در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان - صفحه 3
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 61
Like Tree91Likes

موضوع: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

  1. Top | #1

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    Icon100 در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    رمان در سايه ي ارزوها
    نويسنده:ميترا شفقيان
    منبع:98ia
    خلاصه رمان:
    مهیا در سن 18 سالگی مادرش رو بر اثر سرطان از دست میده ،بعد از فوت مادرش ، پدر مهیا تقریبا فلج می شه .
    مهیا برای اینکه بتونه خرج خودش ،خواهراش و پدرش رو بده. بعد از قبولی در دانشگاه به دنبال کار می گرده .
    و در آخر توو خونه یه استاد دانشگاه جوون(جوان!) کار پیدا می کنه. اما مجبوره که ظاهرش رو تغییر بده و ...

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    خودم دوماه پیش خوندمش خیلیییی خوشم اومد

    ویرایش توسط k!m!a : 03-04-2012 در ساعت 05:41 PM
    caroline, S A M I, mirage and 1 others like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  2. 7 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  3. Top | #21

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 10

    شروین قبل از بازگشت به تهران به مهیا زنگ زده و به او خبر داده بود که آمدنش، دو روز به تأخیر افتاده است. برای مهیا این دو روز هم غنیمتی بود. چون فعلاً مقداری از کارهایش باقی مانده بود. دو روز بعد همه چیز برای ورود شروین به خانه آماده بود.
    به گل فروشی رفت و تعداد زیادی گل گرفت.
    علاوه بر آشپزخانه، چند شاخه گل نیز، همرنگ پرده های اتاق شروین کنار تختش قرار داد. در گوشه گوشۀ پذیرایی گلهایی با رنگ و عطر متفاوت در گلدان ها جای داد و روی تمام میزها شمع های قشنگی را قرار داد تا قبل از ورود شروین به خانه همه شان را روشن کند.
    میوه خوری را پر از میوه های فصل کرد. غذا و دسر دلخواه شروین را آماده کرد. خودش هم نمی دانست که چرا دلش تا به این حد برای شروین تنگ شده است؟ چقدر این مرد را دوست داشت، فقط خدا می دانست. عاشق خنده هایش و عاشق مهربانی و نجابتش بود.
    او همیشه در این فکر بود که اگر روزی مجبور به ترک آن خانه شود، چقدر دلتنگ این مرد می شود. جرأت این که نام عشق را به روی احساسش بگذارد را نداشت. مگر او غیر از یک خدمتکار در این خانه چه بود؟ که همیشه با یادآوری تمام این فاصله ها چشمهایش پر از اشک می شد و گلویش پر از بغض.
    مهیایی که به همه ی مدران فقط به عنوان مزاحم نگاه می کرد، سرانجام دریچۀ قلبش به روی مردی باز شده و به او علاقمند گشته بود. ولی به خوبی می دانست که عشقش هیچ عاقبتی ندارد. در این فکرها بود که به یاد پوشیدن مانتواش افتاد. فوری مانتواش را پوشید و مقنعه اش را به روی موهای زیبایش کشید و مشغول خواندن درسهایش شد.
    ساعت هشت شب بود که یک تک زنگ و چرخش کلید به مهیا فهماند که شروین آمده است. چقدر از این کار شروین خوشش می آمد. حتی به او که خدمتکاری بیش نبود، احترام می گذاشت و او را برای ورودش آگاه می ساخت.
    با شنیدن صدای زنگ در، با قلبی پر از تپش به کنار در رفت. خودش هم از آن همه اشتیاقی که برای دیدن شروین داشت، تعجب می کرد. با ورود شروین به خانه جلو رفت و با صدای سرخوشی گفت: «سلام آقا، خوش اومدین. پالتوتونو» و پالتو را از دست شروین گرفت.
    شروین واقعاً دیگر از دیدن محیط خانه خشکش زده بود. مگر می توانست باور کند که یک دختر شهرستانی بی سواد، آن هم با این سر و شکل، این همه سلیقه و کارایی داشته باشد؟ در حالی که یک تای ابرویش بالا رفته بود، با تعجب پرسید: «سایه من اشتباه نیومدم؟ اینجا خونه ی همسایه نیست؟»
    مهیا با لبخندی گفت: «چیه آقا زشت شده؟»
    شروین در حالیکه اطراف را از نظر می گذراند گفت: «زشت؟ عالیه سایه! عالیه. واقعاً تو همیشه منو به تعجب می اندازی!»
    مهیا گفت: «پس امیدی هست که اون حق الزحمه رو بگیرم؟ آره آقا؟» شروین گفت: «حتماً سایه، چه آرامشی خونه پیدا کرده، چه رنگای قشنگی انتخاب کردی»
    وقتی وارد اتاق خوابش شد باز هم در جا میخکوب شد. وای که چه آرامشی را در آن اتاق دید. از اتاقش خارج شد و مهیا را داخل آشپزخانه در حال چیدن میز شام دید.
    وقتی وارد آشپزخانه شد گفت: «سایه واقعاً دلم برای غذاهات تنگ شده بود» و با اشتیاق کنار میز غذا نشست و گفت: «وای چه عطر و بویی؟»
    مهیا گفت: «آقا فقط برای غذاهام دلتون تنگ شده بود؟ خیلی بی معرفتین. پس من اینجا دیوارم دیگه، درسته؟»
    شروین از ته دل خنده ی بلندی سر داد و گفت: «سایه بازم شروع کردی؟ باور می کنی دلم برای اون عینکتم تنگ شده بود»
    مهیا با نشاندن یک بغض الکی به صدایش گفت: «می دونم آقا می دونم، آخه وقتی کسی منو با این ریخت و قیافه می بینه که دیگه براش اهمیت نداره، منو ببینه یا نه. برای همینم اصلاً دلش برام تنگ نمی شه، شمام مثل بقیه»
    شروین گفت: «سایه تو شوخی سرت نمی شه؟ باور کن دلم برای تو از همه بیشتر تنگ شده بود. خودت فکرشو بکن منو تو الان حدود شش ماهه که داریم با هم زندگی می کنیم. آدم اگه با یه گربه ام زندگی کنه بهش انس می بنده و دلش براش تنگ می شه، چه برسه به تو که اینقد خانومی»
    مهیا گفت: «دستتون درد نکنه آقا، حالا دیگه منو با گربه یکی کردین؟ ببینم تو این مسافرت با کیا گشتین؟ خیلی عوض شدین»
    شروین با خنده ی بلندی گفت: «با چن تا دختر خوشگل، ولی باور کن با هیچ کدوم به اندازه ی تو راحت نبودم. هیچ کدوم مثل تو آشپزیشون خوب نبود، هیچ کدوم مثل تو خانوم نبودن، هیچ کدوم مثل تو خوش زبون نبودن»
    ولی شروین دروغ می گفت. او تنها رفته بود و سر به سر مهیا می گذاشت. مهیا با کنایه گفت: «پس حسابی بهتون خوش گذشته آقا، چون خیلی سرحالین»
    شروین گفت: «مگه می شه آدم با چند تا دختر خوشگل بره سفر و بهش خوش نگذره؟ تصمیم گرفتم بعد از این بیشتر برم سفر» بعد رو به مهیا کرد و گفت: «راستی سایه تو از خارج نیومدی؟ هان؟ آخه دختر، تو این همه سلیقه رو از کجاها یاد گرفتی؟» مهیا گفت: «اگه شمام مثل من از بچگی تو خونه ی این و اون کار می کردین، همه چی بلد بودین»
    و در حالی که نوشابه را به روی میز می گذاشت گفت: «راستی آقا بقیۀ پولی رو که بهم از بابت مخارج داده بودین، با کلیه حسابها توی اتاقتون، روی میزه» شروین گفت: «ممنون، ولی قابلی نداشت» مهیا گفت: «نمی خواد آقا، همون اجرت خودمو بدین راضیم»
    شروین در این فکر بود که اگر سایه این عیوب را نداشت و اگر سواد هم داشت، با این اخلاق و سلیقه می توانست هر مردی را خوشبخت کند. با این افکار رو به مهیا کرد و پرسید: «راستی سایه تا حالا خواستگار داشتی؟»
    مهیا گفت: «نه آقا مگه با این عیبایی که من دارم، کسی ام رغبت می کنه به خواستگاریم بیاد؟ هر کسی منو می بینه، فقط چشمش به عیبام می افته و دیگه به چیزای دیگه فکر نمی کنه. نخیر آقا، من تا حالا خواستگار نداشتم»
    شروین گفت: « می خوای برات یه مرد خوب پیدا کنم؟ البته خب اونام بالاخره یه عیبهایی دارن، خودت که می دونی؟ منظورمو که می فهمی؟» مهیا گفت: «بله آقا خنگ که نیستم. نخیر شوهر نمی خوام، مگه از جونم سیر شدم؟ اصلاً مگه شما آقایون غیر از اذیت و آزار چیز دیگه ایم برای ما خانوما دارین؟ نه آقا اصلاً فکرشو نکنین»
    شروین گفت: «آخه حیفه این همه سلیقه. ولی خب من که از خدامه تو شوهر نکنی. تو، تو خونه ی من واقعاً یه نعمتی»

    * * * تا پایان صفحه 87 * * *
    kimia.r and yahoo like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  4. 2 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  5. Top | #22

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان


    فصل 2
    قسمت 11

    شروین همیشه از این که سایه این همه از مردها بد می گفت، تعجب می کرد، ولی از اینکه این دختر تا به این حد نجیب و روشنفکر بود، خوشحال و از آمدن او به خانه اش همیشه خشنود و راضی بود.
    بعد از شام شروین به اتاقش رفت و مقدار سوغات را که برای مهیا آورده بود به دستش داد و گفت: «بگیر سایه، قابلی نداره» مهیا گفت: «وای آقا، چه خبره؟ چرا اینقدر زحمت کشیدین؟»
    شروین گفت: «دیگه نمی خوام این مانتو مقنعه رو بپوشی، از فردا اینایی رو که خریدم بپوش. سایه خانوم خواهش می کنم. یه ذره به خودت تنوع بده. اگه به فکر خودت نیستی، حداقل به فکر من بیچاره باش که شش ماهه دارم تو رو همین شکلی می بینم»
    مهیا گفت: «چیه آقا چند روز با خوشگلا گشتین تنوع طلب شدین؟ آخه آقا من که با این ریخت و قیافه احتیاجی به تنوع ندارم. هر وقت خواستین یه تنوعی به زندگیتون بدین بازم یه چند روزی با چند تا دختر خوشگل برین سفر تا دلتون باز بشه. به منم گیر ندین که سر و شکل مو عوض کنم»
    شروین گفت: «حالا کی گفت تو سر و شکلتو عوض کن؟ گفتم لباستو عوض کن» مهیا گفت: «آقا چه بخوایین و چه نخوایین منو باید همین شکلی ببینین. اگه دنبال تنوع هستین باید زن بگیرین که هر روز براتون یه رقم بپوشه. اصلاً چرا شما زن نمی گیرین؟»
    شروین گفت: «بس کن سایه، تو ام مثل عمه نجمه گیر دادی به زن گرفتن من، وقتی این همه دختر دور و برمه، زن می خوام چکار؟» ولی او دروغ می گفت، هیچ دختری را به دور و بر خود راه نمی داد.
    مهیا گفت: «مگه عمه تون می خواد براتون زن بگیره؟» شروین گفت: «والله از تو چه پنهون، همش چشمش دنبال این دختر و اون دختره که به من معرفی کنه. راستش تا حالام چند تاشونو بهم نشون داده، ولی آخه سایه من تا دختری به دلم نشینه که نمی تونم انتخابش کنم»
    مهیا با شنیدن حرف شروین که گفت عمه اش برای او دنبال دخریست، دلش گرفت. ولی به روی خودش نیاورد و دوباره پرسید: «آقا چه جور زنی دوست دارین؟ یعنی منظورم اینه که شرایطتون برای دختری که باید به دلتون بشینه چیه؟»
    شروین گفت: «سایه نکنه می خوای از پیشم بری که به فکر زن گرفتن من افتادی؟» مهیا گفت: «نه ولی خب شمام باید سر و سامون بگیرین»
    شروین گفت: «بسه دیگه سایه، به موقعش خودم اقدام می کنم. حالا پاشو برو این مانتو و روسری رو که برات خریدم بپوش ببینم بهت می یاد یا نه؟ اصلاً اندازه ات هست یا نه؟»
    مهیا گفت: «نمی خواد آقا، مگه من مانکنم که می خوایین به من نگاه کنین. نگه می دارم عید که با اجازه تون می خوام برم شهرستان پیش خانوادم، می پوشم. شمام آقا حوصله دارینا! آخه من با این ریخت و قیافه دیدن دارم؟»
    شروین بالاخره سوالی را که چند وقت بود دلش می خواست از مهیا بپرسد به زبان آورد و پرسید: «سایه تا حالا پاتو به پزشک نشون دادی؟» باز هم مهیا هول شد و گفت: «آره آقا چن بار، ولی هزینه اش خیلی بالاست» شروین گفت: «مثلاً چقدر؟»
    مهیا گفت: «خیلی آقا، خیلی، اگه من یه عمرم کار کنم نمی تونم اون همه پول داشته باشم»
    شروین با حرفهای مهیا به فکر فرو رفت. اگر می توانست پای این دختر را روبراه کند، خیلی از مشکلات او حل می شد. چون از نظر شروین این دختر واقعاً حیف بود.
    تصمیم گرفت بدون اینکه چیزی به مهیا بگوید از یک پزشک ارتوپد برایش وقت بگیرد تا پای او را به دکتر نشان بدهد. مهیا بعد از اینکه کارهایش تمام شد رو به شروین کرد و گفت: «آقا اگه کاری ندارین من برم تو اتاقم»
    شروین گفت: «برو سایه راحت باش، منم می خوام روی تحقیقاتم کار کنم، فعلاً بیدارم» مهیا بلافاصله وارد اتاقش شد و در را نیز از داخل قفل کرد. همیشه نگران بود که مبادا شروین سرزده وارد اتاقش شود و او را بدون عینک ببیند. البته به خوبی می دانست که شروین بدون زدن در هیچگاه وارد اتاقش نمی شود، ولی او همیشه احتیاط می کرد.
    و شروین هر زمان که مهیا در اتاقش را قفل می کرد، فکر دیگری می کرد. او با خود می اندیشید که مهیا از او می ترسد و هر بار با این افکار در دلش به این دختر می خندید.
    شروین سوای از مردان دیگر بود. دختران زیادی در دانشگاه دور و برش بودند که همه شان آرزویشان بود که استادشان نگاه با محبتی هرچند کوتاه به آنها بیندازد. ولی او بی اعتنا و بدون هیچ توجهی از کنار همه شان می گذشت.
    شروین بعد از مرگ پدر و مادر و همچنین خواهرش در بمباران هوایی در یکی از شهرهای جنوب کشور، دلش به طور کل مرده بود. او عاشق پدر و مادر و بخصوص خواهر بزرگش بود. خواهرش از او سه سال بزرگتر و بسیار با شروین مهربان بود. آن دو همیشه رابطۀ خیلی خوبی با هم داشتند. در آن زمان اگر شروین مشکلی برایش پی می آمد، با اولین کسی که در میان می گذاشت، خواهرش ترانه بود.
    در آن زمان ترانه عقد کردۀ یکی از همکارانش بود که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند. آن دو با هم قرار گذاشته بودند که بعد از بازگشت ترانه از سفر، مراسم عروسیشان را برگزار کنند. ولی مرگ نابهنگام ترانه همه چیز را بر هم زده و فرهاد را راهی جبهه های جنگ کرده بود که او نیز بعد از گذشت یک سال در همانجا به شهادت رسید و به معبودش پیوسته بود.
    شروین بعد از مرگ خانواده اش روزهای بسیار سختی را گذرانده و همیشه آرزو کرده بود که ای کاش او نیز به همراه آنها به سفر رفته و او نیز کنارشان مرده بود. ولی تقدیرش این بود که به سفر نرود و زنده بماند و بعد از آنها به زندگیش ادامه دهد.
    ارثیه ای که بعد از مرگ پدر برایش باقی مانده بود یک نشریه به همراه یک کتابفروشی بزرگ و همان آپارتمانی که هم اکنون در آن زندگی می کرد، به همراه مبلغ قابل توجهی پس انداز بانکی بود.
    او با وجود مسئولیت آن نشریه و کتابفروشی و شغلی که در دانشگاه داشت، مشغلۀ کاریش بسیار زیاد و اوقات فراغتش بسیار کم بود. برای همین کمتر در خانه بود و بیشتر خارج از خانه به سر می برد.
    بعد از مرگ پدر و مادر و خواهرش ترانه به مدت چندین ماه در منزل عمه اش نجمه، سکونت کرده بود. ولی با گذشت هشت ماه طاقت نیاورده و ترجیح داده بود دوباره به منزل پدریش بازگردد و به طول مستقل به زندگیش ادامه دهد.
    نجمه که شروین تنها یادگار و تنها بازماندۀ برادر عزیزش بود، روزهای اول شدیداً با رفتنش مخالفت کرده و تنهایی را برای او خوب ندانسته بود، ولی سرانجام بعد از سماجت های مداوم شروین پذیرفته بود که او به خانۀ پدریش بازگردد.

    * * * تا پایان صفحه 91 * * *
    kimia.r and yahoo like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  6. 2 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  7. Top | #23

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 12

    امروز شروین مردی بود سی و یکساله، جذاب و خوش قیافه، نجیب و مهربان با تحصیلاتی در حد دکترا. اکثر دختران فامیل و دختران دانشکده بدون استثنا با دیدنش دست و دلشان می لرزید و آرزوی هم صحبتی با او را داشتند. ولی او به همۀ این دختران فقط در حدّ یک شاگرد یا دختر یکی از اقوام نگاه می کرد و با دیدنشان هیچ احساسی در او پیدا نمی شد.
    خودش هم نمی دانست که از زندگی چه می خواهد. چنان غرق در کارهایش بود که حتی خود را نیز فراموش کرده و به هیچ عنوان به فکر ازدواج و سر و سامان دادن به زندگیش نبود. عمه اش نجمه بیشتر اوقات با دیدن اخلاق و روحیات او، با خنده و مزاح، کلی سر به سرش می گذاشت و می گفت: «عمه جان شروین، واقعاً تو مردی یا نه؟» و شروین هم در جواب او با خنده می گفت: «با اجازه تون نه عمه جان، نامردم»
    نجمه قبل از اینکه به فکر ازدواج پسر خودش باشد، آرزوی ازدواج شروین را داشت. شروین برای او یادگار عزیزی بود از برادرش. آن هم برادری که با مرگش او را از پای درآورده و گرد پیری را خیلی زود به چهره اش نشانده بود.
    خود نجمه دارای سه فرزند بود، دو دختر و یک پسر. دخترانش به همراه شوهرانشان در فرانسه زندگی می کردند و خودش هم به همراه همسر و تنها پسرش در خانه ای بزرگ و ویلایی، در یکی از مناطق دنج و خلوت تهران به سر می برد. همیشه آرزویش بود که شروین هم کنارشان باشد. ولی شروین تنهایی را بیشتر ترجیح می داد و آپارتمان خودش را بیشتر از هر جای دیگری دوست داشت.
    نجمه تا به آن روز دختران بسیاری را به او نشان داده بود، ولی شروین با دیدنشان فقط یک کلام گفته بود: «نه عمه جان به دلم نمی شینه»
    او همیشه به دنبال دختری بود که همچو خواهرش ترانه مهربان و نجیب و باسلیقه و تحصیل کرده باشد. شاید هم همۀ اینها بهانه ای بیش نبود و تا به آن روز دریچۀ قلبش به روی هیچ دختری گشوده نشده بود.
    تقریباً از سن بیست و شش سالگی به تنهایی زندگی کرده بود. ولی مثل بعضی از مردان به هیچ عنوان از تنهاییش سوءاستفاده نکرده بود. روی هم رفته او مرد پاک و نجیبی بود که تا به آن روز به هیچ دختری نیندیشیده بود.
    در طول تمام این سالها دختران و زنان بسیاری را برای کارهای خانه اش استخدام کرده بود، ولی همه شان فقط برایش دردسر درست کرده و او را از هر چه مستخدم جوان بود، به ستوه آورده و بیزارش کرده بود. برای همین قاطعانه تصمیم گرفته بود که این بار فقط یک بانوی میانسال استخدام کند. تا اینکه یکی از روزها سر و کلۀ مهیا در خانه اش پیدا شده و او را با قیافه اش به تعجب انداخته بود.
    اولین روزی که مهیا وارد خانه اش شد، شروین به هیچ عنوان او را برای انجام کارهای منزل نپسندید و کارهای آپارتمانش را برای او که عیوب بسیاری داشت، بسیار سنگین دید.
    آن روز حتی یک درصد هم احتمالش را نمی داد که او را استخدام کند. ولی همان شب اول با دیدن تمام کارهای مهیا و سلیقۀ بالایش که مثل یک کدبانوی باتجربه بود، نظرش را نسبت به او تغییر داد و بلافاصله او را استخدام کرد.
    او حتی از زبان درازی این دختر که موجب سرگرمی و خنده اش می شد نیز رضایت داشت و حسابی سر کیف آمده بود. او که سالها در آن خانه خنده به لبانش نیامده بود، با آمدن مهیا به منزلش دوباره لبهایش به خنده گشوده و صدای قهقهه هایش فضای خانۀ سوت و کورش را پر کرده بود. از نظر شروین این دختر در کمال سادگی و بی ریایی با او سخن می گفت و او را می خنداند.
    و امروز بعد از گذشت چندین ماه، وجود و بودن این دختر برایش نعمتی بوده و حسابی به او عادت کرده و خانه اش را بدون او سوت و کور می دید. او به غذاهایش، به سلیقه اش، به بلبل زبانیش و حتی به قیافه اش نیز عادت کرده بود.
    دیگر به هیچ عنوان عیب های او را نمی دید. فقط دختری را می دید که کدبانویی کامل، با عینکی سیاه که لنگان می رفت و لنگان هم می آمد و کارهایش را بنحو احسن انجام می داد. حتی در آن چند روز سفر نیز دلش حسابی برای این دختر تنگ شده بود. وقتی مهربانی های او را می دید، به یاد محبت های بی دریغ خواهر مرحومش می افتاد و این دلش را می لرزاند.
    آن شب وقتی مهیا به شروین شب بخیر گفت و وارد اتاقش شد، درسهای زیادی برای خواندن داشت. تا ساعت یک نیمه شب نشست و درسهایش را مرور کرد. و بعد از آن هم روی لباس عروسی که باید تا شب عید تحویلش می داد، کار کرد.
    ساعت 3 نیمه شب بود و شروین نیز همچون مهیا بیدار و مشغول کارش بود. با دیدن چراغ روشن اتاق مهیا تعجب کرد و با خود گفت: «این دختره مگه چیکار می کنه که تا این وقت شب بیداره؟ شایدم خوابش برده و چراغ اتاقش روشن مونده!» بعد از دقایقی چشمانش سنگین شد و همانجا روی کاناپه خوابش برد و به خواب عمیقی رفت.
    ساعت سه و نیم شب بود که مهیا با خستگی وسایلش را جمع و جور کرد و زیر تختش گذاشت. چراغ اتاقش را خاموش کرد و آماده ی خواب شد. ولی از درز در نگاهش به نور سالن افتاد. خیلی آرام در اتاقش را باز کرد و شروین را خوابیده به روی کاناپه دید.
    فوری عینکش را به روی چشمانش زد و شالش را به روی موهایش کشید و مانتواش را نیز به روی شانه هایش انداخت و از اتاق خارج و مدتی همانجا کنار در اتاق به تماشای او ایستاد. چقدر معصومانه خوابیده بود. مهیا عادتش بود، همیشه از پشت شیشه ی عینکش خیلی راحت و بدون اینکه شروین بداند به تماشای او می ایستاد.
    خنده هایش را، شوخی هایش را، غذا خوردنش را و دفاع کردن او از مردان را دوست داشت و عاشقش بود. او همیشه از عاقبت کارش در اندیشه بود. اگر روزی مجبور می شد از آن خانه برود با علاقه اش به شروین چه می کرد؟
    خودش هم نمی دانست که این احساس و علاقه، کی و چگونه در او ریشه دوانده بود. شاید به خاطر رفتار نجیبانه و مهربان شروین بود وگرنه مردان جذاب زیادی سر راه او قرار گرفته بودند و او حتی به آنها فکر هم نکرده بود.
    با خودش فکر می کرد که اگر او در آن خانه بدون عینک و با همان قد و هیکل بود، آیا باز هم رفتار شروین با او نجیبانه بود؟ آیا باز هم با او همچون خواهرش رفتار می کرد؟ که اینها همیشه برایش سوال بی جوابی بودند. بعد از کشیدن پتویی به روی شروین دوباره به اتاقش برگشت و خوابید.
    صبح زود بود که از خواب بیدار شد و نمازش را خواند و بعد از آن هم وارد آشپزخانه شد و مشغول آماده کردن صبحانه شد. ولی شروین هنوز بیدار نشده و همانجا روی کاناپه به خواب رفته بود.

    * * * تا پایان صفحه 95 * * *
    kimia.r and yahoo like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  8. 2 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  9. Top | #24

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان


    فصل 2
    قسمت 13

    میز صبحانه را آماده کرد و بالای سر شروین رفت و او را به آرامی صدا زد: «آقا می بخشین دیرتون نشه!»
    شروین بلافاصله با تکانی چشمانش را باز کرد و کش و قوسی به اندامش داد و با تعجب به اطرافش چشم دوخت. مهیا دوباره گفت: «آقا دیرتون نشه» شروین با نگاهی به مهیا گفت: «سایه من اینجا چیکار می کنم؟»
    مهیا گفت: «آقا شما دیشب همین جا خوابتون برده بود»
    شروین پرسید: «تو روی من پتو کشیدی؟م
    مهیا گفت: «بله آقا دیرتون نشه!» البته او بیشتر نگران دیر شدن خودش بود، تا شروین.
    شروین گفت: «نه سایه امروز مرخصی دارم نمی رم دانشگاه. می خوام روی تحقیقاتم کار کنم» مهیا با حرف شروین مانده بود که چه کند. او امتحان داشت و باید به دانشگاه می رفت.
    شوین از جایش بلند شد و گفت: «فعلاً صبحانه نمی خورم. می رم اتاقم بخوابم. بدنم اینجا حسابی خشک شده» و بلافاصله وارد اتاقش شد و خوابید.
    مهیا نمی دانست چه کند. بالاخره هم مجبور شد نامه ای کج و معوج و خیلی غلط غلوط برای شروین بنویسد که برای خرید بیرون رفته است. بعد از آن هم کلاسور و مانتواش را داخل ساکش قرار داد و از خانه بیرون زد.
    تمام طول راه را دوید تا بالاخره بعد از کمی تأخیر وارد دانشگاه شد و با عجله امتحانش را داد و با عجله هم از کلاس خارج شد. در حیاط دانشکده بود که چشمش به سیروس افتاد که با اشاره چیزی از او می پرسید. با گامهایی تند خود را به او رساند و پرسید: «کارم داشتی سیروس؟»
    سیروس پرسید: «کجا می ری؟ مگه کلاس بعدی شرکت نمی کنی؟» مهیا گفت: «نه کار دارم باید برم» سیروس با خندۀ موذیانه ای گفت: «شایدم داری می ری تحقیقات، راستی تحقیقات روی اون مرد خوشبخت به کجا رسید؟»
    مهیا بعد از کمی سکوت گفت: «تو هنوز اون موضوعو فراموش نکردی؟ حالا چرا مدام به فکر تحقیقات منی؟ چیه می ترسی روی شما آقایونو کم کنم؟»
    سیروس گفت: «می شه تحقیقاتتو بدی منم بخونم؟ خیلی دلم می خواد بدونم اون آقا چه جوریاست» مهیا گفت: «مثل بقیه آقایون. سیروس دیدی مثل بچه ها چقدر کنجکاوی» سیروس گفت: «چند سالشه؟» مهیا گفت: «کی؟» سیروس گفت: «همون مرد بیچاره ای که داری روش تحقیق و روانکاوی می کنی» مهیا با خنده گفت: «چزو اسراره، می بخشی ولی دیرم شده باید برم
    سیروس با قیافۀ متعجبی پرسید: «مهیا هر روز این همه عجله برای چیه؟ هر روز طوری با عجله از دانشکده خارج می شی که انگار با کسی قرار داری» مهیا با لبخند کمرنگی گفت: «اینم جزو اسراره آقا سیروس، خداحافظ» و با شتاب از سیروس دور شد.
    مهیا مطمئن بود که سال آینده اگر همه نیز دست از سرش برداند، سیروس او را رها نخواهد کرد. مانده بود که چگونه این گندی را که زده بود، راست و ریس کند تا بچه ها و مخصوصاً سیروس فراموش کند و دست از سرش برداند.
    هنوز ظهر نشده بود که به خانه برگشت. کلاسور و لباسهایش را داخل کمدش قرار داد و از اتاق خارج شد. نمی دانست چقدر و تا کی باید دلهره ی اینکه شروین او را نبیند را داشته باشد.
    به آرامی سرکی به اتاق شروین کشید و او را هنوز مشغول مطالعه دید.سریع وارد آشپزخانه شد و مشغول آماده کردن غذای ظهر شد.
    ساعت 2 بعدازظهر بود که تق البابی به در اتاق شروین زد و گفت: «سلام آقا ناهار آماده است. می بخشین اگه دیر شد. می دونم که حسابی گرسنه هستین»
    شروین سرش را از روی کتاب برداشت و گفت: «سلام سایه، کی اومدی؟ متوجه نشدم، خرید رفته بودی؟»
    مهیا گفت: «بله آقا مقداری خرید لازم داشتیم که باید می رفتم بیرون. زودتر بیاین که غذا سرد می شه و از دهن می افته.
    شروین گفت: «راستی سایه اون چی بود که برام نوشته بودی؟ یه کلمۀ درست توش ندیدم. از امشب تصمیم گرفتم بهت درس بدم. باید تو باسواد بشی. حیفه تو نیست با این همه سلیقه و کارایی بی سواد بمونی؟ به خدا با دیدن اون یادداشتی که برام نوشته بودی، از خودم خجالت کشیدم. این همه دانشجو زیر دست منه، اونوقت یه دختر بی سواد داره تو خونم زندگی می کنه»
    مهیا گفت: «آخه آقا یه کلفت سوادو می خواد چیکار کنه؟»
    شروین گفت: «خجالت بکش سایه، بازم این کلمه رو به کار بردی؟ من چند بار به تو بگم این کلمه رو به زبون نیار. آخه دختر چرا تو خودتو اینقدر دست کم می گیری؟ البته تقصیرم نداری، حتماً اینقد از بچگی دائم زدن تو سرت و هی بهت گفتن کلفت، که عادت کردی. ولی بدون تو خونۀ من از این خبرا نیست. دفعه آخرت باشه. به خدا حیفه با این همه استعداد بی سواد بمونی. تو باید سواد یاد بگیری، فهمید؟ باید»
    مهیا که خنده اش گرفته بود، گفت: «چشم آقا، ولی درس دادن به منو بذارین برای بعد از عید، چون قبل از عید خیلی کار دارم»
    شروین گفت: «باشه سایه خانوم قبول، حالا ناهار چی داریم؟ از گرسنگی دارم می میرم»
    مهیا گفت: «امروز به مناسبت برگشتنتون از سفر، یه غذای ایتالیایی براتون درست کردم، البته اگه بابت طبعتون باشه» شروین با تعجب گفت: «غذای ایتالیایی؟ بفرمایید سایه خانوم، حالا سواد نداری این غذاها رو درست می کنی! اگه سواد داشتی دیگه چیکار می کردی؟ نخیر به خاطر خودمم که شده باید بهت سواد یاد بدم»
    و در ادامه با لبخندی گفت: «سایه خانوم نکنه شبا که تا دو سه ی نیمه شب بیدار می مونی، می شینی این چیزا رو یاد می گیری؟ به خدا من راضی نیستم به خاطر من شبا بیدار بمونی»
    مهیا گفت: «اولاً مگه شما منو زیر نظر گرفتین که کِی می خوابم و کی پا می شم؟ دوماً به خودتون از این وعده ها ندین که من به خاطر شما شب بیداری می کشم تا بیشتر به شما خدمت کنم، چرا شما آقایون همیشه همه چی رو به خودتون ربطش می دین؟»
    شروین گفت: «چیه بازم نطقت برا بدگویی از آقایون باز شد؟ فقط منتظره یه فرصتی که شروع کنی از مردای بیچاره به بد گفتن. ضمناً سایه خانوم من اونقدرام بیکار نیستم که تو رو زیر نظر بگیرم. خودت که دیدی! منم دیشب مثل تو بیدار بودم و دیدم که تا 3 نصف شب بیدار بودی. حالا سایه راستشو بگو تو اون اتاقت جاسوسی ماسوسی که نمی کنی؟ یا مثلاً بمبی، دینامیتی که نمی سازی؟»
    مهیا گفت: «اولاً که اتاقم سفارتخونه نیست که مشغول جاسوسی بشم. دوماً خوابم برده بود و چراغ اتاقم روشن مونده بود، وگرنه من با این همه کاری که شما رو سرم ریختین، وقتی می رم تو اتاقم مثل مرده ها می افتم» و بعد از آن شب سعی کرد تا حواسش بیشتر جمع باشد.

    * * * تا پایان صفحه 99 * * *
    kimia.r likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  10. 2 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  11. Top | #25

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 14

    شروین در طول این چند ماه در وقت های مختلفی مهیا را امتحان کرده و زیر نظر گرفته بود. بارها و بارها کیف پولش را، انگشترش را، زنجیرش را و همچنین کمد اتاقش را که پول زیادی داخل آن بود باز گذاشته و از خانه خارج شده بود، ولی دریغ از یک ریال که کم شده باشد. او متوجه شده بود که مهیا واقعاً چشم و دل پاک و فقط چشمش به دسترنج خودش می باشد.
    با بودن این دختر در خانه اش همه چیز بر وفق مرادش بود و در این چند ماه به آسایش و آرامش کاملی رسیده بود. او همیشه از اینکه روزی این دختر را از دست بدهد، نگران بود. برای همن با خودش تصمیم گرفته بود که اگر روزی حتی ازدواج هم بکند حتماً او را پیش خودش نگه دارد. تا هم در کارهای خانه به همسرش کمک کند و هم خودش در به در نشود.
    یکی از روزها شروین از مهیا پرسید: «ساهی تو اینقد کار می کنی خسته نمی شی؟» و مهیا در جوابش گفت: «نه آقا من کارو اگه توش پول باشه دوست دارم» و دوباره خنده شروین را درآورد.
    سه روز از آن روز می گذشت. روز شنبه بود و نزدیک اذان ظهر که مهیا از دانشکده خارج شد. تصمی گرفت به چند کتابفروشی سری بزند و کتابهایی را که نتوانسته بود در کتابخانه دانشکده اش پیدا کند بخرد. البته اگر مقدار پولش کفاف خرید آن کتابها را می داد. با این نیت سوار اتوبوس شد و راهی خیابابن انقلاب شد. بعد از پرس و جو از چندین کتابفروشی، بالاخره وارد کتابفروشی بزرگی شد و شروع به نگاه کردن به کتابها شد.
    هنوز کتابهای مورد نظرش را درخواست نکرده بود که ناگهان از پشت سرش صدای شروین را شنید که با فروشنده مشغول صحبت بود. ناخودآگاه به سمت صدا چرخید و شروین را درست روبروی خود دید. به قدری هول کرده بود که برای چند لحظه فقط ماتش برده و به شروین خیره شده بود. که همین نگاه خیره اش آن هم به آن صورت موجب تعجب شروین شد.
    بعد از لحظاتی مهیا ناخواسته و با لحن پرشتاب به شروین گفت: «سلام!» و شروین با تعجب در جوابش گفت: «سلام، می بخشین ما همدیگرو می شناسیم؟» مهیا نگاهی به شروین انداخت و خیلی آرام و با عجله گفت: «نخیر» و سریع از کنار شروین گذشت و با شتاب از کتابفروشی خارج شد. دیگر حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد و بدون خرید کتاب دوان دوان راهی خانه شد.
    دل توی دلش نبود که نکند شروین صدای او را شناخته باشد. با خودش گفت: «خدایا اصلاً چرا من سلام دادم؟» خودش هم نمی دانست که چرا؟
    شروین که از حرکات دختری که با عجله به او سلام داده و با عجله هم از کناش تقریباً گریخته بود، متعجب بود، تا چند لحظه فقط به در فروشگاه خیره شد. ولی بعد از لحظاتی وقتی به خود آمد از فروشنده پرسید: «آقای خلیلی این خانومی که الان این جا بودن از مشتری هامون هستن یا نه؟» آقای خلیلی گفت: «نخیر آقای سرخوش، اولین بار بود که اومده بودن اینجا»
    آن شب تا زمانی که شروین به خانه بازگردد، فکر آن دختر یک لحظه هم راحتش نمی گذاشت. یک چیز آشنا در آن دخترک دیده بود که نمی دانست چیست؟
    در فکر این بود که چرا آن دختر به آن صورت به او خیره شده و به آن صورت نیز به او سلام داده بود؟ و چرا آن طور عجیب و با عجله از او دور شده و گریخته بود.
    آن شب حتی در خانه نیز شدیداً در فکر بود. مهیا نیز آن شب فقط در موارد ضروری با شروین صحبت می کرد. ولی از اینکه شروین مدام در فکر بود، کنجکاو شد و پرسید: «آقا چیزی شده؟ از وقتی اومدین خونه دائم توی فکرین، اتفاقی افتاده؟»
    شروین در حالی که هنوز هم نگاهش به نقطه ای خیره بود گفت: «سایه امروز تو کتابفروشیم با یه دختری روبرو شدم که سخت منو به خودش مشغول کرده» مهیا گفت: «چرا مگه اون دختره چه جوری بود؟»
    شروین گفت: «والله سایه از تو چه پنهون خیلی خوشگل بود، ولی از خوشگلیش که بگذریم چیزی که منو به تعجب و فکر انداخته، اینه که اون یه جور عجیبی به من نگاه می کرد. انگار منو می شناخت، ولی من اونو نمی شناختم. امروز وقتی وارد کتابفروشی شدم و شروع کردم با فروشنده به صحبت کردن، اون دختره طوری به طرف من چرخید که انگار صدای یه آدم جنایتکارو شنیده! طوری با وحشت به من نگاه می کرد که یه لحظه فکر کردن نکنه شاخ درآورده باشم. بعد اون دختره با سلام دادنش بیشتر منو متعجب کرد. سلامش یه بوی آشنایی می داد، ولی هر چی فکر کردم دیدم اونو نمی شناسم. بعد خیلی سریع از کنارم گذشت و از مغازه خارج شد. طوری با عجله رفت که انگار داشت یه جورایی از من فرار می کرد»
    مهیا که خنده اش گرفته بود، به زحمت خودش را کنترل کرد و گفت: «آقا دو ساعته دارین به این چیز بی اهمیت فکر می کنین؟ شاید یه زمونی استادش بودین و رفتار خوبی باهاش نداشتین که اون دختره با شنیدن صداتون بیچاره قبض روح شده و پا به فرار گذاشته، وگرنه کسی بیخود از کسی نمی ترسه یا بهش سلام نمی ده»
    شروین گفت: «نخیر سایه خانوم، من هیچ وقت با دانشجوهام رفتار بدی نداشتم» مهیا گفت: «حالا چی؟ تا صبح می خواین بشینین راجع به کسی که نمی شناسین فکر کنین؟» شروین گفت: «چیه سایه خانوم، بازم تا من به یه دختر فکر کردم، تو داغ کردی؟»
    مهیا گفت: «نخیر هیچم این طور نیست. اصلاً اینقد فکر کنین تا از کله تون دود دربیاد»
    صبح آن شب تا شروین برای صبحانه خوردن وارد آشپزخانه شد، مهیا بی هوا فوری گفت: «سلام»
    شروین یک لحظه به او خیره شد و گفت: «سایه می شه یه بار دیگه سلام بدی؟» مهیا گفت: «مدل جدیده آقا؟ مگه چن بار باید سلام بدم» شروین گفت: «سوال نکن، فقط بگو سلام»
    به یکباره مهیا متوجه منظور شروین شد و گفت: «آقا اصلاً از دیروز خیلی عوض شدین» شروین گفت: «به خدا سایه یک لحظه احساس کردم اون دختره بهم سلام کرد. آره همینه سایه، صداش خیلی شبیه صدای تو بود. برای همینم اینقد منو به فکر انداخته»
    مهیا گفت: «چیه آقا؟ حتماً آرزو می کنین من اون شکلی بودم، آره؟» شروین گفت: «نخیر من اصلاً فکر این چیزا نیستم» و برای اینکه سر به سر مهیا بگذارد با شیطنت گفت: «ولی خب اگه اون شکلی بودی، بد نبود! اون موقع به من بیشتر خوش می گذشت» و صدای خنده اش در فضای آشپزخانه پیچید.
    مهیا هم که از حرف شروین خنده اش گرفته بود، گفت: «فکر کردین اگه خوشگل بودم پیش شما کار می کردم؟ اگه خوشگل بودم که پیش شما امنیت نداشتم» شروین گفت: «بسه سایه خانم چرت و پرت نگو، چایی بریز دیرم شده» و مهیا باز هم خدا را شکر کرد که بالاخره شروین کوتاه آمده است.

    * * * تا پایان صفحه 103 * * *
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  12. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  13. Top | #26

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 15

    چند روز بعد یکی از شبها شروین بعد از خوردن شام رو به مهیا کرد وگفت: «سایه فردا از یه دکتر ارتوپد وقت گرفتم، ساعت چهار می یام دنبالت با هم می ریم پیشش»
    مهیا با شنیدن حرف شروین به شدت گُر گرفت و با مکث کوتاهی گفت: «چی چی آقا؟ نفهمید،اسم چی چیه؟» شروین گفت: «منظورم پزشک استخونه، می خوام ببرمت پاتو ببینه. شاید به امید خدا خوب شدی و تو رو شوهر دادم و از دست زبونت خلاص شدم» مهیا گفت: «اولاً که من شوهربکن نیستم، دوماً من که پول ندارم»
    شروین گفت: «حالا فعلاً بریم ببینیم اصلاً نظر دکتر چیه؟ بعد از اون تازه راجع به پولش تصمیم می گیریم»
    مهیا گفت: «نه آقا من از دکتر و عمل می ترسم. سرم بره من دکتر مکتر نمی رم. مگه از جونم سیر شدم که برم زیر چاقوی این دکترای بی سواد، نخیر من نمی یام»
    شروین گفت: «سایه فقط زبون داری، دل و جرأت هیچی. مگه بچه ای از دکتر می ترسی؟ باور کن سایه یه مدت سختی می کشی، ولی بعد حسابی راحت می شی. به خدا نگرانتم، توام مثل خواهرمی. اصلاً هم نگران خرجش نباش، همۀ خرج و مخارجشم به پای خودم. نمی خواد تو یک ریالم به پس اندازت دست بزنی. من که می دونم تو نگران پس اندازتی، خانوم پول دوست»
    مهیا الکی بغض کرد و گفت: «آقا نکنه از راه رفتنم خسته شدین؟ باور کنین سعی می کنم کمتر جلوی شما راه برم. اصلاً می دونستم یه روز شمام مثل بقیه از دستم خسته می شین. اصلاً من شانس ندارم هر کاری می کنم بالاخره همه از دستم خسته می شن. نکنه دنبال بهانه این تا منو بیرون کنین؟» بعد رفت و گوشه ای با ناراحتی نشست و یک اخم وحشتناک هم به چهره اش نشاند.
    شروین گفت: «فکر می کردم دختر روشنی هستی! ولی با این حرفات نشون دادی که اشتباه فکر می کردم» مهیا گفت: «آقا اگه دنبال بهانه نیستین، پس نه به پام کار داشته باشین، نه به پشمم، نه به پس اندازم! من این طوری راحت ترم. عادت کردم، چه جوری بگم»
    شروین از جایش بلند شد و به کنار مهیا رفت و گفت: «سایه به خدا به خاطر خودت می گم، وگرنه من که سختی نمی کشم. حالا چرا اینقدر داغ کردی؟ مگه داری نطق مطبوعاتی می دی که سر و صدا راه انداختی؟»
    مهیا فوری از جایش بلند شد و به کنار شروین رفت و گفت: «ببخشین آقا بی ادبی کردم. منظور بدی نداشتم» شروین گفت: «من به وظیفه ام عمل کردم، دیگه خود دانی. حالا لطفاً یه چایی بیار، گلوم خشک شد بس که با تو چونه زدم»
    چند روز به عید مانده بود که مهیا رو به شروین کرد و گفتک «آقا اگه اجازه بدین عید می خوام برم شهرستان پیش خانواده ام، ایرادی که نداره؟ خیلی دلم براشون تنگ شده»
    شروین گفت: «نه که نداره. توام حق داری پیش خانوادت بری. الان هفت ماهه که تو خانوادتو ندیدی. ببینم تو این مدت اصلاً بهشون زنگ زدی؟» مهیا گفت: «نه آقا ما که تلفن نداریم. ولی هرازگاهی خودشون به من یه زنگی می زنن. آقا ایرادی که نداره شما عیدو تنها بمونین؟ خودتون کاراتونو می تونین انجام بدین؟»
    شروین گفت: «برو خیالت راحت. دیگه اونطورام که تو فکر می کنی بی دست و پا نیستم. منم شاید رفتم مسافرت یا شایدم رفتم دو سه روزی خونه خاله م موندم. حالا کی می خوای بری؟»
    مهیا گفت: «اگه اجازه بدین یه روز قبل از سال تحویل» شروین گفت: «برو، ولی سایه نری منو فراموش کنی و نیای ها، یا مثلاً شوهر کنی»
    مهیا گفت: «خیالتون راحت آقا. من کفتر جلدم، هر جام برم دوباره برمی گردم پیش خودتون. ولی می شه بگین چند روز مرخصی دارم؟» شروین گفت: «یه هفته بمون و برگرد»
    مهیا گفت: «ممنون آقا»
    دو روز بعد مهیا صبح زود از خانه خارج شد. تصمیم گرفته بود برای دو خواهر و پدرش و همین طور برای شروین عیدی بگیرد. بعد از اینکه به چندین فروشگاه سر زد، بالاخره یعد از کلی جستجو برای شروین یک ادکلن خوشبو، برای پدرش یک بلوز و یک شلوار، برای مهسا یک بلوز و یک روسری و برای مهدیه ته تغاری خانه شان که خیلی هم دوستش داشت، یک دست بلوز و شلوار و یک جفت کفش و یک عدد روسری خرید. اما برای خودش حتی یک جفت جوراب هم نخرید.
    او عادتش بود هیچ وقت خودش را نمی دید. ولی همیشه سعی می کرد در محیط دانشکده دختر مرتبی باشد، به طوری که کسی از موقعیت زندگی اش چیزی نفهمد. چون او دلش نمی خواست به او به دیده ی تحقیر نگاه کنند. با کسی به آن صورت دوستی می کرد، چون نه وقتش را داشت و نه دلش می خواست با آن وضعیت زندگیش کسی پا به خانه شان بگذارد.
    بیشتر افرادی که در دانشکده دور و برش بودند، همگی از وضعیت خوبی برخوردار بودند، الا او که مشکلات زندگی خیال دست برداشتن از سرش را نداشت. ولی با همۀ اینها مهیا با دوستانش رفتار مهربانی داشت. با همۀ پسران همکلاسش چون خواهر بزرگی رفتار می کرد، که همین هم لج همه شان را درمی آورد. آنها دلشان می خواست که رفتار او با آنها بهتر از اینها باشد، ولی رفتار مهیا با همه شان همچون خواهر بزرگی بود که انگار ده سال از همه شان بزرگتر است.
    برای مثال وقتی که سیروس سر کلاس شلوغ می کرد و بچه ها را می خنداند، مهیا با صدای بلندی می گفت: «هی بچه آخه تو کی می خوای بزرگ بشی؟ چرا اینقدر شلوغ می کنی؟ پسر خوب بذار به درس استاد گوش بدیم» و سیروس را با این حرفها دمغ بر جای می گذاشت.
    یکی از روزها سیروس جدیانه رو در رویش قرار گرفت و گفت: «مهیا خانوم اگه بزرگ بشم رفتارت باهام درست می شه؟ مثل یه مرد بهم نگاه می کنی؟» مهیا که همیشه از این قیافه ی سیروس خوشش می آمد، خندید و گفت: «برو دیگه لوس نشو، من که فکر نمی کنم تو تا نود سالگی ام بزرگ بشی»
    و سیروس دوباره در جوابش گفت: «حیف که خوشگلی، وگرنه بهت می گفتم خانم بزرگ، چون همیشه حرفای مادربزرگمو تحویلم می دی» مهیا گفت: «اتفاقاً خوشحال می شم این درجه رو بهم بدی. چون نگاهم به تو فقط مثل یه مادربزرگه»
    سیروس گفت: «پس سعی کن مثل مادربزرگا بهم محبت کنی» مهیا گفت: «برو بچه، برو اینقدم وقت منو نگیر. همه که مثل جنابعالی بچه پولدار و بیکار نیستن، مدام وراجی کنن. لطفاً این زبونتم یه ذره برای درسات به کار بنداز، نه برای دخترای دانشکده»
    سیروس که از قیافه اش پیدا بود باز هم با حرفهای مهیا دمغ شده است، گفت: «آخه خانوم کرامتی کی می شه شمام منو آدم حساب کنین؟»

    * * * تا پایان صفحه 107 * * *
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  14. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  15. Top | #27

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 16

    مهیا گفت: «انشاءالله صد سال بعدی که دنیا اومدی و قاطی آدما شدی، یه نگاهی ام بهت می اندازم. حالا برو دیگه، مدامم مثل کنه به من نچسب»
    در طول این چند سالی که مهیا و سیروس با هم همکلاسی بودند، مدام کارشان یا سر به سر گذاشتن با هم بود، و یا لج و لجبازی سر موضوع های بی اهمیتی که دیگران را به خنده می انداخت. برای مثال اگر سیروس می گفت سفید است، مهیا می گفت نخیر سیاه است. اگر سیروس می گفت روز است، مهیا می گفت نخیر شب است. اگر سیروس می گفت چنین است، مهیا می گفت نخیر چنان است.
    خلاصه کارشان فقط کل کل کردن و سر به سر گذاشتن هم بود. با اخلاقی که مهیا داشت سیروس بین آن همه دانشجوی دختر، فقط با او احساس راحتی می کرد. او همیشه دلش می خواست مدام سر به سر این دختر بگذارد و صدای او را درآورد و کلی بخندد. همیشه دلش می خواست کاری کند تا شاید مهیا هم کمی به او به چشم مردی عاقل و بالغ نگاه کند. آن هم او که صادقانه دوستش داشت و دل و دینش را به خاطر او از دست داده بود.
    ولی مهیا همیشه به او به چشم یک پسربچه نگاه می کرد و با حرفهایش کفر او را در می آورد. هر زمان که بچه های دانشکده مهیا را آن همه خندان و سرحال می دیدند، گمان می بردند که او خوشبخت ترین دختر دانشکده است. غافل از اینکه این دختر چه مشکلاتی در زندگیش ندارد! غافل از اینکه این دختر با چه سختی هایی که دست به گریبان نمی شود!
    زمانی که همۀ آنها در خواب ناز بودند، او مشغول کار و کار بود. زمانی که آنها وقتشان را در تفریحگاه ها می گذراندند، باز هم او مشغول کار و کار بود. زمانی که آنها در کنار مادرشان می نشستند و نوازش او را روی سرشان احساس می کردند، مهیا خود را باید در نقش یک مادر بر سر خواهرانش دست نوازش می کشید و آنها را به فرداهای بعد امیدوارشان می ساخت.
    آری هیچ کدام از آنها هیچیک از اینها را نمی دانستند. آنها همه فقط یک روی سکه را می دیدند. در حالی که زندگی مهیا دو روی سکه بود.
    آن روز وقتی مهیا خسته از خرید روزانه و خرید کادوهایش به خانه برگشت، شروین هنوز به خانه بازنگشته بود. هدیۀ شروین را که با علاقۀ خاصی انتخابش کرده و با کاغذ قشنگی دورش را کادوپیچ کرده بود، برد و روی میز تحریرش گذاشت. بعد روی ورقۀ کاغذی با خطی خرچنگ قورباغه که تمام جملاتش نیز غلط غلوط بود نوشت: «عید شما مبارک» و آن را روی کادوی شروین چسباند و از اتاق خارج و وارد اتاق خودش شد.
    کادوهای خواهران و پدرش را نیز کادوپیچ کرد و گوشه ای توی اتاقش قرار داد. ساعت نزدیک نه شب بود، ولی شروین هنوز به خانه نیامده بود.
    مهیا در قسمتی از سالن سفرۀ هفت سین قشنگی را برای شروین چید تا در نبود او هیچ کمبودی نداشته باشد. ساعت نزدیک ده شب بود که شروین وارد خانه شد. غیرممکن بود شبی بدون زدن تک زنگ وارد خانه شود. و این کار شروین برای مهیا بسیار خوشایند بود. در تمام طول این چند ماه هرگز او را با هیچ دختری ندیده و یا برای نمونه یک بار هم دختری را به خانه نیاورده بود.
    برای مهیا واقعاً عجیب بود که شروین با چنین موقعیت زندگی و تحصیلات و جذابیتی که داشت، هرگز از هیچ دختری نامی نبرده بود و یا مهیا هیچگاه او را با هیچ دختری ندیده بود.
    آن شب وقتی شروین وارد خانه شد، مثل همیشه گفت: «به به سایه خانوم چه بوی غذایی راه انداختی، نمی دونم تو این چند روزی که نیستی من بدون تو چیکار کنم»
    مهیا فوری به سمتش رفت و گفت: «سلام آقا، خسته نباشین! خوب این باعث می شه بیشتر قدرمو بدونین و حقوقمو اضافه کنین. راستی آقا از من راضی هستین؟»
    در حالی که شروین به آشپزخانه سرک می کشید گفت: «این که دیگه سوال نداره سایه خانوم. کاش زودتر از اینا اومده بودی. باور کن قبل از اینکه تو رو استخدام کنم تو این خونه خیلی تنها بودم. همه جا به هم ریخته و هیچی سر جای خودش نبود. همیشه یا باید بیرون غذا می خوردم یا خودم یه چیزی سر هم می کردم و می دادم به خورد شکمم. خودت تو این مدت خوب فهمیدی که من هیچ وقتی برای انجام کارای خونه ندارم. هر کسی رو هم توی این سالها استخدام کردم ازش راضی نبودم. ولی درست از روزی که تو اومدی همه چی روبراهه و من تو این چند ماه همیشه احساس راحتی کردم»
    مهیا گفت: «ولی آقا با بودن من بدعادت نشین و ازدواج نکنین! شما دیگه باید به فکر زن و بچه باشین. واقعاً آقا چرا ازدواج نمی کنین؟ شما با موقعیتی که دارین خیلی راحت می تونین هر زنی رو خوشبخت کنین. مطمئنم خیلی از دخترا آرزوی همسری شما رو دارن»
    شروین گفت: «بسه دیگه سایه. کم ازم تعریف کن. توام شدی عین عمه نجمه. مدام می شینه و ازم تعریف می کنه. ولی سایه خانوم قبول می کنی اینجام شهرستانه که تا برن برام خواستگاری، منم فوری قبول کنم و زن زندگیمو انتخاب کنم؟ نخیر خانوم. باید از یکی خوشم بیاد یا نه؟»
    مهیا گفت: «آقا مگه شما این همه دانشجوی دختر ندارین؟ خب یکی رو انتخاب کنین. ببینین الان روزای عید باید تنها بمونین» و در ادامه ی حرفهایش بلافاصله با خنده ای گفت: «البته نمی دونم. شاید تنها نباشین! من که از کارای شما خبر ندارم. شایدم دوست دخترتونو بیارین پیشتون؟ آخه ما خانوما که هیچ وقت سر از کار شما آقایون در نمی یاریم. شما آقایون همیشه خودتونو برای ما خانوما پاک و مطهر و به طور کل یه امامزاده ای به تمام عیار نشون می دین»
    شروین خندۀ با مزه ای کرد و گفت: «پس چی سایه خانوم. اگه قرار بود شما خانوما سر از کار ما آقایون دربیارین که به ما نمی گفتن مرد. چی فکر کردی؟ فکر کردی بنده عید رو تنهایی می شینم و قنبرک می گیرم؟ نخیر سایه خانوم، یه دختر چیه؟ چند تا دختر می یارم و تا وقتی که تو نیستی اینجا رو می کنم حرمسرا و باهاشون کلی عید رو خوش می گذرونم. فکر کردی من دل ندارم؟ الان چن روزیه که منتظر رفتن تو ام تا سریع زنگ بزنم و بگم بریزن اینجا. آره سایه خانوم. می خوام تو این چن روزی که تو نیستی، حسابی با این دخترای خوشگل دلی از عزا درآرم و کلی کیف کنم»
    مهیا گفت: «حالا که اینطوره، من تصمیمم عوض شد. عید جایی نمی رم، همین جا می مونم. می ترسم گولتون بزنن و جای منو بگیرن» شروین گفت: «نترس سایه هیچ کس نمی تونه جای تو رو بگیره، برو نگران نباش»
    و مهیا در دل گفت: «کاش این طور بود شروین، کاش این طور بود. ولی مطمئنم بالاخره یه روز جلوی چشای خودم زن می گیری و اون روز، روزیه که من برای همیشه از این خونه می رم»

    * * * تا پایان صفحه 111 * * *

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  16. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  17. Top | #28

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    فصل 2
    قسمت 17

    شروین دوباره خنده ای کرد و گفت: «چیه از حرفام ترسیدی. تو فکر رفتی! نخیر سایه خانوم خیالت راحت، من دوست دخترامو خونه نمی یارم. همون بیرون حسابشونو می رسم، توام اینقدر حسودی نکن»
    مهیا گفت: «راستی آقا چن تا دوست دختر دارین؟»
    شروین گفت: «سایه خوب داری از موقعیت سوءاستفاده می کنی و زیر زبون بنده رو می کشی؟ ولی باشه، بهت می گم. البته راستیتش حسابش از دستم در رفته. صبر کن بذار بشمرم، شراره، ژیلا، سهیلا، عطیه، نرگس، رویا، ندا، ثریا، فری، زری، الهام، هستی، بقیه رو هم هر وقت یادم اومد بهت می گم»
    مهیا گفت: «واقعاً راست می گین آقا؟ اگه اینطور باشه که شما خیلی عوضی هستین»
    شروین یک تای ابرویش را بالا داد و دستش را زیر چانه اش زد و گفت: «مگه من تا حالا چند بار دروغ گفتم؟ من اگه هر سال با ده، دوازده تا دختر عیدمو نگذرونم که عیدم عید نمی شه»
    مهیا گفت: «اونوقت وسط این خوشگلا خفه نمی شین؟» شروین گفت: «خفه شدن تو این خوشگلا هم خودش عالمی داره. نمی دونی سایه وقتی می شینم وسط این خوشگلا، چقد بهم خوش می گذره. یکی بادم می زنه، یکی نازم می کنه، یکی آب میوه می ده، یکی میوه پوست می گیره، یکی کباب برام درست می کنه، خلاصه برای اینکه دل منو بدست بیارن از هم دیگه سبقت می گیرن و این به نفع منه»
    مهیا گفت: «بسه دیگه ادامه ندین، تا همین جا فهمیدم که شما واقعاً عوضی هستین. من بد جایی استخدام شدم. از فردا باید دنبال کار بگردم، چون تو این خونه دیگه امنیت ندارم»
    شروین فوری گفت: «شوخی کردم سایه، تو رو خدا جدی نگیر منو تنها بذاری! خیالت راحت، من خیلی نجیب و سر به زیرم. حسودیم نکن، هیشکی رو نمی یارم. راستش سایه از دخترایی که دائم خودشونو به من می چسبونن خوشم نمی یاد»
    مهیا گفت: «آره شما گفتین و منم باور کردم، مردا آرزوشونه که دخترا خودشونو بهشون بچسبونن، ضمناً از حرفتونم اصلاً خوشم نیومد، من چرا باید حسودی کنم؟»
    شروین گفت: «بابا شوخی کردم دوباره داغ نکن، عین کتری برقی می مونی، فوری جوش می یاری و قلق ل صدات درمیاد» و بلافاصله بعد از شستن دستهایش کنار میز غذا نشست و مشغول خوردن غذایش شد. ولی بعد از خوردن چنند قاشق رو به مهیا کرد و گفت: «به به چه خوشمزه است، خودت چی؟ خوردی؟»
    مهیا گفت: «بله آقا اگه اجازه بدین برم وسایلمو جمع کنم، چون صبح زود باید حرکت کنم» شروین گفت: «برو سایه، راحت باش»
    بعد از شام وقتی شروین وارد اتاقش شد، چشمش به کادوی روی میزش افتاد. آن را برداشت و نگاهش کرد و دست خط کج و کوله و پر از غلط مهیا را شناخت و از کار قشنگش خیلی خوشش آمد.
    مهیا تنها کسی بود که بعد از عمه اش به فکر او بود. از نظر شروین این دختر نهایت مهربانی بود. باز هم با دیدن کادو افکارش به چند سال پیش سفر کرد و او را به یاد خواهرش ترانه انداخت. ترانه نیز عادت داشت همیشه قبل از تحویل سال عیدی او را روی میزش بگذارد. و امروز مهیا کار او را تکرار کرده بود.
    با نگاهی به عکس ترانه آه عمیقی از سینه بیرون داد و با خودش فکر کرد، شاید خدا با آوردن سایه به خانه اش خواسته است نبود خواهرش را برای او جبران کند.
    شروین بد جوری به وجود این دختر در خانه اش عادت کرده بود و از اینکه قرار بود مهیا از روز بعد به مدت یک هفته به مرخصی برود، از همان ساعت دلش گرفته بود. با اینکه به آن صورت، زیاد او را نمی دید، ولی وجودش برای شروین در آن تنهایی غنیمتی بود. از اینکه یادش نبوده است حتی برای سایه عیدی بگیرد، از خودش خجالت کشید. بلافاصله او را صدا زد: «سایه یه دقیقه بیا!»
    و مهیا بلافاصله از اتاقش خارج شد و به همراه یک فنجان چای وارد اتاق شروین شد و گفت: «بله آقا کارم داشتین؟» شروین با دیدنش گفت: «سایه دستت درد نکنه کارت خیلی قشنگه، منظورم عیدیته، راضی نبودم زحمت بکشی»
    مهیا فنجان چای را روی میز گذاشت و گفت: «قابل شما رو نداره آقا، حالا نگاه کنین ببینین اصلاٌ از بوش خوشتون می یاد یا نه؟» و در ادامه با لحن با مزه ای گفت: «خب آقا همین کارای عیده که بچه ها رو خوشحال می کنه دیگه»
    شروین با لبخندی گفت: «دستت درد نکنه سایه خانوم، حالا دیگه ما بچه شدیم!» مهیا گفت: «از نظر من بله آقا، آخه شما مثل بچه ها از همه چی ذوق می کنین. از دیدن غذا، از دیدن کادو، از دیدن جابچایی وسایل خونه، از دیدن دخترای خوشگل مثل من» که با حرف مهیا هر دو از ته دل خندیدند.
    شروین بعد از ته کشیدن خنده هایش آهی عمیق کشید وگفت: «آخه سایه اگه توام مثل من تنها بودی و کمبود محبت داشتی، با دیدن کوچکترین محبتی فوری ذوق می کردی. باور کن سایه تو عین خواهرمی، مثل اون مهربون، مثل اون با سلیقه، مثل اون خانوم. خدا رحمتش کنه که برای خودش گلی بود. ولی متأسفانه خیلی زود رفت. خیلی زود. باور می کنی بعد از این همه سال هنوزم که هنوزه مرگش برام تازه است. خواهرم خیلی مظلوم و خانوم بود. برای همینم خدا نخواست بمونه. می دونی که خدا همیشه گلچینه»
    مهیا که با گفته های شروین به یاد مادرش افتاده بود، چشمانش پر از اشک شد و گفت: «آره آقا خدا گلچینه، انگار حیفش می یاد گلها تو این دنیای کثیف بمونن. حالا گذشته از اینا آقا، این حرفها رو زدین که من از دلم نمی یاد شما رو تنها بذارم؟»
    شروین قطره اشکی را که کنار چشمش لانه کرده بود پاک کرد و گفت: «نه سایه خیالت راحت باشه برو، مطمئناً تو هم خانواده ت چشم براهت هستن» و وقتی کادو را باز کرد، با دیدن ادکلن گران قیمتی که مهیا برایش خریده بود، گفت: «سایه آخه برا چی ادکلن به این گرونی خریدی؟»
    مهیا گفت: «آخه آقا شما پولدارا که از هر چیزی استفاده نمی کنین، نمی خواستم کادویی که می خرم استفاده نشده گوشه اتاق بیفته، گذشته از این قیمتش فدای سرتون»
    شروین گفت: « تو هر چی ام برام می گرفتی، برام ازش داشت. دستت درد نکنه! بوش خیلی عالیه!» و شروین با دادن پولی که دو برابر حقوقش بود، و به عنوان عیدی اش محسوب می شد سعی کرد کار او را جبران کند.
    همینطور غیر از آن عیدی حقوقش را هم داخل پاکتی گذاشت و به دستش داد و گفت: «سایه اینم حقوقت، بعد از عیدم حقوقت اضافه می شه»
    مهیا با خوشحالی گفت: «وای راست می گین آقا؟ ممنون خیلی لازم داشتم» شروین گفت: «قابلتو نداره، عیدت مبارک! امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه، ولی یادت نره قول دادی بعد از عید سواد یاد بگیری»

    * * * تا پایان صفحه 115 * * *
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  18. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  19. Top | #29

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    امسال سال خوبی برات باشه، ولی یادت نره قول دادی بعد از عید سواد یاد بگیری. )
    مهیا گفت: ( آخه آقا چرا بی خودی می خواین وقتتونو برای من حروم کنین، من که سواد لازم ندارم. ) شروین گفت: ( چون سواد نداری و از نعمتهای سواد چیزی نمی دونی، این حرفو می زنی. سواددار که بشی تازه می فهمی که چقدر عقبی. ضمناً به فکر منم نباش. چون من دوست ندارم سال دیگه با این دست خطتت به من عیدرو تبریک بگی. این دست خطه، یا خرچنگ قورباغه؟ )
    مهیا گفت: ( آقا سعی می کنم دیگه چیزی براتون ننویسم. ) شروین گفت: ( واقعاً که! سایه چرا تو همیشه از حرفام بد برداشت می کنی؟ من فقط می خوام تو بیشتر بدونی. می فهمی؟ بیشتر، چون تو حیفی. )
    فردای آن شب مهیا بعد از خداحافظی از شروین، از خانه خارج و به سمت منزلشان به راه افتاد. در مسیر راهش مقداری شیرینی و آجیل و میوه گرفت. هر چند کسی که به دیدارشان نمی امد. یا اگر هم می آمدند، کاری جز فضولی و دل سوزی الکی نداشتند.
    شاخه ای گل به همراه چند مجله نیز برای پدرش گرفت. چقدر دلش یبرای پدرش می سوخت، آن هم پدری که یک عمر باید به آن ویلچر لعنتی دوخته می شد که دردناکتر از ان برای مهیا، هیچ چیز دیگری وجود نداشت. روزهایی را به خاطر آورد که با پدر کوه رفته بود. روزهایی را به خاطر آورد که با پدر مسابقه ی دو داده بود. چه روزهای خوشی داشتند. ولی همه چیز در عرض دو سال نیست و نابود شده و فقط خاطره ی کمرنگی از آنها بر جای مانده بود. خاطراتی که همیشه اشک را به چشمانش می نشاند و دلش را خون می کرد.
    با ورودش به خانه خوشحالی را به تک تکشان هدیه کرد و خنده را به لبهایشان نشاند. مهسا و مهدیه با دین هدایایشان خیلی ذوق کردند. ولی منصور با دیدن هدیه اش، با صدایی که شرمش را نشان می داد، گفت: ( آخه مهیا جان بابا، مگه تو آینده نداری؟ این کارا چیه؟ مگه من بچه ام؟ من که لباس نمی خوام. )
    مهیا با حرف پدرش گفت: ( بابا جان منو شما که دیگه نباید از آینده حرف بزنیم. مگه آینده رو کی دیده؟ مادر که یادتون هست، مگه آینده رو دید؟ پس اجازه بدین از حال استفاده کنیم. آینده بالاخره اگه خدا بخواد می یاد و یه جوری می گذره. تازه باباجان مگه من غزیبه ام که این حرفا رو می زنین؟ خوشحالی شما خوشحالی منه. حالا بابا خواهش می کنم بپوشین ببینم بهتون می یاد یا نه؟ زود باشین که به سال تحویل دیگه چیزی نمونده. ) بعد رو به مهسا کرد و گفت: ( مهسا جان کمک کن سفرا هفت سینو بچینیم. عکس مامانم فراموش نشه! ) بعد خطاب به مهدیه کرد و گفت: ( مهدیه جان به بابا کمک کن لباسشو عوض کنه. )
    و خودش بدون اینکه از خستگی خمی به ابرو بیاورد، با عجله و چهره ای پر از انرژی مشغول چیدن سفره هفت سین شد. انگار این دختر را هیچ چیزی خسته نمی کرد و هیچ حادثه ای پشتش را خم و نا امید نمی ساخت. مدام مثل فرفره فقط می چرخید و اطرافیانش را با کارهایش شاد می کرد و رفاه و آرامش را برایشان می آورد.
    موقع تحویل سال بود که مهیا با یاد شروین قرآن را باز کرد و برای او نیز آرزوی سلامتی و موفقیت کرد. بعد از آن پدرش را در آغوش گرفت و بوسید و قران را به دستش داد. بعد از پدر نوبت خواهرانش بود، به سمت ان دو رفت و محکم در آغوششان کشید و عید را به هر دوشان تبریک گفت و سال خوبی را از خدا برایشان خواست.
    بعد از تحویل سال نو نیز اتومبیلی کرایه کرد و پدر و خواهرانش را بر سر مزار مادرش برد.
    روزهای تعطیل عید، هر روز کنار پدر می نشست و با او از روزهای خوش آینده سخن می گفت و به او امیدی تازه می داد. مدام پشت پدر را ماساژ می داد و موهایش را شانه می زد و بوسه بارانش می کرد. ساعتی را نیز می نشست و با او شطرنج بازی می کرد. او عاشق پدرش بود، چون به خوبی به خاطر داشت که پدر به هنگام سلامتی اش چقدر برایشان زحمت کشیده و تلاش کرده بود.
    حقوقی را که شروین به او داده بود به پدر داد و گفت: ( باباجان پیشتون باشه برای این ماه خرجش کنین. ) و عیدی اش را هم برای کرایه خانه و هزینه آب و برق و تلفن کنار گذاشت و به پدر مژده داد که بعد از عید حقوقش اضافه خواهد شد.
    منصور که باز هم چشمانش به اشک نشسته بود گفت: ( پیر شی بابا، دستت درد نکنه، من که همیشه شرمنده اتم. )
    مهیا نگاه مهربانی به پدرش انداخت و گفت: ( شرمنده کنار دستت نشسته. ) و در ادامه گفت: ( بابا فکر کنین اگه من اینجا کار نمی کردم چقد وضعمون بد بود. ولی بع یاری خدا اینجا هم خیلی راحتم، هم به درسم می رسم و هم به کارای دوخت و دوزم، آخر ماهم کلی حقوق می گیرم. اون پیرزنه ام خیلی مهربونه. و با این حرف با یاد شروین افتاد که او را به یک پیرزن تشبیه کرده بود. که خود نیز از یادآوریش خنده اش گرفت.
    چقدر دلش هوای شروین را کرده بود. به فکر این افتاد که آیا شروین در خانه است یا سفر رفته است؟ اگر در خانه است چه می خورد؟ حتماً مدام غذا سفارش می دهد. از یادآوری قیافه ی شروین وقتی کنار میز غذا می نشست و با ولع غذا می خورد و مدام تعریف می کرد، خنده اش گرفت.
    در نظر مهیا شروین نمونه ی یک مرد خوب و کامل بود. او نسبت به شرایطی که داشت، واقعاً مرد پاکی بود. خیلی دلش می خواست بفهمد که اگر روزی شروین قیافه ی اصلی او را ببیند چه می کند و چه می گوید. مطمئن بود فوری با اعتراض می گوید: ( خانوم شما یه دروغگوی به تمام معنا هستین، لطفاً تشریف ببرین بیرون، من احتیاج به دختر خوشگل و جوون ندارم. )
    با یادآوری شروین خود به خود دستش به سوی تلفن رفت و شماره ی خانه ی شروین را گرفت و بعد از شنیدن چندین بوق ممتد صدای شروین را شنید که پرسید: ( بله بفرمایین. )
    مهیا با صدای سرخوشی گفت: ( سلام آقا عیدتون مبارک، می دونم که تنها نیستین و با دخترای خوشگل سرگرمین، حتماً برای همینم تلفنو دیر برداشتین. می بخشین اگه زودتر نتونستم عیدو بهتون تبریک بگم. مسافرت نرفتین؟ )
    شروین بعد از چند سرفه ی خشک، با صدای آرامی گفت: ( سلام سایه، تویی؟ چه خوب شد که زنگ زدی، واقعاً این خونه بدون تو هیچ لطفی نداره، عید تو هم مبارک. )
    مهیا با شنیدن صدای خش دار شروین گفت: ( آقا چرا صداتون این طوریه؟ طوری شده؟ )
    شروین گفت: ( نه سایه چیزی نیست، فقط کمی بی حالم. )
    مهیا با دستپاچگی گفت: ( ای وای آقا شما مریضین؟ پس چرا تو خونه تنهایین؟ من همین الان راه می افتم. ) و بدون این که اجازه دهد شروین سخنی بگوید، بلافاصله تماسش را قطع کرد.
    دلش به شور افتاده و نگران شروین بود. با عجله به کنار پدر رفت و گفت: ( بابا من امروز باید برم، خانم اصلانی مریضه. )
    پدرش گفت: ( مگه قرار نبود دو روز دیگه بری؟ )
    مهیا گفت: ( نه بابا نمی شه باید برم، می ترسم خانم اصلانی چیزیش بشه، گناه داره. ) پدرش گفت: ( باشه اگه ضروریه برو. )
    ساعت هشت شب بود که مهیا بعد از پشت سر گذاشتن مسیری طولانی و ترافیکی سنگین، بالاخره به در خانه ی شروین رسید. مثل همیشه با کلیدی که به همراه داشت در ورودی را باز کرد و وارد خانه شد. ولی همه جا را تاریک و در سکوت مطلق دید. با فشردن کلید برق، و روشن شدن اطرافش، بلافاصله چشمش به ریخت و پاش سالن و آشپزخانه افتاد. در حالیکه با دیدن شلوغی دور و برش، ابروانش خود به خود بالاتر رفته و سرش را با تأسف تکان می داد، زیر لب نجوا گونه با خود گفت: ( واقعاً که این شروین چقدر بی سلیقه ست. )
    و با فکر به این که شروین بیرون از خانه است، برای جالجایی وسایلش به سمت اتاق خودش رفت. ولی هنوز وارد اتاقش نشده بود که با شنیدن صدای سرفه ی شروین به سمت اتاق او کشیده و با تردید صدایش کرد: ( آقا شما خونه این؟ پس چرا چراغارو روشن نگردین؟ ) که با ورود به اتاق شروین و زدن کلید برق، تازه چشمش به شروین که با رنگی پریده و چهره ای تکیده پهن بسترش بود، افتاد. در حالیکه با دین رنگ و روی شروین و حال زارش به کلی دست و پایش را گم کرده بود، با عجله به سمت او رفت و دستش را به روی پیشانی اش قرار داد و از شدت داغی آن به وحشت افتاد. فکرش را هم نمی کرد که حال شروین تا به این حد خراب بوده باشد. در حالیکه از تنهایی و بیماری شروین بغض سختی به گلویش نشسته بود، همان لحظه بدون حتی لحظه ای تأمل، سراسیمه از اتاق خارج و بعد از ساعتی به همراه مقداری دارو و سرم به خانه برگشت.
    هنوز لحظاتی از ورودش به خانه نگذشته بود که با عجله سرم را وصل و آمپول را تزریق کرد و مشغول پاشویه شروین شد. با وجود اینکه با انجام پاشویه ی شروین بسیار معذب بود، ولی چاره ای نداشت. و شروین بر عکس او چشمانش را با آرامشی خاص بسته و تبش رفته رفته، پایین و پایین تر می امد.
    بعد از ساعتی وقتی مهیا از پایین آمدن تب شروین مطمئن شد، به سمت آشپزخانه رفت و دقایقی بعد به همراه سوپ و لیوانی آب میوه، به کنار شروین برگشت و مشغول خوراندن سوپ، به او شد.
    شروین با وجود این که خیلی بی حال بود، ولی شمرده و آرام گفت: ( سایه می دونم به خاطر نخوردن غذاهای خوشمزه ات مریض شدم، می دونم به خاطر نشنیدن حرفای با مزه ات بی حال شدم، می بخشی اگه ایام عیدم دست از سرت برنداشتم و مزاحمت شدم. )
    مهیا گفت: ( آقا شما در همه حال دست از زبون بازی و خود شیرینی برنمی دارین؟ خب من حقوق می گیرم که این کارارو انجام بدم. حالا دیگه بدون هیچ حرفی سوپتونو بخورین و قرصاتونم میل کنین و راحت بگیرین بخوابین. منم همینجا کنار تختتون می شینم تا اگه یه وقت شما به چیزی احتیاج داشتین براتون بیارم. )
    بعد از ساعتی شروین با نفسهای آرامی مثال کودکی که بعد از مدتها دوری به مادرش رسیده باشد، به خواب عمیقی فرو رفت.
    مهیا نیز در حالی که کنارش روی راحتی نشسته بود، به تماشای مردی نشست که به اندازه جانش دوستش داشت و حاضر بود برای راحتیش حتی از استراحتش نیز بزند.
    ساعت پنج صبح بود که با دادن قرص های شروین به اتاق خودش رفت و بعد از خواندن نمازش تا ساعت هفت صبح خوابید و بعد از آن هم به آرامی مشغول تمیزی سالن و آشپزخانه شد. با دیدن بشقابهایی که پر از پوست آجیل و میوه بودند، حدس زد که شروین قبل از بیماری اش حتماً میهمان داشته است.
    ساعت نه صبح بود که با صدای شروین با اطاق او رفت و با رویی گشاده گفت: ( سلام آقا، نبینم مریض بشین! هیچ می دونین بهتون همه چی می یاد الا مریضی؟ )
    و در ادامه ی سخنانش به کنار شروین رفت و با دیدن درجه ی حرارت او گفت: ( خب خدا رو شکر که هم تبتون قطع شده، هم رنگ و روتون سرجاش اومده. حالا اول یه صبحانه ی جانانه نوش جان می کنین، بعد از اونم به عنوان دسر با یه امپول تند و تیز از طرف بنده حسابی پذیرایی می شین. )
    و دوباره با لبخندی گفت: ( شما که مثل من از آمپول نمی ترسین؟ )
    شروین همه ی حرکات این دختر را زیر نظر داشت. از نظر او این دختر در خانه اش مثال فرشته ای بود که وارد زندگیش شده بود. تصمیم گرفت برای این دختر هر کاری که از دستش بر می آبد در آینده انجام بدهد. بعد از نگاهی به مهیا گفت: ( سایه اصلاً فکرشو نمی کردم آمپول زدن و سرم وصل کردنم بلد باشی! هر روز یه چیز تازه از خودت رو می کنی، واقعاً یه پارچه خانومی! چقدر خوشحالم که روز اول بدون گرفتن امتحان ردت نکردم. تو این پنج روز واقعاً قدرتو دونستم، سعی کن به این زودیا از این خونه نری. )
    مهیا لبخندی زد و گفت: ( یادتونه روز اول بهتون گفتم روزی که بخوام از این خونه برم به گریه می افتین؟ حالا به حرفم رسیدین؟ )
    شروین گفت: ( سایه باور می کنی الان اگه تو بگی می خوای بری، من گریه می کنم؟ تو با ترانه هیچ فرقی برام نداری، اگه یه موقع مشکلی داشتی بهم بگو. )
    مهیا گفت: ( ممنون آقا، ولی من هیچ مشکلی ندارم. )
    این غرور قشنگ مهیا بود که هیچوقت به او اجازه ی این را نمی داد که با کسی از مشکلاتش سخن بگوید و همه را خودش به تنهایی بر دوش می کشید.
    شروین گفت: ( هیچ می دونی خیلی شبیه ترانه هستی؟ مثل اون مهربون، از خود گذشته، خانوم، با سلیقه، و من خوشحالم از این که تو اینجایی. )
    آن روز مهیا علاوه بر سوپ، یک غذای مقوی نیز برای شروین آماده کرد و به زور به خوردش داد. بعد از ظهر هم بالای سرش نشست و برایش میوه پوست کند و گفت: ( باید بخورین، باید جون بگیرین، وگرنه دانشجوهاتون بدون استاد می مونن. )
    شروین در جواب کارهای مهیا فقط به او نگاه می کرد و این همه مهربانی را می ستود. و بالاخره هم طاقت نیاورد و گفت: ( سایه اگه تو نبودی من مرده بودم. چه زود خودتو رسوندی، مگه شهرستان نبودی؟ )
    مهیا گفت: ( نه آقا تازه تهران رسیده بودم. تصمیم داشتم برم پیش دوستم، ولی خدا رو شکر که اول به شما زنگ زدم. وقتی شنیدم حالتون خوب نیست، فوری اومدم این جا. آقا چطور به عمه تون زنگ نزدین؟ )
    شروین گفت: ( اولاً عمه ام رفته فرانسه پیش دختراش، دوماً دوست نداشتم عید کسی رو خراب کنم. درست اولین روز عید بود که پسر عمه ام با دوتا از دوستانش اومدن اینجا و یه روز موندن و رفتن. راستش وقتی که اونام بودن، احساس کردم حالم خوب نیست. ولی خب چون مهمون بودن چیزی نگفتم. ولی بلافاصله بعد از این که اونا رفتن افتادم روی تخت و دیگه نتونستم از جام پاشم، فقط تونستم هر چی قرص مسکن تو خونه داشتیم، بخورم. )
    مهیا گفت: ( آقا پس این دکترا برای چی درس خوندن؟ برای این که افرادی مثل شما رو مداوا کننف پس چرا دکتر نرفتین؟ )
    شروین گفت: ( اولاً منم مثل تو از دکتر مکتر بدم می یاد! دوماً خودم وقتی دکتر خانوادگی دارم برای چی دکتر برم؟ )
    مهیا گفت: ( خب پس چرا بهش زنگ نزدین؟ )
    شروینگفت: ( آخه شمارشو نداشتم. ولی دکترم همیشه به یاد منه، خودش باهام تماس گرفت و فوری اومد پیشم. )
    مهیا گفت: ( پس چرا وقتی من اومدم حالتون بازم بد بود؟ )
    شروین گفت: ( دختر، خب دکتر خانوادگیم خودتی دیگه؟ )
    مهیا با شنیدن این حرف به قدری خندید که شروین را هم به خنده انداخت. و بلافاصله با صدای سرخوشی گفت: ( آقا از درجه ای که بهم دادین خیلی ممنون، نمردیم و بالاخره دکترم شدیم. جای پدرم خالی که ببینه دخترش درس نخونده، دکتر شده. )
    شروین گفت: ( سایه تو برو استراحت کن، می دونم خیلی خسته ای! از وقتی اومدی سرپایی! )
    مهیا گفت: ( آقا استراحت مال ارباباست نه مال نوکرها. )
    شروین با لحن تندی گفت: ( سایه دیگه خسته ام کردی، نمی خوای دست از این حرفای مزخرفت برداری؟ )
    مهیا در حالی که پشت عینک سیاهش چشمانش پر از اشک شده بود گفت: ( مگه غیر از اینه آقا؟ ) و سریع از اتاق خارج و وارد اتاق خودش شد. ولی به محض ورود به اتاقش، بدون اینکه در اختیار خودش باشد، بغضش دهان باز کرد و اشکهای بی امانش پهن صورتش شد. خودش هم نمی دانست که چرا به یکباره آن همه اشک به روی صورتش لغزید. شاید برای بدبختی هایش، شاید برای خانواده ی بی پناهش، و شاید هم برای فاصله ای که بین او و شروینش بود. مگر او چه کرده بود؟ مگر او کمتر از دختران دیگر بود؟ مگر او جوان نبود؟ مگر او دل نداشت؟ مگر او احساس نداشت؟ نه، او نباید دل و احساس داشته باشد. او نباید مثال دختران دیگر باشد. او باید دلش را، احساسش را و عقلش را زیر پاهایش بگذارد و له کند. مگر افرادی مثل او هم حق عاشق شدن دارند؟ آنقدر گریه کرد و گریه کرد تا سرانجام دیگر اشکی برایش نماند. احساس می کرد سبک تر شده است. خدا را شکر کرد که حداقل اتاقی دارد که هر از گاهی خود را با اشکهایش سبک تر کند. عینکش را به چشمش زد و سرو وضعش را مرتب کرد و با نگاهی به آینه از اتاق خارج و مشغول انجام وظایفش شد.
    بالاخره عید هم به پایان رسید و اولین روز دانشگاه شروع شد. شروین با مراقبتهای مهیا قبراق تر از همیشه از خانه خارج شد و به
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  20. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  21. Top | #30

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.05
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,849
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,069 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    157,849 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    محل کارش رفت .ولی کلاسهای مهیا بر عکس او یک هفته دیر تر شروع میشد .همان شب وقتی شروین وارد خانه شد خطاب به مهیا گفت :(سایه خانوم از امشب میخوام بهت درس بدم ،بیسوادی دیگه بسه )
    آن شب مهیا هرچه بهانه آورد و هرچه اصرار کرد ،نتوانست از زیر درس دادن به شروین دربرود.و شروین سر آخر با سماجت گفت : (سایه خانوم اگه به سواد نشی اخراجت میکنم ،تو باید باسواد شیی .من هر شب بهت درس میدم موقعش که شد میری امتحان میدی .تو باید حداقل دیپلم بگیری )مهیا با خنده گفت :(نخیر آقا من میخوام تا فوق لیسانس بخونم ،با دیپلم قانع نیستم ۰
    شروین گفت :( بله حتما ،دختر تو تا کلاس پنجم بخون بقیه پیشکش )و از آن شب به بد درس دادن شروین به مهیا شروع شد .مهیا حسابی خنده آاش گرفته بود .چون باید ادای بیسواد هارا در میآورد .آن شب کنار شروین نشست و گفت :(استاد حالا شروع کنین ببینم یاد میگیرم یا نه ؟ ولی میدونم من اصلا حوصله درس خوندنو ندارم .حاضرم الان همه خونتونو گردگیری کنم .ولی درس نخونم .تورو خدا دست از سرم بردارین ،بخدا هرک را بهر کاری ساختن )
    شروین گفت :(( جدی ؟ تا پنج دقیقه پیش که میخواستی فوق لیسانس بگیری .خیلی تنبلی سایه بگیر مدادو ببینم ))
    و مهیا مداد را به طور بامزه یی میان انگشتانش گرفت که خنده شروین را در آورد و گفت : ( دستتو بده ببینم سایه خانوم ،این طوری نه ،اینطوری )مهیا فوری دستش را کشید و گفت : (( آقا دیگه قرار نبود دستمو بگیرین ،درست نیست ))
    شروین گفت :( چشم ببخشین حالا مدادو درست بگیر دستت ) و دوباره با طرز قرار گرفتن مداد میان انگشتان مهیا گفت :( نخیر مثل اینکه یه هفته فقط باید مداد تو دست گرفتنو یادت بدم،خرجت رفت بالا ) مهیا گفت :(یعنی چی آقا ؟مگه قراره پول بدم ؟) شروین گفت :( چیه خسیسی خانم .پس چی فکر کردی ؟یه استاد دانشگاه داره به طور خصوصی بهت درس میده ،میخواستی مجانی باشه ؟)
    مهیا گفت :( پس من ترجیح میدم بیسواد بمونم ) و بلافاصله از جایش برخاست .
    شروین گفت :(بشین بابا ببینم ،عجب تنبلی هستیها ! شوخی کردم نترس از اات پول نمیخوام .خرجت فقط خوب درس خوندنه ) و از آن شب به بد مهیا علاوه بر خواندن درسهای خودش باید از درسهایی که شروین میداد مشق مینوشت .که هر شب برای نوشتن آن مشقها کلی میخندید .
    سه ماه از آن شب میگذاشت و شروین از درسهای مهیا بسیار راضی بود .از اینکه به این دختر بیسواد سواد یاد میدهد بسیار خوش حال بود .
    یکی از همان شبها بود که مهیا با نگاهی به شروین گفت :(آقا من دیگه باسواد شدم بسمه ،دیگه کم کم داره حوصلم سر میره )
    شروین گفت :( چی ؟ با سواد شودی ؟ یعنی منظورت اینکه فوق لیسانس شودی ؟)
    مهیا گفت :( حالا من یه غلطی کردم ،شما نمیخواین دست از سرم بردارین ؟منظور خوندن و نوشتن بود که من یاد گرفتم )
    شروین گفت :(چیه نکنه جای دیگه کار پیدا کردی ؟من که گفته بودم اگه باسواد نشی اخراجت میکنم .حالا تصمیم بگیر و به منخبر بده )
    مهیا بلافاصله گفت :( باشه آقا ،پس ما همین الان میرم ،شمام بگردین اگه از من بهتر گیر آوردین ،بیارین جای من .ولی از الان بگم بد جوری پشیمون میشین )
    شروین گفت : (بشین لوس نشو ! چه از خدا خسته ! تنبل ! )
    مهیا گفت :( چیه ! مگه همینو نمیخواستین ! ولی خوب دلم بهتون سوخت ! میمونم درستونو بدین )
    مهیا در این چند سال همه قرضهایش را پرداخت کرده و با خودش تصمیم گرفته بود که دوخت و دوز شبانه آاش را فشرده تر کند تا شاید بتواند با پولی که کنار میذارد ،به همان زودیها مکان بهتری در در محل بهتری برای خانواده آاش اجاره کند .مدام به خوااهرانش گوشزد میکرد که به هیچ عنوان هنگام رفت امادشان به مدرسه ،نه در جایی توقف کنند نه با کسی در آن محل دوستی .تا ا جایی که در توانش بود و وقتش اجازه میداد خودش روزهای جمعه کلّ خریدهای خانه را انجام میداد .چون دلش نمیخواست خوااهرانش به خاطر خرید مایحتاج زندگیشان ،مجبور به خروج از خانه شوند .مدام برای پدرش جدول و مجله میخرید شاید سرگرم شود و به زندگی پر از رنجش نیندیشد .ولی باز هم در چشمان او حسرت را میدید و آرزو را .درست بود که پدرش برای آنها نمیتوانست کاری انجام دهد ،ولی همین که آغوش گرم او را احساس میکردند برایشان خیلی بود .همین که به تجربیات او گوش میکردند ،برایشان خیلی بود .همین که پدر بوی مادر را میداد ،برایشان خیلی بود .و همین که پدر بود،دنیا بود برای مهیا .همان وجود پدر بود که به راحتی میتوانست دختر هارا در خانه رها کند و با خیالی آسوده به کارهایش بپردازد.
    یکی از روزهای شنبه بود که مهیا به محضه ورود به خانه شروین مشغول نظافت و رفتو روب خانه شد .از نظر او شروین هر روز مرتبتر و باسلیقه تر از روز پیش میشد .وقتی اتاق شروین را با اتاقی که روز اول دیده بود مقایسه میکرد ،زمین تا آسمان تفاوت کرده بود .به تازه گی احساس میکرد که شروین با این کارهایش قصد کم کردن زحمات او را دارد .که این موجب خوش حالیش میشد .بد از مرتب کردن روی تخت شروین .شروع به گرگیری کتابخانه و روی میز تحریرش کرد .از روزی که به خانه شروین آماده بود گاهی اوقات از کتابهای کتابخانه او نیز استفاده میکرد .مطمئن بود اگه شروین از موقعیت زندگی او آگاه بود حتما با رضایت کامل کتابهای دیگری را نیز در دسترس او قرار میداد .ولی او به هیچ وجه نمیخواست که شروین هیچ چیزی در مورد زندگیش بدانددر حین اینکه مشغول تمیز کردن کتابهای روی میز بود .کتابی از دستش رها شد و به روی زمین افتاد .با پرتاب کتاب عکس دختری نیز پرواز کنان از لابلای کتاب خارج و کنار پایش افتاد .با دیدن آن عکس تا لحظاتی فقط به همان صورت ایستاد ،مات و مبهوت به عکس خیره شد .مطمئن بود به همان صورتی که قلبش با دیدن آن عکس به تپش تندی افتاده است ،رنگ و رویش نیز تغییر کرده است و مثل گبچ دیوار شده است .با سستی خم شد و عکس را از روی زمین برداشت و زول زد به تصویر دختر زیبای که کنار اتومبیل زیبای ایستاده و لبخند به لب داشت .به سختی آب دهانش را قورت داد و عرق پیشانیش را پاک کرد .انگار که غم عالم به یکباره به قلبش هجوم آورده و قلبش را به دوران انداخته بود .حال عجیبی داشت.دستو پایش سست شده و چشمانش به اشک نشسته بود .به یادش نمیاد که شروین چیزی به او گفته باشد ؟شاید هم او را در حدی نمیدانست که راجع به این گونه مسایل با او صحبت کند .
    با آهی بلد دوباره عکس را داخل کتاب قرار داد و آن را سر جایش کنار کتابهای دیگر تکیه داد ولی دیگر فکرش آزاد نبود .تصویر آن دختر مدام جلوی چشمانش رژه میرفت و سرش را به درد میآورد.
    با گامهایی سست و آرام کنار قاب آینه رفت و نگاهی به تصویرش انداخت و دختر زیبایی را دید که فقیر و گرفتار بود ،دختر زیبای را دید که خدمت کار بود با مشکلاتی که تمامی نداشت .مگر او میتوانست به چیز دیگری به جز مشکلات زندگی آاش بیندیشد ؟مگر او میتوانست قبل از سرو سامان گرفتن خواهرانش،خودش سرو سامان بگیرد ؟مگر او میتوانست پدر را روی ویلچر رها کند و پی زندگی خودش برود ؟ به یاد هفده سالگی آاش افتاد که چقدر شاد بود ،چقدر عزیز کرده بود چقدر آرزوهای نهفته در دلش بود که برای رسیدن به همه آنها روز شماری میکرد .آغوش گرم مادرش را داشت .نوازش بیدرق پدرش را داشت مدام تحسین اطرافیان را میشنید با مدام فارغ از هرگونه فکر و خیالهای واهی بود .چقدر سر به سر دوستانش میگذاشت و چقدر برای پدر و مادرش ناز میکرد .نقشههای زیادی برای آینده آاش داشت ،شرکت کردن در مسابقات سراسری تکواندو ،راه یابی به المپیک ،رفتن به دانشگاه ،یادگیری خیلی از هنرهای دیگر که آرزویش را داشت .ولی از همه آن آرزوها آرزوی رفتن به دانشگاه رسیده بود .که آن هم با وجود تمام مشکلاتی که داشت امانش را بریده بود .
    روز به روز اجاره خانه هاا بالا میرفت ،هزینه زندگی بالا میرفت .و در این میان شانههای جوان او زیر بار همه این هزینهها و مشکلات خم و خم تر میشد .حتا کسی را نداشت از مشکلاتش ،از دردهایش ،و از بیتابیهایش بگوید .حتا با وضعیتی که داشت اجازه بیمار شدن را بخود نمیداد .یا اگر هم بیمار میشد بقدر مقاومت میکرد تا کسی متوجه بیماریش نشود .ولی باز هم با تمام این مشکلات پیش شروین چنین بیخیال رفتار میکرد که شروین حتا فکرش را هم نمیکرد که این دختر غصه یی نیز داشته باشد .
    شب و تاریکی از راه رسیده بود .ولی او باز هم غرق در افکار پریشانش بود ،که صدای زنگ و چرخش کلید به او نشان داد که شروین پشت در است .فوری اشکهایش را پاک کرد و عینکش را به چشمانش زد .دیگر از دست این عینک و این ادا اصولها هم خسته

    شده بود .چرا او باید مجبور میشود با آن همه زیبای به آن سرو شکل درآید ؟چرا او باید مجبور میشد این همه دروغ بگوید ؟ چرا او باید مجبور میشد عشقش را پنهان کند و شروین را جلوی چشمانش از دست بدهد ؟چرا ؟چرا ؟ که با صدای شروین به خود آمد :( سایه خانوم کجایی ؟ رفتی ایتالیا یا فرانسه ؟شایدم آمریکا،آخه از تو بعید نیست !) مهیا گفت :( نخیر آقا تو کره مریخ داشتم سیر میکردم ،سلام آقا ،خسته نباشین ! خوبین ؟)
    شروین گفت :( از تو که خوب تارم .تاحالا صداتو اینطوری نشنیده بودم،طوری شده ؟ از خانواده چیزی شنیدی ؟)
    مهیا گفت :( نه آقا با دیدن یه فیلم غمگین حالم گرفته شد )
    شروین گفت :( سایه تو با این عینک چطوری تلویزیون تماشا میکنی ؟) و کتابی را مقابلش گرفت و گفت :( بیا سایه حتما بخونش باید خلاصشو برام بنویسی فهمیدی ؟ باید )
    مهیا گفت :( آخه آقا خلاصه نویسی به چه دردم میخوره ؟)
    شروین گفت :(همین که گفتم ،فردا شب باید تحویلم بدی ،شنیدی ؟تنبل بازیام در نیار )
    مهیا گفت :( چشم آقا ،مگه چاره دیگه ا دارم ؟میدونی آقا ،تصمیم گرفتم اگه سوادم بالا بره چند تا کتاب راجع به جنس خراب شما آقایون بنویسنم )شروین گفت :( پس از همین امشب کلاس تعطیل شد ،تو ظرفیت با سواد شدنو نداری .همون بهتری که بی سواد بمونی )
    مهیا گفت :( دستتون درد نکنه آقا ! منم همینو میخواستم ،پس از امشب زودتر میخوابم ) شروین گفت :( جدی نگیر شوخی کردم ،اگه من یه روز ببینم تو کتاب نوشتی اون روز به خودم خیلی افتخار میکنم که تورو با سواد کردم .هاا شام میدی یا میخوای منو از گرسنگی راهیه قبرسون کنی ؟)
    مهیا گفت :( آقا الهی که من فقط یک سال از عمرم باقی مونده باشه ،اون یک سلام برای شما باشه که شما راهی قبرستون نشی .تا وقتی من اینجام ،شما چرا راهی قبرستون بشین ! حاضرم پیش مرگتون بشم ! )
    شروین گفت : ( خدا نکنه ! این حرفا چیه میزانی ؟ نمیخواد بذل و بخشش کنی ،اون یه سال عمرم مال خودت ،ما نخواستیم .)
    مهیا چندین بار به زبانش آمد که راجع به آن عکس چیزی از شروین بپرسد ،ولی سوالاش فقط تا نوک زبانش آمد و از دهانش خارج نشد .
    شروین گفت :(سایه تو چرا شبها با من شام نمیخری ؟)
    مهیا گفت :( بالاخره آقا باید یه فرقی بین نوکر و ارباب باشه یا نه ؟)
    شروین گفت :( سایه خانم داری با سوادم میشی دست از این مزخرفات بر نمیداری ! راستی من فردا شب شام بیرونم برای من غذا درست نکن )
    مهیا گفت : قرار دارین ،یا مهمونی دعوت دارین آقا ؟)
    شروین با خنده گفت :( قرار دارم سایه خانوم ،اونم با یه دختر خوشگل ،میخوام ببینم اگه به درد هم میخوریم یه سرو سامانی بگیرم ،آره سایه خانم انگار مام داریم عیالوار میشیم )

    مهیا با شنیدن جمله شرون به ناگاه لیوانی که در میان انگشتانش بود از دستش رها شد و درست روی انگشتان پایش افتاد و بدجوری آن را زخمی کرد انگشت پایش چنان دردی گرفت که

    موجب شد روی زمین بشیند و انگشت پایش را محکم فشار دهد و بنالد.خودش هم نمیدانست آن همه درد از درد پایش بود یا درد قلبش.
    شروین با شنیدن ناله مهیا با عجله از جایش بلند شد و به کنار او رفت و پرسید :(سایه چی شد ؟)مهیا که از شدت درد ناله میکرد .انگشتش را محکم تر گرفت و به اشکهایش اجازه داد تا از پشت عینکش به روی گونههایش بلغزد و صورتش را خیس از اشک کند .شروین با دیدن خون پای مهیا گفت :(سایه چرا حواستو جمع نمیکنی ؟ببین سر پات چی آوردی ! بشین رو صندلی .) و خودش با آوردن محلول ضدعفونی مشغول شستن پای او شد .
    مهیا با همان بغض و گریه گفت :(میبخشین آقا،لیوان یهو از دستم لیز خورد )شروین گفت :(تا تو باشی دیگه حواستو جمع کنی ! خودت که بهتر میدونی تو به این پات احتیاج دری و باید خیلی خوب مواظبش باشی .هاا برو بشین من خودم ظرفا را میشورم )
    مهیا گفت : (امکان نداره آقا ،با پا که نمیخوام بشورم ،شما برین تو اتاقتون )
    و شروع به شستن ظرفها کرد .شروین با دیدن هق هق مهیا که هنوز هم ادامه داشت گفت :(سایه عین بچهها میمونی .حالا چرا داری گریه میکنی ؟ یعنی اینقدر درد داره ؟)
    مهیا گفت :( چه حرفا میزنین آقا ؟ لطفا انگشته پاتنو بدین به من با همین لیوان بکوبم روش ببینم درد داره یا نه ؟)
    شروین گفت :( سایه تو راهیه قبرستونم بشی اون زبونت از کار نمیافته .من مطمئنم وقتی میخوان بزارنت تو قبر ،از جات بلند میشی و میگی من این قبرو دوست ندارم ،جای منو عوض کنین .)
    مهیا گفت :(پس چی فکر کردین ؟ فکر کردین باید لال باشم ؟ولی میدونم آقا اگه بمیرم شما برام یه قبر بالا شهر میگیرین تا حداقل مردم بالا شهری بشم .)شروین گفت :( نه بابا برات از اون قبرای خانوادگی میگیرم که پزت بره بالا ،مگه قراره من برات قبر بگیرم ؟ولی خوب نگران نباش تو بمیر،قبرت با من )
    مهیا گفت :(پس آقا حالا که مردنیم خلاصه نویسی لازم ندارم )
    شروین که خنده آاش گرفته بود گفت :(پس بگو قضیهٔ از کجا آب میخوره .همه این مرگو میرها مال یه صفحه خلاصه نویسیه ،نترس ! تو اینقدر خسیسی که حتا جون به عزرائیل هم نمیدی .سایه خانم باید بنویسی ،بقول خودت دستت که طوری نشده .واقعاً سایه تو،توی درس خوندن خیلی تنبلی ،اگه من توی دانشگام شاگردام مثل تو بودن ،دق میکردم .ولی اینو مطمئن باش من تا تورو دیپلمه نکنم دست از سرت بر نمیدارم .)
    مهیا گفت :( آقا من همین که دو کلاس یاد بگیرم ،بسمه ،مگه میخوام برم اداره که دیپلم بگیرم )
    شروین گفت :( مگه بد بری اداره ؟نکنه تا آخر عمرت میخوای برای مردم کار کنی ؟اصلا سایه بدت نیادها ،جون به جونت کنن عاشق خدمت کاری هستی .نمیدونم از این کارا چی دیدی ؟)
    ماها گفت :( ارباب خوبی مثل شما را دیدم .شایدم دارین زن میگیرین میخواین از دستم خلاص شین و دست به سرم کنین )
    شروین گفت :( آره این یکی رو راست گفتی .البته هاا که چیزی معلوم نیست ،ولی بدون اگه زنم بگیرم تو باید اینجا بمونی ،مگر اینکه با سواد شیی بخوای بری اداره .))

    مهیا گفت :( خیالتون راحت ،اگه زن بگیرین من یه دقیقه ا اینجا نمیمونم میدونین که خیلیا آرزوی داشتن منو دارن !)
    شروین گفت :( سایه بازم خودتو تحویل گرفتی ؟ چه پزی ا به خودش میده ! هر کی ندونه فکر میکنه دختر شایستهٔ است !)
    مهیا گفت :( خودتونم خوب میدونین آقا .اگه فقط یه ذره ،فقط یه ذره خوشگل بودم ،با این همه کاری که بلدم،حتما هم دختر شایستهٔ میشدم .مگه چمه ؟)
    شروین گفت :( چیزیت نیست ،فقط یه ذره زبون درازی و کلی آمّ بی سوادی.تا وقتی سواد نداشته باشی هیچ کس تحویلت نمیگیره )
    مهیا گفت :( همین که شما تحویلم میگیرین برام کافیه .فقط یادتون باشه آقا ،اگه قرار باشه توی کارای عرسیتون همه کارا گردن من بیفته ،من اضافه کاری میگیرم .) شروین گفت :( چیه ؟ هنوز هیچی نشده منو داماد کردی نشوندی رو صندلی،برای خودتم اضافه کاری نوشتی ! حالا که چیزی معلوم نیست .)
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  22. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-12-2012, 03:54 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-09-2011, 05:39 AM
  3. كالزونه ( غذای ایتالیایی )
    توسط behnaaz در انجمن آشپزي ملل
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-27-2010, 01:56 PM
  4. کالزونه (غذای ایتالیایی)
    توسط farnazi در انجمن متفرقه بخش آشپزی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-04-2010, 01:13 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 4

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •