نام کتاب : بازیچه تقدیر
نویسنده : مریم دالایی![]()
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
نام کتاب : بازیچه تقدیر
نویسنده : مریم دالایی![]()
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
الهه آباژور کنار تخت را روشن کرد که الهام گفت:خاموشش کن.
با تعجب پرسید:تو هنوز بیداري؟
جوابی نشنید و دوباره آباژور را خاموش کرد و ادامه داد:فکر کردم خوابی!
هورش رفت؟
آره.
فردا کی قراره برید؟
بریم!
من نمیام.
چرا؟
طاقت عذاب کشیدن ندارم.
چه عذابی؟چرا انقدر سخت میگیري؟باور کن هورش هیچ قصد و غرضی نداره فقط یه کم شیطونه همین!تو نباید تا این
حد حساسیت نشون بدي و از کارهاش دلگیر بشی.
میخواي نصیحتم کنی؟
ناراحت نشو قصد بدي نداشتم.
تو چند سالته الهه؟
میدونم میخواي بگی از تو کوچیکترم.
میخوام بگم اي کاش میتونستم با دید تو به دنیا نگاه کنم.
الهام!
بله
خیلی دوستش داري؟
اي کاش نداشتم!
تا چه حد؟
نمیدونم فقط میدونم عاشقشم!
پس تحمل کن!
چی رو؟
همون کارهاش رو که عذابت میده!
نمیتونم جاي من نیستی تا بفهمی چی میگم...انسان وقتی به چیزي یا کسی دل میبنده دوست داره مالک اون بشه و دلش
نمیخواد از سهمش به اونهایی که هیچ حقی ندارن چیزي بده و من این احساس رو نسبت به هورش دارم.
ولی من مطمئنم که جز تو هیچکس دیگري مالک قلب اون نیست.
الهام با بغض گفت:اي کاش همینطور باشه وگرنه من میمیرم.
الهه سرش را از روي بالش بلند کرد و در تاریکی به او خیره شد.الهام چشم به سقف دوخته بود و به آهستگی با خود
نجوا میکرد:
آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد
فصل 3
مادر بار دیگر سفارش کرد:
-احسان مواظب دخترها باش!
احسان که کلافه به نظر می رسید گفت:
-چشم مامان چشم، می دونی دفعه چندمه که این حرفو می زنی؟
-خب چی کار کنم مادر، من فقط خانواده ابراهیمی رو می شناسم فامیلشون رو که نمی شناسم، به خاطر همین
نگرانم...زنگ زدن، ببین اگه هورشه بگو بیاد کارش دارم.
-واي مامان، به اون دیگه می خواي چی بگی؟
-تو به حرفاي من اهمیت نمی دي می خوام به اون بگم که...
-دستت درد نکنه دیگه حالا آبروي منم ببر...
لاي در باز شد و هورش گفت:
-تو که از اولم آبرو نداشتی.
سپس وارد شد و بعد از سلام ادامه داد:
-خانم سعادت ریش من گرو، این دخترهاتونو صحیح سالم می آرم تحویل می دم.
-تو که ریش نداري!
-خب ریش بابام گرو این یه اصطلاحه خنگ... تقصیر منه که می خوام خیال مامانتو راحت کنم، اصلا به من چه! من
ضمانت هیچی رو نمی کنم، ببین خانم سعادت دارم میگم یه سرعمه دارم عین دراکولا، یه پسر عمو هم دارن عین هیولا
حالا خود دانید! هر اتفاقی بیافته به من مربوط نیست.
مادر که از اداهاي او خنده اش گرفته بود نمی دانست چه بگوید. الهام از کنار انها گذشت و در حال پوشیدن کفش
هایش گفت:
-ما بچه نیستیم که کسی مراقبمون باشه... الهه زودتر راه بیفت.
هورش با حالت توام با خنده به رفتار او نگاه می کرد و با اشاره به مادر که باز هم می خواست سفارش کند فهماند
خیالش راحت باشد. سپس با صداي بلند گفت:
-یه لطفی بکنید سفارش منو به احسان بکنید می ترسم این دختره یه بلایی سرم بیاره.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
بعد پاورچین پاورچین بیرون رفت و کفش هایش را پوشید. الهه از رفتار او خنده اش گرفته بود اما از ترس الهام
آهسته خندید. احسان نایلون میوه را ازدست مادر گرفت و گفت:
-ولی اگه بابا ماشینو می داد خیلی خوب می شد.
هورش گوش او را گرفت و با تقلید صداي پدر گفت:
-پدرسوخته چند بار بهت بگم تا گواهینامه نگرفتی نباید پشت فرمون بنشینی!
پدر همان لحظه بیرون آمد و به مادر که می خندید نگاه کرد و سرش را تکان داد و هورش با همان وضع ادامه داد:
-اخه پدر سوخته تو چرا حرف تو گوشت نمی ره!
پدر از پشت سر گوش او را گرفت و گفت:
-پدر سوخته باز تو اداي منو درآوردي؟
هورش گوش احسان را رها کرد و گفت:
-این اداي باباي خودم بود نه شما!
همه خندیند جز الهام که پایین پله ها پشت انها ایستاده بود. هورش یک دفعه داد زد:
-آخ آخ.
پدر گوش او را رها کرد. همه با تعجب به او نگاه کردند. الهام هم برگشت تا ببیند چه شده که هورش گفت:
-دیدید چی شد؟
مادر با نگرانی پرسید:
-چی شده هورش جان؟
هورش سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
-افتضاح؛ از این بدتر نمیشه.
احسان پرسید:
-مگه چی شده؟
-دیگه می خواستی چی بشه؟ تو که واسه آدم حواس نمی ذاري، سلامم یادم رفت. سلام عرض شد آقاي سعادت!
همه زدند زیر خنده حتی الهام! پدر در حالی که می خندید سرش را تکان داد و گفت:
-از دست تو!
هورش با جدیت گفت:
-واقعا معذرت می خوام! بابام همیشه سفارش می کنه بچه با ادبی باشم و به بزرگترم سلام کنم ولی چه کنم که حواس
واسه آدم نمی ذارن.
بعد با دست به الهام اشاره کرد و او بار دیگر برگشت و در حالی که به سوي در می رفت گفت:
-بی ادبانه تر از سلام نکردن منتظر نگه داشتنه دیگرانه!
وقتی از حیاط بیرون رفت با ده، دوزاده، دختر و پسر جوان روبرو شد که همگی کنجکاوانه به او نگاه می کردند. با شرم
سلام کرد. نمی دانست چه بگوید که هومن جلو امد و گفت:
-معرفی می کنم الهام خانم دختر آقاي سعادت.
صداي یکی از دخترها در گوشش طنین انداخت:
-پس الهام اینه!
پسر جوانی از دیگران جدا شد و جلو امد و بعد از یک سوت کشدار گفت:
-بی خود نیست که هورش...
با آمدن بچه ها جمله او ناتمام ماند در حالی که الهام دلش می خواست ادامه جمله او را بشنود. بعد از معرفی احسان و
الهه، هورش بچه ها را تقسیم کرد و همه در یه ماشین جا داد. یکی از دخترها معترضانه پرسید:
-خب چی می شه منم بیام تو ماشین شما؟ شما که فقط چهار نفرید!
-هورش انگشتش را جلوي بینی اش گرفت و گفت:
-هیس! مهمون غریبه داریم.
صداي خنده بچه ها بلند شد. هورش به سوي ماشین خودش رفت و در عقب را باز کرد و در حال تعظیم گفت:
-بفرمایید سرور من!
الهام و الهه در زیر نگاه هاي سنگن بقیه سوار شدند. هورش قبل از سوار شدن یکی از پسرها را صدا زد و گفت:
-تو که راه رو بلدي جلوتر برو، منم از عقب میام تا کسی جا نمونه.
ماشین ها به دنبال هم راه افتادند. و ماشین او اخرین ماشین بود که بعد از چند لحظه تاخیر به راه افتاد.
احسان گفت:
-این جوري می خواي مواظب باشی؟
-من دارم در حق شون خوبی می کنم، مگه نمی بینی چه جوري هی برمی گردن و تو رو تماشا می کنن. خب حواس
راننده هاي بدبخت پرت می شه اینه که من فاصله رو زیاد کردم تا اتفاقی نیافته!
-تو گفتی و منم باور کردم!
-من میگم حالا تو می خواي باور کن و می خواي باور نکن هر چه نباید باورت بشه خوش تیپی.
خنده و شخی آن دو شروع شد الهه هم به حرف هاي انها می خندید اما الهام نگاهش را به بیرون دوخته بود و به برگ
هاي پاییزي که دانه دانه با هر نسیم از شاخه ها جدا می شدند و روي زمین می افتادند و خش خش صدا می کردند، به
درخت هاي سر به فلک کشیده که خود را براي خواب زمستانی آماده می کردند و با چشمانی خواب آلود به پاییز رنگ رنگ نگاه می کردند
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
رنگ نگاه می کردند، به پرنده هایی که دسته دسته در حال پرواز و مهاجرت بودند. کلمه مهاجر همیشه قلبش را می
فشرد. کلمه اي غریب که بی دلیل آینده اي مه آلود را در ذهنش ترسیم می کرد. چرا باید از مهاجرت بترسد؟ این
پرنده هاي مهاجر براي زندگی کوچ می کردند براي بوددن و نفس کشیدن. پس چرا این منظره این سفر جان بخش او
را آزرده می ساخت؟ چشم هایش را بست و نگاهش را از این سفر دزدید و خواست به جاده روبرو نگاه بنگرد.که
نگاهش با دو چشم رویایی و نگاهی سحرانگیز روبرو شد. چشمانی بهاري آکنده از نور، نور عشق، امید، زندگی و گرماي
مطبوع یک آغوش پرمهر و روح افزا... اما... اما این سیاهی چیست؟ سیاهی در میان جنگل سبز! آن نقطه کور عمیق! با
تکان ماشین به خودش آمد و سرش را پایین انداخت. نمی دانست چرا هر گاه به چشم هاي او نگاه می کرد از خود بی
خود می شد! آهی کشید و سرش را به عقب تکیه داد و چشم هایش را بست. احسان از داخل نایلون سیبی درآورد و به
دست هورش داد و هورش از داخل اینه ماشین نظري به صورت زیبا اما مغرور او انداخت و سیب را بو کرد. او نیز مانند
این سیب بوي تازگی و عطر زندگی می داد. اما چرا تا حالا تا این حد دور و دست نیافتنی شده بود؟ چطور می توانست
این فاصله را بردارد و بار دیگر لبخند هاي زیبا و نگاه مهربان او را ببیند؟ باید به خاطر اشتباهش از او عذر خواهی می
کرد!
الهام با صداي احسان چشم هایش را باز کرد و بعد از یک جرقه دیگر از نگاهی ژرف و پرمهر، سیب را گرفت و تشکر
کرد.
بعد از یک ساعت به مقصد رسیدند و به باغ بزرگی که تابلوي زیبایی از پاییز بود وارد شدند. بچه ها در حال پیاده شدن
از ماشین ها شروع به ابراز احساسات نمودند. هر کس حرفی می زد:
-چه جاي قشنگی!
-چقدر رویایی!
-هیچ وقت فکر نمی کردم تو بیداري یه همچین منظره اي رو ببینم.
-سرماشم لذت بخشه!
-اینجا که پاییزش اینقدر قشنگه ببین دیگه بهار و تابستونش چیه؟!
هورش با نظري عمیق به انتهاي جاده مشجر گفت:
-بهار و تابستونش شاید قشنگ باشه اما عاشقانه نیست!
نگاه هاي کنجکاو و پرسشگر به او دوخته شد. هیچ وقت کسی از او یک جمله جدي و بدون شوخی نشنیده بود اما حالا
هم لحنش و هم جمله اي که گفته بود براي همه عجیب و تازه بود. فریبرز پسر عمه اش دست هایش را روي سینه قلاب
کرد و گفت:
-چه شاعرانه! ادامه بده!
و با اشاره به الهام ادامه داد:
-تاثیر همنشینه!
این اشاره از دیدار الهام دور نماند و با شرم سر به زیر انداخت. هورش نفس عمیق کشید و گفت:
-یه جایی خوندم یا شنیدم که پاییز همیشه موسم دلگیري نیست، فصلی که بامهر میاد، فصل قشنگیه حتی با پایانی به
سرخی آذر.
احسان آروم به او گفت:
-اسم اون دختره باعث شد این جمله شاعرانه یادت بیاد؟
هورش نگاه سبزش را به صورت مینیاتوري الهام دوخت و گفت:
-این آذر به معنی آتیشه! آتیش که از عشق باشه قشنگه و سوختنش دلنشینه.
چند لحظه سکوت برقرار شد. شاید هر کسی به نوعی سعی داشت احساس هورش را به الهام درك و ذهنش حلاجی کند
وبفهمد که عشق هر انسانی را به زانو درمی اوردو صداي سارا سکوت را شکست:
-بچه ها اونجا رو ببینید!
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
همه به جایی که او اشاره می کرد نگاه کردند. دختري زیبا سوار بر اسب مثل یک رویاي رنگی در حال نزدیک شدن
بود. کلاه فرنگی که بر سر گذاشته بود چشم و ابرویش را در زیر سایه خود گرفته و لب هاي خوش فرمش به لبخندي
مزین شده بود. بادست هاي لطیف و سپیدش افسار اسب را در دست داشت و مثل یک ملکه زیبا به سوي آنها آمد.
احسان آهسته پرسید:
-این دیگه کیه؟
هورش با نگاهی خیره به برگ هاي رنگی زیر پاها گفت:
-این نگاره دختر عموم صاحب این باغه.
-توکه گفتی عموت و خانواده اش رفتن کانادا!
-اخبار دروغ به من رسوندن و گرنه پامو اینجا نمی ذاشتم.
نگار با حرکتی چابک و زیبا از اسب پیاده شد و کلاه را از سرش برداشت. بچه ها همگی دورش حلقه زدند. هانیه
خودش را به هورش رساند و پرسید:
-این دیگه اینجا چی کار می کنه؟
هورش با حالتی عصبی جواب داد:
-بهتره از مامان بپرسی!
فریبرز نگار را از میان حلقه بچه ها گذراند و پیش انها اورد و به هورش گفت:
-نمی خواي نگار رو با دوستاي جدیدمون آشنا کنی؟
چشم هاي نگار چهره آرام الهام را می کاوید و نگاه الهام به دنبال پناهی می گشت تا از آن چشم ها فرار کند. نگاهش،
چشم هایش و خنده تمسخر آلود گوشه لبش دل او را می لرزاند و قلبش چون کبوتري اسیر در حصار تنگ سینه به
تازیانه می کشید. هورش وقتی رنگ پریده او و حالت استهزا نگاه نگار را دید طاقت نیاورد و با صداي بلند گفت:
-بچه ها بهتره راه بیافتیم، از همین راه می ریم وسط باغ، اونجا یه محوطه باز براي بازي هست.
صداي شادي و هلهله بچه ها بلند شد. در همین حین هورش خیلی تند و سریع آنها را به هم معرفی کرد و به دنبال بقیه
به راه افتاد. با این کار او الهام و الهه هم همراه احسان و هانیه به راه افتادند. نگار با کمک فریبرز بار دیگر بر اسب سوار
شد و بچه ها را همراهی کرد . هنوز نیمی از مسیر طی نشده بود که او اسبش را هی کرد و با سرعت از بچه ها جلو افتاد
و صداي سوت بچه ها بلند شد.
الهام آهسته از الهه پرسید:
-این دختره همونی نیست که خانم ابراهیمی یک سره ازش تعریف می کنه؟
الهه نظري به صورت نگران او انداخت و گفت:
-فکر کنم همونه.
-حالا فهمیدم چرا هورش ما رو به اینجا آورده... می خواست این عاشق پولدارشو به رخم بکشه! .. کاش به این گردش
نیومده بودم.
-تو که بازم از این حرفا زدي!
هورش قدمهایش را کند کرد تا در کنار الهام قرار گرفت. احسان و الهه با چند قدم بلند از آنها فاصله گرفتند. الهام نگاه
پر غمش را به جلوي پاهایش دوخته بود و به عشقش، به احساسش و به حرف هاي مادر هورش در مورد نگار و آینده
نامعلوم خودش فکر می کرد که صداي او را شنید:
-می دونم مامانم در مورد نگار یه حرفایی زده، اون عادتشه هر جا بنشینه همین کار رو کرده ولی من بیدي نیستم که با
این بادها بلرزم، ببین الهام خیلی وقته که می خوام چیزي بهت بگم که نمی شه، یعنی می دونی می خوام، در مورد خودم،
در مورد تو...
الهام سر بلند کرد و با نگاه ابریش قدرت ادامه صحبت را از او گرفت. هر دو ایستادند خیره در نگاه هم و لبریز از عشق
و مهري که تردید را در وجدشان تداعی می کرد. هورش آب دهانش را فرو داد و پرسید:
-چیه؟
الهام با یک نفس بغضش را فرو برد و گفت:
-بهتره حرفش رو نزنی!
-حرف چی رو؟
-همونی که می خواي بگی!
-مگه تو می دونی من چی می خوام بگم؟
الهام با سر حرف او را تایید کرد و سپس اضافه کرد:
-حالا وقتش نیست!
-چرا؟
الهام اهی کشید و گفت:
-نمی دونم، نمی دونم.
هورش روبروي او ایستاد و گفت:
-یلداي من، یلداي قشنگم بذار حرف نگاهمو به زبون بیارم.
هر گاه او را یلدا صدا می کرد پیدا بود که حالش دگرگون شده و بغض کرده، در این چند سال این چندمین بار بود که
می خواست اقرار کند اما الهام مانعش می شد این بار هم گفت:
-وقتی صداقتت رو ثابت کردي بعد!
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
سپس برگشت و به بچه ها که ایستاده بودند و به آنها نگاه می کردند اشاره کرد و گفت:
-بهتره راه بیافتیم بچه ها دران ما رو نگاه می کنن.
هورش پلک هایش را چند بار به هم زد و وقتی به طرف بچه ها برگشت و با لبخندي که تمام صورتش را در برگرفته
بود فریاد زد:
-آهاي وقتی دو تا بزرگ تر حرف می زنن بچه ها فضولی نمی کنن.
بعد دستهایش را از طرفین باز کرد و به سوي انها دوید. بچه ها هم با هیاهو براي فرار از دست او شروع به دویدن
کردند. الهام هم اهسته به راه افتاد در حالی که به حرف هاي خانم ابراهیمی و کارهاي نگار فکر می کرد.
بعد از پایان والیبال و شوخی هاي همیشگی هورش که پیوسته باعث تردید الهام میشد همگی براي خوردن چاي و کیک
روي نیمکت نشستند و نگار فلاکس چاي را بدست سارا داد و او هم مشغول ریختن چاي د رفنجانها شد.فریبرز و
خواهرش کیکها را از درون نایلونها در آوردند و بین بچه ها پخش کردند.نگار دو تا از فنجانها را برداشت و به سوي
نیمکتی که هورش روي آن نشسته بود تا از بچه ها عکس بگیرد رفت.الهام نگاه هراسانش را به آن دو دوخت که
فریبرز با سینی چاي نزدیک شد و آهسته گفت:رقیب قوي تر از شماست بهتره از همین الان شکست رو بپذیرید.
الهام با خشم به او نگاه کرد و او با نیشخندي زهرآلود دور شد.هانیه دست او را فشرد و گفت:اون اخلاقش اینطوریه
نمیفهمه داره چی میگه ناراحت نشو.
نگار دوربین را از دست هورش گرفت و گفت:هوا سرده چاییت رو بخور تا سرد نشده.
هورش با ابروهایی گره کرده دوربین را از میان دستهاي او بیرون کشید و گفت:میل ندارم.
بیا چاییتو بخور تا یه خبر خوب بهت بدم.
متشکرم من خودم منبع خبرم.
اما این یکی رو هنوز کسی نفهمیده.
پس منم مایل به شنیدنش نیستم بمونه براي بعد که همه فهمیدن.
تو چرا با من اینجوري رفتار میکنی؟
آخه جور دیگه اي بلد نیستم رفتار کنم.
اگه بهت بگم این خبر مربوط به الهامه بازم میگی که نمیخواي بشنوي؟
هورشیکدفعه از جا پرید و روبروي او ایستاد و پرسید:چی شده؟این چه خبریه که تو میدونی و من نمیدونم؟
نگار لبخنی زد و گفت:آفرین حالا شدي پسر خوب پس اول بشین بعد گوش کن.
هورش دلخور و عصبی روي نیمکت نشست و گفت:بگو دارم گوش میکنم.
نگار مقداري از چایش را سر کشید و گفت:نه اینطوري نمیشه.
ببین نگار دارم عصبانی میشم ها حرفتو بزن.
برات مهمه؟
چی؟
این دختره الهام رو میگم؟
پس دروغ گفتی تا از زیر زبون من حرف بکشی آره؟احتیاجی نیست من بگم دیگرانم میتونن کمکت کنن.
نگار با خشم فنجان را میان انگشتانش فشرد و گفت:واقعا که احمقی هورش.
هورش بلند شد و گفت:آره من احمقم اصلا من دوست دارم احمق باشم.
و در حالیکه از او دور میشد فریاد زد:بچه ها کی حاضره با این امق یه دستی بالا کنه؟
بعد چرخی به کمرش داد و شروع کرد به دست زدن.به این ترتیب رقص و آواز شروع شد.هورش با همه همراهی کرد
و آخر از همه خسته و نفس زنان روي برگها دراز کشید و چشمهایش را بست احسان یک لیوان اب برداشت و آرام آرام
بسوي او رفت.برگها زیر پایش خرد میشدند و صدا میکردند.اما هورش اصلا تکان نمیخورد و همین باعث شد تا او
مطمئن تر جلو برود.وقتی به او رسید به بچه ها اشاره کرد که همه ساکت شوند.در همین لحظه هورش یک دفعه با
پایش زیر زانوي او زد و نقش بر زمینش کرد.لیوان اب هم روي لباسش برگشت و خیس شد.صداي خنده بچه ها بلند
شد هورش با خنده پرسید:خوش میگذره اقا احسان؟
احسان سربلند کرد و گفت:باشه خوب جلوي فامیلت آبرومو بردي.
ا...باز گفت آبرو امروز دومین باره که مجبورم این جمله رو بگم پسر مگه تو آبرو هم داري؟ببین احسان من از حرفهاي
تکراري خوشم نمیاد پس کاري نکن که...
سردي آبی که فریبرز از پشت توي یقه اش ریخت او را ساکت کرد و در میان شلیک خنده بچه ها بلند شد و بدنبال او
دوید.بعد از چند دقیقه هر 3 آنها مثل موش آب کشیده شدند.سارا که از فرط خنده سرخ شده بود به فریبرز گفت:برو
توي ماشین لباساتو عوض کن سرما میخوري.
نگار با لبخندي که دل الهام را میلرزاند جلو آمد و گفت:بچه ها همه شما رو براي صر ناهار به ویلا دعوت میکنم.بچه ها
همه با هم هورا کشیدند و بلند شدند.هورش با لباسهاي کاملا خیس بدنبال بچه ها براه افتاد و در جواب نگاه نگران الهام
لبخند زد.
جلوي ساختمان همه ایستادند تا نگار از اصطبل برگردد.در همان لحظه پدر نگار از ساختمان بیرون آمد و با صداي بلند
سلام کرد.بچه ها یکی یکی دست او را فشردند و احوالپرسی کردند.هنگامیکه هورش الهام و الهه را به عمویش معرفی
کرد او نگاهی عمیق به صورت الهام انداخت که باعث تشویش ا و شد و هورش براي خاتمه دادن به این وضع آنها را
بداخل خانه دعوت کرد.
گرماي مطبوع آنجا خستگی را از تن جوان آنها زدود.فریبرز و احسان و هورش به یکی از اتاقها رفتند و هر کدام یکی از
پیراهنهاي آقاي ابراهیمی را پوشیدند و برگشتند.هورش شیکترین پیراهن او را با کروات زیبایش پوشیده بود که باعث
خنده بچه ها شد.هورش اخمی کرد و پرسید:مگه خنده داره؟ببینم نکنه توقع داشتین یکی از کتاباي زن عموم رو
بپوشم؟
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
نگار که لبه یکی از مبلها کنار پدرش نشسته بود گفت:آخه پدر هنوز خودش این لباس رو نپوشیده.
هورش نگاهی به لباس انداخت و گفت:خوب کاري کردین عمو جون نمیدونین چه جنس بدي داره تن آدمو میخوره.
فریبرز گفت:اگه ناراحتی برو عوضش کن.
تو ناراحت ناراحتی من نباش...تقصیر منه که از خود گذشتگی کردم و قبل از عموجون این لباسو امتحان کردم.
به این ترتیب بچه ها هر کدام حرفی زدند و سربه سر هورش گذاشتند که البته او هم کم نمی آورد و با جوابهاي حسابی
باعث خنده آنها میشد.آقاي ابراهیمی آنقدر خندید که با لحنی ملتمسانه گفت:بسه هورش جان بسه دیگه من اصلا از
خیر لباس گذشتم...دارم از دل درد میمرم.
هورش با لبخندي فاتحانه گفت:واقعا ممنونم عموجون هرچند که اگه جنس خوبی داشت که پیشکش نمیکردین!
بار دیگر صداي خنده فضا را پر کرد.آقاي ابراهیمی هم از شدت خنده نمیتوانست حرفی بزند .هنگام ناهار غذاهاي
رنگارنگ و متفاوت روي میز چیده شد.الهام و الهه از سر تعجب نگاهی رد و بدل کردند.هانیه که کنار الهام نشسته بود
آرام گفت:اینم یه جور به رخ کشیدن پول و ثروته.
الهام با بی اشتهایی نظري به غذاها انداخت.نمیتوانست بفهمد اینهمه غذا براي چند نفر چه لزومی دارد؟
غذاهایی که بی شک نیمی از آنها در آخر به سطل زباله ریخته میشدند.در افکارش غرق بود که هورش یک بشقاب ته
چین مرغ جلویش گذاشت و گفت:بخور الهام خانم که عموي من همیشه از این ولخرجیها نمیکنه.
نگار با ناراحتی به او نگاه کرد و او پرسید:چیه مگه دروغ گفتم؟
آقاي ابراهیمی که اخلاق آندو را میدانست و در گذشته بارها شاهد مشاجرات آنها بود دانست که اگر مداخله نکند کار
به بحث و جدل یا شاید قهر و دعوا بکشد و دلش نمیخواست در حضور الهام این اتفاقها بیفتد.بنابراین گفت:هورش جان
درسته شما شوخی میکنین اما ممکنه مهموناتون حرف شما رو جدي بگیرن.
هورش لیوانی نوشابه جلوي الهام گذاشت و گفت:نه عموجون خیالت راحت باشه اینا اخلاق منو بهتر از فامیلم میدونن.
نگار با خشم به پذیرایی او از الهام نگاه میکرد که فریبرز گفت:بذار اینجا حداقل غذا از گلومون پایین بره.
سارا براي عوض کردن بحث پرسید:عموجون خانومتون کی رفتن؟
امروز صبح.
ما فکر میکردیم شما و نگار جونم رفتین.
قرار بود بریم اما براي نگار یه کاري پیش اومد که مجبور شدیم بمونیم احتمالا هفته اینده ما هم میریم.
هورش از نگار پرسید:این کار مربوط به نقشه هاي مادرم میشه؟
نگار و آقاي ابراهیمی بهم نگاه کردند .هورش بعد از خوردن مقداري استیک ادامه داد:اتفاقا من براي هفته اینده هم
برنامه گذاشتم البته اگه شما اجازه بدین عموجون.
آقاي ابراهیمی جابجا شد و گفت:اینجا متعلق به خودته پسرم...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که نگار با خشم بلند شد و آنجا را ترك کرد و بعد از آن ناهار در سکوتی سنگین صرف
شد.
هنگام بازگشت باز هورش به عمد عقبتر از همه حرکت میکرد تا اینکه داخل شهر از یک فرصت مناسب استفاده کرد و
به یک فرعی پیچید احسان پرسید:پس چرا اومدي اینطرف؟
چون دیگه حوصله هیچکدومشون رو ندارم.
هانیه که همراهشان بود گفت:ولی بهتره زودتر بریم خونه نگار بخاطر ما همراهمون راه افتاد.
مگه من دعوتش کردم؟
نه ولی...
اگه ناراحتی پیاده ات کنم برو خونه.
هانیه سکوت کرد و نگاهش را به بیرون دوخت.هورش از جو حاکم فهمید بچه ها نگران و یا ناراحتند.بهمین دلیل پخش
را روشن کرد و گفت:خب بچه ها میخوام براتون یه جک تعریف کنم.
قربونت هورش جان سابقه جکات خرابه بهتره هیچی نگی.
دلتم بخواد الان به جک براتون میگم دست اول دست اول ولی اگه بخندي یه چیزي بهت میگم.
باشه بگو.
یه روز به یه نفر میگن تو تهران پول پارو میکنن...
الهه گفت:تکراریه!
خیلی خوب یکی دیگه میگم یه روز یه چینی رو دار میزنن میشه دارچین.
دخترها بهم نگاه کردند و سرشان را تکان دادند اما خود هورش قاه قاه خندید و روي پاي احسان زد.احسان با ابروهاي
درهم به او نگاه کرد اما نتوانست جلوي خودش را بگیرد و از خنده هاي او خنده اش گرفت.
هورش ساکت شد و گفت:دیدي خندیدي!
اما من به جک تو نخندیدم.
مگه غیر از من کسی دیگه هم جوك گفت؟
نه ولی...
دیگه خندیدي حالا بپر چند تا بستنی بخر که باختی.
ولی ما که همچین شریط نذاشته بودیم.
باشه جک بعدي رو تعریف میکنم اگه ایندفعه بخندي باید بري بستنی بخري...یه روز یه نفر میره رستوران وقتی غذا رو
میارن گارسون رو صدا میزنه و میگه آقا این مگس رو میبینین که داره توي سوپ شنا میکنه ؟گارسون میگه پس
خواستین چکار کنه آقا!اگه شنا نکنه غرق میشه.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
اینبار هم هیچکدام از بچه ها نخندیدند و احسان هم به او خیره شد.او هم ماشین را نگه داشت و برگشت و به احسان
نگاه کرد.احسان از حالت نگاه شیطنت بار او خنده اش گرفت و باعث خنده بقیه شد.هورش با شادي گفت:خوب دیگه
برو بستنی بخر.
ا...مگه من به جک تو خندیدم؟
قرارمون این بود که اصلا نخندي اما خندیدي دیگه جر نزن.
خیلی حقه بازي هورش!
هورش با انگشت به آن سوي خیابان اشاره کرد احسان پرسید:چیه؟
هیچی دارم جهت بستنی فروشی رو نشونت میدم که راهو گم نکنی.
چرا اینجا؟اینکه بستنی هاش گرونه؟
بله گرونه اما خوشمزه اس.
احسان غرولند کنان پیاده شد و ماشین را دور زد و سرش را از شیشه ماشین داخل کرد و زیر گوش هورش چیزي
گفت سپس ایستاد و نگاهش کرد.بعد از چند لحظه هورش گفت:بیا احسان جان دلم برات سوخت بذار نصف پول
بستنی ها رو من بدم.
احسان ابروهایش را بالا انداخت و با اشاره به عقب ماشین گفت:میگم که...
هورش با دستپاچگی گفت:بیا بیا اصلا همه پولشو من میدم که بعدا سرم منت نذاري.
بعد چند اسکناس کف دست او گذاشت و گفت:بهم میرسیم آقا احسان.
احسان پولها را شمرد و د رحال خنده از خیابان رد شد.الهه با شیطنت پرسید:چی شد آقا هورش ؟چکار کردین که
ترسیدین؟
هورش برگشت و گفت:من...منکه کاري نکردم اصلا بمن میاد اهل کاري باشم؟
هانیه گفت:اهل کار که نه اما اهل خرابکاري هستی.
دستت درد نکنه حداقل تو آبروي منو نبر.
در همان حال به او چشم غره رفت .احسان در حالیکه سوار میشد گفت:مگه تو آبرو هم داري!
ا...چه زود برگشتی!
سپسیکی از بستنی ها را برداشت و بسوي الهام گرفت و گفت:بفرمایین ناقابله.
الهام که از زمان بازگشت فقط به نگار فکر میکرد آهی کشید و بستنی را از دست او گرفت و تشکر کرد.هورش به
چهره نگران او خیره شد و پرسید:مسئله اي پیش اومده؟
الهام سرش را تکان داد اما او قانع نشد و دوباره پرسید:پس چرا ساکتین؟کسی ناراحتتون کرده؟
الهام با بغض به او نگاه کرد و او را بیشتر مردد ساخت.نظري به احسان انداخت و سپس به او گفت:بیا پایین کارت دارم.
الهام بستنی را به الهه داد و پیاده شد.هورش پس از بستنی در ماشین بسوي او که در پیاده رو ایستاده بود رفت.الهام
پشت به خیابان به درختی تکیه داد و سرش را پایین انداخت.هورش آرام جلو رفت و روبروي او ایستاد و پرسید:چی
شده؟چی ناراحتت کرده و غم توي اون چشمهاي قشنگت نشونده؟مگه نمیدونی که من نمیتونم ناراحتی تو رو ببینم.
الهام همانطور که سرش پایین بود گفت:من...من خیلی فکر کردم...
خب!بگو...در مورد چی فکر کردي؟
نگار تو رو دوست داره و من حق ندارم مانع شما بشم...اون...اون هم پولداره هم خوشگله هم اینکه مادرت خیلی
دوستش داره...بمن حق بده که نگران بشم.
پس کی بمن حق میده؟
جمله اش را چنان عاجزانه بیان کرد که الهام چشمان غزال گونه اش را به او دوخت و به عمق سبز نگاهش خیره
شد.هورش نفس عمیقی را از سینه بیرون داد و گفت:این چندمین باره که خواستم حرف دلمو بزبون بیارم اما نمیدونم
چرا تو مانعم میشی و هر بار با نگاهی تردید آمیز منو به شک میندازي.طوریکه حس میکنم منو لایق خودت نمیدونی.
الهام بغضش را فرو خورد و گفت:اي کاش نگار رو ندیده بودم.
این چه حرفیه؟نگار هیچ ربطی بمن و تو نداره وقتی که اونو نخوام تو چرا باید نگران باشی؟حالا اون اشکاتو پاك کن که
دارن دل کوچیک منو میلرزونن.
الهام اشکهایش را با دستمالی که او بدستش داد پاك کرد و آهسته نجوا کرد:صداقتت رو از نگاهت خوندم.
هورش لبخندي زد و گفت:یلدا!
الهام نگاهش کرد و هورش با لحنی پرمهر گفت:یلداي من بخند.
الهام لبخند ملایمی بر لب آورد اما او مصرانه گفت:بیشتر!بخند دیگه!
الهام باز هم لبخند زد و برگشت بسوي ماشین رفت.او هم نفس راحتی کشید و برگشت.احسان پرسید:مسئله چی بود؟
یعنی چی؟از الان داري تو زندگی ما دخالت میکنی!یه مسئله خانوادگی بود حل شد.
مثل اینکه من خیلی بتو رو دادم نه!
خواهش میکنم غیرتی نشو که اصلا خوشم نمیاد.حالا اون بستنی رو بده که اشتهام باز شده.
آب شد!
آب شد!بهمین راحتی!بدو ...بدو دو تا بستنی دیگه بخر.
فقط دو تا؟
هورش با چشمهایی گرد شده از تعجب به او نگاه کرد و پرسید:
-بازم جا داري؟
احسان چشمکی زد و گفت:
-خیلی خوشمزه بود!
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
هورش در حالی که از درون جیبش پول درمی آورد گفت:
-آره مال مفت به دهن آدم مزه می ده.
****
الهه پرسید:
-تا کی می خواي اونجا وایسی؟
-ساعت چنده؟
-یازده.
-این دختره هنوز اونجاست.
-شاید بخواد شب اونجا بخوابه، تو می خواي تا صبح کنار پنجره بمونی؟
-دلم شور می زنه!
-خیالت راحت باشه، هورش جز تو به دختر دیگه اي علاقه نداره، مگه یه دل چند نفر رو می تونه دوست داشته باشه!
-مادرش... من از مادرش می ترسم.
-مهم خودشه، شام که نخوردي بیا بخواب مگه فردا نمی خواي بري مدرسه؟
-تو بخواب من فعلا خوابم نمیاد.
-اگه بخواي این طور جوش بزنی مریض می شی ها!
-ا... اینجا رو نگاه کن.
الهه با عجله از تخت پایین آمد و در حالی که به سوي پنجره می رفت پرسید:
-چی شده؟
-اون هورشه نه؟
با دقت جایی رو که او شااره می کرد نگاه کرد و گفت:
-آره خودشه.
-یعنی اون تا حالا خونه نبوده؟
-شاید رفته بوده بیرون چیزي بخوره.
-الان یه ساعت که من اینجام، کسی از خونه شون بیرون نیومده بود.
الهه نیشخندي زد و گفت:
-مثل اینکه الانم خیال نداره بره خونه شون... داره میاد طرف خونه دلدار.
الهام با شادي پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد. او متوجه شد و سرش را بلند کرد و پرسید:
-شام دارین؟
الهام پرسید:
-این موقع شب؟ تا حالا کجا بودي؟
-رفته بودم یه کم بگردم.
و با اشاره به خانه شان ادامه داد:
-یکی اون توئه که نمی خوام ببینمش... حالا در رو باز می کنی یا نه؟
-آخ ببخشید... الان باز می کنم.
به سوي در اتاق می رفت که الهه گفت:
-صبر کن!
برگشت و پرسید:
-براي چی؟
-تو که نمی خواي بقیه چیزي بفهمند؟
الهام ایستاد و گفت:
-آخ اصلا حواسم نبود، پس تو برو در رو باز کن.
الهه لبخندي زد و به سوي پنجره رفت و هورش را صدا زد:
-لطفا زنگ بزنین.
هورش سر تکان داد و گفت:
-صبر می کردین یه خرده دیگه علف زیر پام سبز می شد بعد این دستور رو صادر می کردین.
الهه خندید و پنجره را بست . الهام با هیجان لبه تخت نشست و گفت:
-باورم نمی شه.
-چی رو باورت نمی شه؟ این که هورش به نگار علاقه نداره یا این که واقعاً تو رو دوست داره؟
-اخ الهه دارم از خوشحالی پر درمیارم.
الهام بلند شد و جلوي اینه دستی به صورتش کشید و به سالن رفت. هورش با دیدن او بلند شد و گفت:
-به به سلام خانم.
الهام به زور جلوي خنده اش را گرفت و به اشپزخانه رفت. از مادر که در حال گرم کردن غذا بود پرسید:
-بذاي کی غذا گرم می کنین؟
مادر لبخندي زد و گفت:
-براي دو تا عاشق دیوونه.
-مامان!
-خودتو لوس نکن و ظرف سالاد رو بذار رو میز... ظرفم براي دو نفر بذار.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
احسان از درون سالن گفت:
-براي سه نفر.
هورش زیر لب گفت:
-مزاحم!
مادربا تعجب گفت:
-مگه تو شام نخوردي؟
-از غصه این دو نفر نه!
هورش گفت:
-درغگوي بزرگ!
پدر بلند شد و شب بخیر گفت و به اتاق رفت. هورش بلند شد و کنار احسان نشست و گفت:
-ببین احسان این رسم رفاقت نیست تو کم کم داري براي من مشکل ساز می شی ها.
-من به تو چی کار دارم؟ خب گرسنمه، اینجام خونه مونه اینم مامانمه اونم خواهرمه. حالام می خوام شام بخورم. کجاي
این کار مشکل سازه؟
-باشه حرفی نیست خلاصه بهت گفتم یه روز به هم برسیم اون وقت نوبت منه که اذیت کنم.
و بعد از یک آه بلند ادامه داد:
-تازه بعد از چند سال این دختره به ما روي خوش نشون داده.
مادر از اشپزخانه بیرون امد و گفت:
-بچه ها غذا حاضره... من دیگه می رم بخوابم.
هورش بلند شد و گفت:
-ببخشید خانم سعادت بی موقع مزاحم شدم.
صداي زنگ تلفن سکوتی پر دغدغه ایجاد کرد. احسان گوشی را برداشت. از تعارفاتش معلوم شد با خانم ابراهیمی
صحبت می کند.
-هورش؟
هورش با اشاره گفت:
-من نیستم.
احسان کمی من و من کرد و گفت:
-از وقتی برگشتم دیگه ندیدمش، مگه نیومده خونه؟
-نگران شدم خانم ابراهیمی می خواین برم دنبالش؟
-ا ماشینش اینجاست؟ پس حتما همین دور و بره.
-می خواین من بیام برسونمشون؟
-نه خواهش می کنم.
-چشم چشم خداحافظ.
آرام گوشی را گذاشت و گفت:
-دیوونه تا حالا کجا بودي؟ مادرت خیلی نگرانه، می گفت از غروب رفته بیرون هنوزم برنگشته، ماشینم برده بود ولی
الان ماشین دم دره، اما خودش نیست، فکر کرده اومدي اینجا!
-ولی من که اینجا نیومدم!
-منم همینو گفتم ولی مثل اینکه باور نکرد.
-آخه شدي چوپان دروغ گو.
-اینم عوارش دوستی با توئه.
-حالا چه کار داشت؟
-می خواست بري دختر عموت رو برسونی.
-پس کار آژانس چیه؟ همینه دیگه، مردمم باید یه جوري نون بخورن... آخ گفتم نون دوباره گرسنه ام شد اون تلفنو
بکش بیا شام بخوریم.
مادر از دستشویی بیرون امد و گفت:
-چی شده هورش جان؟ با مادرت حرفت شده؟
-حرفم نشده ولی می دونم این مامان من تازگیا با یه کسانی می گرده و نشست و برخاست می کنه که... نه نگم بهتره.
احسان و الهام می خندیدند اما مادر دوباره با کنجکاوي پرسید:
-با کیا می گرده تو رو از خونه فراري داده مادر؟
هورش با یک دست پشت دست دیگرش زد و لبش را به دندان گزید و گفت:
-نه کار به اونجاها نکشیده که با میا میا بگرده ولی خب اگه بگم که با کی می گرده و چه نقشه هایی داره دلتون برام
کباب می خواد.
-نکنه داري بازي درمی آري؟
-این چه حرفیه! من؟ من و مسخره بازي؟ این دفعه رو به جون دختر عموم دارم راست میگم... این مامانم داره با
آدمایی رفت و آمد می کنه که من...
-که تو چی پسرم؟ خب حرفت رو بزن سبک بشی.
احسان دست او را گرفت و گفت:
-این اومده اینجا سنگین بشه مامان شما برو بخواب.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
مادر با نگرانی گفت:
-نه مادر بذار ببینم این بچه چشه! این طوري بغض کرده!
با این حرف او هورش لب هایش را آویزان تر کرد و روي مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. احسان از
خنده غش کرده بود. خانم سعادت به او گفت:
-یعنی چی؟ دوستت انقدر ناراحته اون وقت تو می خندي؟
احسان بریده بریده گفت:
-آخه مامان.... این... این داره فیلم بازي می کنه، تو هنوز اینو نشناختی؟
-نه بچه ام بدجوري رنگش پریده بذار ببینم چشه.
سپس کنار هورش نشست و نوازشش کرد و پرسید:
-چیه عزیزم؟ چرا ناراحتی؟
هورش سرش را روي دامن او گذاشت و گفت:
-دلم گرفته مادر جون، دلم گرفته.
ناگهان ثداي هق هقش در اتاق پیچید. الهام و احسان با حیرت به هم نگاه کردند. احسان جلو رفت و گفت:
-ا ... ببین چه کلکیه ها! بلند شو غذا سزد شد.
الهام با نگرانی به او نگاه می کرد. مادر موهاي او را نوازش کرد و پرسید:
-چی شده پسرم؟ چرا انقدر ناراحتی؟
هورش سرش را بلند کرد و چشم هاي خیسش را به صورت زیباي الهام دوخت و گفت:
-باید زودتر کاري بکنیم.
الهام و احسان با ناباوري به او خیره شدند. تا ان روز اشک و ناله او را ندیده بودند. اما ان شب با تمام وجود گریه میکرد. احساان جلو رفت و گفت:
-خجالت بکش مرد گنده، آخه واسه چی گریه می کنی؟
هورش اشک هایش را پاك کرد و گفت:
-جاي من نیستی تا ببینی چی می کشم.
-آخه بگو چی شده!
-هیچی، فقط دیگه طاقتم تموم شده، دیگه نمی دونم چطوري با این خانواده که جز پول چیز دیگه اي براشون مهم
نیست کنار بیام! به این کارام نگاه نکنین، اینا فقط براي اینکه از فکر بیرون بیام ولی واقعا دیگه تحملش رو ندارم.
مادر که گویا حرف هاي او را درك می کرد گفت:
-خب عزیزم زودتر ازدواج کن برو دنبال زندگی خودت.
هورش آهی کشید و گفت:
-مسئله همینه، آخه نمی شه.
-یعنی چی؟ تو که درست تموم شده، الحمدا... کار و بارت هم خوبه، چرا نمی شه؟
-آخه اونا می خوان با کسی ازدواج کنم که صالا بهش علاقه ندارم.
مادر نظري به صورت الهام انداخت و گفت:
-نمی دونم چی بگم، به هر حال پدر و مادرت هستن بدت رو که نمی خوان.
هورش وقتی رنگ پریده و نگاه نگران الهام را دید بلند شد و گفت:
-آخ دوباره گرسنه ام شد، اصلا حالا چه وقت این حرف هاست! شما برین بخوابین خانم سعادت.
همه با تعجب به او نگاه کردند. اصلا به روي خودش نمی آورد که همین چند دقیقه پیش گریه می کرد. در حالی که
بشکن می زد به سوي آشپزخانه رفت و گفت:
-به به، به به چه بوي خوبی، به به، به به.
احسان و مادر به هم لبخند زدند اما الهام با نگرانی سرش را پایین انداخت و به اشپزخانه رفت.
فصل 4
وقتی وارد خانه شد از سکوت سنگین انجا متعجب شد. هیچ صدایی نمی آمد. گویا کسی در خانه نبود. از پله ها بالا می
رفت که صداي گفتگویی را شنید. نگاهی به یک جفت کفش غریبه انداخت و فهمید مهمان دارند. از کفش ها نتوانست
حدس بزند مهمان کیست. بالاي پله ها که رسید چند لحظه ایستاد. صداي خانم ابراهیمی بدنش را لرزاند و نفسش را به
شماره انداخت.
-خلاصه خانم سعادت بیایید و در حقش مادري کنین. اونو هم مثل پسر خودتون بدونین، شما که دلتون نمی خواد
خداي نکرده پسرتون بدبخت بشه، اگه هورش نخواد با نگار ازدواج کنه آینده اش که تباه می شه هیچ برادري پدر و
عموش هم به هم می ریزه..
-ولی خانم ابراهیمی شما که نمی تونین به زور اونو مجبور کنید با کسی که بهش علاقه نداره ازدواج کنه!
-اینا همه اش حرفه، اي چیزها دیگه کهنه شده، توي این دنیا فقط پول و ثروت و اعتباره که مهمه! این چیزهاست که به
آدما بها و ارزش می ده.
سکوت برقرار شد. معلوم بود که مادر حرفی براي گفتن ندارد. الهام می دانست که او حرف هاي خانم ابراهیمی را
نپذیرفته است اما قادر به متقاعد کردن چنین ادمی نیست. از تعارفات انها فهمید که او قصد رفتن دارد. با عجله از پله ها
بالا رفت و توي راه پله پنهان شد. بعد از رفتن او مادر الهام را صدا زد و پرسید:
-براي چی قایم شدي؟
-آخه مامان ازش می ترسم.
-می ترسی؟!
-آره دست خودم نیست ولی جرات روبرو شدن با اونو ندارم... شما از کجا فهمیدین من اومدم؟
-از کفش هات... حالا بیا پایین که مهون داریم.
-مهمون؟!
مادر در حالی که می خندید گفت:
-هورش اینجاست، توي اتاق تو قایم شده.
الهام با عججله به سالن رفت و در همان حال پرسید:
-حالا چرا تو اتاق من؟
هورش از پشت در پرسید:
-رفت؟
مادر جواب داد:
-آره بیا بیرون!
هورش از همان جا گفت:
-ولی اینجا هواش بهتره، اگه اجازه بدین من هیمن جا بمونم. اصلا بیایین منو با این عوض کنید، اون که صالا به درد
هیچی نمی خوره، من حداقل یه کم می خندونمتون.
الهام گفت:پس بهتر بود برین تو اتاق احسان نه تو اتاق من.
این صداي قشنگ کیه؟
مادر با خنده گفت:خجالت بکش پسر!
خب ببخشید اشتباه شد چه صداي بد و گوش خراشی.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)