نوشته من ، دختر وثوق هستم ! راسته مامان ثريا ؟!!
    - برو توي راهرو منتظر باش الان ميام .
    همان كاري رو كه ازم خواسته بود انجام دادم ، از همون جا صداي داد و فرياد ثريا و بهرام رو مي شنيدم و منتظر اومدن ثريا نموندم ، ازش دلخور بودم ، باز هم حقيقتي ديگه و پنهان كاري ثريا .
    از عمارت خارج شده و سوار بر ماشين از آنجا و از تمام فخيم زاده ها فرار كردم ، غافل از اينكه خودم يك فخيم زاده بودم . با سرعت بالا رانندگي مي كردم ، داشتم با دسته ي عزادار تصادف مي كردم كه شانس آورده و به موقع ترمز كردم ، فقط سرم به شدت خورد توي شيشه ي ماشين و ديگه چيزي نفهميدم .
    زماني به خودم اومدم كه روي تراس خونه خودم نشسته بودم و دست مردانه اي روي شانه ام حس كردم . سر كه برگردوندم فرزاد رو ديدم كه تازه از راه رسيده بود . براي اولين بار توي زندگيم هيچ حسي نسبت بهش نداشتم ، نه نسبت به او بلكه نسبت به هيچ كس ، ثريا‌، وثوق ، خودم و حتي اون دو تا قبري كه فكر مي كردم هويتم هستند . دستش رو ، روي پيشونيم گذاشت و با وحشت گفت :
    - واي چرا پيشونيت خون اومده‌؟ تصادف كردي ؟
    جوابش رو ندادم كه ادامه داد :
    - گلم ! پاشو بيا تو ، اينجا سرده‌، بيا ببينم سرت چي شده . كي اومدي خونه ؟
    اهميتي به نگرانيش ندادم و در مقابل او كه سعي مي كرد منو بلند كنه و به داخل ببره ، مقاومت كردم . دوست نداشتم به حرفش گوش كنم ، از اينكه بهم دست زده بود و سعي داشت بغلم كنه و بياره توي اتاق بدم اومده بود و گفتم :
    - ولم كن ! برو پي كارت .
    فرزاد با تعجب و حيرت نگاهم كرد و گفت :
    - پري ! يعني چي برم پي كارم ؟ تو زنمي ، نگرانتم‌، چي شده ؟ اونجا چه اتفاقي افتاده كه تو اين حال شدي ؟
    سرش داد زدم :
    - من زنت نيستم ، من دختر داييت هستم و تو پسر عمه ي من هستي !
    - چي مي گي تو ؟ بيا بريم تو ببينم ، تو حالت اصلا خوب نيست .
    با خشم از جا پريدم و گفتم :
    - خودت رو به نفهمي نزن ، من حالم از تو هم بهتره .
    در حاليكه دستانش رو از خودم جدا مي كردم وارد اتاق شده و ادامه دادم :
    - چرا حالم خوب نباشه ، چه خبري از اين بهتر ! دايي پولدار تو ، بزرگ خاندان فخيم زاده ، پدر من بوده . باور مي كني؟
    پرونده رو از روي تخت برداشتم و به سمتش پرت كردم .
    - من از تو ، از خودم و از هرچي فخيم زاده است متنفرم . زود از اينجا برو و راحتم بذار.
    وقتي ديدم نرفت ،با صداي بلندتري داد زدم :
    - چرا نمي ري مامان جونت منتظرته ، كم توي اين چند ماهه منو به خاطرش تنها گذاشتي ، امشبم روش . اصلا امشب نه‌، همه شبهاي ديگه هم روش ، زود برو بيرون.
    در حاليكه جمله ي آخر رو پشت سر هم تكرار مي كردم ، شروع به شكستن وسايلي كه دم دستم بود كردم . فكر مي كنم ديوونه شده بودم ، نمي دونم كي آروم شدم ، فقط يادمه كه فرزاد محكم منو گرفته بود و قربون و صدقه ام مي رفت .
    وقتي آروم شدم ، سرم رو كه خون اومده بود ، تميز كرده و باند پيچيد و بعد هم دو تا قرص آرام بخش بهم داد و در حاليكه دستم رو محكم توي دستش گرفته بود ، صورتم رو بوسيد و از من كه حالا‌ آرام شده و روي تخت دراز كشيده بودم با كمال مهرباني خواست كه راحت بخوابم .
    - گلم راحت بخواب ، من تا صبح پيشت مي شينم و تنهات نمي ذارم ، از هيچي نترس عزيزم .
    يادم نيست اون شب راحت خوابيدم يا نه ! همونطور كه الان نمي دونم اين روزها ، اصلا مي خوابم يا فكر مي كنم كه خوابيدم.

    ده روز و دوازده ساعته كه فرزاد رو نديدم . امروز با اصرار ثريا به دانشگاه رفتم ، اما توي حياط موندم چون حوصله ي رفتن به كلاس رو نداشتم . بنابراين زود از دانشگاه خارج شده و رفتم اون جاهايي كه هميشه با فرزاد مي رفتيم ، حتي يادمه يه سر هم رفتم دم خونمون.
    وسوسه شده بودم كليد بندازم و برم داخل ، اما باز نتونستم ، دچار سردرگمي شده بودم . من كه عاشقشم ، چرا اذيتش مي كنم ؟ چرا تحملش رو ندارم ؟ من كه دارم براي ديدنش پر مي كشم ، چرا ازش دوري مي كنم ؟خودم هم نمي دونستم چم شده !
    برگشتم آپارتمان ثريا و در جواب او كه پرسيد «كلاس ها چطور بود » گفتم عالي ، البته نمي دونم باور كرد يا وانمود كرد كه باور كرده . اين روزها ديگه هيچي نمي دونم ، نمي دونم كسي حرفم رو باور مي كنه يا نه ؟ و حتي نمي دونم فرزاد رو مي خوام يا نه ؟ به هر حال هر چي كه بوده ، اينجا و در كنار ثريا ، تنها جايي بود كه مي تونستم از دست فخيم زاده ها در امان باشم ، تنها جايي كه مطمئن بودم هميشه درش به روي اونا بسته است.
    فرداي اون شب ، وقتي از خواب بيدار شدم و فرزاد رو كنار خودم نديدم ، فكر كردم رفته اما وقتي وارد سالن شدم از سر و صداي كه توي زيرزمين مي آمد ، فهميدم داره ورزش مي كنه ، مثل هميشه يه ليوان آب پرتقال برداشته و براش بردم اما در كمال ناباوري ديدم كه حين ورزش داره گريه مي كنه ! يعني بازم داشت براي داييش گريه مي كرد ؟ يهو تمام اتفاقات ديشب و عمارت فخيم زاده ها اومد جلوي چشمم و يادم افتاد كه دايي اون ، وثوق هستش و وثوق پدر من بوده . با خشم قبل از اينكه متوجه ي حضورم بشه ، برگشتم بالا .
    بايد امروز تكليفم رو باهاش روشن مي كردم اون نبايد گريه مي كرد ، چرا ؟ چون من نمي خواستم براي داييش ، براي باباي من كه نمي دونم چطوري باباي من شده بود گريه كنه . از حرصي كه داشتم تمام لباس هاي مشكي كه توي خونه داشتيم ، از كمد خارج كرده و ريختم توي شومينه و حتي به لباسي كه تنم بود رحم نكردم ، بعد هم دوش گرفته و بلوز صورتي رنگ شادي پوشيدم . وقتي ورزشش تموم شد و اومد بالا از ديدن من توي اون لباس تعجب كرد اما چيزي نگفت ، از اينكه مي ديد آروم شدم ابراز خوشحالي كرد . وقتي رفت كه دوش بگيره ، يكي از پيراهن هاي سفيدش رو برداشته و اتو كردم و آماده روي تخت قرار دادم و بعد رفتم پايين تا صبحانه رو آماده كنم .
    دوش هاي اول صبحش هميشه يك ربع طول مي كشيد اما اون روز نيم ساعت بعد براي خوردن صبحانه آمد . فكر كردم لابد توي حمام هم گريه مي كرده ، خيلي سعي كردم وقتي با حوله ي حمام اومد سر ميز صبحانه خودم رو كنترل كنم و خونسرد بمونم . در حاليكه فنجان چايي رو جلوش مي ذاشتم ، گفتم :
    - حمومت طول كشيد هميشه يك ربع بود .
    - طول نكشيد همون يك ربع هميشگي بود ، منتها داشتم توي اتاق دنبال لباس مشكيم مي گشتم ، عجيبه غيب شدن ، حتي اوني كه تنم بود .
    - عجيب براي چي ؟ از من مي پرسيدي بهت مي گفتم ، انداختمشون توي شومينه !
    خنديد و گفت :
    - شوخي مي كني ؟
    - اصلا عزيزم ! باور نمي كني برو ببين ، فقط خاكسترشون مونده .
    ناباورانه بلند شد و به سمت شومينه رفت ، وقتي برگشت اخمهاش توي هم بود و پرسيد :
    - چرا اين كار رو كردي ؟
    - چون رنگ مشكي بهت نمياد عزيزم ، نپوشي بهتره .
    - حالا من امروز چيكار كنم ؟
    - همون پيراهني كه اتو كردم رو بپوش ، نديديش روي تخت بود ؟
    - شوخيت گرفته ، امروز ، روز عاشوراست تازه براي دايي كامران هم مراسم ويژه گرفتن ، نمي تونم كه با سفيد برم.
    جرعه اي از چاييم رو نوشيدم و در حاليكه سعي داشتم خشمم رو از شنيدن ، نام دايي كامران كنترل كنم با خونسردي گفتم :
    - خب ، نرو.
    - نمي شه ، بايد برم . امروز قراره گلي و شهاب از ماه عسل برگردن ، اون طفلك ها هنوز نمي دونن چي شده . گلي اگه بفهمه كنترلش خيلي سخته ، تو كه نمي دوني چقدر دايي كامران رو دوست داشت . قراره من برم فرودگاه...
    نذاشتم حرفش تموم بشه ، كوبيدم روي ميز و گفتم :
    - ديگه نمي خوام چيزي بشنوم . ديدي كه پيراهن هات خاكستر شده ، يا همون سفيد رو بپوش يا بي خيال رفتن بشو يا با من بريم خونه ي حاج مهدي !
    فرزاد در حاليكه عصباني بود پرخاشگرانه جواب داد :
    - با پيراهن سفيد بريم خونه ي حاج مهدي ؟ مثل اينكه فراموشت شده امروز روز عاشوراست !
    - نه يادم نرفته ، ولي حاج مهدي و اونايي كه ميان خونه اش ، فهم و شعور دارن كه عاشق امام حسين بودن ، ربطي به پوشيدن لباس سياه نداره . خيلي خب ، اصلا خونه ي حاج مهدي هم نمي ريم و مي مونيم خونه تا امروز تموم بشه ، حالا صبحانه ات رو بخور ...
    فرزاد ، هاج و واج نگاهم مي كرد و من بي خيال گفتم :
    - ناهار چي دوست داري برات درست كنم ؟
    چيزي نگفت ، لقمه اي گرفته و به دستش دادم بعد هم به صورتش كه معلوم بود بيشتر از يك هفته است كه اصلاح نشده ، نگاهي كرده و گفتم :
    - تو چرا اصلاح نكردي ؟ هميشه ، اول صبح اين كار رو مي كردي بعد دوش مي گرفتي ؟ نكنه به خاطر داييت ...
    اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم ، لقمه اي رو كه به دستش داده بودم روي ميز كوبيد و در حاليكه بلند مي شد گفت :
    - عزيز من ، امروز عاشوراست ! توقع نداري كه صورتم رو شش تيغه كنم و برم توي كوچه ! هان ؟ مي خواي بكنم ؟
    منتظر جواب من نماند و به طرف بالا رفت ، با خشم بلند شده و به دنبالش رفتم و گفتم :
    - كجا مي ري ؟ زود برگرد صبحانه ات رو بخور .
    - اشتها ندارم.
    - چرا اشتها نداري ؟ با اون ورزشي كه تو صبح كردي الان بايد گرسنه باشي .
    بعد دستش رو گرفتم و با قيافه اي مظلومانه گفتم :
    - من كه مي دونم چقدر براي رفتن به مراسم داييت عجله داري ! يعني اينقدر كه از كنار من و با من صبحانه خوردن ناراحتي ؟!
    سپس دستش رو رها كرده و روي تخت نشستم ، بغضم نگرفته بود اما وانمود كردم كه بغض دارم ، چون تنها چيزي كه فرزاد هيچ وقت تحملش رو نداشت ، بغض من بود خودش مي گفت وقتي بغض مي كني ديوونه ات مي شم ، درست مثل همان روز ، ديگه هيچ حرفي نزد فقط رفت و جعبه ي كمك هاي اوليه رو آورد و نشست كنارم ، دستم رو گرفت و بوسيد و با لحن مهرباني گفت :
    - نه ، باور كن اشتها ندارم ، و گرنه تو كه مي دوني من آروزم كنار تو بودن.
    بعد دستش رو كنار زخم پيشونيم گذاشت و گرهي به ابرو انداخت و گفت :
    - ببين ، باز خون افتاده ، چرا روش رو باز كردي ؟
    چيزي نگفتم و خيره به او كه مشغول باند بستن به سرم بود نگاه كردم ، عجيبه كه هيچ دردي نداشتم و فقط از اينكه اونطور عاشقانه زخمم رو مي بست لذت مي بردم و گاهي آخ و اوخ مي كردم .
    خدايا من عاشق اين آدم بودم و اين جور اذيتش مي كردم ! كارش كه تموم شد عاشقانه زل زد به من و گفت :
    - خوبي گلم ؟
    با آرامش و لبخندي مهربان جواب دادم :
    - اگه امروز ، پيشم بموني آره خوبم !
    محكم بغلم كرد و گفت :
    - خدا رو شكر كه خوبي .
    با خوشحالي گفتم :
    - يعني پيشم مي موني ؟
    - دوست داري بمونم؟
    - معلومه ، من هميشه دوست دارم پيشم بموني !
    - هميشه ، به جز ديشب .
    - خب ، من ديشب حالم خوب نبود و عصبي بودم ، ببخشيد !
    نگاهم كرد و چيزي نگفت ، دوباره ادامه دادم :
    - مي بخشي ؟
    - به يه شرط!
    - هر شرطي باشه قبوله !!
    موهام رو بوسيد و ادامه داد :
    - برو خونه ي حاج مهدي ! امروز رو بدون من سر كن ، اما بعد جبران مي كنم . آخه تا دوساعت ديگه هواپيماي گلي و شهاب مي رسه ، قراره من برم دنبالشون و جريان فوت دايي كامران ...
    باز از شنيدن اين نام دگرگون شدم ، خودم رو از آغوشش بيرون كشيده و در اتاق رو باز كردم و گفتم :
    - باشه ، لباست رو عوض كن و زودتر برو نگران پيراهن مشكيت هم نباش شما فخيم زاده هاي از خودراضي ، اينقدر پولدار هستين كه بوتيك دار رو مجبور كنين روز عاشورا هم مغازه رو باز كنه ، بلند شو برو...
    فرزاد فقط نگاهم كرد و هيچي نگفت ، از اون نگاه هايي كه پشتم رو مي لرزوند . اون روز از خونه خارج نشد ، به بهنام زنگ زد و ازش خواست بره دنبال گلي و شهاب ، اما تا شب تلفنش توسط فخيم زاده ها آتيش گرفته بود ، عصبي شده بودم ، چند بار دعوامون شد ولي فرزاد از جاش تكون نخورد و موند پيشم ، هر چي من كج خلقي مي كردم اون با همون سكوتش نگاهم مي كرد .
    با اينكه گوشيش رو خاموش كرده بود باز هم كلافه بودم ، چون مي دونستم تمام فكرش پيش مراسم داييشه . همش دنبال بهانه بودم تا اينكه موچش رو گرفتم، توي اتاق داشت با گلي صحبت مي كرد ، گمان كنم باز ديوونه شدم چون يادمه اون شب هم فرزاد با قرص آرام بخش منو خوابوند .
    روز بعد هم اوضاع همين طور بود با اين تفاوت كه اينبار ، فرزاد از من خواست تا كنارم بمونه و حاضر نبود جايي بره ، اما من نمي خواستم و دوست نداشتم كنارم باشه . روز قبل بهم ثابت شده بود كه اون قبل از اينكه همسر من باشه يه فخيم زاده است ، به خاطر من توي خونه مونده بود اما فكر و ذكرش جاي ديگه اي بود . اون خواهرزاده ي كسي بود كه پدر من بوده ، حضورش ديوانه ام مي كرد .
    از اينكه با ديدنش يادم مي اومد كي هستم و پدر و مادرم چه كساني هستن ، عذاب مي كشيدم . فرزاد منو ياد وثوق مي انداخت ، مردي كه پدرم بود اما يك ماه بعد از تولدم با مادرم ازدواج كرده بود ، حقيقت باور وثوق يعني قبول اينكه من فرزندي نامشروع بوده ام شايد از اونم بدتر ، نطفه ي من وقتي توي شكم مادرم بسته شده بود كه شوهرش كسي غير از وثوق بوده ، يه مرد بخت برگشته كه شايد هيچ وقت هم پي به خيانت همسرش نبرده .
    اين چيزها بود كه داغونم مي كرد و نمي تونستم چيزي به فرزاد بگم ، خجالت مي كشيدم اما شك نداشتم كه خودش مي دونست ، خنگ كه نبود ، شناسنامه ام رو ديده بود و همه چيز رو مي دونست . حرف نزدنش رو به پاي حمايت از كار داييش مي ذاشتم و همين بود كه باعث بهانه گيريم مي شد ، براي همين چمدونم رو بستم و راهي خونه ي ثريا شدم .
    فرزاد به خاطر رعايت حالم اعتراضي نكرد اما قطره ي اشك رو توي چشماش مي ديدم ، گفت « هر روز به ديدنت ميام » اما من اجازه ندادم و گفتم كه لازم نيست ، نبينمت برام بهتره . ازم خواست كه هر روز بهم تلفن كنه كه باز هم گفتم جواب نخواهم داد و همين كار رو هم كردم ، با اينكه خيلي دلتنگش هستم اما تلفن هاش رو جواب نمي دهم . مي دونم كه هنوز لباس مشكي تنشه ، برعكس ثريا كه لباس رنگي پوشيده . توي خونه ي ثريا هر حرفي هست ، جز حرفي در مورد فخيم زاده ها .
    اينجا به هيچ چيز جز اينكه فرزاد شوهرمه و خيلي دوستش دارم فكر نمي كنم ، اما خونه ي خودم و با حضور فرزاد به اين فكر مي كنم كه اون پسر عمه ام نه شوهرم و اين يعني فكر كردن به تمام كارهاي مادرم و وثوق و شروع ديوانگي من ...

    نمي دونم چند روز كه فرزاد رو نديدم ، زمان از دستم خارج شده ، خودم خواستم زمان رو فراموش كنم چون اين طوري تحمل دوريش راحت تره . اين روزا مرتب به دانشگاه مي رم ، تازه شروع كردم به كار ترجمه ، هفته اي دوبار هم شنا كردن رو آموزش مي دم . كارهايي كه مدتها بود ازشون غافل بودم ، به پيشنهاد ثريا دوباره اين كارها رو شروع كردم !
    در واقع رو آوردن به اين كارها سه دليل داشت :
    1) وقت نمي كردم به فرازد و نبودنش فكر كنم ، پس دلتنگيم كمتر مي شد .
    2) يه منبع درآمد داشتم و مي خواستم مستقل باشم ، تا كي بايد از نظر مالي به ديگران وابسته مي موندم.
    3) چون ثريا بهم گفته بود ، با چشم گفتن به اون دوباره خودم رو يه دختر پرورشگاهي تصور مي كردم كه قدرت نه گفتن به ثريا رو نداشتم و اين احساس آرامم مي كرد .

    امروز توي دانشگاه ، بهنام فخيم زاده رو ديدم كه وانمود كرد اومده به يكي از دوستانش سر بزنه و اتفاقي با من مواجه شده ، از ديدنم خوشحال بود اما من نبودم . پيراهن مشكي تنش بود و ريش داشت ، از اينكه همراهم بود معذب بودم . شوخ و شنگ بود ، درست مثل روزي كه باهاش تصادف كردم و منو به شام دعوت كرد ، اما غمي توي چشماش بود كه حالم رو بهم مي زد . خواست براي ناهار دعوتم كنه كه در كمال بي ادبي گفتم ، نه و سريع سوار ماشينم شده و برگشتم آپارتمان ثريا .
    خوشبختانه ثريا نبود تا بفهمه چقدر دمغ شده ام . شنيدن پيغام فرزاد بيشتر دمغم كرد ، خواسته بود منو ببينه ، ساعت هفت عصر ، همون كافي شاپي كه هميشه مي رفتيم . روحم پر مي كشيد كه برم ببينمش اما خودم رو كنترل كردم چون داشتم به نبودنش عادت مي كردم ، براي اينكه با وسوسه ي رفتن مبارزه كنم به اتاقم پناه برده و مشغول ادامه ي كار ترجمه ي كتابم شدم .

    امروز بعد از مدتها قلم مو به دست گرفتم تا روي بوم تصويري رو خلق كنم اما نتونستم ، سيل خاطرات با فرزاد بودن به ذهنم هجوم آورد و نذاشت چيزي بكشم . آخ كه چقدر دلم فرزاد رو مي خواد !
    چقدر دلم براي آغوشش تنگ شده ، چقدر دلم براي پيانو زدنش پر مي كشه . راستي الان فرزاد كجاست ؟ يعني داره چيكار مي كنه ؟ كاش فردا توي پيغام هاش به جاي گفتن حرفهاي عاشقانه و گذاشتن قرارهاي كه من هرگز سرش نرفتم ، برام از كارهاي كه اين روزها مي كنه حرف بزنه . كاش بهم يادآوري كنه كه چند روز نديدمش ، اينقدر زياد شده كه نمي تونم سر و ساماني بهش بدم...

    امروز كلاسم تموم شده بود و مي خواستم از دانشگاه خارج بشم كه باز با بهنام برخورد كردم و مثل دفعه ي قبل تحويلش نگرفتم و سوار ماشينم شدم ، اما لحظه ي آخر بهنام پرسيد « شوهرت چطوره ؟»
    غافلگير شده بودم اما جوابي بهش ندادم و برگشتم خونه ، فراموش كرده بودم كه روز تصادف توي رستوران بهش گفته بودم كه شوهر دارم . در اصل همه چيز زندگيم رو با فرزاد بهش گفته بودم تا بلكه او هم از رفيقش حرفي بزنه ، لعنت به بهنام و اون رفقيش كه زندگيم رو سياه كرد . نكنه در مورد اين ازدواج ، حرفي به فخيم زاده ها بزنه ؟
    نكنه فهميده باشه فرزاد ، شوهر من همون پسر عمه اش ؟ لعنت بر من ، چرا اون روز بهش گفتم كه اسم شوهرم فرزاده، من مشخصات ظاهري فرزاد رو هم بهش دادم اما فاميليش رو نگفتم . دوست دارم در اين مورد با ثريا صحبت كنم اما مي ترسم ، از شماتتش بابت اينكه همه چيز زندگيم رو به كسي كه نمي شناختم گفتم . راستش هميشه از شماتت ثريا مي ترسم چون اون تنها كسي كه دارم ، اگه ناراحت بشه و تركم كنه ، من مي ميرم . اگه مامان ثريا ناراحت بشه !؟ اگه شماتتم كنه ؟ اگه تركم كنه ؟ و اينا سوالاتي بود كه از 9 سالگي هميشه با خودم داشتم ، درست مثل الان...

    وحشت تمام وجودم رو فرا گرفته بود ، نمي دونم قراره سر زندگي من و فرزاد چي بياد . امروز تا سر حد مرگ از همه ي فخيم زاده ها به جز ثريا ، متنفر شده بودم . وقتي كتي ، فرزاد ، فرزاد و پسرم ، پسرم مي كرد و منو عروس گلم خطاب مي كرد ، مي خواستم كله اش رو بكنم ، مني كه يه روز آرزوي اين وصلت رو داشتم حالا ديوانه شده بودم . نمي دونم از كجا فهميده بود من خونه ي ثريا هستم ، با شوهرش و برادرش و زن برادرش اومدن اينجا ، اومده بود بگه سر عهد و پيمانش با داداش كامرانش هست و منو عروس خودش مي دونه .
    طوري حرف مي زد انگار همه چيز حله ، فقط مونده مراسم عروسي ! مطمئنم اگه عزادار نبود همون جا يه انگشتر هم دست من مي كرد . آنچنان قربون و صدقه ام مي رفت كه مي خواستم سرش جيغ بكشم كه اگه من ، دختري از قوم فخيم زاده ها نبودم باز همين كارو مي كردي ؟ هرچند كه دختر توي اين طايفه از تمام ثروتشون مهمتره !
    دوباره مثل چهار سال پيش توي خونه ي ثريا كه از كتي بدم اومده بود ، ازش بدم اومد از پسرش متنفر شده بودم ، يادم رفته بود كه اون شوهرمه و 9 ماه عاشقانه باهاش زندگي كردم و جز محبت چيزي ازش نديدم . يعني ممكن بود كه دوباره با فرزاد زير يك سقف زندگي كنم ، با اوضاعي كه از حال خودم ديدم بعيد مي دونم .
    فرزاد با تمام عشقي كه بهش دارم ، چون از اين خانواده است برام غير قابل تحمل شده . مي ترسم ، كاش كسي بود كه كمكم كنه ، كاش كسي راهي جلوي پام قرار مي داد ، من خيلي تنها و بدبختم .

    امروز ، ظهر كه از دانشگاه اومدم سرم درد مي كرد ، باز بهنام سر راهم سبز شده بود . نمي دونم چي از جونم مي خواد ، اگه برادرم نبود فكر بدي درموردش مي كردم . امروز وقتي با سپيده توي دانشگاه برخورد كردم تازه فهميدم كه بهنام دروغ مي گه و براي ديدن دوستش به دانشگاه نمياد بلكه سپيده كه ما رو باهم ديده بود ،‌گفت كه توي دانشكده ي مهندسي ، هفته اي چند ساعت تدريس مي كنه آخه عجيب مخ كامپيوتره! سپيده مي گفت ، توي اين چند هفته كه از شروع ترم جديد گذشته خيلي اسم و رسم پيدا كرده و كلاسش شلوغ ترين كلاس دانشگاه ، بيشتر شاگرداش دختر هستن كه كلي هم دست و پا براش مي شكنن .
    حالا سپيده در عجب بود كه اون ، منو از كجا مي شناسه ؟ نمي دونم ترسيدم يا خجالت كشيدم كه بهش بگم ما چه نسبتي با هم داريم ، فقط گفتم يه دفعه باهاش تصادف كردم و آشنا شديم . اما امروز با شنيدن اين چيزا مطمئن شدم كه ديگه قصد رفتن به دانشگاه رو ندارم ، فوق ليسانس مي خوام چيكار ، دلم نمي خواست با بهنام رو به بشم . اين برخورد صميمي اون ممكن بود برام شايعه درست كنه ، اصلا نبايد بذارم كسي بفهمه كه ما با هم چه نسبتي داريم ...

    اين روزا رفتار ثريا خيلي عجيب شده ، يواشكي كارهاي انجام مي ده كه من ازش سر در نميارم . زياد خونه نيست ، وقتي هم كه هست يه سري برگه مي گيره جلوش و به اونا ور مي ره . دوست دارم ازش بپرسم چيكار مي كني ؟
    اما از ترس اينكه اونم بپرسه من چيكار مي كنم چيزي نمي پرسم ، مثلا همين ديروز براي آپارتمانش مشتري اومد . ظاهرا مي خواد اونو بفروشه ، اميدورام بره يه جايي آپارتمان بخره كه كسي آدرسمون رو پيدا نكنه ، مخصوصا فخيم زاده ها . مي ترسم دوباره سر و كله ي كتي پيدا بشه و باز منو از اين حال و هواي كه دارم ، خارج كنه ودوباره از فرزاد متنفر بشم ، نمي خوام حس خوب دوست داشتن اون خراب بشه . امروز پيامش همين جمله بود :
    « مي خوامت ، زندگي مني ! خواهش مي كنم برگرد خونه »
    بعد از شنيدن اين پيام احساس كردم به تنگ اومده ، حسابي دلتنگ بود . همين امروز و فرداست كه بياد و منو به زور ببره ، اما نمي دونم مي تونه؟ آيا من مي تونم مقاومت كنم و برنگردم ؟
    لعنت به تو بهنام فخيم زاده ، چرا دست از سرم بر نمي داري ؟ امروز اومد خونه ي ثريا رسما ازمون دعوت كرد كه در مراسم چهلم فردا شركت كنيم ، وقتي گفت بايد توي مراسم بابات باشي ، آنقدر عصبي شدم كه نزديك بود گلدان كاكتوس ثريا رو بزنم توي سرش . پسره ي بي شعور چه فكري در موردم مي كنه ؟
    مي خواستم از خونه بندازمش بيرون ، اما خودش كه انگار فهميده بود هوا پس فرار رو برقرار ترجيح داد و زود رفت . به محض رفتن تلفن زنگ زد و چون گوشيم رو خاموش كردم ، زنگ زد به خونه و پيغام گذاشت :
    « مي دونم دوست نداري كسي بفهمه با فرزاد ، پسر عمه كتي ازدواج كردي ! منم تا حالا به كسي نگفتم ، اما اگه فردا توي مراسم نباشي همه از رازت با خبر مي شن ، تو كه اينو نمي خواي ، ... مي خواي ؟»
    ديگه چاره اي نبود ، موضوع رو به ثريا گفتم و علي رغم ناراحتيش گفت « بهتره توي مراسم باشي !» ثريا گفت كه خودش باهام مياد و نمي ذاره مشكلي پيش بياد ، اما مشكل من فردا رفتن توي مراسم و تحمل آدهايي كه ازشون متنفرم نبود ، مشكل من ديدن فرزاد بود . از حسي كه موقع ديدنش بعد از اين همه مدت بهم دست مي داد مي ترسيدم ، نفرت بود يا عشق؟







    ویرایش توسط yaldamaleki : 08-19-2011 در ساعت 03:06 AM
     

  12. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  13. Top | #16

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    امروز همش به حرفهاي ثريا فكر كردم ، توي اين مدتي كه خونه اش بودم ، اولين بار بود كه باهام حرف زد و سكوت رو شكست و با اين حرف زدن منو سر دو راهي انتخاب قرار داد . من امشب وقت دارم كه بين ثريا و فرزاد يكي رو انتخاب كنم ، چقدر اين انتخاب سخته .
    صبح قبل از رفتن به مراسم چهلم ، اول يه سر رفتيم خونه ي حاج مهدي ! روز اربعين بود و مراسم داشتند ، اونجا هم ازم گله داشتند كه چرا بهشون سر نمي زنم ، از رفتارشون مشخص بود كه هنوز جريان و اتفاقات زندگي منو نمي دونن و حتي خبر نداشتند كه مدتيه با فرزاد زندگي نمي كنم . البته نبايد همه بدونن چون وقتي سپيده چيزي رو بدونه ، همه مي دونن و اين موضوعي بود كه او خبر نداشت .
    نزديك ظهر بود كه خونه ي حاج مهدي رو به قصد بهشت زهرا ترك كرديم و يكسره رفتيم سر قبر وثوق ، دوباره جمعيت زيادي حضور داشتند . اين بار مثل دفعه ي قبل توي ماشين نمونديم و از اول مراسم پياده شد و گوشه اي ايستاديم ، گاهي بعضي نگاهها و پچ پچ ها رو كه با ديدنم به وجود مي آمد حس مي كردم اما خونسرديم رو حفظ كرده و از پشت عينك آفتابي دنبال فرزاد مي گشتم . اون لحظه نديدمش ولي وقتي جمعيت شروع به رفتن كرد ، بالاخره پيداش كردم . كت و شلوار و پيراهن مشكي پوشيده بود ، موها و ريشش بلند بود و سبيل هم داشت و همون عينكي رو كه خودم براش خريده بودم زده بود و با اينكه ريش داشت اما حسابي تو دل برو شده بود .
    منو كه ديد عينكش رو برداشت و با ناباوري نگاهم كرد ، اما من به خاطر اينكه توجه بهنام بهمون بود بهش محل نذاشتم . بهنام به سمت من و ثريا اومد و با نشان دادن ساعتش گفت :
    - دير كردين ، توي عمارت منتظرتون بوديم
    ثريا لبخندي زد و خواست چيزي بگه كه من با تندي گفتم :
    - مهم اين بود كه اينجا حضور داشته باشم كه دارم .
    سپس رو به ثريا كرده و گفتم :
    - همه دارن مي رن ، تا بقيه منو نديدن بيا بريم ، اصلا حوصله شون رو ندارم .
    سكوت ثريا رو به حساب رضايتش گذاشتم و بدون اينكه ديگه به طرف فرزاد نگاهي كنم به سمت ماشين برگشتم ، اما هنوز دو قدم برنداشته بودم كه بهنام گفت :
    - مگه نمي خواي يه فاتحه بخوني ، تو كه سر خاك نرفتي !
    برگشتم و جواب دادم :
    - اين همه آدم براي بابات فاتحه خوندن بس نيست ، اون احتياجي به فاتحه ي من نداره ، همين جوري هم جاش توي بهشته .
    انگار اين حرفم خيلي بهش برخورد چون با تندي گفت :
    - معلومه كه توي بهشت، اما تو دخترشي و اون خيلي تو رو دوست داشت ، يه فاتحه...
    نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم :
    - ببين ، دفعه ي آخرت باشه منو دختر اون خطاب مي كني ، فهميدي !
    - چيه ؟ خيلي هم دلت بخواد ، مگه باباي من چش بوده ؟ به اون مهربوني و خيري بود !
    خواستم جوابش رو بدم كه ثريا خودش رو انداخت وسط و خطاب به هر دوي ما گفت :
    - شما چه خبرتونه ؟ مي خواين همين وسط قبرستون بزنين توي سر و كله ي همديگه ، زشته‌، بسه ديگه!
    پوزخندي زدم و به بهنام اشاره كردم و گفتم :
    - مگه اين آقاي بابا دوست ، اين چيزها حاليش مي شه ، نمونه اش نحوه ي كشوندن من به اينجا ...
    به سمت جايي كه فرزاد ايستاده بود نگاه كردم ، تا ببينم در چه وضعيتي به سر مي بره و آيا اصلا حواسش به ما هست يا نه ؟ كه ديدم داره مياد طرف ما ، با ناراحتي به ثريا گفتم :
    - بيا بريم ثريا ! فرزاد داره مياد اين طرف ، نمي خوام باهاش حرف بزنم .
    دستش رو گرفتم تا به سمت ماشين ببرم كه بهنام با لحن تمسخرآميزي گفت :
    - چرا ؟ مگه شوهرت نيست ؟ وايستا لابد كارت داره !
    بي آنكه نگاهش كنم گفتم :
    - خفه شو .
    سپس دست ثريا رو گرفته و ازش خواستم سريع تر بياد . او كه معلوم بود اصلا از واكنش من نسبت به فرزاد راضي نيست ، با بي ميلي در ماشين رو باز كرد اما دير شده بود چون به محض اينكه خواستيم سوار ماشين بشيم ، از پشت سر صداي فرزاد رو شنيدم .
    - صبر كن ببينم پري ! كجا داري مي ري ؟
    اجبارا ايستادم ، بدون آنكه به سمتش برگردم گفتم :
    - فرزاد ! برگرد ، ممكنه كسي ما رو باهم بببينه شك كنه .
    - مطمئن باش با اين بي محلي تو بيشتر شك مي كنن ، برگرد مي خوام ببينمت .
    مستأصل به ثريا نگاه كردم و او با سر اشاره كرد كه برگردم ، آرام برگشتم و به فرزاد نگاه كردم ، عينكم رو برنداشتم چون نمي خواستم حس دوگانه ام را از نگاهم بخونه . با لبخند گفت :
    - از ديدينت غافلگير شدم ، فكر نمي كردم بيايي .
    - مجبور شدم بيام ، بهنام مي دونه زن تو هستم ، تهديدم كرد اگه نيام قضيه رو لو مي ده .
    - اون از كجا فهميده ؟
    - وقت ندارم الان بهت بگم ، بايد برم قبل از اينكه فخيم زاده ها متوجه بشن ، خوشم نمياد باهاشون هم كلام بشم .
    - حتي با من ؟
    دلم نيومد بگم آره ! در عوض گفتم :
    - مي بيني كه دارم باهات حرف مي زنم .
    - ولي از روي اجبار ، چرا همش نگراني ؟
    - فرزاد متاسفم ، ولي بايد برم .
    - باشه برو ، اما كي برمي گردي خونت .
    - توي اين هيرووير، وقت اين سواله؟
    - پس كي وقتشه ؟ تلفنم رو كه جواب نمي دي ، سر قرار هم كه نمياي . الان نپرسم ، پس كي بپرسم؟
    - نمي دونم اما الان وقتش نيست ، هروقت كه موقعش شد خودم برمي گردم .
    - مي شه فردا وقتش باشه ، چون من ديگه تحمل ندارم.
    نگاهي بهش انداختم و عينكم رو برداشته و گفتم :
    - اتفاقا من نمي تونم شما رو با اين سر و شكل تحمل كنم ، يعني چي خودت رو كردي شكل سالكا ؟ اگه من برات مهمم ، پس اين تيريپ دايي دوستيت چيه؟
    - چه ربطي بهم داره ؟
    بدون جواب سوار ماشين شدم و رو به ثريا كه خيلي وقت بود توي ماشين نشسته بود ، كردم و گفتم :
    - بريم.
    وقتي ثريا ماشين رو روشن كرد تا حركت كنيم ، مستقيم به روبه رو نگاه مي كردم تا چشمم دوباره به فرزاد كه داشت نگاهم مي كرد نيفته كه سرش رو از شيشه داخل آورده و با لحن مهرباني گفت :
    - فردا توي خونه منتظرت هستم ، بيا گلم ، خواهش مي كنم !
    بي آنكه نگاهش كنم از ثريا خواستم كه حركت كنه ، چون همان لحظه چشمم به بهرام افتاد كه تمام حواسش به ما بود . كمي كه جلو رفتيم ، رسيديم به قطعه اي كه مادر و مردي كه سالها گمان مي كردم پدرم بوده ، درآن دفن شده بودند .
    ثريا نگه داشت و ازم خواست كه پياده شده و فاتحه بخونيم ولي من قبول نكردم و ازش خواستم كه حركت كنه ، مدتها بود كه ديگه براشون فاتحه نمي خوندم و طلب مغفرت نمي كردم . اصلا چرا بايد اين كار رو مي كردم ؟
    زني مثل اون كه با داشتن شوهر ، بچه ي مرد ديگه اي رو در شكم داشته همان بهتر كه آمرزيده نشه و توي آتيش بسوزه . به خونه كه رسيديم ، مستقيم به اتاقم رفته و براي اينكه به اتفاقات اون روز و حرفهاي فرزاد فكر نكنم خودم رو مشغول ترجمه كردم . سرگرم كارم بودم كه ثريا وارد شد و گفت كه مي خواد باهام حرف بزنه ، معلوم بود حرف مهمي داره ، گفتم :
    - بگو! گوش مي دم .
    - فردا رو چيكار مي كني ؟
    - چي رو چيكار مي كنم ؟
    - همين كه فرزاد گفت توي خونه منتظرته ؟
    - معلومه ديگه ، مثل بقيه ي قرارها ، چرا بايد برم؟
    - چرا نبايد بري؟
    - منظورت چيه ؟ نكنه از اينكه اين جا موندم خسته شدي ؟
    - چرت و پرت نگو ، تو ديگه بچه نيستي . روزي كه مي خواستي زن فرزاد بشي ، خودت گفتي كه ديگه بچه نيستي ، پس بايد براي زندگيت يه فكري بكني !
    سكوت كرده و چيزي نگفتم ، وقتي سكوتم را ديد ادامه داد :
    - ببين پروانه ! من نمي دونم بين تو و فرزاد چي گذشته و تو چرا از خونت زدي بيرون ؟ البته يه حدسايي مي زنم ، كه اميدوارم حقيقت نداشته باشه ، فقط بگو ببينم به كامران مربوط مي شه ؟
    دوست نداشتم در اين مورد حرفي بزنم ، بنابراين سرم رو پايين انداخته و خودم رو سرگرم كارم نشان دادم تا بلكه خودش بفهمه و از اتاق خارج بشه اما او گفت :
    - پس راسته ، اما موضوع كامران و مادر تو ، چه ربطي به فرزاد بيچاره داره ؟
    سنگيني نگاهش رو روي خودم حس مي كردم ، بنابراين جواب دادم :
    - چرا ربطي نداره ؟ عوض اينكه داييش رو كه با نامردي هر كاري دلش خواست سر مادر من آورده و منو رها كرده محكوم كنه ، ازش دفاع مي كنه و براي همچين آدمي كه سالها تنها دخترش رو رها كرده و معلوم نيست سر اون زن بيچاره چي آورده ، اونطور عزاداري مي كنه ...
    با گفتن اين حرف بلند شدم تا به بهانه اي از اتاق برم بيرون كه ثريا گفت :
    - پروانه‌! بشين مي خوام باهات حرف بزنم .
    بي توجه خواستم از اتاق خارج بشم كه با تحكم گفت :
    - مگه نشنيدي ؟ مي خوام باهات حرف بزنم ، گفتم بشين !
    چنان محكم اين حرف رو زد كه جا خورده و نتونستم مقاومتي كنم و سر جايم نشستم .
    ثريا نفسي كشيد و گفت :
    - حدود چهل روز كه اينجايي ، توي اين مدت هر روز منتظر بودم بيايي و ازم بپرسي جريان كامران چي بوده و آيا من ازش خبر دارم يا نه ؟ ولي اينقدر نيومدي تا مجبور شدم خودم بيام و ماجرا رو برات تعريف كنم ، پس خوب گوش كن و بعد از حرفهاي من قضاوت كن و براي زندگيت با فرزاد تصميم بگير .
    18 سالم بود كه پدرم فوت كرد ، ترم اول دانشگاه ، رشته ي روانشناسي مي خوندم . يه روز كامران فخيم زاده كه البته تنها فخيم زاده اي بود كه پدرم قبولش داشت و با خودش و خانواده اش رفت و آمد مي كرد ، ازم خواست تا به دفتر كارش برم . اول گمان كردم كه در مورد وصيت نامه ي پدرم كارم داره ، خودت كه مي دوني چه وصيت مزخرفي كرده بود !
    فكر كردم كامران راهي پيدا كرده تا از طريق قانون بدون حضور سينا، ارث تقسيم بشه ، اون زمان چون پدرم فكر نمي كرد سينا فوري به ايران بياد و بعد از ده سال براي خواندن فاتحه و گرفتن ارث به وطن برگرده ، ريالي پول برايم نگذاشته بود . در واقع من با اون همه ثروت ، آس و پاس بودم تا آقا سينا به ايران بياد و من به پول برسم . البته الهام كه ماجرا رو از طريق فخيم زاده ها مي دونست برام پول مي فرستاد اما من اونقدر ازش متنفر بودم و اونو مسبب مرگ پدرم مي دونستم كه يك ريال از پولش رو دست نمي زدم .
    كامران خيلي سعي داشت تا كمكم كنه ، اما غرور من اجازه نمي داد تا از او هم كمكي رو قبول نمايم . تا اينكه اون روز به دفترش رفتم ، برخلاف تصور من كار او مربوط به وصيت نامه نبود و گفت كه پرورشگاهي رو تاسيس كرده و احتياج به يك مدير داره ، ازم خواست تا مدير اون مكان بشم . با اين پيشنهاد هم شغلي داشتم هم درآمدي ، قبول كردم چون به پول احتياج داشتم .
    اين شغل هم مشكل ماليم رو حل مي كرد و هم سمت مديريت ، براي يه دختر 18 ساله دانشجو ، كم پستي نبود .
    بنابراين كارم رو ، توي پرورشگاه شروع كردم و روزي كه اومدم اونجا ، تو يكي از بچه هاي اونجا بودي !
    يه دختر 8 ساله ، فوق العاده زيبا و ملوس كه هر كي مي ديدت نمي تونست ازت دل بكنه . با هيچ كس حرف نمي زدي و فقط نقاشي مي كشيدي و گاهي هم متن هاي خيلي بزرگتر از سنت مي نوشتي ، انگار توي اين دنيا سير نمي كردي !
    علاوه بر اين حالاتت ، چيز ديگه اي اون روزا برام عجيب بود ، نداشتن پرونده و گزارش حضورت در پرورشگاه بود ، تو هيچ سابقه اي نداشتي . وقتي هم از كامران پرسيدم كه چرا اين جوري هستي و پرونده اي نداري ، سكوت كرد ، فقط اسرار داشت كه خيلي مراقبت باشم و حواسم به تو باشه و منم چون كامران خواسته بود ، هر كاري لازم بود برات انجام مي دادم . اوايل از روي دلسوزي دوستت داشتم و بيشتر از ديگران بهت محبت مي كردم ، اما كم كم فهميدم كه تو اصلا متوجه ي اين خوبي ها و مهربوني ها نيستي .
    تو محبتهاي منو نمي ديدي ، فهميدم كه تو اصلا خود منم نمي بيني ، تازه اون روز بود كه متوجه شدم تو مشكل رواني داري ! بدون اينكه بخوام نگرانت شده بودم . بردمت پيش يكي از استادام كه روانشناس ماهري بود و اون گفت ، احتمالا اتفاقي برات افتاده كه درجه ي شوكش به حدي بالا بوده كه تا از اين شوك خارج نشي ، نه چيزهاي رو كه مي بيني به خاطر مياري و نه چيزهاي كه مي شنوي توي ذهنت باقي مي مونه . دكتر هيپنوتيزمت كرد تا شايد علت رو بفهمه و معالجت كنه ، اما جواب نداد . بنابراين قرار شد همه چيز رو به زمان بسپاريم تا شايد فرجي شده و تو خوب بشي ، ولي روزها مي گذشت و تو تغييري نمي كردي ،انگار كور و كر و لال بودي !
    مدتها گذشت تا اينكه خانواده اي براي گرفتن بچه به مركز اومدن ، اونا عاشق تو بودن ، با مشورت دكترت خواستم كه تو رو به اونا بدم . روانشناس عقيده داشت كه شايد با رفتن تو به فرزند خواندگي ، شوك برطرف شده و تو به حال اول برگردي . راستش اينقدر برام عزيز شده بودي كه فقط به سلامتيت فكر مي كردم و شده بود آروزي من ، يه جوراي تو رو بچه ي خودم مي دونستم . منم مثل تو تنها بودم ، به خاطر جدايي مادر و پدرم ، اما نمي دونستم تو چرا تنهايي ؟
    همه ي كارها داشت در مورد اين كه تو فرزند خوانده ي اون خانواده بشي به خوبي پيش مي رفت و فقط مونده بود موافقت كامران كه براي واگذاري هر بچه به خانواده اي لازم بود ، اما او با كمال تعجب مخالفت كرد .
    سعي كردم بيماري تو رو براش توضيح بدم و راضيش كنم ، اما به هيچ وجه راضي نمي شد و مي گفت كه نبايد تو رو به هيچ خانواده اي بدم ، هر چي مي پرسيدم علتش چيه ؟ فقط مي گفت ، اصلا نپرس! بهش گفتم ، بيماري تو احتياج به يه شوك داره تا بهبود پيدا كني و دادنت به خانواده اي جديد مي تونه اين شوك رو فراهم كنه ، اما اون گفت كه شوكش با من ، به هيچ كس نمي ديش !
    منم چاره اي جز تسليم شدن نداشتم اما ازش خواستم تا شوكي رو كه مي دونه ، تو رو خوب مي كنه اجرا كنه ! چون خيلي برات نگران بودم و دلم مي خواست زودتر خوب بشي.
    چند روز بعد ، كامران به پرورشگاه تلفن كرد و آدرس قطعه اي در بهشت زهرا رو بهم داد و گفت ، اونجا زني دفن شده كه مادر اين دختره !
    ببرش اونجا با ديدن اون مزار حالش خوب مي شه . با اين كه دلم مي خواست ، اما نپرسيدم كه تو از كجا مي دوني اونجا مزار مادر اين بچه است ، فقط مثل هميشه به حرفش گوش دادم و تو رو به اونجا بردم . حق با او بود ، تو با ديدين قبر اون زن كه كنار شوهرش دفن شده بود ، واقعا از شوك خارج شدي .
    اعتراف مي كنم ، وقتي اون روز سر قبر مادرت براي اولين بار منو ديدي و توي آغوشم گريه كردي ، عاشقت شدم . بعد از اون به خواست كامران ، تو رو هميشه مي بردم قبرستون ، تو خوب شده بودي و من به تو وابسته . كامران همچنان اصرار داشت كه توي پرورشگاه بموني و منم كه بهت وابسته شده بودم و دوستت داشتم ، از خدا خواسته قبول كردم .
    كامران هميشه بهترين لباس ، اسباب بازي و خوراكي رو براي تو مي فرستاد و من در تعجب اين همه رسيدگي و خرج براي تو بودم ، اما چيزي نمي گفتم و همه ي اون كارها رو پاي خير خواهي كامران مي گذاشتم . روزها از پي هم مي گذشت و من كم كم فهميدم كه من تنها كسي هستم كه توي حافظه ات مي مونه ، تو هيچ علاقه اي به ارتباط با ديگران و كسي به جز من نداشتي ! مخصوصا كه وقتي يك بار توي خواب راه افتادي و رفتي بالاي پشت بوم و نزديك بود بپري پايين كه خدا رحم كرده و يكي از مربيات به دادت رسيده بود ، بعد از اون دوباره حتي منم به سختي مي شناختي ! باز بردمت پيش پزشك روانشناست و او هم باز همان تشخيص قبلي و ادامه ي مسير قبل رو پيشنهاد كرد ، يعني تحولي در زندگيت و اين كار امكان پذير نبود ،مگر با سپردن تو به خانواده اي جديد .
    با تمام عشقي كه به تو داشتم ، چاره اي نبود و سلامتي تو برام مهمتر از هر چيزي بود ، اما باز هم مثل دفعه ي قبل با مخالفت شديد كامران مواجه شدم . او ادعا مي كرد كه سرپرستي تو فقط به او سپرده شده و نه كس ديگه اي .
    هر روز بهش هشدار مي دادم كه اين دختر ، حال روحي مساعدي نداره و احتياج به روبط اجتماعي بيشتري داره ، اون بايد به محيط جديد بره آدمهاي جديد ببينه تا خودش رو پيدا كنه . اما او زير بار نمي رفت ، تا اينكه يك روز انقدر اصرار كردم كه بالاخره گفت .
    ثريا در اين جا مكثي كرد و به چشمان من كه سعي مي كردم برق شوق دانستن در مورد وثوق رو پنهان كنم ، نگاه كرد و با كشيدن نفس عميقي ادامه داد :
    - اون روز كامران گفت ، اين دختر ! تنها يادگار زنيه كه من عاشقانه مي پرستيدم . من نمي تونم اون رو از دست بدم و به خانواده اي بسپرم . منم در جواب گفتم ، اما اين تنها يادگار دستي دستي داره از بين مي ره ، اما او اعتقاد داشت كه با وجود من و محبتهام طوري نخواهي شد . اون روز به من گفت كه هر كاري لازمه براي تو انجام بدم و سعي كنم تو رو خوبت كنم ، خود كامران پيشنهاد داد تا بهت بگم كه يه قيم داري كه همه جوره حمايتت مي كنه و خواهد كرد . نمي خواست تو بدوني اون قيم كيه و گفت ، بهش بگو كه فعلا نمي توني قيمت رو ببيني . گفتم ، آخه اين دختره نمي گه اين سرپرست كيه ؟ چرا نمي تونم ببينمش ؟ چرا منو نمي بره تا با خانواده اش زندگي كنم ؟
    گفت كه بهش بگو وقتش برسه مي بره . گفتم ، اما كامران تو فاميل فخيم زاده رو يدك مي كشي و اون كمي بزرگ بشه به راحتي تو رو پيدا مي كنه ، اما او باز پيشنهاد جديد ديگه اي داد واون اينكه ، اسم واقعي منو بهش نگو. گفتم ، پس چي بگم ؟ گفت ، بگو وثوق ! باز گفتم ، اين همه اسم چرا وثوق و او گفت ، فقط ديگه هيچي نپرس ...
    اين اسم براش مهم بود ، نمي دونستم چرا ! اما فكر مي كردم شايد به مادرت ربطي داشته باشه ، هنوز نگاهها و رفتارهاي اون روز كامران ، وقتي براي ديدنت به پرورشگاه مي آمد و تو نمي شناختيش يادمه !
    عاشقانه تو رو در آغوش مي گرفت و بيشترين هزينه ها رو پرداخت مي كرد تا تو هر چيزي رو به بهترين نحو آموزش ببيني ، از هيچ كار و هيچ پولي برات دريغ نداشت . تو كم كم بزرگ مي شدي و براي وثوق نامه مي نوشتي ، حالا ديگه كساني رو كه مي شناختي دو نفر شده بودند ، من و وثوق ! گاهي دوباره در خواب به پشت بام مي رفتي و چون كسي رو مأمور محافظت شبانه از تو قرار داده بودم ، هر بار از اتفاق خطرناكي جلوگيري مي شد و تو باز فرداي شبي كه بالاي پشت بام رفته بودي همه چيز و همه كس رو فراموش مي كردي و باز به جز من و وثوق كسي رو نمي شناختي .
    اين زندگي ادامه داشت تا اينكه تو به سن 18 سالگي رسيدي و وثوق دستور داد تا از پرورشگاه بزني بيرون . روزي كه جلوي مجتمع پياده ات كردم تا به سوي زندگي جديدي بري ، بدترين روز زندگيم بود ! اما چاره اي نداشتم ، تو بايد خودت رو پيدا مي كردي ، و مسير زندگيت رو مي شناختي و اين عملي نبود ، مگر با رفتن تو به اجتماع و قبول مسئوليت هاي سنگين . تو بايد خوب مي شدي و من اون شبي كه تو با فرزاد و نادين دعوا كرده و دوباره به پشت بام رفتي و فرزاد نجاتت داد ، فهميدم كه خوب شدي چون فرداي اون شب عوض اينكه مثل گذشته همه چيز و همه كس رو فراموش كني ، همه رو مي شناختي و چيزي رو فراموش نكرده بودي .
    اما چه فايده ، تو خوب شده بودي به قيمت عشق فرزاد ، عشقي كه من مي دونستم رسيدن بهش محاله مگر اينكه كامران پا در ميوني كنه اما كامران خودش مخالف بود و مي گفت هنوز وقتش نيست . كامران چون بزرگ خاندان فخيم زاده بود ، كسي روي حرفش حرفي نمي آورد ، اما اين كارو نكرد ! بهش گفتم چرا ؟ گفت ، پري هنوز 18 سال داره ، تازه خوب شده نمي خوام با يه شوك جديد همه چيز بهم بريزه و چند سال كه بگذره و من مطمئن بشم اين شوكي نيست كه دوباره اون رو از پا در بياره ، خودم كتي و خانواده اش رو راضي مي كنم . ازش خواستم كه همون موقع اين كار رو بكنه و او گفت زوده ، اصرارش كردم اما ازم خواهش كرد اصرار نكنم . گفتم ، اين دو تا واقعا عاشق هم هستن .
    گفت ، نه ! ترتيبي دادم تا فرزاد توسط اردلان و كتي براي اداره ي شركت به ايتاليا بره ، تو مي دوني كه پري زندگيه منه و روز به روز بيشتر شبيه مادرش مي شه و منم روز به روز بيشتر مي پرستمش ، مطمئن باش نمي ذارم آب توي دلش تكون بخوره و تا دو ، سه سال ديگه كه وقت ازدواجش بشه و خودم پا در ميوني كنم ، مواظبش باش . حرف هاش رو باور كردم ، چون كامران آدمي نبود كه دروغ بگه . اون واقعا عاشق تو بود ، احساس مي كردم شباهت تو به مادرت باعث اين شده كه او از دوست داشتن تو فراتر رفته و عاشقت بشه . همه فكري مي كردم ، جز اينكه پدرت باشه !
    آمريكا بودم كه باهام تماس گرفت و ازم خواست تا با اولين پرواز خودم رو به تهران برسونم ، بهم گفت كه باز فيلت ياد هندوستان كرده و با فرزاد ارتباط پيدا كردي . خودش فرانسه بود و نگران تو ، بهم گفت كه پروانه مي خواد بدون اطلاع فخيم زاده ها با فرزاد ازدواج كنه !
    منم گفتم ، خوب كاري مي كنه و اصلا بايد از اول اين كار رو مي كرد . تو مي تونستي پا درميوني كني ، اما نمي دونم چرا نكردي ؟ اما حالا وقتش شده ، هم خودت رو به پروانه نشون بده و هم باعث موافقت فخيم زاده ها بشو . اما او بازم گفت ، زوده و يك ساله ديگه وقت اين كاره ، تو برو و منصرفش كن تا يه سال ديگه كه همه چيز جور بشه . گفتم ، من اين كار رو نمي كنم ، اونا همديگه رو دوست دارن بذار ازدواج كنن ! اما كامران التماس كرد و گفت كه پروانه بايد آبرومند ازدواج كنه ، خيلي بيشتر از اون چيزي كه تو و اطرافيان فكرش رو بكنيد بايد شيك و آبروند بره سر زندگيش .
    من خيلي فكرها براش دارم ، اون تمام زندگي و آرزوي منه و دلم مي خواد توي لباس عروسي ببينمش ! دلم براش سوخت ، احساس مي كردم كه صداش ضعيف و شكسته شده . گفتم ، باشه به خاطر تو قبول مي كنم كاري كه باب ميلم نيست انجام بدم اما اين بار يه شرطي داره ، بايد بهم بگي چرا سرنوشت اين دختر ، تا اين حد برات مهمه ؟ نگو به خاطر دلبستگي و عشق به مادرش كه باور نمي كنم . اونم گفت ، مادرش زماني همسر من بوده و اين دختر، تنها دختره منه . حالا هر كاري مي توني بكن تا اين كار يك ساله ديگه عقب بيفته !
    مي خوام اون جوري كه لايق دختر كامران فخيم زاده است ازدواج كنه ، با سربلندي ، نه تحقير به خاطر پرورشگاهي بودن ، مي خوام كتي به دست و پاش بيفته كه عروسش بشه .
    آنقدر شوكه شده بودم كه ديگه مخالفتي نكرده و چيزي نپرسيدم ، اما حريف تو نشدم و ازدواجت سر گرفت .
    وقتي كامران به ايران برگشت ، ديگه از اون مرد جنتلمن و خوش تيپ كه توي فاميل حرف اول رو مي زد خبري نبود . اون توي 58 سالگي ، 70 ساله شده بود و خبر سرطانش همه رو غافلگير كرد ، بدون اينكه كسي رو در جريان بذاره براي درمان به فرانسه رفته بود و نا اميد بازگشت .
    ببين پروانه ! فكر نكن الان كه مرده ، دارم ازش دفاع مي كنم . تو شخصيت اونو نمي شناختي ، به فرزاد و بقيه حق بده ، ما همه به اون و پاكيش ايمان داريم . مطمئن باش اگه اون شب فرستاده بود دنبالت رهاش نمي كردي و به حرفاش گوش مي دادي ، تمام حقايق رو خودش بهت مي گفت . اون مرد خوبي بود ، محاله كه تن به رابطه ي ... ولش كن ، حرف زدن در موردش هم احمقانه است چه برسه به فكر كردن بهش ، در مورد مادرت هم همينطوره .
    يادمه كه يه بار بهم گفت كه دوست داره مثل مادرت تربيت بشي ، زني نجيب و پاكدامن . پروانه ! كامران آدمي نبود كه روي هوا حرفي رو بزنه ، توي مدتي كه باهاش چت مي كردي خودت فهميده بودي كه آدم غير منطقي و مزخرفي نبود . اون مرد بزرگي بود و من و همه ي كساني كه الان براش عزاداري مي كنن به اين امر اعتقاد دارن ، پس حالا خوب فكرات رو بكن . تو دو راه بيشتر نداري !
    يا فردا بر مي گردي سر خونه و زندگيت و به جاي بهانه هاي الكي گرفتن از فرزاد سعي مي كني ازش كمك بخواي تا اصل ماجرا برات روشن بشه ، يا اينكه از فرزاد جدا شده و با من ميايي آمريكا . من همه چي رو فروختم تا براي هميشه از ايران برم ، تا امروز هم اگه اينجا موندم فقط به خاطر تو بوده و كامران .
    حالا ديگه اون مرده ، تو هم شوهر داري و خيالم از بابت راحته ! امشب فكرات رو بكن ،‌يا برگرد پيش فرزاد يا تكليفت رو روشن كن و با من بيا !!!
    يه وكيل خوب سراغ دارم كه خيلي راحت و بدون دردسر طلاقت رو مي گيره ، الهام دو تا دعوتنامه داده ، حالا خوب فكرات رو بكن من منتظر جوابت هستم ...
    و حالا من ، هنوز دارم فكر مي كنم كه كدوم رو انتخاب كنم ؟ ثريا رو كه اگه باهاش برم ، براي هميشه از دست فخيم زاده ها راحت مي شم و شايد يادم بره چه نسبتي باهاشون دارم ، يا فرزاد رو كه عاشقانه دوستش دارم اما نمي تونم تحملش كنم ؟ يعني مي تونم ازش جدا بشم ؟ نه ، فكر جدايي عصبيم مي كنه . شايد هم حق با ثريا باشه و من اشتباه مي كنم ، از كجا معلوم كه من حاصل يه رابطه ي ناپاك هستم ، ولي اگه نيستم پس شناسنامه اي كه دارم چيه ؟
    اون مردي كه به عنوان پدر اسمش تو شناسنامه ي منه و كنار مادرم دفن شده كيه ؟ نمي دونم بايد فرار كنم و براي هميشه از ايران و گذشته ام جدا بشم ، اما دوري كه باعث فراموشي خاطرات كه نمي شه ! اگه از ايران فرار كنم ، از اينكه فخيم زاده هستم نمي تونم فرار كنم !
    يا اينكه بمونم و با عشقم زندگي كنم و برم دنبال حقيقت اصل و هويتم بگردم و به ثريا و فرزاد كه غصه دار مرگ كامران هستن ، اعتقاد كنم و پاكي مادرم و وثوق رو به خودم ثابت كنم ؟ خدايا كمكم كن ، من فقط تا ساعت هفت شب فرصت تصميم گيري دارم ...
    ديروز بالاخره بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم ، پيشنهاد ثريا رو كه وقتي ديد ترديد دارم و هم فرزاد رو مي خوام و هم قبول واقعيت برام سخته داده بود ، پذيرفتم . گفت ، بهتره برگردم پيش فرزاد و توي اين دو ماهي كه ثريا ايرانه سعيم رو بكنم ، اگه موفق شدم كه واقعيت رو بپذيرم و به زندگيم ادامه بدم كه هيچ ، و گرنه مي تونم با ثريا برم . فكر بدي نبود و چاره ديگه اي نداشتم ، من هر جاي دنيا هم كه مي رفتم اين واقعيت همراهم بود ، پس بايد مي پذيرفتم .
    راس ساعت هفت جلوي در خونه ، زير بارون ايستاده بودم و نمي دونستم كليد به در بيندازم يا نه ؟ اما در نهايت وقتي خيس بارون بودم در رو باز كرده و داخل شدم ، از روشن بودن چراغ ها فهميدم كه فرزاد خونه است .
    وارد سالن كه شدم با خوشحالي به طرفم اومد ، معلوم بود باور نكرده كه برگشتم . پيرهن سياه رو درآورده بود و صورتش رو اصلاح كرده بود ، واقعا خواستني شده بود . با وجود اينكه دلم براش ضعف مي رفت ، وقتي خواست بغلم كنه به بهانه ي اينكه خيسم مانعش شدم و حتي نذاشتم صورتم رو ببوسه و براي دوش گرفتن به طبقه ي بالا رفتم . متاسفانه توي اولين مرحله نتونسته بودم درست عمل كنم ، آيا مي تونستم تحملش كنم . نداي دورنم مي گفت اون تقصيري نداره و اين چيزا به اون ربطي نداره ، اما باز صدايي بهم هشدار مي داد كه اين آدم خواهرزاده ي وثوق ، تو كه هنوز نمي دوني كار وثوق درست بوده يا غلط ...
    دوش كه گرفتم ، رفتم توي تراس و به بارش بارون خيره شدم و ناخودآگاه ياد وثوق و خواندن نمازش زير بارون افتادم و چندشم شد اگه آدم ناپاكي بوده ، چه جوري مي تونست زير بارون پاك خدا سجاده پهن كنه ؟ در همين افكار بودم كه احساس كردم كسي پشت سرم ايستاده ، برگشتم و فرزاد رو در حاليكه پالتويي در دست داشت و مي خواست روي شانه ام بندازه ديدم . با مهرباني گفت :
    - عزيزم ! چرا اينجا ايستاده اي ؟ هوا سرده ، سرما مي خوري !
    دستي روي موهام كشيد و گفت :
    - موهاتم كه خشك نكردي ؟
    بعد دستم رو گرفت و به سمت خودش كشيد ، با اين خيال كه مي خواد بغلم كنه ، خودم رو عقب كشيده و فوري در حاليكه وارد اتاق مي شدم گفتم :
    - باشه ، بريم تو ...
    حوله رو برداشته و مشغول خشك كردن موهام شدم ، نمي دونم چرا ازش فرار مي كردم . نگاهش كردم كه باز مثل روزهاي اول عشق عميقي رو توي ني ني سبز چشماش ديدم و گفتم :
    - من مي رم پايين ، يه فكري براي شام كنم ! تو هم كمي استراحت كن تا حاضر بشه .
    - لازم نيست ، گلم ! زحمت نكش ، شام امشب با من !
    سپس به ساعتش نگاه كرد و گفت :
    - شام آماده روي گاز ، تا تو موهات رو خشك كني ، منم ميز رو مي چينم . نظرت چيه ؟
    - موافقم ، برو.
    - فقط زودتر از يكربع نيا ، چون مي خوام سورپرايزت كنم .
    - باشه ، نميام .
    قبل از بيرون رفتن به سمتم اومد و من كه متوجه ي منظورش شده بودم ، خودم رو به اون راه زده و حوله رو براي خشك كردن موهام روي سر و صورتم انداختم . وقتي حوله رو برداشتم از اتاق بيرون رفته بود و بند بند وجودم فرياد مي زد كه دوستش دارم ، دلم براي بوسه هاش تنگ شده بود ، اما مغزم بهم اجازه ي واكنشي رو نمي داد و اين دست خودم نبود .
    خواستم موهام رو حالت بدم ، اما پشيمون شدم و ساده پشت سرم بستم . وقتي يك ربع تموم شد ، دلم نمي خواست برم پايين اما چون با هيجان صدام كرد ، دلم سوخت و رفتم . چنان ميز قشنگي چيده بود كه انگار از صبح تداركش رو ديده ، اما برخلاف اون كه شوق از چشماش مي باريد خيلي بي تفاوت پشت ميز نشسته و شروع به خوردن ماكاروني كه خودش برام درست كرده بود ، نمودم . كنارم نشست و زل زد به خوردنم ، بي اهميت به نگاهش غذام رو مي خوردم كه ازم پرسيد :
    - چطوره ؟
    - چي ؟
    - ماكاراني؟ خودم درستش كردم ، خوشمزه است ؟
    شانه اي بالا انداخته و گفتم :
    - بد نيست ، راستي خودت سيري ؟ چرا نمي خوري ؟
    - نه سير نيستم ، اما الان دلم مي خواد غذا خوردن تو رو نگاه كنم .
    قبلا هم اين كار رو مي كرد و من از خنده ريسه مي رفتم و از نگاهش لذت مي بردم اما حالا ، نمي دونم لحنم شوخ بود يا جدي كه گفتم :
    - مي خواي لقمه هام رو بشماري ؟
    - نه مي خوام دلتنگيم رو برطرف كنم ، مي دونه چند وقته غذا خوردنت رو نديدم ؟
    قبلا وقتي گاهي اين كار رو مي كرد و به غذا خوردنم خيره مي شد ، آنقدر سرمست مي شدم كه وسط غذا خوردن هم نمي ذاشتم دست از اين كارش بكشه و مي گفتم دوست دارم نگام كني ، پس نبايد فعلا غذا بخوري ، اونم مي خنديد و نگاهم مي كرد . اما اينبار بهش گفتم :
    - بي خودي به خودت گشنگي نده ، غذا خوردن من ديدن نداره .
    - خودت چي ؟ خودت كه ديدن داري ! مي دوني چند وقته يه دل سير نديدمت ؟
    - آره مي دونم ، از ديروز تا حالا . غذات رو بخور...
    لحظه اي سكوت كرد و سپس با صداي آرامي ادامه داد :
    - فكر نمي كردم بيايي !
    - خوبه فكر نمي كردي ، اين همه تدارك ديدي .
    - اميدواري ، خيلي كارها مي كنه و چيز خوبيه !
    نگاهش كردم و گفتم :
    - حالا كه اومدم و اميدت درست در اومده ، غذات رو بخور.
    - ببينم ، تو چه اصراري داري من غذا بخورم ؟
    - من اصراري ندارم تو غذا بخوري ! منتها خوشم نمياد به خوردن من نگاه كني .
    - چرا ؟ قبلا كه خوشت ميامد ؟
    با كلافگي گفتم :
    - قبلا خوشم مي اومد چون ...
    - چون عاشقم بودي ، نه ؟
    - نه !
    - نبودي؟!!!
    با اينكه متوجه منظورش شده بودم گفتم :
    - چي مي گي تو ؟! بودي‌، نبودي يعني چي ؟
    از كنارم بلند شد و با لحن غمگيني گفت :
    - هيچي ، راحت غذات رو بخور ديگه نگات نمي كنم .
    سپس رفت و گوشه اي از سالن روي مبلي نشست ، خيلي تند رفته بودم اما دست خودم نبود . بلند شدم و رفتم پيشش ، قلبم مي گفت برو كنارش روي مبل بشين ، اما زانوهام به طرف مبل ديگه اي مي رفت . نشستم و گفتم :
    - ببين فرزاد ! منظورم اين نبود ، مي خواستم بگم ...
    - مي دونم قبلا فخيم زاده بودنم مهم نبود و عاشقم بودي ، الان هم دوستم داري و هم از اينكه فخيم زاده هستم متنفري .
    - اگه ازت متنفر بودم الان اينجا نبودم ...
    - پس اين رفتارت نشونه ي چيه ؟ حلقت كو ؟ مي خوام ببوسمت نمي ذاري ، مي خوام بغلت كنم فرار مي كني ، نگاهت مي كنم ، مي گي نگام نكن ! الانم كه انگار باهات نامحرمم ، ببين كجا نشستي .
    كاش ... كاش نمي اومدي ، لااقل هنوز اميد داشتم كه دوستم داري . اصلا چرا اومدي ؟ من كه مجبورت نكرده بودم ، كرده بودم ؟!!
    با نگاهش ازم جواب مي خواست ، سكوتم رو كه ديد ، بلند شد و رفت بالا و چند لحظه بعد برگشت .
    يكي از مانتو و روسري هاي من دستش بود ، روي لبه ي مبل گذاشت و گفت :
    - بهتره بري ، اين خونه پروانه ي عاشق رو مي خواد . بارون هم بند اومده ، دير بجنبي ممكنه باز شروع بشه .
    سپس به سمت آشپرخونه رفت و ادامه داد :
    - من ازت خواهش كرده بودم ، اما ديگه بهت زنگ نمي زنم و ازت خواهش هم نمي كنم . دلم نمي خواد برخلاف ميلت كاري بكني ، ديگه كاري رو كه دوست نداري انجام نده .!
    بعد از توي آشپزخونه يه دسته گل رز ، به همراه بسته اي كه بسيار زيبا كادو شده بود بيرون آورد و جلوي نگاه هاج و واج من توي سطل ريخت و گفت :
    - اينام ديگه به دردت نمي خوره ، مال وقتي بود كه مطمئن بودم شوهرتم و هنوز دوستم داري .
    بي آنكه نگاهم كنه ، از پله ها بالا رفت . چند دقيقه اي به سمت گل و هديه نگاه كردم و سپس به طرف سطل رفته و گل ها و كادو رو ازش خارج كردم ، اول جلد هديه رو باز كردم و با يك سرويس برليان ظريف و شيك روبه رو شدم و بعد هم به گل ها خيره شده و در حاليكه مي شمردمشون ، توي گلدان قرارشون دادم .
    39 تا شاخه گل بود ، پس 39 روز بود كه فرزاد رو نديده بودم . گلدان رو ، روي ميز گذاشتم و سرويس برليان رو به گردنم انداختم و حلقه ام رو از كيفم درآوردم و به انگشت كردم .
    وقتي رفتم بالا ، چراغها خاموش بود و فرزاد روي تخت دراز كشيده بود . چراغ رو روشن كردم و ديدم كه پتو رو كشيده رو سرش ، مطمئن بودم كه بيداره ! رفتم كنارش دراز كشيدم و با لحني كه احساس مي كردم خيلي مهربان تر از قبل گفتم :
    - مي دونم بيداري ، پتو رو بزن كنار.
    وانمود كرد خوابه و تكاني نخورد ، خودم پتو رو كنار كشيدم ، واي كه وقتي قطرات اشك رو ديدم از خودم حالم بهم خورد .
    من عاشقش بودم و اشكش رو درآورده بودم ، لعنت به من ، حيف فرزاد كه مال من بود . كسي كه تحمل بغض منو نداشت ، اشكش رو درآورده بودم . دستم رو دور گردنش انداخته و گفتم :
    - فرزاد! منو ببخش ، متاسفم !
    با بغض گفت :
    - چرا نرفتي ؟ نمي خوام زوركي دوستم داشته باشي .
    - اگه مي خواستم برم كه نمي اومدم ، من واقعا دوست دارم . فرزاد ! كمكم کن بمونم ، دوست دارم كنارت باشم ...
    اين حرف رو از ته دل زدم ، واقعا مي خواستم كمكم كنه . وقتي دستاش رو دراز كرد تا بغلم كنه ، هيچ مقاومتي نكردم . آه كه چقدر دلم براش تنگ شده بود و چقدر تن سردم ، محتاج اين گرما بود . اون لحظه مطمئن شدم كه حاضر نيستم فرزاد رو از دست بدم ، حتي براي يه لحظه ، گرماي وجودش كه از عشقي عميق عطرآگين بود ، روح سردم رو زنده كرد و طغيان درونم آروم شد .

    امروز وقتی از فرزاد پرسیدم که دایی کامرانت چه جور آدمی بود نزدیک بود دو تا شاخ بالای سرش در بیاره ، البته بهش حق می دادم ، منی که تا دیروز قدغن کرده بودم اسم کامران پیش من برده بشه ، منی که برای عزاداری و گریه ای که فرزاد براش کرده بود ، داشتم زندگیم رو متلاشی می کردم ، حالا اومده بودم و می پرسیدم اون چه جور ادمی بوده !
    راستش چون ثریا سعی داره ، تا قبل از رفتنش منو به یقین حقیقت وجودی کامران برسونه ، وادار شدم تحقیق کنم و فکر ثریا رو آزاد، می دونم نگران منه و اینم می دونم تا از من مطمئن نشه سراغ زندگی خودش نمی ره .
    این روزها که بعضی حقایق رو فهمیدم ، با خودم فکر می کنم نکنه ثریا اون روزها که عاشق مردی شده بوده ، به خاطر من جواب مثبت نداده و خودش رو اسیر من کرده و از ایران نرفته .
    با این که می دونم برای همیشه ثریا رو از دست می دم ، اما نمی خوام خودش رو فدای من کنه و برای اینکه فرزاد رو داشته باشم ، ترجیح دادم به دنبال حقیقت بگردم و به حرفهای ثریا دقیق فکر کنم . با این که برام سخت بود در مورد وثوق شنیدن چون می ترسیدم چیزی رو بفهمم که دلم نمی خواست ، اما از فرزاد پرسیدم اون چه آدمی بوده و فرزا هم جواب داد:
    - یه رفیق فوق العاده خوب و با معرفت ، بهترین تعریف از دایی کامرانه ، کسی که سرش می رفت اما قول و معرفتش نمی رفت ...

    طی این دو روز اخیر کارم شده مرور نوشته هایی که طی این چند سال با وثوق داشتم و همه رو در فایلی در لپ تاپم ذخیره نموده بودم ، دنبال ردی می گشتم که شاید تا حدودی منو از برزخ خودم خارج و به بهشت نزدیک کنه . وقتی خیلی فکر می کنم و مغزم هنگ می کنه ، تنها گرمی وجود و مهربانی فرزاد آرومم می کنه .
    وقتی می خوام دیوونه بشم به آغوشش پنها می برم ، دوباره آروم می شم و به زندگی برمی گردم . حالا می فهمم که اگه اون 39روز هم خودم رو قرنطینه نمی کردم ، در کنار فرزاد راحت تر می تونستم مسایل رو درک کنم .
    وقتی نوشته های وثوق رو مرور می کنم به نقطه های می رسم که احساس می کنم از عمد خاطراتش رو برام گفته ، انگار می دونسته که ممکنه روزی دچار این احساس گنگ بشم ، خواسته کمکم کنه ، مثلا اون تیکه از نوشته اش که در مورد ازدواجش با زنی که عاشقانه دوستش داشته و هر روز می دیدتش و نمی فهمیده که چقدر عاشقشه ، تا اینکه چند روز نمی بینتش و می فهمه که بدون اون نمی تونه زندگی کنه ! وبهش پیشنهاد ازدواج می ده ، یا اون جاهای که در مورد یه عزیز برام حرف می زد ، فکر می کنم اون عزیز زندگیش مادرم بوده .
    وثوق می گفت ، عزیزی بهم یاد داد که می شه تنهای رو با کسی ، که از ما تنهاتره تقسیم کنیم و به آرامش برسیم .
    یا فکر می کنم اون سجاده ی سبزی که وثوق عاشقش بود و می گفت یادگار عزیزترین شخص زندگیش بوده ، هدیه ی مادرم باشه .
    انگار می خواست با گفتن این حرفها به من بفهمونه که مادرم زنی پاک و بی گناه بوده ، زنی که خوبتر از خوبه . خدایا نمی دونم که حقیقت رو باید از کی بفهمم . کاش توی این سالها وثوق برام نوشته بود ، کاش اون شب رهاش نمی کردم . باید به حقیقت برسم ، به خاطر خودم ، به خاطر فرزاد ، به خاطر زن و مردی که می خوام بدونم پاک بودن یا نه ، به خاطر اینکه عذابم از اینکه آیا بچه ای پاک و حلالم یا نه از بین بره . حتی به قیمت روبه رو شدن با فخیم زاده ها ، باید به حقیقت برسم .

    در این مدتی که برگشتم خونه ، امروز با فرزاد دعوام شد . فکر می کنه چون دارم در مورد داییش تحقیق می کنم پس نفرتم از بین رفته ، اما تا روشن شدن حقیقت دلم نمی خواد ارتباطی با او داشته باشم .
    امروز پنجشنبه بود و فرزاد می خواست بره بهشت زهرا ، از منم خواست تا همراهش برم که از کوره در رفتم و باهاش دعوام شد . حتی نذاشتم خودش هم بره ، اونم که طفلی به خاطر من هر کاری می کنه ، هیچی نگفت و به اتاقش رفت . فکر می کنم از این به بعد باید تحقیقاتم رو دور از چشم فرزاد انجام بدم ، چون اون خیلی بی ظرفیته و ممکنه همین روزا دستم رو بگیره و ببره توی خانواده اش و بگه که این زنمه...
    فکر می کنه چند تا پرسش و تحقیق ، نشانه ی حل شدن مشکلم با فخیم زاده هاست .

    امروز با بهنام قرار گذاشتم ، باید نظر اون رو هم می فهمیدم . وقتی خواست قرار توی خونه ی من باشه ، از اینکه فکر کرده بود دختر احمقی هستم و با دادن آدرس خونمون برای خودم دردسر درست می کنم ، عصبی شده و خواستم تلفن رو قطع کنم اما خودم رو کنترل کرده و توی یه کافی شاپ باهاش قرار گذاشتم . من زودتر از اون رسیدم ، وقتی اومد شروع کرد به دلقک بازی و چرت و پرت گفتن ، اصلا انگار نه انگار که توی دانشگاه تدریس می کنه .
    دست نادین رو از پشت بسته بود و بعد از مدتها منو خندوند .
    نمی دونم چرا تا نرفته بودم پیشش عصبی بودم ، اما وقتی کنارش بودم یادم رفت که چقدر از خودش و خانواده اش تنفر دارم . در مورد فرزاد پرسید که جواب های کوتاه و سر بالا بهش دادم .
    پسره ی دیوونه وقتی ازش پرسیدم که کامران چه جور آدمی بود ؟ برای پاسخ دادن دو تا شرط گذاشت ، اولی رو که برگشتنم به دانشگاه بود قبول کردم ، اما دومی که تعطیلات عید با فخیم زاده ها به شمال برم رو قبول نکردم . اونم گفت که چیزی در مورد کامران بهت نمی گم و برای اینکه به مقصودم برسم ، گفتم روش فکر می کنم . حالا بگو ، اون چه جور آمدی بوده ؟ بهنام گفت کامران یه پدر بود اما قبل از اون یه رفیق خوب و با معرفت بود ...
    اعتراف می کنم ، الان که ساعتها از دیدارمون گذشته هنوز زنگ بغضی که موقع گفتن این جمله ، توی صدای این پسر شوخ و شنگ بود رو در گوشم حس می کنم .

    به بن بست رسیده ام و باید فکر چاره ای باشم ، صحبت با افرادی مثل بهنام و فرزاد ، هیچ چیز رو برام روشن نمی کنه . دونستن این که وثوق چطور آدمی بوده ، دردی دوا نمی کنه و باید برم سراغ کسی که مادرم رو می شناخته ، باید دنبال کسی بگردم که خیلی چیزها می دونه ، دیگه فرار کردن از فخیم زاده بسه.
    امروز ثریا بهم گفت ، منم عمری ازشون فرار کردم اما در نهایت خودم یه فخیم زاده هستم و حالا که بهشون نزدیک شدم دیدم اونطورام که فکر می کردم نبودن . تو هم به خودت جرات بده ، اونا که عاشق دخترهای فخیم زاده هستن ، وای به تو که تنها دختر بزرگ خاندان فخیم زاده هستی ! برای یه مدت برو پیششون ، شاید به نتایجی برسی!
    حرف ثریا بد نیست، اما چطوری برم ؟ به چه بهانه ای ؟ اصلا می تونم تحملشون کنم یا نه ؟ جرأتش رو دارم یا نه ؟

    توی این چند روز اخیر سرگرم کارهای خونه و رسیدگی به فرزاد بودم و وقت نکردم چیزی بنویسم ! این روزها ، خانواده ی فخیم زاده یکی یکی دارن بهم زنگ می زنن . بگم خدا بهنام رو چیکار کنه که شماره ام رو به همشون داده ، خودش کم بود هر روز زنگ می زد ، اونای دیگه رو هم انداخته به جونم .
    الحق که خانواده ی دختر دوستی هستن ، نمی دونم اگه پسر هم بودم اینقدر تحویلم می گرفتن؟
    کیانوش ، برادر کامران ، سودی ، کتی و حتی گلی هم زنگ زد . گلی که خیلی اصرار داشت که حتما منو ببینه ، انگار یادش رفته بود من همون دختر دیونه ی شب عروسی حسین هستم .
    هر کدوم که زنگ می زدند یه جوری دست به سرشون می کردم ، اما ثریا همچنان اصرار داشت که به خودم جرأت داده و باهاشون ارتباط برقرار کنم ، می گفت این بهترین فرصته اما من جرأتش رو پیدا نکرده بودم .
    همین یک ساعت پیش بود که فرزاد با عصبانیت از خونه زد بیرون ، طفلی با چه ذوق و شوقی می خواست منو غافلگیر کنه ، با هیجان اومد خونه و حالا با این وضع رفت بیرون .
    قرار بود فخیم زاده ها مثل هر سال 15 روز عید رو برن ویلای فخیم زاده ها شمال فرزاد هم پیش خودش فکر کرده بودبرای اینکه منو هیجان زده کنه ، اونا رو دست به سر کنه و بگه باهاشون نمی ره شمال . وقتی موفق می شه از چنگ کتی در بره ، دو تا بلیط دبی می خره که 15 روز بدون مزاحم با من بریم ماه عسلی که هنوز نرفته بودیم. منم از همه جا بی خبر و به خیال اینکه فرزاد هم می ره شمال ، طی تماس های مکرر کتی و سودی و از همه بیشتر گلی ، به آخرین تماس که توسط بهرام گرفته شده بود و ازم خواست تا دعوت همه رو قبول کرده و راهی شمال بشم ، چون دیدم این بهترین فرصته برای نزدیک شدن به فخیم زاده ها و سر از کار کامران درآوردن ، قبول کردم .
    به خدا قصدم بودن با فرزاد بود ، برای من مهم با اون بودن حالا هر طور شده ، یا به عنوان یه دوست یا یه فامیل ، حتی اگه نقش شوهرم رو هم نداشت مهم نبود . اگه حتی به جای داشتن یه اتاق مشترک ، توی دو تا اتاق جداگانه باشیم ، بازم برام مهم نبود فقط این مهم بود که نمی تونستم و دلم نمی خواست 15 روز ازش دور بمونم .
    البته غافل از اینکه او چه برنامه ای ریخته ، قول دادم که به شمال برم ، حالا چیکار باید می کردم ، به بهرام تلفن می زدم و می گفتم که شوهرم موافقت نکرده و گفته می خوایم بریم دبی!
    نمی گفت تو کی شوهر کردی ؟ از فرزاد عذرخواهی کردم و گفتم خودت مقصری ! کاش دیروز این بلیط رو می گرفتی ، به خدا من جز با تو بودن چیزی نمی خوام . حالا هم برو به کتی بگو کارت منتفی شده و می ری شمال ، او هم با عصبانیت در رو بهم زد و رفت . البته مطمئن بودم تا نیم ساعت دیگه برخواهد گشت ، اما خیلی دلم می سوخت که برنامه ای به این خوبی رو از دست داده و با یه کاروان فخیم زاده باید برم سفر.

    همانطور که فکرش رو می کردم فرزاد نیم ساعت بعد ، اومد خونه و گفت که تسلیمه ، گفت میاد شمال ! اما فهیمدم چه غمی توی چهره اش موج می زنه !
    شروع به بستن چمدانم کردم ، دلم شور می زد و راحت نبودم ، قیافه اش خیلی غمگین بود . تازه اون شب خوابش نمی برد و تا نیمه های شب از جا بلند شد و رفت سراغ کارهای عقب افتاده اش دایم توی تخت غلت می زد ، اما من به روی خودم نیاوردم که غم چشمات رو فهمیدم و از بی خوابی دیشب مطلع هستم .
    زیاد نگاهش نمی کردم تا کمتر از غصه اش عذاب بکشم . خدایا نمی دونم فرزاد چش شده ؟ یعنی یه نرفتن به دبی اینقدر براش ناراحت کننده بوده؟ نمی تونم حالش رو درک کنم ، همانطور که اون حال منو درک نمی کنه . اگه اون برای نرفتن به یه سفر دو نفره اینقدر دمغ شده ، من چی که 15 روز مسافرت به اون خوبی رو از دست داده و مجبورم در کنار اون آدمها عذاب بکشم . کاش می فهمید که تمام تحقیقاتم به خاطر داشتن اون و عشقشه . کاش می فهمید که این سفر بیشتر از اینکه به خاطر خودم و کامران و مادرم باشه ، به خاطر اونه ، کاش می فهمید ! اما افسوس...

    امروز خونه ی ثریا هستم و منتظر بهرام که بیاد دنبالم ، تا یک ربع دیگه عذاب 15 روزه ی من شروع می شه . مار از پونه بدش میاد ، دم لونش سبز می شه ، حکایت منه ، از بهرام بدم میاد مجبورم تا چالوس هم تحملش کنم .
    می دونم که اونم به همین اندازه از من تنفر داره و مطمئنم اگه اصرار عمه و عمو و برادرش نبود ، هرگز زنگ نمی زد و منو برای شمال دعوت نمی کرد . تازه اینم مطمئن بودم که هیچ رغبتی برای اومدن دنبالم نداره ، اما همش تقصیر فرزاد که پاش رو کرد توی یه کفش و گفت نمی زاره تنهایی با ماشین خودم برم شمال . گفتم :
    - چرا عزیزم؟
    - گلم ! چون به رانندگیت اعتماد ندارم .
    - اما رانندگی من خیلی خوبه ، خودت هم می دونی چه دست فرمونی دارم .
    -دست فرمون تو به درد جاده ی شمال نمی خوره ، اونم توی این روزای بارونی که جاده لغزنده است ، تازه با اون سرعتی که تو می ری .
    - اگه بهت قول بدم که تند نرم چی ؟
    - نه ، حرفش هم نزن . خوب می شناسمت ، جوگیر می شی و می زنی زیر قولت .
    - خوب ، پس می گی چیکار کنم ؟ با خودت هم بیام که همه شک می کنن .
    - خوب شک کنن ، مگه چیه ؟
    - دیوونه شدی عزیزم ! معلومه چی می شه ، یادت رفته...
    اجازه نداد حرفم تموم بشه و دستاش رو به شکل تسلیم بالا برد و گفت :
    - باشه ، باشه حق با توئه ، خیلی بد می شه .
    - اصلا یه فکر دیگه ، نه با ماشین خودم ، نه با تو ، می رم ترمینال با اتوبوس میام .
    با گفتن این حرف زد زیر خنده و گفت :
    - حتما می خوای فخیم زاده ها ترمینال رو به آتیش بکشن ، تو گفتی اونام گذاشتن .
    - به اونا چه ربطی داره ؟
    - ببین گلم ! وقتی قبول کردی باهاشون بری شمال ، خود به خود بهشون ربط پیدا می کنه
    حق با فرزاد بود ، همین دیروز صبح بود که کتی و سودی زنگ زدن و خواستن که بیان دنبالم تا منو هم ، با خودشون که عصر همون روز قرار بود برن ببرن اما من قبول نکرده و گفتم ، با ماشین خودم میام . چه می دونستم آقا مخالفت می کنه .
    - فرزاد می خوای با بهنام بیام ؟
    - اصلا ، با عزرائیل بفرستمت بهتره از بهنام ، یکی بدتر از خودت عشق سرعت ...!
    - پس چیکار کنم ؟ خودم که نه ، تو که نه ، اتوبوس که نه ، بهنام که نه ، چطوره با بهرام بیام ؟!
    - خیلی فکر خوبیه ، رانندگیش حرف نداره . بهش زنگ بزن بگو فردا سر راهش بیاد دنبالت .
    پوزخندی زدم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
    - شوخی کردم ، تو چرا جدی می گیری ! ببین من با بهرام حاضر نیستم تا بهشت برم چه برسه به شمال .
    - چرا ؟ مگه بهرام چشه ؟
    - هیچی ، فقط ازش بدم میاد ! نمی تونم تحملش کنم .
    - چاره ای نداری ، خودت شمال رو انتخاب کردی و اون تنها کسی که من بهش اعتماد دارم . ببین پری دو تا راه بیشتر نداری ، یا با خودم میایی! یا با بهرام ، ده دقیقه هم فرصت فکر کردن داری .

    من ناچار شدم بهرام رو انتخاب کنم ، چون می دونستم راه سومی وجود نداره و نمی تونم با فرزاد مخالفت کنم . آخه این روزها یه جوری شده بود ، یعنی بعد از اون شب که مسافرت دبی بهم خورد ، جو مرد سالاری بین ما حاکم شده بود و به همین جداگانه شمال رفتن هم اعتراض داشت و نباید بهانه ای دستش می دادم . مدام می گفت :
    - این جاده فوق العاده قشنگه ، آخه من حقمه که با زنم این مسیر رو طی کنم . مدتهاست درست و حسابی با هم حرف نزدیم ، این راه فرصت مناسبی برای حرف زدن بود ، چه عیبی داره ، شک کنن ، بالاخره که دیر یا زود باید حقیقت رو بفهمن ، من نمی خوام ساعات با تو بودن رو راحت از دست بدم که چیه ، این و اون چی می گن و چی نمی گن .

    تمام چیزهایی که می گفت عینا ارزوی خودم هم بود ،بهش گفتم :
    - فرزاد ، اینا رو که می گی از مغز من می خونی ؟ منم عاشق با تو بودنم ، مخصوصا توی اولین سفرمون ، اما چاره ای نیست و باید صبر کنیم .

    فرزاد عقیده داشت من عوض شدم ، می گفت تو می تونستی بهرام رو دست به سر کنی و در عوض شمال ، دوتایی بریم دبی و بدون دغدغه خوش بگذرونیم ، اما من معتقد بودم که اون عوض شده چون من الان خیلی بیشتر از قبل عاشقش هستم و دوستش دارم ، اما اون درک نمی کرد.
    هنوز بغض سه ساعت قبل که آماده می شدم تا بیام خونه ی ثریا و او آنچنان بغلم کرد و بوسیدم که انگار قرار صد سال دیگه منو ببینه و از این همه احساس بغضم گرفت ، توی گلوم گیر کرده . ناسلامتی قرار بود چند ساعت دیگه دوباره همدیگه رو ببینیم و توی یه ویلا و کنار هم باشیم ، اما دلم براش تنگ شده بود و خودم رو لعنت می کردم که چرا قرار شمال رو کنسل نکردم و باهاش نرفتم دبی...
    حالا دیگه دیر شده بود ، فرزاد یک ساعت قبل حرکت کرده و رفته بود و من منتظر بهرام بودم تا حرکت کنیم . شنیدم که دو تا پسر داره و از همسرش جدا شده ، مطمئنم زنش هم نتونسته تحملش کنه ! حتی ثریا ، حس می کردم انقدر ازش متنفره که منو واسطه ی فرستادن یه امانتی برای بهرام کرده .
    اون شبی که وصیت نامه رو باز می کنن ، معلوم می شه که کامران قبل از مرگش برای تشکر از زحماتی که ثریا برای من کشیده بوده ، پرورشگاه رو به نام ثریا کرده . اما ثریا که راضی نبود زیر دین کسی بمونه ، پرورشگاه رو قیمت می کنه و چند میلیون بیشتر روی پول می ذاره تا برای بهرام بفرسته و واسطه ی فرستادن این پول من بودم .
    همین کار ثریا ، و برخورد اون شبش با بهرام به خاطر من ، باعث می شه فکر کنم ازش تنفر داره !... وای خدایا صدای زنگ میاد ، این یعنی بهرام اومده دنبالم ، خدایا بهم قدرت بده تحملشون کنم ....

     

  14. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


  15. Top | #17

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    غرق دفتر خاطرات پروانه بودم که ضربه ای به در اتاقم خورد و سینا وارد شد ، بی رغبت سر از دفتر بلند کردم و گفتم :
    - بله؟
    - بهرام و بهنام اومدن .
    با حیرت نگاهش کردم و گفتم :
    - کی اومدن ؟
    - ده دقیقه ای می شه .
    - چرا من متوجه ی اومدنشون نشدم ، ببینم مگه زنگ نزدن ؟
    - چرا زدن ، اتفاقا چند بار هم زدن . چیکار می کنی ؟ چرا نمیایی بیرون ؟
    نگاهی به دفتر انداختم و گفتم :
    - کار دارم ، تو برو سرشون رو گرم کن الان میام .
    - این چه کاریه که نذاشته صدای زنگ رو بشنوی ؟
    با شوخی گفتم :
    - به تو چه فضول خان .
    - ا... به من چه ؟ حالا که اینطور شد ، پاشو برو توی سالن ، به من چه که سرشون رو گرم کنم .
    - از شوخیش خندیدم و گفتم :
    - زود برو ، اذیت نکن ، و گرنه ممکنه آقا بهرام بهش بربخوره که چرا تنها موندن .
    - تنها نیستن ، پروانه پیششون نشسته .
    - مگه بیدار شده ؟
    - خیلی وقته .
    - پس چرا بهم نگفتی ؟
    - بگم که باز بهش آرامبخش بدی و بخوابونیش.

    جوابش رو ندادم چون حالا دیگه می دونستم که اون لب به آرامبخش نمی زنه ، با خوندن این دفتر تازه داشتم پروانه ای رو که خودم بزرگ کرده بودم ، می شناختم . به سالن پذیرایی رفتم اما از بهرام و بهنام و پروانه خبری نبود ، با دلخوری رو به سینا کردم و گفتم :
    - خوب منو دست انداختی ، پس کجان ؟
    - مگه مریضم ، همین جا بودن . شاید رفتن توی حیاط ، بذار ببینم .
    سینا می خواست به حیاط بره که صدای پروانه رو شنیدم ، از آشپزخونه داد زد :
    - دایی سینا ! لازم نیست بری توی حیاط ، ما اینجاییم .
    من و سینا همزمان به سمت آشپزخانه حرکت کردیم ، سه تایی اونجا بودن ، پرسیدم :
    - شما اینجا چیکار می کنین ؟
    پروانه - گشنمونه ، اومدیم ناهار درست کنیم
    بهنام - دورغ می گه ، ما گفتیم زنگ بزنیم غذا بیارن ، گفت نه و بعدم ما رو مجبور کرد بیاییم اینجا تا ازمون بیگاری بکشه .
    - خیلی تنبلی بهنام خان ، کمک کردن برای پخت غذایی که خودت می خوری بیگاری نیست ، اگه اینطوره پس زنهای بیچاره چی بگن ؟
    - پروانه جون ! لطف کن منو وارد ، مسائل فمنیستی خودتون نکن .
    - پس تو هم لطف کن اون چند تا سیب زمینی و پیاز رو پوست بکن ، تا وارد این مسایل نشی .
    - عمرا من پیاز دست نمی زنم ، می خوای چشمم بسوزه ؟ بگو بهرام بکنه .
    بهرام که تا اون لحظه ساکت بود با اعتراض گفت :
    - بی خود ، خودت می دونی که حالم از بوی پیاز بهم می خوره ، برای من برنامه نچین .
    - معذرت می خوام داداش ! نمی دونستم شما تی تیش مامانی تشریف دارین . اصلا دندم نرم ، چشمم کور ، همه کارها رو خودم انجام می دم . شما بفرمایین بیرون تا غذا حاضر بشه ، خواستی بگو سینا برات پیانو بزنه .

    از نوع صحبت بهنام همه به جز پروانه خندیدیم . پروانه ، خودش رو سرگرم آب کردن قابلمه نشون می داد تا بهانه ای برای نخندیدن داشته باشه . به طرفش رفتم ، شیر آب رو بستم که معترضانه گفت :
    - ا ... چیکار می کنی ؟ چرا آب رو بستی ؟
    با مهربانی گفتم :
    - لازم نیست چیزی درست کنی ، زنگ می زنم تا ده دقیقه دیگه غذا بیارن .
    - لازم نکرده ، من هوس کردم غذای خونه رو بخورم .
    - باشه عزیزم ، تو برو توی اتاقت استراحت کن ، من خودم یه چیزی درست می کنم .
    - نمی خوام ! خودت برو توی اتاقت ، تا من یه چیزی آماده کنم .
    - ولی تو حالت خوب نیست عزیز دلم .
    خندید و نگاهم کرد و گفت :
    - کی گفته من حالم خوب نیست ؟ من از همیشه بهترم ، خواهش می کنم برو بیرون تا منو بهنام و بهرام ، غذا رو آماده کنیم .

    بعد قابلمه رو برداشت و روی گاز گذاشت و در حالیکه گاز رو ، روشن می کرد به بهنام و بهرام گفت :
    - شما دو تا چرا ایستادین ، دست به کار بشین ببینم . بهنام زود کاری که گفتم بکن ، بهرام تو هم از یخچال وسایل سالاد رو بیار و درست کن . ببینم بلدی؟
    تا بهرام خواست جواب بده ، بهنام گفت :
    - جان پری ! بگو بهرام سیب زمینی و پیاز رو پوست بکنه ، من سالاد درست کنم .
    تا بهنام این حرف رو زد ، بهرام سریع به سمت یخچال رفت و رو به بهنام گفت :
    - بی خودی برای من نقشه نکش ، همه می دونن سالادهایی که من درست می کنم رو دست نداره .
    سپس در یخچال رو باز کرد و شروع به بیرون آوردن مواد سالاد کرد . بهنام که دید چاره ای نداره ، رو به سینا که در سکوت به آن ها نگاه می کرد ، کرد و با لحن خنده داری گفت :
    - می گم سینا جون ! تو دوست نداری سیب زمینی و پیاز پوست بکنی؟ اینقدر کار خوبیه ، امتحان کن .
    پروانه نذاشت سینا چیزی بگه ، در حالیکه تعدادی سیب زمینی و پیاز بر می داشت و به دست بهنام می داد گفت :
    - بیخود برای سینا نقشه نکش ، اون می خواد برامون پیانو بزنه ، مگه نه دایی سینا ؟
    سینا نگاهش کرد و لبخندی زد و از آشپزخونه خارج شد . بهنام که رفتن سینا رو با حسرت نگاه می کرد گفت :
    - خدا شانس بده ، یکی سالاد درست کنه ، یکی پیانو بزنه ، یکی هم الان می ره توی اتاقش منتظر ناهار می مونه و یکی هم نیست به داد من بیچاره برسه .
    بهرام با خنده گفت :
    - بهنام جان ! زور زیادی نزن ، کسی دلش برای تو نمی سوزه ، زود کارت رو انجام بده و شر رو بکن .
    - ولی من هنوز امیدوارم ، مطمئنم ثریا دست رد به سینه ی من نمی زنه !
    بهش خندیدیم و سکوت کردم . بهرام که تا اون لحظه مراقب بود نگاهش به من نیفته ، نگاهم کرد و وقتی دید منم دارم نگاهش می کنم زود رویش رو برگرداند . همانطور نگاهش کردم و با خود گفتم ، یعنی اونطور که پروانه نوشته ، من واقعا ازت متنفر هستم ؟ نمی دونم ، در حال حاضر که هیچ حسی نسبت بهت ندارم .
    الان فقط پروانه برام مهمه ، درست مثل همیشه ، نمی دونم چرا همیشه پروانه در الویت کارهام قرار داشته . بعضی وقت ها واقعا آرزو می کنم کاش هرگز کامران دخترش رو ، وارد زندگی من نمی کرد . با صدای بهنام ، نگاهم رو از بهرام گرفته و به بهنام گوش دادم که گفت :
    - چی شد ثریا جون ، به لطفت امیدوار باشم ؟
    به جای من پروانه گفت :
    - نه برادر من ، امیدوار نباش چون اگه ثریا هم بخواد من نمی ذارم ، اون باید بره به اتاقش و تو باید اینا رو پوست بکنی ، پس وقت رو هدر نده .
    کنارش رفتم و خیلی آروم پرسیدم :
    - حالا نمیشه منم کمک کنم و نرم توی اتاقم ؟
    به همان ارامی جواب داد :
    - نه نمی شه ، برو به اتاقت و ادامه ی دفتری رو که از اتاقم برداشتی بخون .
    با تعجب نگاهش کردم ، پس فهمیده بود که دفترش رو برداشته ام . آرام و با لحنی خواهشمند گفت :
    - ثریا ! برو دیگه ، من اینا رو سرگرم می کنم .
    پس درست کردن غذا نقشه ای بود تا من فرصت خواندن ادامه ی دفتر رو داشته باشم ، اما نمی دونستم اون چه اصراری داشت تا من مسائل خصوصیش رو بدونم . بی هیچ حرفی خواستم به اتاقم برم که پروانه رو به بهنام و بهرام گفت :
    - یه ماکارانی براتون درست کنم ، انگشتاتون هم بخورین .
    - هنر نمی کنی ! ما رو باش ، گفتیم همچین ما رو گرفته به کار چی می خواد درست کنه
    - چیه ؟ می خوای منو بدم خدمتتون ؟
    - هه ، هه ، هه ... چیه بامزه شدی ؟
    - بامزه بودم ، تو کور بودی نمی دیدی !

    بهرام از این حرف خنده اش گرفت ، این چندمین باری بود که طی امروز می خندید ، مدتها بود خنده اش رو ندیده بودم . با خودم فکر کردم یعنی داره نقش بازی می کنه ؟ شاید درونش آشوب باشه و مثل پروانه به روی خودش نمیاره ، خواستم از آشپزخونه خارج بشم که حرف پروانه سر جا میخکوبم کرد .
    - راستی بهنام ! تو تا حالا اون رستوران ایتالیایی نزدیک دانشگاه رفتی ؟
    به بهرام نگاه کردم و لرزش دستانش رو در حین کندن پوست خیاردیدم ،بهنام جواب داد :
    - آره ، یکی دوباری رفتم ، چطور مگه ؟
    - هیچی فقط می خواستم بگم بعد از ماکارانی که من می پزم ، اون رستورانه که ماکارانی خوبی داره .
    - معلومه زیادی می ری اونجا ؟
    - آره ، یه زمانی با ثریا زیاد می رفتیم ، آخه ثریا اون جا رو خیلی دوست داره .

    فکر کنم اولین کسی که صدای آخ بهرام رو شنید من بودم ، دستش رو بریده بود ، بلند شد و به طرف ظرف شویی رفت تا خون دستش رو بشوره .
    در حالیکه بهنام به خاطر دست و پا چلفتی بودنش کلی متلک بارش می کرد ، سکوت کرده و مراقب بود چشمش به چشمم نیفته اما هنگامی که پروانه چسبی رو بهش داد تا دستش رو ببنده ، نگاهم کرد و من از آن نگاه فرار کردم و از سالن پذیرایی و از کنار سینا رد شده و به اتاقم پناه بردم . دوست نداشتم به نگاهش فکر کنم ، نگاهش حالم رو دگرگون می کرد و من این رو دوست نداشتم ، دلم می خواست همون حالت بی تفاوتی چند لحظه پیش رو داشته باشم ، باز کردن دفتری که سالها پیش بسته شده بود هیچ سودی نداشت جز عذاب دوباره ی من ، اونم حالا که درست یک هفته ی دیگه با سینا و پروانه برای همیشه از ایران می رفتم . بنابراین دفتر خاطرات پروانه رو باز کرده و به خوندنم ادامه دادم.:
    انگار نوشتن توی این دفتر برام عادت شده ، یه عادت که فکر می کنم از ترس نشأت گرفته ، ترس از فراموشی دوباره ، تمام اتفاقات اطرافم رو می نویسم و هر چند از بودن در این اتفاقات لذتی نمی برم ، اما می نویسم که فراموش نکنم .
    اونم حالا که وارد میدون شدم ، حس غریبی بهم می گه این نوشته ها ، یه روزی به درد می خوره . فصل جدید زندگیم رو از همین حالا توضیح خواهم داد :

    چالوسم ، توی ویلایی که متعلق به فخیم زاده هاست و توی اتاقی که یه سوئیت کامل به حساب میاد . شب و جز صدای شرشر بارون، هیچ صدایی سکوت شب رو نمی شکنه ، فکر می کنم همه خواب باشن ، می گم همه چون همه ی فخیم زاده ها توی این ویلا سکونت دارن .
    تا الان تنها چیزی رو که در مورد کامران فهمیدم به جز اینکه همه از خوبی و مهربونی و دست به خیر بودنش می گن ، اینکه کسی که تابلوهای منو به مبلغ صد میلیون خریداری کرد ، کامران بوده . آقای میانسال و جنتلمنی که 58،57ساله نشون می داد و با نوه اش به دیدن تابلوهای من اومده بود ، کسی نبود جز کامران .
    روزی رو که به دیدنش رفتم ، انقدر پیر و نحیف شده بود که با اون مرد میانسالی که من دیده بودم ، حداقل بیست سال فرق سن داشت و سرطان اون رو از پا درآورده بود . من نتونستم بشناسم که این همون مرد ، البته من قبلا اون رو خونه ی ثریا ، اولین باری که فخیم زاده ها رو می دیدم ، دیده بودم و چون از نگاههاش خوشم نیوده بود ، نگاهش نکردم تا چهره اش در ذهنم باقی بمونه. امروز ، وقتی بهرام اومد دنبالم تا بیاییم شمال ، به محض سوار شدن به ماشین با بهزاد ، همون پسر شیرین زبانی که اون روز همراه اون مرد میانسال برای دیدن تابلوهای من اومده بود روبه رو شدم ، اما امروز خبری از شیرین زبانیش نبود آروم و ساکت کنار پنجره نشسته بود و تا مقصد کلامی حرف نزد . گمان می کنم مشکلی داشت ، این رو از نگاه های نگران بهرام هم می شد فهمید . وقتی از آینه به بهزاد نگاه می کرد نگرانی توی نگاهش موج می زد ، به نظرم به این نوع نگرانی می گن ، نگرانی پدرانه !!

    درسته که از بهرام اصلا خوشم نمی اومد و توی کل راه باهاش هم کلام نشدم اما از اینکه اینطور برای بهزاد نگران بود و بهش توجه می کرد ، حسودیم می شد . امروز وقتی برای یه لحظه خودم رو جای بهزاد گذاشتم ، فکر کردم که بر فرض هم تصورات من در مورد کامران و مادرم غلط بوده باشه ، آیا باز هم اون رو خواهم بخشید .
    اون به جای اینکه در نداشتم مادر منو در آغوش خودش بزرگ کنه و نگرانم باشه ، برام یه پرورشگاه ساخت و گذاشت اونجا توی آغوش دیگران بزرگ بشم . اصلا چرا کامران با من چنین کاری کرد ؟ اونکه روزی حقیقت رو به همه می گفت ، چرا از اول نگفت تا من هم کنار برادرهام و زیر سایه ی خودش بزرگ بشم ، تا اینقدر هم از همه تنفر نداشته باشم ؟ نمی دونم کامران پدر بوده ، یا استاد و بهرام که با وجود در کنار داشتن فرزندشون ، اینقدر هم نگرانشون هستن ؟
    امروز وقتی فهمیدم امانتی ثریا برای بهرام چیه ، دلم براش سوخت . کامران چه فکری با خودش کرده بوده ، ثریا 17 سال از بهترین روزهای زندگیش رو به پای من گذاشته بود . فکر می کنم به خاطر داشتن من از عشقش گذاشته بود ، به چه قیمتی ؟ داشتن یه پرورشگاه ؟ آخه مگه خودش کم ملک و املاک داشت ، مطمئن بودم ثروتش از پسرای کامران بیشتر بود .
    من امروز از ثریا خجالت کشیدم ، همانطور که امیدوارم کامران از هر دوی ما توی اون دنیا خجالت بکشه . ما هیچ کدوم زیر دین کامران نخواهیم ماند ، امروز که هیچ اما فردا هر دو رو به بهرام پس می دم ، هم چک بیست میلیاردی کامران که در حساب من بود و هم کیف پولی که ثریا بابت پرورشگاه داده بود . نباید اجازه می دادم کامران اون دنیا خیالش از ما آسوده بشه چون پول ، نه برای من پدر می شه و نه برای ثریا ، جوانی و عشق ...
    گفتم عشق و باز یاد فرزاد افتادم ، چقدر دلم می خواست الان پیشم بود . هر وقت در مورد کامران فکر می کنم و به برداشت های منفی می رسم ، تنها آغوش گرم فرزاد که اجازه نمی ده دوباره دیوونه بشم و زود تصمیم بگیرم . کاش به جای چند تا اتاق اونورتر که با بهنام شریک شده ، توی اتاقم خودم بود اما حیف که نمی شد . خدایا لعنت به این نشدن ها ، همیشه وجود داشته و خواهد داشت .
    فرزاد ترجیح داد با بهنام که موضوع ازدواج ما رو می دونه هم اتاق بشه تا هر دو راحت تر باشیم .
    ساعت از دو بامداد هم گذشته ، اما من هنوز بیدارم و به اتفاقات دیروز فکر می کنم . انگار وسط یه بازی باور نکردنی گیر افتاده بودم . چقدر دلم می خواد همین الان چمدونم رو بردارم و از اینجا برم ، شبانه برم که هیچ کس نفهمه و مانعم نشه ، برم و قید فرزاد رو بزنم ، قید کامران ، قید مادرم و همه چیزهای دیگه رو ، اما نمی تونم . نمی دونم این حس لعنتی چیه که بهم دستور می ده باید بمونم ؟ حتی بعد از سیلی که یک ساعت پیش از فرزاد خوردم و تنها عکس العملم بیرون کردنش از اتاقم بود ، باز هم نمی تونم این جا رو ترک کنم .
    راستش نمی دونم از اتاقم بیرونش کردم چون سیلی خورده بودم ، یا ترسیدم کسی ما رو با هم اون وقت شب ببینه ؟ از طرفی می خوام برام مهم نباشه و همه بفهمن که من زنش هستم ، از طرفی فهمیدن اونا و برخوردشون ، برام یه کابوس شده . اصلا به خاطر اینکه از نگاهم چیزی رو متوجه نشن ، مثل دیوونه ها رفتار کردم که کار به اینجا کشید .
    تمام دیروز برای اینکه متوجه رابطه ی من و فرزاد نشن ، برای اینکه بدون فکر به این چیزا به این سفر اومده و حالا توش مونده بودم دیوانگی کردم . صبح دیروز وقتی از خواب بیدار شدم ، هنوز هوا تاریک بود و اولین کاری که کردم ، شماره فرزاد رو گرفتم چون با بهنام هم اتاق برای تماس باهاش مشکلی ندارم . با همون بوق اول جواب داد ، با خنده گفتم :
    - چیه ، بدون من خوابت نمی بره ؟
    - من هیچ وقت بدونه تو خوابم نمی بره .
    حرفش تمام نشده بود که خمیازه ای کشید ، خندیدم و گفتم :
    - تو چاخان بلد نبودی، آقا فرزاد ؟
    - خب ، یاد گرفتم .
    - بی خود کردی ، من از دروغ متنفرم ، می دونی که ؟
    - اما این دروغ نبود ، چاپلوسی ازعشقم بود .
    خندیدم و گفتم :
    - خیلی خب چاپلوس خان ، پاشو نمازت دیر می شه .
    - منو باش گفتم از دوری من نتونستی بخوابی ، زنگ زدی صدام رو بشنوی!
    - فرزاد جان ، تو به دو تا اتاق می گی دوری، پاشو نماز دیر می شه . ضمنا اون آقا بهنام هم اگه نماز خونه صداش کن .
    - خودش بیدار شده ، بهنام و بهرام نیازی به بیدار کردن ندارن و خودشون اهل نمازن.
    - باریکلا ، فکر نمی کردم اهلش باشن!
    - نه بابا ، پسر دایی کامران باشی و اهل نماز نباشی ، امکان نداره !
    - خیلی خوب ، نمی خواد اینقدر از پسرداییهات تعریف کنی، فعلا بای بای عزیزم .

    گوشی رو قطع کردم ، به دستشوی رفته و وضو گرفتم و نمازم رو خوندم . تمام فکرم پیش حرف فرزاد بود ، مردی که پسراش اهل نماز بودن ، نمی تونست آدم چشم ناپاکی بوده باشه . شایدم اون موقع جوون بوده و خام ، بعدا توبه کرده ؟
    بعد از نماز خوابم نمی برد و تصمیم گرفتم زنگ بزنم و سر به سر فرزاد بذارم ، چند دفعه شماره اش رو گرفتم اما جواب نداد ، بنابراین بی خیال شده و گوشی رو کناری گذاشتم و پشت پنجره رفتم و با دیدن فرزاد که همراه بهرام و بهنام داشت می دوید ، لبخندی روی لبانم نقش بست . او که متوجه ی من شده بود ، برام دستی تکون داد و بهرام شاهد این حرکت او بود ، البته بهنام هم کار فرزاد رو تکرار کرد تا بهرام شک نکنه ، اما بهرام گیج ما رو نگاه می کرد و به روی خودش نیاورد .
    از این بی احتیاطی فرزاد ، در حالیکه می دونست من چقدر از لو رفتن قضیه می ترسم عصبانی شدم . تا ساعت هشت ، توی اتاقم بودم و به بازی روزگار فکر می کردم و بعد لباس پوشیده و به حیاط ویلا رفتم . هوا خوب بود و من رو به گذشته ها برد ، به روزگاری که از طرف پرورشگاه به شمال اومده بودم . غرق فکر شدم ، فکر بچگی ، مادرم ، کامران ، وثوق ، حتی یحیی احمدی که سالها فکر می کردم پدرمه .
    آنقدر در فکر بودم که متوجه نشدم از ویلا بیرون زده و گوشیم رو جا گذاشته ام ، دیدم حالا که اومدم بیرون برم توی شهر بگردم تا از دست نگاهها و حرکات فرزاد هم در امان باشم ، گشتی زده و چون خیلی گرسنه بودم وارد رستورانی شده و غذا سفارش دادم . داشتم با اشتها می خوردم که ناگهان فرزاد وارد رستوران شد و رو به روم ایستاد و با دو تا چشم سبز که از عصبانیت ، دو تا کاسه ی خون بود بهم زل زد . شانس آوردم که توی رستوران جلوی اون همه آدم بهم حرفی نزد ، دستم رو محکم گرفت و از اونجا بلندم کرد و همراه خودش بیرون برد ، با بهنام بود بدون کلامی حرف سوار ماشین شدم و فرزاد از بهنام که پشت فرمان بود خواست تا حرکت کنه ، به گمانم بهنام هم مثل من داشت از ترس قبض روح می شد ، تا نزدیک ویلا هر سه ساکت بودیم .
    از نگرانی داشتم سکته می کردم ، بیشتر از خشم فرزاد از عکس العملش توی ویلا ترسیده بودم ، جلوی فخیم زاده ها کاری نکرده باشه که موضوع رو فهمیده باشن ! چرا اون دنبال من اومده بود ؟ حتما همه فهمیدن که چرا نگران من شده ؟ بدبختی نه اون حرف می زد و نه من جرات پرسیدن داشتم ، تا اینکه نزدیک ویلا از بهنام خواست تا کنار ماشینش نگه داره ، خوشبختانه بدون اینکه چیزی به من بگه ، پیاده شد و رفت به سمت ماشینش ، بعد از رفتنش نفس آسوده ای کشیده و به بهنام نگاه کردم . او که تا آن لحظه ساکت بود و انگار نفس هم نمی کشید ، گفت :
    - معلومه از صبح تا حالا کدوم گوری رفتی ؟ چرا گوشیت رو نبردی ؟ بیچاره از دلشوره مرد ، همه جا رو زیر پا گذاشت ، اگه من جاش بودم همچین می زدم توی گوشت که حالت جا بیاد .
    فقط خندیدم و چیزی نگفتم .
    وقتی به ویلا رسیدیم ، جز بهرام و پسراش کسی اونجا نبود و همه برای گردش به کنار دریا رفته بودند ، خوشبختانه بهرام اصلا کاری به من نداشت و انگار منو نمی دید. اون فقط به پسراش خیلی اهمیت می داد ، مثلا وقتی با پسر کوچیکش گرم بازی بود ، شش دانگ حواسش به پسر بزرگش هم بود و گاهی دست نوازشی بر سر او هم می کشید اما اون انگار با همه قهر بود و با هیچ کس حتی پدرش هم حرف نمی زد .
    فکر نمی کردم ، اون پسر بچه ی شیرین زبان که اون روز دیدم اینطور از خودراضی و ساکت باشه . به یاد اون روز و نظر دادن بهزاد در مورد تابلوی وثوق افتادم و بی اختیار رفتم و کنارش نشستم ، همانطور که به تلویزیون زل زده بود ، دست نوازشی بر سرش کشیدم ، برگشت نگاهی بهم کرد . بهرام که از این واکنش بهزاد تعجب کرده بود ، حواسش پرت شد و سرش خورد به میز ، آخ کوتاهی گفت و با حیرت از من پرسید :
    - تو چیکار کردی ؟
    - به سر پسرت دستی کشیدم ، ایرادی داره ؟!
    - منظورم این نبود ، می گم چیکار کردی که بهت نگاه کرد ؟
    - گفتم که فقط یه دستی به سرش کشیدم ، چطور مگه ؟
    - عجیبه ! بهزاد مدتهاست که نسبت که هیچ حرکتی ، از خودش واکنش نشون نمی ده ، می شه یکبار دیگه این کار رو بکنی ؟

    همانطور که خواسته بود ، دوباره به سر بهزاد دست کشیدم و باز برگشت و عمیق نگاهم کرد . بهرام با حیرت کنارش نشست و حرکت منو تکرار کرد ، اما بهزاد هیچ واکنشی نشون نداد . بهرام که وضع رو اینطور دید ، زیر لب چیزی گفت و بعد به من نگاه کرد و پرسید :
    - چرا به حرکت تو واکنش نشون داد ؟
    - شاید چون من مهره ی مار دارم .
    - شاید !
    لبخندی زدم و گفتم :
    - ولی من ، شوخی کردم .
    - ولی من کاملا جدی گفتم .
    از جا بلند شده و با طعنه گفتم :
    - پس تو باید خیلی از من خوشت بیاد .
    منتظر جوابش نمونده و به اتاقم رفتم . نگران فرزاد بودم ، یک ساعت بیشتر بود که از ما جدا شده و رفته بود و هنوز برنگشته بود . شماره ی گوشیش رو گرفتم ، خاموش بود ، شماره ی بهنام رو گرفتم تا شاید اون ازش خبر داشته باشه ، اما او هم ابراز بی اطلاعی کرد .
    نگرانش بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم ، در همین افکار خوابم برد ، بیدار که شدم هوا تاریک شده بود ، هنوز نگران فرزاد بودم ، شماره اش رو گرفتم ، خوشبختانه گوشی روشن بود اما جواب تلفن منو نمی داد ، این یعنی از دستم دلخوره ، یکی از smsهای عاشقانه ای که سپیده برام می داد رو براش فرستادم ، تا شاید کمی از دلخوریش بر طرف بشه ، بلند شده ، آبی به دست و صورتم زدم ، لباس مرتبی پوشیده و دستی به صورتم کشیدم ، به امید اینکه فرزاد برگشته و اونجاست ، رفتم پایین .
    در واقع ویلای فخیم زاده ها دو طبقه بود . طبقه ی اول سالن بزرگی داشت که یک قسمتش مبله و مخصوص نشستن و گپ زدن بود و قسمت دیگه اش میز بیلیارد و پینگ پنگ گذاشته بودند ، طبقه ی دوم هم که اتاق های خواب تعبیه شده بود ، فکر می کنم هشت تایی اتاق داشت . ویلا از یک طرف به دریا دید داشت و از طرف دیگه رو به جنگل بود .
    وقتی پایین اومدم همه مشغول خوردن شام بودند ، چشمم که به فرزاد افتاد نفس آسوده ای کشیده و خیالم راحت شد . خواستم تا متوجه ی حضور من نشدن به اتاقم برگردم که صداشون رو شنیدم ، در مورد ثریا حرف می زدند . یادم افتاد که هنوز امانتی که داده بود رو به بهرام ندادم ، گوش سپردم که ببینم در موردش چی می گن:
    کتی - امروز با عمه الی صحبت می کردم ، انگار رفتن ثریا قطعی شده .
    کیانوش - من که بهتون گفتم اینبار رفتنیه ، شما قبول ندارین .
    کتی - نبایدم باور می کردیم ، از بعد فوت باباش ، قراره بره پیش عمه ، هر دفعه هم کنسل می شه .
    سودی - کی گفته کتی جون ! بعد از فوت ایرج نبود ، خوبه خودت می دونی که تا همین چهار سال پیش چشم دیدن عمه الی رو نداشت .
    کتی - چشم دیدن مادرش رو نداشت ، برادرش سینا چی ؟
    سودی- شنیدی سینا ، فردا پس فردا میاد ایران ؟
    کتی - آره عمه الی بهم گفت ، فقط نفهمیدم برای چی میاد ؟
    اردلان - لابد می خواد کارای رفتن ثریا رو تدارک ببینه ، می دونید که ایرج خیلی املاک و مستغلات داره و فروش اونا کار یه دختر تنها نیست .
    لیلی - اشتباه نکن برادر من ! آمار غلط بهت دادن ، اون ملک و املاک در زمان زنده بودن کامران فروخته شده . الانم فقط مونده خونه ای که توش زندگی می کنه ، با اون خونه ی قدیمیه ی ایرج ، با اون پرورشگاهی که کامران به نامش زد.
    اردلان - تو از کجا می دونی ؟
    لیلی - از وکیل کامران شنیدم ، اون ترتیب فروش همه چی رو داده بوده . ثریا دیگه اون دختر بی پول 18 ساله نیست که زمانی محتاج کار توی پرورشگاه بود ، الان حساب بانکی آنچنانی داره توی آمریکا...
    اردلان - مثلا چقدر؟
    بهرام - به ما چه دایی! پول خودشه ، مگه قراره بده به ما که می پرسی؟
    اردلان - نه ،دایی ازروی کنجکاوی پرسیدم .
    کتی - ا... مگه می خواد خونه ی قدیمی و پرورشگاه رو هم بفروشه ؟
    بهرام - پس چی ؟ فکر کردی ازشون می گذره ؟ مگه آپارتمان خودش چقدر می ارزه ؟150 تا یا 200تا ، اصل اون خونه قدیمیه با اون پرورشگاه.
    سودی - خونه قدیمیه رو عمرا عمه الی بذاره بفروشن ، اما پرورشگاه رو شاید بفروشن .
    بهرام - شاید نه حتما ، خبرش رو دارم که برده قیمت گذاشتن ، امروز و فرداس که بفروشه و خلاص.
    کیاونش - حالا تو چرا ناراحتی عمو جون ؟ دلت به حال بچه هایی که توش هستن می سوزه ؟ اونا بی جا و مکان نمی شن .
    این حرف کیانوش همه رو به خنده انداخت و بهرام گفت :
    - اتفاقا من از خدامه ، اینطوری لااقل از قید مسئولیت خرج و مخارج اون بچه ها راحت می شم . این وسط فقط دلم برای بابام می سوزه ، اون فکر می کرد ثریا انسانیت سرش می شه که برداشت پرورشگاه رو به نامش کرد . حالام اون قیمت گذاشته روش ، می فروشدش و دست بابای بیچاره ام از گور بیرون می مونه.
    لیلی - تو نمی خواد نگران بابات باشی ، خیلی هم ناراحتی خودت ازش بخر تا دست بابات بیرون نمونه.
    بهنام - خوبه شریکی اون جا رو بخریم ، آخه به جون همین گلی من نمی دونم با سهم الارثم چیکار کنم .
    - چرا از جون من ، مایه می ذاری ؟
    - آخه چی عزیزتر از جون تو ، گلی جون ؟
    - جون خودت ، بهنام جون!

    دیگه صحبت در مورد ثریا تموم شده بود و من حوصله نداشتم به چرندیات بهنام و گلی گوش بدم . خواستم برم بالا چمدون رو بیارم و بدم به بهرام تا جلوی همه سنگ روی یخ بشه و دیگه در مورد کسی اونم ثریا ، زود قضاوت نکنه اما یادم افتاد که به ثریا قول دادم تا در موقعیت مناسبی که به جز بهنام و بهرام کسی نبود این کار رو بکنم . برای همین از رفتن به اتاقم پشیمون شدم و به طرف اونا رفتم ، همشون با دیدین من با خوشحالی از من خواستن برم و چیزی بخورم اما من سیری رو بهانه کرده و رو به بهنام و بهرام گفتم :
    - شامتون رو خوردین ، بیاین اتاقم کارتون دارم .
    بهنام فوری قبول کرد اما بهرام با اکراه پذیرفت . وقتی داشتم برمی گشتم به اتاقم یواشکی فرزاد رو نگاه کردم ، بی اعتنا به من مشغول خوردن شامش بود . معلوم شد هنوز از دستم دلخوره ، فهمیدم که sms عاشقانه ام کارساز نبوده .

    تا بهنام و بهرام به اتاقم بیان ، برای سپیده sms دادم و ازش خواستم چند تا sms توپ برام بفرسته ، فردا عید بود ودلم می خواست هر طور شده دل فرزاد رو به دست بیارم . به ثریا هم زنگ زدم ، می خواستم ببینم اومدن سینا حقیقت داره که گفت آره ، پس فردا با استاد میاد ایران .
    از حرفهای اونا چیزی بهش نگفتم ، به اندازه کافی از رفتار کامران نسبت بهش شرمنده بودم و دیگه نمی خواستم با این حرفها آزارش بدم
    بهرام و بهنام که اومدن ازشون خواستم که بشینن ، بهنام روی مبلی کنار تختم نشست اما بهرام همانطور ایستاد و گفت ، زود کارت رو بگو می خوام برم پایین . منم بی مقدمه بهش گفتم :
    - بهرام ! تو چقدر ثریا رو می شناسی ؟
    پوزخندی زد و گفت :
    - منو کشوندی بالا که این رو بپرسی ؟
    بدون جواب سرش رو انداخت پایین تا از اتاق خارج بشه که مانعش شده و دوباره سوال رو تکرار کردم ، لبخند تلخی زد و گفت :
    - بهتر از خودش ، حالا می تونم برم ؟
    - نه ، لطفا صبر کن .
    همین سوال رو از بهنام پرسیدم ، او جواب داد :
    - تا حدودی ، عمه الی و سینا رو بهتر می شناسم ، آخه اون چهار سالی که رفتم آمریکا برای تحصیل ...
    اجازه ندادم حرفش تموم بشه و گفتم :
    - پس شما دو تا اصلا اون رو نمی شناسین!
    بهرام - بهتر نیست جای این حرفهای مزخرف ، بگی چته ؟
    کیف پوی و پاکت کاغذ رو روبه رویش ، روی میز گذاشتم و گفتم :
    - این رو ثریا داد و گفت که مال هردوتاتونه ، یه کیف پر پول ، بابت پرورشگاهی که باباتون به نامش کرده کسی رو آورده قیمت گذاشتن ، چند میلیون هم بیشتر روش گذاشته که مبادا فکر کنین مفت از چنگتون درآورده .
    کنار بهرام که ناباورانه به چمدون نگاه می کرد ایستادم و ادامه دادم :
    - توی این پاکت هم تکه های تعهدنامه ی شماست نسبت به بچه های پرورشگاه ، ثریا اون و پاره کرد تا شما تعهدی نداشته باشی . گفت بهت بگم ، باباش اینقدر گذاشته که از پس این مسئولیت بربیاد .
    پاکت رو ، روی کیف گذاشته و به طرفش برده و روی میز کنارش گذاشتم . انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود ، رو به روی بهنام نشستم و سپس از جیب پیراهنم برگه ی چک بیست میلیاردی رو که قبلا نوشته بودم درآورده و کنار پاکت و کیف گذاشتم و گفتم :
    - اینم اون مبلغی که پدرتون یک ماه مونده به مرگش ریخته به حسابم .
    هر سه در سکوت محض فرو رفتیم ، بعد از لحظاتی ادامه دادم :
    - می دونید ! به نظر من شما دو تا ، نه پدرتون رو می شناسید و نه ثریا رو . اون بیست میلیارد ریخت به حساب من ، چون نمی خواست اون دنیا به خاطر انجام ندادن وطیفه ی پدری در حق من دستش از قبر بیرون بمونه .
    اما من حاضر نیستم حتی یک ریال از این پول رو پیش خودم نگه دارم ، چون دلم می خواد دستش از قبر بیرون بمونه . البته کار پدرتون در مورد ثریا ، واقعا شرم آور، اون اگه می خواست کار خیر کنه و یه عده بچه رو پناه بده ، می تونست اون ملک رو وقف کنه ، نه اینکه سند بزنه به نام ثریا . اینطوری ثواب بیشتری می برد ، قبول دارین ؟
    به جای اینکه جوابم رو بدهند ، بهنام از اتاق خارج شد و بهرام هم در سکوت روی مبلی نشست ، معلوم بود حسابی خجالت کشیده اند بهرام می خواست چیزی بگه ، اما انگار زبان در دهانش نمی چرخید . خودم دوباره ادامه دادم :

    - تو که ادعات می شه ثریا رو بهتر از خودش می شناسی ، هیچ می دونی 15 سال زندگیش رو وقف من کرده ؟ می دونی الان 35 سالش شده ؟ می دونی با این سن چرا هنوز مجرده ؟ می دونی پدر تو از بی پولیش سوءاستفاده کرد و با سپردن من به اون ، وادارش کرد بهترین سالهای زندگیش رو تنها سپری کنه ؟ می دونی اگه من نبودم ، اون الان کنارمردی که عاشقانه دوستش داشته ، خوشبخت بود ؟
    حالا خودت قضاوت کن ، با سند یه ملک دوهزار متری ، می شه 15 سال جوونی و عشق یه آدم رو جبران کرد ؟ می شه عمر رفته و جوونی گذشته رو بهش برگردوند ؟ من واقعا برای پدرت متاسفم ، موقع سند زدن یادش رفته بود که ثریا دیگه اون دختر 18 ساله ی بی پول و آس و پاس نیست . پدر تو با این کار آخرش منو جلوی ثریا شرمنده تر کرد ، به خدا دیروز وقتی جریان پرورشگاه رو فهمیدم ، دلم می خواست زمین دهان باز کنه و من برم توش .
    از جا بلند شده و رو به رویش ایستادم ، معلوم بود حسابی تحت تاثیر قرار گرفته اما نمی تونستم بفهمم در سکوتش به چه فکر می کنه ! در حالی که به سمت پنجره می رفتم گفتم :
    - من کارم رو انجام دادم و حرف هام رو زدم ، حالا می تونی بری پایین ، البته با دست پر ...

    این جمله ی آخر رو با طعنه بهش گفتم و از پنجره به ساحل دریا که توی تاریکی شب ، شکل ترسناکی به خودش گرفته بود نگاه کردم . منتظر بودم زودتر کیف و چک رو برداره از اتاق خارج بشه ، اما بهرام همچنان در سکوت نشسته بود و چیزی نمی گفت ! همانطور که به ساحل چشم دوخته بودم ، به نظرم اومد چیزی شبیه شبح به طرف دریا می ره ، یک آن ترسیدم و فکر کردم شاید روح کامران که چون غیبتش رو کردم ظاهر شده اما خوب که دقت کردم ، دیدم شبح نیست بلکه یه بچه است .
    از پشت سر شباهت عجیبی به بهزاد ، پسر بهرام داشت . فکر کردم دچار توهم شده ام و چند بار پلک زدم ، اما نه ، توهم نبود . اون بچه بهزاد بود که به طرف دریا می رفت ، وحشت زده برگشتم و رو به بهرام که داشت از اتاق بیرون می رفت گفتم :
    - بهرام ... بهرام بیا ببین این بهزاده؟
    فکر می کنم خیلی قیافه ام وحشت زده بود ، چون بهرام فوری به طرف پنجره دوید و با دیدن بچه با صدای خفه شده ای گفت :
    - یا خدا ، به دادم برس...
    بدون کوچکترین تأملی هر دو شتاب زده به طرف دریا دویدیم . وقتی کنار آب رسیدیم ، بهزاد کاملا توی آب بود ، و هر دو بی محابا به آب زدیم ، با تمام قدرتم شنا می کردم تا زودتر به بهزاد برسم ، در اون لحظه فقط به نجات اون فکر می کردم .هر بار که به سمتش نگاه می کردم ، کاملا زیر آب بود و گاهی بالا می آمد و دوباره می رفت پایین و هر آن امکان داشت غرق بشه ، بالاخره بهش رسیدم چون خیلی سریع تر از بهرام شنا کرده بودم .
    حالا باید می آوردم روی آب اما چطوری ، خیلی سنگین بود و محکم بهم چسبیده بود و نزدیک بود خودمم غرق بشم اما هر طور بود روی آب نگهش داشته و سعی می کردم به سمت ساحل بیام که بهرام به ما رسید ، بچه رو بهش دادم که اونو با یک حرکت بالای آب نگه داشت و خوشبختانه همه چیز به خیر گذشت .
    وقتی همراه بهزاد که در آغوش بهرام بود به ساحل رسیدم ، همه داشتند با وحشت به ما نگاه می کردند و هر کس چیزی می گفت ، ظاهرا وقتی من و بهرام با شتاب از ویلا بیرون دویده بودیم توجهشان جلب شده و دنبال ما بیرون آمده بودند . وقتی کنار ساحل رسیدیم ، گلی سریع یکی یه پتو به من و بهزاد پیچید .
    در حالیکه داشتم از سرما یخ می زدم ، چشمم به فرزاد که با خشم داشت نگاهم می کرد افتاد ، تمام لباسش خیس بود ، معلوم بود اونم دنبال ما به آب زده . البته من بیشتر از خشمش ، نگران خیسی لباسش بودم چون هوا واقعا سرد بود و سرما می خورد . کاش می شد بیاد و با پتوی که دور منه خودش رو گرم کنه ، اما در همین حین گلی پتویی هم برای او و بهرام آورد .
    بهزاد ، توسط بهنام و بهرام به بیمارستان برده شد و منم به اتاقم رفته و به پیشنهاد بقیه ، خودم رو به دوش آب گرم سپردم . داشتم از سرما یخ می زدم اما آب گرم حالم رو جاآورد ، بخصوص که بعدش اعظم خانم خدمتکار ویلا با یه لیوان چای داغ اومد پیشم و حالم رو پرسید .
    تا نزدیک ساعت 12 شب دایم فخیم زاده ها می اومدن و حالم رو می پرسیدند ، ازشون شنیدم که بهزاد هم حالش خوبه و برای احتیاط شب رو باید بیمارستان بمونه . وقتی همه خواب بودند در اتاقم باز شد و فرزاد داخل آمد . با اینکه از دیدنش اونم تنها ، توی اتاقم خوشحال شده بودم اما با نگرانی گفتم :
    - دیوونه اینجا چیکار می کنی ؟ اگه کسی ببینه ...
    به جای هر جوابی سیلی نه چندان محکمی به صورتم زد . در حالیکه دستم رو روی جای سیلی می ذاشتم و ناباورانه نگاهش می کردم ، با بغض گفت :
    - بار آخرت باشه ، توی یه روز این همه بلا سر من میاری ! نگفتی اگه توی شهر گم بشی چیکار کنم ؟ نگفته اگه توی دریا غرق می شدی ، چه خاکی توی سرم می ریختم ؟ من می مردم ، می فهمی؟ چرا برای من ارزش قائل نیستی؟
    سپس بازوهاش رو با مهربانی باز کرد تا منو در آغوش بگیره اما به جای پناه بردن به آغوشش ، به جای گریه کردن ، به جای گلایه کردن فقط از اتاقم بیرونش کردم . اون رفت و من الان توی تنهایی خودم نشسته و ایمان دارم که دلشکسته تر از من فرزاد. می دونم و اعتقاد دارم تا صبح توی برزخ سیلی که به من زده دست و پا خواهد زد ، البته اون سیلی حقم بود و حاضرم به خاطر آرامش فرزاد بیشتر از یه سیلی بخورم . ولی کاش نمی زد ، کاش به اتاقم نمی اومد ، شاید الان دلم براش نمی سوخت ، شاید الان مستأصل نبودم و بین دو راهی رفتن یا موندن گیر نمی کردم ؟ خدایا کمکم کن ، می دونم که می مونم ، اما کاش می شد می رفتم ...
    امروز صبح موقع تحویل سال ، علی رغم سرگیجه و تبی که داشتم ، رفتم پایین و کنار سفره ی هفت سین بسیار شیک فخیم زاده ها نشستم .
    اعتراف می کنم که این اولین عیدی بود که هیچ اشتیاقی برای شروع شدنش نداشتم ، البته این عدم اشتیاق ربطی به فخیم زاده ها نداشت و خودم ، در دلم احساس یأس و دلزدگی می کردم . دلم به حال خودم و فرزاد می سوخت ، مثلا اولین عید مشترکمون بود اما من تا وقتی که کنار سفره بودم کوچکترین نگاهی بهش نکردم وحتی لبخند هم بهش نزدم ، فقط خیلی رسمی ، همانطور که به بقیه عید رو تبریک گفتم به او هم گفتم و دوباره به اتاقم پناه بردم .
    ازش دلگیر نبودم ، اما اگه تب نداشتم شاید اوضاع فرق می کرد و حداقل یه لبخند بهش می زدم .ولی این تب لعنتی داشت دیوانه ام می کرد ، تمام بدنم درد می کرد که فکر می کنم بی ربط به نجات دیشب بهزاد نبود . سعی می کردم کسی بویی از بیماریم نبره چون می دونستم اگه فرزاد بفهمه ، احتیاط رو کنار گذاشته و مجبورم می کنه برم دکتر ، منم که از آمپول و قرص و دوا بیزار هستم ...

    امروز ، روز دوم عید بود و من تمام وقت توی اتاقم ، روی تخت ماندم و از تب سوختم ، حالت تهوع و بدن درد شدیدی داشتم . از همه بدتر اینکه لو رفتم و همه فهمیدند که حالم بد شده ، با این وجود نتونستنن راضیم کنن که برم بیمارستان .
    اعتراف می کنم امروز وقتی تا این حد نگرانی فخیم زاده ها رو نسبت به خودم دیدم ، حالت خوشایندی بهم دست داده بود . تمام حواسشون به من بود ، سودی برام آب پرتقال آورد و کتی ، سوپی رو که اعظم خانم پخته بود توی دهانم می ریخت ، کیانوش کمپوت خرید و اردلان باز کرد و داد خوردم ، گلی هم برام کتاب می خوند . آخه یکی نبود بهش بگه منی که دارم از تب و سردرد می میرم از کتاب چیزی نمی فهمم ، آخر برای خلاص شدن از دستش خودم رو به خواب زدم تا از اتاقم رفت .
    اما تمام تعجب و حیرتم از کار فرزاد بود ، برعکس انتظارم هیچ واکنشی که نشونه ی نگرانی باشه از خودش بروز نمی داد . تنها کسانی که هیچ دل نگرانی برای من نداشتند او و لیلی بودند .
    لیلی که طبیعی بود از من متنفر باشه ، اما فرزاد چرا ؟ حتی احوالم رو هم نپرسید ، شهاب ، شوهر گلی دایم می آمد و حالم را جویا می شد اما فرزاد یکبار هم به اتاقم نیومد . یعنی نگران نشده بود ؟ یا احتیاط می کرد ؟ توی کارش مونده بودم ! فرزادی که به خاطر نجات بهزاد کنترلش رو از دست داده و بهم سیلی زد ، حالا توی این تب و لرز می سوختم به روی خودش نمی آورد . عجیب بود ، بیشتر از همه بهنام نگران بود و اصرار داشت منو بیمارستان ببره . مطمئن بودم که فرزاد به خاطر من احتیاط می کنه ، احساس می کردم الان اونم از تب من ، تب داره و به روی خودش نمیاره .
    می خواستم براش اس ام اس بزنم اما نه بهتره بهش زنگ بزنم ، مغزم کار نمی کنه ، حالا که اون ، این همه احتیاط می کنه بهتره منم کار خطرناکی نکنم چون ممکنه کسی از پشت در اتاق رد بشه و صدای منو که اصلا بلد نیستم با موبایل آروم حرف بزنم بشنوه .

    به فرزاد اس ام اس دادم به این مضمون : « زندگی من ! نگران نباش ، بهتر شدم .»
    جواب فرزاد فقط یک کلمه بود :
    «خوشحالم »
    نمی دونم چرا از جوابش خوشحال نشدم ، یعنی فقط همین ، یه خوشحالم خشک و خالی ، نه گلم ، نه عزیزم ، هیچ پسوند و پیشوندی نداشت ؟ یعنی چی شده ؟ چرا فرزاد اینقدر سرد جوابم رو داد ، اونکه سیلی اش رو بهم زده بود پس دیگه از چی دلگیر بود . من باید ناراحت باشم ، اون ناراحت؟ دیگه حوصله ندارم چیزی بنویسم ، ترجیح می دم بخوابم .

    امروز صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ، ثریا بود . نمی دونم از کجا فهمیده بود ، مریض شدم ؟ زنگ زد حالم رو بپرسه ! گفتم ، کاملا خوب شدم . گفت که سینا اومده و بی قرار دیدن توست ،ظاهرا کار مهمی باهام داشت .
    ازم پرسید کی برمی گردم و من گفتم ، نمی دونم احتمالا امسال هم 15 روز رو می مونن و منم باید بمونم . پرسید ، امانتی رو به دست بهنام و بهرام رسوندم یا نه ؟ و من جواب دادم : آره ، اما نگفتم هنوز دست نزده روی میز اتاق من باقی مونده. ازش پرسیدم کی میره که گفت ، سه هفته ی دیگه و چون خونه اش رو فروخته تا روز رفتنش توی خونه ی قدیمی پدرش زندگی می کنه . دلم خیلی گرفت ، باورم نمی شد ثریا برای همشیه از ایران بره و ممکنه من سالها نبینمش .
    من تحمل دو روز دوری اون رو نداشتم حالا باید سالها دوریش رو تحمل کنم ، اما خدا رو شکر کردم که فرزاد رو دارم ، اون تمام زندگی من بود . صحبتم که با ثریا تموم شد ، رفتم دوش گرفتم تا سرحال بیام و مریضی از بدنم خارج بشه .
    وقتی دوش گرفتم و موهام رو خشک کردم ، به گوشی فرزاد زنگ زدم که طبق معمول خاموش بود . در حالیکه با خودم فکر می کردم اون دیگه از بی نمکی ، شورش رو درآورده و بی اندازه جانب احتیاط رو رعایت می کنه ، از اتاق بیرون اومده و پایین رفتم . می خواستم صبحونه بخورم ، خیلی احساس گرسنگی می کردم ، چهار روز از سفرمون گذشته بود و انگار نه انگار اومده بودم مسافرت .
    وقتی وارد سالن شدم ، اردلان و کیانوش مشغول بازی بیلیارد بودند و سودی و کتی هم طبق معمول می گفتن و می خندیدند ، برای اولین بار در طول سفر تحویلشون گرفتم و باهاشون گرم سلام و علیک کردم . بیچاره ها که این چند روز مریض بودم ، سنگ تموم گذاشته بودن و زشت بود باز باهاشون سنگین برخورد کنم . کتی که چند بار قربون صدقه ام رفت و سوری فورا دستور یه صبحانه ی مفصل رو به خدمتکار داد .
    با اشتها صبحانه را خوردم و در حین خوردن از حرفهای کتی و سودی فهمیدم که برای فرزاد کاری پیش اومده ، لیلی هم خونه کار داشتن با هم رفتن تهران و تا شب برمی گردن .خیلی بهم برخورده بود که فرزاد بدون اطلاع من رفته بود ، اما خودم رو گذاشتم به جای اونکه همین کار رو باهاش کرده بودم . بعد از صبحانه ، به بهانه ی هوا خوردن کتی و سودی و شوهرانش رو تنها گذاشته و کنار دریا رفتم .
    اونجا هم گلی و شهاب و بهنام ، مشغول والیبال بودند . بهنام دایم ، شهاب بیچاره رو که چاق بود مسخره می کرد و می خندید . از من هم خواستن بهشون ملحق بشم اما من بی حوصلگی رو بهانه کرده و به قدم زدن ادامه دادم .
    بعد از کمی راه رفتن چون هنوز ضعف مریضی در بدنم بود ، احساس خستگی کردم و روی شن های ساحل نشستم . هوا خیلی خوب و آفتابی بود وسوسه ی کشیدن نقاشی افتاده بود به جونم ، مدتها بود دست به قلم نشده بودم .آخرین کار ، همون پرده ی عاشورا بود که برای حاج مهدی کشیدم و بلند شده و به اتاقم برگشتم و چند کاغذ سفید با مدادی برداشته و به ساحل برگشتم ، اینبار با بهرام و پسراش رو به رو شدم ، کنار ساحل نشسته بودند . برای اولین بار وقتی منو دید با خوشرویی سلام کرد و کنارم نشست و پرسید :
    - مثل اینکه تبت قطع شده ؟
    با سر جواب مثبت دادم و به بهزاد اشاره کرده و گفتم:
    - مثل اینکه بهزاد هم طوری نشده بود ؟
    - آره خدا رو شکر ، شانس آوردم تو پشت پنجره بودی و گرنه الان ...
    نگاه قدرشناسانه ای به من انداخت وادامه داد :
    - ازت ممنونم .
    با تعجب نگاهش کردم ، باورم نمی شد ، این آدم داره از من تشکر می کنه . لبخندی زدم و پرسیدم :
    - بهزاد از کی اینطوری شده ؟
    - بعد از فوت بابا دچار شوک شد ، نه با کسی حرف می زنه و نه کسی رو می بینه ، پسرم شده یه مرده متحرک . اون شب هم با اراده ی خودش به دریا نرفته چون اصلا یادش نمیاد ، داشته غرق می شده .
    چیزی که بهرام درباره ی پسرش می گفت ، منو یاد چیزهایی انداخت که ثریا در مورد خودم می گفت . بی اختیار پوزخندی زدم ، بهرام که معنی خنده ام رو نفهمید با دلخوری پرسید :
    - به چی خندیدی؟
    - هیچی ، یاد یه کسی افتادم ، ببخشید .
    معلوم بود باورش نشده ، مشکوک نگاهم می کرد و برای اینکه خودم رو از اون نگاه خلاص کنم مشغول کشیدن شدم ، اما نمی دونستم چی بکشم که چشمم به بهزاد افتاد که خیره به دریا نشسته بود . شروع کردم به کشیدن بهزاد در همان حالتی که بود ، در حین نقاشی بی اختیار از بهرام پرسیدم :
    - مادرش کجاست ؟
    بدون اینکه جا بخوره ، گفت :
    - آلمان ، ازدواج کرده و یه دختر 18 ماهه هم داره .
    خندیدم و گفتم :
    - چه مختصر و مفید ، حفظ کرده بودی ؟
    خندید و چیزی نگفت ، و خودم ادامه دادم :
    - پسرها ، مادرشون رو می بینن ؟
    - بهتر بود می پرسیدی مادرشون ، اونا رو می بینه چون بهراد که چهار سالشه و چیزی حالیش نیست ؛ بهزاد هم که دیدن یا ندیدن اون فرقی براش نداره ، با این وجود سالی یک ماه پیش اون هستن . می دونی پروانه ! بهراد که تمام دنیاش منم ! بهزاد هم تمام دنیاش بابا بود که رفت .
    آهی کشید و ادامه داد :
    - پیش بهترین روانشناس ها بردمش اما هیچ کدوم نتونستن کاری بکنن ، گفتن یه شوک بهش وارد شده که یه شوک دیگه از بین می بردش وتا زمان شوک دوم باید صبر کنم .
    حرفهای بهرام منو یاد خودم می انداخت ، اصلا انگار این بچه کودکی خود من بود . بغض سنگینی گلوم رو گرفت ، نقاشی رو نیمه رها کردم و رفتم روی شن ها کنار بهزاد نشستم و زل زدم به چشماش . اون موقع بی شک درد من تنهایی بود ، درد این بچه چیه ؟
    پدری داره که عاشقش و کل فک و فامیل دورش می گردن ، پس چرا اینطوری شده ؟ بهرام کنارم نشست و دستش رو ، روی شانه ام گذاشت و گفت :
    - تو حالت خوبه ؟
    با بغض نگاهش کردم و گفتم :
    - منم یه زمانی مثل پسر تو بودم ، ثریا می گه یک سال طول کشید تا از شوک دراومدم . الان که بهزاد رو می بینم ، تصویر کودکی خودم رو مجسم می کنم ! البته فکر می کنم قابل ترحم تر بودم ، یه دختر پرورشگاهی ، بی کس و تنها که مثل مرده ی متحرک بود. می دونی بهرام !
    من هیچ وقت کامران رو نمی بخشم . اون می تونست مثل تو یه پدر عاشق باشه ، می تونست نذاره من اون وضع رو داشته باشم ، بد معامله ای با من کرد . بهزاد اگه حالش خوب نیست ، حداقل محبت تو رو داره و این خیلی مهمه .
    تمام بغضم به نفرت تبدیل شد ، بلند شدم و به اتاقم رفتم و با تمام خشمی که در وجودم پیدا شده بود ، شروع کردم به جمع کردن چمدونم ، دیگه دلم نمی خواست اونجا بمونم . تقریبا تمام وسایلم رو جمع کرده بودم که چند ضربه به در اتاق خورد و متعاقب آن بهرام وارد شد و متعجب پرسید :
    - داری چیکار می کنی ؟
    - می بینی که وسایلم رو جمع می کنم .
    - ما که قرار نیست برگردیم تهران ؟
    - شما رو نمی دونم اما من امروز می رم .
    - مگه چی شده ؟ کسی بهت حرفی زده ؟
    - نه ، هیچ کس !
    - پس چرا می خوای بری،از من ناراحتی ؟
    - چرا باید از تو ناراحت باشم ، من دوست دارم برگردم تهران و دلیل هم نمی بینم توضیح بدم . حالا لطف کن برو بیرون می خوام لباسام رو عوض کنم .
    چمدان رو بستم و ادامه دادم :
    - راستی ، قبل از رفتن اون چمدون و چک رو هم بردار .
    سپس روی تخت نشستم تا امانتی رو برداشته و اتاق رو ترک کنه ، اما او به جای رفتن اومد کنارم نشست و زل زد به صورتم و گفت :
    - می دونی من اومدم به اتاقت تا ازت خواهشی بکنم ، کمکم کن حال بهزاد خوب بشه .
    - مثل اینکه تو متوجه نشدی ، من دارم برمی گردم تهران . بعدشم من روانشناس نیستم و ادبیات خوندم ، بلد نیستم بهزاد رو معالجه کنم .
    - ولی همین نیم ساعت پیش گفتی ، قبلا همین شرایط بهزاد رو داشتی . بلند شد و روبه رویم ایستاد و با لحنی که که بتونه من قانع کنه گفت :
    - ببین پروانه ، تو قبلا حال بهزاد رو تجربه کردی! بعدم درمان شدی ، ازت خواهش می کنم کمک کن بهزاد هم خوب بشه .
    لبخند تلخی زدم و گفتم :
    - تو از کجا مطمئنی که من خوب شدم ؟ شماره ی ثریا رو بگیر و ازش بپرس من خوب شدم یا نه ؟ اگه گفت آره ! ازش کمک بخواه تا توی این سه هفته ای که ایرانه پسر تو رو هم خوب کنه ، چون اون تجربه اش رو داره ! تازه رشته اش هم روانشناسی بوده نه ادبیات .
    نمی دونم چرا با حرص شروع به گرفتن شماره ی ثریا کردم . بهرام گوشی رو از دستم گرفت و روی تخت انداخت و گفت :
    - تو داری چی کار می کنی ! رسما دیوونه ای ها!!!
    - من که خودم گفتم ، هنوز خوب نشدم . حالا برو بیرون باید زودتر برم ، ماشین گیرم نمیاد .
    - پس تکلیف بهزاد چی می شه ؟
    - پسر تو ، به من چه ؟
    - یه حسی بهم می گه ، فقط تو می تونی کمکش کنی !
    - بهت نمیاد اهل حس و حالم باشی ، به حست بگو اشتباه کرده .
    - اصلا اشتباه نکرده ، اون روز دیدی وقتی به سرش دست کشیدی بهت نگاه کرد ، این یعنی اثبات حسم .
    از سماجتش عصبی شده و گفتم :
    - بهرام ! خواهش می کنم برو بیرون .
    - منم خواهش می کنم که کمکم کن .
    - بیرون لطفا.
    - خواهش می کنم باهاش ارتباط برقرار کن ، شاید جواب بده ، التماست می کنم .
    لحنش آنقدر مهربان و عاجزانه بود که دلم سوخت و گفتم :
    - بهرام ! تو داری به من التماس می کنی ؟
    - التماس که چیزی نیست ، من حاضرم به خاطر بهزاد جونم رو بدم .
    بغض گلوم رو گرفت و با خودم گفتم ، این پدر به خاطر پسرش حاضر هر کاری بکنه ! التماس کنه ، از جون و مالش بگذره ، چرا کامران به خاطر من این کار رو نکرد ؟ چرا من از سر خودش باز کرد، چرا من و نبرد خونه اش تا خانواده ای داشته باشم و زودتر خوب بشم ؟
    تنها چیزی که بهم داد تنهایی بود و کلی پول که به دردم نمی خورد . به بهرام نگاه کردم و با بغض گفتم :
    - بابات هم همین اندازه که توبهزاد رو دوست داری ، تو و بهنام رو دوست داشت؟
    - نه!
    - یعنی دوستتون نداشت ؟
    - بابام عاشق ما بود .
    - چرا عاشقتون بود ؟
    - خب ، پسراش بودیم !
    خواستم بگم مگه من دخترش نبودم پس چرا عاشق من نبود ، اما حرفم رو خوردم و به جاش پرسیدم :
    - شما چی ؟ عاشق اون بودین ؟
    - ما اون رو می پرستیدیم ، اون قبل از اینکه پدر منو بهنام باشه ، رفیقمون بود .
    - حالا چی ؟ حالا که فهمیدین ، توی زندگیش یه زن دیگه و یه دختر دیگه وجود داشته هنوزم ...
    بهرام نذاشت حرفم تموم بشه و گفت :
    - پروانه ! بذار یه چیزی بهت بگم . کامران و مادرم لیلی ، فقط اسمشون توی شناسنامه ی هم بود . اونا تقریبا 25 سال پیش جدا از هم زندگی می کردن ، مادرم هیچ علاقه ای به کامران نداشت و متقابلا کامران هم از او خوشش نمی اومد ، همه ی فامیل هم می دونستن .
    من و بهنام هم درک می کردیم که اونا هیچ حسی نسبت بهم ندارن ، خوشبختانه فیلم بازی نمی کردن . من اگه زمانی هم مادرم بگه توی این مدت عاشق مرد دیگه ای غیر از کامران بوده تعجب نمی کنم ، چون اونا وابستگی و تعهدی نسبت بهم نداشتند . من می دونم منظور تو چیه . تو فکر می کنی کامران بهت ظلم کرده و با نیاوردن تو به خونه اش ، تو رو از داشتن خانواده محروم ساخته !
    تو فکر می کنی من و بهنام که پیشش بودیم ، خانواده داشتیم ؟ نه عزیز من ، ما هم مثل تو تنها بزرگ شدیم . تو ، دور و برت پر ، از بچه بود و ما ، دورو برمون پر از فامیل هایی که سرشون به کار خودشون بود ، به تو ثریا محبت می کرد به ما کامران . تو ، توی پرورشگاه با دوستات غذا می خوردی نه کنار پدر و مادرت ، من و بهنام هم توی خونه با هم غذا می خوردیم ، نه با پدر و مادرمون .
    تنها فرق بین ما با تو ، در این بود که تو نمی دونستی که پدر داری ! تو برای نداشتن خانوداه دلیل قانع کننده ای داشتی اما ما نه ، خانواده دار بی خانوداه بودیم . می دونی پروانه ، من و بهنام از اینکه مادر و پدرمون همدیگر رو دوست نداشتن رنج نمی کشیدیم . ما فهمیده بودیم که دنیای هر کس متعلق به خودش ، البته از نظر مالی و و محبتی چیزی از ما کم نمی ذاشتن اما خانواده ی گرم و دور هم به اون شکل که تو فکر می کنی نبودیم .
    کامران هیچی برای ما کم نمی ذاشت ، اون در نوع خودش نه تنها برای من و بهنام بلکه برای تمام فامیل بهترین بود و این رو مادرم هم قبول داره . بنابراین وقتی بهمون گفت ، 24 سال پیش عاشق زنی شده و باهاش ازدواج کرده و ازش یه دختر داره ، فقط از این تعجب کردیم که توی این سالها چرا دخترش رو نشونمون نداده بود ، وگرنه به خاطر کاری که کرده بود ناراحت نشدیم . تازه کلی هم ذوق کردیم که خواهر داریم و یه دختر به فخیم زاده ها اضافه شده .
    بهرام کمی مکث کرد و سپس دستم رو گرفت و گفت :
    - من اسم این کار بابا رو خیانت نمی ذارم ، فقط موندم چرا این همه سال این راز رو بین خودش و ثریا نگه داشته ؟ البته می خواست اون شب که ما اومدیم دنبالت همه چیز رو بگه اما تو رفتی ، کاش مونده بودی و ناگفته های این سالها رو می شنیدیم .
    قطره اشکم رو پاک کرده و با آه گفتم :
    - آره ، کاش مونده بودم ، شاید کابوس هام تموم می شد . شاید اگه می فهمیدم اصل ماجرا چیه و حالا که کامران پدرمه ، اسم اون مرد توی شناسنامه ام چیکار می کنه ، و چرا تشخیص داده بزرگ شدن توی پرورشگاه برام بهتره ، مجبور نبودم برای کشف این مسایل به این سفر بیام تا الان طاقتم تموم بشه و بخوام تنها برگردم . کاش هیچ وقت تو و بهنام نمی اومدین دنبالم ...
    دستم رو محکم تر گرفت و گفت :
    - حتما قسمت این بوده ! شاید خدا خواسته تو پیدا بشی و به بهزاد من کمک کنی ! می دونی پروانه ، من از تو متنفر نیستم ، تو تنها خواهر ما هستی ! از روز اول تحویلت نگرفتم ، چون بهت حسادت می کردم ! وقتی بابا روز آخر گفت « توی زندگیم عاشق پسرام بودم ، اما دخترم و مادرش رو می پرستیدم » بهت حسودی کردم . من چه می دونستم همین دختر ، باعث نجات جون پسرم می شه .
    حالا ازت می خوام همونطور که پریشب از مرگ نجاتش دادی ، حالا هم بمونی و از برزخ و پوچی نجاتش بدی . می مونی ؟
    با چشمان پر از اشک ، به صورت من که خیس از اشک بود نگاه کرد و منتظر جوابم ماند که گفتم :
    - ولی بهرام ! من خودم هنوز خوب نشدم . از ثریا بپرس ، همین چند وقت پیش باز توی خواب راه افتادم و نزدیک بود از بالای پشت بام مجتمع بیفتم پایین . اون شب هم فرزاد که خونه ی دوستش مهمون بود ، منو نجات داد ، می گی نه ازش بپرس .
    - پس یک دفعه بگو این بیماری ارثیه و بهزاد از عمه اش گرفته ، نکنه قراره تا آخر عمر مثل تو دیوونه بمونه ؟
    هر دو زدیم زیر خنده و اعتراف می کنم وقتی بهرام سرم رو توی بغلش گرفت ، آنچنان احساس آرامشی بهم دست داد که از اولین بوسه ی فرزاد بهم دست داده بود ، با خودم احساس کردم حالا که ثریا داره می ره ، خدا بهرام رو جاش قرار داده که بتونم مثل کوه بهش تکیه کنم .
    ساعت از 12 شب گذشته و در انتظار فرزاد هستم ، نه خودش و نه لیلی هنوز از تهران برنگشته اند خدایا دعا می کنم این نیومدن دلیل نگران کننده ای نداشته باشه ، جز اینکه بخواد تلافی روزی که عصبانیش کردم در بیاره . الهی آمین !!


     

  16. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


  17. Top | #18

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    تمام دیشب رو بیدار بودم و انتظار دیدن فرزاد دیوانه ام کرده بود . گوشیش که خاموش بود و تلفن خونه رو هم که جواب نمی داد . اون تا این حد کینه ای نبود که به خاطر تلافی کار من گوشیش ، رو خاموش کنه !
    حتما اتفاقی افتاده بود . از بهنام خواستم به مادرش زنگ بزنه ، گفت که لیلی خبری از فرزاد نداره و تهران از هم جدا شدن . تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم ، ساعت 5 صبح بود که احساس کردم از دلشوره دارم سکته می کنم و ناچار به نادین زنگ زدم ، می خواستم ببینم خبری از فرزاد داره یا نه . فکر می کنم صدام خیلی درمانده بود ، چون نادین به جای بد و بیراه نثارم کردن که چرا اون وقت صبح بهش زنگ زدم ، با نگرانی گفت که خبری از فرزاد نداره و پرسید ، آیا اتفاقی افتاده ؟
    که گفتم نه ، وقطع کردم . چند دقیقه بعد نادین بهم زنگ زد و ازم خواست که جریان رو بهش بگم ، منم که دنبال یه گوش شنوا می گشتم موضوع رو براش گفتم . نادین هم گفت ، می گرده و پیداش می کنه و بهم خبر می ده ازش تشکر کردم ، کمی آروم شده بودم و نماز صبح رو خوندم و اشک ریختم و از خدا خواستم فرزادم سالم باشه و خدا چقدر زود جوابم رو داد ، داشتم جا نمازم رو جمع می کردم که موبایلم زنگ خورد . گمان کردم نادین زنگ زده خبری بده ، اما با دیدن شماره ی فرزاد در حالیکه گریه ام گرفته بود جواب دادم :
    - فرزاد جونم ! الهی قربونت برم خودتی؟
    - پس می خواستی کی باشه ؟ چرا گریه می کنی؟
    اصلا انتظار چنین جوابی ، اونم با لحنی به این سردی رو نداشتم ، با این وجود اهمیتی ندادم چون می دیدم سالمه و همین برام کافی بود. بنابراین اشکام رو با چادر نمازم پاک کردم و گفتم :
    - نگرانت بودم ، ترسیدم اتفاقی افتاده باشه . کتی گفت شب بر می گردی، حالت خوبه ؟
    - آره خوبم ، دیگه نگران نباش .
    - خدا رو شکر ، حالا دیگه نگران نیستم ، کجایی؟
    - تهران!
    - پس چرا دیشب نیومدی ، نکنه اتفاقی افتاده و به من نمی گی که نگران نشم ؟ دروغ نگو ، چیزی شده ؟
    - مگه بیکارم ، 6 صبح زنگ بزنم دروغ بگم ، کارم طول کشید مجبور شدم تهران بمونم . می خوای از نادین بپرس تا باور کنی
    این حرفش مثل آب یخ ریخته شد روی سرم ، پس الان هم نادین پیداش کرده بود که مجبور شده زنگ بزنه ، گفتم :
    - مگه تو الان کجایی؟
    - خونمون.
    - از کی خونه ای ؟
    - از دیشب!
    چقدر بده ، بخوای سر کسی داد بزنی اما مجبور باشی سکوت کنی تا کسی صدات رو نشنوه . با بغض پرسیدم :
    - پس چرا زنگ زدم جواب ندادی ، مگه شماره نیفتاده بود ؟
    - تلفن رو کشیده بودم .
    - چرا ؟
    - خسته بودم ، می خواستم بخوابم .
    احساس خفگی می کردم ، می خواسته بخوابه ، در حالیکه من اینجا تا صبح بال بال زدم .
    - تونستی بخوابی ؟
    - خیلی خوب ! تا همین نیم ساعت پیش خواب بودم ، نادین بیدارم کرد . برای چی می پرسی عزیزم ؟
    عزیزم آخرش هم چون نادین اونجا بود گفت و من با صدای آرام که کسی نفهمه فقط اشک ریختم . دلم می خواست چیزی نگم و به گریه اکتفا کرده و قطع کنم اما آرام گفتم :
    - خیلی بی معرفتی فرزاد ، من از نگرانی چشم روی هم نذاشتم و تا صبح اشک ریختم و برای تو دعا کردم ، اون وقت تو سیم تلفن رو کشیدی و خوابیدی .
    فرزاد ، ناجوان مردانه تلافی کارم رو کردی ! من ناخواسته به تو خبر ندادم ، اما تو از عمد به من خبر ندادی . کاش همون شب که بهم سیلی زدی ، زیر مشت و لگد می گرفتی اما این کار رو باهام نمی کردی ، ازت متنفرم ...
    فرزاد خواست چیزی بگه ، اما من تماس رو قطع کردم و اجازه ندادم . بالاخره بعد از دو ماه گریه کردم ، چقدر خوب بود ، چقدر سبک شدم .
    رفتم حمام و شیر آب رو باز کردم و با صدای بلند اشک ریختم ، الان خیلی آروم شدم و عصبانیتم از فرزاد کمتر شده ، اما باهاش قهرم . چقدر دلم می خواد مثل اون روزا که سر وثوق و کامران حرفمون می شد با یه شاخه گل رز بیاد و منم دیگه چیزی به روی خودم نیارم.
    البته الان باید با شش تا شاخه گل رز بیاد ، چون شش روز که مهرم رو عقب انداخته و نداده . وای خدایا نکنه بی احتیاطی کنه و با گل بیاد ، وای چقدر بد هم دلم می خواد گل بیاره ، هم از ترس دیگران نیاره . الان که خیلی خوابم میاد و نمی تونم تصمیم بگیرم ، بهتره بخوابم .

    دارم دیوونه می شم نه از رفتار فخیم زاده ها که اون بیچاره ها از گل بهم نازکتر نمی گن بلکه از دست کارها و رفتار فرزاد . نمی دونم چرا یه نگاه هم بهم نمی کنه ، شاید داره احتیاط می کنه اما همین احتیاط هم شک برانگیز شده .
    در حدی که وقتی اومد مشغول غذا خوردن بودم ، با همه گرم سلام و احوالپرسی کرد جز با من ، انگار نه انگار منو دیده . چقدر خجالت کشیدم وقتی بهنام در گوشم گفت ، مشکلی دارین ؟ می خوای میانجی بشم ؟ فکر می کنم همه فهمیدن به من محل نمی ذاره ، چون کتی هم با چشم و ابرو بهش فهماند که چرا منو تحویل نمی گیره یا بهرام ، وقتی عصر من و با دوتا پسراش برد گردش توی راه گفت ، اگه با فرزاد مشکل داری یا ازش خوشت نمیاد بگم ، عمه کتی اینقدر عروس گلم ، عروس گلم نکنه چون تا من هستم اجازه نمی دم تو بدون خواست قبلی با کسی ازدواج کنی حتی اگه این ازدواج وصیت کامران باشه .
    طفلی فکر می کرد من از حرفهای کتی معذب شدم ، برای همین با فرزاد سر سنگین برخورد می کنم .
    امروز دلم برای فخیم زاده ها می سوخت ، بخصوص پدر و مادر فرزاد ، بیچاره ها نمی دونن که نزدیک به یک ساله که سر کار هستن ، چقدر دلم می خواست با کسی حرف بزنم و راهنمایی بخوام .
    نیم ساعت پیش با عزیز جون و حاج مهدی صحبت کردم ، دلم می خواست مشکلم رو بهشون بگم تا اونا راهنماییم کنن اما باز هم ترسیدم و دیدم بهترین کار صبر کردنه ،شاید زمان یه راه درست سر راهم قرار بده . شاید فردا که از خواب بیدار شدم ، فرزاد با هفت تا شاخه گل بیاد و باب آشتی رو باز کنه . امروز وقتی فکر می کردم دیدم فرزاد خیلی راحت می تونه از فرصت ها استفاده کنه چون کتی خیلی دلش می خواد ما باهم تنها بشیم و حرف هامون رو بزنیم . کافی بود منو برای نهار دعوت کنه بیرون ، فوری قبول می کردم ، الان جو طوری شده که اگه اینکار رو بکنه خیلی عادی برخورد می کنن کتی همیشه برنامه ی گردش و لب دریا رو می ذاره تا من و فرزاد بهتر همدیگر رو بشناسیم ، اما فرزاد هیچ اقدامی نمی کنه . آه خدایا چقدر دلم برای تنها بودن و حرف زدن با فرزاد تنگ شده .
    امروز هم یه روزی بود مثل بقیه ی روزها ، نه من به فرزاد محل گذاشتم و نه اون با من همکلام شد ، حالا دعوت به رستوران و هفت تا شاخه ی گل بخوره توی سر من ، بهم نگاه هم نمی کنه .
    امروز بیشتر اوقاتم رو با بهزاد و بهراد گذروندم ، سوئیچ ماشین بهرام رو گرفتم و بچه ها رو با خودم بردم گردش ، هم وقتم می گذشت و کمتر به فرزاد و رفتارش فکر می کردم ، و هم بیشتر با بهزاد بودم .
    بالای 120 کیلومتر سرعت می رفتم ، بهراد لذت می برد و جیغ می کشید ، اما بهزاد هیچ واکنشی نشون نمی داد ، چند بار نگاهش کردم ، احساس می کردم متوجه همه چیز هست اما خودش رو از عمد به این حالت می زنه اون می فهمید اطرافش چه خبره ، اما وانمود می کرد که چیزی متوجه نیست دیروز هم که با بهرام بردیمش بیرون همین حس رو داشتم و به بهرام هم گفتم اون حواسش جمع شده و از شبی که توی دریا گرفتیمش ، حالش خوب شده اما می خواد جلب توجه کنه ، ولی بهرام زیر بار نمی رفت و می گفت مگه ممکنه بچه 9 ساله ما رو سر کار بذاره ؟
    امروز هم به همین نتیجه رسیدم ، بهزاد الان با اون بهزاد روزهای اول مسافرت فرق کرده . همون شب توی دریا شوک دوم بهش وارد شده و خوب شده بود ، اما نمی دونم توی ذهن بچگانه اش چه می گذشت که وانمود می کرد هنوز خوب نشده .
    من اعتقاد دارم که تنها کسی که می تونه به بهرام کمک کنه ، ثریا ست . هر چی به بهرام گفتم که اون 15 سال سابقه ی زندگی با کودکی اینطوری رو داشته ازش کمک بگیر ، حاضر نیست حتی درباره اش با ثریا صحبت کنه .
    شاید هم فکر می کنه ثریا سه هفته ی دیگه از ایران می ره وقتی نداره که بتونه به پسر اون کمک بکنه ، تازه اگه وقت هم داشه باشه ، اصلا این کمک رو می کنه یا نه ؟ ثریا و بهرام ، مثل کارد و پنیر بودند . دیگه بهتره بخوابم ، شایدم توی چند روز آینده خودم به نتایج بهتری در مورد بهزاد برسم .
    دیر وقته و همه خوابن و هیچ صدایی جز شر شر بارون ، به گوش نمی رسه . می خوام بخوابم با این رویا که در کنار فرزاد هستم بدون ترس از شک دیگران ، بخوابم و آروز کنم که فردا ، روزی باشه غیر از امروز ، به امید اینکه فرزاد آروزی بر باد رفته ی امروز رو ، فردا محقق کنه . البته فردا دیگه با 8 شاخه گل ...
    « شبی در خواب ناز بودم ، دیدم کسی در می زند ، در را گشودم روی او ، دیدم غم است در می زند ، ای دوستان بی وفا ، از غم بیاموزید وفا ، غم با همه بیگانه گی هر شب به من سر می زند .»
    چقدر این sms که یک ربع پیش توسط سپیده به دستم رسید ، وصف حالم بود و دلم می خواست بفرستم برای فرزاد اما چه جوری ، دایم گوشیش خاموش . آخه دعوا کردیم ، یه دعوای سخت اونم رفت .
    امروز از صبح حال مناسبی نداشتم ، این چند روز هوا بهم ساخته و پر خوری می کنم . دیشب هم قرمه سبزی چرب و چیلی اعظم خانم رو حسابی خوردم و حالا فکر می کنم مسموم شده باشم ، دائم حالت تهوع و دل پیچه داشتم .
    اول صبح از ترس اینکه کسی متوجه حالم بشه و اجبارم کنه برم بیمارستان ، از اتاق بیرون نیومده و خودم رو با کتابی که گلی بهم داده بود سرگرم کردم تا اگه کسی به اتاقم اومده کتاب خوندن رو بهانه کرده و نرم پایین ، حتی به همین بهانه در برابر اصرار همه مخصوصا کتی که کارم رو تموم شده می دونست و دلش می خواست من و فرزاد بیشتر باهم باشیم ، مقاومت کرده و برای ناهار نرفتم بیرون .
    البته شاید اگه فرزاد ازم می خواست که باهاشون برم ، بی خیال سرگیجه و تهوع شده و می رفتم اما او به روی خودش نیاورد و همراه اونا راهی گردش شد . اعتراف می کنم ، وقتی از پنجره ی اتاقم نگاهش کردم که سوار ماشینش شد ، دلم بدجوری گرفت . با نگاهم بدرقه اش کردم و با بغض زیر لب گفتم :
    - خیلی بی معرفتی ، داری می ری گردش اونم بدون من ؟ یعنی بهت خوش می گذره ؟
    نیم ساعت بعد از رفتن فخیم زاده ها ، آب قندی زورکی خوردم تا حالم بهتر بشه و بعد اینکه سر حال بشم رفتم حمام ، زیر دوش تمام فکرم پیش فرزاد بود .
    چطوری تونست بدون من بره ؟ یعنی الان بهش خوش می گذشت ؟ فکر اینکه ، زن جوونش رو توی ویلایی به این بزرگی با یه سرایدار پیر تنها گذاشته ، اشک رو به چشمام آورد . از زیر دوش بیرون اومده و بدون اینکه اشکم رو کنترل کنم حوله ام رو پوشیده و از در حمام خارج شدم و با دیدین فرزاد که روی لبه ی تخت نشسته بود ، دهانم از تعجب باز موند .
    خواستم ازش بپرسم ، اینجا چیکار می کنی اما یادم اومد که ازش دلخور هستم ، ولی اعتراف می کنم با وجود ژستی که گرفته بودم هیچ وقت این اندازه خوشحال نبودم . انگار دنیا رو بهم داده بودند ، پس هنوز دوستم داره و براش مهم هستم اما با این وجود خودم رو بی اعتنا نشون داده و وقتی بهم گفت :
    - مردم از دوریت ، خوبی عزیزم !؟
    نیم نگاهی بهش انداختم در حالیکه توی دلم می گفتم وقتی تو پیشم هستی آره ، بدون اینکه جوابش رو بدم خودم رو سرگرم خشک کردن موهام کردم . خدا خدا می کردم زودتر منت کشی رو ، شروع کنه تا منم کوتاه بیام و بپرم توی بغلش . تمام حواسم بهش بود که اومد پشت سرم ایستاد و آروم گفت :
    - هنوز از من دلخوری گلم ؟
    وانمود کردم که حرفش رو نشنیدم و بعد یهو احساس کردم ، دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ، اول فکر کردم می خواد بغلم کنه و خواستم جاخالی بدم که دیدیم دستش که پر از شاخه گل رز بود ، از دور کمرم بالا اومد .
    با دیدن گل ها خنددیم و به طرفش برگشتم و با عشوه گفتم :
    - خیلی بدی فرزاد ، می خوای خرم کنی ؟
    - این چه حرفیه ، گلم ؟ فقط می خوام باهام آشتی کنی !
    خندیدم و با ناز گفتم :
    - زرنگی ، با 8 شاخه گل ، به همین سادگی ؟
    - تقصیر خودته عزیزم ، می خواستی همچین مهری نذاری .
    - ببخشیدها ، همین مهرم که باعث آشتی می شه .
    کمی نگاهش کردم ، قیافه اش مثل بچه ها معصوم بود و دلم نیومد اذیتش کنم . بنابراین گل ها رو گرفته و با لبخند گفتم :
    - چیکار کنم ، عاشقم دیگه ، نمی تونم دلت رو بشکنم .
    با خوشحالی بغلم کرد ، اعتراف می کنم توی اون لحظه از تمام تصوراتی که این چند روز داشتم خجالت می کشیدم . دوباره همون فرزاد ، فرزادی که همسرم بود و عاشقانه دوستش داشتم در کنارم بود . دیگه تمام گله و حرفها رو فراموش کردم ، مهم این بود که الان کنارم بود .
    مهم این بود اطمینان پیدا کردم هنوز عاشقمه از آغوشش بیرون اومدم تا گلها رو توی گلدان روی میز بذارم که یادم افتاد با فخیم زاده ها رفته بود گردش ، ازش پرسیدم :
    - فرزادم ! می اومدی اینجا ، بقیه نگفتن کجا می ری؟
    - چرا ! گفتم می رم ویلا .
    وحشت زده پرسیدم :
    - تو که جدی نمی گی ؟
    - معلومه جدی می گم . حالا چیه ، چرا وحشت کردی ؟
    - چرا نباید وحشت کنم ، الان چه فکری می کنن ؟ من و تو تنها توی ویلا ، وای فرزاد از تو بعید بود ، تو که این همه احتیاط کردی . زود برگرد ، بگو نرفتم ویلا.
    وقتی سکوتش رو دیدم دوباره ادامه دادم :
    - نه اینطوری بدتر شک می کنن ، بیا با هم بریم . می گم رفتم دنبال پروانه و به زور آوردمش .
    با نگاه درمانده ام زل زدم به چشمای سبز و خشمگین ، دوباره شد همون فرزاد چند روز قبل و با عصبانیت گفت :
    - چمدونت رو ببند ، همین الان برمی گردیم تهران .
    اصلا شوخی نمی کرد اما من خندیدم و گفتم :
    - یعنی چی ؟
    - یعنی برمی گردیم سر خونه و زندگیمون ، این چه مسافرت مزخرفیه ، تا من وسایلم رو جمع می کنم تو هم لوازمت رو جمع کن .
    - دیوونه شدی ؟
    در حالیکه از اتاق خارج می شد با همان لحن جدی ادامه داد :
    - نه قربونت ، تازه دارم عاقل می شم ، سریع آماده شو .
    از اتاق خارج شد ، با رفتنش برای لحظه ای حرفهاش رو مرور کردم ، جدی بود ، اما مگه می شد ، آدمی که این همه احتیاط کرده بود حالا ناغافل دست من بگیره و دوتایی بی خبر بریم تهران ؟
    رفتم به اتاقش با این امید که پشیمون شده و شوخی کرده باشه ، ولی دیدم که داشت لوازمش رو توی چمدون می ریخت . انگار قضیه جدی بود ، بنابراین به او که ازم پرسید چمدونم رو بستم یا نه ؟ گفتم :
    - فرزاد عزیزم ! این مسخره بازی چیه ؟
    - مسخره بازی نیست ، می خوام زنم رو بردارم برگردم خونم . کجاش مسخره است .
    - تو مثل اینکه یادت رفته ما چه موقعیتی داریم .
    - موقعیتی نداریم ، زن و شوهریم .
    - فرزاد ! خودت رو به اون راه نزن ، هیچ فکر کرده ای اگه الان من و تو بریم بقیه پیش خودشون چه فکری می کنن ؟ دیگه شک نمی کنن ، مطمئن می شن ما یه رابطه ای داریم !
    - خب ، بشن ! جرم که نکردیم ، زن و شوهر قانونی هستیم .
    - بله ، اما این رو من و تو می دونیم ، اونا خبر ندارن .
    - عیب نداره ، دیگه وقتشه خبر دار بشن .
    - فرزاد ! تو داری منو عصبی می کنی .
    - چرا ؟ چون حرف حق می زنم ؟
    - کدوم حق ، خواهش می کنم به خاطر من تمومش کن .
    دست از جمع کردن لوازمش کشید ، نفس راحتی کشیدم و فکر کردم از خر شیطون پیاده شده که گفت :
    - به خاطر تو ؟!! ببینم تو تا حالا چه کاری رو به خاطر من کردی ؟ از روز ازدواجمون تا حالا با خودت فکر کن ، ببین کارهایی که کردیم کدومش به خاطر من بوده جز اینکه همه چیز به خاطر تو انجام شده . الان مثلا اومدیم مسافرت ، جز اینکه 8 روز اینجا ، اصلا منو نمیبینی . همش ترس ، همش شک ، تا کی پری ؟ خسته شدم ، نزدیک یک ساله زنمی و یک هفته بدون ترس نداشتیم ، دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم .
    قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم :
    - خیلی بی انصافی ، فکر می کنی چرا الان من اینجام چون خیلی بهم خوش می گذره ؟ نه آقا ، به خاطر تو و زندگیمون !!
    - کدوم زندگی ؟ هفته ای دو ، سه روز با هم بودن شد زندگی ؟
    - من که اعتراضی ندارم ، به همین راضیم تا کارها درست بشه .
    - می گم فقط فکر خودتی بدت میاد ، پس من چی ؟ من به این وضع راضی نیستم ، رضایت من مهم نیست ؟
    - تو که تا حالا اعتراضی نداشتی ، خودت می گفتی تحمل می کنیم تا شرایط گفتن به دیگران مهیا بشه .
    - اون موقع نمی دونستم دختر داییم هستی .
    - که چی ؟ تو فکر می کنی چون الان کسی مخالف ازدواج ما نیست و مادرت روزی چند بار منو عروس گلم خطاب می کنه ، مشکلات حل شده ؟
    - آره ، الان لب باز کنیم ، کار تموم ، کتی منتظر جواب ماست تا داداری دودور عروسی رو راه بندازه .
    با فریاد جواب دادم :
    - نخیر آقا من تا نفهمم مادرم و کامران چه جور آدمی بودن نمی تونم زندگی عادی با تو رو شروع کنم از کجا ...
    فرزاد با عصبانیت وسط حرفم پرید و گفت :
    - اگه هیچ وقت نفهمیدی چی ؟ تا آخر عمر باید موش و گربه بازی کنیم ؟ چرا تو درک نمی کنی دختر ، توی این یک سال اگه اعتراض نکردم چون چاره ای نداشتم ، اما الان همه دارن التماس می کنن که ما با هم ازدواج کنیم ، نذار همه چیز خراب بشه . ما می تونیم مثل آدم زندگی کنیم ، پس همه چی رو خراب نکن .
    - من خرابش نکنم ؟! من که همه ی سعی ام درست کردنش .
    - تو داری سعی می کنی ؟ خیلی جالبه ، منو نگاه نمی کنی مبادا کسی شک کنه ، مثل اینکه زنم نبودی رفتار صمیمی تری باهام داشتی !
    بابا جون ، هشت روز اومدیم مسافرت و در حسرت یه قدم زدن کنار دریا موندم ، خسته شدم اینقدر دزدکی نگات کردم . یک سال زنمی ، یه گردش و تفریح درست و حسابی نداشتیم . من دلم یه زندگی پر از آرامش می خواد ، من عاشق تو و با تو بودنم ، من عاشق بچه داشتنم اما حتی نمی تونم به چیزایی که عاشقشون هستم فکر کنم . آخه تا کی ؟ برای من تاریخ تعیین کن ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال دیگه باید صبر کنم تا خانم بفهمه قبل از ازدواج پدر و مادرش به دنیا اومده یا ...
    بی اختیار سیلی محکمی به گوشش زدم ، آنقدر محکم که خودم برق از چشمم پرید . این من بودم که چنین کاری رو کردم ؟ نه ، من ! چطور تونستم بزنم توی صورت مردی که تمام زندگیم بود ؟ اصلا چرا روی حرفش حرف می زدم ؟ خانواده ی اون بودن و اینم مشکل خودش بود ، نمی دونستم چرا باهاش مخالفت می کنم ؟ ولی ناخودآگاه نمی دونم چرا این حرکت رو انجام دادم و گفتم :
    - این روزا ، بیشتر از اینکه توی برزخ پدر و مادرم باشم ، توی جهنم رفتار دوگانه ی توام . هر جا می خوای بری برو ، من نمیام
    دستی به جای سیلی کشید و گفت :
    - تو زن منی ، هر جا بگم باید بیایی.
    با بغض گفتم :
    - نمیام ، چون می خوام زنت باقی بمونم . تو برو منم تا فردا یه بهونه ای جور می کنم و میام ، اینطوری اومدنت به ویلا هم شک برانگیز نمی شه .
    پوزخندی زد و گفت :
    - نه ، تو اصلا نمی فهمی من چی می گم و بازم حرف خودت رو می زنی ، شک ، شک ... باشه حالا که اینطوره ، خودم این گندی رو که با نظر تو به زندگیمون زدیم و یواشکی ازدواج کردیم درست می کنم .
    یک ساعت بعد فرزاد رفت ، با رفتنش غم تمام وجودم رو احاطه کرد . فکر نمی کردم بره اما رفت و هر چی به گوشیش زنگ می زنم جواب نمی ده ، از حرف آخرش خیلی ترسیدم ، بوی تهدید می داد .
    خدایا نکنه کار احمقانه ای بکنه ، کاش می شد به حرفش گوش می دادم . کاش می رفتم تهران ، اما تا دهم که تولد ثریاست نمی تونم برم.
    دیگه نوشتن بسه ، آخ کاش دستم می شکست و بهش سیلی نمی زدم . تقصیر خودش بود ، اون می دونست من روی این مسئله نقطه ضعف دارم و زجر می کشم ، اونم به روم آورد .
    خدایا فرزاد منو حفظ کن ، کاری کن که فردا روزی باشه ، غیر از امروز . خدایا کمکم کن فرزاد کار احمقانه ای نکنه ، خدا کنه فردا گوشیش روشن باشه تا ازش دلجویی کنم ، شاید اینطوری کمی دلم آروم بگیره .

    امروز بیشتر از هزار بار ، با گوشیش تماس گرفتم اما خاموش بود ، تلفن خونه رو هم جواب نمی داد . خدا چطور همه چیز برعکس شد ، تا همین یک ماه پیش فرزاد خودش رو به هر آب و آتیشی می زد که من تلفنش رو جواب بدم ، حالا من ...
    فقط امیدوارم این آب و آتیش زدن ها زودتر تموم بشه ، چون من اینقدر دوستش دارم که حاضرم هر کاری بکنم . حالا دیگه حتی حاضرم تسلیم حرف های دیروزش بشم ، هر طور می خواد به همه جریان رو بگه ایرادی نداره ...
    همیشه این فکر ها دیر به ذهنم می رسه . اون حق داره ، یک سال از زندگی مشترک ما گذشته و هنوز تنها هستیم و نمی تونیم با هم جایی بریم و خریدی کنیم ، اون دلش بچه می خواد و این حق طبیعیش . دیروز به خاطر همین چیزها شورش کرد .
    حالا که فکر می کنم می بینم که چقدر اخلاقش عوض شده ، چرا به جای رفتن تهران ، موندن و رابطه برقرار کردن با من رو توی جمع ترجیح نداد . کم کم حرف می زدیم و بعد به مادرش می گفت ما به تفاهم رسیدیم ، کتی که از خداش بود ؟ نمی دونم چرا اینطوری کرد ، اون همیشه راه خوب رو انتخاب می کرد اما الان به همه چیز معترض شده ، انگار پشتش به چیزی گرمه ، به چه چیز نمی دونم ؟
    ولی هر چی هست فرزدا خیلی شیر شده و اعتماد پیدا کرده .

    امروز هم گوشیش خاموش بود ، تلفن خونه رو هم جواب نمی داد . انتظار اینکه خودش بهم زنگ بزنه خیلی مضحکه ، دیگه طاقتم داره تموم می شه و تصمیم گرفتم پس فردا که دهم به بهانه ی تولد یکی از دوستام برم تهران ، نگفتم تولد ثریاست چون ترسیدم بار و بندیل رو جمع کرده و دنبال من راه بیفتن ، دوست ندارم این روزهای آخر که ثریا ایران به خاطر خبر کردن فخیم زاده ها از دستم ناراحت بشه .
    امروز به دایی سینا زنگ زدم و ازش خواستم مثل تولد سی سالگیش همه رو خبر کنه تا ثریا غافلگیر بشه ، تصمیم دارم برم شهر تا شاید یه چیز جالب و به یاد ماندنی براش پیدا کرده و بخرم ، یه چیزی که همش توی ذهنش بمونه . خدایا کاش زودتر دهم بشه .

    امروز از صبح به فرزاد زنگ نزدم ، ترسیدم باز گوشیش خاموش باشه و حالم گرفته بشه ، کاش زودتر فردا بشه برم تهران هر چند که فردا برسم هم باید تا شب توی تولد ثریا صبر کنم ، اون فردا ضیافت داره ، نمی دونم می ره یا نه ؟
    نیم ساعت پیش دایی سینا بهم خبر داد که با کمک استاد و سپیده ، یه برنامه ی حسابی برای ثریا ترتیب دادن و قرار تولد خونه ی حاج مهدی برگزار بشه ، در ضمن گفت دلش برای دیدن من هم تنگ شده و یه امانتی برام داره . وقتی پرسیدم از کی ، نگفت اما حدس می زنم سوغاتی باشه و الهام داده . کاش شکلات باشه ، آخه بدجوری هوس کردم .
    برای اولین بار بعد از مرگ کامران حسی غیر از نفرت بهش پیدا کردم ، حسی مثل ترحم ، حالا فهمیدم که اون توی زندگی از منم تنها تر بوده .
    شب بد جوری بی خوابی به سرم زده بود ، به خاطر هیجان رفتن به تهران و دیدار دوباره ی فرزاد بود . فکرهای زیادی داشتم ، باید پیداش می کردم و بدون غرور و بچه بازی ازش عذر می خواستم و می گفتم هر تصمیمی که بگیره من حاضرم انجام بدم ، هر طوری دوست داره به همه بگه من زنشم ، دیگه از شک و حرف کسی نمی ترسم . برای اینکه شب رو یه جوری سر کنم ، رمانی رو که گلی به اتاقم آورده بود برداشتم و شروع به خوندن کردم.
    البته برای وقت گذرانی بود اما کم کم جذبش شدم ، رمانی بود به نام «پر پرواز» موضوع داستان که با زبانی ساده بیان شده بود خیلی بی نظیر و دلنشین بود .
    « داستان از اواخر دهه ی بیست شروع می شد و راوی بهادر نام داشت ، از پدری ایرانی و مادری فرانسوی بود . داستان زندگیش رو از هشت سالگی ، یعنی زمانی که پدر و مادرش فوت می کنن و او از فرانسه به شیراز نزد ، خانواده ی پدریش که اشراف زاده بودند نقل مکان می کند ، آغاز کرده بود . کودکی و نوجوانی رو در منزل عمو سپری می کرد و دل به تنها دختر عمویش می بندد ، عشق به دختر عموی شیطان و زیبا و گشت و گذار در املاک و مزرعه های پدری ، جایی که همیشه آسمانی آبی و صاف و پر از پروانه داشت ، بهترین سالهای زندگی او را تشکیل می دهد . 18 ساله که می شود علی رغم میل خود و به اصرار عمو برای تحصیل و وکیل شدن ، راهی فرانسه زادگاه مادریش می شود . در تمام مدت تحصیل در فرنگ ، تنها دلخوشی بهادر ، نامه های پشت سر هم و عاشقانه ی دختر عمو بوده است و اینکه انتظار روزی را می کشد که او برگشته و پر پرواز هم باشن ، مثل یک پروانه .
    عاقبت پس از چند سال دوری و مرارت ، درس بهادر تمام شده و به وطن باز می گردد عمو که از عشق بهادر و دخترش مطلع بوده ، ترتیب ازدواج آن دو را داده و نامزد می شوند و قرار عروسی برای پنجمین روز عید تعیین می شود اما درست یک روز قبل از مراسم عروسی ، پسر دایی عروس در حادثه ای تصادف کرده و مراسم به تعویق می افتد قرار برای یک سال بعد گذاشته می شود ، اما بعد از دو ماه نامزد بهادر گم شده و همه ی برنامه ها بهم ریخته می شود .
    ظاهرا روزی از خانه خارج شده و دیگه برنمی گردد ، تمام آبادی و شهر رو به دنبالش گشتند اما پیدا نشد . بعد از یک سال که همه از یافتن او ناامید شده بودند و دست از جست و جو برداشته به این نتیجه رسیدند که او مرده ، یعنی کشته شده .»
    به این قسمت کتاب که رسیدم احساس گرسنگی کردم ، در حالیکه عقربه های ساعت سه بامداد رو نشون می داد ، آهسته کتاب به دست رفتم پایین و توی آشپزخونه ، یه لیوان آب پرتقال و مقداری بیسکویت برداشته و چون حوصله ی برگشتن بالا رو نداشتم روی یکی از مبل های سالن لم داده و مشغول خوردن و خوندن ادامه ی کتاب شدم
    « بهادر که تا مرز دیوانگی پیش رفته بود ، هیچ وقت مرگ نامزدش رو باور نداشته و همچنان به دنبالش می گشته ، تا اینکه 19 سال بعد او را ، البته سنگ قبر او را پیدا می کند . داستان با دور شدن بهادر از کنار دو قبر در تهران که یکی متعلق به نامزدش و دیگری متعلق به دوست دوران کودکی او که حالا همسر نامزدش بوده ، با دنیایی از دلشکستگی و حقارت به خاطر یه عمر حسرت « پر پرواز » شدن به پایان رسید .»
    اعتراف می کنم که هیچ وقت تا این اندازه تحت تاثیر کتابی قرار نگرفته بودم ، طوری که آخر کتاب برای بهادر اشک ریختم ، بیچاره چه رودستی از دختر عموش خورده بود .
    داشتم خدا رو شکر می کردم که داستان واقعی نبوده و تخیلی بیش نیست که صدای زنانه ای از پشت سرم پرسید :
    - هنوز نخوابیدی ؟
    من که ترسیده بودم ، به سمت صدا برگشتم و با لیلی رو به رو شدم . از روزی که اومده بودیم اینجا ، اولین باری بود که با من صحبت می کرد ! در حالیکه هول شده بودم لبخندی زده و کتاب رو بهش نشون داده و گفتم :
    - داشتم کتاب می خوندم .
    کتاب رو از دستم گرفت و نگاهی بهش انداخت و با کمال تعجب دیدم که رو به روم ، روی مبلی نشست و گفت :
    - مال کامران .
    - چی مال کامران ؟
    - کتاب رو می گم .
    - فکر نمی کنم ، این رو گلی توی اتاقم جا گذاشته بود .
    پوزخندی زد و گفت :
    - گلی عادت داره ، همیشه به کتاب های کامران ناخنک می زنه ، موندم کی این رو برداشته ؟
    سکوت کرد و نگاهش کردم و او ادامه داد :
    - کامران ، اهل رمان های ایرانی نبود . وقتی این کتاب رو توی کتابخانه اش دیدم ، اول تعجب کردم اما بعد با دیدن عکس روی جلدش ، بهش حق دادم .
    با تعجب به عکس روی جلد کتاب نگاه کردم ، یه گردنبند به شکل پروانه بود. نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و پرسیدم :
    - این گردنبند رو می گین ؟
    - آره !
    - مگه این گردنبند چه چیز بخصوصی داشت ؟
    - مادرت لنگش رو داشت .
    آنقدر خونسرد گفت که فکر کردم اشتباه شنیدم ،بنابراین حرفش رو تکرار کرده و گفتم :
    - مادرم لنگش رو داشت ؟
    -آره داشت ، یه گردنبند با زنجیر بلند و پلاک مثلثی که وقتی بازش می کردی ، شبیه پروانه می شد و جای دو تا عکس بود .
    - شما از کجا می دونید ؟
    - گردنش دیده بودم .
    دوباره با حیرت پرسیدم :
    - گردن مادرم دیده بودین ؟
    - تو چرا حرف های منو تکرار می کنی ؟ تعجب داره گردنبند رو گردن مادرت دیده باشم ؟
    با دستپاچگی گفتم :
    - نه ، ولی آخه ، مگه شما مادر منو دیده بودی ؟
    - حتما دیدم که می گم گردنبندش چه شکلی بود .
    - کی ؟
    - 23 سال پیش . تو خیلی شبیه مادرت هستی ، مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن .
    در سکوت بهم خیره شد ، شاید می خواست عکس العمل منو ببینه و ، وقتی دید خیلی مشتاق شنیدن هستم گفت :
    - خوابت نمیاد ؟
    - نه ، اصلا .
    لیلی آهی کشید ، انگار ذهنش به گذشته های دور سفر کرد و شروع کرد به گفتن :
    - پدر من پسر یک رعیت بود که خونه ی افراسیاب خان ، جد تو و پدربزرگ کامران نوکری می کرد . از آنجا که پدربزرگ من زود فوت کرد و مادر بزرگم هم قبل از او مرده بود ، افراسیاب خان که آدم خیری بود ، دلش به حال پسر چهار ساله ی اونا سوخت و به امان خدا راهش نکرد . بنابراین زیر بال و پر خودش گرفتش و اون بچه شد همبازی سهراب ، پسر افراسیاب خان و پدر کامران . پسر ها هر چی بزرگتر می شدند بیشتر بهم وابستگی پیدا می کردند .افراسیاب خان که اوضاع رو چنین دیده بود ، پدر منو مثل پسر خودش حمایت کرد و حتی اسم فامیل خودش رو روی اون گذاشت . هر دو به یک مدرسه فرستاده و اجازه داد هر دو راهی یک دانشگاه بشن و عاقبت برای هر یک از خانواده معروف و سرشناس زن گرفت و به این ترتیب پدر منو کامران از برادر بهم نزدیک تر شدند و با هم ماندند . وقتی سهراب خان صاحب دو پسرو یک دختر شد ، پدر من هم صاحب یک پسر و دو دختر شد.
    افراسیاب خان که دید این دو به چه شکلی بچه دار شدند فکر کرد تقدیر این گونه خواسته ، بنابراین قبل از مرگ وصیت کرد پدر من ، بچه هایش را پیشکش سهراب کند و او هم که همیشه خود را مدیون خاندان فخیم زاده می دانست با جون و دل قبول کرد و این شد که من و کامران ، بدون هیچ علاقه ای و فقط به خواست پدرها با هم ازدواج کردیم .
    البته آن دو ازدواج دیگه با عشق صورت گرفت ، کتی و اردلان ، سودی و کیانوش ، اما ما به خواست پدرها ازدواج کردیم و به خواست آنها بچه دار شدیم . وقتی پدر هامون به فاصله ی دو سال از هم مردن ، به خواست خودمون تصمیم به جدایی گرفتیم . مرگ پدرهامون بهترین اتفاق بود که توی زندگیمون افتاد تا ما رو از قید تعهدات الکی و نمایشی آزاد کنه ، به همه اعلام کردیم که ما قصد جدایی داریم ، تکلیف پسرها هم مشخص بود و خودشون باید انتخاب می کردن یا من یا کامران .
    در گیرودار انجام مقدمات طلاق بودیم که متوجه ی تغییرات کامران شدم ، خیلی باهاش برخورد نداشتم اما می دونی که زنها حس ششم قوی دارن . کامران از یه آدم بی شروشورو آرام ، تبدیل شده بود به یه آدم شاد و سرزنده ، با اینکه مدتها ازش دور بودم و فقط عصرها چند ساعتی برای بازی با بچه ها به خانه می آمد و گاهی با ما شام می خورد اما متوجه خوب شدن حالش شده بودم . دیگه این اواخر که فقط دو ساعت می آمد و بچه ها رو می دید و می رفت ، بهش مشکوک شدم و وقتی فهمیدم ازدواج کرده ، با این که دوستش نداشتم اما وقتی فهمیدم که چقدر عاشق همسرش ، حسودیم شد . آدرس خونه ی اون زن رو گیر آوردم و با این هدف رفتم تا بینم زنی که کامران عاشقش شده چه شکلیه !
    یک روز تمام دم خونه اش کشیک دادم تا موفق شدم ببینمش ، درست شبیه تو بود ، آنقدر زیبا و خواستنی که فقط دلم می خواست بشینم و نگاهش کنم . اون روز به سلیقه ی کامران ایمان آوردم و عوض اینکه از اون زن متنفر بشم ، تصمیم گرفتم زودتر کارهای طلاق رو عملی کنم تا اونا از این زندگیه مخفیانه دست بردارن .
    همه ی کارها زود انجام شد و رسیدم به سرپرستی پسرا ، امیدوارم بودم بهنام و بهرام منو انتخاب کنن ، ولی اونا پدرشون رو انتخاب کردن . منم که نمی تونستم بدون اونا زندگی کنم ،تنها چاره رو زدن زیر قولم با کامران دیدم ، یا طلاق با سرپرستی بچه ، یا طلاق بی طلاق
    لیلی مکثی کرد و نفس راحتی کشید و ادامه داد :
    - می دونستم قید هیچکدوم رو نمی زنه ، برای همین فکری به سرم زد و رفتم دم خونه ی مادرت ، ساعت نزدیک 10صبح بود . زنگ که زدم ، خیلی طول نکشید که صداش رو شنیدم ، پرسید کیه ؟ وقتی گفتم کی هستم و کارش دارم ، اف اف رو زد و در باز شد . رفتم داخل و خیلی محترم ، مثل یه مهمان باهام برخورد کرد ، برام چایی آورد و ازم پذیرایی کرد . یه لباس بسیار ساده اما تمیز به تن داشت و موهاش رو پشت سرش بسته بود و همون گردنبندی که گفتم به گردن داشت ، روی پوست سفید گردنش خیلی خودنمایی می کرد ، کنارم نشست ...
    لیلی طوری حرف می زد که انگار داشت فیلم تعریف می کرد ، احساس می کردم واقعا به گذشته سفر کرده ، از خود بی خود بود ، ادامه داد :
    - بهش گفتم ، می دونستی کامران زن و بچه داره ؟« بله ، گفته بود »
    - پس چرا باهاش ازدواج کردی ؟ به خاطر پولش ؟
    « پول که خیلی ها دارن »
    - خوب پس چرا زن یکی از همون پولدارهای بدون زن نشدی ؟
    « من به خاطر پول باهاش ازدواج نکردم ، به خاطر صورتش باهاش ازدواج کردم ، به خاطر خودش »
    - بله کامران مرد جذابیه ، ولی مردای بدون زن جذابتر از کامران هم هستن !
    « من صورتش رو دوست دارم نه جذابیتش رو ، کسی شکل اون ندیدم »
    - حالا هر چی رو که دوست داری ، دلیل نمی شه با مرد زن دار ازدواج کنی .
    « من با مردی ازدواج کردم که داره زنش رو طلاق می ده . بنابراین زندگی رو خراب نکردم ، این زندگی خودش خراب بوده که من اومدم ، عذاب وجدان هم ندارم »
    - کی گفته داره طلاقم می ده ؟
    « خودش گفت»
    - شاید دروغ گفته باشه !
    « اون دروغ نمی گه ، صداقت از حرفاش می باره »
    - معلومه خیلی بهش اعتماد داری ؟
    « به عشقش ایمان دارم .»
    - به پسراش چی ؟ اعتقاد داری؟
    « بله ، کامران گفته دو تا پسر داره که اون رو انتخاب کردن و قراره بعد از طلاق با ما زندگی کنن»
    - البته اگه طلاقی در کار باشه .
    « منظورتون چیه ؟»
    - اگه قرار باشه با طلاق پسرا رو از دست بدم ، طلاق نمی گیرم .
    « پس تکلیف کامران چی می شه ؟»
    - تو نگران خودتی یا کامران ؟
    « با وجود کامران دیگه منی وجود نداره ، تازه اون این جور زندگی رو دوست نداره ، نمی تونه دو تا زن داشته باشه »
    - یادم نمیاد گفته باشم ، می تونم با هوو سر کنم .
    « شما نمی تونی چنین معامله ای با کامران بکنی . ما دو ماه ازدواج کردیم اما عاشق هم هستیم »
    - پس دلت براش می سوزه ؟
    « نگرانش هستم ، تازه داره طعم زندگی رو که حقشه می چشه »
    - منم زندگی رو در کنار بچه هام حقم می دونم ، راضیش کن پسرها رو به من بده !
    « من نمی تونم پدر رو از پسرهاش جدا کنم »
    - خودت رو چی ؟
    « یعنی از کامران جدا بشم ؟»
    - من که جدا نمی شم ، خوشمم نمیاد هوو داشته باشم .
    « منم آدمی نیستم که سایه ام روی زندگی کسی باشه»
    - پس راضیش کن پسرها رو بده به من یا ازش جدا شو .اون ازم یه هفته فرصت فکر کردن خواست ، یک هفته بعد بدون این که در مورد ملاقات من با خودش حرفی به کامران بزنه ، باهام تماس گرفت و گفت
    « کامران عاشق پسراست ، نمی تونم از داشتن اونا محرومش کنم ، اونا پوست و خون کامران هستن و نمی تونه ازشون دست بکشه ، ولی بالاخره یه روزی منو فراموش می کنه . من از زندگی کامران می رم ، چون می دونم کامران طلاقم نمی ده ، تو یه هفته ای نذار به دیدن من بیاد تا یه جوری خودم رو گم و گور کنم »
    در کمال ناباوری قبول کردم و یه چک با مبلغ سنگینی براش نوشتم اما قبول نکرد و گفت ، من عشقم رو با پول معاوضه نمی کنم ، به عشق بزرگتر که عشق پدر و پسری می بخشم .
    من یه هفته کامران رو بردم شمال به این بهانه که آخرین سفر با بچه ها رو باهم باشیم وقتی از شمال برگشتیم مادرت رفته بود ، برای همیشه رفت و شادی و خنده ی کامران رو با خودش برد . دورادور خبر داشتم که سالها دنبالش گشته ، درست مثل بهادر ، قهرمان این کتاب . اونم توی این سالها به عشق مادرت وفا دار بود ، درست از من جدا نشد اما زندگی مشترکی با من نداشت کامران مرد خیلی خوبی بود اما بیشتر از اینکه خوب باشه تنها بود ، درست مثل من ، منم تمام این سالها تنها بودم .
    می دونی وقتی پنج سال پیش خونه ی ثریا دیدمت ، یه لحظه فکر کردم که مادرت به من رودست زده ، اما وقتی ازت درباره ی خودت پرسیدم و گفتی کی هستی ! دلم برای کامران سوخت و گفتم ، طفلک دل به دختر عشقش بسته ، غافل از اینکه تو دختر خودش هستی !
    آخه مادر و پدرت دو ماه بود که ازدواج کره بودن . بیچاره کامران ، حتما اونم خیلی گشت ، تا مادرت رو پیدا کنه ولی مثل بهادر ، سنگ قبرش رو پیدا کرد . مادرت ، زن بزرگی بود و به خاطر قولی که به من داد ، برای اینکه باعث جدایی پدر و پسرها نشه ، دخترش رو تنها بزرگ کرد . کامران عاشق این کتاب بود ، چون شبیه زندگی خودش بود اعتراف می کنم ، حرفهای لیلی روی من تاثیر گذاشته بود و دلم برای کامران و تنهاییش سوخت ، شاید هم چون هنوز توی حال و هوای کتاب پر پرواز بودم چنین حالی پیدا کردم .
    مادرم ، بهترین کار ممکن رو انجام داده بود و احساس می کنم به همان اندازه که کامران تنها و عاشق بود ، مادرم هم زن خوبی بود چون اگه بد بود ، می موند و نمی رفت . حالا دارم به این نتیجه می رسم همچین زنی که خودش رو فدای عشق پدر و فرزندی می کنه ، نمی تونه تن به گناه داده باشه . روزنه ی امید به دلم راه پیدا کرده ، شاید مادرم به هزار دلیل شناسنامه ی منو به نام یحیی احمدی گرفته باشه ، نمی دونم فقط امیدورام حقیقت اون چیزی که الان ، وقتی سپیده صبح زده و من آماده ی خوابیدن می شم ، دارم بهش فکر می کنم ، باشه !!
    شب از نیمه گذشته و من خونه ی خودمونم ، فرزاد هنوز نیومده و نگرانش هستم ، مطمئنم یه جایی توی این شهر بزرگ از اینکه داره منو اذیت می کنه لذت می بره ، از دست بچه بازی هاش خسته شدم . همه ی وجودم پر از غمه ، برعکس صبح که از شوق برگشتن به تهران و دیدن دوباره ی فرزاد ، یه پارچه شور و نشاط بودم .
    طفلی فخیم زاده ها حتما پیش خودشون فکر کردن من از اینکه دارم از پیششون می رم خوشحالم ، اما اعتراف می کنم اینطوری نبود آنقدر بهم محبت می کنن که جایی برای ناراحتی ازشون نمی مونه . وقتی با بهنام که وظیفه ی رسوندن منو به تهران به عهده گرفت از ویلا خارج شدیم ، ناخودآگاه یه حس دلتنگی اومد سراغم که نفهمیدم دلیلش عادت کردن به اونا بود یا بهشون علاقمند شده ام ؟ خودمم خبر نداشتم چه حسی دارم ، اما چیزی رو خیلی مطمئن هستم اینه که دیگه از اون دید منفی نسبت به این خانواده در من خبری نیست .
    مخصوصا نسبت به بهرام ، تمام تصورات و باورم غلط از آب دراومد و الان دیگه ، به نظرم اون نه تنها آدم غیر قابل تحملی نیست بلکه می شه ساعت ها باهاش حرف زد و لذت برد . شاید اگه تمام واقعیت رو در مورد کامران و مادرم می دونستم به داشتن برادرانی مثل بهرام و بهنام افتخار می کردم امروز قبل از حرکت کیف امانتی ثریا و چک بیست میلیاردی که هنوز روی میز اتاقم بود رو برداشته و بهش دادم ، چک منو پاره کرد و ریخت دور و کیف رو بهم داد به صاحبش برگردونم اما من اون کیف و پاکت رو همون جا توی ویلا گذاشتم .
    ازشون خواستم اگه می خوان ، خودشون بهش پس بدن ، من مأمور آوردنش بودم برگشتنش با خودشون . اونا هم دیگه اصراری نکردن و قرار شد وقتی از سفر برگشتن ، خودشون این کار رو انجام بدن .
    اوایل راه ، بهنام مدام حرف می زد و بحث فرزاد رو پیش می کشید ، انگار فرصت خوبی پیدا کرده بود تا توی زندگی من سرک بکشه و منم برای خلاصی از حرفهاش و کنکاش های اون ، خودم رو به خواب زدم اما در اصل به اتفاقات این چند روز فکر می کردم .
    از هجوم فکر های گوناگون و نرسیدن به نتیجه ، سرم گیج می رفت که نفهمیدم کی خوابم برد . با تکون های بهنام که می گفت رسیدیم ، بیدار شدم و دیدم مقابل در خونمون هستم و از بهنام پرسیدم :
    - تو خونه ی منو از کجا بلدی ، یادم نمیاد آدرس داده باشم ؟
    - خیلی بدم میاد ، منو دست کم می گیری .
    از حرفش خنده ام گرفت و گفتم :
    - نه ، حالا جدی آدرس منو از کجا آوردی ؟
    - یه بار از دم دانشگاه تا اینجا تعقیبت کردم .
    پوزخندی زدم و گفتم :
    - باریکلا، از این کارا هم بلدی ؟
    - پس چی فکر کردی ؟ اگه مخ کامپیوتر نبودم ، حتما کارآگاه خصوصی می شدم .
    - خوش به حالت با این همه استعداد .
    در حالیکه می خواستم پیاده بشم گفتم :
    - در صندوق رو باز کن ، چمدونم رو بردارم .
    با تعجب گفت :
    - چرا اینجا ؟ تو برو در حیاط رو باز کن ، من ماشین رو بیارم تو ، همونجا بردار .
    - نه بابا ، چه کاریه ؟ ماشین رو بیاری تو ، باز بیاری بیرون یه چمدون که خیلی هم سنگین نیست .
    - من چیکار به چمدون تو دارم ؟ نگران ماشین 200 میلیونی خودمم ، یک وقت بچه های بی ادب محلتون خط بندازن روش .
    - نگران نباش این محله ، سوت و کوره و مگس هم توش پر نمی زنه چه برسه بچه ...
    بقیه حرفم رو خوردم و نگاهش کردم ، تازه متوجه منظورش شده بودم با شوخی گفتم :
    - تو مگه می خوای بیای تو ؟
    با لحن حق به جانبی گفت :
    - پس چی ؟ چند ساعت یه ضرب روندم خانوم خوابش رو کرده ، حالا که انتظار نداری همینطور خسته و کوفته برگردم شمال
    - چرا شمال عزیزم ، عمارت خودتون که هست ، تا اونجا بیست دقیقه هم راه نیست .
    - وقتی خونه ی خواهر گرامی هست چرا برم راه دور ، زود در رو باز کن ، خسته ام و می خوام یه چرت بزنم .
    حوصله ی سر و کله زدن باهاش رو نداشتم ، تازه اشکالی هم نداشت ، خستگی در می کرد و می رفت . بنابراین در رو باز کردم ، ماشین رو آورد داخل و پشت ماشین من پارک کرد .
    داخل خونه که شدیم ، شروع کرد به گشت زدن و سر از هر چیزی در آوردن . در حالی که پرده ها رو کنار می زدم تا نور وارد خونه بشه ، دنبال نشانه هایی از حضور فرزاد توی این چند روز می گشتم که بهنام شروع کرد به اظهار نظر کردن :
    - باریکلا ، می گم این فرزاد هم خونه ی توپی برات ردیف کرده ، بزرگ ، دنج ، لوکس . ناکس اون پایین عجب باشگاهی درست کرده ، طفلی عمه کتی ، اگه بدونه پسرش چه زیرآبی بزرگی رفته !
    بعد بلند شروع به خندیدن کرد ، اما وقتی اخم و خشم منو دید جلوی خنده اش رو گرفت و گفت :
    - غلط کردم ، ببخشید ، خوب شد ؟ حالا من کجا کپه ی مرگم رو بذارم ، دارم می میرم برای خواب ؟
    سه اتاق مهمون طبقه ی پایین رو بهش نشون دادم تا هر کدوم رو که دوست داره انتخاب کنه و بخوابه ، خودم هم چمدون به دست رفتم بالا تا دوش گرفته و برای رفتن خونه ی حاج مهدی آماده بشم . خوشبختانه خواب توی ماشین خستگی رو از تنم برده و سرحال بودم ، مخصوصا که تا چند ساعت دیگه فرزاد رو می دیدم .
    قبل از حمام یه زنگ به دایی سینا زدم تا ببینم اوضاع چطوره که گفت ، همه چیز رو به راهه و همه ی کارها انجام شده ، جز یه سری خورده کاری که ناهید جون و عزیز خانم انجام می دن . در ضمن قراره ثریا رو، شب به یه بهونه ای بکشونه بیرون و بیاره خونه ی حاج مهدی . خدا رو شکر کرده و رفتم حمام و قبل از باز کردن دوش مکانی که همیشه فرزاد اصلاح می کرد رو نگاه کردم ، شاید اثری از اصلاح کردن صبح برجا باشه اما هیچ اثری نبود ، لابد اصلاح نکرده به ضیافت رفته بود .
    وقتی از حمام خارج شدم ، صدای زنگ در بلند شد و با خودم گفتم ، حتما فرزاد که هنوز نرفته ضیافت و اومده حاضر بشه . آنقدر خوشحال شدم که یادم رفت ، فرزاد کلید داره و دلیلی برای زنگ زدن نیست . با عجله به سمت در رفتم اما پشت در سپیده بود ، در رو باز کردم و داخل شد . وقتی همدیگه رو بغل کرده و بوسیدیم ، تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود . در حالیکه به سمت بالا می رفتیم ازش پرسیدم :
    - دختر ! تو اینجا چیکار می کنی ، الان باید خونه ی حاج مهدی باشی ؟
    - دلم برات تنگ شده بود و طاقت نداشتم تا یکی ، دو ساعت دیگه صبر کنم ، گفتم بیام با هم بریم خونه ی حاج مهدی ، کار بدی کردم ؟
    - نه اتفاقا کار خوبی کردی ، منم دلم برات تنگ شده بود . بگو ببینم چه خبر ؟
    وارد اتاق شدیم و روی تخت منو فرزاد نشستیم . سپیده در عرض ده دقیقه تمام اتفاقات این ده روز عید رو برام گفت ، حرفاش که تموم شد با هیجان پرسید :
    - خب ، حالا تو بگو ببینم با فخیم زاده ها چیکار کردی ؟ بالاخره فهمیدن فرزاد شوهرته ؟
    خندیدم و گفتم :
    - پس اینو بگو ، دلت برای من تنگ نشده بود ، داشتی از فضولی می مردی ؟
    - خوشم میاد منو خوب می شناسی ، زود بگو ببینم چه خبر ؟
    اصلا حوصله نداشتم براش تعریف کنم ، چیز تعریفی نداشتم ، انگار نه انگار رفتم مسافرت . جواب دادم :
    - تو هم بیکاری ،سپیده آ... پاشو به من کمک کن ، بگو برای امشب چی بپوشم ، دیر شد باید زودتر بریم ، شاید کاری داشته باشن .
    - چی چی رو ، دیر شد ؟ همه ی کارا انجام شده و من و تو هم شب بریم زود، حرف رو عوض نکن ، بگو چی شد.
    - یعنی چی ، شبم بریم زود ؟ مثل اینکه عید ، منم دلم تنگ شده و دوست دارم زودتر برم تا همه رو ببینم . پاشو ، پاشو برو کمد لباسام رو ببین ، چی بپوشم بهتره .
    با دلخوری نگاهم کرد و گفت :
    - خب، نمی خوای بگی ، نگو ! چرا دلتنگی رو بهانه می کنی ؟
    صورتش رو بوسیدم و گفتم :
    - الهی قربونت برم ، مثل خودت شدم دیگه .
    - لااقل بگو ، موضوع تو و فرزاد رو فهمیدن یا نه ؟
    - نه نفهمیدن ، خوب شد .
    - آره ، ولی کامل بگی بهتر می شه .
    با غضب نگاهش کردم ، خندید و گفت :
    - خیلی خب ، شوخی کردم ، گفتی لباسات توی کمد ؟
    - نه زیر میز .
    هر دو می خندیدیم که چند ضربه به در خورد ، تازه یادم افتاد بهنام توی خونه است ، صداش اومد که پرسید :
    - بیام تو ؟
    قبل از جواب دادن به بهنام ، به سپیده که با تعجب ازم پرسید :
    - چقدر صدای فرزاد عوض شده ؟
    - فرزاد نیست و بهنام ، پسر کامران ، پاک یادم رفته بود اینجاست . تو باش ببینم چیکار داره ؟
    شنیدم که با صدای آرامی گفت :
    - اینجا چیکار می کنه ؟
    قبل از باز کردن در جواب دادم :
    - منو از شمال آورد و چون خسته بود ، اومد یه چرتی بزنه . می خواد باز برگرده شمال ، تو راحت باش ...
    همزمان با گفتن این جمله ، رسیدم پشت در و بهنام این حرفم رو شنید و تا در رو باز کردم گفت :
    - من راحتم ، تو خیالت راحت باشه .
    نگاهش کردم و طوری جلوی در قرار گرفتم که نتونه وارد بشه ، آخه سپیده هنوز نمی دانست که بهنام ، همون استاد دانشکده ی مهندسی و منم حوصله ی توضیح دادن رو نداشتم . لبخندی زدم و گفتم :
    - خب ، خدا رو شکر ، تو کی راحت نیستی ؟
    - نه سوءتفاهم نشه ، من راحت بودم ، منتها یه صداهایی شنیدم و راحتیم از بین رفت ، اومدم بالا بگم لطف کن راحتیم رو بهم برگردون .
    - باشه ، تو برو ، منم قول می دهم صداها قطع بشن .
    بهنام در حالی که سعی می کرد ، به داخل اتاق سرک بکشه گفت :
    - کسی پیشته؟
    - آره ! چطور مگه ؟
    - هیچی ! آخه صدای یه دختر رو شنیدم .
    و دوباره سعی کرد ، داخل اتاق رو ببینه که من بیشتر سد راهش شده و گفتم :
    - نکنه انتظار داشتی صدای یه پسر بشنوی ، خب دوستم دختره دیگه .
    - خب ، گفتم شاید فرزاد باشه ! صداش رو مثل دخترا کرده ، آخه تو که نمی دونی اون از این عادت ها زیاد داره . اصلا بذار یه چیزی بهت بگم ، این پسر عمه ی من از همون دوران طفولیت عقده ی دختر بودن داشت .
    وقتی دوباره داخل اتاق سرک کشید ، فهمیدم این چرت و پرت ها رو سر هم می کنه تا وارد اتاق بشه ، اما کورخونده ، محال بود توی این شرایط سپیده رو به بهنام نشون بدم و فضول رو به جان خودم بندازم . من تمام حواسم به بهنام بود ، غافل از سپیده که اومد پشت سرم و گفت :
    - مشکلی پیش اومده ؟
    کار از کار گذشته ، با دیدن بهنام دهنش از تعجب باز موند و به من نگاه کرد ، مونده بودم چی بهش بگم و چطوری از شوک درش بیارم ؟ بهنام که عکس العمل سپیده رو دید ، سرش رو به من نزدیک کرد و طوریکه سپیده هم بشنوه گفت :
    - بابا ، من می دونستم جذاب و خواستنی هستیم ولی نه دیگه تا این حد . دختر مردم پس افتاد ، خوبه قبلا منو دیده ! ببریمش درمانگاهی ، بیمارستانی ، نکنه خونش بیفته گردن ما ؟
    سپیده که با شنیدن حرف بهنام انگار از شوک در اومده بود ، چشم غره ای رفت و گفت :
    - نه بیمارستان لازم نیست ، لطف کنید برید آب قند برام بیارین ، فشارم بدجور افتاده . آخه این چه قیافه ای شما داری ؟ مردم از ترس ! صد رحمت به دراکولا ، تو رو خدا رعایت کنین !!
    بهنام به علامت شرمندگی سرش رو پایین انداخت و گفت :
    - ببخشید ، خدا اینطوری آفریده ، الان می رم شربت قند میارم .
    فکر کردم شوخی می کنه ، اما با تعجب دیدم رفت پایین ، با رفتنش گیر سپیده افتادم ، منو کشید وسط اتاق و سوال پیچم کرد :
    - این که استاد دانشکده مهندسیه ! تو که گفتی اون روز باهاش تصادف کردی و آشنا شدین ؟ چرا نگفتی پسر کامران ؟
    - به جان سپیده راست گفتم ، من باهاش تصادفی آشنا شدم و از بد روزگار پسر کامران در اومد .
    - می مردی بهم بگی ، من اینطور جلوش کنف نشم ؟ شنیدی پسر چی گفت ؟
    خندیدم و گفتم :
    - تو هم که کم نیاوردی ، فرستادیش آب قند بیاره ...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که بهنام با لیوان آب قند وارد اتاق شد و حرف منو ،ادامه داد :
    - از فردا می تونی بری توی دانشگاه پز بدی ، استاد فخیم زاده برات آب قند آورده .
    لیوان رو به سمت سپیده گرفت و ادامه داد :
    - این خودش ، کم چیزی نیست !
    سپیده ، لیوان رو گرفت و گفت :
    - متاسفانه هست !
    - یعنی بیشتر از یه لیوان آب قند می خوای ؟
    - خیلی بیشتر ، عمرا بتونی !
    - خواهیم دید .
    سپیده پوزخندی زد و گفت :
    - امتحانش مجانیه !
    - با ناهار چطوری!ساعت دو بعدازظهر ، من هنوز چیزی نخوردم . بدجور گرسنمه ، پاشو ، برو توی آشپزخونه یه چیزی درست کن بخوریم .سپیده چشم و ابرویی براش نازک کرد و گفت :
    - کلفت خونتون یکی دیگه است !
    - دلتم بخواد برای من ناهار درست کنی ! الان زنگ می زنم رستوران برای سه تامون ناهار بیارن ، برو پز بده با استاد ناهار خوردی .
    - بازم کمه ، ناهار خوردم .
    بهنام در حالیکه گوشی تلفن رو برمی داشت گفت :
    - خیالی نیست می تونی بری پز بدی به ناهار خوردن استاد نگاه کردی ، حتی می تونی لقمه هام رو بشمری و بری آمارش رو به دخترا بدی .
    سپیده پوزخندی زد و چیزی نگفت ، با شناختی که از سپیده داشتم مطمئن بودم توی دلش داره بهنام رو مسخره می کنه . طفلی بهنام ، شاید اگه می دونست بابای سپیده کیه اینطوری باهاش در نمی افتاد .
    بهنام در حالیکه مشغول گرفتن شماره بود پرسید :
    - اون که سیره ، تو چی می خوری پروانه ؟
    با اینکه گرسنه بودم ، اما چون می خواستم زودتر برم خونه حاج مهدی گفتم :
    - من چیزی نمی خورم .
    - چرا ، مگه سیری ؟
    - نه اتفاقا بدجوری گرسنه هستم ، منتها عجله دارم و باید برم جایی ، همون جا یه چیزی می خورم .
    با شنیدن این حرف گوشی روگذاشت وگفت :
    - ا... پس چه خوب ، منم باهات میام همان جا یه چیزی می خورم .
    - شرمنده ، جایی که من می خوام برم تو نیایی بهتر.
    - بدم میاد دیگران ، خوب و بد رو بهم نشون بدن ، منم میام .
    سپس رو به سپیده کرد و پرسید :
    - تو هم می ری همون جا که پروانه می ره؟
    - فکر کن می رم . چیه فکر کردی می رم پیش دخترا پز می دم که توی تولدی شرکت کردم که تو هم بودی ؟
    - نه ، یه پز بهتر ! بعدم مگه من استاد دانشگاهت نیستم ؟ خوب نیست اینطور بی ادبانه باهام صحبت می کنی ، تو چیه بگو شما !
    - ببخشید ، اصلاح می کنم شما ...
    - آفرین ، این درسته ، حالا بگو ببینم تولد کیه دارین می رین ؟
    نذاشتم سپیده بگه تولد کیه چون اینطوری بهنام حتما میاد ، با اشاره به علامت سکوت ، اون چیزی نگفت . بهنام که فهمید من اشاره دادم ، با غیظ نگاهم کرد و گفت :
    - خب ، نگو !اصلا فرقی نمی کنه تولد کی باشه ، چون من میام . کمد فرزاد کدومه ؟
    با دست کمد رو نشونش دادم و گفتم :
    - کمد فرزاد رو می خوای چیکار !
    - انتظار نداری با این لباس ها بیام که ؟ اینا از صبح تا حالا تنمه .
    - بهنام ! مثل اینکه تو متوجه نیستی ، دوست ندارم تو در این تولد باشی!
    - پری جون ! لطف کن با ملاحظه حرف بزن ، ناسلامتی یه غریبه اینجا ایستاده ، فردا می ره دانشگاه تمام حرفای ما رو پخش می کنه .
    مطمئن بودم کارد می زدی خون سپیده در نمی اومد با این وجود خون سردی خودش رو حفظ کرد و چیزی نگفت . بهنام که معلوم بود ، در اومدن به مهمانی مصر، به سمت کمد فرزاد رفت و یک دست لباس خارج کرده و براندازش کرد و گفت :
    - خدا رو شکر کن که سایز من و فرزاد یکیه ، همین خوبه ؟
    سپس رو به سپیده کرد و گفت :
    - راستی نگفتی اسمت چیه ؟
    سپیده که انگار منتظر بود خودش رو معرفی کنه گفت :
    - سپیده ...
    هنوز فامیلش رو نگفته بود که بهنام لباس های فرزاد رو به سمتش گرفت و گفت :
    - بیا سپیده تا من می رم حموم تو اینا رو یه اتوی توپ بزن و بعدم برو پزش رو بده که لباس منو اتو کردی .
    سپیده خندید و گفت :
    - شرمنده بازم کمه !
    - ای ... بابا ، خب لااقل یه حوله ی تمیز از پروانه بگیر ، حموم تموم شد بده دستم ، بعد برو پزش رو بده.
    سپیده با خشم نگاهش کرد و گفت :
    - گوش کن آقای فخیم زاده ، استاد محترم دانشکده مهندسی ! یکی بالاتر از تو آب قند به دستم داده ! برام ناهار درست کرده ، لقمه دهنم گذاشته ، لباسم رو اتو کرده ، برام جشن تولد گرفته ، من هنوز وقت نکردم پزش رو بدم اون وقت می خوای برای شما پارتی بازی کنم . پری جون ! لطف کن به این آقا بگو بابای من کیه ؟ تا اینقدر خودش رو تحویل نگیره .
    بهنام که کنجکاو شده بود ، بدونه بابای سپیده کیه ، با سر ازم پرسید و منم گفتم :
    - استاد عنایتی ، استاد ادبیات ، می شناسیش؟
    تا اسم عنایتی رو شنید به سپیده نگاه کرد و گفت :
    - تو رو خدا شرمنده ، اصلا فکرش رو نمی کردم تو دختر استاد عنایتی باشی ، راستش یه آمار گرفتن توی دانشگاه تهران اول اون و بعد من ،بالاترین طرفدارها رو داریم . ببینم این باباتون امشب توی تولد هستن ؟
    سپیده که انگار دنیا رو بهش داده بودن ، بادی به گلو انداخت و گفت :
    - شاید !
    - پس هست ، می گم چه خوب شد آب قند دادم دست دخترش . ای بابا ، تو که هنوز اون آب قند رو نخوردی ، بخور تا لااقل من بتونم پیش بابات پز بدم دست دخترش که داشت پس می افتاد آب قند دادم .
    سپیده لبخند زد و به لیوان آب قند نگاه کرد و خواست جرعه ای از اون رو بنوشه ،حوصله ام سر رفته بود و داشتم دنبال راه چاره ای برای منصرف کردن بهنام می گشتم که ناگهان صدای فریاد سپیده بلند شد و لیوان رو به سمت بهنام پرت کرد و گفت :
    - حالا لیوان آب نمک می دی دست من ، شانس بیاری امشب نیای تولد ثریا و گرنه بابام حالتو می گیره .
    بهنام جا خالی داد و لیوان به دیوار خورد و شکست ، مطمئن بودم که با خراب کاریه سپیده خانم و لو دادن تولد ثریا نمی تونم حریف بهنام بشم تا امشب همراه ما نیاد چقدر برای بهنام دلیل و منطق آوردم که اومدنش ثریا رو خوشحال نمی کنه اما اون زیر بار نرفت ، حسابی به خودش رسید و اصلاح کرد و یکی از شیک ترین کت و شلوارهای فرزاد رو پوشید ، خوشبو ترین ادکلن او را هم زد و جلوتر از من و سپیده سوار ماشینش شد تا زودتر بره و سر راه برای ثریا هدیه بخره با رفتن اون منم آماده شدم و همراه سپیده به سمت خانه ی حاج مهدی حرکت کردیم ، چقدر دلم برای تک تکشون تنگ شده بود .
    همه بودن فقط غیبت حسین و نادین ، نشان می داد که الان با فرزاد خونه ی ناهید خانم ، مشغول خوش گذرونی هستند . بهنام یک ساعت بعد از ما رسید انگار نه انگار که اولین بار توی این جمع حاضر می شه ، چنان مجلس گرمی راه انداخته بود که طفلی سپیده و عباس آقا هاج و واج مونده بودند . هرچقدر بقیه از بودن بهنام توی اونم جمع خوشحال بودند و به حرفهاش می خندیدند ، من نگران بودم که ثریا اون رو ببینه و ناراحت بشه . ساعت نزدیک هشت شب بود که دایی سینا زنگ زد و گفت ، به یه بهانه ای از خونه آوردمش بیرون و تا یک ساعت دیگه می رسیم اونجا .
    همه چیز آماده ی اومدن ثریا بود ، رفتم توی آشپزخانه مثلا برای کمک به آماده کردن غذاها ، اما فقط ناخنک می زدم . توی این فکر بودم که خدا کنه فرزاد ، زودتر از ثریا برسه که ناهید جون پرسید :
    - تو بالاخره نمی خوای به فامیل شوهرت حقیقت رو بگی ؟
    - حالا چه عجله ای ناهید جون ، می گم .
    - کی دیگه ؟ وقت گل نی ؟ دختر جون یک ساله که شما ازدواج کردین ، پنهون کاری بسه دیگه ، زودتر بگو و خودت رو خلاص کن .
    نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ، فقط گفتم :
    - حالا ببینم چی می شه ، شاید گفتم .
    - شاید نه ، باید بگی .
    دیگه چیزی نگفتم ، از آشپزخانه خارج شده و به سالن رفتم . بهنام و سپیده افتاده بودن به جون هم و فقط خدا به داد برسه وقتی نادین هم بیاد .
    چند دقیقه ای توی سالن نشستم اما حوصله ام سر رفت ؛ بنابراین رفتم توی حیاط و کنار حوض نشستم و نگاهی به ساعت انداختم . دیگه صبرم داشت لبریز می شد پس کی فرزاد می اومد ؟
    باز تصمیم گرفتم ، زنگ بزنم خونه ی ناهید جون ببینم راه افتادن یا نه ، اما بی فایده بود چون از صبح هر سه گوشیشون خاموش بود و تلفن خونه رو جواب نمی دادن . توی همین افکار بودم که استاد اومد کنارم ، بعد از مرگ کامران اولین بار بود که می دیدمش ، نشست روی لبه ی حوض و گفت :
    - چه خبر ؟
    - تو رو خدا استاد ! شما دیگه نپرس ، از صبح تا حالا با هر کی برخورد کردم ازم پرسیده چه خبر .
    - برای همین اومدی اینجا نشستی ؟
    - نه ، حوصله ام سر رفته بود .
    - با وجود بهنام و سپیده ، حرف عجیبی زدی !
    - حوصله شون رو ندارم ، زیادی چرت و پرت می گن .
    - چرت و پرت نمی گن ، یه سری حرف راست رو به شوخی می زنن .
    - من که تا حالا حرف راست نشنیدم .
    - دقت کن می شنوی .
    - نمی خوام ، حوصله ندارم .
    - پس عیب از خودته ، نه اونا . حالا بگو ببینم ، چرا بی حوصله ای ؟ تو که تازه از سفر برگشتی ، نکنه دلت برای فخیم زاده ها تنگ شده ؟
    - نمی دونم شاید ، آخه توی این یازده روز خیلی بهشون عادت کردم .
    - یعنی دیگه ازشون متنفر نیستی؟
    - شما از کجا می دونی ، ازشون متنفربودم ؟
    - چیه ؟ فکر کردی ایران نیستم از دنیا بی خبر می مونم ، نه عزیزم خبرها می رسه .
    - بله ، با وجود دختری که شما داری زیاد عجیب نیست .
    - طفلی سپیده ، تو چرا اینقدر به دختر من بد بینی ؟
    - یعنی اون نگفته ؟
    - معلومه که نه !
    - پس کی گفته ؟
    - اقا کلاغه !
    - نه ، استاد ! جدی می گم کی گفته ؟
    - حالا هر کی ، ناراحتی از اینکه بهم حرفی زده ؟ !!
    - نمی دونم .
    - پس بگو هنوزازفخیم زاده هامتنفری یا نه ؟
    نمی دونستم چه جوابی بهش بدم که سپیده وارد حیاط شد و گفت ، سینا زنگ زده تا پنج دقیقه ی دیگه می رسن . خواستم برم داخل که استاد دوباره سوالش رو تکرار کرد جوابم فقط یک کلام بود :
    - نه .ازشون متنفر نبودم ، اونا خیلی با من مهربان بودن انگار من گمشده شون بودم . تازه اونا خانواده ی من بودند ، خانواده ی همسرم ، دیر یا زود با فهمیدن کامل حقیقت زندگی پدر و مادرم برملا شدن ازدواج من و فرزاد ، رسما باید قبولشون می کردم پس نفرت بی معنی بود .
    همانطور که سینا گفته بود پنج دقیقه بعد رسیدن و ما تونستیم حسابی ، ثریا رو غافلگیر گنیم . باورش نمی شد من به خاطر تولد اون به تهران برگشته باشم ، برعکس انتظارم از بودن بهنام اصلا ناراحت نشد و خیلی هم تحویلش گرفت و کلی به مجلس گرمش خندید .
    بعد از پانزده سال که با ثریا زندگی کردم و باهاش بزرگ شدم ، امشب فهمیدم که هنوز خیلی از ابعاد شخصیتش رو نشناختم ، کاش ثریا باز هم پیشم می موند و نمی رفت تا من بهتر بشناسمش . امشب وقتی ساعت ده شب نادین و حسین بدون فرزاد اومدن و گفتن که فرزاد توی ضیافتشون شرکت نکرده و حتی زنگ هم نزده تا نیومدنش رو توجیه کنه ، نگران نشدم البته اونا نگران شده و قید ضیافت رو زده و از عصر هر جا که ممکنه بوده دنبال او گشتن اما پیداش نکردن . از نادین و حسین خواستم در مورد ناپدید شدن فرزاد حرفی به میان نیارن و فقط بهشون اطمینان دادم که اون سالمه و مشکلی نداره ، البته نگفتم که این کارها رو از لج من می کنه اما اونا که خنگ نبودن ، فهمیدن بین ما اتفاقی افتاده .
    حسین چیزی به روی خودش نیاورد ولی نادین مشکوک نگاهم کرد ، بروز نمی داد ، اما معلوم بود خیلی نگران شده .
    خدایا خسته ام ، کاش فرزاد فردا برگرده ، دلم براش تنگ شده . من بودن توی این خونه ی زیبا و بزرگ رو بدون وجود فرزاد نمی خوام یعنی الان کجاست ؟ کاشکی خدا حرف دلم رو بهش می رسوند ، خدایا می خوام که برگرده ، بهش قول می دادم اونی باشم که اون می خواد .
    اصلا حاضرم خودم همین فردا به کتی زنگ بزنم و بگم من حاضرم با فرزاد ازدواج کنم و بی خیال حقیقت به دنیا اومدن خودم و زندگی پدر و مادرم می شم . اصلا فردا به کتی می گم من یک سال همسر پسرت هستم ولی اگر تو بخوای حرفی ندارم و به خاطر آرزوی تو هم که شده ، لباس عروس می پوشم تا یه مراسم باشکوه برای من و پسرت بگیری ، به شرط اینکه فرزاد دست از لجبازی برداره و برگرده پیشم ... آخه دوستش دارم خیلی زیاد ...

    از صبح که بیدار شدم ، توی تراس نشستم و چشم به در دوختم تا فرزاد کلید بندازه و وارد بشه ، خدایا پس چرا فرزاد من نمیاد خونه ؟

     

  18. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


  19. Top | #19

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    شب شده ، اما هنوز فرزاد برنگشته و من توی تراس نشستم . یکی دو ساعت پیش بهرام از شمال زنگ زد ، چقدر صداش شاد و هیجان زده بود !
    گفت ، معجزه شده و بهزاد حرف زده و سراغ تو رو گرفته و خواسته بدونه تو کجایی ؟ احتمالا فردا یا پس فردا ، همه با هم برمی گردن چون با رفتن من و برنگشتن بهنام به شمال بقیه هم دل و دماغ موندن ندارن و تصمیم گرفتن برگردن .
    چقدر دلم می خواست برای من هم معجزه ای رخ بده و فرزاد برگرده و قهر رو کنار بذاره ، اون وقت با روی باز از اومدن همه استقبال می کردم ، اصلا همه رو دعوت می کردم خونمون تا قضیه رو بفهمن ، اما افسوس...

    امروز دایی سینا زنگ زد و گفت که می خواد منو ببینه ، بهش گفتم بیاد خونمون چون اون فهمیده که من زن فرزاد شده ام . حاضر نیستم از خونه خارج بشم ، مبادا فرزاد بیاد و من نباشم . این روزها نادین مدام بهم زنگ می زنه و سراغ فرزاد رو می گیره ، برعکس من که فقط دلتنگش هستم نه نگرانش چون می دونم سالمه .
    نادین به کتی زنگ زده بود که اون گفت ، رفته تهران منتها چند روزی زنگ نزده . می ترسم پیگیری های نادین اونا رو هم نگران کنه ، نمی خوام قبل از اینکه فرزاد پیداش بشه اونا پی به قضیه ببرن .
    امروز فهمیدم در حال حاضر فرزاد برام از همه چیز مهمتر حتی از دونستن واقعیت زندگیم ، برای اینکه وقتی دایی سینا بهم گفت اون امانتی رو که باید به دستم برسونه از طرف کامرانه و قبل از مرگش داده به الی تا به من برسونه ، با اینکه ممکن بود تمام سوالهایی که دنبالش بودم رو جواب داده باشه اما اصرار نکردم که حتما امروز برایم بیاره و وقتی گفت فردا میارم ، قبول کرده و ترجیح دادم فردا بیاد چون تمام فکرم مشغول فرزاد و حوصله ی چیزهای دیگه رو ندارم . اونجا فهمیدم ، فرزاد از زندگی گذشته ام مهم تر ...

    امروز سینا و ثریا با هم اومدن پیشم و سینا ، امانتی کامران رو که یه صندوقچه بود بهم داد . درش قفل بود و با اینکه دایی سینا کلیدش رو بهم داد اما حوصله ی باز کردنش رو ندارم ، دوست دارم با فرزاد بازش کنیم . حسم بهم می گه تمام جوابهام توی این صندوقچه قفل شده .
    امروز ثریا ، سراغ فرزاد رو گرفت و گلایه کرد که این روزهای آخر چرا خودش رو از من قایم می کنه ، گفت « ما دیگه داریم می ریم ، بیشتر با ما باشید !»
    بیچاره ثریا نمی دونست که فرزاد خودش رو از من هم قایم کرده . این میون فقط نادین و حسین خبر دارن که اون گم شده ، یعنی خودش رو گم کرده !
    امروز هم خیلی دلم می خواست مثل قدیم ها برم توی بغل ثریا و گریه کنم و هر چی توی دلم دارم بهش بگم ، اما نمی خوام نگران زندگی من بشه چون ممکن به خاطر من و مشکلم برنامه های خودش رو بهم بریزه و نره ، آخه تا کی باید زندگیش رو دستخوش زندگی من کنه ، تا حالا نیمی از زندگیش حروم سرنوشت من شده ، دیگه بسه ...

    پس فردا سالگرد من و فرزاد ، من ایمان دارم اون روز تحریم من تموم می شه و برمی گرده .
    امروز همه جا رو تمیز کردم ، تصمیم دارم فردا هم از خونه بزنم بیرون و یه کادوی شیک براش بخرم و از اون طرف هم برم دکتر ، چون این مسمومیت طولانی شده و دست از سرم برنمی داره و هر چی می خورم ، برمی گردونم و دیگه از ترس حالت تهوع سعی می کنم غذا نخورم . احساس می کنم مریضی صعب العلاج گرفته ام ، چون غذاهایی که بو داره نمی تونم بخورم اما غذای حاضری و بدون بو رو راحت می خورم ، باید برم دکتر اما محاله تن به زدن آمپول و سرم بدم .

    خدایا باورم نمی شه ، دلم از خوشحالی قنج می ره ، مدتها بود توی زندگی ام اینقدر احساس خوشحالی و خوشبختی نکرده بودم . باورم نمی شه ، یعنی لبخند زندگی از امروز که یک روز مونده به سالگرد ازدواجمون شروع شده ؟
    امروز می خواستم برم بیرون که سر و کله ی بهنام پیدا شد وقتی فهمید برنامه ام چیه ، کلی زبون ریخت و سلیقه اش رو به رخم کشید تا راضی شدم همراهم بیاد . از آنجا که حوصله ی رانندگی نداشتم ودر بین رانندگی سرم گیج می رفت ، زیاد مقاومت نکرده و راضی شدم .
    کلی توی پاساژ گشتیم تا یه ادکلن خوش بو به سلیقه ی بهنام و یه ریش تراش مارک دار به سلیقه ی خودم برای فرزاد خریدم . بعد از خرید به پیشنهاد بهنام رفتیم رستوران و غذا خوردیم خیلی چسبید ، به خصوص که چند روزی بود غذا بهم مزه نمی داد . اما همین که از رستوران خارج شدیم هر چه خورده بودم برگردوندم.
    با بهنام رفتم دکتر، بماند که بهنام وقتی فهمید چند روز که حالم همین طوره و غذا توی بدنم نمی مونه خیلی نگران شد و می خواست به بهرام زنگ بزنه اما من نذاشتم . مطب دکتر زیاد شلوغ نبود ، من رفتم داخل و بهنام بیرون منتظر ماند . وقتی شرح حالم را برای دکتر دادم بدون معاینه ازم پرسید :
    - ازدواج کردین ؟
    - بله .
    - پس حلقه ات کو ؟
    حلقه ام را از کیف درآورده وبه شوخی گفتم :
    - یعنی مریضیه ام مربوط به حلقه ام می شه ؟
    - به احتمال 99 درصد بله !
    بعد یک سری سوالات زنانه پرسید که خیلی خجالت کشیدم ، اما جواب دادم و دکتر گفت :
    - به احتمال قوی شما باردار هستین .
    - یعنی چی دکتر ؟
    - یعنی داری مادر می شی ، چیه منتظرش نبودی ؟
    فقط خندیدم وقتی از مطب خارج شدیم بدون اینکه حرفی به بهنام بزنم رفتیم آزمایشگاه ، مدتی صبر کردیم تا جواب آماده شد ، جواب مثبت بود و من باردار بودم . اگه بگم چقدر خوشحالم کم گفته ام ، وای خدای من فردا سالگرد ازدواج ماست چه هدیه ای بهتر از این .
    فکر اینکه با شنیدن این خبر چه حالی خواهد شد ، لرزش ذوقی به پوستم می داد . بهنام هر کاری کرد بفهمه دکتر چی گفته ، چیزی نگفتم ، البته از خوشحالی من خودش شک کرد ولی من چیزی بهش نگفتم چون دلم می خواست فرزاد اولین نفری باشه که می فهمه داره پدر می شه .
    با اومدن این بچه دیگه بهم ثابت شد که وقتشه همه بفهمن ، منو فرزاد یک ساله که به قول بهنام داریم زیرآبی می ریم منتها باید با فرزاد مشورت کنم اول از همه به بهرام بگیم ، به هر حال اون برادر بزرگ منه . خدایا چقدر خوشحالم ، کاش زودتر فردا بیاد ، راستی چطوری باید این خبر رو بهش بدم ، وای چقدر ذوق می کنه ، فرزاد عاشق بچه است ، تا صبح دستم رو روی شکمم خواهم گذاشت و به فرزاد فکر خواهم کرد .
    آه خدایا کی فردا می شه ، فردایی که ایمان دارم اگه آمار گیری می کردن من خوشبخت ترین زن دنیا بودم .

    با ناباوری سرم رو از روی دفتر بلند کردم ! چند بار مطالب دو صفحه ی آخر دفتر رو خواندم و با خودم گفتم ، یعنی چی ؟ بارداره ؟ مگه می شه ؟ وای خدای من توی این شرایط بدترین اتفاق ممکن همین بود !! پس اصرار پروانه برای خواندن دفتر توسط من برای همین بود .
    می خواست موضوع بارداریش رو بفهمم ، امیدوار بودم بخواد علت جداییش رو بدونم ، پس چرا با این شرایط از هم جدا شدن ، تا این جا که مشکل حادی بینشون نبوده ! سریع چند صفحه ورق زدم اما بقیه ی دفتر سفید بود ، معلوم نیست چه به روزش اومده ! دیگه نتونسته بنویسه !
    آخه این چه مصیبتی بود که گرفتارش شده ! بی اختیار یاد اون روز افتادم که با اون حال و وضع توی خونه اش پیداش کردم ، همان شب با سینا پرواز داشتیم و قرار بود برای همیشه ایران رو ترک کنم اما از صبح نگران پروانه بودم چون شب قبل باهاش تلفنی صحبت کردم و گفتم ، دوست دارم قبل از رفتن یه دل سیر ببینمش اما بهانه آورد و گفت که قراره فردا صبح با فرزاد یکی ، دو روزی برن سفر .
    وقتی با بغض گفت ، به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم اما نمی تونم برای بدرقه ات به فرودگاه بیام ، دلم هری ریخت پایین و نگران شدم .
    آخه چند روزی بود که بد جوری به پروانه و فرزاد مشکوک شده بودم ، از وقتی از شمال اومده بودن رفتارشون عوض شده بود ، البته فرزاد رو که هنوز ندیده بودم اما پروانه آرامش نداشت و اضطراب خاصی توی حرکاتش می دیدم و هر چی سراغ فرزاد رو ازش می گرفتم با دستپاچگی جواب می داد که کارش زیاده و وقت نداره . روز بعد طاقت نیاورده و چند باری با پروانه تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود ،خونه رو هم جواب نمی داد و همین نگرانی منو بیشتر کرد .
    با این حال چمدون ها رو بستم و تمام کارها رو برای رفتن مهیا نمودم ، فقط مانده بود رفتن فرودگاه ، که هنوز چند ساعتی وقت داشتیم .
    با اینکه پروانه گفته بود می رن مسافرت اما دلشوره ولم نمی کرد ، باز شماره خونه و همراهش رو گرفتم اما بی نتیجه ماند . مطمئن بودم با نگرانی که به دل من افتاده محاله بتونم امشب برم ، باید اول از بابت پروانه خیالم راحت می شد . بنابراین آژانس خبر کردم و به سینا گفتم که من می رم تا خونه ی پروانه و برمی گردم ، سینا می خواست همراهم بیاد اما به خاطر اینکه قرار بود استاد بیاد و ما رو تا فرودگاه همراهی کنه ، ترسیدم پشت در بمونه .
    وقتی به خونه ی پروانه رسیدم ، چند بار زنگ زدم اما کسی در رو باز نکرد ، به این نتیجه رسیدم که نگرانی من بی فایده است و اون برای اینکه لحظه ی وداع و جدایی با من نداشته باشه ، به مسافرت رفته . خواستم با همون آژانس که آمده بودم ، برگردم که سر و کله ی بهنام پیدا شد .
    او هم خیلی نگران بود ، به خصوص وقتی که فهمید دیشب پروانه با من حرف زده و گفته می رن مسافرت ، در حالی که چنین چیزی به بهنام نگفته و از دیشب جواب تلفن های او را نداده بود .
    بهنام آنقدر نگران بود که ناچار از دیوار بالا رفته تا سروگوشی آب بدهد ، وقتی از دیوار پایین پرید ، در کمال تعجب در خونه رو باز کرد چون در قفل نبود ، یعنی هیچ دری قفل نبود و همین مسئله بیشتر وحشت زده مون کرد . برای پیدا کردن پروانه اصلا دچار زحمت نشدیم چون بالا توی اتاق خوابشون بود ، روی زمین نشسته بود و افتاده بود به جون عکس های مشترکش با فرزاد . از دیدن قیافه اش وحشت کردم ، پروانه ای که روبه روم می دیدم هیچ شباهتی به دختر سرزنده و موفق این اواخر نداشت .
    احساس کردم ناگهان چقدر پیر شده ، چشماش کاسه ی خون بود و آنقدر اشک ریخته بود که پلکش از هم باز نمی شد . روبه روش نشستم و دستاش رو گرفتم تا ازش علت این کارها رو بپرسم ، اما دخترک من توی این شرایط نگران دیر شدن پرواز من بود و دایم می گفت ، چرا اومدی اینجا ؟ برو ، پروازت دیر می شه ...
    هر چی می پرسیدم چی شده ؟ فقط التماس می کردم که برم ! از بهنام خواهش می کرد که منو ببره و منم زدم زیر گریه و گفتم ، تا نگی چی شده پام رو از این خونه بیرون نمی ذارم .
    بدون اینکه حرفی بزنه ، صفحه ی دوم شناسنامه اش رو برابر چشمانم گرفت و با دیدن مهر طلاق هم من و هم بهنام در جا خشک شدیم . علتش رو پرسیدم اما او به جای جواب دادن ، در برابر چشمان ناباور من و بهنام زد زیر خنده و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد .
    تکه های پاره شده ی عکسها رو روی سر می ریخت و می خندید ، فریاد می زد مبارکه ... مبارکه ...
    تاب و تحمل اون صحنه ها رو نداشتم ، از اتاق بیرون اومده و رفتم توی حیاط و در حالیکه اشک می ریختم شماره گوشی فرزاد رو گرفتم ، هر چند می دونستم کار مسخره ای می کنم اما گرفتم و گوشی خاموش بود . بهنام هم که دست کمی از من نداشت و عجیب آشفته بود اومد پیشم و گفت تو برو تا پروازت دیر نشده ، من خودم مراقبش هستم . بهنام خیلی ساده لوح بود که فکر می کرد من توی چنین شرایط پروانه رو رها کرده و می رم .
    هرجور بود پروانه رو جمع و جور کردیم و بردیمش خونه ی خودم ، الان هم یک هفته است که از اون روز می گذره . پروازمون رو کنسل کردیم ، هر چی اصرار کردم ، سینا هم نرفت و موند . بهنام همون روز ، بهرام رو در جریان اتفاق انجام شده قرار داد ، بماند همون روز ، بهرام موضوع ازدواج و طلاق پروانه رو شنید چه حالی شد و چه جروبحثی که با من راه نینداخت منو مقصر همه چیز می دانست .
    اما در آخر کوتاه اومد و ترجیح داد به جای جروبحث برای کاری که شده ، فکری به حال خراب پروانه بکنه . بهرام دنبال راه برای پروانه می گشت ، اما وقتی پروانه حالش جا اومد فرصت رو از بهرام گرفت و بدون معطلی اعلام کرد که می خواد با من از ایران خارج بشه ، البته تائید کرد که فخیم زاده ها چیزی از این موضوع نفهمن و قرار شد از فردای اون روز بهرام دنبال کارهای سفرش رو بگیره .
    ما هر چه سعی کردیم نتونستیم بفهمیم چی بین اون و فرزاد گذشته که کار رو به این جا کشیده ، حتی وقتی فهیمد بهنام و بهرام سخت به دنبال فرزاد هستن که آب شده بود و به زمین رفته بود ، عصبی شد و ازشون خواست قید پیدا کردن فرزاد رو بزنن . ظاهرا قبول کردن اما شک ندارم که بهرام همچنان دنبال فرصتی است تا به خدمت فرزاد برسه ، البته از چشماش پیدا بود که منتظر روزی که پروانه از ایران بره تا اون بتونه با خیال راحت دنبال فرزاد بگرده و گردنش رو بشکنه.
    خدایا تمام افکارم بهم ریخته شده ، تا دفتر رو نخونده بودم فقط به فکر بردن پروانه و مهیا کردن آرامشش بودم اما حالا با پی بردن به راز بارداریش کارم خیلی مشکل شده و اوضاع خیلی فرق کرده .
    کاش بهرام زودتر فرزاد رو پیدا کنه و گردنش رو بشکنه ، آخه اون چطوری دلش اومده با زن باردارش چنین معامله ای رو بکنه . طفلی پروانه ، وقتی یادم میاد ، توی صفحه ی آخر نوشته هاش چطور عنوان خوشبخت ترین زن دنیا رو به خودش داده و همه چیز در یک لحظه بر باد رفته ، دلم آتیش می گیره .
    حالا اون مونده با بچه ای در شکم که معلوم نیست ، پدربی مسئولیتش کدوم گوری هست .
    با صدای بهنام به خودم اومدم که می گفت :
    - ثریا ، کجایی؟ بابا استراحت بسه ، پاشو بیا روده کوچیکه ، روده بزرگه رو خورد .
    پاهام یارای بلند شدن نداشت ، هنوز گیج حقیقتی بودم که از توی دفتر پروانه کشف کردم . احساس می کردم ، بار سنگینی روی دوشم افتاده بود که یارای بلند کردنش رو ندارم .
    از همون لحظه دلم برای بچه ای که هنوز به دنیا نیومده اسم بچه ی طلاق رو یدک می کشید ، سوخت . فکر اینکه اون بچه هم قراره مثل منو مادرش تنهایی رو به ارث ببره دیوانه ام می کرد و اشک رو به چشمام می آورد . در همین افکار بودم که چند ضربه به در اتاق خورد و متعاقب آن سینا وارد شد ، فوری اشکهام رو پاک کردم ، سینا گفت :
    - ثریا ! چیکار می کنی ؟ مرموز شدی ، بیا دیگه بهنام خونه رو گذاشته رو سرش ؟
    در حالیکه سعی می کردم بغضی در صدام نباشه ، گفتم :
    - تو برو ، الان میام .
    منتظر بودم بره ، اما زل زد توی چشمام و گفت :
    - داشتی گریه می کردی ؟
    - نه ، گریه برای چی ؟
    - منو گول نزن ، قیافه ات تابلوست ، اتفاقی افتاده ؟
    - نه ، چه اتفاقی ، پاشو بریم ، الان بهنام کولی بازی درمیاره !
    - بهنام رو ولش کن ، اول بگو چه اتفاقی افتاده ، توی آشپزخونه بودی با بهرام حرفت شد ؟
    یا شنیدن اسم بهرام وا رفتم ، حالا کی به اون بگه ، هنوز از بهت ازدواج و طلاق بیرون نیومده باید بارداری رو هم بهش اضافه کنیم ، من که نمی گم حتما اینم از چشم من می بینه ، درمانده و با بغضی در گلو به سینا گفتم :
    - سینا !
    آنقدر لحنم مغموم بود که سینا متعجب نگاهم کرد و گفت :
    - کشتی منو بگو دیگه ؟
    - پروانه ... بارداره !
    سینا مکثی کرد و سپس گفت :
    - چه خوب ! ببینم تو به خاطر بارداری پروانه داشتی گریه می کردی ؟
    - تو مثل اینکه یادت رفته اون چه شرایطی داره ؟
    - اتفاقا به خاطر شرایطش خوشحال شدم ، حالا که طلاق گرفته و تنها شده ، این بچه می تونه تنهاییش رو پر کنه .
    - سینا ! تو چرا اینقدر قضیه رو ساده می گیری ؟ می دونی بزرگ کردن یه بچه بدون پدر یعنی چی ؟!
    - نه ، اما از مامان می پرسم .
    با طعنه به او که داشت از اتاق خارج می شد گفتم :
    - از خودت هم بپرسی بد نیست ، چطوری بدون پدر بزرگ شدی ؟
    پوزخندی زد و گفت :
    - اینا مهم نیست ، چون هم تو که با پدر بزرگ شدی و هم من که بی پدر بزرگ شدم ، الان تنها هستیم .
    این جمله رو گفت و از اتاق بیرون رفت ، احساس کردم که تند رفتم ، به دنبال سینا منم از اتاق خارج شده و سر میز غذا حاضر شدم کنار سینا و درست روبه روی پروانه نشستم ، خیلی آرام مشغول خوردن غذا بود اما زیر چشمی مراقب عکس العمل من ...
    دلم می خواست بپرسم چند وقتشه اما با وجود بهرام و بهنام نمی شد ، می ترسیدم بهرام بفهمه و باز بشه ، همون بهرامی که یه روز توی رستوران ایتالیایی ها بهش گفتم نمی رم آلمان و اونم از شدت خشم محکم روی میز کوبید که دستش شکست ، اون روز رفت و دو ماه بعد ازدواج کرد و رفت آلمان با شناختی که ازش دارم ، می دونم غرورش از همه چیز براش مهمتره و شک ندارم ، وقتی فهمیده پروانه زن فرزاد بوده و اون بی خبر طلاقش داده ، نرفت سروقت کتی و اردلان به دلیل همین غرورش بوده . هر چی باشه پروانه خواهرش بود و نمی خواست با لو رفتن قضیه ی ازدواج و طلاق غیابی آبروش توی فخیم زاده ها بره ، حالا هم که مشکل بزرگتر بارداری پروانه بود .
    نگاهش کردم ، اونم مثل من حواسش به حرفهای بهنام نبود و با غذاش بازی می کرد انگار سنگینی نگاه منو احساس کرد ، چون سرش رو بلند کرد و چشمش به چشمم افتاد . برای اینکه فکر نکنه به یاد گذشته نگاهش می کنم ، بدون توجه وسط حرف بهنام ازش پرسیدم :
    - بهرام ! چیکار کردی ؟
    بهرام خواست جواب بده که بهنام با دلخوری گفت :
    - ببخشید که من داشتم حرف می زدم ، یعنی چی وسط حرف آدم می پرین ؟
    سینا به شوخی جواب داد :
    - ببخشید من حرف بهنام رو تصحیح می کنم ، ببخشید که من داشتم چرت و پرت می گفتم ...
    همه از این حرف سینا خندیدند ، اما من به زدن لبخندی اکتفا کرده و رو به بهرام ادامه دادم :
    - نگفتی ، چیکار کردی ؟
    - چی رو چیکار کردم ؟
    - پاسپورت رو می گم ، قرار بود امروز آماده بشه ، شد ؟
    - بله .
    سپس ازپشت میز بلند شد و به طرف کتش که روی مبل بود رفت و بسته ای از جیبش خارج کرد و آورد و به طرفم گرفت و گفت :
    - این مال توئه!
    پاکت رو ازش گرفتم و از داخلش پاسپورت رو درآوردم ، ورقش زدم و با دیدن مشخصات حیرت کردم ، به جای فامیلی پروانه که احمدی بود نوشته شده بود فخیم زاده و به جای اسم پدر هم یحیی بود ، نوشته بودند کامران .
    با تعجب به بهرام که خونسرد نشسته بود نگاه کردم و دوباره دست در پاکت کرده تا بپرسم ، با این شناسنامه چطوری چنین پاسپورتی دادن که دیدم شناسنامه هم جدید شده با مشخصات جدید ، البته بدون نام همسر و ذکر تاریخ ازدواج و طلاق . داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم گفتم :
    - یعنی چی ؟
    - یعنی بازگشت به اصل خویش ، تو مخالفی ؟
    - تو تنهایی همچین تصمیم گرفتی ؟
    - نه ، خواست خود پروانه بود . ازم خواست شناسنامه ی جدید به نام فخیم زاده براش بگیرم که صفحه ی دومش خالی باشه ، منم یه کم پول خرج کردم و کارها درست شد .
    با ناباوری به پروانه نگاه کردم و گفتم :
    - راست می گه ؟
    - آره !
    - دیوونه شدی ؟
    به جای اینکه جوابم رو بده از سر میز بلند شد و به اتاقش رفت . خواستم دنبالش برم که سینا دستم را گرفت و گفت :
    - ولش کن ! بذار راحت باشه .
    - چطور راحت باشه ! مگه دیوونه هام راحت می شن !
    با خشم به بهنام و بهرام نگاه کردم و گفتم :
    - شماها دیگه کی هستین ، انگار فقط خانواده ی شما آبرومنده ، براتون متاسفم .
    بهرام - چرا متاسفی ، چون هویت اصلی خواهرمون رو بهش برگردوندیم ؟
    - من کاری به هویت و این چیزها ندارم ، می خوام بدونم چرا صفحه ی دومش رو خالی گذاشتی ؟
    بهنام - خودش خواست .
    - خودش بی جا کرد ، لابد خودش هم گفت به من چیزی نگین تا غافلگیرم کنه !
    - آره به روح بابا ، خودش گفت ، وگرنه چه فرقی به حال ما می کرد .
    بهرام - به نظر که خیلی هم خوب شد ، اینطوری هیچکس نمی فهمه توی زندگیش چی گذشته و می تونه دوباره بدون اینکه فخیم زاده ها چیزی بفهمن ازدواج کنه .
    - ببین ، می گم فکر خودتی ، باز فخیم زاده ها ... فخیم زاده ها ...
    - تو هم هرطور دوست داری فکر کن ، اصلا ببینم تو مشکل داری؟
    از لحن تمسخر آلودش حرصم گرفت و با صدای بلند و عصبی گفتم :
    - آره ، مشکل دارم .
    - چه مشکلی ؟ بگو من حلش کنم ؟
    از لحن مطمئنش به حدی عصبی شدم که بدون هیچ ترسی از عواقب حرفم با فریاد گفتم :
    - مشکل اینه که خواهر شما دختر مجرد نیست ، یه زن مطلقه است که الان باردار و باید اسم شوهر توی شناسنامه ی خودش و اسم پدر توی شناسنامه ی بچه اش باشه ، فهمیدی ؟!!
    از سکوتی که فضای خونه رو گرفت ، ترسیدم ! به بهرام نگاه کردم و منتظر بدترین عکس العمل ممکن بودم اما نگاهم کرد و با لبخندی گفت :
    - شوخی خوبی نبود .
    وقتی سرم رو به علامت تاسف تکون دادم ، دستاش رو ، دو طرف صورتش گذاشت ، می دونستم حکم آتشفشانی رو داشت که هر لحظه امکان فورانش وجود داره .
    با نگرانی به بهنام که او هم گیج و منگ بود ، نگاه کردم و متوجه اش ساختم تا در صورت فوران بهرام رو کنترل کنه ، نکنه بلایی سر پروانه بیاره .
    چند دقیقه تکون نخورد ، انگار حرفهای منو در مغزش حلاجی می کرد و منتظر بودم تا فاجعه رخ بده اما در کمال ناباوری شنیدم که خیلی آرام گفت :
    - این پسره ! ... دوست فرزاد !... چی بود اسمش ؟ ... نادین ، زنگ بزن بیاد اینجا کارش دارم .
    از این که فعلا به خیر گذشت خدا رو شکر کردم ، در حالیکه نمی دونستم گذشت زمان بهرام رو سر عقل آورده یا این آرامش قبل از طوفان بود.
    پا شدم تا به نادین زنگ بزنم ...
    پيدا کردن نادين تا عصر وقتمون رو گرفت،گوشيش خاموش بود و محل کارشم نبود،رفته بود مأموريت.توي گير و دار پيدا کردن نادين،استاد و سپيده هم از راه رسيدن.روز
    آخرچون قرار بود استاد ما رو ببره فرودگاه ،اومد و حال و روز پروانه رو ديد و همه چيز رو فهميد.راستش از اومدن دوباره استاد خوشحال شده بودم چون اگه بهرام از کوره در مي رفت،
    استاد مي تونست اون رو آرام کنه،به هر حال يه زماني به واسطه ي من با هم آشنابودند و بهرام خيلي براي استاد ارزش قائل بود.وقتي استاد را گوشه اي کشيدم و جريان بارداري
    پروانه رو بهش گفتم،برخلاف انتظارم اصلا تعجب نکرد.
    با تعجب پرسيدم:
    -شما چرا تعجب نکردين؟
    -چون ما مي دونستيم.
    -مي دونستين؟از کجا؟پروانه گفته بود؟
    -نه،ديروز که با سپيده رفتيم لوازمش رو جمع کنيم،برگه ي آزمايشش رو ديديم.
    -پس چرا به من نگفتين؟
    -فکر کرديم خودش بگه بهتره!
    با دلخوري رو به سپيده کرده و گفتم:
    -تو هم مثل بابات فکر کردي؟
    -نه اما چون بابام گفت که چيزي نگم،منم گفتم چشم.
    بهنام که نزديک ما ايستاده و شاهد صحبت هاي ما بود،با لحن شوخي گفت:
    -تبريک مي گم استاد،دختر حرف گوش کني دارين!
    استاد لبخند معني داري زد و چيزي نگفت،اما سپيده فوري جواب داد:
    -ممنونم،شما لطف دارين.
    -خواهش ميکنم ،آفرين به اين همه تواضع.
    بهنام خنديد و به طرف بهرام که کنار پنجره ايستاده بود و با موبايلش حرف مي زد رفت.با رفتن بهنام،سپيده گفت:
    -اين ديگه کيه؟صد رحمت به عمو نادين.
    با شنيدن اسم نادين ازش پرسيدم:
    -راستي شما از نادين خبر ندارين.
    -اتفاقا ديشب که باهاش حرف مي زدم ،سراغ پروانه رو ازم گرفت،اما من جريان رو بهش نگفتم و فکر کردم شايد پروانه دوست نداشته باشه،کسي بدونه!
    -ديشب رو ول کن ،امروز چي؟ازش خبر داري؟از ظهر دارم دنبالش مي گردم.
    -با نادين چيکار دارين؟
    -بهرام باهاش کار داره، از وقتي جريان بارداري پروانه رو فهميده ،گفته بايد نادين رو پيدا کنين و منم از ترسم گفتم،چشم!
    استاد:چرا از ترس؟!
    -مي ترسم کار احمقانه اي ازش سر بزنه،اخلاقش رو که مي شناسين.!
    تا اين حرف رو زدم،سپيده گفت:
    -بابا،مگه شما آقا بهرام رو مي شناختي؟
    استاد نگاهي با من رد و بدل کرد و چشم غره اي به سپيده رفت و گفت:
    -شما به اين کارا،کاري نداشته باش ،تلفن رو بردار ببين عموت رو پيدا ميکني؟
    سپيده چشمي گفت و با نارضايتي از جا برخاست و به طرف تلفن رفت.استاد رو به من کرد و گفت:
    -من فکر ميکنم،شما زيادي به بهرام بدبيني.
    -نبايد باشم.
    -گذشته ها،خيلي وقته گذشته و آدما توي ناهمواري زندگي ،عوض مي شن.بهرام هم يکي از اونا ،تو هم بهتره خوشبين باشي!
    -بهرام ثابت کرده،آدمي غيرقابل اعتماده و به آدم غيرقابل اعتماد هم نميشه خوشبين بود!ميشه؟!!
    -گفتم که آدما عوض ميشن،شايد گروهي که قابل اعتماد نبودن،اصلاح شده و قابل اعتماد شده باشن.
    -اما استاد اشتباه نکنيد،بهرام قابل اعتماد من بود ولي مرور زمان اونو غيرقابل اعتماد کرد،پس عوض شدن اون برعکس چيزي است که شما ميگي،قابل اعتماد بوداما
    ناهمواري زندگي عوضش کرد و غيرقابل اعتماد شد.
    استاد سکوت کرد و به بهرام که داشت به طرف ما مي آمد اشاره کرد،بهرام به ما رسيد و نگاه محترمانه اي نثار استاد کرد و گفت:
    -استاد!کجاست اين برادرشما،بدجور ما رو معطل خودش کرده،براش پيغام گذاشتيم تماس بگيره.
    -نادينِ ديگه!همه چيز رو به شوخي مي گيره،اِلا کارش.
    -پس حالا،حالا،نميشه پيداش کرد؟
    استاد به سپيده که با تلفن سرگرم بود اشاره کرد و گفت:
    -داره دنبالش مي گرده،شايد پيداش کنه.
    -اميدوارم.پس تا نادين پيدا يشه ،من مي رم جايي کار دارم و ميام.
    -باشه!تا شما برگردي نادين هم اينجاست!.
    بهرام تشکر کوتاهي کرد و رفت به سمت بهنام ،استاد به او که در حال رفتن بود نگاه کرد و گفت:
    -به نظرم تو زيادي به اين آدم بدبيني و نگرانيت بي مورده،مطمئنم مي خواد موضوع رو منطقي حل کنه،وگرنه نمي فرستاد دنبال نادين...
    -اميدوارم.
    -راستي سينا کجاست؟
    درحاليکه همه ي فکرم پيش حرفهاي بهرام که داشت،درِگوش بهنام مي گفت بود وخيلي دلم مي خواست بدونم چه نقشه اي داره،در جواب استاد گفتم:
    -پيش پري،نذاشت من برم پيشش و گفت بذارم اون باهاش حرف بزنه.
    هنوزجمله ام رو کامل نکرده بودم که با گفتن ببخشيد از استاد جدا شده و خودم روبه بهرام که داشت به طرف حياط مي رفت رساندم و صداش کردم:
    -بهرام!صبر کن کارت دارم.
    -بله،چي شده؟
    -مي خواي چيکار کني؟
    -جايي کار دارم.
    -خودت رو به اون راه نزن،با نادين چيکار داري؟
    -ميخوام ببينم از فرزاد خبر داره يا نه؟علت اين قايم موشک فرزاد رو ميدونه؟
    -خب،اينو تلفني هم ميشه پرسيد،تو گفتي بياد.
    -تلفني نمي تونم بفهمم راست ميگه يا دروغ.
    -نادين دروغ نميگه چون پروانه براش مهمتر از فرزاده،نبودي روز ازدواجشون ببيني چه کرد!
    -پس چه بهتر،اينطوري وقتي اوضاع و احوال پروانه رو ببينه حتي اگه از فرزاد خبرهم نداشته باشه،سعي ميکنه پيداش کنه.من بايد بفهمم اين مرتيکه کدوم گوريه؟
    -تا ديروز اين مرتيکه پسرعمه ي عزيزتون بود.
    -ثريا باز داري شروع مي کني،من اصلا حالم خوب نيست و به اندازه کافي از اين خبر اخير گيج هستم،تو ديگه دست بردار.اگه اون پسرعمه ي عزيزمه،اينم خواهر بالاتر از جونمه.
    جمله ي آخر رو طوري گفت که دلم براش سوخت،گفتم:
    -باشه!دست برمي دارم،برو ممکنه ديرت بشه.
    وقتي براي اولين بار بعد از سالها بهم لبخند زد،دوباره مثل همون روزها دلم لرزيد و حسي رو پيدا کردم که سالها پيش تجربه کرده بودم.نميدونم چرا احساس
    کردم اونم همين حال رو داشت،از برق چشماش موقع رفتن فهميدم.وقتي بهرام رفت،چند دقيقه اي همونجا ايستادم و به نگاه آخر بهرام فکر کردم،يعني هنوز دوستش
    دارم؟يعني اونم منو دوست داره؟به قول استاد گذشته ها،گذشته و نميخوام ديگه بهش فکرکنم.خواستم به اتاق برگردم که متوجه حضور پروانه پشت پنجره شدم،يعني
    چه فکري کرده بود که شناسنامه اش رو عوض کرده؟
    حالا تغيير نامش به فخيم زاده مهم نبود،هر چند که توي شناسنامه ي فرزاد فاميلي پروانه،احمدي ثبت شده اما
    عجيبتر از همه ثبت نکردن اسم فرزاد توي شناسنامه اش بود .يعني مي خواست مشکلاتي که الان خودش داره به بچه اش انتقال بده؟آخه اين چه کاري بود؟
    داخل خونه که شدم سپيده گوشي تلفن رو به دستم داد،نادين رو پيدا کرده بود.بانادين صحبت کردم و ازش خواستم براي کار مهمي بياد خونمون و اونم گفت،فعلامأموريت
    هستم اما تا يکي،دو ساعت ديگه ميام خواست بهش بگم چي شده اما ترجيح دادم تااومدنش صبر کنم و تماسم با اون رو که قطع کردم،زنگ زدم به بهرام و موضوع رو گفتم
    و اونم گفت تا اومدن نادين ميرسه،گويا براي پسرهاش مشکلي پيش اومده بود ومجبور شد بره.
    تا اومدن اونا،سعي کردم برم پيش پروانه و ازش حرف بکشم اما
    نتونستم،وحشت تمام وجودم رو گرفته بود و مي ترسيدم حرفي بزنه که دوست نداشته باشم بدونم،بنابراين صبر کردم.وقتي سينا از اتاق خارج شد،فوري پرسيدم:
    -چي ميگه؟حرف حسابش براي اين کار مسخره چيه؟
    اماسينا،فقط سکوت تحويلم داد.حتي بهنام هم نتونست حرفي ازش دربياه،اما سخت متفکر شده بود.
    بالاخره بهرام با دو تا پسراش برگشت،براي اولين بار بچه هاش رو مي ديدم،
    بهراد شبيه کوچيکي بهنام بود،اما بهزاد با بچگي بهرام مو نمي زد و تنها تفاوتش با بهرام سکوتش بود.اعتراف ميکنم از ديدن اون دو تا حالم دگرگون شد،دلم مي خواست
    فقط نگاهشون کنم و به آرزوهاي دست نيافته ام سفر کنم،اونا مي تونستن پسراي من باشن،اگه بهرام خودخواهي نکرده بود
    وقتي بهرام نگاه من به دو تا پسرش رو ديد گفت:
    -معذرت ميخوام،نمي خواستم بيارمشون اما پرستارشون کاري داشت مجبور بود بره،بهرادم جز من پيش هيچکس نميمونه .اين بود که...
    لبخند زدم و اجازه ندادم حرفش تموم بشه،دستي به سر بهزاد کشيدم و گفتم:
    -پروانه حتما شما دوتا رو ببينه،خوشحال ميشه.
    -هنوز توي اتاقشه؟
    -آره،خودش رو حبس کرده.
    بهرام دست بهزاد رو گرفت و بهراد رو که داشت از سر و کول بهنام بالا مي رفت صداکرد و سه تايي به اتاق پروانه رفتند،خيلي دلم مي خواست منم باهاشون ميرفتم اما
    پاهايم ياراي رفتن به اون اتاق رو نداشت.
    رفتم کنار سينا و روي مبل نشستم و زل زدم به در اتاق پروانه،سپيده گفت:
    -ثرياجون فکر ميکنم،شما بيخود نگراني!آقا بهرام اگه قرار بود از کوره دربره وبلايي سرِ پروانه بياره،از ظهر تا حالا ده بار اين کار رو کرده بود.
    لبخندتلخي تحويلش دادم،آخه اون چه مي دونست من با چي دست و پنجه نرم ميکنم،من با حس حسادت و حسرتي که از ديدن بهزاد و بهراد بهم دست داده بود کلنجار ميرفتم،
    حس اينکه اونا بايد مال من باشن و چرا نيستن؟
    نادين يک ربع بعد از بيرون اومدن بهرام از اتاق رسيد ،با ديدن ما حسابي تعجب کرده بود.وقتي شربت آلبالويي رو که سپيده براش آورده بود سر مي کشيد گفت:
    -بابا،اگه مي دونستم اين همه آدم اينجا منتظر من هستن و دارن له له ديدن منو مي زنن،بي خيال مأموريت مي شدم و مي اومدم.
    -له له چيه عزيز من ،مي خواستيم گاو و گوسفند برات بکشيم.
    -نه بابا زحمت نکشين،همين پيش پاي اومدنم به اينجا سه تا آدم لو پام کشتن،مي گي نه برو پزشک قانوني بهت ثابت ميشه.
    حرف نادين لبخند رو به لب همه آورد،مونده بودم چطور اينقدر راحت در مورد مُردن آدمها حرف ميزنه که بهرام با طعنه گفت:
    -چه خبر آقا نادين؟
    -عرضم به خدمتتون که،الان برنامه ي بعد از خبرِ.
    بهرام هم مثل بقيه ي ما لبخندي زد و بي مقدمه پرسيد:
    -از فرزاد خبر داري؟
    خنده روي لب نادين ماسيد و قيافه اي جدي به خودش گرفت و گفت:
    -پسرعمه ي شماست،از من سراغش رو مي گيرين؟
    -ولي رفيق درجه يک شماست،نگفتي ازش خبر داري يا نه؟
    نادين مستأصل به من نگاه کرد و بدون اينکه جوابي به بهرام بده به طرف من اومد و خيلي آرام پرسيد:
    -ببخشيد ثريا خانم،آقا بهرام جريان ازدواج پروانه رو فهميده؟
    با سر جواب مثبت دادم،نادين هم بدون اينکه سرِجاش برگرده همانجا ايستاد و گفت:
    -پس بالاخره پروانه نگران شد؟آقا نمي دونيد چقدر بهش گفتم،اين ناپديد شدن فرزاد بي علت نيست و حتما بلايي سرش اومده اما زير بار نرفت که نرفت.همش مي گفت داره لج ميکنه،
    حالا به حرف من رسيد،افتاد دنبالش ؟مگه نه؟
    -نه!!
    با شنيدن صداي پروانه که جواب نادين رو داد همه با تعجب به سمتش برگشتيم،بي توجه به نگاه هاي ما به سمت نادين رفت و لبخندي زد و گفت:
    -سلام نادين!خيلي وقته نديدمت،خوبي؟
    -از احوالپرسي هاي تو خواهر بي معرفت،معلوم هست کدوم گوري هستي ،نگرانت شدم.
    -تو عادت داري،هميشه بي خود دل نگران ميشي،بيبن حالم از هميشه بهتره.
    -کبکت خروس مي خونه،چيه فرزاد پيدا شده؟
    -مگه گم شده بود؟
    -نشده بود؟
    -آدم 29 ساله که گم نميشه.
    -پس چرا اينا سراغش رو از من مي گيرن؟
    رو به بهرام کرد و گفت:
    -بهرام جان!نمي خواي از نادين عذرخواهي کني؟
    -معذرت خواهي براي چي؟
    -براي اينکه خسته و کوفته از سرِ کار کشيديش اينجا تا ازش بپرسي فرزاد کجاست؟
    -ولي من نکشيدمش اينجا بپرسم فرزاد کجاست.
    بهرام در حين گفتن اين حرف بلند شد و به طرف نادين و پروانه رفت و گفت:
    -آقا نادين!مي توني فرزاد رو پيدا کني؟
    -بابا،من که گيج شدم،پروانه ميگه گم نشده و شما ميگي پيداش کن.؟
    -من به پروانه کاري ندارم،حرف من واضح بود!شما پليسي ،بگرد و فرزاد رو براي من پيدا کن،نه براي پروانه.
    -نادين!بهرام شوخي ميکنه ،لازم نيست پيداش کني.
    با اين حرف پروانه ،بهرام از کوره در رفت و داد زد:
    -تو مثل اينکه حاليت نيست چه وضعيتي داري؟
    -وضعيت من چه ربطي به فرزاد داره؟
    -تو ديوونه شدي؟ربطش اينه،اين بچه که توي راهه نياز به پدر داره.
    -اگه اينطوره پسراي تو هم نياز به مادر دارن،چه ربطي داره؟
    -مهم اينه که پسراي من،اسم مادر توي شناسنامشون هست.
    تو مطئمن باش توي شناسنامه بچه ي منم اسم يه پدر خواهد بود.اما اون پدر فرزاد نيست.
    بهرام بيشترعصبي شده و بلندتر گفت:
    -چرا مزخرف ميگي؟تو يه جوري حرف مي زني انگار بچه مالِ فرزاد نيست.
    پروانه بغض کرد و گفت:
    -اين بچه فقط مال منه،مال من...مي فهمي حق ِمنه،نه مردي که ازش متنفرم. به همتون هشدار ميدم کافيه پيداش بشه و بو ببره من باردارم،به قرآن قسم،به خداوندي خدا قسم،خودم و بچه ام رو از بين مي برم.
    حرفش رو زد و در برابر حيرت همه خواست به اتاق برگرده که من گفتم:
    -مگه فرزاد نميدونه تو بارداري؟
    -نه نميدونه.
    دوباره بهرام با خشم فرياد زد:
    - يعني چي نميدونه؟
    بااينکه خودم وضع بهتري از بهرام نداشتم و دلم مي خواست فرياد بزنم تا خالي بشم اما وحشتي که پروانه از فرياد بهرام کرد،دلم رو سوزاند و رو به بهرامگفتم:
    -تو نمي توني بدون داد و بيداد حرف بزني؟
    تا بهرام خواست جوابي بده،نادين که نمي دونست موضوع چيه و گيج شده بود با التماس گفت:
    -ميشه لطف کنيد،شما فخيم زاده ها به جاي دعواي فاميلي جواب منو بدين؟
    سپس رو به پروانه گفت:
    -ببينم تو داري مادر ميشي؟
    پروانه لبخند تلخي زد و با سر جواب داد،نادين دوباره پرسيد:
    -فرزاد در اين مورد چيزي نميدونه؟
    باز پروانه با سر جواب مثبت داد.نادين با ترديد پرسيد:
    -پس حق با ايناست،فرزاد هنوز پيدا نشده!درسته؟
    پروانه شانه اي بالا انداخت و گفت:
    -نميدونم.
    باز بهرام از کوره در رفت و گفت:
    -يعني چي نميدوني؟چرا اينطوري حرف مي زني؟پس اون چه جوري طلاقت داد،اما نفهميد حامله اي؟
    اينبار به جاي من استاد که تا اون لحظه ساکت بود ،با آرامش و لحني متين رو به بهرام کرد و گفت:
    -بهرام خان!خواهش ميکنم آروم باش و اعصابت رو کنترل کن،پروانه همه چيز رو توضيح ميده.
    پروانه باز هم سکوت کرد،اما نادين با حيرت پرسيد:
    -صبر کنين ببينم!مگه پروانه و فرزاد جدا شدن؟
    -يعني الان ما بايد باور کنيم که شما،دوست صميمي فرزاد از اين موضوع خبر نداشتي.
    نادين با دست به پيشانيش کوبيد و گفت:
    -به امام حسين خبر نداشتم،واي چه مصيبتي!
    به وضوح تغییر چهره ی نادین رو دیدم،یارای ایستادن نداشت و روی مبلی ولو شد واز سپیده لیوانی آب خواست.سپیده سریع بهش آب داد،جرعه ای از آب رو خورد وبا صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و انگار با خودش حرف می زد گفت:
    - پیداش میکنم!باید پیداش کنم.
    -موافقم باید بفهمیم کدوم گوریه.
    پروانه با عصبانیت فریاد زد:
    -مثل اینکه شماها حالیتون نیست؟نمیخوام فرزاد پیدا بشه.
    بهرام در حالیکه سعی می کرد خونسرد باشه گفت:
    -باز که تو حرف خودت رو می زنی.چرا نمی فهمی تو بارداری؟
    -خوب باشم،که چی؟
    بهرام دوباره از کوره در رفت و فریاد زد:
    -که چی...
    ولی در برابر نگاه من و استاد ،زود خودش رو کنترل کرد و آرامتر ادامه داد:
    -ببین عزیز دلم،من میدونم چی میگی و میدونم میخوای چیکار کنی.می خوای پول بدی یه اسم بخری،به عنوان اسم پدر و بذاری روی بچه ات!اما چرا؟اولا که این کاراشتباهِ!در ثانی خواهر عزیز من!تو فخیم زاده ها رو نمی شناسی،فکر نکن بری آمریکا همه چیز حله!
    بهرام مکثی کرد و با اشاره به سینا ادامه داد:
    -ازهمین سینا بپرس!سالی چند بار راه می افتن می رن آمریکا،تلپ می شن خونه ی عمه الی؟فکر میکنی اونا با یه اسم ،دست از سر تو و بچه ات برمی دارن؟نه عزیز دلم،اونا صاحب اسم رو هم میخوان،پدر بچه رو می فهمی؟
    به بهرام حق می دادم،من فخیم زاده ها رو می شناختم و امیدوار بودم پروانه هم درک کنه!که گفت:
    -بهرام ،من می فهمم تو چی میگی،برای همین فکر همه چیز رو کردم.
    -من میگم نره،تو میگی بدوش،تو نمیتونی سرِ کتی و سودی رو کلاه بذاری!
    مطمئن باش که سرشون کلاه می ذارم،کاری میکنم که پسر کتی خانم تا روز قیامت هم نفهمه بچه داره!
    هنگام ادا کردن این جملات چنان نفرتی توی چشمای پروانه دیدم که تعجب کردم ،یعنی فرزاد با اون چه کرده بود که اون همه دلدادگی به این نفرت تبدیل شدهبود.کسی که پروانه به خاطر ازدواج با او،قید حرف وثوق و اصرارهای منو زده بود،با اون چه کرده بود؟که اون همه عشق و احترام تبدیل به کینه و نفرت شده بود؟
    اما بهرام بعد از سکوتی چند ثانیه ای،بدون اینکه قانع شده باشه،با صدایی آرام و نه عصبی گفت:
    -اینکار اشتباهِ بزرگیه،تو می خوای بلایی که سر خودت اومده،سر بچه ات بیاری،خودت کم توی این مدت رنج کشیدی.چرا میخوای همین رنج رو طفل معصومت هم بکشه؟فرزاد غلط کرده،باید بیاد و پای بچه اش بایسته،طلاقت داده که داده.
    نباید اینقدر ازش متنفر باشی که اسمش رو روی بچه اش نزاری،برای چی بار تمام مسئولیت رو خودت یه تنه به دوش بکشی،مگه من یا استاد پدرنیستیم؟می دونی یکه و تنها بزرگ کردن یه بچه چقدر سخته؟
    همه ساکت شده بودند که سپیده خیلی آرام و زیر لب گفت:
    -من جای تو بودم موقع طلاق حقیقت رو می گفتم.
    پروانه با شنیدن این حرف به طرف سپیده رفت و زل زد توی چشماش و گفت:
    -سپیده!یه سوال ازت دارم قول می دی راستش رو بگی؟
    -بله،بپرس.
    - تواگه یه روزی ازدواج کنی و شوهرت رو عاشقانه دوست داشته باشی و حاضر باشی براش بمیری ،اونم ادعا کنه که برات می میره،ادعا کنه دیوونته،ادعا کنه بی تو نمی تونه دوام بیاره،بعد یهو غیبش بزنه و چون گفته بدون تو می میره هرروز انتظارش رو بکشی اما نیاد،تا کی حاضری براش منتظر بمونی؟
    -با این توصیفاتی که تو میکنی تا ابد،البته دنبالش هم می گردم.
    پروانه رو به استاد کرد و گفت:
    -استاد!شما چی،با این توصیفات اجازه می دین سپیده تا ابد منتظر بمونه؟
    استاد بدون لحظه ای تأمل گفت:
    -سپیده خودش میدونه چیکار باید بکنه.
    پروانه لبخند تلخی زد و گفت:
    -منم حاضر بودم تا ابد منتظرش بمونم،چون مطمئن بودم یه روزی میاد.!
    بغضش رو کنترل کرد و باز رو به سپیده کرد و شمرده،شمرده پرسید:
    -حالااگه شبی که فرداش سالگرد ازدواجتونِ، از شوق اومدن اون خواب به چشمات نیادو از ذوق اینکه سالگرد ازدواجت رو با دادن خبر پدر شدن بهش
    بهترین روز زندگیتون کنی،در پوست خودت نگنجی !اما صبح روز بعد وقتی داری مقدمات جشن کوچیکتون رو مهیا میکنی !از دفتر وکلیش بفرستن دنبالت که بیادفترخونه،کار مهمی باهات داریم و تو بری و در کمال ناباوری ببینی که برگه ی طلاق غیابی رو می ذارن جلوت تا امضا کنی و همین که میخوای اعتراض کنی،از یه روانشناس که تا حالا اسمش رو هم نشنیدی ،برگه ی تأییدیه ای بذارن جلوت که تو یه بیمار روانپریش و دو شخصیتی هستی که تعادل روانی نداری وازت بخوان بدون هیچ حرفی برگه رو امضا کنی ،اون موقع چیکار میکنی؟
    امضا میکنی یا مقاومت کرده و میگی بارداری؟امضا میکنی یا خودت رو بیشتر تحقیرمیکنی؟یکی جواب منو بده؟!
    خدای من تازه فهمیدم که فرزاد نامرد با این دختر چه کرده؟باورم نمی شد یعنی فرزاد که خودش با زبون خودش به من گفت بدون پروانه می میره،همچین کاری کرده بود؟
    خیلی سعی کردم جلوی بغضم روبگیرم،چقدر خودم رو لعنت کردم گذاشته بودم راز این دختر فاش بشه.
    اون روانپریش نبود بلکه دچار فراموشی بلند مدت شده بود،اون تعادل روانی داشت اما گذشته اش رو به خاطر نداشت.چرا فرزاد اینقدر بی رحمانه به اون مهرروانی بودن رو زده بود؟
    دوباره صدای پروانه در گوشم پیچید که خطاب به سپیده گفت:
    -چرا جوابم رو نمیدی؟
    سپیده با بغض و در حالیکه قطره ی اشکش رو پاک می کرد گفت:
    - همون کاری رو می کردم که تو کردی.
    باگفتن این حرف بلند شد و به حیاط رفت،فضا در سکوتی سنگین فرو رفته بود وانگار همه بی هوش بودند،پیشانی نادین خیس عرق بود.اینبار پروانه رو به استاد کرد و پرسید:
    - شما چی استاد؟با این اوصاف ،حاضر بودین سپیده تحقیر بشه و اون طلاقنامه رو امضاء نکنه؟خودش رو بیشتر کوچیک کنه و بگه من باردارم که چی،یه اسم توی شناسنامه ی بچه اش بخوره.حاضر بودین؟
    -من دخترم رو از سر راه پیدا نکردم که بذارم تحقیر بشه.
    تا استاد این رو گفت،پروانه به سمت بهرام و بهنام نگاه کرد و گفت:
    - استادراست میگه،دخترش رو از سرِ راه پیدا نکرده و از همون پرورشگاهی گرفته که من توش بزرگ شدم اما با این وجود بدون هیچ نسبت خونی با دخترش اجازه نمیده اون تحقیر بشه اما شما هم خون من هستین و فقط برای یه اسم،منو بازخواست میکنین که چرا نگفتم باردارم و برگه ی طلاق رو امضا کردم.من نمی خوام اسم آدمی که اینقدر خرد و تحقیرم کرده،توی شناسنامه ی بچه ام باشه.من اینقدرازش متنفرم که حتی به خدا هم واگذارش نمیکنم،بلکه خودم ازش انتقام میگیرم.
    فرزاد عاشق بچه است و همین که ندونه بچه داره،بزرگترین انتقام رو پس میده
    گریه اجازه ادامه صحبت به پروانه نداد و به سمت اتاقش دوید که بلند شدم دنبالش برم،صدای زنگ موبایلی بلند شد و پشت سرش صدای شکستن چیزی.
    وقتی برگشتم،موبایل نادین به دو نیم شده و وسط سالن افتاد بود وشنیدم که گفت:
    - صاب مرده ها،انگار توی اون کلانتری جز من کس دیگه ای وجود نداره،خبر مرگشون ولم نمی کنن.
    وارداتاق شدم و با دیدن پروانه،در حالیکه کنار تخت نشسته و سعی میکنه آروم گریه کنه تا پسرای بهرام که روی تختخواب بودند بیدار نشن،به سمتش رفتم.باچشمانی اشکبار و دردمند،درست مثل روزی که برای اولین بار کنار مزار مادرش به آغوشم پناه آورد،نگاهم کرد و گفت:
    - می دونی چند وقته بغلم نکردی؟
    دلم به درد آمد و کنارش نشستم و برای اولین بار جلوی پروانه،به اشکم اجازه دادم سرازیر بشه.پروانه دستاش رو باز کرد و درست مثل بچگی هاش وقتی که میخواست بغلش کنم گفت:
    - بغلم کن،مامان ثریا.
    وقتی بغلش کردم ،مطمئن بودم امروز هم درست مثل اون روز توی قبرستون حاضر نیستم به هیچ وجه ازدستش بدم،حاضر بودم باز هم خودم و زندگیم رو فدای خودش و اینبار کودکی که در شکم داشت بکنم.
    نزدیک غروب بود و من چشم از چهره ی معصوم و زیبای پروانه که در کنار کودکان بهرام به خواب رفته بود بر نمی داشتم.به زورخواباندمش،یعنی آنقدر در آغوشم اشک ریخت تا به خواب رفت.
    کی فکرمیکرد،فرزادی که اون همه خودش رو عاشق و شیدای پروانه نشون می داد،چنین حربه ای به دست بگیره و ریشه ی احساس پروانه رو قطع کنه؟
    لعنت بر او،کاش بود تا مثل آوار،بر سرش خراب بشم و با تمام قدرت فریاد بکشم که دختر من روانی نیست،به جای اینکه همراهش باشی و مشکل کمی که داره حل کنی،با اینوضع مفتضح طلاقش دادی.
    فکر اینکه پروانه اون روز توی دفترخونه،موقع دیدن طلاقنامه و تأییدیه ی روانشناس چه حالی پیدا کرد،دیوانه ام میکرد.دلم می خواست فرزاد رو به دست آورده و به جای بهرام ،من گردنش رو خردکنم.
    وقتی شکست پروانه رو می بینم،یاد اون روزی می افتم که کامران بهم خبر داد،بهرام قراره با دختری که لیلی توی مهمونی دیده و پسندیده ازدواج کنه می افتم.چقدر دلم شکست اما بی صدا،باورم نمی شد بهرام که اونقدرعاشقانه منو دوست داشت،به اون زودی تصمیم به ازدواج بگیره!همون کاری که امروز فرزاد با پروانه کرد.
    پروانه می گفت،من بهش نگفتم به خانواده ات نگو فقط گفتم صبر کن،اما حالا راضی بودم که هر طور دوست داره به خانواده اش ماجرا رو بگه.
    درست مثل خودِ من ،سالها پیش من با رد کردن پیشنهاد بهرام برای رفتن به آلمان بهش جواب نه نداده بودم،قبلا با کامران هماهنگ کرده بودیم و اون به من قول داد شخص دیگری رو جای بهرام بفرسته آلمان اما همه ی کارها خراب شد.چرا که لیلی با من میونه ی خوبی نداشت و برای لجبازی باکامران ،کاری کرد تا بهرام به میل اون ازدواج کنه و از ایران بره.
    طفلی کامران چقدر خودش رو در برابر من مقصر می دونست،در حالیکه من دائم بهش میگفتم،تو مقصر نیستی و بهرام بی وفا از آب در اومد،به تو ربطی نداره،اما او همیشه خودش رو شکنجه میکرد.بهم می گفت،من مطمئنم بهرام هیچ علاقه ای به نازی نداره.تو با رفتن موافقت کن اون نامزدی با نازی رو بهم میزنه،اما من زیر بار نرفتم.دائم می گفت،تو فکر ازدواج پروانه نباش و فکر زندگی خودت باش،تو میتونی بهرام رو از،ازدواج با نازی منصرف کنی،بهرام به خاطر حرفهای مادرش با اون ازدواج کرده،در حالی که من خوب می دونستم که این حرفها دیگه فایده ای نداره و زندگیم به باد رفته بود.
    کامران خیلی مرد بزرگی بود و کاش پروانه این رو زودتر از اونکه فرزاد رو از دست بده می فهمید،اما این وسیله ای شد تا اون به ذات فرزاد پی ببره و با این تأییدیه مرگ ایمان و اعتقادش به فرزاد رو ببینه،همونطور که من شبِ عروسی بهرام این مرگ رو دیدم و ازهمون شب اعتمادم رو از دست دادم.
    با خودم فکر می کردم،اگه الان کامران زنده بود و حال و روز دخترش رو می دید،روزگار هر چی فخیم زاده بود سیاه میکرد.
    در همین افکار بودم که متوجه نگاه پسر بزرگ بهرام به خودم شدم،نفهمیدم کی بیدار شده بود.
    واقعا شبیه بهرام بود،مردانه و دوستداشتنی.
    چند بارکامران بهم گفت که اون خیلی شبیه پدرشِ،حتی می خواست عکسش رو نشونم بده اما قبول نکردم.
    کامران هنوز خودش رو مقصر زندگی من و بهرام می دونست وحالا که بهرام برگشته و از زنش جدا شده بود،سعی داشت ما رو دوباره بهم نزدیک کنه.
    کامران تا آخرین لحظه ی زندگیش می گفت،بهرام هنوز عاشق توئه اما لو نمیده.خیلی سعی کرد تا من با اون روبرو بشم و آشتی کنم،حتی یک روز
    قبلااز مرگش ازم خواست برم پیشش.وقتی رفتم ازم خواست کوتاه بیام و بهرام روببخشم،اما من فقط سکوت کردم.حالا پسر بهرام روبروی من نشسته و بهم زل زده،لبخندی بهش زدم و گفتم:
    -تو کی بیدار شدی؟
    -همین الان.
    بااینکه توقع نداشتم به خاطر توصیفات پروانه در دفترش از حال او،جوابی بهم بده یادم افتاد که آخر دفتر نوشته بود،بهرام خبر داده اون حرف زده و معجزه شده
















     

  20. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


  21. Top | #20

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان پر پرواز

    از فراموشي خودم خنده ام گرفت، در 35 سالگي آلزايمر گرفتن هم هنريست. بهزاد ازم پرسيد:
    - چرا حال عمه پروانه بد شده؟
    - حالش بد نشده، خسته است خوابيده .
    - نه، من مي دونم حالش بد شده
    - تو از كجا ميدوني؟
    به خاطر اينكه گريه كرده، از صورتش پيداست نگاه كن.
    كامران مي گفت اين پسر خيلي باهوشه، مونده بودم چي بگم كه خودش گفت:
    - شما فكر مي كني، عمه پروانه به خاطر مرگ بابايي گريه مي كنه وحالش بد ؟
    باز هم سكوت كردم و دوباره گفت:
    - مي دوني اميدوارم اينطوري باشه، آخه يه دفعه بابايي گفت اگه پروانه بفهمه اون كيه، از مرگش خوشحال مي شه و يه قطره اشكم نمي ريزه.
    حرفش حسابي غافلگيرم كرد، هاج و واج نگاهش كردم و با حيرت پرسيدم :
    - ببينم مگه بابايي قبل از مرگش در مورد عمه پروانه با تو حرف زده بود، تو پروانه رو مي شناختي؟
    - بله، هم عمه و هم شما، هر دو رو مي شناختم .
    با تعجب گفتم:
    راجع به منم؟
    خب، آره! من عكستون رو ديده بودم.
    بابايي نشونت داده بود ؟
    اون برام گفته بود كه بابام، خانمي به اسم ثريا رو خيلي دوست داره.
    وقتي رفتم از كيف بابام پول بردارم، عكستون رو توي كيف بابا بهرام ديدم، وقتي فهميد من ديدم، زير عكس من و بهرام قايم كرد. حالا هر وقت برم پول بردارم يواشكي نگاه مي كنم. شما، بابام رو دوست نداري؟ دوست داري مامان من بشي؟
    به بهانه اي بلند شدم تا از اتاق خارج بشم و با خودم گفتم:
    كامران گفته بود بچه ي شيرين زباني اما فكر نمي كردم تا اين حد ... از حرفاش خندم گرفته بود، اما خدا را شكر كردم كه هفته ي ديگه از ايران مي رم و گرنه گير يكي بدتر از كامران افتاده بودم كه مي خواست راه بابايي رو ادامه بده و منو به باباش برسونه. از اين فكر خنديدم و از اتاق خارج شدم، اين بچه لحظه اي منو از غم پروانه جدا كرد و حتي خندوند.
    وقتي رفتم توي سالن ديدم هيچ كس اون جا نيست، به نظرم اومد همه رفتن حتي بهرام، فكر كردم فكر كردم آنقدر فكرش درگير و آشوب بوده كه يادش رفته بچه ها رو ببره. رفتم دستشويي و آبي به صورتم زدم و وقتي بيرون اومدم، بهزاد رو مقابلم ديدم.
    در حاليكه صورتم رو با حوله خشك مي كردم، لبخندي زدم و گفتم:
    فكر كردم، باز خوابيدي؟
    - خوابم نمياد، گرسنمه.
    ا- ِ... خوب ، برو بشين توي سالن من برم يه چيزي بيارم بخوري، مي خواي تلويزيون رو هم روشن كن، شايد كارتون داشته باشه.
    چشمي گفت و رفت توي سالن، با نگاه او را كه رو به روي تلويزيون مي نشست دنبال كردم و لبخندي بر لبم نقش بست. داشتم مي رفتم كه صداش رو شنيدم:
    من غذا دوست ندارم، فقط چيپس و پفك و بستني مي خورم.
    در حاليكه خندم گرفته بود، زير لب چشمي گفتم و به آشپزخانه رفتم. خوشبختانه اون چيزهايي كه مي خواست داشتيم، توي يه ظرف چيپس ريختم و يه بستني كنارش گذاشتم و به سالن برگشتم، حسابي محو تماشاي راز بقا بود.
    كنارش نشستم و گفتم:
    بفرمائيد! اينم چيز هايي كه مي خواستي.
    چشم از تلويزيون بر داشت و رو به من گفت:
    - ممنون ، مامان ثريا .
    عجب بچه اي بود، تعجب کرده بودم و نميدونستم بايد چي بگم. فقط گفتم:
    -عزيزم به من بگو خاله.
    - نه، عمه پروانه مي گه مامان ثريا، منم مي گم مامان ثريا.
    براي اينکه حرف رو عوض کنم گفتم:
    - کارتون نداشت؟
    -من راز بقا بيشتر دوست دارم مامان ثريا!
    نه مثل اينکه ول کن نبود، بلند شدم تا به بهانه اي خودم رو از دستش خلاص کنم که با دهاني پر از بستني و به طرز بامزه اي گفت:
    -کجا ميري مامان ثريا؟ مگه راز بقا دوست نداري؟
    توي دلم گفتم از دست تو فرار مي کنم . لبخندي زدم و گفتم:
    -چرا عزيزم دوست دارم منتها داره شب ميشه بايد شام درست کنم تو راحت باش.
    - من راحتم ، اما نگران بابا بهرام هستم. اگه الان بيدمشک داشتيم بهش ميدادم تا حالش جا بياد.
    پس هنوز موقع ناراحتي عرق بيدمشک مي خوره! دستي به موهاي بهزاد کشيدم و گفتم:
    -فعلا که بابا بهرام نيست اگه بياد من براش مي برم.
    - ولي بابا بهرام توي حياط توي اون آلاچيق نشسته.
    -مطمئني؟
    -از پنجره نگاه کن، مي بينيش.
    حق با او بود ، بهرام توي آلاچيق نشسته ، پس خيلي هم ذهنش درگير نبوده و يادش هست که پسراش اينجان! وقتي از پشت پنجره عقب اومدم بهزاد که ظرف چيپس در دستش بود گفت:
    - ديدي تو حياط بود؟ حالا عرق بيدمشک مي بري براش
    - اگه تموم نشده باشه، بله مي برم.
    - ممنون.
    وارد آشپزخانه که ميشدم، آرزو کردم کاش عرق بيدمشک نداشته باشيم. اما متاسفانه داشتيم. مي خواستم بيخيال بشم اما ، از ترس بهزاد که مبادا مچم رو بگيره ، ليواني شربت براش درست کردم و توي سيني گذاشته و علي رغم ميل باطني از همون در آشپزخانه که به سمت حياط راه داشت رفتم توي حياط. چراغ ها رو روشن کردم و به سمت آلاچيق رفتم.
    بهرام آنقدر توي فکر بود که متوجه حضور من نشد. مي خواستم بدون اينکه حرفي باهاش بزنم ليوان شربت رو روي ميز گذاشته و برگردم اما متوجه برق چشمانش شدم. قطره اشکي که توي چشمش جمع شده بود و هر آن ممکن بود فرو بريزه دلم رو به درد آورد. سيني رو ، روي ميز قرار دادم و آروم گفتم:
    - بهرام!
    -با شنيدن صدام به خودش اومد و گفت:
    -ببخشيد من نفهميدم اومدي!
    - همين الان اومدم ، از پنجره ديدم اينجايي، فکر مي کردم رفتي!
    - آره ديگه، بايد بريم. بچه ها هنوز پيش پروانه خوابن؟
    - کوچيکه آره اما بزرگه نه، جلوي تلويزيون نشسته و راز بقا مي بينه .
    -کي بيدار شد؟
    -کي؟
    - بهزاد رو مي گم ديگه؟
    در حين پرسيدن اين چيزها بغض توي صداش رو حس کردم ، روبروش نشستم، معلوم بود حالش خوب نيست. گفتم:
    - توخوبي بهرام!؟
    - نه، اصلا خوب نيستم.
    وقتي اين رو گفت ، چقدر آشفته بود، ليوان شربت رو از توي سيني برداشته و به سمتش گرفتم!
    -بيا، اينو بخور بهتر ميشي!
    ليوان رو گرفت و چند جرعه خورد و زل زد به من و با لحن غمگيني گفت:
    - ثريا! خدا رو شکر که بابام زنده نيست تا اين روزهاي دخترش رو ببينه.
    - دوست داشتم بهش بگم که بابات روزهاي بدتر از اينم داشته و لنگش عروسي تو ، اما قطره اشکي که از چشمانش سرازير شد مانع حرفم شد.
    در نهايت حيرت نگاهش کردم. باورم نميشد بهرام اينطور بي ريا اشک بريزه، يک آن ياد جمله اي توي دفتر پروانه بود افتادم «وثوق مي گفت مردا يا توي تنهايي راحت گريه مي کنن ، يا جلوي زني که عاشقانه دوستش دارن» يعني واقعا اين جمله حقيقت داشت؟ کامران و بهزاد هم مي گفتن که اون هنوز منو دوست داره.
    لعنت به اين دل، چرا داره بازي در مي آره؟ درست مثل اون سالها احساس کردم دوباره داره مي لرزه و بازم دوستش دارم. نمي دونم چرا ما زنها انقدر شليم ، چرا زود فراموش ميکنيم که با خودمون عهد کرديم مردي رو که قبلا دوست داشتيم و ازش پشت پا خورديم ، ديگه دوست نداشته باشيم. چرا در مقابل اين احساس قديمي که داره دوباره نو ميشه ، مقاومت نمي کنيم.
    بايد همون موقع بلند مي شدم و به آشپزخونه مي رفتم تا غذا آماده کنم اما به جاي اين کار روي صندلي، مقابل عشق قديميم يخ زده بودم.
    همدردانه به بهرام که داشت اشکهاش رو پاک مي کرد اشاره کردم بقيه شربتش رو بخوره ، چند جرعه ديگه از شربت رو خورد. يه لحظه فکر کردم دوباره مثل اون روز شده. ..
    روزي که قرار بود بهرام براي تحصيل به امريکا بره و خونه مادرم سکونت کنه ، به منزل ما اومد ، اون موقع من 17 ساله و بهرام 18 ساله بود. اون روز اولين باري بود که به طور مستقيم بهم اعتراف کرد دوستم داره ، قبلا با نگاهش گفته بود اما اون روز وضع فرق مي کرد.
    اون مي خواست بره خارج اونم براي چند سال، مي خواست مطمئن بشه منم دوستش دارم و منتظرش مي مونم يا نه؟ با اينکه دختر آرومي بودم اما اون روز هوس کردم شيطوني کنم.
    انقدر خودم رو به اين راه و اون راه زدم که نزديک بود گريه اش بگيره. دلم براش سوخت و يه ليوان عرق بيدمشک دادم دستش خورد و آروم گرفت. مي دونستم آرام بخشش بيدمشکِ.
    هيچ وقت قيافه اش رو وقتي بهش گفتم منم دوستش دارم و چند سال که سهلِ تا ابد منتظرش مي مونم فراموشش نمي کنم . اون روز برق نگاهش بهم اطمينان داد اين مرد ، مرد زندگيمه و در کنار اين مردِ که مي تونم يه خانواده سعادتمند که هميشه آرزوش رو داشتم تشکيل بدم .
    اگه اون روز کسي بهم مي گفت اين يه آرزوي کودکانه بيش نيست ، فکر مي کردم حسادت مي کنه ، غافل از اينکه همون روز پايان عشق ما رقم خورده بود. حالا بعد از 35 سال روبروي مردي 36 ساله قرار دارم که 11 سال پيش کينه شکسته شدن دلم رو با ازدواجش به وجود آورده بود. با اينکه هنوز دوستش دارم و عاشققش هستم اما نميذارم دلم دوباره بهش اعتماد کنه.
    خيره نگاهش کردم تا تمام شربتش رو خورد. درست مثل اون موقع ها ، ظاهرا اونم به گذشته برگشته بود چون وقتي سنگيني نگاهم رو حس کرد انگار غم پروانه فراموشش شد و با شوخي گفت:
    -توي گلوم گير مي کنه ها.!
    همون جمله اي که اون موقع ها وقتي نگاش ميکردم مي گفت، منم جواب دادم:
    -پس چرا خفه نميشي؟
    لبخند تلخي زد، گمانم توقع داشت مثل اون وقتها بهش بگم خدا نکنه، آب بيارم برات.. اما زهي خيال باطل.
    درسته شل شدم و روي صندلي وا رفتم و به قديمها سفر کردم اما نه تا اين اندازه، ترجيح دادم براي کشيده نشدن کار به اونجاها ، در مورد پروانه باهاش صحبت کنم بنا براين گفتم:
    -مي خواي با پروانه چيکار کني؟
    دستاش رو دو طرف سرش گذاشت و با کلافگي گفت:
    -نمي دونم . به خدا فکرم کار نمي کنه، از يه طرف بهش حق ميدم و از طرف ديگه کارش عملي نيست مي فهمي که ؟
    -بله مي فهمم. اون يه دختره اونم توي فاميل فخيم زاده که دختر يعني گنج ، افتخار، به راحتي ازش نمي گذرن چه برسه به اينکه با يه آدم که نه ميشناسن و نه مي بينشش ازدواج کنه.
    - آخه بدبختي کتي و سودي اراده مي کنن خونه مادر تو هستن، و الا ميشد يه کلکي سوار کرد. بارداري اش رو مخفي ميکرديم يا مثلا بچه رو به پروانه ربطش نمي داديم و مي گفتيم...
    مکث کرد. نمي دونست چي بگه . وقتي ديد هاج و واج نگاهش مي کنم با کلافگي گفت:
    -مي دونم دارم چرت و پرت مي گم ولي بايد يه فکري بکنيم ديگه...
    - بي فايده است لازم نيست فکر کني.
    - مي دونم محاله به نتيجه درست و حسابي برسم . من هيچ وقت توي فکر کردن نتيجه درستي نگرفتم . ميبيني که حال و روز زندگي ام رو!!؟
    - منظور من اين نبود ، ببين بهرام! من پروانه رو بزرگش کردم ، مطمئن باش خودش بهتر از من و تو ، فخيم زاده ها رو شناخته . وقتي مي گه مي تونه سرِ کتي و سودي و بقيه کلاه بذارم حتما مي تونه. لابد يه فکري داره ديگه!
    - تو مي دوني چه فکري؟
    - نه نمي دونم اما هر چي هست اون عمليش مي کنه ، تو از همين حالا بهتره با هر تصميمي که اون گرفته موافقت کني!
    ـ نمي دونم، شايد هم همين کار رو کردم. چون اينقدر از دست فرزاد کفري هستم که شکستن گردنيش هم دردي ازم دوا نمي کنه. من خودم پدرم و مي دونم پدر شدن چه لذتي داره، پس اين بدترين تنبيه که بچه داشته باشي و ندوني.
    لبخند رضايتي روي لبانش نقش بست، نگاهش کردم و گفتم:
    ـ مثل اينکه حالت جا اومد؟
    ـ معجزه اي اين شربت بود!!
    لبخندي زدم، در حاليکه خودش رو سرگدم بازي با ليوان خالي شربت نشون مي داد با مِن و مِن گفت:
    ـ فکر نمي کردم هنوز يادت باشه!
    با اينکه منظورش رو فهميده بودم اما خودم رو زدم به او راه و گفتم:
    ـ چي رو؟
    ـ شربت عرق بيدمشک رو!
    براي انکه خودم رو تبرئه کرده باشم، گفتم:
    ـ يادم نبود، پسرت گفت وقتي ناراحتي، شربت عرق بيدمشک مي خوري! اون ازم خواست برات بيارم.
    مثل کسي که مي خواد مچ کسي رو بگيره، پوزخندي زد و در حاليکه لبخند شيطنت آميزي بر لب نشاند که دلم رو لرزوند گفت:
    ـ اولاً بهراد توي اين سن و سال از کجا مي دونه عرق بيدمشک چيه، اصلاً از کجا مي تونه ناراحتي و راحتي رو تشخيص بده؟ در ثاني تو که گفتي خوابِ!
    ـ بهراد نگفت که، بهزاد گفت.
    تا اسم بهزاد رو آوردم، مثل فنر از جا پريد و با ناباوري گفت:
    ـ تو مطمئني بهزاد حرف زده؟
    ـ خُب آره ديگه، بزرگه مگه بهزاد نيست؟
    ـ چرا! اما باورم نمي شه باز حرف زد؟
    با تعجب گفتم:
    ـ من فکر مي کردم خوب شده، مگه چند وقت پيش خودت به پروانه نگفتي حرف زده؟
    ـ همون يکبار بود اونم در حد چند کلمه که سراغ پروانه رو گرفت، باز سکوتش شروع شد. تو مطمئني حرف زد؟
    ـ بابا دروغم چيه، تازه نبودي ببيني چه بلبل زبوني برام مي کرد! در ضمن پيشنهاد ازدواج هم بهم داد.
    اين رو از عمد گفتم تا عکس العمل بهرام رو ببينم، خنديد و با لحن پر از ترديدي گفت:
    ـ جدي مي گي؟
    خواستم جوابش رو بدم که صداي زنگ در بلند شد، دلم اجازه نداد تا حرفم رو تموم نکردم براي باز کردن در برم، بايد يه بار ديگه عکس العملش رو مي ديدم. در حالي که لحن شوخي به صدام مي دادم، گفتم:
    ـ آره، براي تو ازم خواستگاري کرد.
    معلوم بود حسابي جا خورده؟ در حاليکه مي خنديدم به سمت در رفتم که بهرام پرسيد:
    ـ تو چه جوابي دادي؟
    ـ گفتم متأسفم، من دارم مي رم خارج.
    نمي دونم چرا همچين جوابي دادم ولي احساس کردم اگه اين حرف روي بزنم، دلم خنک مي شه.
    در رو که باز کردم، بهنام پشت در بود و صداي منو شنيده بود، چون نه سلام کرد و نه مهلت داد من سلام کنم. داخل شد و گفت:
    ـ اي بابا... ثريا جون! حالا اگه همسايه ها نفهمن تو داري ميري خارج عيبي داره؟ چرا داد مي زني و اعلام مي کني، چند نفر داشتن رد مي شدن تا صدات رو شنيدن ايستادن باهات خداحافظي کنن، تازه پرسيدن به سلامتي کدوم کشور مي ري؟
    حالا هم يه عده جلو در ايستادن ببين پروازت کيِ! بيان فرودگاه، بگو مي ري آمريکا...
    خنديدم و به او که مثل مسلسل حرف مي زد گفتم:
    ـ کجا رفتي يهو غيبت زد؟
    ـ پي شوفري مردم! اون آقاي پليس جوان حالش هيچ خوب نبود و شوک عصبي شديدي بهش وارد شده بود، استاد عنايتي خواهش کرد برسونمش و منم قبول کردم، مي دوني که من آخر فداکاريم.
    بعد اون دختره؟ سپيده هم که کلي آبغوره گرفته بود و دلش از ظلم فرزاد به درد اومده بود، خودش رو مي چسبوند به من تا بلکه تنها نره خونه و من ببرم برسونمش. آخه استاد با آقا سينا رفتن دَدَر...
    داشتم به حرفهاش که همه با شوخي بود گوش مي دادم که بهرام از آلاچيق بيرون اومد و با طعنه گفت:
    ـ عجيبه، چه اتفاقاتي افتاده من خبر ندارم. من فکر کردم، شما خيلي اصرار داشتي اونا رو برسوني؟ آخه به نظرم رسيد او دختر خانم، مي خواست با آژانس بره، حالا نگو اونا چسبيده بودن به تو! من حالم خوب نبوده، همه چيز رو اشتباه فهميدم.
    هر سه از اين حرف بهرام خنديديم و بهنام که دستپاچه شده بود گفت:
    ـ به به آقا بهرام، شما هم که اينجا تشريف داشتين و اعلام حضور نکردين؟ حالا هر چه بوده گذشته! بيا داداش اينا رو ببر که دستم لِه شد.
    ـ خودت ببر، آشپزخونه دوقدم راهه.
    ـ بله يادم نبود شما متراژ اينجا رو داري!!
    تازه متوجه شدم که بهنام غذا گرفته، ازش پرسيدم:
    ـ اينا چيه، من مي خواستم شام درست کنم.
    ـ نه ثريا جون! قربونت! همون ناهار ظهر به اندازه کافي بيگاري داشت، شام نخواستيم! هرچي به مهمونا گفتم بمونين دارم مي رم غذا بگيرم گوش ندادن، اون دختره که اينقدر اشک ريخته بود، فکر نکنم شام بخوره! البته غذا زياد گرفتم، مي خواي برم دنبالش، زشته به خاطر خواهر ما اين همه گريه کرد، حداقل يه شام بهش بديم.
    چشم غره اي که بهرام بهش رفت، از ديدنش مخفي نمود و با خنده ي شيطنت آميزي به من گفت:
    ـ کي گفته عصباني تر از اون آقا پليسه ديگه وجود نداره، نگاه کن درياي عصبانيت و خشم و غيرت. راستي ثريا جون ديدي آقا پليسه ديوونه بود، موبايلش رو پرت کرد وسط سالن.
    يکي نبود بهش بگه، آخه به تو چه؟ ما که برادراشيم، کَکِمون هم نمي گزه...
    تا اين رو گفت، بهرام فوراً به شوخي حمله ور شد به سمتش و بهنام هم با سرعت به طرف آشپزخانه فرار کرد. من و بهرام هم با خنده داخل ساختمان شديم، بهنام غذاها را برد آشپزخانه و برگشت بيرون و رو به بهرام گفت:
    ـ داداش سالاد نگرفتم، ديدم سالاد ظهرت حرف نداشت، گفتم خودت درست کني، فقط زود باش که مُردم از گشنگي!!
    منتظر جواب بهرام نماند و به آشپزخانه برگشت، بهرام آهي کشيد و گفت:
    ـ اگه به خاطر شباهتش نبود، فکر مي کردم بابا از سر راه آوردتش، اصلاً اخلاقش به خودمون نرفته، تنها کسي که هرکاري به ميلِ خودش باشه انجام مي ده، همين بهنامِ... امکان نداره براي حرف کسي حتي حرف ليلي، تره هم خرد کنه!
    باورت مي شه هميشه براي اينکه باهاش سرشاخ نشه، کاري به کارش نداره، بعضي وقتها آرزو مي کنم کاش منم مثل بهنام....
    بقيه حرفش رو با کشيدن آهي رها کرد و به چشمام نگاهي انداخت انگار مي خواست بگه، بقيه ي حرفم رو از نگاهم بفهم و من اينطور از چشماش خوندم که کاش 11 سال پيش اراده ي بهنام رو داشتم و به حرف ليلي گوش نمي دادم.
    کاش الان هم که عاشقانه دوستت دارم، جرأت بهنام رو داشتم و دوباره اعتراف مي کردم، اما افسوس که دير شده و تو داري مي ري.
    وقتي به حرکات بهزاد توجه مي کردم، مي فهميدم که حق با پروانه است. او هيچ مشکلي نداشت وهرجا به نفعش بود حرف مي زد و در غير اين صورت به قول بهنام، لال موني مي گرفت.
    اون شب باز هم بهزاد سکوت کرد و من متعجب از اون همه بلبل زبوني، جا خوردم. اما نمي فهميدم علت اين کار چيست؟
    اعتراف مي کنم اونو دست کم گرفته بودم اما اون سنگ تموم گذاشت و از اون روزي که با بهرام براي کارهاي پروانه به خانه ي ما اومدن، پاشو کرد توي يه کفش که مي خواد بمونه، البته چيزي نمي گفت اما حرکاتش حکايت از همين بود.
    هر وقت مي آمدن اونجا، خودش رو مي چسبوند به پروانه و گاهي هم به من که مانع رفتنش بشيم. معمولاً هم پروانه برعکس من به بهرام اصرار مي کرد که او بمونه، البته منم تعارف مي کردم اما نه از ته دل، چون وقتي مي موند منتظر فرصتي بود تا با من تنها بشه و حرفايي بزنه که خيلي بيشتر از سنش بود، مامان ثريا گفتن که از دهانش نمي افتاد.
    اعتراف مي کنم که تحت تأثير اين بچه قرار گرفته بودم و بدم نمي آمد که گاهي برام شيرين زبوني کنه و از ازدواج با، باباش بگه. بخصوص که حالا که بهرام به خاطر موندن اون خونه ي ما، بيشتر رفت و آمد مي کرد و گاهي نگاههايي بهم مي کرد که بارم تعبير حرفهاي بهزاد بود.
    بهزاد باعث شده بود که توي اين چند روز باقيمانده، به مرور خاطرات گذشته بپردازم، البته خاطرات خوبِ گذشته و احساس مي کردم بهرام هم همين حالت رو پيدا کرده. گاهي که خونمون بود و داشتيم صحبت مي کرديم، حس مي کردم. اگه دقايقي ديگه حرف بزنيم، هر آن ممکنه ازم درخواست کنه، ببخشمش و از ايران خارج نشم. اما خوب مي دونست که اين کار شدني نيست چون من بايد مي رفتم، تکليف پروانه چي مي شد؟ مي ديدم که چطور براي فرار از اين محيط لحظه شماري مي کنه!
    معلوم نبود چه فکري توي سر داره، اما مطمئن بودم هر فکري باشه من بايد در کنارش باشم. مثل اون سالها توي پرورشگاه، حتماً الان هم، نيمي از کارهاش به اميد من انجام مي شد؟
    نبايد تنها رهاش مي کردم و اعتراف مي کنم توي بد شرايطي گير کرده بودم، وسوسه هاي بي امان بهزاد با اون شيرين زبوني هاش، توأم با سکوت عاشقانه ي بهرام، از يک طرف و عشق و علاقه و احساس مسئوليت نسبت به پروانه از طرف ديگه، منو توي برزخي وحشتناک انداخته بود. بايد کدوم رو انتخاب مي کردم؟
    پروانه رو که به من نياز داشت و رها کردنش ضربه اي دوباره بود، يا بهرام که روي خوش زندگي رو نديده بود و به خاطر پروانه سکوت مي کرد؟ خدايا کمکم کن! بين اين خواهر و برادر و انتخابشون موندم.
    با بلند شدن صداي در قلبم از حرکت ايستاد، مي دونستم بهرام اومده.
    صبح که زنگ زد حال پروانه رو بپرسه، گفتم امروز با سينا براي خداحافظي مي رن خونه ي حاج مهدي، مي خواست آخرين شب ايران بودن رو با اونا سپري کنه! بهرام وقتي فهميد تنها هستم، گفت که يکي دوساعت ديگه ميام اونجا، کارت دارم! گفتم چه کاري؟ گفت، تلفني نمي شه و بايد حضوري صحبت کنيم.
    حالا توي اين دو ساعت دل توي دل من نيست، چي مي خواد بگه؟ توقع چه جوابي داره؟ نکنه ازم بخواد پيشش بمونم؟ چه جوابي بايد بهش مي دادم، ديگه نمي تونم خودم رو گول بزنم.
    بهرام خيلي عوض شده بود و 11 سال مدت زيادي براي تغيير آدمهاست، استاد اين رو بهم گوشزد کرده بود و حالا خودم درکش مي کردم. توي اين چند روز که درگير مسايل پروانه بوديم و باهم رفت و آمد کرديم، هر دو نرم شده بوديم و نفرت سالها قبل، جاش رو به عشق و شکفته شدن دوباره داده بود. احساس جووني به ذرات وجودم برگشته بود و متاسفانه دفتري که 11 سال پيش با او وضع بسته شده بود، دوباره داشت باز مي شد.
    اونم توي اين شرايط باز مثل 11 سال پيش پروانه بيش از هرکس به من احتياج داشت و من به عشق و زندگي، از همين الان مي دونستم باز جوابم منفيِ!
    البته اون سال براي رفتن از ايران و امسال براي موندن در ايران. آخه چطوري مي تونستم بي خيال پروانه باشم، اين فکر باز ترس از تکرار شدن اتفاق 11 سال پيش رو به دلم انداخت. اينبار دلم نمي خواست من و بهرام با يه زخم بي مرهم از هم جدا بشيم. در حاليکه اميدوارم بهرام موقعيت پروانه رو درک کرده باشه و براي چنين پيشنهادي نيومده باشه، جلوي آينه خودم رو برانداز کردم و از ديدن خودم توي آينه که با داشتن 35 سال سن مثل 27 ساله بودم احساس رضايت کردم، اين تنها ارثيه اي است که از فاميل مادرم برده ام و ازش خيلي راضي هستم.
    با بلند شدن دوباره صداي زنگ فوري به طرف اف اف رفتم و با اينکه مي دونستم بهرامِ اما باز پرسيدم، کيه؟! وقتي صداش رو شنيدم در رو باز کردم و تا داخل شدن اون به طرف آشپزخونه رفتم تا شربت آلبالوئي رو که از قبل آماده کرده بودم بيارم، به سالن که برگشتم، روي مبل نشسته بود و با ورود من از جا بلند شد.
    از اين حرکتش خنده ام گرفته بود، به مبل اشاره کردم و گفت:
    ـ خواهش مي کنم، بشين چرا بلند شدي؟
    لبخندي زد و نشست، با اينکه فهميدم دستپاچه شده اما وانمود کردم که متوجه نيستم، به سيني شربت اشاره کردم و گفتم:
    ـ بايد تشنه باشي! شربتت رو بخور.
    ـ آره! خيلي تشنمه، نمي دونم چرا هوا اينقدر گرم شده؟ هنوز بهاره!
    ـ آره! امسال خيلي زود گرم شده.
    ـ چون زمستون سردي داشتيم، مگه نه؟
    اون يکي ليوان شربت رو که براي خودم ريخته بودم، برداشتم و در تائيد حرفش گفتم:
    ـ آره خيلي سر بود! يکسري که از شدت برف مدارس رو تعطيل کردن. بچه هاي پرورشگاه هم نرفتن مدرسه، چقدر هم خوشحال بودن.
    با يادآوري خوشحالي بچه ها توي او چند روز که تعطيل بودند، بي اختيار لبخندي زدم. مطمئن بودم حالا که دارم از ايران مي رم و پرورشگاه هم طبق وصيت کامران وقفِ بهزيستي شده، حتماً دلم براشون تنگ مي شه.
    ـ آره، بهزاد منم نرفت مدرسه، هر چند که از وقتي بابا فوت شده، نرفته مدرسه. امسال بايد براش معلم بگيرم، البته اگه دست از اين بازي هاي جديدش برداره
    ـ برمي داره، مطمئن باش.
    با نااميدي گفت:
    ـ اميدوارم همين طور باشه که تو مي گي، چون من که چشمم آب نمي خوره. بگذريم، گفتي پرورشگاه يادم افتاد براي چي اومدم اينجا.
    ـ براي چي اومدي؟
    از کنار مبل، کيف سامسونتي که برام آشنا بود برداشت و روي ميز گذاشت و به من نگاه کرد و گفت:
    ـ اين ماله توئه، داده بودي پروانه بياره بده به من و بهنام، تحويل شما.
    خيالم راحت شد که کارش چي بوده و نفس آسوده اي کشيدم، اين کيف رو کامران داده بود تا توسط پروانه به دست بهرام و بهنام برسونم. طفلک پروانه چقدر براي من دلش سوخته بود و چه قضاوت بي رحمانه اي نسبت به کامران کرد.
    ـ مگه نگفتم بده به شما، پس چرا آوردي اينجا؟
    ـ براي اينکه من و بهنام، نمي دونيم بابت چي بايد قبولش کنيم.
    ـ فکر کردم پروانه بهتون گفته باشه؟
    ـ همين هم من و بهنام رو گيج کرده، آخه آدم که بابت ملک خودش پول نمي ده، مي ده؟
    نمي دونستم چي بهش بگم، آخه چرا کامران فکر اينجاش رو نکرده بود؟ اصلاً چرا خواست من، چنين کاري کنم؟ هر چي اصرار کردم علتش رو بهم بگه، نگفت، بهرام که سکوت منو ديد ادامه داد:
    ـ من و بهنام هنوز درِ اين کيف رو باز هم نکرديم، چون دليلي وجود نداشت. خود من واقعاً ازت معذرت مي خوام، خودم مي دونم که بعد از فوت بابا خيلي رفتارم بد شده، حتي مي تونم بگم رفتارم با تو زننده هم بود..
    نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم :
    - بهتره در موردش حرف نزني ، لطفا اون کيف رو بردار ، من چيزي رو به کسي بدم پس نمي گيرم .
    - پس منو نمي بخشي ؟
    - اين چه ربطي به پس گرفتن کيف داره ؟
    - ربطش اينه که از رفتار من دلخوري و فکر کردي چشم طمع به ملکي دارم که کامران بهت بخشيده ، براي همين پولش رو فرستادي
    - چرا مزخرف مي گي بهرام ! اينطور نيست چون رفتار منم با تو تعريفي نداشته ، منم معذرت مي خوام .
    اين رو از ته دل گفتم ، بعد از خوندن دفتر پروانه ، به اين نتيجه رسيده بودم . بهرام با سماجت گفت :
    - پس کيف رو تحويل بگير تا باور کنم .
    خودم رو توي بد مخمصه اي ديدم ، آرزو کردم کاش اون دنيا موبايل بود تا بتونم الان از کامران کسب تکليف کنم .
    الان نمي دونم راستش رو به بهرام بگم ، يا پول ها رو پس بگيرم و به حساب خود کامران توي اون دنيا واريز کنم . از فکر و آرزوي خودم خنده ام گرفت و به بهرام نگاه کردم ، خنده ام رو که ديد گفت :
    - پس قبول کردي ؟
    - نه ، چون اين کيف مال من نيست .
    - يعني چي مال تو نيست ، داري با پول خودت تعارف مي کني ؟
    - نه به خدا ! اين کيف رو پدرت به من داد و گفت که بعد از مرگش ، توي يه موقعيت مناسب توسط پروانه به دست تو و بهنام برسونم ، منتها بگم از طرف خودمه و بابت ملکي که به نامم کرد.
    مطمئن باش اين کيف مال من نيست حتي درش رو باز نکردم ، همونطور که اون ملک مال من نيست و وقف بهزيستي شده .
    بهرام که حسابي گيج شده بود با ناباوري پرسيد :
    - بابام چرا اين کار رو از تو خواسته .
    - اجازه نداد ازش بپرسم .
    از نگاه مشکوک بهرام به خودم ، فهميدم که قانع نشده و با شوخي گفتم :
    - البته يه احتمال ديگه هم هست ، شايد پيش خودش فکر کرده اين ارث و ميراثي که براتون گذاشته کمه ، گفته اينم بعد از مرگش بده ذوق کنين . گفته پروانه هم بياره بلکه حسوديش نشه و بگه ، به داداشم چقدر داده به من چقدر !!
    بهرام انگار شوخي منو نشنيده باشه ، يه نگاه به من و يه نگاه به کيف انداخت و گفت :
    - اصلا سردر نميارم ، پاک گيج شدم .
    براي لحظه اي هر دو سکوت کرديم ، بهرام دست برد و در کيف رو باز کرد و به وضوح حيرت رو در نگاهش ديدم ، خواستم بپرسم چي توشه که خودش کيف رو به سمتم چرخوند و منم به اندازه ي اون تعجب کردم . توي کيف اصلا پول نبود ، محتويات اون کيف ، دو تا آلبوم و دو تا پاکت نامه بود که روي يکيش نوشته بود بهرام و روي يکي بهنام .
    بهرام با حيرت ، آلبومها رو برداشت و شروع به ورق زدن کرد ، يکي از آلبوم ها مربوط به نوزادي تا حالاي بهرام بود و اون ديگري مربوط به بهنام .
    بهرام که معلوم بود بيشتر از من متعجب شده ، ناباورانه به عکسها نگاه کرد و گفت :
    - اصلا نمي دونستم همچين عکس هايي دارم ، بابا اينا رو کي انداخته ؟
    تمام عکس ها رو با لذت نگاه مي کرد ، سيني ليوان ها رو از روي ميز برداشتم و خواستم به سمت آشپزخونه برم که آلبوم رو بست و گفت :
    - اصلا حدس هم نمي زدم اين چيزها توي کيف باشه ، معلومه که تو هم درش رو باز نکرده بودي !!
    از حرفش بهم برخورد ، مگه شک داشت که گفتم باز نکردم . با دلخوري نگاهي بهش انداختم و به طرف آشپزخونه رفتم ، دنبالم اومد توي آشپزخونه ايستاد و زل زد توي صورتم و گفت :
    - ببخشيد ، باور کن اونقدر گيج و غافل گير شدم که نمي فهمم چي مي گم !
    بدون اينکه اهميتي به حرفاش بدم ، به طرف سالن برگشتم و اونم همراهم به سالن برگشت و دوباره گفت :
    - تو چت شد ثريا ؟ من که گفتم معذرت مي خوام .
    راستش خودمم نمي دونم چم شده بوده و چرا دوست داشتم براش چشم و ابرو بيام و قهر کنم . گفتم :
    - نيازي به عذر خواهي نيست ، بهتره وسايلت رو جمع کني و بري ، فکر مي کنم ديگه کارت انجام شده باشه .
    - تو چت شده ، تو رو خدا اذيتم نکن .
    - چيزيم نيست ، من اذيتي نمي کنم . خداحافظ.
    - قيافه ات مي گه چيزيت شده ، از من دلخور شدي ؟
    دوست داشتم بگم من سالهاست از تو دلخورم و به جاش شروع کردم به جمع کردن لوازم روي ميز و گذاشتم توي کيف ، به جز اون پاکتي که خيلي محکم و قطور بود و مخصوص بسته هاي پستي شکستني . روش نوشته بود بهرام ، برگشتم و گرفتم سمتش و گفتم :
    - بيا ، بخوان شايد جواب سوالاتت باشه ، وقتي مي گم چيزي نمي دونم يعني نمي دونم
    پاکت رو نگرفت و با کلافگي نگاهم کرد ، با تحکم گفتم :
    - بگير ديگه ! شايد اين تو نوشته باشه من خبر ندارم ، با شناختي که از بابات دارم هيچ کاريش بي حکمت نيست .
    - باور کن ، فهميدم تو نمي دونستي نيازي نيست کسي بهم ثابت کنه !
    - باور نمي کنم ، باز کن يا خودم بازش مي کنم .
    بهرام که ديد چاره اي جز قبول کردن نداره ، پاکت رو گرفت و در حاليکه بازش مي کرد با طعنه گفت :
    - فکر نمي کردم تا اين اندازه نسبت به من بي اعتماد ...
    نمي دونم چي داخل پاکت ديد که بقيه ي حرفش رو خورد . دستش رو توي پاکت کرد و وقتي بيرون آورد ، يه انگشتر برليان بسيار شيک با نگين هاي آبي و سفيد که به طرز خيره کننده اي برق مي زد ، در دست داشت به بهرام که با ديدن انگشتر داشت پس مي افتاد نگاه کردم ، ناباورانه به انگشتر زل زده بود .
    به وضوح قطره ي اشکي که توي چشمشم بود رو ديدم و راستش با ديدن قطره ي اشک ، يادم رفت که تا دقايق پيش ازش دلخور بودم ، رفتم کنارش و با نگراني پرسيدم :
    - حالت خوبه بهرام ؟
    در حاليکه فقط به انگشتر نگاه مي کرد گفت :
    - چرا ؟ !!
    - چي چرا ؟
    - باورم نمي شه ، يعني کامران به خاطر من ... لعنت به من .
    - بهرام ! پاک من و گيج کردي ، چي شده ؟ اين انگشتر مگه چيه ؟ چرا به اين حال و روز افتادي ؟
    با چشمان به اشک نشسته اش به من نگاه کرد و انگشتر رو به طرفم گرفت و گفت :
    - بگيرش داخلش يه چيزي نوشته شده بخون
    انگشتر رو گرفتم و نگاه کردم ، واقعا تک و زيبا بود . با کنجکاوي چشمام رو گرد کردم تا ببينم داخلش چي نوشته ، خيلي ريز بود اما مي شد خوند ، نوشته بود :
    « براي عشقم ثريا ... »
    احساس کردم قلبم از جا کنده شد ، به بهرام نگاه کردم و پرسيدم :
    - اين نوشته يعني چي ؟
    به جاي جواب بلند شد و رفت کنار پنجره ايستاد ، چند لحظه اي سکوت برقرار شد و سپس گفت :
    - يه زماني طرح اين انگشتر رو کشيده بودم که اگه تو پسنديدي ، سفارش بدم يه طلا فروش بسازه ، اون شب که توي رستوران ايتاليايي قرار داشتيم طرح رو آوردم تا اگه دوست داري درستش کنم و نامزدي رو اعلام کنيم .
    ديگه وقتش بود که به زمزمه هاي مامانم پايان بدم ، زمزمه هايي که دوست نداشتم بشنوم و اون شب و روز توي گوشم مي خوند . ليلي هميشه مي گفت ، ثريا تو رو نمي خواد و تو سرکاري ، اون عاشق تو نيست ، اين همه تو دنبالش دويدي و بهش التماس کردي اگر تو رو مي خواست باهات ميومد ، اون شب هم يه نقشه کشيد تا تو رو امتحان کنم ، گفت تا حالا هر چي گفتي ثريا بهونه آورده و الان ديگه بهونه اي وجود نداره ، اون اگه تو رو بخواد اين بار قبول مي کنه .
    با خودم فکر کردم راست مي گه ، اولين بار که اومدم بهت گفتم ، دوست دارم اگه يادت باشه مي خواستم براي تحصيل برم آمريکا ، بهت التماس کردم از بابات اجازه بگير چند وقتي بري پيش مادرت ، اين طوري از هم دور نمي مونيم گفتي ، امکان نداره و بابام از غصه مي ميره تازه اجازه هم نمي ده من با مادرم زندگي کنم .
    گفتي منتظر مي موني تا برگردم ، قبول کردم و رفتم . يک سال بعد پدرت فوت کرد ، اون موقع براي تعطيلات اومدم ايران و باز ازت خواستم و التماست کردم که حالا ديگه تنها شدي بيا بريم پيش مامانت ، منم پيشت هستم تا درسم تموم بشه و همونجا ازدواج کنيم ، گفتي امکان نداره و من از مامانم متنفرم ، اون باعث مرگ پدرم شد ، گفتي برو درست رو بخون من منتظرت مي مونم . چند وقت ديگه گذشت ، فهميدم که سينا براي روشن شدن تکليف وصيت نامه نمياد ايران و تو موندي دست خالي و کمک مادرت رو هم قبول نمي کني ، تلفن زدم و ازت خواهش کردم که قبول کني ازدواج کنيم و بريم آمريکا ، قول دادم کاري کنم که يک بار چشمت توي چشم مادرت نيفته اما باز گفتي نه و بهونه آوردي که هنوز زوده ، تو بايد درگير درس خوندن باشي نه زن داري ، گفتني نگران اوضاع ماليت نباشم .
    بعدشم که دانشگاه قبول شدي و يه بهونه ي جديد ديگه ، تا درسم تموم نشه ازدواج نمي کنم . باز گفتي برو درست رو بخون من منتظرت مي مونم ، من بازم گفتم چشم و باهات موافقت کردم .
    وقتي هم درسم تموم شد و اومدم ، گفتي شديدا درگير اداره ي پرورشگاهي و يه مهلت کوتاه خواستي تا کارهات رو سرانجام بدي و از دست پرورشگاه خلاص بشي ، با اينکه سردر نمي آوردم اما باز قبول کردم . برعکس بابام که هميشه طرفدار تو بود و حق رو به تو مي داد ، مادرم مخالفت بود و دائم مي گفت تو منو نمي خواي و بين دوراهي موندي که چه جوري از سر خودت بازم کني . هر شب با مادرم بحث اين رو داشتيم که من به اون مي گفتم ، تو اشتباه مي کني و اون به من مي گفت ، نه تو اشتباه مي کني . تا اينکه موقعيت کاري آلمان پيش اومد و تو هم سرت خلوت شده بود ، ليلي برنامه ي امتحان کردن تو رو گذاشت و گفت اگه منو بخواي الان ديگه بهونه اي نداري و با گذشت و صبري که من کردم فوري قبول مي کني که باهام ازدواج کني ، مخصوصا که حالا ديگه آمريکا و مادرت نبود بلکه آلمان بود . منم با ايماني که به تو داشتم حرفش رو قبول کردم و اومدم تا تو رو امتحان کنم ، مثل روز برام روشن بود که به ليلي پيروز مي شم و تو قبول مي کني و من بهش ثابت مي کنم که اشتباه مي کرده اما متاسفانه تو همه چيز رو خراب کردي .
    وقتي گفتي نميايي ، تمام آرزوهام برباد رفت و احساس کردم کاخي که با تو ساختم آوار شده و مي ريزه روي سرم ، حرفهاي ليلي توي گوشم زنگ مي زد . براي همين ديگه منتظر نموندم تا مثل هميشه بشنوم که مي گي ، منتظرت مي مونم تا برگردي ، تا هروقت لازم باشه صبر مي کنم .
    بهرام سکوت کرد ، بغضي که در گلو داشت فرو داد و گفت :
    اون شب با خودم عهد بستم فراموشت کنم و ازت متنفر بشم ، قسم خوردم ليلي هر کاري بگه ، انجام بدم . براي همين وقتي رفتم بيمارستان تا دستم رو که کوبيده بودم روي ميز و شکسته بود گچ بگيرم ، بدون توجه به حرفهاي کامران که اومده بود پيشم طرح انگشتر رو انداختم توي سطل زباله . اون شب و شبهاي بعد ، کامران طفلي خيلي سعي کرد منو از خر شيطون پايين بياره ، اما موفق نشد .
    تا اينکه يه شب که ديگه حالم از طرفداريهاش بهم مي خورد و داشت اصرار مي کرد که شماره ي تو رو بگيره تا باهات حرف بزنم ، اصلا نفهميدم چي شد که اونطور از کوره در رفتم و سرش داد کشيدم و بهش گفتم ، تو که هنوز توي زندگيت با اين سن و سالت نمي دوني عشق چيه و تجربه اش نکردي براي من تصميم نگير ، به تو ربطي نداره که من دارم با زندگيم چيکار مي کنم .
    چند شب بود که ليلي بهم هشدار مي داد بابات رو بشون سرجاش تا اينقدر حرف مفت نزنه و من اصلا اون شب نفهميدم چي بينمون گذشت .
    کامران دستش رو بالا برد تا بزنه توي گوشم ، اما اين کارو نکرد و به جاش از خونه زد بيرون و بعد از اون هم ديگه در مورد تو و زندگي من حرفي نزد ، حتي وقتي شنيد مي خواستم به خواست ليلي با نازي ازدواج کنم فقط در سکوت نگاهم کرد و منم که اصلا حاليم نبود دارم چيکار مي کنم به سکوت پر از حسرتش توجهي نکردم و مثل عروسک خيمه شب بازي توي دستاي ليلي اين ور و اون ور رفتم و اين شد عاقبت زندگي خودم و بچه هام .
    مي دوني ثريا ، حالا مي فهمم چقدر اشتباه مي کردم ، حالا مي فهمم که اون چقدر عاشق بوده ، اون بهتر از هرکس عشق رو تجربه کرده بود ، عشق به همه چيز رو . طبق تعريف عمه و عمو کيانوش هيچ وقت از احترام و عشق به پدر و مادرش ، کم نذاشته بود و با بچه هاش بهترين رفتار عاشقانه رو داشت ، عاشق مادر پروانه هم که بود . پس اون عشق رو بهتر از همه تجربه کرده بود ، عشقي بالاتر از اينکه رفته و توي اون سطل آشغال طرح انگشتر رو برداشته و داده درستش کردن ، وجود داره .
    لعنت بر من ، چه ظلمي در حق خودم و تو و کامران و بچه هام کردم .
    وقتي حرفاش تموم شد و به سمتم برگشت با چشمان پر از اشک اومد بالاي سرم و به من که با خودم کلنجار مي رفتم جلوي سرازير شدن اشکم رو بگيرم گفت :
    - اون شب که پروانه کيف رو بهم داد يه حرفايي زد که فکر کردم ، شايد در مورد تو ، حق با کامران بوده و من اشتباه کردم . کلي افسوس خوردم که چرا اون شب توي رستوران ايتاليايي ، صبر نکردم تا حرفات رو بشنوم و چرا بهت نگفتم ، چرا منتظرم مي موني اما کنارم نمي موني ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ...
    حالي پيدا کرده بودم که ديگه نمي تونستم ساکت باشم ، دلم مي خواست حرفايي که توي دلم مونده بود و حتي به کامران هم نگفته بودم به بهرام بگم ، حالا ديگه وقتش بود . در حاليکه نمي تونستم جلوي اشکهاي روانم رو بگيرم گفتم :
    - بعد از اون شب ، کامران راجع به من با تو حرف نزد اما دست به دامن ، من شده بود ! کلي سوال بي جواب داشت که تنها با سکوت جوابش رو دادم ، مي دوني بهرام تو در جريان ماجرا نيستي !
    قبل از اينکه بيام و بهت بگم نميام آلمان ، با کامران کلي حرف زده بودم . اون خيلي اصرار داشت و مي گفت ثريا ! تو هر چي بهرام گفت ، قبول کن بقيه ي مسايل رو من حل مي کنم . کامران بهم گفت ، امکان نداره بذارم پات رو از ايران بيرون بذاري ، فقط تو شرايط بهرام رو قبول کن . حتي يک ساعت قبل از اومدن من ، سر قرار به پرورشگاه تلفن کرد و دوباره ازم خواست با هر پيشنهادي که تو داري موافقت کنم ، خودش ترتيب بقيه ي کارها رو خواهد داد . اما من شيطنت کردم و با خودم گفتم ، اول که پيشنهاد رو بده رد مي کنم ، بذار امتحانش کنم ببينم من و چقدر دوست داره ، براي بار دوم و سوم که اصرار کرد ، مي خندم و مي گم که شوخي کردم و مي خواستم امتحانت کنم .
    اول مي خواستم بهت بگم چرا من به خاطر تو بيام خارج ، تو به خاطر من بمون ايران ، مگه نمي گي عاشق مني ؟ باز به خودم نهيب زدم چون من هيچ وقت ازت نخواستم که بموني تو دائم به فکر رفتني ، تصميم گرفتم اون شب اول ازت بخوام تو بموني ايران ، اگه منتظر پيشنهاد و خواهش من بوده باشي و قبول کني !
    بدون معطلي بگم ، نه شوخي کردم و باهات ميام . اما با اين امتحان مي فهميدم که تو چقدر براي من ارزش قائلي ! اما تو ، توي اون امتحان رد شدي ! بدون اينکه بذاري حرفم تموم بشه ، کوبيدي روي ميز و رفتي بيرون . باز هم اونقدر دوست داشتم که 11 روز ديگه بهت مهلت بدم تا فکرات رو بکني ، اما باز تو قبول نشدي .
    مي دوني بهرام ، من با اون امتحان هم تو رو از دست دادم و هم زندگي خودم رو خراب کردم و هم ذهن کامران بيچاره رو ، تا دم مرگ باورنکرد که نرفتن من و رد پيشنهاد تو ، تقصير اون و دخترش نبوده . هميشه عذاب وجدان داشت و فکر مي کرد من به خاطر پروانه رفتن آلمان رو قبول نکردم . در حاليکه اينا همه بهانه بود و من اون روز داشتم تو رو امتحان مي کردم ، بي خبر از اينکه خودم توي يه امتحان شرکت کرده ام .
    با گفتن حرفايي که سالها توي دلم بود ، احساس آرامش عجيبي بهم دست داد . وقتي بهرام ، حرفهام رو شنيد و با نگاه خيسش به چشمان بارانيم نگاه کرد ، باز هر دو مي دونستيم که بايد سکوت کنيم .
    بدون کلامي حرف سرش رو پايين انداخت و از در بيرون رفت ، و من از پنجره ، تنها عشق تمام سالهاي تنهايي ام رو بدرقه کردم ، عشقي که ديگه از ابراز علاقه بهش ابايي نداشتم ، عشقي که دوباره با نگاه جادوييش منو مجذوب خودش کرده بود . ايمان داشتم اين بار بهانه و امتحاني در کار نيست ، اين بار هدفم چيزي است که مجبورم تنها بمونم و بهرام رو تنها بذارم .
    ساعت از نيمه هاي شب گذشته بود و من هر کاري مي کردم خوابم ببره ، نمي شد . شده بودم مثل اون شبي که فرداش پرواز داشتيم و من از نگراني پروانه خوابم نمي برد ، منتها امشب نگران پروانه نيستم چون چند اتاق آن طرف تر در کنار پسران بهرام به اميد آغاز زندگي جديدي در کنار من و الهام و سينا در کشوري ديگه به خواب رفته .
    امشب ذهنم مدام درگير حرفهايي است که با بهرام زديم ، از يادآوري حرفامون حس خوبي بهم دست مي ده ، حس شکفته شدن دوباره ، اما با فکر رفتنم راهي جز سرکوب دوباره ي اين عشق ندارم و اين فکر تمام حس شکفتن درونم را به پژمردگي تبديل مي کنه .
    نمي دونم بهرام هم حال منو داره و دچار دوگانگي شده يا نه ؟ در همين افکار بودم که احساس کردم از داخل سالن صدايي پچ پچ گونه به گوشم مي رسه ، آهسته از تختم بيرون آمده و وقتي در رو باز کردم تا سر و گوشي آب بدهم با کمال تعجب ديدم که سينا و پروانه روي مبلي نشسته و دارن با هم صحبت مي کنند .
    مي خواستم به سمتشون برم اما عجيب حس فضوليم گل کرده بود و تصميم گرفتم ، پشت ديوار آشپزخانه و اتاق خوابها قايم شده و فالگوش بايستم تا بفهمم چي مي گن . صداي پروانه رو شنيدم که گفت :
    - مي دوني دايي ! همش به اون 37 روزي که اومدم پيش ثريا موندم و ترجيح دادم مدتي از فرزاد دور باشم ، فکر مي کنم . فرزاد دائم بهم زنگ مي زد و چون من جوابش رو نمي دادم پيغام مي ذاشت ، قرار پشت قرار ، التماس پشت التماس ، ولي من همه رو بي جواب مي ذاشتم اما اون ول کن نبود . يه روز نشستم و با خودم فکر کردم ، حالا که دوستش دارم و عاشقش هستم و اونم اينقدر خاطرم رو مي خواد ، چرا اذيشتش کنم . حالا که يکي پيدا شده ، تنهام نمي ذاره و خاطرم براش عزيزه بايد حفظش کنم ، به همين خاطر خودم برگشتم خونه و با تمام تلاشم علاقه ي واقعيم رو بهش نشون دادم و به احترام خانواده اش کلي پنهان کاري کردم تا نفهمن ما ازدواج
    کرديم و توي ذوقش بخوره؛ اما اون چي...؟ ديدي چه جوري مزدم رو داد؟ آخه دايي! شما مردا،چرا اينقدر بي ظرفتين؟ به مرد جماعت بگي عاشقشي ، ميره توي جاده خاکي، هميشه بايد دنبالت بدو بدون کنه و التماست کنه تا مهربون بمونه، بايد بهش محل سگ نذاري تا عاشقت باشه.
    - ميدوني پروانه! پدرت يه بار بهم گفت، ما آدمها چه زن و چه مرد فقط به فکر بدست آوردنيم و به تنها چيزي که فکر نميکنيم حفظ کردن اون چيزي که به سحتي بدست آورديم.
    - اما حفظ کردن چيزي که ارزش نداره به چه درد ميخوره؟لعنت بر فرزاد، چرا بازيم داد؟ چرا کاري کرد که باور کنم دوستم داره، يعني من اينقدر براش بي ارزش بودم که با اين حربه منو دور انداخت؟ ميتونست راحت بره و طلاقم بده،؛ چرا از نقطه ضعفم استفاده کرد. تازه نه به شکل واقعي، به شکل نامردي! من اصلاً اسم دکتري که پرونده پزشکي منو صادر کرده بود هم نشنيده بود، چه بسه که پيشش پرونده داشته باشم. تا عمر دارم فرزاد رو نمي بخشم....
    - بهتره ديگه بهش فکر نکني! برو بگير بخواب، تا چند ساعت ديگه پرواز ميکني پس سعي کن، خاطراتت رو همين جا بذاري و بري.
    - دوست ندارم بخوابم، تو برو بخواب.
    - نه، منم خوابم نمياد.
    - چه خوب پس بيا حرف بزنيم، بالاخره فکرات رو کردي؟
    - آره!
    - خُب ، نتيجه رو همين جا بهم ميگي يا وقتي رفتيم آمريکا؟
    - نه همين جا ميگم! با فکرت موافقم اما يه شرط داره!
    - چشم بسته قبول ميکنم.
    - بهتره اول بشنوي بعد قبول کني.
    - هر چي ميخواد باشه، مهم موافقت توست!
    خيلي، کنجکاو شده بودم؛ بدونم در مورد چه موافقتي حرف ميزنن.گوشم رو کاملاً تيز کردم و صداي سينا رو شنيدم:
    - بايد اسم فرزاد تو شناسنامه ي بچه ات باشه!
    پروانه با صداي نسبتاً بلندي گفت:
    - ديوونه شدي، یا داري منو مسخره ميکني؟
    - هيس آرومتر، بچه ها بيدار ميشن.
    - بخشيد، حواسم نبود. حالا جدي بگو! شرطتت چيه؟
    - گفتم که...اسم فرزاد توي شناسنامه ي خودت و بچه بايد باشه.
    - پس نه ديوونه شدي و نه مسخره ام ميکني، با پيشنهادم موافق نيستي روت نميشه بگي، داري بهونه مياري
    - اتفاقاً کاملاً موافقم، اما با همين شرطي که گفتم.
    - تو ميفهمي از من چي ميخواي؟
    - آره! خيلي بهتر از خودت که الان داغي و حاليت نيست ميخواي با زندگي اون بچه چيکار کني!
    - تو کا باز حرف خودت رو ميزني، خوب ميدوني چقدر از فرزاد متنفرم...
    - تو از فرزاد متنفري و ميخواي ازش انتقام بگيري، خوب بگير! اما گناه اين طفل معصوم چيه؟ من اجازه نميدم هويتش رو ازش بگيري.
    - ميبينم که باز رفتي پيش استاد! داري حرفاي اونو تحويلم ميدي!
    - تو اين طور فکر کن! در هر حال اگه ميخواي قبول کنم که به محض رسيدن به آمريکا بين فخيم زاده ها شايعه کني که با من ازدواج کردي! شرطم همين ِ، بچه ظاهراً متعلق به منه منم حرفي ندارم اما بايد اسم فرزاد تو شناسنامه اش ثبت بشه. حالا ديگه تو بايد فکرات رو بکني و جواب بدي.
    نزديک بود از تعجب جيغ بکشم، حتي يک درصد هم فکر نميکردم پروانه چنين نقشه اي داشته باشه، تازه فهميدم اين پچ پچ اخير استاد و سينا و پروانه در مورد چي بوده! دقيقتر گوش دادم تا ببينم بقيه ي نقشه چيه؟
    - ببين پروانه! تو ميخواي فرزاد نفهمه که بچه داره! خُب نميفهمه، من بهت قول ميدم. باور کن نه فخيم زاده ها و نه هيچ کس ديگه به مغزشم خطور نميکنه که بايد و از تو شناسنامه ي بچه اي رو بخواد که پدرش من هستم. اونا باباي بچه رو ميخوان که هست، کاري به مسايل ثبتي و غيره ندارن.
    - باز داري عين استاد حرف ميزني!
    - براي اينکه استاد حرف درستي ميزنه، پروانه! لجبازي نکن، يه نگاهي به خودت بنداز، هنوز گيجي و نميدوني يحيي احمدي که اسمش 23سال، به عنوان پدر توي شناسنامه ات ثبت شده کيه؟ نذار حال خراب امروزت بشه حال فرداي بچه ات!
    تو که بهتر از هر کس اين حال بد رو تجربه کردي چرا با اون طفلي لج ميکني، تو ميخواي فرزاد رو اذيت کني، بکن، به اون بچه ي بيچاره چيکار داري؟
    - ولي تو که قول دادي، نذاري کسي حتي اون بچه بفهمه باباش نيستي!
    - هنوزم ميگم، من تا زماني که زنده هستم قول ميدم نه بچه و نه کس ديگه اي پي به اين موضوع ببره. ميدوني که اصلاً هم قصد ازدواج ندارم، اما تا زنده هستم! بعدش چي؟
    - حالا کو تا بميري؟
    - فکر ميکنم مادرت هم،همين فکر رو کرده بود که به اسم يه مرد ديگه برات شناسنامه گرفته بود. راستي بالاخره، تو اون صندوقچه رو باز کردي؟
    - نه هنوز!
    - چرا! تو که خيلي دلت ميخواست جواب ِ سوالهات رو بگيري؟!
    - هم ميترسم، هم ديگه خيلي برام مهم نيست.
    - ولي پدرت خيلي اصرار داشت...
    - دايي سينا، ميشه اينقدر پدر، پدر نکني...
    - خيلي خُب، بگو ببينم جديداً سر ِمزار کامران و مادرت رفتي؟
    - واي دايي! گير دادي، شدي مثل استاد اصلاً ميدوني چيه، من از پيشنهادم گذشتم و يه فکر ديگه ميکنم، در ضمن خيلي خوابم گرفته، ميرم بخوابم.
    - خوب جواب ِمنو بده بعد برو!
    - يه شرط جديد براي قبول پيشنهاد؟
    - نه يه جواب منطقي براي قبول پيشنهاد! ببين پروانه جان! تو که دوست نداري يه روزي بچه اونقدر ازت متنفر باشه که از خوندن يه فاتحه برات دريغ کنه؟ دوست داري؟
    - تو چرا اينقدر از مرگ و فاتحه حرف ميزني، بابا کو تا مردن؟ من کلي فکر براي آينه دارم و ميخوام توي آمريکا يه مهد کودک بزنم، مخصوص بچه هاي ايراني، حالا اگه خارج هم اومد عيب نداره، فقط بايد مسلمون باشن. بهشون نقاشي ياد ميدم، داستان ميگم نماز خوندن يادشون ميدم، حالا حالا ها هم قصد مردن ندارم.
    - از فکرات نگفته بودي!
    -آخه نپرسيده بودي! ميدوني سينا! ميخوام مهد کودک باز کنم که بچه ي خودمم تنها نباشه، بالاخره بعد از شايعه ي ازدواج به دنيا اومدن بچــه، بايد يه روزي هم شايعه ي جدايي رو پيش بکشيم. شايد يه روزي بخواي ازدواج کني؟! نميخوام بچه ام غصه بخوره و تنها بمونه توي مهد کودک سرش گرم ميشه.
    - شرط منو که يادت نرفته؟ قبول کردي؟
    - دايي، تو يه چيزي رو در نظر نگرفتي! شايد بقيه کاري به شناسنامه ي بچه من نداشته باشن، اما خودش چي؟ فردا که از آب و گل در اومد، نميگي اين مرتيکه که اسمش توي شناسنامه ي منه، کدوم گوري رفته؟
    - خُب، هر چي از باباش ميدوني بهش ميگي، اونم وقتي بفهمه باباش چه نامردي با تو کرده ديگه سراغش رو نميگيره، بهتر از اينه که بري با بدبختي دنبالش بگرده.
    لحظه اي سکوت بين آنها برقرار شد، پروانه تحت تاثير حرف سينا، داشت فکر ميکرد که سينا گفت:
    - کجا بلند شدي، نگفتي شرط قبول يا نه؟
    - هوس بستني کردم، برم بيارم.
    - تا وقتي آشپزخونه و اومدن وقت داري به شرط من فکر کني! باشه؟
    - باشه، پسر خوب! بستني ميخوري؟
    - بدم نمياد!
    صداي قدم هاي پروانه رو که شنيدم، سريعتر از اينکه بياد و منو ببينه به اتاقم برگشتم. وقتي روي تخت دراز کشيدم، به نقشه پروانه و مهمتر از اون به شرط سينا فکر کردم ، اگه پروانه شرط رو قبول ميکرد، حسابي خيالم راحت ميشد.
    به هر حال با شناختي که از سينا داشتم، محال بود حالاحالاها تن به ازدواج بده، پس چه بهتر که به پروانه کمک کنه، فقط ميمونه مامان که آيا موافقت ميکنه يا نه؟

    همه افراد خانواده حاج مهدي جز نادين، از همون شبي که فهميد فرزاد و پروانه جدا شدن ديگه نديدمش، اومده بودن فرودگاه بدرقه. چقدر برام سخت بود وقتي چشم تو چشم بهرام خواستم ازش خداحافظي کنم، هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد فقط آخرين لحظه وقتي چمدون ها رو تحويل داديم، بهرام يه بسته بهم داد و خواست تا توي هواپيما بازش نکنم، توي اون لحظات خدا رو شکر کردم که صبح زود اومد و پسراش رو توي خواب و بيداري برد، وگرنه امکان نداشت بتونم جلوي سرازير شدن اشکم رو بگيرم.دائم بغضي توي سينه ام بالا و پايين ميشه، نيم ساعت مونده به پرواز، همه خداحافظي کردن و با کلي اشک و غم از ما جدا شدن. من و سينا و پروانه، توي سالن انتظار نشسته بوديم و منتظر اعلام پرواز براي سوار شدن به هواپيما بوديم، اما مدام چهره ي دلخور بهزاد روبروم بود که با زبون بي زبوني ازم ميخواست دلش رو نشکنم.
    کاش ميفهميد که رفتن براي خودم هم سخته، اما ناچار به رفتن هستم. توي همين افکار بودم که صداي پروانه منو به خودم آورد.
    - دوست داري بموني؟
    لبخندي زدم و گفتم:
    - نه، دوست ندارم!
    - تو که راست ميگي؟
    طعنه اي که در حرفش بود، فهميدم و جواب دادم:
    - کاملاً...
    خُب، خدارو شکر.
    ميدونست که هميشه از دروغ گفتن بيزارم، اما اينبار مجبور بودم و نبايد ميذاشتم مثل کامران فکر کنه اون باعث خرابي زندگي من شده. پروانه رو به سينا کنار من نشسته بود کرد و گفت:
    - دايي ميشه از بوفه يه نوشابه بگيري، خيلي تشنمه
    - چرا نميشه، خودمم ميخوام.
    در حال بلند شدن رو به من گفت:
    - تو تشنه ات نيست؟ بگيرم برات؟
    سرم را به علامت منفي تکون دادم و سينا رفت. با رفتن اون، پروانه گفت:
    - راستي ثريا اون جعبه که بهرام بهت داد چي بود؟
    هاج و واج نگاهش کردم، خوب حواسم بود که اون موقع ، پروانه مشغول خداحافظي و صحبت با استاد بود، چطور متوجه دادن جعبه توسط بهرام به من شده بود. خودم رو بي تفاوت نشون داده و گفتم:
    - نميدونم، حتماً يه هديه براي بدرقه.
    - خُب، چرا بازش نميکني؟
    ميخواستم بگم از خدامه که بازش کنم اما دستم ميلرزه. ولي گفتم:
    - چه عجله ايه، رسيديم بازش ميکنم.
    - راست ميگي، چه عجله اي،11سالِ صبر کردي،چند ساعت ديگه هم روش..
    چنان غافلگير شدم که نفسم بند اومد، اون موضوع منو بهرام رو از کجا فهميده بود. وانمود کردم منظورش رو نفهميدم و گفتم:
    - از چي حرف ميزني؟
    - بس کن، لازم نيست خودت رو به اون راه بزني! فکر کردي من خنگم، يک هفته است که مثل مرغ سرکنده شدي. با اينکه فهميده بودم اون مردي که 11سال پيش رهات کرده و رفته کي بوده اما ديشب خونه ي حاج مهدي، استاد مطمئنم کرد که بهرام بوده.
    ديگه نميشد چيزي رو حاشا کرد، استاد بند رو آب داده بود. با اين حال گفتم:
    - کدوم مرد، بهرام بوده؟
    - همون مردي که گفتي دوستش داشتي.
    - خٌب که چي، خودت ميگي دوستش داشتم. پس ديگه ندارم.
    - تو که راست ميگي؟
    از لحن طعنه دار حرفش خوشم نيومد و با دلخوري نگاهش کردم و گفتم:
    - حق نداري به من اينطوري حرف بزني!
    - تو هم حق نداري، خودت رو به زندگي من تحميل کني.
    - چرا مزخرف ميگي، چه تحميلي؟
    - آره من اشتباه گفتم، من دارم خودم رو به تو تحميل ميکنم.
    - بازم مزخرف ميگي؟
    - پس چي؟ تکليف منو روشن کن، اين تويي که خودت رو به من تحميل ميکني يا منم که دارم به زور به تو ميچسبم؟
    ـ ديگه داري هذيون مي گي!
    ـ من نه هذيون مي گم، نه مزخرف... فقط ازت يه سؤال دارم، جوابم رو درست بده.
    از سماجتش لجم گرفته بود، اما مي دونستم تا جوابش رو ندم دست بردار نيست.
    ـ ببين پروانه، هيچ کدوم! نه تو به من تحميل شدي و نه من به تو. من و تو به هم نياز داريم عزيزم، فهميدي؟
    خنديد و گفت: ببخشيد! من چه نيازي به تو دارم؟
    از نگاه خنده داري که بهم کرد، منم خنده ام گرفت، انتظار داشتم بگه، تو چه نيازي به من داري نه چيزي که گفت!! ادامه داد:
    ـ مي دوني ثريا! من احساس مي کنم تو هنوز داري توي توهم سالها پيش زندگي مي کني، انگار فراموش کردي من او دختر 18 ساله اي که از پرورشگاه زد بيرون و بزرگترين غم زندگيش دوري از تو بود، نيستم. تو فکر مي کني من هنوز تنها فکر و ذکرم دور نموندن از توست، نه از اون روزها 5 سال گذشته، اون روز که از تو جدا شدم تا نوع ديگه اي از زندگي رو تجربه کنم، تنها غم زندگيم نديدن تو بود اما امروز اينقدر غم توي زندگيم هست که نديدن تو غم به حساب نمياد.
    از شنيدن حرفايي که اينقدر بي انصافانه مي زد، بغضم گرفت و با دلخوري نگاهش کردم و خواستم چيزي بگم که لبخندي بهم زد و دستم رو گرفت و گفت:
    ـ مي دونم مي خواي بگي بي انصافم، اما باور کن اينطور نيست. من دلم نمي خواد تو بخاطر زندگي من، خودت رو فدا کني. ببين ثريا، براي من، توي دنيا کسي وجود نداره که به اندازه اي تو دوست داشته باشم. اما 5 ساله دارم سعي مي کنم بهت نيازي نداشته باشم، نه به خاطر خودم، به خاطر تو که سالهاست خودت و زندگيت رو وقف من و مشکلاتم کردي!
    من مي خوام تو زندگيت رو بکني، اونطور که دوست داري، نه اونطور که شرايط من اجازه مي ده، اين رو بفهم، دست از سر من و مشکلات زندگي من بردار و به زندگي خودت برس چون منم دارم به زندگي خودم مي رسم.
    ثريا! خودت رو در نظر بگير، چون منم فقط خودم رو در نظر دارم. ديشب وقتي با سينا حرف مي زدم سايه ات رو، روي ديوار ديدم و از قصد برنامه ريزي زندگيم رو براي سينا گفتم تا تو هم بشنوي و بدوني که من توي برنامه هام هيچ جاي خالي براي حضور تو نذاشتم و اين يعني اينکه نمي خوام تو باز هم پاسوز من بشي، نمي خوام بهم کمک کني اما تو ول کن نيستي.
    نمي دونم شايد هم خدا خواسته تو نگران من باشي و بيايي توي فرودگاه و الان اون جعبه توي کيفت باشه و تو دل دل کني که بازش کني يا نه؟
    شايد به قول استاد اينا همش يه نشونه است براي موندن تو، پس بمون؛ خواهش مي کنم مامان ثريا! داري پير مي شي....
    وقتي دستام رو به لباش نزديک کرد و بوسيد، ايمان داشتم که حق با اونه. من خلع صلاح شده بودم، يعني دلم مي خواست که خلع صلاح بشم و انگار متظر شنيدن اين حرفها بودم. پروانه و سينا رفتن و من موندم، به خاطر دلم، به خاطر بقيه ي زندگيم. موندم تا ثابت کنم که خيلي عاشقم، ثابت کنم که عشق بهونه نمي خواد.
    وقتي از پشت شيشه سوار شدن اونا به هواپيما رو نظاره مي کردم، دست در کيفم بردم و جعبه اي که بهرام بهم داده بود در آورده و باز کردم، ديگه نمي تونستم صبر کنم، اصلاً براي چي بايد صبر مي کردم؟ در جعبه رو که باز کردم، همون چيزي بود که منتظرش بودم، انگشتري که کامران به بهرام برگردونده بود.
    توي جعبه يه نامه هم بود، وقتي بازش کردم توش شعري نوشته شده بود:
    من از طرح نگاه تو، اميد مبهمي دارم
    نگاهت را مگير از من که با آن عالمي دارم
    اگر دورم ز ديدارت، دليل بي وفايي نيست
    وفا آنست که نامت را نهاني زير لب دارم

    اشک توي چشمم جمع شده بود و ديگه جاي هيچ ترديدي نبود، انگشتر رو توي انگشت حلقه ام کردم و از فرودگاه زدم بيرون. هنگام خروج براي لحظه اي احساس کردم چهره اي آشنا رو پشت شيشه ديدم و خوب که دقت کردم، ديدم نادين در حاليکه قطه اشکي در چشم داره به هواپيما زل زده و چيزي زير لب زمزمه مي کنه.
    تازه فهميدم چرا توي اين مدت نديدمش، چرا خودش رو از همه پنهان مي کرد! اونم دچار توهم شده بود، همون احساسي که کامران و پروانه نسبت به من داشتند و خودشون رو مقصر زندگي من مي دونستن، حالا نادين همون حال رو نسبت به زندگي پروانه داشت. بدون اينکه خودم رو نشونش بدم از سالن زدم بيرون، داشتم به طرف آژانس فرودگاه مي رفتم که ديدم بهرام توي ماشين نشسته و سرش روي فرمون، به طرفش رفتم و درست در لحظه اي که من و بهرام با نگاههاي پر از عشقمون بهم قول مي داديم تا عمر داريم کنار هم خواهيم ماند، بين اون همه سرو صدا و جار وجنجال، به وضوح صداي بلند شدن هواپيماي پروانه و سينا رو احساس کردم و در دلم گفتم، خدايا چه چيزي در انتظار دختر کوچولوي من خواهد بود... هرچه هست خودت، کمکش کن و همراهش باش.

    به محض اينکه پام رو از هواپيما بيرون مي ذارم، چشمم به آسمان صاف تهران مي افته و باورم نمي شه که بعد از شش سال دوباره به ايران برگشتم.
    انگار همين ديروز بود که توي يه ظهر گرم بهاري، در حاليکه ثريا از پشت شيشه هاي سالن انتظار با نگاهش بدرقمون مي کرد، من و دايي سينا به همراه موجودي که در وجودم حملش مي کردم، از ايران رفتيم.
    اون روز وقتي هواپيما از روي باند بلند شد، فکر مي کردم با تجربه هاي تلخي که اينجا پشت سر گذاشتم ديگه محاله روزي باز به ايران برگردم، سرزميني که جز يادآوري حماقت زندگيم چيزي برايم نداشت.
    اما مرگ ناگهاني دايي سينا و اتفاق دردناکي که طي چند ماه آينده انتظارم رو مي کشيد تمام معادلاتم رو بهم مي زد، وادار شدم دوباره به ايران برگردم و تنها فرصت کردم چمداني ببندم و خودم رو به مراسم خاکسپاري سينا برسانم.
    طفلي، علي و شادي، دوقلوهام چقدر ذوق مي کردن که مي خوايم بريم ايران، دو ماه پيش وقتي سينا و الي چمدون رفتن به ايران رو مي بستن، هر دو براي رفتن با سينا اشک مي ريختن.
    تا دو روز بعد از رفتن سينا و الهام، هر دو با من قهر بودن و حتي با بچه هاي مهد کودک هم بازي نمي کردن و بهانه ي سينا رو مي گرفتن.
    وقتي ديدم دوتا عزيز دلم منزوي شده اند و لب به غذا نمي زنن، مجبور شدم به دروغ قول بدم که به زودي مي ريم ايران و من چه مي دونستم با مرگ ناگهاني سينا، قولم درست از آب در مياد و مي ريم ايران. از همين حالا کابوس وقتي رو دارم که بايد بهشون بگم، ذوق ديدن بابا سينا رو نکنن، اون تا چند ساعت ديگه زير خروارها خاک مدفون خواهد شد.
    آخه چطور مي تونستم به پاره هاي تنم، بگم که بابا سيناي مهربونشون ديگه نيست؟ آخه چرا دايي سينا مرد؟ اوکه جز يه مشکل کوچيک ريه، مشکل ديگه اي نداشت؟ چرا دايي سينا قول و قراري رو که وقت اومدن از ايران باهام گذاشته بود از ياد برد، من تمام اميدم رو به اون بسته بودم و قرار بود تا ابد مواظب بچه هاي من باشه. خدايا حالا بايد از کجا يه اميد ديگه پيدا کنم، اونم الان و توي شرايطي که من دارم.
    نمي دونم اين تومور لعنتي که توي سرم جا خوش کرده، چقدر ديگه بهم فرصت مي ده تا اميدي براي بچه هام پيدا کنم؟ اصلاً مي تونم کسي مثل سينا رو پيدا کنم؟ خدايا، علي و شاديم رو به دست چه کسي بسپارم؟
    توي فرودگاه، بهنام و سپيده اومدن استقبال، البته استقبال که چه عرض کنم، اومدن دنبالمون تا ما رو به خونه ي بهرام ببرن، ظاهراً همه اونجا جمع بودن وقرار بود تا دوساعت ديگه همه با هم بريم بهشت زهرا براي مراسم خاکسپاري.
    بهرام و استاد با جنازه توي راه مشهد بودن، آخه دايي سينا توي مشهد فوت کرده بود. آخرين باري که باهاش صحبت کردم گفت، نزديکِ حرم و داره براي من و آينده ي بچه هام دعا مي کنه.
    وقتي حرف مي زد احساس مي کردم که نفس نفس مي زنه و اشک مي ريزه، هنوز آخرين جمله اش توي مغز آشفته ام زنگ مي زنه «به بچه ها بگو عاشقانه دوستشون دارم. ببوسشون و مراقبشون باش»
    دقيقاً چند ساعت بعد از همون تماس خبر مرگش رو بهم دادن، نمي دونم يا الان يادم نيست کي بهم خبر داد، اما ميدونم با شنيدن اين خبر آواري از بدبختي برسرم خراب شد. نمي دونم از مرگ سينا داغدارم، يا از بلاتکليفي بچه هام بعد از مرگ خودم...

     

  22. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •