در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان - صفحه 5
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 61
Like Tree91Likes

موضوع: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

  1. Top | #1

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    Icon100 در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    رمان در سايه ي ارزوها
    نويسنده:ميترا شفقيان
    منبع:98ia
    خلاصه رمان:
    مهیا در سن 18 سالگی مادرش رو بر اثر سرطان از دست میده ،بعد از فوت مادرش ، پدر مهیا تقریبا فلج می شه .
    مهیا برای اینکه بتونه خرج خودش ،خواهراش و پدرش رو بده. بعد از قبولی در دانشگاه به دنبال کار می گرده .
    و در آخر توو خونه یه استاد دانشگاه جوون(جوان!) کار پیدا می کنه. اما مجبوره که ظاهرش رو تغییر بده و ...

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    خودم دوماه پیش خوندمش خیلیییی خوشم اومد

    ویرایش توسط k!m!a : 03-04-2012 در ساعت 05:41 PM
    caroline, S A M I, mirage and 1 others like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  2. 7 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


  3. Top | #41

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان


    208-217
    شدن خدمتکار خانه اش خبر داشته باشد ؟در مسیر راهش چشمش یه سیروس افتاد که او هم پیاده راهی دانشگاه بود .سیروس با دیدن مهیا به سمتش رفت و گفت : (سلام ، صبح بخیر !)
    مهیا با دیدنش لبخندی زد و گفت : (سلام ، پیاده ای ؟ بالخره به درد ما دچار شدی ؟)
    سیروی گفت : (آره ،ماشینم تو تعمیرگاهه !چطوری ؟ خوبی؟ چند روزه می بینم پکری ،چیزی شده ؟)
    مهیا گفت :چیزی نیست پدرم بیماره ، نگرانشم )
    سیروس گفت :(اگه کاری هست بگو انجام بدم .)
    مهیا گفت :(نه، ممنون ،بالاخره می دونی که ما دخترا بیشتر از شما پسرا به بابامون علاقه داریم و خیلی زود نگرانشون می شیم .)و بعد از طی مسیری با هم وارد دانشکده شدند .
    سیروس چقدر این دختر را دوست داشت ،فقط خدا می دانست . ولی مانده بود که چگونه به قبل او رخنه کند .مهیا با رفتارهای خواهرانه اش جلوی راه او سدی کشیده بود ، نفوذ ناپذیر . که این سد باعث می شد ، سیروس هیچگاه نتواند حرفهای دلش را به او بگوید .
    چند روزی هم گذشت ، ولی شروین هنوز هم با مهیا سر سنگین بود . آ« روز مهیا زمانی که کلاسهایش به اتمام رسید و از دانشکده خارج شد . دوباره با عجله راهیه خانه شروین شد . به محض رسیدنش به خانه باز هم همه جا را تمیز و شام را آماده کرد . کی دلخواه شروین را نیز تهیه دید و منتظر شروین نشتت . تصمیم گرفته بود که آن شب هر طوری که بود ، اعتصاب شروین را بشکند و او را به سخن گفتن وادارد .
    ولی آن شب شروین اصلاً به خانه نیامد . بلکه به خانۀ عمه اش نجمه رفت و آخر شب هم با یک تک زنگ کوتاه به مهیا خبر داد که شب به خانه نمی آید . کهبا این کارش مهیا را دمغ بر جای گذاشت .
    شروین نیز بسیار دلتنگ مهیا بود و دلش پر می کشید تا روبروی او بنشیند و به اندازۀ تمام روزهایی که او ندیده و با او سخن نگفته بود، با او سخن بگوید و به تماشایش بنشیند .
    آن بیست روز به قدری برای شروین سخت گذشته و بی تابش کرده بود ، که همان شب اول بعد از بازگشت و دیدن مهیا، قاطعانه با خو تصمیم گرفت که به مدت چند روز چنان رفتاری به مهیا نشان دهد که او بعد از آن ،بدون گفتن به او حتی یک روز هم غیبت نکند . ولی او هنوز مهیا را نشناخته و نمی دانست که او از خودش هم لجباز تر است . ولی شروین باز هم نیامد و آن شب را در خانه ی خاله اش ، طیبه گذراند .
    روز جمعه بود که مهیا صبح زود بدون این کهشروین را ببیند . به خانه ی خودشان رفت . با ورود به خانه با وجود اینکه حوصله ی حتی کلامی حرف را نداشت ، ولی بارویی گشاده کنار پدرش نشست و با او شروع به خوش و بش کرد وسر به سرش گذاشت ، تا شاید بتواند ذرهای روحیه ی او را تغییر دهد . با وجود اینکه متصور حالش بهتر از قبل بود ، وای هنوز هم ضعیف بود و مدام باید تقویت می شد . برای پدر کمی جگر درست کرد و به دستش داد، تا بخورد و کمی تقویت شود . پسته پوست گرفت و داد به دستش ، تا شاید بخورد و جان بگیرد .او دیگر نمی دانست که چه کند . هر چه سروته زندگی را می زد ، باز هم کم می آورد . و ازسوی دیگر رفتارهای سرد شروین بیشتر از هر چیز دیگری او را آزار می داد . تصمیم گرفته بود که اگر شروین باز هم به آن رفتارش ادامه دهد ، حتما خانه اش را ترک کند . شاید اصلا شروین دیگر به اونیازی نداشت ؟شاید بعد از از ماجرا ی آنشب و دیدن قیافۀ اصلی او خجالت کشیده بود تا او را اخراج کند ؟ شاید دنبال بهانه ای می گشت که آن بیست روز غیبت به دستش بهانه داده بود ؟
    دوباره روز شنبه صبح زود بود که مهیا با سپردن پدر و مهدیه به دست مهسا خانه را ترک کرد و راهیه بالای شهر شد .
    بعد از طی مسافتی و گذشتن از از خیابانهای متعدد و پر ترافیک ، با رسیدن به روبروی آپارتمانی که شروین در آنجا زندگی می کرد ، آه سردی کشید و زیر لب گفت : ( اگه امشبم شروین بهم بی محلی کنه ، دیگه نمی مونم.)
    با ورودش به راهروی ساختمان بدون سوار شدن به آسانسور ، پله ها را با پاهایی سنگین ، دو تا یکی کرد و خود را به سمت بالا کشید . داخل آپارتمان به قدری ریخت و پاش و به هم ریخته بود که نهایت نداشت . انگار که شروین با یان کارهایش حسابی با او لج می کرد .
    تا به هنگام بعد از ظهر مشغول تمیز کردن خانه شد و دوباره شامی تهیه دید و دسر دلخواه شروین را آماده کرد . د رتاریکی شب از پنجره ی اتاقش خیره ی ستارگان بود که با صدای چرخش کلید و زنگ در از اتاقش خارج و به کناردر رفت . گفت :(سلام آقا ، خسته نباشین !)ولی باز هم شروین بدون دادن جوابی به او ، وارد اتاق خودش شد .
    مهیا برایش چای و کیک برد و گفت :( آقا کیک رو که دوست دارین براتون درست کردم )
    شروین با لحن تندی گفت :(دیگه دوست ندارم ، برش دار ببر . )
    مهیا با صدا یی که به زحمت شنیده می شد ، گفت :( چشم آقا !)و بدون گفتن سخن دیگری به سمت آشپزخانه رفت . دوباره میز شام را آماده کرد ، هر چند مطمئن بود که آن شب نیز نخورده جمعش می کند .ولی وظیفه ای بود که او باید انجامش می داد . با قدمهایی سنگین به سمت اتاق شروین رفت .
    و گفت : ( آقا شامی که دوست دارین درست کردم .)
    شروین بدون اینکه نگاهی به او بیندازد . گفت : (غذا خوردم ، جمعش کن . دیگه ام مزاحم نشو ، کار دارم .)و خود را با نوشتن مطلبی مشغول کرد . مهیا بغض نشسته بر گلویش را قورت داد و گفت : (چشم آقا )و سریع از اودور شد .
    بلافاصله میز شام را جمع کرد و ظرفها را شست و به اتاقش رفت . نه دیگر امکان نداشت در ان خانهه بماند و خود را به زور تحمیل کند . با تمام بغضی که در گلویش نشسته بود ، کتابهایش را داخل ساکش قرار داد و مانتو اش را پوشید . در حالیکه قلبش به شدت گرفته بود . ساکش رابرداشت و به سمت در خروجی رفت . ولی باز هم از دلش نیامد بدون خداحافظی از شروین ، از آنخانه بیرون برود .
    به سمت اتاق شروین رفت واو را روی تخت درازکش دید که چشمانش نیز بسته بود . با صدای آرامی گفت : (آقا می بخشین ....)
    ولی شروین اجازه نداد . تا او حرفش را ادامه دهد . بدون این که چشمانش راباز کند گفت : ( مگه نگفتم مزاحم من نشو !)
    مهیا با بغض گفت : ( بله آقا می دونم هم مزاحمم ، هم احمق ، ولی مطمئن باشین دیگه این احمق مزاحمتون نمی شه .)وسراسیمه به سمت در آپارتمان رفت و از در خارج شد .
    شروین به محض شنیدن صدای در خروجی ، از جتیش پرید و از اتاق خارج شد . ولی هر چه مهیا را صدا زد ، هیچ صدایی نشنید . مطمئن شد که مهیا از خانه بیرون رفته است . با عجله کلیدش را برداشت و بلافاصله از خانه خارج و سوار اتومبیلش شد . حال خودش را نمی فهمید . اگر مهیا را گم می کرد چه ؟ اگر مهیا او را نمی بخشید چه ؟ بعد از طی مسیری چشمش به مهیا افتاد که ساک به دست منتظر اتومبیل ایستاده بود . با نفس عمیقی خدا را شکر کرد که به موقع او را دیده است . با ترمز پر سر و صدای کنار پایش توقف کرد و گفت : ( سایه سوار شو !)ولی مهیا با دیدن شروین با گاهمایی تند از کنار اتومبیلش دور شد و به راهش ادامه داد .
    شروین چندین بوق پیاپی زد . ولی مهیا حتی به او نگاه هم نکرد و به راهش ادامه داد . شروین با شتاب از اتومبیل پایین پرید و سمت مهیا دوید و با صدای بلندی او را صدا زد : (سایه معلومه داری کجا میری ؟)
    در حالیکه مهیا سرش پایین و به ساک درون دستش خیره شده بود با بغض گفت : (جایی که مزاحم نباشم ، جاییی که حضورم اضافه نباشه، جایی که بهم احتیاج داشته باشن ، جایی تحقیر نشم ، جایی که برای خودم و کارام ارزش قائل باشن ، جایی که غذاهام آخر شب تو سطل آشغال ریخته نشه ، جایی که حتی به عنوان کلفت اون خونه جواب سلاممو بدن ، جایی که .....)ولی گریه امانش نداد و شانه هایش از شدت گریه به لرزه در آمد و با همان حالت گریه گفت : ( اگه لازمم نداشتین خیلی راحت می تونستین عذرمو بخوایین و این همه منو تحقیر نکنین . درسته که شما اربابین و من مستخدم و حق اعتراض ندارم ولی بالاخره منم برای خودم غروری دارم )که با آخرین کلام لرزش شانه هایش شدت گرفت .
    شرروین بدجوری او را تحقیر کرده بود بدجوری به او بی محلی کرده بود، پس چرا باید می ماند و خود را تحمیل می کرد دوباره با گفتن (با اجازه ) از شروین دور شد .
    ولی بلافاصله شروین به سمتش دوید و رو به رویش ایستاد و گفت : (سایه یادته روزی که اومدی استخدام بشی ، بهم گفتی کاری می کنی که اگه یه روز بخوای از پیشم بری من گریه می کنم ؟ آره یادته ؟ بدون امشبمهمونن روزه ، اگه بری باور کن گریه می کنم ؟ )
    مهیا در حالی کع پشتش رو به شروین کردهبود ، با گریه گفت : (اون روز وقتی دیدمتون احساس کردم با همه ی آدما فرق دارین ، برای اون روز اون حرفو زدم ولی توی این دوهفته فهمیدم که نگاه شمام به من فقط به چشم کلفت خونتونه!نه خواهر یا یه دوست .)
    دلش چنان از کارهای شروین شکسته بود که دوباره گریه ی شدیدش به راه افتاد و شانه هایش را به لرزه انداخت از روزی که پدر را روی تخت بیمارستان دیده و آن همه رنج کشیده بود ، این بغض لعنتی در گلویش چنبرک زده و رهایش نمی کرد .
    انگار که مدتی بود به دنبال بهانه ای می گشت تا سرباز کند وابراز وجود کند و به او بگوید : ( که مرا نادیده مگیر ، بگوید که مرا در خود خفه مکن ، بگوید که مرا بیرون بریز.)
    تا با ان روز شروین گریۀ مهیا را با آن شدت ندیده بود . مدام به خود بد و بیراه می گفت که چرا این چنین قلب این دختر را شکسته و تحقیرش کرده است . او هرگز به مهیا به چشم خدمتکار خانه اش نگاه نکرده بود ، پس چرا در تمام طول این دو هفته با کارها و رفتارها ی احمقانه اش او را تحقیر کرده و افکار ناخوشایندی را میهمان ذهن او کرده بود؟ آن هم افکاری که سرانجام او را به سر حد انفجار رسانده و موجب رفتنش از آن خانه شده بود . در حالی که چشمان خودش نیز پوشیده از اشک بود ، روبروی مهیا ایستاد و گفت : ( سایه خواهش می کنم منو نگاه کن !خواهش می کنم سرتو بالا بگیر .)
    ولی مهیا در حالی که سرش پایین بود و با تمام وجود گریه می کرد گفت : ( آقا اجازه بدین برم . دیگه نمی تونم بمونم . برای شما که فرقی نمی کنه ، چه من ، چه کس دیگه . توی این دو هفته نشون دادین که نگاهتون به من مثل بقیه است . درسته به عنوان یه کلفت حق حرف و حق اعتراض ندارم ، ولی اجازه رفتن. که می تونم به خودم بدم . پس لطفا برین کنار ، تا برم . )
    شروین که صداش خش برداشته بود گفت : ( سایه نمی دونستم که انقدر دل نازکی ؟ منو ببخش ، و اینم بدون ، قبل از این که تو به این کار احتیاج داشته باشی ، من به تو احتیاج دارم .می دونی که من مرد بی دست و پاییم ، هیچ کاریم بلد نیستم ، الا شلوغ کردن و دستور دادن . اینقدرم این کلمه لعنتی رو به زبونت نیار ! حالا منو نگاه کن ببینم . فقط تو چشات می تونم بخونم منو بخشیدی یا نه ؟)
    مهیا که خودش هم راضی به رفتن نبود ، به سمت شروین که تشنه ی دیدنش بود چرخید .
    شروین با دیدن اشک چشمان مهیا که آنها را به طرز زیبایی سحر انگیز کرده بود ، سست شد و صد با به خود لعنت فرستاد . و سر آخر نیز با صدای پر التماسی گفت : ( خواهش می کنم سایه ، برو بشین تو ماشین . )
    مهیا در حال پاک کردن اشکهایش گفت : ( نه آقا دوست ندارم تحمیل بشم .) شروین گفت : ( بس کن سایه ! برو بشین تو ماشین ، تو بیست روز رفتی و حتی یه بارم بهم زنگ نزدی ، حتی بهم اطلاع ندادی که کجایی ؟ می دونی من تو این بیت روز چی کشیدم ؟ نه شماره نلفنی ازت داشتم و نه آدرسی !)
    و بالاخره بعد از اصرارهای فراوان شروین مهیا سوار ماشین شد . ولی گریه اش تمامی نداشت . انگار که این اشکها ، سالهای سال بود که پشت چشمانش کمین کرده بود . تا امشب به صورتش حمله کنند و صورتش را خیس از اشک کنند . عاقبت هم از شدت گریه نفسهایش به شماره افتاد .
    شروین فوری کنار توقف کرد و با آوردن لیوانی آبی گفت : ( سایه خواهش می کنم بس کن . )
    مهیا با بغض و گریه گفت : ( اصلا یه بارم به عنوان یه دوست از من پرسیدین تو این بیست روز کجا بودم ؟ چیکار می کردم ؟ نه شما هیچی ازم نپرسیدین . تو این بیست روز پدرم بیمار و تو بیمارستان بستری بود . بیست روز یا تو خونه بودم یا توبیمارستان . وقتی پدرم زیر عمل بود ، من اصلا فکر تلفن زدن به شما نبودم . در واقع اصلا فکرم کار نمی کرد . بعدم با خودم گفتم شما هر جور که شده این چند روزه رو سر می کنین .)
    شروین دوباره گفت : ( تو رو خدا سایه گریه نکن ! به خدا اینقدر عصباین بودم که دست خودم نبود . )و بلافاصله کنار رستورانی نگه داشت و گفت : ( حالا مثل یه دختر خوب پیاده شو تاشام بخوریم . )
    مهیا گفت : ( مگه شما شام نخوردین ؟)
    شروین گفت : (نخیر ! باور میکنیمن چند شبه اصلا شام نخوردم ! توی بی انصافم هر شب به جای این که غذا رو بذاری توی یخچال ، می ریختی تو سطل زباله . هر شب وقتی نصف شبی از گشنگی سراغ یخچال می رفتم می دیدم بازم غذا نیست . باور می کنی این اخلاقتم به ترانه رفته ؟ دختر ما خواستیم تو رو ادب کنیم . ولی تو حسابی ما رو ادب کردی . ولی خواهشا این دفعه که خواستی چند روز نیایی، حتما یه تک زنگ بزن . اصلا نه ! آدرسشو یا با یه ماره تلفن بده که اگر روزی نیومدی ، باهات تماس بگیرم . به خدا نگرانت می شم !)
    مهیا که در حال پاک کردن اشکهایش بود با شنیدن حرف شروین گفت : ( نخیر لازم نکرده ! فکر کردین من به هر مردی آدرس با شماره تلفن می دم ؟ )شروین خندید و گفت: (انو که خوب می دونم . حالا نمی خوای پیادهشی؟)مهیا گفت : (امشب غذا رو نریختم بیرون ،بریم خونه .)شروین گفت : (چشم سایه خانم ، پس پیش به سوی خونه .)
    در طول مسیر راه ، شروین به قدری برای مهیا صحبت کرد و زبان ریخت و از او عذر خواست تا سرانجام خندۀ مهیا را درآورده و شروین بادیدن خندۀ مهیا ، با خیال راحت اتومبیلش را وارد پارکینگ مجنمع کرد و آن را گوشه ی پارک کرد وگفت : (سایه بپر پایین که از گشنگی مُردم !)
    مهیاسرش را با لبخندی تکان داد و گفت : (من که می دونم منو فقط بخاطر شکمتون برگردوندین .)
    شروین که با بودن مهیا در کنارش چهره اش پوشیده از شادی بود گفت : ( پس چی فکر کردی سایه خانوم ؟ خودت بهتر از هر کسی می دونی که من بنده و اسیر شکمم هستم . )
    مهیا به محض ورودش به خانه با نگاهی به اطراف ، آهی را که نشانه آسودگی خیالش بود ، از سینه بیرون داد و خدا رو شکر کرد که شروین به دنبالش رفته واو را به خانه بازگردانده است .
    بلافاصله وارد آشپزخانه شد و غذا را گرم کرد ولی به محض این که سرش را چرخاند تا شروین را برای خوردن شامش صدا بزند . او را جلوی ورودی آشپزخانه ، مشغول تماشای خود دید ، با تعجب پرسید : ( چیه آقا ؟ چرا این طوری زل زدین به من ؟ نکنه پشیمون شدین از این که دوباره منو برگردوندین خونه ؟!)
    شروین که با نگاه مهیا هول شده بود ، فوری کنار میز غذا نشست و گفت : ( نخیر سایه خانوم ، داشتم فکرکردم اگه امشب پیدات نمی کردم تا صبح باید یه سره گریه می کردم . می دونی که تو براممثل ترانه ای .) مهیا گفت : (اگه باتون مثل ترانه نبودم چیکار می کردین ؟ حالا بفرمایین ، مگه نمی گفتین از گشنگی دارین پس می یوفتین .)
    شروین گفت : ( باید خودتم بشینی . بخدا مردم اینقدرتنهایی غذا خوردم . آخه دختر دلت یه ذره برام بسوزه ! حداقل دلت به یتیمیم بسوزه .)
    مهیا گفت : (با اجازه تون به شما دیگه یتیم نمی گن ، اگه زن گرفته بودین ، الان اندازه ی من دختر داشتین . )
    شروین گفت : ( دست شما درد نکنه . حالا خوبه شناسنامه امو دیدی ، وگرنه می گفتی همسن بابا بزرگتم .)مهیا گفت : (نمی دونم شایدم .)شروین گفت : (بشین سایه ، خواهش می کنم .)
    مهیا گفت : ( آخه کجای دنیا ارباب و مستخدم با هم شام می خورن .)
    شرون گفت : ( سایه خانوم !نه من اربابم ، نه تو مستخدم . دیگه هم تکرارنشه .)و با دیدن نگاه مهیا که به روی میز خیره بود ، گفت :
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  4. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  5. Top | #42

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    ( حالا چرا همش چشاتو رو میز دوختی؟ نکنه داری قاشقامو می شمری؟ ) مهیا گفت: ( حالا چرا مثل قحطی زده ها دارین می خورین؟ چتونه؟ نترسین از دستتون نمی گیرم. )
    شروین گفت: ( هیچی، یه هفته است شام نخوردم! نگفتی پدرت چش بود؟ ) مهیا گفت: ( متأسفانه یکی از کلیه هاشو از دست داده بود. اگه به موقع نمی رسوندیمش، اون یکی رو هم از دست می داد. )
    شروین گفت: ( تو از کجا فهمیدی؟ )
    مهیا گفت: ( شانسی زنگ زدم و فهمیدم. خدا رو شکر الان حالش بهتره. ) شروین گفت: ( اگه پولی یا کمکی خواستی قایم نکنیا، حتماً به من بگو و همیشه رو من حساب کن. )
    مهیا گفت: ( نه آقا، ممنون! چیزی لازم ندارم. )
    ولی فردای آن شب شروین مبلغی پول داخل پاکتی قرار داد و خطاب به مهیا گفت: ( سایه بیا این پولو بفرست برای خانواده ات، می دونم خرج دوا و دکتر این روزا گرونه. )
    مهیا گفت: ( نه آقا. ) شروین گفت: ( بگیر تعارف نکن. )
    مهیا گفت: ( ممنون آقا، فراموش نمی کنم. راستی آقا چند روز دیگه عیده، می تونم برم مرخصی یا با اون بیست روز حساب می کنین؟ )
    شروین گفت: ( ما که دیگه با هم غریبه نیستیم، این حرفا رو می زنی. حتماً برو! می دونم نگران پدرتی. ) و در ادامه سخنانش آه بلندی کشید و گفت: ( بازم باید تنها بمونم، چند روز می مونی؟ )
    مهیا گفت: ( هر چند روز که شما بگین. )
    شروین گفت: ( یه هفته ای برو و برگرد. ولی منتظرم نذاریا سایه. یه هفته نشه دو هفته؟ ) مهیا گفت: ( چشم آقا. )
    آن سال برعکس سال پیش، شروین عیدی مهیا را فراموش نکرد. برایش دو عدد بلوز خوش رنگ و دو عدد شلوار جین خرید. به هنگام بازگشت به خانه چشمش به روسری خوش رنگی افتاد و آن را هم خرید. مطمئن بود که رنگش حتماً به چهره مهیا می آید. وقتی وارد خانه شد مثل سال گذشته باز هم کادویی را روی میز دید. با دیدن آن فهمید که باید کار مهیا باشد. از همان اتاقش با صدای بلندی گفت: ( سایه دستت درد نکنه، کادوی توام روی مبله برش دار. )
    مهیا با دیدن آن همه کادو گفت: ( آقا چه خبره! بدعادتم نکنین، من نمی تونم جبران کنم و ازتون خجالت می کشم. )
    شروین با لبخندی گفت: ( سایه خانوم سال جدید چه باادب شدی! ) مهیا گفت: ( آقا ما همیشه باادبیم. ) شروین گفت: ( سایه یادت باشه لباسایی رو که خریدم بپوشی. به خدا تو حیفی! تو باید بهترین لباسا رو بپوشی! ) مهیا گفت: ( آقا مگه با درآمد مستخدمی می شه از این جور لباسل پوشید؟ )
    شروین با چهره ای عصبانی به سمت مهیا رفت و روبروی او قرار گرفت و گفت: ( سایه فقط یه بار دیگه این کلمه رو تکرار کنی اخراجت می کنم. من و تو مثل دو تا دوست داریم کنار هم زندگی می کنیم و تو، تو کارای خونه به من کمک می کنی، فهمیدی؟! دفعه آخرت باشه! )
    مهیا گفت: ( آقا فقط موقع اخراج رضایت نامه یادتون نره! ولی آقا خودمونیم، کاش همیشه عید بود و شما اینقد ولخرجی می کردین. )
    شروین گفت: ( سایه خانوم بعد از عید جدّیانه باید درس بخونی، فهمیدی؟ تنبلی ام بسه. )
    مهیا گفت: ( چشم آقا. )
    فردای آن شب قبل از آمدن شروین مهیا یکی از بلوز و شلواری را که شروین برایش خریده بود، پوشید و موهایش را نیز بافت و روی شانه هایش انداخت. خودش هم از کارهای خودش، سر در نمی آورد. شاید واقعاً داشت شروین را امتحان می کرد. با آن بلوز و شلوار و موهای بافته شده، مثال دخترکان شیطان دبستانی شده بود.
    وقتی شروین وارد خانه شد، از دیدن مهیا جا خورد و بهتش برد. ولی فوری به خود آمد و از حالت بهت خارج شد و گفت: ( سایه چقد بلوز بهت می یاد! مثل بچه های وروجک شدی. ) مهیا گفت: ( آره آقا فقط یه توپ کم دارم. ) و بلافاصله کنار شروین رفت و کتش را از دستش گرفت.
    شروین با دیدن کارهای مهیا احساس خوبی داشت. اگر روزی می توانست او را راضی به این کند که همسرش بشود، چقدر خوشبخت می شد. ولی هر بار رفتارهای مهیا با او، فقط ترانه را به خاطرش می آورد و بلافاصله جرأت ابراز احساساتش را از دست می داد. به یادش آمد که چه دخترانی را استخدام کرده و از همان روز اول چقدر برای او عشوه و ناز آمده بودند، تا او را به سمت خود جلب کنند. ولی او فقط از آنها بیزار شده و بلافاصله آنها را اخراج کرده بود. ولی این دختر اصلاً نه به فکر جلب توجه او بود و نه به فکر چیز دیگری. او فقط و فقط به فکر اضافه کردن حقوقش بود و بس. شروین مانده بود که با این دختر چگونه رفتار کند تا او پی به احساسش ببرد.
    آن شب سر میز شام رو به مهیا کرد و گفت: ( سایه می خوام فردا با من بیایی بیرون، به کمکت احتیاج دارم. آخه می دونی می خوام برای عمه و پسرعمه ام عیدی بگیرم. مطمئنم می تونم رو تو حساب کنم! چون تو خوش سلیقه ای. )
    ولی شروین دروغ می گفت، دلش می خواست شبی را با مهیا بیرون برود و مانند مردان عاشق کنار او قدم بزند و سخن بگوید.
    مهیا با حرف شروین گفت: ( آقا پس قبل از این با کی می رفتین خرید؟ )
    شروین گفت: ( دیگه سؤال نکن سایه خانوم، اینم جزو وظایفته یادت باشه. ) مهیا گفت: ( اگه جزو وظایفمه، چشم! ساعت چن باید بریم خرید؟ ) شروین گفت: ( ساعت شش میام دنبالت. )
    آن شب شروین اولین قدم را برای بیرون رفتن با مهیا برداشت.
    فردای آن شب ساعت شش بعد از ظهر بود که شروین به دنبالش آمد. زمانی که مهیا از خانه خارج شد و شروین را داخل اتومبیلش منتظر خود دید، با گامهایی تند خود را به او رساند و روی صندلی عقب نشست. شروین نگاهی به او کرد و پرسید: ( حالا چرا نشستی عقب؟ ) مهیا گفت: ( خب کجا باید بشینم؟ نکنه باید به جای شما رانندگی کنم؟ ) شروین گفت: ( مگه بلدی؟ )
    مهیا گفت: ( مگه رانندگیم کاری داره! من شونزده سالم بود که رانندگی می کردم. ) شروین گفت: ( می دونم که راست نمی گی. ) مهیا گفت: ( تا حالا دیدین من بگم چیزی رو بلدم و بلد نباشم؟ می خوایین امتحان کنین؟ )
    شروین برای این که باورش شود فوری ترمز کرد. البته بیشتر هدفش کشاندن مهیا به صندلی جلوی اتومبیلش بود. بلافاصله پیاده شد و گفت: ( بیا بشین، من که می دونم دروغ می گی! )
    مهیا گفت: ( اِ آقا راستی راستی من باید رانندگی کنم؟ )
    شروین با خنده گفت: ( چیه دروغ گفته بودی، دروغگو؟ )
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  6. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  7. Top | #43

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    از222تا227
    مهیا گفت:(نه اقا اگه زودتر گفته بودین گواهینامه ام رو میاوردم.)
    شروین با تعجب پرسید:(مگه تو گواهینامه ام داری؟!)
    مهیا بطور مرموز نگاهی به شروین انداخت و گفت:(شما هنوز خیلی چیزا از من نمیدونید،من عادتمه،همیشه کم کم هنرامو رو میکنم،یادم باشه تو خونه نشونتون بدم.)
    شروین گفت:(منتظرم ببینم دیگه چیا رو به من نگفتی؟)
    مهیا لبخند زد وگفت:(عجله نکنین کم کم همه چیز رو میبینید.)
    شروین گفت :(حالا چرا نمیای بشینی؟)
    مهیا از اتوموبیل پیاده شدوپشت فرمون نشستوحرکت کردولی بلا فاصله بیاد روز هایی افتاد که پشت فرمون اتومبیل پدرش مینشستوبا او دور اطراف شهر دوری میزدند و گردشی میکردند.شروین واقعا دیگر در کار این دختر مانده بود.مهیا از افکار دور و درازش کنده شده و گفت:(نوار ندارین اقا اخه من عادت دارم موقع رانندگی حتما باید موزیک گوش یدم.)
    شروین گفت:(چه عادت قشنگی!دیگه به چی عادت داری؟)
    و بلافاصله یک نوار ملایم را داخل پخش اتومبیل قرار دادوتکیه زد به در و خیره شد به مهیاکه مانند تابلوی زیبای یک نقاشی کنارش نشسته بود.
    مهیا در جواب شروین با لبخندی گفت:(عادت دیگه ام اینه که وقتی رانندگی میکنمسمت راست ماشینو میکوبم به درودیوار و سرنشین رو میکشم.)
    شروین خندهی بلندی سر داد وگفت :(چه عادت وحشتناکی!)
    مهیا گفت :(چیکار کنم دست خودم نیست اینم جزو یکی از عادتای منه.)
    شروین گفت:(ترو خدا امروز روی این یکی عادتت خط بکش به خدا هنوز جوونم خیلی ارزو ها دارم.)
    مهیا با نگاهی به شروین چشم بلند بالایی گفت و در ادامه پرسید:(خب حالا باور کردید من رانندگیم بلدم؟)
    شروین گفت:(سایه تعجب میکنم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
    مهیا گفت :(من که قبلا به شما گفتم خاستگار ندارم،اخه میدونید که با این همه عیبی که دارم،کسی منو نمی پسنده.)وبا خنده قشنگی به سمت شروین که با حسرت به تماشایه او نشسته بودنگاهی انداخت و چشمانش به چشمان شروین خیره ماند ولی فوری صورتش را از او چرخاند و گفت:(چیه اقا به رانندگیم حسودیتون شده؟)اصلا شما اقایون عادتتونه ، دوست ندارین ما خانوما چیزی بلد باشیم، فقط می خواین همه کاره خودتون باشید و مدام دستور بدید،ولی کور خوندید اقا حالا دیگه زمانه عوض شده، حالا دیگه دور،دوره خانوماست و دستور بده فقط ماییم و ما.)
    شروین گفت:(سایه چرا حرفو قاطی میکنی؟پرسیدم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
    مهیا خیلی با مزه گفت:(مگه دیوونه ام افسارمو بدم دست شما اقایون ! اگه کلفتیه خب اونو تو خونه شمام دارم انجام میدم.حد اقل در قبالش حقوق میگیرم.اما اگه شوهر کنم باید مدام مفت و مچانیدست به سینه ی اقا باشم و اوامر ایشون رو اجرا کنم. درسته اقا؟ولی بهتون قول میدم هر وقت از جونم سیر شدم.حتما شوهر میکنم.تازه شما که نه باغبون دارین،نه اشپز دارین نه راننده.)
    شروین گفت:(سایه تو چرا انقدر از مردا بدت میاد؟)
    مهیا گفت:(مگه مردام قابل خوش اومدنن؟یه مرد خوب تو دنیا وجود داره که اونم پدرمه،همین و همین.)
    شروین پرسید:(پس من چی:)
    مهیا گفت:(شما؟شما که از همه بدترین!ببینید چقدر تو خونتون از منه بدبخت کار میکشید؟تازه خرید عیدی واسه اقوامتون هم گردن من انداختید،رانندگی رو بگین که اونم مفت و مجانی به من تحمیل کردین.حتما امشب میخوایین یه شامی به من بدید و تو دلتون گفتید:(نه بابا مجانی که نمیشه باید یه کاری ازش بکشیم.)اصلا شما اقایون کارتونه،تا هستیم مثل خر ازمون کار میکشین.وقتی که مردیم ،میگین خدا رحمتش کنه ، زن کاری بود.
    بلا فاصله خنده ی بلندی سر داد و میدان را دور زد.شروین با تکان دادن سرش گفت:(دختر تو اصلا قصه ام داری؟)
    مهیا گفت:(غصه!اصلا غصه چی هست؟شما غصه رو برام معنی کن ببینم خوردنیه؟ پوشیدنیه ؟دور انداختنیه؟لطفا حسابی برام تفسیرش کنین.اگه پوله که خوشم میاد ،ولی اگه جنس مذکره واقعا ازش بدم میاد.)
    شروین گفت خوشم میاد خیلی بی خیالی،هم راحت حرفاتو میزنی هم راحت گریه هاتو میکنی.ولی سعی کن یه ذره نظرتو نسبت به اقایون عوض کنی ،به خدا اونطورام که تو فکر میکنی بد نیستن.)
    مهیا گفت:(چیه شمام مثل من برای خودتون سازمان حمایت ازمردان افتتاح کردین.ولی بدونین حریف من یکی نمیشین.)
    شروین گفت :(من که سهله ،ازرائیل هم حریف تو یکی نمیشه.)
    بعد از ساعتی شروین به کمک مهیا برای عمه و پسر عمه اش خریدی کرد و و دوباره به همراه او سوار اتومبیل شد و باز هم مهیا پشت فرمان نشست.شروین به محض جابه جاشدن روی صندلی گفت:(سایه خواهش میکنم وقتی بیرون میریم انقدر منو اقا صدا نزن،باور کن پیش مردم خجالت می کشم.پس اسم و فامیل رو برای چی گذاشتن!)
    مهیایک تای ابرویش را بالا داد و گفت:(راستی اقا ترانه شما رو چجوری صدا میزد؟)
    شروین گفت:(یعنی ترانه هر طور صدام میزده تو ام همون طوری صدام میزنی؟)
    مهیا گفت شاید حالا شما بگین.)
    شروین با مکثی به جلو خیره شد و به فکر فرو رفت.انگار که مشغول بازگشت به هفت سال قبل بودو تا حرف ها وصدای ترانه رابخاطر اورد .ترانه ای که در عنفوان جوانی ناکام پرکشیدهوبه اسمان
    ها رفته بودبعد از لحظاتی به سمت مهیا چرخید و گفت:(ترانه هیچ وقت اسممو بدونه جان صدا نمی زد،وقتی باهام کار داشتیا وقتی میخواست چیزی بهم بگه میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین الهی دور سرت بگردم ،بیا اینجا.شروین جان ،الهی خواهرت پیش مرگت بشه ،چرا غمگینی؟)
    وشروین درست در میان یاد اوری جملات خواهرش بود که دیگرنتوانست خودش را کنترل کند.بغض یکباره دهان باز کرد و با صدای بلندی از گلویش خارج شدوجلوی چشمان متعجب مهیا شروع به گریه کردبه طوری که باعث شد مهیا پایش را روی ترمز بگزارد و بایستد.
    مهیا که با بهت و حیرت به تماشای صورت پر اشک شروین نشسته بود بعد از لحظاتی گفت:(اقا واقعا منو ببخشید ،به خدا اصلا قصد تجدید خاطراتتون رو نداشتم.)
    . شروین گفت :(نه سایه من هر وقت نزدیک عید میشه ،به یادشون میافتموبد جوری دلم میگیره نمیدونی با چه مظلومیتی رفتناگه تو ام مثل من تنها بودی و خدایی نکرده عزیزاتو تز دست داده بودی،همین احساس منوداشتیولی تو خونواده ای داری که عیدو منتظرت هستن ،وخوش حالی که عیدو کنارشون میگذرونی مهیا با یاد اوری خانه ای که در ان فقط غم بود و قصه سرش را کان داد و گفت:(راست میگین اقا مگه میشه دختر خوش بختی مثل من شما رو درک کنه!ولی خب فهمیدم که باید مثل ترانه دائم قربون صدقه تون برم ،اقا الهی فداتون شم حالاکجا بریم،اقا الهی که پیش مرگتون شم ما گشنه ایم!)
    که با حرف اخرش صدای فریاد شروین را در اورد:(سایه خواهش میکنم دیگه این حرفو نزن،ترانه پیش مرگم شد برام کافیه تو دیگه بس کن.)
    مهیا با شنیدن حرف شروین گفت:(اقا راستی اگه یه روز منم بمیرم مثل ترانه بعد از هفت سال برام گریه میکنین؟منکه فکر نمیکنم !مطمئنم بعد از اینکه مردم فوری یه اگهی به روزنامه میدینبا این مضمون .((به یک دوشیزه بدون عینک،برای کار های منزل نیازمندیم.که مهیا با این جمله اش جو موجود را تغییر داد و خنده شروین را در اوردو بلافاصله به
    پیشنهاد شروین کنار رستوران شیکی نگه داشت.
    ولی مهیا در تمام طول مدتی که در رستوران نشسته بودند،فقط به فکر مهسا و مهدیه بود.او چگونه میتوانست بدون ان ها بی خیال در ان جای دنج وراحت بنشیند و شامی بخورد؟اصلا غذا از گلئیش پایین نمی رفت .اومثال مادری بود که از بچه هایش دور افتاده و بدون ان ها هیچ چیز را نمی خواست .
    شروین با دیدنش که با غذایش بازی می کرد گفت:(سایه چرا با غذات بازی میکنی؟تو که گرسنت بود نکنه با حرف های من اشتهات کور شده؟)
    مهیا گفت نه اقا این طور نیست، منو که می شناسین بی خیالم گرسنه ام نیست .)
    ولی او دروغ می گفت ،گرسنه اش بود،ان هم خیلی زیاد ولی نمی توانست چیزی بخورد.وجدانش به او اجازه نمیداد.چقدر دلش میخواست که او هم هرزگاهی می توانستپدر و خواهرانش را بیرون ببرد و کمی ان ها را بگرداند. ولی نمی توانست.
    ان شب شروین تمام حرکات مهیا را زیر نظر گرفته بود قبل از امدن به رستوران ،مهیا مدام میگفت و میخندید،ولی با ورود به رستوران ،خنده هایش ته کشید و سایه غمی روی چهره اش پیدا شد که او اصلا دلیلش را نمی فهمید حتی زمانی که مهیا برای لحظاتی کوتاه نگاهش به شروین افتاد چشمان مهیا ار پوشیده از اشک دید .که این برای شروین علامت سوالی شد،که چرا مهیا به یکباره تغییر کردهوچهره اش به جای ان خنده ها پوشیده از غم شد.
    مهیا نگران بود ،نگران از اینکه اگر روزی یکی از همکلاسی هایش اورا با شروین ببیند چه کند.
    بعد از شام زمانی که ان دو از رستوران خارج شدند شروین رو به او کرد وگفت:(حالا تو بشین جای من،من بشینم جای تو.)
    مهیا با چشم بلن بالایی گفت:(الهی که فدات شم چشم،حالا اقا مثل ترانه شدم؟)
    وشروین در جوابش گفت:(تو همیشه برام مثل ترانه ای.)ولی او حتی خودش هم از گفتن اینجمله غمگین و خوشش نمی امد.
    مثل ترانه،اما چاره ای نداشت او باید به مرور زمان روی مهیا کار می کرد و او را به سمت خود می کشید.
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  8. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  9. Top | #44

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    229 -237

    فصل 5
    فردای آن شب، نزدیک هشت شب بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. مهیا به گمان اینکه شروین است و خودش با کلیدش در را باز میکند، توجهی نکرد. ولی دوباره زنگ در به صدا درآمد. مهیا باز هم به گمان اینکه شروین کلیدش را فراموش کرده است، به سمت در رفت و آن را باز کرد و با دیدن بهادر جا خورد. ولی بیشتر از او بهادر از دیدن او هم جا خورد هم ماتش برد. به طوریکه به تته پته افتاد و گفت: " میبخشین، منزل آقای سرخوش؟ "
    مهیا گفت: " سلام بهادر خان، خوبین ؟ بفرمایین! خوش آمدین، الان اقای سرخوشم تشریف میارن. "و از جلوی در کنار رفت.
    بهادر با تعجب پرسید: " مگه شما منو میشناسین؟ "
    مهیا گفت: " البته، مگه شما منو نمیشناسین؟ "
    بهادر گفت: " نه، تا حالا ندیدمتون. ولی تعجب میکنم که شما منو میشناسین . از دوستان شروین هستین؟ "
    مهیا گفت: " تا حدودی بله، بفرمایین براتون چیزی بیارم. "
    بهادر گفت: " نه ممنون، زحمت نکشین."
    مهیا گفت: " خواهش می کنم، تعارف نکنین. پسرخالشون هستین دیگه،درسته؟ "
    بهادر واقعا تعجب کرده بود. گفت: " درسته، ولی شما از کجا میدونین من که تا حالا شما رو ندیدم! "
    مهیا گفت: " چرا دیدین یادتون نیست. " و برای آوردن چای و میوه از او دور شد.
    بهادر با دور شدن مهیا با نفس بلندی زیر لب گفت: " وای عجب دختری! این شروین خیلی ناقلاست، همیشه از همه چی بهترینشو انتخاب میکنه .صبر کن امشب حسابشو میرسم." و دوباره چشمش به مهیا افتاد که با سینی چای و شیرینی به سمتش آمد و گفت: " بفرمایین"
    بهادر دوباره با تردید پرسید: " میبخشین از شاگرداشون هستین یا مهمونشون؟ "
    مهیا گفت: " نه شاگردشونم، نه مهمونشون. من ماههاست که با ایشون زندگی میکنم. چطور منو ندیدین؟! "
    بهادر با حرف مهیا ابروهاش خودبه خود بالارفت و با تعجب پرسید: " ماهها؟ یعنی شما ماههاست که با شروین زندگی میکنین؟ تعجب میکنم به شروین نمییاد از این کارا بکنه."
    مهیا گفت: " کدوم کارا؟ " بهادر گفت: " این که با دختر جوونی هم خونه بشه. "
    مهیا گفت: " ولی شما اون دفعه از این حرفها نزدین! "
    بهادر گفت: " میبخشین کدوم دفعه ؟ آخه من اصلا شمارو به خاطر ندارم." و درست درمیان حرفهایشان بود که تک زنگ و باز شدن در ، توجه هر دو را به خود جلب کرد.مهیا به آرامی به سوی در رفت و با دیدن شروین گفت: " سلام، خسته نباشین! " و بلافاصله کیف شروین را از دستش گرفت.
    شروین نیز با اشتیاق نگاهی به او انداخت و گفت: " توام همینطور." و بلافاصله با تعجب چشمش به بهادر که با شیطنت به آن دو نگاه میکرد افتاد و گفت: " به به! مهمونم که داریم. سلام بهادر، کی اومدی؟ چه عجب یاد پسر خالهات افتادی؟ "
    بهادر با لبخند موزیانهای گفت: " ولله من که همیشه به یادتم. این تویی که حسابی سرت گرمه و همه رو فراموش کردی! تازه میفهمم که چرا دیگه یاد ی از ما نمیکنی؟"
    شروین که به خوبی به اخلاق بهادر آشنایی داشت و مطمئن بود که او همان شب تا ته و توی قضیه را در نیاورد از آنجا در نمیرود. برای همین برای اینکه او را کنجکاوتر از آنی که بود کرده باشد.با لبخند فاتحانهای گفت:" خب ما اینیم دیگه! "
    مهیا بعد از آوردن چای و میوه برای شروین گفت: " با اجازتون من توی اتاقم هستم، هر وقت لازم بود صدام کنین بیام میز شام و بچینم."
    شروین گفت: " برو راحت باش! میخوام کمی با بهادر صحبت کنم."
    به محض اینکه مهیا وارد اتاقش شد بهادر به سمت شروین هجوم برد و گفت:" آهای ابلیس! این خوشگلو از کجا تور زدی؟ دختره میگفت شب و روز اینجاست. تو از این کارام بلد بودی و ما نمیدونستیم؟ خوب پیش ما جانماز آب میکشی و حسابی مشغولی. دیدم از دیدنم چطوری جا خوردی؟ یادم باشه بعد از این هر از گاهی سرزده بهت سری بزنم تا مچتو به موقع بگیرم. بیچاره مادرمو بگو که از تو برای خودش چه امامزادهای ساخته؟مداممبرات دنبال یه دختر نجیب و آفتاب و مهتاب ندیده میگرده که بره خواستگاری و تو رو از تنهایی درآره. وای که چقد ما سادهایم؟"
    شروین که از خنده ریسه رفته بود، گفت: " من که میدونم تو چرا مثل اسفند بالا و پایین میپری؟ چون تو رو خبر نکردم. خب منو که خوب میشناسی؟ تنها خورم." و دوباره قهقههای زد و با قیافهی فاتحانهای به بهادر خیره شد.
    بهادر که کفرش درآمده بود،گفت: " بله بخند، اگه منم با یه دختر خوشگل شب و روزمو توی یک آپارتمان شیک و لوکس میگذروندم، میخندیدم. مثلِ منِ بیچاره نیستی که مدام زیر نظر مادرمم که کی میرم؟ کی برمیگردم ؟کجا میرم؟ اصلا با کی میرم؟ خوش به حالت والله، خیلی خوش شانسی! "
    شروین با خنده گفت: " حالا مگه من خطایی کردم؟ "
    بهادر گفت: " کم نه! چیه ترسیدی منم یه ذره دید بزنم فرستادیش تو اتاق؟ متوجه شدم بهش اشاره کردی که بره تو اتاق! اصلا تو عادتته از بچگی همیشه همه چی رو فقط برای خودت خواستی."
    شروین با لحن با مزهای گفت: " خب ما اینیم دیگه، زرنگیم. حالا زیاد حرص نخور. سیر میشی و نمیتونی دست پختشو بخوری و بیشتر حسرت بخوری."
    شروین اصلا اسم مهیا را بر زبان نمیآورد.تصمیم داشت فعلا بهادر را سرکار بگذارد و کلی بخندد به خوبی میدانست که بهادر هم اینک چه حالی دارد بعد از دقایقی کنار اتاق مهیا رفت و از همان پشت در گفت: " خانم نمیخوای به مهمون ما شام بدی؟ "
    که بلافاصله مهیا از اتاقش خارج شد و میز شام را چید.بعد از چیده شدن میز غذا شرووین به آرامی کنار گوش مهیا گفت: " خودتم بشین با ما شام بخور."
    مهیا که فهمیده بود شروین قصد اذیت کردن بهادر را دارد. فوری کنار آنها پشت میز غذا نشست و مشغول خوردن شامش شد.
    شروین بهادر را زیر نظر گرفته و به خوبی می-دیدی که او چگونه مدام نگاهش به مهیاست. ولی مهیا برعکس او خیلی عادی مشغول خوردن شامش بود. بعد از لحظاتی بهادر با نگاهی به شروین گفت: " شروین شما هنوز ما رو به هم معرفی نکردین؟"
    شروین با لبخند پر شیطنتی گفت: " مگه دو نفر و چند بار به هم معرفی میکنن؟ دفعهی پیش بهت معرفی کردم."
    بهادر با تعجب پرسید:" شروین شوخیت گرفته؟ من کی ایشونو دیدم؟ اتفاقا همین حرفو خودشونم بهم گفتن. ولی آخه کی من دیدمشون که شما یادتونه ولی من خودم یادم نیست؟ یعنی من اینقدر گیج شدم؟ "
    شروین گفت: " تو که از اولم گیج بودی. ولی یه ذره دقت کن حتما یادت میاد" بهادر گفت: " اتفاقا چند بار خواستم ازشون سوال کنم قبلا پیش تو کار میکرده یا نه؟ ولی راستیتش روم نشد. آخه بهشون نمییاد." مهیا گفت: " اتفاقا درست حدس زدین، من قبلا و همینطور الانم برای آقای سرخوش کار میکنم"
    بهادر هر چه به مغزش فشار آورد و هر چه فکر کرد نتوانست به خاطر آورد که این دختر را کی و چه موقع دیده است!
    شروین دوباره با شیطنت گفت: " حالا چه اصراری داری که قبلا دیدی یا ندیدی؟" بهادر گفت: " نه من باید بفهمم که قبلا ایشونو دیدم یا نه؟ آخه من اینقده گیج نبودم!" شروین با خنده گفت: " تو گیج نشدی! سایه خیلی تغییر کرده." که بلافاصله بهادر با بهت پرسید: " سایه؟ نمیخوای که بگی ایشون همون دختر عینک به چشم هستن؟"
    مهیا گفت: " اگه عینک بزنم باور میکنین؟" و در حین جمعآوری وسایل روی میز گفت:" شما بفرمایین داخل سالن الان خدمتتون چایی میآرم."
    به محض ورود بهادر و شروین به سالن بهادر با لحن پر از تردید و صدای آرامی پرسید: " شروین بگو که شوخی میکنی، بگو که منو سرکار گذاشتی." و شروین نیز با صدایی آرامتر از صدای او گفت:" جان تو راست میگم من خودمم تازه فخمیدم، اونم به طور اتفاقی." او بلافاصله گفت: " سایه به خاطر امنیت خودش و همینطور چون من تو آگهی گفته بودم که دختر جوون استخدام نمیکنم خودشو به اون شکل درآورده بود."
    بهادر گفت:" حالا چرا این کارو انتخاب کرده؟ اصلا به کلاسش نمیخوره!" شروین گفت: " خودش میگه این کارو دوست داره، ضمنا زیادم بهش نگاه نکن، چشات خسته میشه. سر میز داشتم نگات میکردم، دیدم چطوری داشتی نگاش میکردی. روش حساب باز نکن که صاحب داره."
    بهادر گفت:" حتما هم صاحبش تویی؟" شروین گفت: " شک نکن، ولی فعلا به کسی نگو! به توام زود تر گفتم فکرای بد نکنی. خودت که منو میشناسی من اهل اینجور کارا نیستم. اگه خدا بخواد میخوام به همین زودیا ازش خواستگاری کنم." و با مکث کوتاهی گفت: " بهادر من حدود یک سال و نیمه که دارم با این دختر زندگی میکنم|. فقط من میدونم که چه خانومیه اصلا نمیخوام از دستش بدم، البته اگه خودش قبول کنه."
    بهادر گفت:" تحصیلاتش در چه حده؟ بهت میخوره؟"
    شروین گفت: " اون مهم نیست، اون قابل حله، مهم ظاهر و باطنشه که حرف نداره. فقط تنها عیبی که داره ،اینه که نسبت به مردا خیلی بد بینه. میدونی بهادر، اصلا مثل دخترای دیگه نیست. آدم باهاش خیلی راحته."
    بهادر گفت: " تو واقعا شب و روز با این دختره زندگی میکنی؟ خوب طاقتی داری والله من اگه بودم دو روزه دیوونه میشدم."
    شروین گفت:" خب فرق منو تو ،تو همینه دیگه! من آدمم ولی تو آدم نیستی همین." بهادر گفت: " دیگه اینقدر خودتو تحویل نگیر!" که درست درمیان حرفهایشان مهیا با چای و میوه وارد سالن شد.و گفت : " اگه اجازه بدین من برم تو اتاقم."
    بهادر گفت:" خیلی از دیدنتون خوشحال شدم ولی میشه لطفا یه بار دیگه به همون شکل قبلیتون در بیاین تا من باور کنم؟"
    شروین گفت: " اونو ولش کن میخوام اگه سایه قبول کنه یه چیزی نشونت بدم که میدونم اونو دیگه اصلا باور نمیکنی. لطفا یه دقیقه صبر کن. " و بلافاصله کنار مهیا رفت و گفت: سایه خواهش میکنم رو حرفم حرف نیار و بدون که اینم جزو وظایفته!"
    مهیا بِروبِر خیرهی شروین شد و گفت:" یعنی چی آقا؟ خودمو بکشم چی؟ اونم جزو وظایفمه؟ اینطور نمیشه آقا هر روز یه چیز تازه به وظایفم اضافه میشه اگه حقوقمو اضافه میکنین چشم گوش میکنم" شروین گفت:" سایه خواهش میکنم، میخوام جلوی این بهادر یه ذره تکنیکهای تکواندو رو نشون بدی. البته خودمم خیلی دلم میخواد دوباره ببینم. ولی میخوام یه ذره روی این بهادر رو کم کنی."
    مهیا گفت:" اگه قراره روی شما آقایون کم بشه حتما پس یه چند لحظه اجازه بدین لباس مخصوصمو بپوشم."
    شروین گفت: " باشه، پس زود باش." و بلافاصله به کنار بهادر رفت و گفت: " الان اگه این کاری که گفتم انجام بده تازه میفهمی که من با کی دارم زندگی میکنم و تازه میفهمی که این دختر ارزش همه چیز رو داره."
    در همین موقع مهیا که موهاشو بالای سرش محکم بسته بود با لباس مخصوص تکواندو که هر روز آن را میپوشید و در خانه تمرین میکرد وارد سالن شد.
    بهادر که واقعا دهانش از تعجب باز مانده بود با حیرت به تماشای او نشست و شروین نیز با دیدن مهیا با آن لباس و هیکل با تمام عشق و علاقه نگاهش کرد. دیگر نمیدانست چه بگوید.
    مهیا دستهایش را بهم چسباند و جلوی آن دو تعظیمی کرد و شروع به انجام تکنیکهای تکواندو شد. بهادر و شروین محو زیبایی و کارهای این دختر جوان شده بودند و از جایشان جُم نمیخوردند. مهیا پرشهایی میکرد که آن دو هاج و واج فقط نگاهش میکردند و بالاخره هم بعد از انجام چند تکنیک ، تعظیمی کرد و با گفتن شب بخیر بلافاصله وارد اتاقش شد.
    بهادر با نفس عمیقی گفت:" شروین واقعا تو با وجود این دختر توی خونه چیکار میکنی؟ به خدا اگه من به جای تو بودم، تا حالا تو بیابونا آواره و سرگردون بودم. عجب جاذبهای داره! "
    شروین گفت: " حالا خیلی هنرای دیگه داره که همیشه از دیدنش تعجب میکنم. دلم میخواد فقط بشینی پیشش و ببینی چقدر قشنگ رانندگی میکنه! دکور این خونه رو که میبینی همه رو خودش ترتیبش و داده بهادر یه مرد دیگه چی میخواد، هان؟ چی میخواد؟"
    شروین با حرفهایی که به بهادر میزد به او میفهماند که به هیچ عنوان روی مهیا حسابی باز نکند که حاضر نیست اورا با هیچ دختری عوض کند. البته اگه مهیا راضی میشد و او را بعنوان همسرش میپذیرفت.
    درست یک روز مانده به تحویل سال نو مهیا خطاب به شروین گفت: " آقا خواهشا در نبود من حسابی مواظب خودتون باشین که خدایی نکرده یه موقع من بیکار نشم."
    شروین گفت: " خیلی بی معرفتی سایه، فقط به فکر بیکار شدنتی." مهیا گفت: " پس چی فکر کردین آقا؟ هر مردی که کم میشه یکی به نفع ما خانوماست."
    شروین سرش را با لبخندی تکان داد و گفت:" فردا ساعت چند میری؟" مهیا گفت:" صبح زود، فکر نکنم شما رو ببینم."
    شروین گفت:" تلفن یادت نره " مهیا گفت: " ما که تلفن نداریم ولی اگه خرجشو بدین هر روز بهتون زنگ میزنم" شروین گفت:" آخه بی انصاف، تو نمیخوای به خاطر من حتی یک ریالم خرج کنی؟"
    مهیا گفت: " نخیر آقا می دونین که من عادت به ولخرجی ندارم."
    شروین گفت:" تو زنگ بزن خرجش با من."
    صبح آن شب با وجود اینکه مهیا خیلی زودتر از روزهای پیش از خواب برخاسته بود ولی شروین از او زودتر بیدار شده بود و دلش نیامده بود تا او را نبیند.
    به محض ورود محیا به خانهاشان پدرش و همینطور مهسا و
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  10. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  11. Top | #45

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    صفحه 238 تا 247



    مهدیه از دیدنش بسیار خوشحال شدند . مهیا بعد از حال و احوال و بوسیدنشان گفت : «بچه ها بعد از ظهر می خوام ببرمتون بیرون کمی بگردیم ، البته با اجازه ی بابا .»


    منصور گفت :«آره مهیا جان ! اگه برات زحمتی نیست کمی بچه ها رو ببرشون بیرون تا دلشون کمی وا شه. »


    بعد از ظهر آن روز مهیا دو خواهرش را بعد از مدت ها برای کمی تغییر آب و هوا بیرون برد و کاری کرد تا به آن ها حسابی خوش بگذرد .


    همیشه دلش برای خواهرانش که هیچ دلخوشی نداشتند می سوخت . مهسا که مدام یا باید به پدرش رسیدگی می کرد ، یا درس می خواند ، و یا کارهای خانه را انجام می داد . و مهدیه نیز دختر کوچک خانه که خیلی زود نوازش مادر را از دست داده بود ، باید پا به پای مهسا ، به پدر و کاهای خانه می رسید .


    آن روز بعد از این که با هم به سینما رفتند و گشتی در خیابان های شلوغ تهران زدند ، شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک نه شب به خانه بازگشتند .


    مهسا و مهدیه ، مهیا را چون مادری مهربان و فداکار می دیدند . به قدری وابسته اش بودند که حدی نداشت . هر روز ، روز شماری می کردند تا روز جمعه از راه برسد و مهیا به خانه بیاید و روزی را با آن ها بگذراند .


    مهیا نیز هر چه پول و محبت در چنته داشت ، نثار آن دو و پدر می کرد . حاضر بود حتی جانش را هم بدهد ولی آن ها را غمگین نبیند .


    شب وقتی به خانه رسیدند ، مهیا شامی را که برای پدر خریده بود ، داخل سینی قرار داد و روی پاهای او گذاشت و با بوسه ای به روی گونه هایش ، گفت : « بابا ببخشین که دیر کردم ، خیابونا خیلی شلوغ بود .»


    منصور گفت : « مهم اینه که به شما خوش گذشته ، همین .» و شروع به خوردن غذایش کرد .


    صبح آن شب قبل از این که بقیه از خواب بیدار شوند ، مهیا از خواب بیدار شد و نمازش را خواند و مشغول آماده کردن سفره ی هفت سین شد . هدیه پدر و خواهرانش را نیز کنار سفره ی هفت سین قرار داد و عکس مادر را نیز کنار قرآن گذاشت . هر سال به هنگام تحویل سال نو ، جای خالی مادر در کنار سفره ی هفت سین ، اشک را به چشمان تک تکشان می نشاند . انگار که مهناز با رفتنش ، خوشبختی را از آن خانه برده و بد بختی را برای همیشه بر جای گذاشته بود .


    با تحویل سال نو مهیا قبل از خواهرانش ، پدر را در آغوش کشید و بوسه ای به روی گونه های استخوانیش نشاند و هدیه ای را به دستش داد و گفت : « قابلتو نداره بابا !»


    منصور که همیشه در مقابل محبت های مهیا چشمانش پر از اشک می شد ، آن روز هم با دیدن مهیا و محبتش ، دوباره چشمانش پر از اشک شد و او را محکم به خود فشرد و گفت : « بدون تو می میرم بابا ، همیشه مواظب خودت باش .»


    مهیا دستی به روی صورت پدر کشید و گفت : « نگران نباشین بابا ، بادمجون بم آفت نداره !» و با چهره ای شاد و خندان به سوی خواهرانش چرخید و آن دو را نیز چون مادری مهربان در آغوش کشید و هدیه شان را به دستشان داد و سال خوبی را برای هر دوشان آرزو کرد . که با این کار ، لبخند را به لبان هر دوشان نشاند و خوشحالشان کرد.


    بعد از ساعتی با یاد شروین وارد اتاقی دیگر شد و شماره ی او را گرفت . ولی بعد از شنیدن چندین بوق ممتد ، متوجه شد که او در خانه نیست . دوباره به کنار پدر رفت و خود را با او مشغول کرد . ولی تمام هوش و حواسش در پی خانه ی شروین بود که او به هنگام تحویل سال نو کجا و با چه کسی بوده است ؟


    مهیا و مهسا در آن چند روز تعطیلی حرف های بسیاری را برای گفتن به هم داشتند . مهسا از دانشکده اش می گفت و از این که خیلی دلش می خواهد به همراه درس ، به کاری نیز مشغول شود . ولی باز هم مهیا با بهانه های جوراجور او را از فکر کار کردن در خارج از خانه بازداشت و گفت :«مهسا خانم، تو چرا عادت داری یه حرفو صد بار تکرار کنی ؟ وقتی می گم نه ، یعنی نه . حالا بگو ببینم بازم اون پسره مزاحمت می شه یا نه ؟»


    مهسا که به خوبی به اخلاق خواهرش وارد بود و دلش نمی خواست که او را وارد مشکل دیگری بکند ، گفت :« نه» ولی او دروغ می گفت . هر روز پسری لات و بی سر و پا ، بر سر راهش سبز می شد و به او پیشنهاد دوستی و خیلی چیزهای دیگر می داد . که او با این حرف ها و حرکاتش به شدت موجب آزار و اذیت مهسا می شد .


    مهیا با شنیدن پاسخ منفی مهسا گفت : « خلاصه هر وقت دوباره مزاحمت شد ، بهم بگو تا حسابشو برسم . این طور پسرا باید حسابی ادب بشن تا آدم شن و دیگه هوس مزاحمت به سرشون نزنه .»


    یکی از همان روزهای تعطیل ، مهدیه که همیشه کنار خواهرش مهیا احساس آرامشی عجیب می کرد ، رو به او کرد و گفت : « آبجی کاش همیشه پیش ما بودی ، وقتی تو هستی من اصلا ً دلم تنگ نمی شه . ولی وقتی تو نیستی حوصله ام سر می ره .»


    مهیا گفت : «می دونم مهدیه جان ، ولی می دونی که چاره ای نداریم . سعی کن از این حرفا پیش بابا نزنی که دلخور می شم .»


    مهیا در آن چند روزی که در کنار خانواده اش بود ، تا آن جایی که از دستش بر می آمد ، کاری کرد تا کمی به آن سه خوش بگذرد . آن ها را بر سر خاک مادر برد ، پارک برد ، سینما برد . خلاصه حسابی آن ها را گرداند . به هیچ وجه اجازه نداد که پدر در روزهای تعطیل عید ، در خانه تنها بماند و غصه بخورد . همراهی پدر با آن ها ، واقعا ً برایشان مشکل بود ، ولی چاره ای نبود . او نیز احتیاج به هوای آزاد و تنوع داشت . هر چند که پدر نیز انگار سال ها بود که با مادر مرده و به آسمان ها پر کشیده بود . ولی مهیا تا آن جایی که از دستش بر می آمد و در توانش بود ، او را با صحبت های شیرینش ، سرگرم می کرد و می خنداند.


    و بالاخره روز هشتم عید هم از راه رسید و مرخصی مهیا به پایان رسید . آن روز به قصد رفتنش به خانه ی شروین ، رو به پدر کرد و گفت : « بابا من امروز مرخصیم تموم شده ، دیگه باید برم .»


    منصور نگاهی به دخترش انداخت و با آه بلندی گفت : «مهیا جان کی می شه ببینم تو درست تموم شده و از این کاری که من از روز اولم راضی به انجامش نبودم ، راحت بشی ؟ به خدا مهیا تو حیفی .»


    و مهیا در جواب حرف پدرش ، فقط نگاهش کرد و به خیلی چیزها اندیشید . پدر در چه فکری بود و او در چه فکری ؟ او هر روز که می گذشت ، بیشتر از روز قبل نگران رفتن از خانه ی شروین و دل کندن از او بود . نمی دانست عاقبت چگونه و با چه دلی خانه ی شروین را ترک و از او جدا خواهد شد .


    بعد از پوشیدن لباس هایش ، با بوسیدن پدر و خواهرانش به قصد ترک خانه ، به سمت در خروجی حرکت کرد . ولی مثال مادران همیشه نگران ، قبل از خروجش دوباره به سوی مهسا برگشت و به او خاطر نشان کرد که حسابی مواظب پدر و مهدیه باشد . همین طور دوباره به او گوشزد کرد که اگر باز هم کسی مزاحمش شد ، حتما ً به او اطلاع دهد و چیزی را از او مخفی نگاه ندارد . و بالاخره با تمام شدن حرف هایش از خانه خارج و راهی خانه ی شروین شد .


    حال عجیبی داشت . اشتیاق دیدار شروین تمام وجودش را پر کرده بود . نمی دانست آیا شروین در خانه است یا نه ؟ وقتی به خانه رسید همه جا را تمیز و مرتب دید . در حالی که لبخندی به لب داشت با خود گفت : «نه بابا ! این شروینم کم کم داره مرتب می شه .»


    نمی دانست آیا شام تهیه کند یا نه . وسایلش را جا به جا کرد و بالاخره شامی آماده کرد و میز غذا را چید و منتظر نشست .


    ساعت یازده شب شده بود ، ولی از شروین خبری نبود . بعد از ساعتی همان جا روی مبل پلک هایش سنگین شد و خوابش برد . شروین همان روز اول عید ، به خانه ی عمه و خاله اش رفته و عید را به آن ها تبریک گفته بود . ولی بقیه ی روزها را در خانه مانده بود تا شاید مهیا به او زنگی بزند و حالی از او بپرسد . ولی انتظارش بی نتیجه مانده و مهیا هیچ تماسی با او نگرفته بود . که این شروین را بسیار پکر و دمغ کرده و به این فکر انداخته بود که آیا این دختر ، اصلا ً دلش برای او تنگ هم می شود یا نه ؟


    روز هشتم عید بود که شروین به خانه ی یکی از دوستانش دعوت شده و بعد از اصرار های فراوان دوستش ، شب را نیز برای شام در کنار او ماند .


    تقریبا ً ساعت دوازده شب بود که وارد خانه شد و با دیدن مهیا که روی کاناپه خوابش برده بود ، لبخند قشنگی به روی لبانش نقش بست و همان جا برای دقایقی به تماشای او ایستاد . بعد از لحظاتی که از تماشای او سیر نمی شد ، با کشیدن آه بلندی ، زیر لب با خود گفت : «دختره ی بی معرفت ، هیچ می دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود ؟ هیچ می دونی که چقدر هواتو کرده بودم ؟ ولی تو چه بی خیال گرفتی و راحت خوابیدی .»


    به اتاقش رفت و به همراه پتویی برگشت و آن را به آرامی به روی مهیا کشید و بدون هیچ سر و صدایی دوباره وارد اتاق خودش شد و با خیالی آسوده به خواب رفت .


    صبح روز بعد وقتی که مهیا پتو را به روی خود دید ، مطمئن شد که شب قبل شروین به خانه آمده است . با تکانی به خود و کش و قوسی به اندامش ، از روی کاناپه به زیر آمد و صبحانه ی مفصلی را آماده کرد و به انتظار او نشست . هنوز ساعتی از انتظارش نگذشته بود که شروین را در کنار در آشپزخانه خندان به تماشای خود دید . با زدن لبخندی به روی شروین از روی صندلی بلند شد و با صدای سر خوشی گفت : « سلام آقا ، سال نو مبارک !»


    شروین وارد آشپزخانه شد و با لبی خندان گفت : « به به سایه خانوم ، چه عجب از خونتون دل کندین و به یاد این شروین بدبخت افتادین که بابا این بی چاره هم تنهاست و کسی رو نداره . خیلی بی معرفتی سایه ! حد اقل یه زنگ بهم می زدی !»


    مهیا گفت : « چون می دونستم سرتون حسابی گرمه و احتیاجی به تماس من ندارین ، خودتون که آقایونو بهتر از من می شناسین . بنده خداها هیچ وقت نمی ذارن بهشون بد بگذره و وقتشون تلف بشه . من روز اول زنگ زدم ، ولی شما تشریف نداشتین .»


    شروین گفت : « حتما ً زنگ زدی ببینی کی گوشی رو بر می داره !»


    مهیا گفت : « نخیر آقا ، این چیزا که به من ربطی نداره ، فقط می خواستم عیدو بهتون تبریک بگم که دیدم نیستین . با نبودنتون خیالم راحت شد که تنها نموندین و جایی رفتین . حالا اون جا کجا بوده ، دیگه خدا داند و خودتون !»


    شروین با خنده گفت : « به نظر خودت یه مرد مجرد کجاها می تونه بره که بهش خوش بگذره ؟»


    مهیا گفت : « والا مرد مجردو نمی دونم ، ولی زن مجردو می دونم کجا می ره .»


    شروین گفت : « جدی ! به مام بگو ببینم شما دخترای مجرد کجاها می رین که بهتون خوش بگذره؟»


    مهیا با لبخند با نمکی گفت : « معلومه ، جایی که شما آقایونو کمتر ببینیم و حرص بخوریم .»


    شروین دست هایش را خیلی بامزه به روی سرش گذاشت و گفت : « ای وای سایه ، سال عوض شد ، ولی تو هنوز عوض نشدی !»


    مهیا گفت : « هر وقت شما آقایون عوض شدین ،منم عوض میشم . حالا بگذریم آقا ، امیدوارم امسال سال خوبی داشته باشین و به همین زودیا صاحب اهل و عیال بشین و سر و سامون بگیرین .»


    شروین گفت : « باور می کنی سایه امسال هر کی منو دیده ، این دعا رو برام کرده !»


    مهیا گفت : « خب برای این که چشمشون به موهای سفیدتون افتاده .»


    شروین گفت : « بسه دیگه سایه ، لطفا ً برام حرف درست نکن . من کجای موهام سفید شده ؟! ولی سایه اتفاقا ً به فکرش افتادم که امسال حتما ً دیگه از تنهایی در بیام . به عمه ام تأکید کردم که دنبال یه دختر خوب باشه » و بلافاصله به مهیا چشم دوخت تا عکس العمل او را ببیند .


    ولی مهیا با وجود این که با شنیدن حرف شروین دوباره غم بزرگی بر دلش خیمه زد ، ولی باز هم به روی خودش نیاورد و گفت : « کار خیلی خوبی کردین به عمه تون سپردین . ولی یادتون باشه اول باید منو ببینه . »


    شروین گفت : « البته این دفعه قضیه یه ذره با دفعه ی قبل فرق می کنه . فکر نکنم اگه بخوام زن بگیرم با این شکل و شمایل تو ، کسی راضی بشه تو این جا بمونی ! خودت که خانوما رو بهتر می شناسی ؟ هیچ وقت دویت ندارن از خودشون خوشگل ترو ببینن ، اونم تو خونه ی خودشون . »


    مهیا گفت : « گوشی دستم اومد آقا ! میترسین مثل دفعه ی پیش به هم بخوره و طرف بپره ! چشم آقا ، از فردا دنبال کار می گردم . » و بلافاصله از کنار شروین دور شد و باز هم او را به این فکر انداخت که باید با این دختر چه کند تا کمی احساس او را بفهمد ؟


    روزهای تعطیل عید ، آن خانه بدون وجود مهیا برای شروین واقعا ً دلتنگ کننده و طاقت فرسا شده بود . تمام آن روزها در عالم تنهایی جدیانه با خود تصمیم گرفته بود که آن سال رفتاری از خود نشان دهد ، تا شاید مهیا را به خود علاقه مند سازد و با دیدن علاقه ی او نسبت به خودش ، جرأت این را پیدا کند تا از او خواستگاری کرده تا زندگی قشنگی را در کنار او آغاز کند .


    روزها و ساعت ها با خود اندیشیده و نقشه کشیده بود که چگونه این دختر سرسخت را به راه آورد و چگونه حسادت او را برانگیزد . ولی آن روز باز هم مهیا به محض شنیدن تصمیم و قصد ازدواج شروین ، از یافتن کاری دیگر برای او سخن گفته و باز هم حسابی کفر او را در آورده بود .


    فقط خدا می دانست که آن روز مهیا با شنیدن تصمیم جدیانه ی شروین در مورد ازدواجش ، به چه حال و روزی افتاد و چگونه در خود شکست و چگونه تمام وجود ش سست و به عزای از دست دادن او نشست .


    شنیدن حرف های شروین برای او چون پتک سنگینی بود که بر فرق سرش فرود آمد و او را دچار سر درد وحشتناکی کرد که بدون معطلی به بهانه ای از کنار شروین دور شد و به اتاق خودش رفت . ولی به محض ورود به اتاقش ، همان جا پشت در به روی زمین سر خورد و در خود مچاله و با کشیدن آه بلندی زیر لب گفت : «قسمت منم اینه دیگه ، فقط باید خوشبختی دیگرانو ببینم و حسرت بخورم . » و بدون این که در اختیار خودش باشد ، چنان اشکی به روی صورتش غلتید که حتی شانه هایش را نیز به لرزه در آورد .


    همان شب مهیا بعد از آماده کردن میز شام ، خطاب به شروین گفت : « آقا با اجازتون می رم اتاقم . »


    شروین چهره اش را در هم کشید و گفت : « سایه تا کی می خوای جدا از من شام بخوری ؟ به خدا تنهایی از گلوم پایین نمی ره . حد اقل تا زمانی که زن نگرفتم ، نزار شبا تنهایی شام بخورم .»


    مهیا گفت : « حالا از گلوتون پایین نمی ره ته بشقابو در میارین ؟ »


    شروین گفت : « سایه خانم به جای این که مدام از اشتهای بنده بگی ، بشین . آخه چه لزومی داره هم تو تنهایی غذا بخوری هم من ؟ به خدا مسخره است ، هر کی ببینه خنده اش می گیره .»


    و مهیا بعد از اصرار های فراوان شروین ، قبول کرد که از آن شب کنار شروین بنشیند و با او شام بخورد . و این اولین گامی بود که شروین برای نزدیکی به مهیا برداشت .


    همان شب در حین خوردن غذا ، شروین رو به مهیا کرد و گفت : « می دونی سایه ، آدم قبل از ازدواج همش نگرانه که زوج مناسبی گیرش میاد یا نه ؟ آخه خودت که بهتر می دونی ، چشمم از شهرزاد ترسیده .»


    مهیا گفت : « آقا شما انتخاب کنین ، من سه جلسه که باهاش بیرون برم ، می فهمم که به دردتون می خوره یا نه !»


    شروین : « یعنی تو کمکم می کنی ؟ »


    مهیا گفت : « خب مسلمه ! چون خیلی خوب می دونم که چه جور دختری به دردتون می خوره .»


    شروین گفت : « دوست دارم دختری رو که انتخاب می کنم ، مثل تو باشه ، نجیب و پاک و خوشگل و خانم که از هر انگشتش هم یه هنر بریزه و مثل تو همه چی بلد باشه که دیگه به مستخدم احتیاجی نداشته باشیم . آخه دوست ندارم یه نفر مدام ما رو بپاد . البته خودت که می دونی ، تا تو هستی کسی زن من نمی شه .»


    مهیا گفت : « ممنون آقا که از الان عذرمو خواستین ، فهمیدم که باید دنبال کار بگردم .»


    شروین که با شنیدن حرف مهیا دوباره حسابی کفرش در آمده بود با لحن تندی گفت : « نگران نباش ! قبل از این که ازدواج کنم ، خودم یه کار خوب برات پیدا می کنم . فقط تو درستو بخون بقیه اش با من .»


    بعد از ظهر فردای همان شب بود که شروین با نگاهی به مهیا گفت : « سایه خانم شما توی این خونه حوصله تون سر نمی ره ؟ »


    مهیا گفت : « نخیر آقا ! من که عین شما بیکار نیستم حوصله ام سر بره . به قدری رو سرم کار می ریزین که دیگه فرصت این که حوصله ام سر بره رو ندارم .»
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  12. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  13. Top | #46

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    شروین گفت: (ولی من حوصله ام حسابی سر رفته،برو حاضر شو با هم بریم سینما.)
    مهیا با چهره ای که نشان می داد از حرف شروین بسیار تعجب کرده است،گفت: (چی گفتین آقا؟!با هم بریم سینما؟نه آقا،این کار اصلاً درست نیست.ضمناً خوبیتم نداره،مردم چی می گم؟) در حالی که بر عکس حرفهایش ،دلش لک زده بود که به همراه شروین از خانه خارج شود و گشتی در اطراف شهر بزند. ولی همیشه از این که روزی یکی از دوستانش او را به همراه شروین ببیند و دروغهایش لو برود،وحشت داشت.
    شروین با حرف مهیا چینی میان ابروانش انداخت و گفت: (سایه خواهش می کنم ادا و اصول درنیار و این اُمُل بازیارم بذار کنار،من که بارها بهت گفتم تو برام مثل ترانه می مونی.گذشته از همه ی اینا،منو تو مثل دو تا دوستیم.حالا که اینطور شد اصلاً دلم می خواد امروز ببرمت بیرون و کمی بگردونمت،مگه بده؟)
    مهیا آن روز خیلی تلاش کرد تا به همراه شروین از خانه خارج نشود،ولی شروین مثل کنه به او چسبید و به قدری سماجت کرد تا سرانجام مهیا را از رو برد و به همراه او از خانه خارج شد.آن روز بعد از این که با هم سینمایی رفتند و گشتی داخل شهر زدند،شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک دوازده شب به خانه بازگشتند.
    آن شب و آن روز چنان به هر دو خوش گذشته بود که هر دو با چهره هایی متبسم و شاد وارد خانه شدند و با هزاران افکار و آرزوهایی ناگفته،وارد اتاقهایشان شدند.
    شروین رفتارهای مهیا را در همه جا زیر نظر گرفته و او را دختری می دید اجتماعی و خوش برخورد که بر عکس شغل و سوادی که داشت،خیلی با کلاس و محترمانه با دیگران برخورد می کرد.که این مدام باعث تعجب شروین می شد.
    روزها می گذشت و شروین عاشق و عشق تر می شد،ولی از ترس مهیا چیزی از احساسش را بروز نمی داد و خیلی عادی و برادرگونه با او برخورد می کرد.از این که اگر احساسش را به او بگوید و او بگذارد و برود،همیشه نگران بود.مدام از خودش رفتارهایی نشان می داد که مهیا را به مردان خوش بین تر کند.ولی او مدام با خنده و شوخی از جنس خراب مردان سخن می گفت.وقتی شروین می پرسید: (یعنی منم بدم؟)
    مهیا می گفت: (شما که سر دسته ی همه ی مردای بدین.)
    مهیا هر شب کنتظر بود تا ببیند آیا شروین در مورد دختری با او سخن می گوید یا نه؟ولی هر شب می آمد و می رفت و شروین هنوز هم در مورد هیچ دختری با او سخن نگفته بود.تا اینکه بالاخره یکی از شبها مهیا دیگر طاقت نیاورد و پرسید:(راستی آقا عمه تون کاری کردن یا نه؟)
    شروین با تعجب پرسید:(راجع به چه کاری؟)مهیا گفت :( خب مگه قرار نبود برای شما یه زوج مناسب پیدا کنن؟)
    شروین با چینی به پیشانیش گفت: ( حالا چرا به جای من،تو عجله داری؟نخیر فعلاً مشغول دختریابیه.خودت که بهتر می دونی،من کمی سلیقه ام بالاست و هر کسی رم به این زودیا نمی پسندم.)
    یکی از روزهای جمعه بود که مهیا برای دیدار از خانوده اش راهیه خانه شان شد.ولی سرتاسر آن روز مهسا را مدام در فکر و پکر دید.بالاخره مهیا طاقت نیاورد و مهسا را به بهانه کاری به گوشه ای کشاند و به آرامی پرسید: (مهسا جان چیزی شده؟)مهسا گفت: (نه، چطور مگه؟)مهیا گفت: (یعنی من خواهرمو نمی شناسم؟حالا لب باز من ببینم چی شده؟)
    مهسا گفت: (آخه می ترسم عصبانی بشی.)مهیا گفت: (پس درست حدس زدم؟چیزی هست.بازم قضیه ی اون پسره ی بی سروپاست؟) مهسا به یکباره بغضش دهن باز کرد و با گریه گفت: (آره درسته،دیگه کلافه ام کرده.فهمیده من نه برادری دارم و نه پدر سالمی،هر روز مثل کنه می چسبه به من و مزاحمم می شه.دیگه اعصاب برام نذاشته.)
    مهیا با چهره ای درهم گفت: (نگران نباش!من همون روز اول که بهم گفتی باید ادبش می کردم.ولی مهم نیست،خودم درستش می کنم.)
    و فردای آن روز که صبح شنبه بود،از خانه خارج نشد.مهسا با دیدن خواهرش که در خانه مانده است پرسید: (پس مگه تو سر کار نمی ری؟)مهیا گفت: (چرا کمی دیرتر می رم،تو برو دانشگاهت دیر می شه.)
    و بلافاصله با خروج مهسا از خانه،مهیا نیز با عجله مانتواش را پوشید و از خانه بیرون زد.ولی تا پایش را از خانه بیرون گذاشت.مهسا را ندید.سرتاسر کوچه را دوید تا به خیابان اصلی رسید. به محض رسیدن به خیابان اصلی،به ناگاه نگاهش به پسرکی حدوداً بیست و پنج ساله افتاد که سایه به سایه ،به دنبال مهسا بود.مهیا به آرامی شروع به تعقیب آن دو کرد.پسرک مثل کنه به مهسا چسبیده و مدام کنار گوش او ور می زد.و مهیا به خوبی می دید طفلک مهسا بدون حتی کلامی،سرش پایین بود و چیزی نمی گفت.مهیا به شدت عصبانی بود،ولی تصمیم گرفت فعلاً جلوتر نرود.چون دلش نمی خواست در محل زندگیشان آبروریزی کند.بدون اینکه صدایش در آید به همان صورت به دنبالشان حرکت کرد.
    با رسیدن به ایستگاه اتوبوس،مهسا سوار اتوبوس شد. و آن پسرک لات و بی سر و پا نیز به دنبالش سوار اتوبوس شد.مهیا بلافاصله با سوار شدن به یک خودروی دربستی ،از راننده خواست تا اتوبوس را دنبال کند. درست در ایستگاهی که مهسا پیاده شد،پسرک هم پیاده شد.مهیا فوری با پرداخت کرایه ی راننده ،پیاده شد و سایه به سایه شان حرکت کرد. اتفاقاً مسیر مهسا بسیار خلوت و کم تردد بود و مهیا به این می اندیشید که طفلک مهسا هر روز در این مسیر خلوت،با این عوضی چه می کرده و چگونه این همه مدت را طاقت آورده است.
    مهیا که با دیدن اعمال و حرکات آن پسرک بی سروپا،خون خونش را می خورد و از شدت خشم دندانهایش را به هم می فشرد،بالاخره در یک موقعیت مناسب دیگر طاقتش طاق شد و با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت: (آهای شازده پسر،عوضی گرفتی .اگه حرفی داری،من آماده ی شنیدنم.)
    مهسا به محض شنیدن صدای خواهرش، قدمهایش سست و در جا میخکوب شد. شدت ضربان قلبش چنان شدت گرفت که دست و پایش را به لرزه انداخت.خواهرش را به خوبی می شناخت و مطمئن بود که برای این جوان،نقشه هایی کشیده است.پسرک با توقف مهسا،نیشخندی به لب نشاند و گفت: (خوشم اومد،بالاخره انگار حالیت شد که می خوامت؟)
    مهیا که با حرکات پسرک جری تر شده بود،با صدای فریادی که بلندتر از قبل بود گفت: ( آهای بچه سوسول!با تو بودم.حرفی داری،بیا پیش من!)
    252تا267
    پسرک که تازه متوجه صدای مهیا شده بود،به سمت او چرخید و با لحن لات مآبانه ای گفت: (بله،فرمایشی بود؟)
    مهیا بلافاصله با گامهایی تند و محکم خود را به او رساند و درست رو در روی او قرار گرفت و با صدای خشکی گفت: (فرمایش نه،دستور بود.آقا پسر،از همین ساعت و از همین دقیقه و از همین ثانیه،راهتو می کشی و می ری پی کارت! دیگه ام سر به سر دخترای مردم نمی ذاری،و گرنه بد می بینی بچه پر رو.)
    پسرک که خط چاقویی نیز به روی یکی از گونه هایش خودنمایی می کرد،دوباره دهانش را برای مهیا کج و کوله کرد و سینه اش را به جلو داد و گفت: (مثلاً چه طوری بد می بینم خانوم خانوم؟اصلاً به تو چه مربوطه،مگه تو وکیل وصی دخترای مردمی؟اگه ناراضی باشن،خودشون زبون دارن.)
    مهیا قدمی به او نزدیک شد و گفت: (آشغال عوضی،بلبل زبونی نکن! فوری گورتو گم کن تا خودم گمت نکردم؟از تو گنده تراشو نشوندم سرجاشون،تو که عددی نیستی بچه پررو!حالا دیگه گمشو.)
    پسرک دوباره دهانش را کج و کوله کرد و گفت: (جدی! چه جوری؟ نشون بده مام ببینیم.هر چند خودتم خوشگلی و حاضرم جا تو با این دختره عوض کنم.)
    مهیا بلافاصله یقه ی پسرک را گرفت و محکم تکانش داد و گفت: (پسره ی پررو گفتم گم شو،کاری نکن جنازه تو پهن زمین کنم.)
    پسرک که رنگ و رویش سرخ شده و مردمک چشمانش از شدت عصبانیت دودو می زد گفت: (نه بابا،خیلی پررویی! شیطونه می گه رو تو کم کنم.)و به ناگاه مشت محکمی به صورت مهیا حواله کرد که مشتش درست با چشم مهیا برخورد کرد.مهسا با دیدن حرکت پسرک به سمت مهیا دوید و پسرک را محکم به عقب هل داد. ضربه ی مشت پسرک،چنان ناگهانی و کاری بود که مهیا برای لحظاتی غافلگیر و گیج و از خود بی خود شد.ولی بلافاصله به خود آمد و سرش را به چپ و راست تکان داد و با یک حرکت تند،به او حمله کرد و تا می توانست او را چپ و راست کرد.کم کم عده ی زیادی از مردم خیابان،به دورشان جمع شده و شروع به تشویق مهیا کردند.مهیا مدام با فریاد تکرار می کرد: (ترو خدا مهیا بسه دیگه،کشتیش.)
    ولی مهیا که از شدت حال خودش را نمی فهمید،مدام می گفت: (نه مهسا،این طور آشغالا نباشن،؛بهتره.)
    مردهای خیابان فقط تشویق می کردند و برایش دست می زدند و هورا می کشیدند.انگار که دیر زمانی با چنین صحنه ای روبرو نشده بودند. و شاید هم برایشان خیلی عجیب بود که دخترکی اینچنین بزن بهادر باشد.
    مهسا از شدت هیجان و ترس در حال لرزیدن بود،بالاخره به خود جرأتی داد و به مهیا نزدیک تر شد و کشیده ی محکی به صورتش زد و با فریاد گفت: (بسه دیگه مهیا! بسه! می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟برای همین هیچوقت بهت چیزی نمی گم؟)
    مهیا با کشیده ی محکم و فریاد های مهسا به خود آمد و لباسش را مرتب کرد و به پسرک نزدیک تر شد و گفت: (این دفعه بهت رحم کردم،ولی مطمئن باش که دفعه ی دیگه رحمی تو کار نیست.)
    و بلافاصله از کنار پسرک دور شد و به همراه مهسا راهیه دانشگاه او شد. ولی قبل از جدا شدن از خواهرش،به او گوش زد کرد که بعد از آن،دیگر هیچ چیزی را از او مخفی نکند.و در حالیکه چشمش بد جوری درد می کرد و بدجوری کبود شده بود،راهیه خانه ی شروین شد.
    مانده بود که با این چشم کبود چگونه جلوی شروین ظاهر شود. تصمیم گرفت به محض ورود شروین به خانه،عینکش را به روی چشمانش بزند تا او متوجه کبودی زیر چشمش نشود.با وجود این که چشمش بدجوری درد می کرد ،ولی وقتی به کتک هایی که به آن پسرک لات و بی سرو پا زده بود،می اندیشید،خنده اش می گرفت و دلش خنک می شد.ولی با همه ی این ها باز هم نگران مهسا بود. نگران از این که مبادا پسرک بالاخره زهرش را به او بریزد.
    آن روز چندین بار با خود تصمیم گرفت که از شروین مقداری پول قرض کند و خانواده اش را از آن محل نجات دهد.ولی نه غرورش اجازه می داد و نه روی آن را داشت که از شروین درخواست آن مبلغ پول را بکند.
    آن شب قبل از ورود شروین به خانه،فوری عینکش را به چشمش زد.شروین به محض ورود به خانه،با دیدن عینک مهیا جا خورد و پرسید: (سایه چرا عینک زدی؟نکنه بازم نور اذیتت می کنه؟!)
    مهیا گفت: ( این طوری راحت ترم آقا.)
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  14. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  15. Top | #47

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    شروین با تعجب پرسید: ( نمی فهمم،منظورت چیه که می گی اینطوری راحت تری؟نکنه من کاری کردم که تو برداشت بد کردی؟)
    مهیا گفت: ( درسته آقا،اصلاً تقصیر شماست.دیگه می خوام پیش شما عینک بزنم،شما مدام آدمو نگاه می کنین.)
    شروین که با شنیدن سخنان مهیا وا رفته بود،چهره اش درهم رفت و با صدایی که از شدت عصبانیت به لرزه درآمده بود،گفت: (دستت درد نکنه سایه،ازت توقع نداشتم.حالا دیگه در مورد منم فکرای بد می کنی؟)و با تأسف سرش را تکان داد و با اخمی که نشان دهنده ی حال درونش بود،وارد اتاقش شد و کتش را به گوشه ای پرتاب کرد و خود را به روی تختش انداخت. دیگر نمی دانست با این دختر چه کند و چگونه ب او بفهماند که همه ی مردان بد نیستند.بعد از ساعتی دوباره با همان اخمی که به چهره دشت،وارد سالن شد و گوشه ای نشست و بدون نگاهی به مهیا مشغول تماشای تلوزیون شد.حتی زمانی که مهیا برایش شربت آورد و روبرویش ایستاد،باز هم بدون هیچ نگاهی به مهیا شربتش را برداشت و به نقطه ی دیگری خیره شد.بدجوری دلش از دست مهیا شکسته و اعصابش به هم ریخته بود.
    سر میز شام بدون این که نگاهی به مهیا بیندازد،با صدای سردی گفت: ( سایه بهتره از امشب تو شامتو تو اتاقت بخوری،این طوری راحتترم.وقتی به منم اطمینان نداری،بهتره دیگه اصلاً نه زیاد همدیگرو ببینیم،و نه صحبتی با هم بکنیم.)
    مهیا گفت: (اتفاقاً خودم قبلاً شاممو خوردم،چون اون طوری راحت ترم.)
    شروین که با حرف مهیا رنگ و رویش را باخته بود گفت: ( لطفاً از جلوی چشمم دور شو! نمی خوام دیگه حتی نگاهم به عینکت بیفته.وقتی تو بعد از دو سال به من تهمت ناپاکی زدی،وای به حال دیگران.)
    مهیا گفت: ( آقا دیگه حرفو گنده اش نکنین،من کی همچین حرفی زدم؟ولی چَشم،می رم تو اتاقم.)
    او به خوبی فهمیده بود که با حرفش شروین را بدجوری عصبانی کرده است،ولی چاره ای نداشت.مطمئن بود که اگر شروین کبودی چشمش را ببیند،تا ته و توی قضیه را در نیاورد،دست از سرش بر نمی دارد. چندین باربه زبونش آمد که به شروین بگوید،شدیداً به پول نیاز دارد. ولی باز هم زبانش نچرخید و چیزی نگفت از نگرانی نمی دانست که دیگر چه کند؟آن روز چندین بار با خانه شان تماس گرفته و مطمئن شده بود که پسرک دیگر مزاحم مهسا نشده است و سرآخر مهسا با خنده ای به مهیا گفته بود: (مهیا جان با اون کتکایی که تو بهش زدی،فکر کنم تا حالا از این شهرم فرار کرده باشه؟)
    ولی مهیا مردها را خیلی خوب می شناخت و می دانست که آنها تا زهرشان را نریزند،آرام و قرار نمی گیرند.
    آن شب هر کاری می کرد،از شدت دلهره و نگرانی خوابش نمی برد.عاقبت از روی تخت به زیر آمد و با بی تابی و تشویش تا نیمه های شب طول و عرض اتاقش را فقط راه رفت و فکر کرد که چه کند.
    شروین نیز درست در همان ساعات در اتاقش اعصابش چنان به هم ریخته و مغشوش بود که نهایت نداشت. حرف مهیا بدجوری برای او گران آمده و عذابش می داد.مگر او چه رفتاری از خود نشان داده بود که مهیا دوباره ترجیح داده بود.باز هم به چشمانش عینک بزند؟هر چه فکر کرد،رفتاری را که زشت باشد،به یادش نیامد که انجام داده باشد.
    ساعت سه ی نیمه شب بود و او هنوز در جایش تکان می خورد و به روزهای قبل می اندیشید که چه کرده و چه رفتار ناشایستی از خود نشان داده است؟و بالاخره هم برای خوردن لیوانی آب از اتاقش خارج شد و به آرامی به سمت آشپزخانه رفت.ولی با کمال تعجب نگاهش به مهیا افتاد که آن موقع شب توی آشپز خانه،پشت میز،روی صندلی نشسته و سرش را به دستانش تکیه زده و در فکر عمیقی بود.به طوری که اصلاً متوجه او نشد.
    شروین تعجب می کرد که چرا مهیا در عرض یک شبانه روز،تا به این حد تغییر کرده است.کنار آشپز خانه رفت و به تماشای دختری ایستاد که به حد پرستش دلبسته اش بود.دیگر چه باید می کرد تا اعتماد او را جلب کند.
    مهیا که اصلاً حواسش به شروین نبود،به این می اندیشید که چه کند و چگونه آن پول را تهیه کند؟او چون مادری بود که دخترش را در خطر می دید و در کمین گرگ.بعد از دقایقی از جایش بلند شد و به ناگاه سینه به سینه با شروین برخورد کرد. که همین برخورد موجب شد تا برای لحظاتی نگاهشان در هم گره بخورد.شروین که همان لحظه ی اول با دیدن کبودی چشم مهیا به وحشت افتاده بود،پرسید: (سایه چشمت چی شده؟)
    مهیا گفت: (چیزی نیست آقا!)و با عجله از کنارش گذشت و وارد اتاقش شد. ولی شروین رهایش نکرد. با شتاب در اتاق او رفت و تلنگری به در زد و گفت: (سایه باز کن ببینم چی شده! کی چشمتو به این روز انداخته؟)
    ولی مهیا نه جوابی داد و نه از اتاقش خارج شد.او دلش نمی خواست شروین چشمش را ببیند،ولی دیده بود.شروین با دیدن چشم مهیا آن هم به آن صورت،تا خود صبح خوابش نبرد.صبح هم،زودتر از مهیا از اتاقش خارج شد و درست روبروی اتاق او نشست و به در بسته ی اتاق چشم دوخت.
    مهیا بی خبر از حال و روز شروین و بی خبر از این که او درست روبروی اتاق او نشسته است،ب هوا از اتاقش خارج و به ناگاه چشمش به شروین افتاد و همانجا کنار در اتاق بدون حرکت ایستاد. شروین از روی مبل کنده و به او نزدیک شد و گفت: (فقط بگو کار کیه؟ خودم خدمتش می رسم. اون کیه که فکر کرده تو کس و کار نداری؟!همین امروز حالشو جا می یارم.)
    مهیا گفت: ( نه آقا خیالتون راحت،خودم خدمتش رسیدم.من این طوریم،ببینین اون دیگه چه جوریه!شاید الان تو بهشت زهرا باشه.من که همیشه می گم ما خانوما از دست شما آقایون روزگارمون سیاهه.)
    شروین گفت: (سایه میشه گناه مردای بَدو به پای ما ننویسی؟به خدا من بد نیستم،حالا حاضر شو بریم دکتر.)
    مهیا گفت: (دکتر برای چی آقا؟چیزی نشده!)شروین با عصبانیت گفت: (دیگه می خواستی چی بشه.کور بشی؟رفتی با مردم جنگیدی،بعدشم اومدی به من تهمت می زنی که تو رو دید زدم! آره بی معرفت؟)
    مهیا گفت: (واقعاً می بخشین آقا،چاره ای نداشتم،نمی خواستم ناراحت بشین.راستیتش خواستم از یه دختری دفاع کنم،این طوری شد.)شروین گفت: ( می دونی دیشب چقد از حرفات عذاب کشیدم؟می دونی دیشب خواب به چشام نیومد؟هر چقد فکر کردم یادم نیومد چیکار کردم که تو در موردم اینطوری فکر کردی؟)
    مهیا گفت: (خیالتون راحت آقا!من هیچ وقت در مورد شما یه نفر،فکرای بد نمی کنم،وگرنه الان این جا نبودم.)
    شروین گفت: (خداروشکر،حالا چیکار کنیم،دکتر می ری یا نه؟)مهیا گفت: (نه بابا اینقدرام لوس نیستم.)و بلافاصله صبحانه را آماده کرد تا شروین بخورد و برود و او هم بتواند به دانشگاهش برسد.
    آن شب وقتی شروین به خانه آمد،مهیا را مدام در فکر دید.عاقبت طاقت نیاورد و پرسید: (سایه چشمت چطوره؟دستش بشکنه کسی رو که چشم به این قشنگی رو به این روز انداخته.حالا تعریف کن ببینیم چطور شد دعوا کردی؟)ولی مهیا چنان در فکر بود که اصلاً توجهی به حرفهای شروین نداشت.
    شروین با دیدن مهیا که بد جوری توی فکر بود دوباره پرسید: (سایه خانوم حواست کجاست؟با توام.)مهیا به شروین نزدیک شد و نگاهش کرد، نگاهی که انگار خواهشی از او دارد. به آرامی روبرویش نشست و گفت: (آقا از دیروز می خوام بهتون بگم ،ولی روم نمی شه!)
    شروین گفت: (مگه ما دو تا با هم دوست نیستیم؟پس لزومی نداره از من خجالت بکشی!حرفتو بزن.هر چی تو دلت داری بریز بیرون.)مهیا گفت: ( ولی آقا اگه حرفمو زدم،خواهش می کنم سؤال نکنین.)
    شروین گفت: (چشم!بگو گوشم با توئه.)
    مهیا با مِن مِن گفت: (آقا من به یه مقداری پول احتیاج دارم.)
    شروین گفت: (خب زودتر می گفتی،چقد لازم داری؟)مهیا گفت: (خیلی زیاده آقا،در قبالش شما هر ماه حقوقمو کسر کنین.)
    شروین گفت: (مگه چقد می خوای؟)مهیا با مکثی گفت: (دو میلیون تومن.)
    شروین با تعجب پرسید: (تو ابن همه پولو می خوای چیکار؟)مهیا گفت: (قرار بود سؤال نکنین.)
    شروین نگاهی به چشم کبود مهیا انداخت و گفت: (سایه خانوم از دیروز خیلی مشکوک شدی؟روز شنبه که با اون حرفاتو با این چشم کبودت حسابی حال ما رو گرفتی؟حالام که دو میلیون تومن پول می خوای،نمی خوای بگی چی شده؟اصلاً قضیه از چه قراره؟نکنه با کسی درگیر شدی و می خوای بهش باج بدی!اگه این طوریه سایه به من بگو کمکت کنم.)
    مهیا از روی مبل بلند شد و گفت: (ممنون آقا دیگه پول نمی خوام،خودم یه فکری می کنم.)و با عجله وارد اتاقش شد.
    آن شب بعد از کلی فکر و خیال بالاخره تصمیم گرفت با صاحب تولیدی که از آنجا کار می گرفت،صحبت کند و از او درخواست پول کند.او باید پول را تهیه می کرد،چون نگران مهسا و مهدیه بود.
    صبح زود وقتی برای تهیه ی صبحانه وارد آشپزخانه شد.چکی به مبلغ دو میلیون تومان را روی میز دید.باورش نمی شد،با خوشحالی آن را برداشت و نگاهش کرد و زمزمه کرد: (خدایا شکرت!) که بلافاصله چشمش به شروین افتاد و با صدایی که از شادی می لرزید،گفت: (سلام آقا،تا عمر دارم مدیونتون هستم.)
    شروین با دیدن خوشحالی مهیا گفت: (کافیه یا کمه؟) مهیا گفت: (ممنون آقا،شما خیلی مهربونین.اگه اجازه بدین من یه هفته برم شهرستان پیش خانوادم .) شروین گفت: (باشه برو،ولی تلفن یادت نره!می دونی که دلم برات تنگ می شه.)
    و مهیا در جوابش گفت: (به شرطی که تا من نیستم،از تنهایی فوری نرین زن بگیرین!می دونین که ازدواجتون باید زیر نظر من باشه.) شروین گفت: (پس سعی کن زود برگردی.)
    مهیا سرتاسر آن هفته،به دنبال مکانی بود که مناسبشان باشد.و بالاخره هم خانه ای را که مناسبشان بود،اجاره کرد واین خبر خوش را به خانواده اش داد و با خوشحالی خواهرانش روبرو شد. که همین لبخند و شادی خواهرانش،برایش دنیایی می ارزید.
    از شانس خوب مهسا بعد از روزی که مهیا پسرک مزاحم را ادب کرد،دیگر او چشمش به پسرک نیافتاد. انگار که پسرک بدجوری از مهیا ترسیده بود.
    خوشبختانه روبروی خانه شان پارک با صفایی قرار داشت که منصور روزهایش را در آنجا می گذراند،که همین خارج شدن از خانه،کلی در روحیه اش تأثیر گذاشته و رنگ و رویش را تغییر داده بود.که مهیا همه ی این ها را از سخاوت و مهربانی شروین می دانست.
    درست یک ماه از روزی که مهیا از شروین پول گرفته بود.می گذشت ولی شروین باز هم سر ماه حقوق مهیا را روی میز گذاشت و گفت: (سایه حقوقتو بردار.)ولی مهیا پول را نگرفت و گفت: (آقا دوستیمون سر جاش،حسابمونم سر جاش!منو بیشتر از این شرمنده ی خودتون نکنین.)و شروین هر چه به او اصرار کرد تا شاید مهیا حداقل نصف حقوقش را از او بگیرد،مهیا قبول نکرد که نکرد.
    آن سال نیز مهیا امتحاناتش را با موفقیت به پایان رساند.آخرین روز امتحاناتش بود که به هنگام خداحافظی،سیروس بدون مقدمه به او پیشنهاد ازدواج داد.با وجود اینکه قبل از آن روز مهیا پی به علاقه ی سیروس برده بود،ولی باز هم با شنیدن پیشنهادش مبهوت شد وبا تعجب نگاهش کرد.مانده بود که چه جوابی به سیروس بدهد که قلبش را نشکند.
    سیروس بعد از مکث کوتاهی دوباره چهره ی مهیا نگاهی انداخت و در حالی که قیافه اش مثل لبو سرخ شده بود،گفت: (مهیا دلم می خواد اول خوب فکر کنی،بعد جوابمو بدی.می دونم که تو خیلی بالاتر از منی،ولی عشق و علاقه که دست خود آدم نیست.باور کن خیلی وقته که می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم،ولی از ترس تو جرأت ابرازشو نداشتم.امروز با تعطیل شدن دانشکده احساس کردم دیگه طاقت دوریتو ندارم.می دانم از نظر تو من هنوزم یه پسر بچه ی بی دست و پام،ولی بهت قول می دم که خوشبختت کنم.)
    مهیا فقط به حرفهای سیروس گوش می کرد و به کلمه ی بالاتر که او مدام تکرارش می کرد،می اندیشید.
    سیروس پسری بود از خانواده ای پولدار و مرفه،که اصلاً نمی دانست مهیا کیست! او چه می دانست مهیا چقدر گرفتار است و چقدر مشکلات دارد؟او حتی نمی دانست که مهیا مستخدم خانه ای است.مهیا در حالی که سرش پایین بود،گفت: (سیروس می دونم که تو پسر خیلی خوبی هستی،ولی اینو بدون که دیر اقدام کردی،چون من نامزد دارم.)
    سیروس که با شنیدن حرفهای مهیا وارفته بود،رنگش از سرخی به زردی زد و با صدای لرزانی گفت: ( چی!تو نامزد داری؟دروغ نگو مهیا،دروغ نگو!)مهیا گفت: (دروغ نمی گم سیروس،باور کن.)
    سیروس آب دهانش را به زحمت غورت داد و گفت: (پس چرا تا حالا من تورو با هیچ مردی ندیدم؟)مهیا با مکث کوتاهی گفت: (چون خارج از ایران زندگی می کنه.منتظره من درسم تموم بشه،برم پیشش.)
    سیروس که از حرف های مهیا تمام انرژیش تحلیل رفته بود،گفت: (پس چرا تا حالا به کسی چیزی نگفتی؟)مهیا گفت: (لزومی ندیدم به کسی چیزی بگم،من یه سال بیشتر ایران نیستم،بهتره توام منو فراموش کنی،باور کن دختر خوب برای تو زیاده.می بخشی سیروس،اگه از احساست خبر داشتم،حتماً زودتر بهت می گفتم.حالا با اجازه دیرم شده،باید برم.)و از کنار سیروس که با غم و حسرت به تماشای او ایستاده بود،دور شد.
    خودش هم نمی دانست که چرا دروغ به آن بزرگی را به سیروس گفته است؟اگر دروغش برملا می شد،آبرویش پیش سیروس می رفت،ولی خوب می دانست که اگر این دروغ را نمی گفت،سیروس دست از سرش بر نمی داشت.دانشگاهش را هم که نمی توانست رها کند،پس بهترین راه همین بود که دروغ بگوید. به خاطر حرف های سیروس دوباره سردردش شروع شد. به خاطر سردردهایش دوباره نزد پزشک رفته و به او گفته بودند که سردردهایش عصبی است.
    آن روزها چون هدف شروین بالا بردن میزان تحصیلات مهیا بود،با سماجت به او چسبیده و به او پیشنهاد داده بود که امتحانات سه کلاس را با هم بدهد.و از طرفی با زیر بار نرفتن مهیا،کفرش حسابی درآمده و مدام او را تنبل خانوم صدا می زد.
    یکی از روزهای گرم تابستان بود که بهادر بر سر نرفتن به خارج از کشور،با پدر و مادرش دعوای شدیدی کرد و با قهر از آن دو،از خانه خارج و بدون هدف وارد خیابانهای شلوغ شهر شد. بعد از مدتی رانندگی در خیابانها به یاد خانه ی شروین افتاد.آن دو علاوه بر رابطه ی فامیلی،از دوران کودکی دوست و رفیق هم نیز بودند. و از همان زمان طفولیت همه ی اسرار ناگفته شان را برای هم می گفتند.با به یاد آوردن خانه ی شروین ،فرمان اتومبیلش را کج کرد و به سمت خانه ی او راند.مطمئن بود که در آن ساعت شروین در خانه نیست. ولی پیش خودش فکر کرد که شاید سایه در خانه باشد و در را به روی او بگشاید.
    ساعت پنج بعدازظهر بود که صدای زنگ در،مهیا را که مشغول مروارید دوزی بود،به خود آورد.با تعجب به آیفون نگاهی انداخت و با خود گفت: (یعنی کیه؟نکنه شروین زودتر از موعد اومده!)با این فکر به طرف آیفون رفت و با تردید پرسید: (کیه؟)از آن سوی آیفون صدای بهادر را شنید که گفت: (سایه خانم سلام،منم بهادر،شروین خونه است؟)
    مهیا گفت: (سلام بهادر خان،نخیر نیستن،اگه میاین داخل،در رو باز کنم.) بهادر گفت: (اگه از نظر شما ایرادی نداره،بله در رو باز کنین.)
    مهیا دکمه ی آیفون را فشرد و با شتاب وسایلش را جمع و جور کرد و در اتاقش را بست و با صدای زنگ در ورودی،به سوی در رفت و آن را باز کرد.بعد از سلام و احوالپرسی با بهادر به او تعارف کرد که بنشیند و خود برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت.
    بهادر روی مبل جابجا شد و گفت: (واقعاً مزاحم شدم می بخشین.)مهیا گفت: (این چه حرفیه؟خونه من که نیومدین،خونه پسر خالتونه!) و با چای و میوه وارد سالن شد و با لبخندی گفت: (انگار توهمین؟با کسی حرفتون شده؟)
    بهادر با تعجب گفت: (اگه روانشناسی می خوندین،حتماً موفق می شدین.)مهیا گفت: (از تعارفتون ممنون،ولی هر کس دیگه هم اگه جای من بود و این قیافه رو می دید،می فهمید که شما ناراحتین،اگه ازدواج کرده بودین،فکر می کردم حتماً با همسرتون درگیر شدین. ببینم شمام مثل آقای سرخوش دور ازدواجو خط کشیدین،یا دختر دلخواهتونو پیدا نکردین؟)
    بهادر با لبخندی گفت: (مگه شروین دور ازدواجو خط کشیده؟)
    مهیا گفت: (خب ایشون الان سی ودو سالشونه،ولی اصلاً به فکر تشکیل زندگی نیستن .بنده خدا عمه اشون دخترای زیادی رو بهشون نشون دادن،ولی می گن هیچکدوم به دلشون نمی شینه.)
    بهادر گفت: (خب شاید کسی رو دوست داره؟)مهیا با تعجب پرسید: (کی؟آقای سرخوش؟امکان نداره،به تنها چیزی که فکر نمی کنن همین چیزا است.اتفاقاً همونطور که خودتونم می دونین،دخترای زیادی دوروبرشون هستن،چه توی دانشکده،چه توی محل کارشون،ولی انگار هیچکدوم به دلشون نمی شینه.می دونین که آقای سرخوش خیلی با سلیقه ان. همینطور خیلی سخت گیر.)
    بهادر که به خوبی از احساس شروین به مهیا خبر داشت گفت: (البته تا اونجایی که من می دانم انگار شروین به یه دختری علاقه منده)
    مهیا با تعجب پرسید: (خودشون گفتن؟) بهادر گفت: (خب آره،البته بهش نگین،خیلی ام فکرشو مشغول کرده.)
    مهیا که از حرف بهادر ضربان قلبش بالا رفته و بی حس شده بود،گفت: (اگه این طوریه که خیلی خوشحالم.)
    بهادر با خنده ای مرموز گفتک (رابطه اش تو خونه با شما چه جوریه؟آخه شروین با دخترای جوون خیلی سرد برخورد می کنه.)
    مهیا که حس کرده بود بهادر نسبت به رابطه ی او و شروین حسابی کنجکاو است زیرکانه گفت: (از شما چه پنهان بهادر خان،این خونه بی شباهت به یه پادگان نیست.آقای سرخوش حکم یه سرهنگ و بنده هم ،حکم یه سرباز وظیفه رو دارم. و همیشه هم باید آماده به خدمت باشم تا به موقع غذاشون،چاییشون،میوه شون ،و دسرشون دیر به دستشون نرسه.خونه شون تمیز و مرتب باشه،خریدهاشون به موقع خریداری بشه.خلاصه این کارایی که گفتم،اگه به موقع انجام بشه که با من خوبن،در غیر اینصورت یا جریمه ام می کنن یا اضافه خدمت برام می زنن.)
    بهادر که از خنده ریسه رفته بود گفت: (واقعاً راست می گین؟شروین این طوریه؟)
    مهیا گفت: (پس چی!اصلاً من تو این خونه احساس می کنم ایشون بابابزرگ منه.چون مدام منو نصیحت می کنه و مدام از کارام ایراد می گیره.ولی چون همه ی اینا جزو وظایفمه،اعتراض نمی کنم.)
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  16. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  17. Top | #48

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    بهادر گفت: (واقعاً شما چرا این کارو انتخاب کردین؟اگه بخوایین من خیلی جاهارو سراغ دارم که براتون کار جور کنم.)
    مهیا گفت: (اگه جرأت دارین اینو پیش آقای سرخوش بگین!فوری سرتونو از بدنتون جدا می کنه.حالا نگفتین با کی دعواتون شده؟)
    بهادر گفت: (با خانواده،اصرار دارن برای زندگی بریم خارج از کشور،ولی من کشورای خارجی رو فقط برای گردش دوست دارم،نه برای موندن.) مهیا گفت: (خب شما نرین.) بهادر گفت: (آخه مامان بدون من جایی نمی ره.) مهیا گفت: (پس زودتر ازدواج کنین.)
    بهادر گفت: (آره خودمم اتفاقاً همین فکرو کردم،در اون صورت دیگه دست از سرم بر می دارن.)
    مهیا با خودش فکر می کرد،واقعاً بعضی ها به خاطر چه چیزهایی که با هم قهر و آشتی نمی کنند.
    حول و حوش ساعت هفت و نیم شب بود که برق محله قطع شد.فوری مهیا خطاب به بهادر گفت: (بهادر خان شما از جاتون تکون نخورین تا من شمع ها رو روشن کنم.)و بعد از روشن کردن شمع ها مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها شد.
    بهادر از جایش بلند شد و به سمت مهیا رفت و گفت: (اگه اجازه بدین منم مرغارو سرخ کنم.)مهیا گفت: (اگه دوست دارین،باشه.)
    آن دو زیر نور شمع،مشغول پخت و پز و صحبت و خندیدن بودند،که شروین به علت نبودن برق،بدون زدن زنگ در،در را باز کرد و وارد خانه شد و صدای خنده و صحبت دو نفر را از داخل آشپزخانه شنید.با تعجب به سوی صدا رفت و از چیزی که دید اصلاً خوشش نیامد. مهیا و بهادر را درکنار هم و در حال پخت و پز و بگو و بخند دید.آن دو چنان سرشان گرم گفتگو بود که حتی متوجه ورود او نیز نشده بودند.شروین همان جا بدون هیچ صدایی ایستاد و مشغول تماشای آن دو شد.احساس بدی به او دست داده بود.شاید احساس حسادت،خودش هم نمی دانست.
    مهیا به سمت سماور رفت و مشغول دم کردن چای شد. بدون این که بداند بهادر به تماشای او ایستاده و شروین هم به تماشای هر دو.
    مهیا به محض دم کردن چای،با لبخندی به سمت بهادر چرخید ولی ناگاه در تاریکی سالن چشمش به شروین افتاد و یک آن حادثه آن شب برایش تداعی شد وجیغ بلندی کشید و به عقب پرید.بهادر که از جیغ ناگهانی مهیا به وحشت افتاده بود،به عقب چرخید و چشمش به شروین افتاد و با تکان دادن سرش گفت: (ای وای شروین تو هنوز این اخلاق بچگیاتو ترک نکردی؟ نگفتی سایه خانوم می ترسه؟) و بلافاصله به سوی مهیا رفت و گفت: (شما بشینین براتون آب بیارم.)
    مهیا با دیدن شروین گفت: (شما کی اومدین؟ما اصلاً متوجه نشدیم؟)
    شروین با طعنه گفت: ( بس که مشغول خوش و بش بودین. ) و بدون گفتن هیچ حرف دیگری با گامهایی تند به سمت اتاقش رفت.
    مهیا که از حرف شروین تعجب کرده بود، خطاب به بهادر گفت: ( مثل اینکه امشب از اون شباییه که اضافه خدمت می گیرم و جریمه می شم، خدا به دادم برسه. ) و با لبخندی به سمت اتاق شروین رفت و تلنگری به در اتاق او زد.
    شروین به گمان اینکه بهادر پشت در اتاقش است، گفت: ( بیا تو. )
    مهیا بلافاصله وارد اتاق شد و با دیدن شروین که بلوزش تنش نبود، با رنگی سرخ شده گفت: ( ببخشین! ) و با عجله و خجالت از اتاق خارج شد.
    خود شروین نیز که دست کمی از او نداشت، با عجله بلوزش را پوشید و از اتاق خارج شد. در همین حین برق محله وصل و لوسترها روشن شد. با روشن شدن اطراف، شروین با نگاهی به بهادر گفت: ( بهادر کی اومدی؟ ) بهادر گفت: ( چند ساعتی می شه. )
    شروین با تعجب گفت: ( چند ساعت؟ ) و خطاب به مهیا که برایش چای آورده بود، گفت: ( می بخشی اگه ترسوندمت، چون برق نبد بدون زدن زنگ در وارد شدم. )
    بهادر گفت: ( شروین جان سعی کن روزایی که برق نیست، این طوری نیایی تو. خدایی نکرده سایه خانوم زهره ترک می شه. )
    شروین گفت: ( تا حالا سابقه نداشت وقتی من می رسم خونه برق نباشه، هر چند سایه که از چیزی نمی ترسه، درسته سایه؟ )
    مهیا برای اینکه سر به سر شروین بگذارد، گفت: ( از چیزای دیگه بله، ولی از جن می ترسم. باور کنین یه لحظه فکر کردم تو تاریکی جن داره نگام می کنه. ) شروین با لحن تندی گفت: ( دستت درد نکنه سایه خانوم! حالا دیگه ما جن شدیم؟ ) مهیا گفت: ( آخه تو تاریکی فقط برق چشاتونو دیدم. ) شروین گفت: ( نخیر، اگه حواست سر جاش بود، می فهمیدی که من وارد خونه شدم. )
    بهادر گفت: ( شروین حالا چرا اینقد سخت می گیری؟ ) بعد رو به مهیا کرد و گفت: ( راست می گفتی سایه خانوم، شروین مثل بابابزرگاست. ) شروین با چهره ای درهم نگاهی به مهیا انداخت و گفت: ( سایه خانوم، امشب چقد به ما درجه دادین؟ جن، بابابزرگ، دیگه چیا بهت گفته؟ )
    بهادر با خنده گفت: ( البته سرهنگ رو هم بهش اضافه کن. ) پس تو این چند ساعت حسابی بیوگرافی بنده رو به بهادر خان دادی، درسته؟ ) مهیا گفت: ( بستگی داره شما چطوری برداشت کنین! ) و با چهره ای نااراحت از آن دو دور شد.
    بهادر گفت: ( بابا شوخی کردم، تو چرا جدی گرفتی؟ مثلاً دوسش داری؟ ) شروین گفت: ( لطف کن تو مسائل خصوصی من دخالت نکن، از خودت بگو. )
    بهادر گفت: ( هیچی، از خونه قهر کردم. ) شروین گفت: ( و حتماً هم می خوای اینجا بمونی؟ ) بهادر گفت: ( پس چی؟ برم تو خیابون بخوابم؟ پس پسرخاله برای چیه؟ برای یه همچین روزایی دیگه! )
    شروین گفت: ( می خوای بمونی بمون، ولی لطفاً دور سایه رو خط بکش. دیدم داشتی چطوری نگاش می کردی. )
    بهادر گفت: ( پس بگو این همه اخم و تخم برای چیه؟ خب فعلاً که زنت نشده و نگاه کردن آزاده. باور کن مثل تابلوی نقاشی می مونه. بعضی اوقات واقعاً خدا چی کار می کنه! معرکه است. )
    شروین که با جملات بهادر رنگ و رویش سرخ شده بود، گفت: ( دفعه آخرت باشه راجع به سایه این طوری حرف می زنی، وگرنه یه عمر دوستیمون به هم می خوره. )
    بهادر با خنده گفت: ( نترس بابا، مال خودت. ولی اگه پشیمون شدی، من تو نوبتم. واقعاً دختر ایده آلیه. ) شروین گفت: ( اگه ادامه بدی دندونات می ره تو شکمت. )
    بهادر گفت: ( نمی دونستم اینقد حسودی. ) شروین گفت: ( اگه از علاقه من به این دختر خبر داشتی، این حرفا رو نمی زدی. )
    بهادر با تعجب به او نگاهی کرد و گفت: ( بهت نمی یاد ایدطور عاشق پیشه باشی! ) شروین گفت: ( بس کن بهادر! )
    سر میز شام بهادر و شروین هرچه به مهیا اصرار کردند تا او نیز کنار آن دو بنشیند و شامش را بخورد، مهیا زیر بار نرفت و به اتاق خودش رفت و شروین به گمان اینکه مهیا از دست او ناراحت است، اخم هایش توی هم رفت و با غذایش فقط بازی کرد.
    فرداي آن شب شروين تا زمان بازگشت به خانه، چندين بار با خانه اش كه اصلاً سابقه نداشت، تماس گرفت و هر بار فقط صداي بهادر را از پشت گوشي تلفن شنيد. از اينكه بهادر با مهيا در خانه تنها مانده بود، اصلاً احساس خوبي نداشت. البته به بهادر اطمينان كامل داشت، ولي نگران بود كه مبادا مهيا احساسي به او پيدا بكند.
    آن شب شروين باز هم بدون زدن زنگ در، زودتر از موعد، به آرامي وارد خانه شد و دوباره مهيا و بهادر را رو به روي هم نشسته ديد. آن دو به همراه هم مشغول آماده كردن سالاد بودند و طبق معمول بهادر با حرفها و جوكهاي بامزه اش، مهيا را حسابي مي خنداند. بعد از دقايقي وقتي مهيا كارش تمام شد، براي سر زدن به شام شب از جايش بلند شد كه به ناگاه چشمش به شروين افتاد كه به ديوار تكيه زده و كنا ردر آشپزخانه به آن دو خيره شده بود. مهيا با ديدنش به سمتش رفت و گفت: ( سلام، كي اومدين؟ بازم متوجه اومدنتون نشدم، ولي مطمئن باشين امشب ديگه نترسيدم. )
    و بهادر برعكس او با خنده گفت: ( ولي من امشب خيلي ترسيدم. ) كه شروين منظورش را به خوبي فهميد.
    شروين به آن دو نزديك تر شد و گفت: (بهائر خان چرا امروز سر كار نرفتي؟ )
    بهادر دوباره از آن لبخندهاي شيطاني زد و گفت: (چيه منو زير نظر گرفتي؟ نخير نرفتم. اگه نمي دوني بدون به خودم مرخصي سالانه دادم. ) و در ادامه خيلي بامزه به شروين نگاهي انداخت و گفت: ( اگه ناراحتي خب كاري نداره، توام مرخصي بگير و بيا بشين پيش من، چون من حالا حالاها اينجام. )
    و با نگاه زيركانه اي كه خيلي خوب مي دانست كفر شروين را درآورده است، به او خيره شد و بازهم از آن لبخندها تحويلش داد.
    شروين با صداي خسته اي گفت: ( من كه ديشب بهت گفتم، تا هر وقت دوست داري بمون. ) بهادر يك تاي ابرويش را بالا داد و گفت: ( اگه نمي گفتي هم مي موندم، كجا برم از اينجا بهتر! )
    ولي مهيا زياد مايل به ماندن بهادر در آنجا نبود. چون با بودن او كمتر مي توانست به كارهاي شخصي خودش برسد، براي همين فوري گفت: ( ولي درست نيست شما با خانواده قهر باشين، ما بايد شما رو آشتي بديم. ) و خطاب به شروين گفت: ( آقاي سرخوش شما يه زنگ بهخالتون بزنين بگين كه بهادر خان اينجا هستن. )
    بهادر با لحن تندي گفت: (نه شروين، مي خوام ببينم اونا اصلاً دنبالم مي گردن يا نه؟ تازه من از جام خيلي هم راضي ام. خيلي وقت بود دنبال يه ذره تنوع بودم. خونه شروينم كه بهترين جاست. ) و در ادامه با شيطنت به شروين نگاهي كرد و گفت: (مگه نه شروين؟ )
    بهادر خيلي خوب مي دانست كه با ماندن در خانه شروين،حسالب كفر او را درآورده است. چون به خوبي متوجه اين شده بود كه او نسبت به مهيا خيلي حساس است. بهادر از همان زمان كودكي هميشه عادتش بود كه سر به سر شروين بگذارد و كفر او را درآورد. و شروين بي خبر از اين بود كه بهادر هيچ گاه به خودش اجازه اين را كه به مهيا نظري داشته باشد نمي دهد، هر چند از او خيلي خوشش آمده بود. ولي او را امانت شروين مي دانست. ولي باز هم شيطنتش گل كرده و دوست داشت كه سر به سر شروين بگذارد و حسادت او را برانگيزد. چون از ديدن قيافه حسود او خيلي خوشش مي امد و كلي حال مي كرد.
    بهادر با ديدن قيافه وارفته شروين دوباره گفت: ( اينجا خيلي راحتم، هرچند به قول سايه خانوم مثل سرباز خونه است. )
    شروين با عصبانيت به مهيا نگاهي كرد و گفت: ( سايه اين حرفو زده؟ ) مهيا با خنده به شروين نگاهي كرد و گفت: ( مگه دروغ گفتم؟! )
    بهادر به سوي شروين چرخيد و با خنده گفت: ( امروز به سايه خانوم گفتم، بابا چيه اينجا موندي؟ از اين سربازخونه بزن بيرون. بعدم بهش گفتم، خودم بهترين جا برات كار پيدا مي كنم. )
    شروين با اخم گفت: ( مثلاً چه كاري؟ ) بهادر يك تاي ابرويش را به طور بامزه اي بالا داد و گفت: ( خب مثلاً بشه بادي گارد من... سايه خانوم كه خوب بلدن گارد بگيرن، چطوره؟ آخه چيه مونده اينجا مدام بايد خرده فرمايشات جنابعالي رو اجرا كنه. )
    مهيا كه شيطنتش مثل بهادر گل كرده و دلش مي خواست سر به سر شروين بگذارد، گفت: ( آره آقاي سرخوش، من استعفا مي دم. آخه از بهادر خان شنيدم مثل اينكه شما به يه دخترخانومي علاقه مندين و قصد ازدواج دارين. پس بهتره حالا كه كاري پيدا شده، من برم سر اون كار. )
    شروين با اخم به بهادر نگاهي كرد و گفت: ( شما دو نفر روزا مي شينين چي چي به هم چرت و پرت مي گين! )
    بهادر گفت: ( هيچي، من مي شينم اسرار شما رو مي گم، سايه خانوم مي شينن از آزار و اذيتايي كه از جانب شما به ايشون مي رسه، صحبت مي كنن. واقعاً دلم براش كباب شد شروين، بهت نمي ياد اينقد بدجنس باشي! دختر مردمو آوردي خوب داري ازش بيگاري مي كشي؟ ) شروين كه حرفهاي بهادر را باور كرده بود، با عصبانيت گفت: (خوب مي تونه بره. )
    مهيا كه از طرز برخورد شروين خيلي دمغ شده بود، از جايش بلند شد و گفت: (حتماً! ) و براي آماده كردن ميز شام از آنها دور شد.
    بهدر كه از رفتار شروين تعجب كرده بود، گفت: ( شروين اين چه برخوردي بود كردي؟ مثلاً دوستش داري؟ حالا اگه بره چي؟ )
    شروين فوري از جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و مهيا را در حال آماده كردن ميز شام ديد. بعد از لحظاتي توقف، به او نزديك تر شد و با صداي آرامي گفت: ( كمك لازم نداري؟ ) ولي مهيا جوابي نداد.
    شروين دوباره با صدايي كه به زحمت به گوش مهيا مي رسيد، گفت: ( باور كن منظوري نداشتم. ) ولي باز هم مهيا جوابي نداد.
    شروين دوباره با صدايي كه لرزشش به خوبي پيدا بود، گفت: ( نمي خواي آشتي كني؟ )
    مهيا گفت: ( من اينقد غريبه بودم كه به من چيزي نگفتين؟ )
    شروين خدا را شكر كرد كه بهادر حداقل همه چيز را به او نگفته است. با كمي سكوت، دوباره لب باز كرده و گفت: ( راستش قرار بود بهت بگم، ولي مثل اينكه اين بهادر دهن لق پيش دستي كرده و بهت گفته. بهادر كه رفت مي شينم حسابي برات تعريف مي كنم. ) و مهيا مطمئن شد ه حرف بهادر در باره علاقه شروين به دختري حقيقت دارد.
    شروين دوباره گفت: ( حالا آشتي؟ ) مهيا گفت: ( مگه بچه ام كه قهر كنم! ولي رفتارتون خيلي بد بود. ) شروين گفت: ( ببخش، ولي نمي دونستم اين خونه برات مثل سربازخونه است. ) كه درست در ميان حرفهاي شروين بهادر وارد آشپزخانه شد و گفت: ( آشتي كردين يا آشتي تون بدم؟ ) مهيا گفت: ( همش تقصير شماست كه آقاي سرخوشو عصباني مي كنين. ) بهادر گفت: ( نخير سايه خانومف اين آقا شروين ما دو روزه عشقشو نديده، براي همين دلخوره. )
    شروين با لحن معترضي گفت: ( بهادرخان، نمي خواي بس كني؟ غلط كردم باهات درد و دل كردم؟ يادم باشه دفعه آخرم باشه بهت چيزي مي گم. تو اصلاً جنبه نداري، بي جنبه. )
    بهادر شانه هايش را با بي خيالي بالا انداخت و گفت: (اصل قضيه رو گفتي، بقيه ديگه مهم نيست. )
    مهيا گفت: ( ولي من ازشون دلخورم، چرا به من چيزي نگفته بودن؟ ) بهادر با لبخند بامزه اي گفت: ( شايد طفلي روش نشده بگه؟ ) و در ادامه با نگاهي به شروين گفت: ( شروين من بهش بگم كيه؟ )
    شروين با تندي به سمتش هجوم برد و گفت: (تا بيروت نكردم خفه شو. ) و گوش بهادر را محكم گرفت و گفت: ( بيچاره خاله از دستت چي مي كشه! خوب كرده از خونه پرتت كرده بيرون. )
    بهادر با بي خيالي گفت: ( براي من كه بد نشده، اومدم خونه تو و حالا حالاهام نمي خوام برم. مطمئن باش تا دق ات ندم از اينجا نمي رم. )
    شروين در جوابش گفت: ( اينو كه خوب مي دونم، تو از بچگي ام با من لج بودي و هميشه اسباب بازي هامو ازم مي گرفتي. )
    و بهادر با شيطنت به شروين نگاهي كرد و گفت: ( مواظب باش دختر دلخواهتو ازت نگيرم، مي دوني كه من خوب بلدم چي كار كنم. )
    بهادر شوخي مي كرد، ولي شروين جدي گرفت و با گامهايي بلند خود را به او رساند و محكم يقه لباسش را گرفت و گفت: ( ديگه اين حرفو تكرار نكن، وگرنه بد مي بيني. )
    مهيا كه از رفتار شروين تعجب كرده بود، ابروهايش خود به خود بالا رفت و گفت: ( اصلاً معلومه شما دارين چي كار مي كنين؟ ) و با نگاهي متعجب به شروين گفت: ( هيچ نمي دونستم تا اين حد دوستش دارين! )
    بهادر به سمت مهيا رفت و گفت: ( سايه خانوم، حالا خيلي مونده اين پسرخاله ما رو بشناسين، حسابي دست مجنونو از پشت بسته! ) و بلافاصله سرش را به سمت شروين چرخاند و گفت: (شروين اول اسمشو به سايه خانوم بگم؟ )
    شروين كه حسابي كفرش از دست بهادر درامده بود، گفت: ( ديگه داري كلافه ام مي كني بهادر، نمي خواي زيپ دهنتو بكشي؟ )
    مهيا با ديدن آن دو به آن صورت گفت: ( من كه رفتم اتاقم، ديگه خودتون مي دونين. فقط همديگر رو نكشين. )
    شروين با نگاهي به بهادر گفت: ( اگه پاشو رو دمم نذاره، باهاش كاري ندارم. وگرنه همين امشب خفه اش مي كنم. )
    بهادر به آرامي كنار گوش شروين گفت: ( حالا از كدوم نوعش هستي؟ ) شروين با اخم پرسيد: ( يعني چي از كدوم نوع؟ )
    بهادر گفت: ( منظورم اينه كه از كدوم نوع حيووني كه پامو رو دمت نذارم؟ سگي، پلنگي، شيري؟ ) و بلافاصله با خنده بلندي از كنار شروين دور شد و شروين را به دنبال خود كشاند، كه شروين بلافاصله او را به اتاقش هل داد و گفت: (بهادر چرا لال نمي شي؟ من نمي خوام فعلاً سايه چيزي بدونه، مي ترسم بذاره بره. )
    بهادر در حالي كه جلوي آينه با موهايش ور مي رفت، گفت: ( فوقش مي ذاره مي ياد پيش من، مگه بده؟ بالاخره از اين فاميل خارج نمي شه. زن اون پسرخاله مي شه. )
    شروين گفت: ( حتي وقتي حرف رفتنشو مي زنم، قلبم مي خواد از كار بيفته، حالا چه برسه به اينكه بخواد بره. نه بهادر، نه، فعلاً براي چيزي گفتن زوده. )
    بهادر رخ به رخ شروين قرار گرفت و گفت: ( شروين واقعاً با اين حالت چطوري باهاش زندگي مي كني؟ دق نمي كني؟ )
    شروين گفت: ( همين كه هست برام كافيه. تا ببينم چطور مي شه. )
    بعد از يك هفته بالاخره بهادر با تماسهاي مكرر خانواده اش به خانه اش بازگشت، كه رفتنش باعث خوشحالي شروين و مخصوصاً مهيا شد.
    آن شب وقتي شروين به خانه آمد، هر زمان كه مهيا سرش گرم كاري بود، به او خيره مي شد و سير نگاهش مي كرد.
    سر ميز شام مشغول خوردن غذا بودند كه بالاخره مهيا سؤالي را كه در اين يك هفته مدام عذابش مي داد، بر زبان آورد و پرسيد: ( راستي آقا، نمي خوايين راجع به اون دختر چيزي بهم بگين؟ آخه اون شب وقتي يقه بهادرخانو اون طوري گرفتين، خيلي تعجب كردم. معلومه خيلي دوستش دارين. )
    شروين آهي كشيد و گفت: ( آره سايه، خيلي. ديگه طاقت دوريشو ندارم. باور كن خيلي دلم مي خواد به همين زوديا باهاش ازدواج كنم. )
    كه با حرف شروين مهيا به بهانه اي از جايش بلند شد و به سمت يخچال رفت. چون اصلاً دلش نمي خواست كه شروين، چشمهاي پراشكش را، قيافه غمگين و ماتمزده اش را و همين طور دستان لرزانش را ببيند. چون اصلاً دلش نمي خواست كه شروين ديگر ادامه دهد. به زحمت بغضش را غورت داد و براي تغيير جو موجود گفت: ( پس بالاخره شمام قفل دريچه قلبتون شكست. )
    شروين گفت: (چيه بهم نمي ياد؟ آره سايه، بالاخره منم عاشق شدم و خيلي ام دوستش دارم. )
    مهيا كه با حرف شروين بي حس شده بود، گفت: ( حالا اين دختر خانوم كي هست؟ ) شروين گفت: ( يكي از شاگردامه، خيلي وقته مي شناسمش. ) مهيا براي اينكه شروين ديگر حرفش را ادامه ندهد، گفت: ( پس حالا كه فهميدم شما كسي رو دوست دارين، بايد اعتراف كنم كه منم كسي رو دوست دارم. )
    حرف مهيا براي شروين به منزله پتك بزرگ و سنگيني بود كه با قدرت تمام نه تنها بر سرش، بلكه به روي تمام اندامش كوبيده شد و او را سست و بي حس كرد. به آرامي به صندلي اش تكيه زد و براي
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  18. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  19. Top | #49

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    صفحات 278 تا 287 ...

    لحظاتی فقط به مهیا خیره شد. اصلاً نمی توانست باور کند. با ناباوری دهان باز کرد و پرسید: (چی؟ کسی رو دوست داری؟ مگه نگفته بودی از عشق و عاشقی بیزاری؟)
    مهیا گفت: (دست خودم نبود، می دونین که عشق همیشه بدون اطلاع سراغ آدم می یاد. در واقع در نزده می یاد.)
    شروین دیگر حال خودش را نمی فهمید، احساس کرد پای بهادر در میان است. فوری پرسید: (اون شخص کیه؟)
    مهیا گفت: (مگه شما به من گفتین اون دختر خانوم کیه که من به شما بگم؟) شروین گفت: (تو با من کار نداشته باش، تو بگو کیه؟ من نسبت به تو احساس مسئولیت می کنم. نکنه بهادره هان؟)
    مهیا لبخندی زد و گفت: (بهادر؟ نه بابا من که در شأن بهادرخان نیستم. من همیشه از کسایی که از من بالاترن، دوری می کنم.)
    شروین گفت: (مگه تو چته؟) مهیا گفت: (بگین چِم نیست؟)
    شروین گفت: (اینو بدون، خیلی از مردا آرزوی همسری مثل تو رو دارن، اینقدرم خودتو دست کم نگیر.)
    مهیا نگاهش کرد و در دل گفت: (پس تو آرزوی همسری مثل منو نداری؟) شروین که سکوت مهیا را دید، دوباره پرسید: (نمی خوای بگی کیه؟ دیگه داری عصبانیم می کنی؟)
    مهیا گفت: (حالا که اصرار دارین بدونین، باشه می گم. سبزی فروش محلتون.) شروین با شنیدن جمله ی مهیا، مثل ترقه از جایش پرید و گفت: (تو چی گفتی؟ خجالت نمی کشی؟ نه واقعاً خجالت نمی کشی؟ آدم قحط بود رفتی عاشق سبزی فروش محله شدی!)
    مهیا که به زور خنده اش را مهار کرده بود گفت: (چیکار کنم؟ شما که نه راننده دارین! نه باغبون دارین! نه آشپز! پس عاشق کی باید می شدم؟)
    شروین با عصبانیت گفت: (خب حالا حتماً باید عاشق می شدی؟) مهیا که خنده اش گرفته بود، گفت: (مگه من آدم نیستم؟ مگه من دل ندارم؟) شروین گفت: (اگه قصد ازدواج داشتی خب می گفتی خودم یکی رو بهت معرفی می کردم، واقعاً که!)
    مهیا گفت: چیکار کنم آقا، بسکه شما هی گفتین میوه و سبزی خوردن دوست دارین، منم هر روز رفتم مغازه ی سبزی فروش و بالاخره هم عاشق همدیگه شدیم. این روزا می خواد بیاد خواستگاریم. البته حالا که فهمیدم شمام قصد ازدواج دارین، خیالم از بابت شما راحت شده که تنها نیستین و راحت تر می تونم ازدواج کنم و از پیشتون برم.)
    شروین با خط عمیقی که میان ابروانش انداخته بود، گفت: (من اجازه نمی دم، تو باید زیر نظر خودم ازدواج کنی. دیگه ام حرف نباشه.)
    شروین اصلاً فکرش را هم نمی کرد که مهیا عاشق سبزی فروش محله شود. مهیا با دیدن سکوت شروین گفت: (خب من طرفو معرفی کردم، حالا نوبت شماست که بگین اسمش چیه؟)
    شروین گفت: (تو با این کارت حسابی منو از خودت ناامید کردی. فکر می کردم دختر آینده نگری هستی، ولی با این کارت نظرم واقعاً راجع بهت عوض شد. می خوام فردا برم پیشش.)
    مهیا بلافاصله گفت: (نیستش آقا!)
    شروین با لحن تندی گفت: (حالا دیگه از رفت و آمدشم خبر داری؟) مهیا گفت: (مگه شما از رفت و آمد اون دختر خانوم خبر ندارین؟) شروین گفت: (حرف منو نزن، من مَردم، من با تو فرق می کنم!)
    مهیا گفت: (جدی؟ بازم مرد بودنتونو به رخم کشیدین؟ ولی بدونین، همونطور که شما تا دو روز این دختر خانومو ندیدین، اخلاقتون اینقد بد شده، منم مثل شمام. الان یه هفته است درست حسابی ندیدمش، دلم واسش یه ذره شده! آخه چون بهادرخان هر روز خونه بودن، نتونستم زیاد برم پیشش.)
    شروین دوباره با لحن تندی گفت: (این مزخرفات چیه داری می گی؟ پس روزا که من خونه نیستم جنابعالی دنبال عشق و عاشقی هستی، آره؟) مهیا گفت: (مگه شما برای عاشق شدنتون از من اجازه گرفتین؟!)
    شروین گفت: (خواهش می کنم منو قاطی خودت نکن! این هفته باید اون پسررو ببینم. می خوام ببینم اصلاً لیاقت تورو داره یا نه؟)
    مهیا اخم قشنگی کرد و گفت: (فکر کردین باید عاشق پسر سرهنگ می شدم؟ خب هم تیپ خودمه، والله شغلش از شغل من که بهتره. خداقل آقای خودشه و نوکر خودش. برای عاشق شدنم از اربابش اجازه نمی گیره.)
    شروین با عصبانیت و صدای بلندی گفت: (بسه دیگه، می خوام بخوابم.) و با چهره ای دمغ و اخم کرده وارد اتاقش شد و با خود تصمیم گرفت به هر نحوی که شده است، جلوی ازدواج مهیا را بگیرد. چون در نظر شروین او حق اش خیلی بیشتر از اینها بود. حتی اگر قرار بود با او ازدواج نکند. او باید خوشبخت می شد و خوشبخت هم زندگی می کرد.
    فردای آن شب، شروین با اخم وحشتناکی سر میز صبحانه نشست و گفت: (از خونه بیرون نمی ری، فهمیدی؟)
    مهیا گفت: (چرا؟) شروین گفت: (دیگه نمی خوام میوه و سبزی هم بخری.) مهیا گفت: (چرا؟)
    شروین گفت: (معلومه چون نمی خوام دیگه چشمت به اون پسرۀ سبزی فروش بیفته.) مهیا گفت: (کدوم سبزی فروش؟) شروین گفت: (به قول خودت سبزی فروش محلمون که خانم عاشقش شدن.)
    مهیا گفت: (آقا شما چن ساله تو این محله زندگی می کنین؟)
    شروین با اخم گفت: (چیه می خوای راجع بهش تحقیق کنی؟) مهیا گفت: (نه حالا شما بگین ببینم چن ساله اینجا زندگی می کنین؟)
    شروین گفت: (نُه سال چطور مگه؟)
    مهیا خیلی بامزه شروین را نگاهی کرد و گفت: (هیچی آقا، شما اصلاً تو محلتون سبزی فروش ندارین که من عاشقش بشم!) و بلافاصله با صدای بلندی خندید و گفت: (خیلی باهوشین آقا! مثلاً استاد دانشگاهین! بیچاره شاگرداتون، دلشونو به کی خوش کردن؟) شروین به محض شنیدن جمله ی مهیا با خوشحالی فنجان چایش را روی میز گذاشت و به سوی مهیا رفت و رو در رویش ایستاد و گفت: (آتیش پاره از دیشب منو سر کار گذاشتی؟ واقعاً که، تو دیگه کی هستی؟) مهیا پاهایش را بهم زد و گفت: (سرباز وظیفه ی شما، سایه خانوم، که یه هفته بود دلش لک زده بود برای سر به سر گذاشتن شما. ولی خودمونیم آقا، حالتونو خوب گرفتم، درسته؟)
    شروین گفت: (تا حالا کسی حالمو اینجوری نگرفته بود. دفعه ی آخرت باشه، وگرنه این دفعه یه کتک حسابی از دستم می خوری.)
    مهیا گفت: (جدی؟ لطفاً مواظب باشین شما از دست من کتک نخورین! می دونین که، کتک زدنم خیلی ملسه.)
    شروین گفت: (آره والله!)
    مهیا گفت: (ولی آقا باید قول بدین امشب راجع به اون دختر خانوم صحبت کنین. عکسشو ندارین آقا؟ حتماً خیلی ام خوشگله! آخه به قول خودتون شما خیلی سخت گیرین.)
    شروین گفت: (خوشگله، ولی به پای تو نمی رسه. ولی باشه، امشب درباره اش باهات صحبت می کنم. اتفاقاً می خوام یه ذره منو راهنمایی کنی، راستی سایه خونۀ من برات مثل سربازخونه است؟ اون چه حرفاییه به بهادر زدی؟!)
    مهیا گفت: (تقصیر خودشه، بس که کنجکاوه بدونه من و شما رابطمون تو این خونه چه جوریه؟ من طوری حرف زدم که خیالش راحت شد. گفتم شما اخلاقتون مثل بابا بزرگاست، گفتم شما فقط مثل سرهنگا به من دستور می دین. اونم حسابی خیالش راحت شد. آقا بدکاری کردم؟)
    شروین گفت: (نه کار خوبی کردی. اصلاً این بهادر از بچگی عادت داره مدام تو زندگی مردم سرک بکشه. از روزی که تورو تو خونه ی من دیده، همش می خواد بدونه این جا چه خبره؟ دیگه بهت چیزی نگفت؟ منظورم راجع به اون دختره است.)
    مهیا گفت: (جزو اسراره؟) شروین گفت: (نه، ولی دوست داشتم خودم بهت بگم.) مهیا گفت: (خیالتون راحت، فقط گفت شما به کسی بدجوری وابسته شدین، همین. نمی خوایین برین آقا؟ دیرتون می شه.) شروین گفت: (آخه یه هفته بود با تو درست و حسابی حرف نزده بودم، دلم برای زبون درازیت تنگ شده بود. فعلاً تا شب خداحافظ.)
    آن شب شروین بعد از شام رو به مهیا کرد و گفت: (سایه فعلاً نرو تو اتاقت، می خوام باهات صحبت کنم. ازت می خوام کمی منو راهنمایی کنی.)
    مهیا گفت: (چشم آقا، بفرمایین.) شروین بعد از کمی سکوت گفت: (سایه به نظر تو که یه دختری، اگه یه مردی عاشق یه دختری بشه، به اون دختر در مورد علاقه اش چه طوری باید بگه؟ چه طوری بگه که دوستش داره؟)
    مهیا گفت: (منظور از اون مرد، شمایین دیگه، درسته؟) شروین گفت: (درسته، خودمم.) مهیا به شروین که به عشقش نسبت به دختر دیگری اعتراف کرده بود، نگاهی انداخت و به سختی بغضش را غورت داد و گفت: (تعریف کنین ببینم چه جور دختریه؟)
    در حالی که شروین خیره ی مهیا بود، گفت: (اول این که خیلی خانوم و نجیبه. از اخلاقش نگو که خیلی تعریف داره، ضمناً خیلی ام با استعداد و مهربونه، در کنار همه ی اینا خوش برخورد و خوشگله، به طوری که عین ماه می مونه. باور کن هیچوقت از نگاه کردنش سیر نمی شم. وقتی به چشاش نگاه می کنم، دیوونه می شم و دنیا رو فراموش می کنم. ولی سایه هر کاری می کنم بفهمم احساس اون نسبت به من چیه، اصلاً بروز نمی ده! به نظرت من چکار باید بکنم؟ چی باید بهش بگم؟ چه طوری باید برخورد کنم؟ باور کن حاضرم جونمو بدم، ولی فقط بدونم اونم حتی یه ذره منو می خواد. سایه اگه فقط یه روز نبینمش، از دلتنگی می میرم. دلم می خواد شب و روزمو فقط کنار اون باشم. تصمیم گرفتم یه روز اونو به عمه ام معرفیش کنم. البته بعد از اینکه فهمیدم نظرش راجع به من چیه! حالا به نظر تو چه جوری باید بفهمم اون نظرش راجع به من چیه؟)
    شروین که نمی دانست با بیان حرف هایش تمام زندگی مهیا را پوچ و بی معنی کرده است، مرتب از آن دختری که همان مهیا بود، تعریف می کرد و داد سخن می داد. به قدری گفت و گفت تا سرانجام مهیا احساس کرد دوباره سردردش که جدیداً دائمی شده بود، شروع شده است.
    بعد از لحظاتی سکوت با صدای آرامی گفت: (آقا اگه اجازه بدین اول یه چایی بیارم، بعد از اون بشینیم فکرامونو بذاریم روی هم و ببینیم شما باید به اون دختر خانوم چی بگین.)
    و بلافاصله از کنار شروین دور شد. دیگر حال خودش را نمی فهمید. بالاخره زمان ترک شروین از راه رسیده بود، بالاخره زمان آن رسیده بود که می دید شروین هم به کسی دلبسته است. به کسی غیر از او. و این او را تا به مرز جنون می کشاند. با آهی بلند سینی چای را برداشت و به سوی شروین رفت. ولی به ناگاه قبل از رسیدن به شروین، احساس سرگیجه و سردرد وحشتناکی به او دست داد و فقط این را فهمید که سینی چای از دستش رها و به سمت زمین پرتاب شد و خودش نیز در دستان شروین از حال رفت.
    وقتی به خود آمد که شروین بالای سرش نشسته بود و با نگرانی صدایش می کرد. چشمانش را باز کرد و نگاهش به چشمان نگران شروین افتاد. در حالیکه سرگیجه ی شدیدی داشت، دستش را به سوی سرش یرد و با ناله گفت: (وای سرم!) و با نگاهی به شروین گفت: (می بخشین آقا، اصلاً نمی دونم چه طور شد.)
    شروین گفت: (سایه تو چرا اینقد سر درد داری؟ چرا دکتر نمی ری؟)
    مهیا گفت: (چیزی نیست آقا، قبلاً رفتم، گفتن عصبیه! اصلاً نمی دونم یه هو چی شد؟ تا حالا سابقه نداشت.)
    شروین گفت: (تو که عصبی نیستی! پاشو، پاشو حاضر شو بریم دکتر.)
    مهیا گفت: (نه آقا مگه چی شده؟ کمی سرم درد گرفته، همین.) شروین گفت: (شاید فشارت افتاده؟ شایدم ضعیف شدی؟ من می رم حاضر شم، توام زودتر حاضر شو بریم دکتر.) مهیا گفت: (نه آقا، مگه آدم برای هر چی می ره دکتر؟) و از یادآوری این که در آغوش شروین از هوش رفته است، با خجالت گفت: (تازه داشتم می یومدم راهنماییتون کنم که ببین چی شد!)
    شروین با لحن خاصی گفت: (سایه نکنه از زن گرفتن من عصبی شدی؟) و به چشمان مهیا خیره شد تا عکس العمل او را ببیند.
    مهیا فوری در جوابش گفت: (راستش آره آقا، آخه دارم کارمو از دست می دم.)
    شروین که کفرش درآمده بود گفت: (واقعاً که! دختر خوب یه ذره ام به فکر زندگیت باش، یه ذره ام به دور و برت توجه کن. یعنی تو نمی خوای ازدواج کنی؟ من آدم خوب خیلی سراغ دارم که اگه تو یه اشاره کنی، من بهت معرفیش می کنم.)
    مهیا گفت: (فکر کردین منم مثل شما حساب بانکیم پره که به فکر زندگی و دور و برم باشم؟)
    شروین و مهیا با زدن چنین حرف هایی، بدون اینکه بدانند، جلوی روی هم سدی می کشیدند نفوذناپذیر. مهیا به فکر این که شروین عاشق دختری است و شروین به فکر این که مهیا اصلاً به این چیزها نمی اندیشد، سکوت می کردند و در خلوت خود فقط به هم می اندیشیدند.
    فردای آن شب مهیا تصمیم گرفت خیلی بی خیال با شروین برخورد کرده و او را راهنمایی کند. مگر شروین چه گناهی کرده بود؟ مگر مهیا در خانه ی او به غیر از یک خدمتکار چه بود؟ پس شروین هیچ گاه نمی توانست به او جور دیگری نگاه کند. از نظر مهیا شروین اصلاً او را در حد خودش نمی دانست و این افکار همیشه عذابش را دو چندان می کرد. روزهای زیادی بود که مدام با خود تکرار می کرد که ای کاش هرگز عاشق نمی شد. که ای کاش، که ای کاش، که ای کاش. و مدام این که ای کاش ها، در مغز و ذهنش تکرار می شد و سرش را به درد می آورد.
    آن شب سر میز شام در حالی که مهیا ظاهرش بی خیال و درونش آشوب بود، رو به شروین کرد و گفت: (آقا چرا رک و پوست کنده به اون دختر نمی گین دوستش دارین؟)
    شروین گفت: (آخه اگه نه بگه چی؟ اونوقت دیگه نمی تونم باهاش روبرو بشم. گفتم که یکی از شاگردامه، هر روزم می بینمش.)
    مهیا گفت: (خب تو چشاش نگاه کنین حتماً متوجه چیزی می شین.) شروین گفت: (ولی سایه از چشاشم چیزی نفهمیدم. اصلاً خوتو سایه، اگه یه روز عاشق بشی چه جوری به طرفت نشون می دی؟) مهیا گفت: (عاشق بشم! کی؟ من؟ امکان نداره آقا، من که حوصلۀ عشق و عاشقی رو ندارم. تازه آقا شما که باغبون ندارین من عاشقش بشم.)
    شروین گفت: (حالا چرا حتماً باید باغبون باشه؟) مهیا گفت: (پس چی فکر کردین! فکر کردین باید عاشق پسر شاه بشم؟) شروین گفت: (چرا که نه؟ حالا چرا حوصله ی عشق و عاشقی رو نداری!)
    مهیا گفت: (خب برای اینکه آدمو از کار و زندگی میندازه.) شروین گفت: (آخه سایه همه چی که تو زندگی کار نیست.) مهیا گفت: (برای شما بله، ولی برای افرادی مثل من نخیر. آدم گشنه چه می دونه عشق و عاشقی چیه؟)
    شروین دوباره نتوانست از احساس سایه چیزی بفهمد. از این دختر در تعجب بود! مگر او قلب نداشت؟ مگر او احساس نداشت! با کشیدن نفس عمیقی گفت: (توام نتونستی راهنماییم کنی، باید خودم یه فکری کنم.)
    هر ماه که می گذشت. مهیا از بابت کارش هیچ پولی از شروین نمی گرفت و به حساب بدهکاریش می نوشت. برای همین کار دوخت و دوزش را بیشتر کرده و شب ها کمتر می خوابید. ولی پولی که بدستش می رسید، خیلی ناچیز بود و واقعاً در مضیقه افتاده بود. با وجود این که شروین خیلی به او اصرار می کرد تا حداقل دو ماه یک بار حقوقش را کم کند، ولی مهیا قبول نمی کرد و زیر بار نمی رفت و می گفت: (نه آقا، می خوام بدهکاریم زودتر تموم بشه.)
    به تازگی شروین دلش می خواست برای مهیا هدیه بگیرد، گل بگیرد، با او بیرون برود. دلش می خواست مهیا دیگر در خانه اش حکم خدمتکار را نداشته باشد. دلش می خواست او خانوم خانه اش، همسرش، همدمش، و یار و رفیق شبها و روزهای تنهاییش باشد. احساس می کرد زندگیش فقط با ازدواج با او خلاصه شده است، و بس. احساس می کرد حتی یک روز هم بدون او نمی تواند باشد. ولی مانده بود که چه کند؟ مهیا رفتاری را از خود نشان می داد که او جرأتش را نداشت که از احساسش نسبت به او سخن بگوید.
    مهیا از این که آن سال فوق لیسانسش را می گیرد، خیلی خوشحال بود. تصمیم گرفته بود، به محض اینکه مدرک فوق لیسانسش را گرفت، آن را به شروین نشان دهد و او را غافلگیر کند.
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  20. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


  21. Top | #50

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,444
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,589
    سپاس ها
    8,648
    سپاس شده 24,054 در 9,029 پست
    داریک
    12
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    157,589 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.1% فعالیت
    99.1% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان

    وقتي به اين مي انديشيد اگر شروين بفهمد او تحصيل کرده است آن هم در حد فوق ليسانس چه ميکند و چه ميگيو؟ لبخند قشنگي به لبش آمد و او را خندان مي دي. مطمئن بود که شروين از تعجب دهانش باز ميماند و شروع به تعريف از او ميکند: که سايه تو بازم کاري کردي که منو به تعجب انداختي
    دلش ميخواست شروين راجع به او طور ديگري فکر کند نه به عنوان خدمتکار خانه اش. درست بود شروين بارها و بارها به او گفته بود که: ما دو نفر مثل دو تا دوستيم. تو برام مثل ترانه اي
    ولي بازهم احساس ميکرد که نگاه شروين نيز به او همان نگاه ارباب است به زير دستش. غافل از اين شروين او را ديوانه وار ميخواهد و به عشق او شب و روزش را ميگذراند.
    يکي از شب هاي آبان ماه بود که شروين بعد از خوردن شام، رو به مهيا کرد و گفت: سايه امشب دوست دارم تو ظرفارو بشوري، منم آب بکشم چطوره؟
    مهيا گفت: چي شده آقا؟ مهربان شده ايد! ولي خب از قديم گفتن: سلام گرگ بي طمع نميباشد! حتما ميخواين تمرکز کنين و وقتي ياد گرفتين دم سايه خانومو بگيرين و بندازينش بيرون. نخير آقا خودم ميشورم
    شروين گفت: ( سايه خيلي بي معرفتي! من فقط امروز مهبرون شدم؟ مگه جرات دارم نامهربون باشم؟ ميزني لت و پارم ميکني. شده تا حالا من يه حرفي به تو بزنم و تو برام مثال نزني! اصلا من امشب هوس کردم ظرف بشورم، برو کنار ببينم يا نه، تو بشور من آب ميکشم)
    و بدون توجه به اعتراض مهيا کنار ظرفشويي ايستاد و آستين هايش را بالا زد و گفت: ( زود باش بشور، بده.) و با ديدن مهيا که بر و بر به او نگاه ميکرد گفت: ( چيه؟ چرا ميخندي؟)
    از اينکه کنار مهيا بايستد و ظرف بشويد احساس خوبي داشت. با خود فکر ميکرد اي کاش روزي ميرسيد که سايه بعنوان همسرش کنارش ايستاده بود. اي کاشروزي ميرسيد که سايه يک ذره به مردان خوش بين تر ميشد. اي کاش روزي ميرسيد که سايه به احساسش پي ميبرد. او خبر نداشت که با اين افکار فقط کنار ظرفشويي ايستاده و دارد با آب بازي ميکند و ظرف هاي شسته نيز روي هم تلنبار شده است.
    مهيا با ديدن ظرفهاي تلنبار شده گفت:( دستتون درد نکنه آقا، واقعا خيلي خوب شستين، خسته نباشين! بفرمايين بقيه رو خودم ميشور. واقعا ظرفشوي قابلي هستين.)
    شروين با حرفهاي مهيا به خود آمد و گفت:( سايه خانوم دست از متلک گويي تون برنميدارين؟ واي بيچاره اون مردي که شوهر تو بشه. خوشبخت ترين مرد روي زمين ميشه! دختر خب دارم ميشورم ديگه!) مهيا گفت:( آقا من از امشب عادت کردم، از فردا شما بايد ظرفا رو آب بکشين، ولي به شرطي که از حقوقم کم نکنين.) به يکباره شروين هوسي کودکانه در قلبش جوانه زد و براي لحظاتي احساس کرد که دلش ميخواهد سر به سر مهيا بگذارد. با هجله مقداري کف درست کرد و روي صورت مهيا ماليد و به طرف سالن فرار کرد.
    مهيا در حال پاک کردن کف صورتش گفت:( به به! چشمم روشن! پس همش نقشه بود تا منو کفي کنين. ولي مطمئن باشين با بد کسي طرف شدين) و بلافاصله يک کاسه کف درست کرد و به طرف شروين دودي.
    شروين دستهايش را بالا گرفت و گفت:( تسليم سايه، غلط کردم) مهيا گفت:( من فلط ملط حاليم نيست. تا من اينو رو سر شما نريزم سايه نيستم. يک دو سه...) و به شروين نزديک شد. انگار که او هم آن شب هوس کرده بود سر به سر شروين بگذارد.
    شروين بدون آنکه از جايش تکاني بخورد، همانجا ايستاد تا مهيا به او نزديکتر شود. وقتي مهيا نزديکتر شد گفت:( خيلي دلم ميخواد بريزم رو سرتون ولي ميدونم اخراجم ميکنين.) شروين گفت:( اگه دلت ميخواد بريز نترس، اخراج نميشي بجاش جريمه ميشي.( مهيا گفت:( جريمه م چيه؟) شروين گفت:( حالا تو بريز، بعد بهت ميگم.) و مهيا خيلي بامزه يک کاسه کف را به روي سر شروين خالي کرد. که با اين کارش تمام سر و صورت و لباس شروين کفي شد. مهيا که از شدت خنده شانه هايش مي لرزيد، گفت:( خب، حالا بگين جريمه م چيه؟)
    شروين گفت:( جريمه ت اينه که فردا شب شام ميريم بيرون.) مهيا گفت:( واي چه خوب! کاش يه لگن مي ريختم، اونوقت حتما سرتاسر سال مي رفتيم شام بيرون.)
    که درست در همين زمان زنگ در ورودي به صدا در آمد. مهيا با عجله براي باز کردن در خانه به سمت در دويد و تا شروين به او بگويد:( بپر کيه؟) مهيا در را باز کرد و بهادر را پشت در ديد. بهادر با ديدن شروين به آن صورت از خنده منفجر شد و گفت:( به به عجب سرباز خونه اي، مثل اينکه امشب جاي سرهنگ و سرباز عوض شده! شروين خان خوش ميگذره؟)
    شروين که جلوي بهادر خجالت کشيده بود گفت:( چيه باز اومدي براي فضولي!)
    بهادر گفت:( سايه خانوم امشب شما جريمه ش کردين؟)
    مهيا با تعارف به بهادر که وارد خانه شود، گفت:( نخير، امشب بابابزرگ يه ذره شيطنت کرده بودن نوه شون هوس کردن کمي باهاشون شوخي کنن) بهادر باز هم با آن خنده هاي هميشگي اش گفت:(پاشو برو حموم بابا، آبروي هرچي مرده بردي! فقط مثل اينکه تا ما اينجاييم جنابعالي مثل برج زهرار ميشي!)
    شروين با اشاره به بهادر گفت:( بشين ولي کلمه اي حرف اضافه نزن، الان ميام.) و بلافاصله به سمت حمام رفت.

    فصل 6:
    اواسط آبان ماه بود و مهيا با اشتياق فراوان درس هايش را ميخواند. خوشحال بود از اينکه بالاخره آن سال دانشگاهش به اتمام ميرسد و او کمي سبک تر و راحت تر از قبل ميشود. حداقلش اين بود که ديگر مشکل درس خواندن را نداشت. بعد از گذشت شب ها و روزها هنوز هم نتوانسته بود اسم دختري را که شروين دلبسته اش بود را بداند. چندين بار به شروين پيشنهاد داده بود که او را با آن دختر آشنا کند تا شايد بتواند به او کمک کند ولي هربار شروين طفره رفته و گفته بود:( فعلا زوده.)
    مدتي بود که شروين با خودش تصميم گرفته بود که همه چيز را به مهيا بگويد. ديگر طاقت دوري و تظاهر را نداشت. يا مهيا قبول ميکرد و يا نه! حداقل تکليفش با خودش روشن ميشد. حداقل ميتوانست آنقدر اصرار کند تا مهيا را راضي کند. هرشب با اين تصميم وارد خانه ميشد ولي به محض ديدن مهيا فوري حرفهايش را غورت ميداد. مهيا به قدري از عشق و عاشقي مرد ها بد گفته بود که شروين حتي جرات ابراز احساساتش را نيز نداشت.
    يکي از همان روزهايي که شروين مدام در فکر اين بود که چگونه از احساسش به مهيا بگويد، داخل اتومبيلش مدام با خودش تمرين کرد و مدام با خود حرفهايي را که بايد به مهيا ميزد تکرار کرد و بر زبان آورد. آن روز جديانه با خود تصميم گرفته بود که همان شب جراتي به خود بدهد و حرف دلش را به مهيا بگويد و يک جورهايي از او خواستگاري کند. چون ديگر هيچ طاقتي برايش نمانده بود.
    ساعت هشت شب بود که به هنگام رفتن به خانه سبد گل زيبايي را به همراه جعبه اي کيک خريد و راهي خانه شد.
    وقتي به جلوي درب آپارتمانش رسيد، بدون اينکه قفل در را مثل هميشه خودش باز کند، با دلهره انگشتش را به روي زنگ در قرار داد و آن را فشرد. دلش ميخواست آن شب مهيا برعکس شب هاي پيش خودش در را به روي او بگشايد. به محض باز شدن درب خانه گل و جعبه را به دست مهيا داد و گفت:( سلام به عزيز ترين بي معرفت دنيا.)
    مهيا با لبخند آرامي گفت:( گل و شيريني! نکنه امشب ميخواين برين خواستگاري؟(
    شروين گفت:( آره سايه، تصميم دارم تو رم با خودم ببرم. حالا تا من يه دوش بگيرم، زودي برو و حاضر شو.)
    مهيا احساس کرد با حرف شروين ضربان قلبش بدجوري به جنب و جوش افتاده است. احساس کرد خون در رگهايش با قدرت تمام به سمت مغزش هجوم برده است. احساس کرد پاهايش ديگر حتي ياراي قدمي را نيز ندارند. احساس کرد شبي را که هميشه منتظرش بوده بالاخره از راه رسيده است. آري خيلي احساس هاي ديگر که نفسش را به شماره انداخت و بغض را به گلويش نشاند.
    با صدايي که تحليل رفته بود گفت:( ولي من براي چي آقا؟)
    شروين گفت:( ميدوني که من خجالتيم، ولي تو ماشالله از زبون کم نمياري، حالا برو ديگه سوال نکن. تا من برگردم بايد اماده جلوي در وايساده باشي!)
    شروين براي آن شب در يک رستوران دنج جا رزور کرده بود و تصميم گرفته بود که همان شب از مهيا خواستگاري کند. تصميم گرفته بود به او بگويد که ديوانه اش است، بي تابش است و ديگر طاقت دوري اش را ندارد. خلاصه تصميم گرفته بود آن شب همه چيز را درمورد احساسش به او بگويد. با خودش فکر کرده بود که اگر مهيا به او پاسخ مثبت بدهد ديگر چيزي از خدا نميخواهد. از نظر او در وجود مهيا همه چيز يکجا جمع شده بود و فقط مانده بود تحصيلاتش که آن هم از نظر شروين قابل حل بود. اگر مهيا با او ازدواج ميکرد، مطمئنا براي او همه کسش ميشد. مادرش، پدرش و خواهرش. تصميم گرفته بود که اگر مهيا به او پاسخ مثبت بدهد بهترين جشن عروسي را برايش بگيرد. او را براي ماه عسل به يکي از کشور هاي اروپايي ببرد. و خيلي کارهاي ديگري را که او شايستگي اش را داشت، برايش انجام بدهد.
    و مهيا غافل از تمام افکار شروين با سستي جلوي قاب آينه رفت و نگاهي به خود انداخت و اشک هايش را پاک کرد. دوباره آن سردرد لعنتي به سراغش آمده و امانش را بريد بود.
    اگر مهيا ميدانست که شروين در چه فکري است، ديگر از از خدا هيچ چيزي نميخواست. ولی انگار روزگار بازهم به مهیا حسودیش شده بود انگار خوشبختی نمیخواست که مهیا به او برسد. انگار خوشبختی دلش میخواست که مهیا با تمام نفس به به دنبالش بدود اما به او نرسد. حالا که مهیا در دو قدمی خوشبختی اش بود، سرنوشت طور دیگری برایش رقم خورده بود. وای که ای کاش روزگار تا به این حد نامهربان نبود!
    مهیا در افکار خود غرق بود که صدای زنگ در را شنید. به گمان اینکه همسایه شان چیزی نیاز دارد با عجله به سمت در دوید و در را بدون اینکه بپرسد کیست باز کرد و از دیدن شخصی که پشت در بود، بهتش برد و تمام تنش داغ شد و سرش گیج رفت. باورش نمیشد. نه باورش نمیشد. او اینجا چه میکرد؟ با دیدن آن شخص انگار که لال شده باشد فقط بر و بر نگاهش کرد. آری شخصی که پشت در بود، کسی جز سیروس همکلاسی اش نبود.
    در همین موقع شروین نیز حمامش تمام شده و با اشتیاق مشغول خشک کردن موهای سرش بود که صدای زنگ در را شنید و از لای در نگاهش به بیرون انداخت تا ببیند کیست که چشمش به سیروس افتاد و با تعجب زیر لب گفت:( سیروس اینجا چیکار میکنه؟)
    سیروس به محضاینکه مهیا را روبروی خود دید، گویی که جن دیده باشد از تعجب خشکش زد و با من و من پرسید:(مهیا تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟ چیه توام مثل من تعجب کردی؟ حالا چرا از جلوی در کنار نمیری؟ میخوام بیام تو!)
    مهیا با تعجب و دلهره گفت:( سیروس تویی؟ اشتباه نیومدی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ نکنه عوضی در زدی!)
    سیروس یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:( ننخیر خانوم، عوضی نیومدم انقدرم دیگه گیج نیستم، مگه اینجا منزل شروین نیست>)
    مهیا آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت:( درسته! ولی تو مگه آقای سرخوش رو میشناسی؟) سیروس گفت:( والا تا اونجایی که میشناسمه پسرداییمه، نکنه پسردایی توام هست؟ نگفتی تو اینجا چیکار میکنی؟ مهیا تو باید همه جا سرک بکشی؟ حالا چرا نمیری کنار؟ نکنه بازخواستت هنوز تموم نشده؟ اصلا تو عادتته، همیشه باید از آقایون بازخواست کنی.)
    مهیا دوباره آب دهانش را قورت داد و گفت:( می بخشی، بیا تو، آخه اومدنت بدجوری غافلگیرم کرد. تا حالا اینجا ندیده بودمت؟)
    سیروس گفت:( مگه تو همیشه اینجایی که منو نمیبینی؟ نکنه از شاگردای شروینی؟ هرچند که تو به استاد نیاز نداری خودت یه پا استادی! راستی از نامزدت چه خبر؟ نیومده ایران؟ هیچ میدونی خیلی دلم میخواد ببینمش؟ میخوام ببینم چجور مردیه که تونسته دل مهیا خانومو که به هیچ مردی نشون نمیده نرم کنه و بله رو ازش بگیره!)
    شروین که با شنیدن حرفهای آن دو از تعجب خشکش زده بود با شنیدن نام مهیا و بخصوص اینکه نامزد دارد تمام تنش یخ کرد.
    مهیا که نگران بود مبادا شروین تمام این حرف ها را شنیده باشد با تردید گفت:( حالا چرا نمی شینی؟)
    سیروس با نگاهی به اطراف پرسید:(پس شروین کو؟) و دوباره با نگاهي به مهيا گفت:( هيچ ميدوني از ديدنت اونم اينجا، اونم اين وقت شب چقدر تعجب کردم؟ نگفتي ناقلا اينجا چيکار ميکني؟ نکنه پسردايي ما رو سرکار گذاشتي؟ بگو چرا ما رو محل نميذاري؟ نگو با بزرگان ميگرد، خيلي کلکي مهيا! خب حالا نگفتي اينجا اونم اين موقع شب اونم خونه يه مرد مجرد چيکار ميکني؟ نکنه اشکالاتي تو درسات داشتي؟ نکنه شروين معلم خصوصيته؟)
    مهيا مطمئن بود که با آمدن سيروس همه چيز براي شروين روشن خواهد شد. ولي براي او چگونه روشن شدنش مهم بود نه چيز ديگر! باخودش فکر ميکرد که اي کاش همه چيز را قبل از آن شب به شروين گفته بود. که اي کاش بهنگام ورود سيروس شروين در خانه نبود! تمام تنش با ديدن سيروس مي لرزيد. که حتي اين لرزش در تن صدايش نيز شنيده ميشد.
    سيروس دوبراه پرسيد:( حالا چرا منو ديدي هول کردي؟ چرا صدات ميلرزه؟ مگه ديو ديدي؟ تو که خدا رو شکر از هيچ کس و هيچ چيز نمي ترسي. نکنه شروين از دختري که اين همه تعريف ميکرد، تويي!)
    سيروس با سکوت مهيا پرسيد:( نکنه بيچاره شروين رو سرکار گذاشتي؟( مهيا که بسيار کلافه بود گفت:( سيروس چقدر حرف ميزني! بس کن ديگه.)
    سيروس گفت:( آخه شروين از دختري که توي خونه ش کار ميکنه براي ما خيلي حرف زده ولي هرچي فکر ميکنم تو نميتوني باشي! چون تو که به اين کارا نياز نداري. نه بابا، غير ممکنه تو باشي! مگه ميشه مهيا خانم مستخدم خونه مردم باشه؟ از محالاته!) که درست در میان حرفهای سیروس، شروین طاقتش را از دست داد و از حمام خارج شد. ولی مثال کسی که چیزی نشنیده باشد با خونسردی جواب سلام سیروس را داد و گفت:( سیروس کی اومدی؟) و بلافاصله با نگاهی به مهیا که رنگ به رو نداشت گفت:( سایه بهم معرفی شدین؟ ایشون پسر عمه م سیروسه) و در ادامه با نگاهی دوباره به سیروس گفت:( سیروس جان ایشونم همون دختریه که بهتون گفته بودم، سایه)
    سیروس با تعجب یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:( سایه؟ ولی اسم ایشون مهیاست، نه سایه!) مهیا که رنگش به سفیدی گچ دیوار شده و تمام اندامش می لرزید، بعد از نگاهی به شروین، سرش را با خجالت پایین انداخت و چیزی نگفت.
    شروین که خود نیز رنگش چون مردگان بود، بعد از نگاهی به مهیا و نگاهی به سیروس با صدایی که حال درونیش را نشان میداد، گفت:( ولی شما اشتباه میکنی سیروس! ایشون اسمشون سایه ست نه مهیا! مگه شما همدیگه رو میشناسین؟)
    سیروس با نگاه آشنایی به مهیا رو به شروین کرد و گفت:( مگه میشه خوشگل ترین و زرنگترین و جسور ترین دختر دانشکده رو نشناسم؟ بیشتر پسرای کلاسو اسیر خودش کرده، اونوقت خانوم یواشکی رفته و نامزد کرده. حالا مهیا خانوم چرا اسمتونو عوض کردین؟) بعد رو به شروین کرد و گفت:( حالا راستشو بگو، بهش درس میدی یا واقعا توی خونه ت مستخدمه؟ ولی مطمئن باش مهیا صد تا مثل تو رو درس میده. آخه اون زرنگترین شاگرد دانشکده ست.)
    شروین که از حرفهای سیروس بهتش برده بود گفت:( دانشکده؟) و با نگاه غریبی به سوی مهیا چرخید و گفت:( سایه این چی داره میگه؟ نکنه تو رو با یکی دیگه عوضی گرفته؟)
    من هرکسی رم عوضی بگیرم دیگه این مهیای سنگدلو که چهار ساله منو اسیر خودش کرده عوضی نمیگیرم. پسر خوب ما پنج ساله با هم همکلاسیم. توی این چند سالم اینقدر سر به سر هم گذاشتیم که چشم بسته هم همدیگرو میشناسیم.)
    و باز هم خطاب به مهیا گفت:( واقعا مهیا تو دوساله پیش شروین زندگی میکنی؟) و به ناگاه مکثی کرد و انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:( فهمیدم مهیا، فهمیدم! نکنه طبق نقشه ای که پارسال با دخترای کلاس کشیدی تا روی یه مرد مجرد روانکاوی کنی و کتابی بنویسی، این شروین بیچاره رو انتخاب کردی؟ آره مهیا، درسته همینه، تو داری روی شروین بیچاره روانکاوی میکنی وگرنه تو که به شغل مستخدمی احتیاج نداری.)
    سیروس با گفتن تمام این حرفها که بی اختیار از دهانش خارج میشد خبر نداشت که دارد شروین را به مرز جنون میرساند.
    مهیا مثل افرادی که لال شده بود، به زور لب باز کرد و گفت:( سیروس بازم داری وراجی میکنی؟ این حرفا چیه میزنی؟ هیچم اینطور نیست.)
    سیروس گفت:( ولی مهیا تو نباید شروینو برای تحقیقاتت انتخاب میکردی! اون مثل مردای دیگه نیست.)
    شروین با بهت و حیرت به مهیا نگاه کرد و سرش را به علامت تاسف تکان داد و به سیروس گفت:( بیشتر توضیح بده ببینم.)
    سیروس که از وابستگی شدید شروین به مهیا خبر نداشت و نمیدانست این حرفهایش چگونه شروین را زیر و رو میکند، شانه ای بالا انداخت و گفت:( هیچی، این مهیا خانم مدام عادت دارن از مردا بد بگن، پارسال تو دانشکده به دخترا گفت میخوام وارد زندگی مردی بشم و تحقیقاتی روش انجام بدم. میخوام ببینم چقد عوضی و خودخواه و ناقلان. همه دخترام تشویقش کردن که حتما این کارو بکنه. ما همه فکر میکردیم که داره شوخی میکنه، ولی امشب وقتی اونو تو خونه ی تو دیدم،مخصوصا وقتی فهمیدم مدتیه داره با تو زندگی میکنه، متوجه شدم اون جدی گفته، اگه نامزد نداشت فکر میکردم شاید با تو سر و سری داره. ولی چون نامزد داره و چند ماهه دیگه قراره به سلامتی ازدواج کنه پس این نمیتونه باشهريال در ضمن وقتی زرنگترین شاگرد کلاسه به معلم خصوصی ام احتیاج نداره. پس میمونه همون مورد آخری که همون چیزی بود که گفتم.)
    مهیا فکرش را هم نمیکرد که شوخی احمقانه ای که سال گذشته سر کلاس با بچه ها کرده بود امروز اینگونه به ضررش تمام میشود، اگر خبر داشت که سیروس از اقوام شروین است خیلی زودتر از این ها حقایق زندگیش را به شروین میگفت. ولی افسوس که او هیچ چیزی نمیدانست. در این فکر ها بود که صدای شروین را که با تمسخر شنید:( سایه خانوم، نگفته بودین نامزد دارین، ترسیدین ازتون شیرینی بخوایم! واقعا که!)
    مهیا دلش میخواست فریاد بزند و بگوید:( نه نه اشتباه میکنی، بخدا اشتباه میکنی) ولی همه حرفها در گلویش خفه و در همانجان مدفون گشت. او دلش نمیخواست که سیروس از فقر و مشکلاتش چیزی بداند. او دلش نمیخواست که سیروس و همکلاسیانش بعد از آن به حال او دل بسوزانند و به او ترحم کنند. نه، او تا به آن روز هیچگاه اجازه این را که احدی به او دل بسوزاند و ترحم کند را نداده بود. او در چشم سیروس شخصیت دیگری داشت که نباید آن شخصیت را از بین می برد. او مهر شروین را میخواست نه ترحم و دلسوزی او را . در تمام طول روزهایی که به همراه شروین از خانه خارج یشد همیشه نگران این بود که مبادا یکی از همکلاسیانش او را به همراه شروین ببیند و قضیه لو برود. ولی هرگز فکر این را که سیروس یکی از اقوام نزدیک شروین باشد را نمیکرد.
    دوباره شروین با نگاهی پر از تمسخر به مهیا گفت:( نگفته بودی داری فوق لیسانس میگیری، نکنه ترسیدی به سوادت حسودیم بشه!)
    مهیا بدون هیچ حرفی، همانند افراد مجرم، سرش را به زیر انداخته و حتی کلامی بر زبان نمیراند. چقدر برای روز که قرار بود مدرک فوق لیسانسش را به شروین نشان دهد، نقشه کشیده و ذوق کرده بود ولی افسوس و صد افسوس که سیروس با آمدنش علاوه بر اینکه همه نقشه هایش را نقش بر آب کرده بود، او را نیز بدجوری از چشم شروین انداخته بود. وای که بعد از این شروین در مورد او چه فکر ها که نمیکرد. شوک دیدار سیروس و نگاههای پر از تحقیر و پر از تمسخر شروین، دوباره سرش را به درد آورده و امانش را بریده بود.
    بعد از لحظاتی سکوت که برای مهیا به اندازه قرنی گذشته بود، دوباره صدای شروین را شنید:( سیروس باهام کار داشتی یا همینطوری اومده بودی؟)
    سیروس گفت:( هم اومده ببینمت هم میخواستم برای جمعه دعوتت کنم، آخه تولدمه) و بلافاصله با نگاهی به مهیا گفت:( مهیا خانوم شمام میتونین تشریف بیارین، همه دوستان هستند.) شروین در میان سخنان شروین با لحن سرد و خشکی گفت:( خب حالا که هم منو دیدی و هم دعوتم کردی، میتونی بری چون منو سایه میخوایم کمی باهم تنها باشم و صحبتایی با هم بکنیم.)
    سیروس گفت:( یعنی میخوای منو بدون شام بفرستی خونه؟ یعنی ما نباید بفهمیم مهیا خانم دو ساله اینجا چکار میکنن؟)
    فقط خدا میدانست که در آن لحظات مهیا در چه حالی بود و شروین در چه حالی!
    شروین دلش میخواس که هرچه زودتر سیروس آنجا را ترک کند و تنهایشان بگذارد. چه نقشه های که برای آن شب نکشیده بود! با چه شور و شوقی به خانه نیومده بود؟ و حالا می شنید که سایه نامزد دارد و در تمام این مدت به او دروغ گفته و از او سواستفاده کرده است.
    و مهیا خیلی خوب میدانست که با رفتن سیروس باید به خیلی از سوال ها جواب پس بدهد.
    سیروس با لحن خاصی به هردو گفت:( چیه! نکنه میخواستین دوتایی با هم شام شاعرانه بخورین که بنده مزاحم شدم!) و با نگاهی به مهیا به حرفش ادامه داد و گفت:( مهیا خانوم، بهت نمیاد ازین کارا بکنی؟ نامزد عزیزتون خبر دارن؟ حالا راستشو بگو درباره پسردایی ما چی نوشتی؟ اگه یه موقع کمکی چیزی خواستی، حتما بگو، خجالت نکش، خودم هستم. من خیلی خوب می شناسمش و حسابی میتونم بهت کمک کنم.)
    که به ناگاه با فریاد بلند شروین هردو از جایشان پریدند:( خفه شو سیروس، خفه شو، برو بیرون)
    شروین چون خانه ای امن که به یکباره با زلزله ای نا بهنگام ناامن و ویران میشود، ویران شده و داربست وجودش ناامن گشته بود. سیروس که از رفتار غیر منتظره شریون ماتش برده بود و او را تا کنون به این شدت عصبانی ندیده بود، گفت:( چته شروین؟ چرا اینطوری شدی؟ بابا آبروی ما رو پیش مهیا بردی! الان فکر میکنه ما همه خونوادگی مث تو دیووونه ایم! چشم بابا، رفتم، دیگه چرا میزنی؟ نمیخوای شام بدی، خب نده!) و بلافاصله از جایش بلند شد و با لحن شوخی گفت:( شروین جان از شام و پذیراییتون واقعا ممنون، خیلی بهم خوش گذشت. خیلی ام لذت بردم، بیچاره مادر که همه ش دلش پیش توئه که الهی بمیرم، طفلی شروین، مدام تنهاست.) و بلافاصله با دیدن نگاه خشمگین شروین با گامهایی تند به سوی در خروجی رفت و زمزمه وار زیر لب زمزمه کرد:( بریم که هوا پسه)
    مهیا به دنبال سیروس تا کنار در همراهیش کرد و با صدای آرامی گفت:( راجع به امشب تو دانشکده به بچه ها چیزی نگو.)
    سیروس تعظیمی کرد و گفت:( چشم موذی خانوم، چشم. ولی بدون حنات دیگه پیش من رنگی نداره.) و با صدای بلند که شروین هم بشنود گفت:( چشم نامزدتم خیلی خیلی روشن که بیاد و ببینه خانومش چجوری با یه مرد، خلوت کرده و داره راجع به آقایون تحقیقات به عمل میاره. چه شغل خوبیه این روانشناسی، یادم باشه منم راجع به خانوما تحقیقاتی کنم و کتابی بنویسم.) و با تکان دستی برای آن دو حرفش را ادامه داد و گفت:( مطمئنم خیلی خوش میگذره.)
    شروین که از شدت خشم نفسش به شماره افتاده بود و رنگ به رو نداشت، بافریاد بلندتری گفت:( خفه شو سیروس! خفه شو! نمیخوای بری؟ نمیخوای لال شی؟ نمیخوای گورتو گم کنی؟)
    سیروس با خنده ای گفت:( نترس بابا! رفتم، مهیا خانم شمام به تحقیقاتتون ادامه بدین. ضمنا بنویسین شروین مرد خسیسی است و به کسی هم شام نمیدهد.) و با گامهای بلندی از در خارج شد و سوار آسانسور شد.
    ولی او بیخبر بود از اینکه با آمدنش چگونه زندگی آن دو را زیر و رو کرده است.
    شروین به محض خروج سیروس از خانه، انگار ه بی تابانه در انتظار چنین لحظه ای باشد، از جایش بلند شد و با گامهایی سنگین، خود را به مهیا که بلاتکلف و شرمنده کنار در خروجی ایستاده بود، رساند. مهیا با نزدیک شدن شروین تا قصد دور شدن از او را کرد، شروین بدون معطلی رخ به رخ اش ایستاد و با نفرتی که از نظر مهیا غیر قابل توصیف بود، به او خیره شد.
    چقدر نگاهش با ساعتی پیش، نسبت به این دختر فرق کرده بود. احساس میکرد آن دختری را که آن همه دلبسته اش بود، دختری را که حاضر بود برایش جان دهد و بمیرد. دختری را که با تمام وجود به وجودش عادت کرده بود در تمام این مدت او را بازیچه ی خودش کرده و به او فقط به چشم یک موش آزمایشگاهی و موضوع کتابش نگاه میکرده است. و مهم تر از همه این ها اسم مرد دیگری که به روی مهیا بود، بیشتر از همه دیوانه اش میکرد. فکر ای که اسم مرد دیگر به روی مهیاست، نفسش را به شماره می انداخت و عرق داغی را به تمام تنش مینشاند فکراینکه مهیا همانسال فوق لیسانس روانشناسی اش را میگیرد و آن وقت او حدود یک سال مانند آدمهای احمق هرشب کنارش می نشسته و به او کتابهای دبستانی را یاد میداده است آتش به جانش می انداخت. فکر اینکه این دختر چقدر او را از پشت عینک سیاهش مسخره نکرده و نخندیده است! فکر این که چه روزها که با دوستانش راجع به او صحبت نکرده و نخندیده است! و چه فکرها که او را تا به سرحد جنون میرساند و دیوانه اش میکرد.
    احساس میکرد از نجابتش، از پاکیش و از مهربانیش بدجوری سواستفاده شده است. به مهیا که با رنگی پریده کنار دیوار رو در رویش ایستاده بود خیره شد و خیره شد. ولی به ناگاه با فریاد بلندی که مهیا را به وحشت انداخت و تنش را لرزاند دهان باز کرد و گفت:( احمق، حقه باز، شارلاتان، نفهم، بی شعور، دروغگو.. فقط بهت بگم که حتی لیاقت این حرف ها رو هم نداری! تو، تو دختره ی بیشعور تمام ایت مدت داشتی روی من تحقیقات و روانکاوی میکردی؟ از کی نقشه داشتی وارد حریم زندگیم بشی؟ منو از کجا میشناختی؟ هان؟ جواب بده؟ من احمقو بگو...) شروین دلش میخواست فریاد بزند و بگوید:( که عاشقت بودم که میخواستم همسرم شوی، همدمم شوی، مونسم شوی، یار شب های تنهاییم شوی، که میخواستم با وجودت تنهاییم را پر کنی. آن هم منی که گمان میکردم فقط تو لیاقت همسری مرا داری. آن هم منی که گمان میکردم تو بهترینی.) ولی شروین هیچکدام از این حرفها را بر زبان نراند چون در گمانش وقتی اسم مرد دیگری به روی او بود چه لزومی به شکستن غرورش داشت؟ نه بهتر آن دید که از احساسش و عشقش چیزی به او نگوید.
    دوباره با نفسی بریده به سمت مهیا چرخید و با صدایی مصمم تر و خشن تر گفت:( اونقدر بهت احترام و بها میذاشتم که تو این دوسال حتی یکبار حتی وقتی که تو نبودی، تو اتاقت سرک نکشیدم، و کنجکاوی نکردم، چون این کارو تجاوز به حریم زندگی تو میدونستم. ولی تو چیکار کردی! با اون قیافه معصومت منو بازی دادی، با اون قیافه گول زنت، از من یه مترسک ساختی)
    و دوباره به ناگاه چنان فریادی کشید که مهیا تکان شدیدی خورد:( چقد منو مسخره کردی هان؟ چقد؟ با دوستات چقد از من گفتین و خندیدین؟ چقد؟ چقد؟ چقد؟)
    شروین که تمام وجودش لبریز از خشم بود و نفرت، فقط مثال افراد دیوانه فریاد می کشید و هرچه را که دلش میخواست، نثار مهیایی که هیچ گناهی نداشت، میکرد. مهیا با چهره ای معصوم و گامهایی لرزان به سویش رفت و گفت:( به خدا دارین اشتباه می کنین.)
    شروین با لبخند تمسخری فریاد زد:( خفه شو! اسم خدا رو نیار. اصلا معنی قسمو میدونی چیه؟) و بلافاصله به سوی اتاق مهیا رفت و وارد اتاقی شد که دو سال تمام حتی به آن نگاهی هرچند کوتاه نیز نینداخته بود. شروین اصلا حال خودش را نمی فهمید، انزجار و تنفر جلوی چشمانش را گرفته و مانند دیوانه ها شده بود.
    به طرف کمد دیواری اتاق مهیا رفت و درش را باز کرد و چشمش به تعداد زیادی کتاب روانشناسی افتاد. با دیدن تمام آن کتاب ها گویی که تازه باورش شده باشد که حرف های سیروس حقیقت دارد، با نگاه پرتمسخری کتاب ها را برداشت و نگاهشان کرد. اگر موقعیت دیگری
    yahoo likes this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  22. کاربر روبرو از پست مفید k!m!a سپاس کرده است .


صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-12-2012, 03:54 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-09-2011, 05:39 AM
  3. كالزونه ( غذای ایتالیایی )
    توسط behnaaz در انجمن آشپزي ملل
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-27-2010, 01:56 PM
  4. کالزونه (غذای ایتالیایی)
    توسط farnazi در انجمن متفرقه بخش آشپزی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-04-2010, 01:13 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 4

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •