نام کتاب : بازیچه تقدیر
نویسنده : مریم دالایی![]()
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
نام کتاب : بازیچه تقدیر
نویسنده : مریم دالایی![]()
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
فصل 1
مثل هر غروب بعد از گذراندن یک روز تنهایی و سرگرمی با کاهراي خانه روي مبل روبروي در ورودي نشسته و انتظار
ورود مرد رویاهاش را می کشید. مرد جذابی که با دو چشم سبز و نافذ و ابروانی کشیده و پرپشت با هر نگاه لرزه بر
اندامش می انداخت و دلش را به سوي عشق می کشید. اما این مرد چرا همیشه ساکت و متفکر بود؟ چه چیزي او را تا
این حد منزوي ساخته بود؟ این سوالی بود که می دانست هیچ کس جوابی براي آن نداشت و یا اگر هم جوابش را می
دانست از او پنهان می کرد.
موهاي مشکی و بلندش را با گیره اي قرمز پشت سرش بسته و آرایش کمرنگی کرده بود تا بتواند به بهترین نحو
رضایت او را جلب کند. چندبار تصمیم داشت موهایش را رنگکند اما با مخالفت او روبرو شده بود. او هیچگاه داد و فریاد
نمی کرد اما لحن کلامش چنان قاطعانه و سرسخت بود که راه را بر هر اعتراض و چون و چرایی سد می کرد. بعد از نگاه
به ساعت بلند شد و جلوي اینه رفت. تا آمدن او پنج دقیقه وقت باقی بود و او مثل همیشه سر وقت می رسید بدون
کوچکترین تاخیر.
به تصویر خودش در اینه نگاه کرد. چشمان سیاه و ابروهاي کشیده، بینی و دهان معمولی که به نظر خودش نه زیبا بود و
نه زشت. پس چرا او را به عنوان همسر انتخاب کرده بود؟ او که خودش تا این زیبا و خواستنی بود! او که با زیبایی چهره
و موقعیت شغلی مناسب می توانست با هر دختر زیبایی ازدواج کند! چرا او را انتخاب کرده بود؟ به خاطر ثروت هنگفت
پدرش؟ نه این امري محال بود زیرا او از مال دنیا بی نیاز بود. به خاطر تحصیلات عالیه؟ آن هم غیر ممکن بود زیرا او از
ابتدا با کار کردنش مخالفت کرده بود! پس چرا؟ آیا در وجودش چیزي بود که او را به سوي خودش جلب می کرد؟ اگر
بود آن چیز چه بود که خودش نمی دانست؟ آیا...
با صداي چرخش کلید در قفل برگشت و به در ورودي چشم دوخت. مرد زندگی اش با آن قد بلند و اندام موزون وارد
شد. با دیدن او خوشحال شد و با شوق سلام کرد و به سویش رفت. کیفش را گرفت و خسته نباشید گفت. اما او بدون
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
این که حتی نظري به صورتش بیاندازد جواب داد و به دستشویی رفت.
آهی کشید و با خودش فکر کرد؛ تمام تلاشم بیهوده است اون عوض نمی شه، به صورتم یه نگاه کوچکم نکرد تا بفهمه
به خاطر اون صورت و موهام رو آرایش کردم. موهایی که خودش گفته بود هیچ وقت کوتاهشون نکنم اما حالا طرز
بستن یا حالت دادن اونا براش ارزش یه نگاهم ندارن.
آهی کشید و به اتاق مطالعه رفت. کیف را کنار میز گذاشت و به آشپزخانه رفت. آن شب غذاي مورد علاقه او را درست
کرده بود. با وسواس میز را چید و گلدان را وسط ظرف ها گذاشت. نظري به گل هاي مریم داخل ان انداخت و لبخند
زد. یک بار از مادرشهرش شنیده بود که او عاشق گل مریم است. به همین دلیل امشب براي خوشحال کردن او این گل
ها را خریده بود. گل هاي زیبایی که رنگشان نماد پاکی دل هاي عاشق بود و بویشان بوي نفس پاك انسانهاي یکرنگ و
بی ریا را به مشام می رساند.
دیس را برداشت و مشغول کشیدن غذا شد. تمام سعی اش را به کار برده بود تا غذایی خوشمزه و خوش عطر تهیه کند
و البته موفق هم شده بود. با ورود او به آشپزخانه دچار هیجان شد. از زیر چشم به او که پشت میز نشسته بود نظري
انداخت و با تبسمی از سر رضایت به کارش ادامه داد. وقتی دیس را روي میز گذاشت چشمش به دست او افتاد که با
ملایمت گلبرگ هاي گل را لمس می کرد. با حیرت نگاهش را از گل ها گرفت و به صورت او دوخت.هاله از غم با
احساسی ژرف صورت او را دربرگرفته بود و جنگل سبز چشمانش را ابري ساخته بود. تا به حال گریه او را ندیده بود.
همیشه فکر می کرد او مردي بی احساس و بی عاطفه است اما امشب با دیدن این حس فهمید که در موردش اشتباه می
کرده. نگاه عمیق و مرطوب او به گل ها و لمس آنها به حدي طولانی شد که او نگران سرد شدن غذا شد. به همین دلیل
بشقاب خودش را سریع پر کرد و هنگام گذاشتن آن روي میز به عمد آن را به دیس برنج زد تا صدا کند و او را به خود
آورد. با صداي به هم خوردن ظرف ها نگاه زیبایش را از گلبرگ ها جدا کرد و دستش را عقب کشید و بعد از یک آه
مشغول کشیدن غذا شد.
می دانست اگر سکوت کند از او هم سخنی نخواهد شنید. سرفه اي کرد و پرسید: چطوره؟
بدون هیچ احساسی نگاهش کرد. همیشه با نگاه رنگی او دلش می لرزید و احساس می کرد واقعا عاشق اوست. اما لحن
بی تفاوت او باعث ناراحتی اش شد:
-چی چطوره؟
بعد از کمی تشویش با من و من گفت:
-غ... غذا رو می گم.
-خوبه. متشکرم.
-نوش جان.
این تعریف و تشکر فقط جنبه رسمی داشت و هیچ محبتی در آن حس نمی شد. با این رفتار سرد او که البته تازگی هم
نداشت حس کرد اشتهایش را از دست داده. کمی با غذایش بازي کرد اما او غذایش را تا ته خورد و مثل همیشه بعد زا
یک تشکر خشک و خالی بلد شد و به سالن رفت. حتی از او نپرسید چرا غذایش را نمی خورد! چرا امشب گل مریم
خریده و چرا غذاي مورد علاقه اش را درست کرده! دلش لرزید و اشک از چشمانش سرازیر شد. خدایا مگر نمی گویند
دل به دل راه دارد پس چرا او احساس مرا نمی فهمد و هیچ توجهی به من ندارد؟ من این گونه دیوانه وار دوستش دارم
و حاضرم به خاطر او حتی از جانم هم بگذرم. پس چرا در نظر او انقدر بی ارزش و حقیرم که هیچ توجهی به رفتارم،
چهره ام و کارهایم ندارد!
آهی کشید و پس از پاك کردن اشک هایش از پشت میز بلند شد . با خشم گل ها را از درون گلدان برداشت و میان
پنجه هایش فشرد و از همان جا روي سطل زباله پرتشان کرد. به سوي مساور رفت و بعد از دم کردن چاي برگشت و
مشغول جمع کردن میز شد. کارهایش را با ناراحتی و به کندي انجام داد و این در حالی بود که می دانست او منتظر چاي
بعد ازغذاست.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
کارهایش را انقدر طول داد تا او خودش به اشپزخانه آمد و براي ریختن چاي به سوي سماور رفت. بعد از پر کردن
لیوانش برگشت و خواست بیرون برود که چشمش به گل هاي روس سطل افتاد. لیوان از میان انگشتانش سر خورد و
روي سرامیک ها کف آشپزخانه افتاد و خرد شد. با قدم هایی که کاملاً آشکارا می لرزیدند به سوي سطل رفت و گل ها
را برداشت. گویا شی گرانقدري را برداشته. آنها را کف دو دستش گرفت و بو کرد. چنان با تمام وجود گل ها را بو کرد
که زن نسبت به گل ها احساس حسادت کرد. با نگاهی سرد و خشن سر بلند کرد و پرسید:
-چطور دلت اومد باهاشون این طوري رفتار کنی؟
با دستپاچگی ظرف ها را در ظرفشویی گذاشت و گفت:
-آ... آخه دیگه... پژمرده شده بودن.
نگاهی به گل ها انداخت و گفت:
-گل مریم هیچ وقت پژمرده نمی شه می فهمی؟ این گل ها با همه گل ها فرق داره چیزي که سمبل مهر و دوستیه
همیشه تازه و دست نخورده باقی می مونه حتی اگه خشکش کنن و یا توي یه ظرف شیشه اي بذارنش و اکسیژن رو
ازش بگیرن.
به سوي میز رفت و بار دیگر با دقتی خاص آنها را داخل گلدان گذاشت و پس از برداشتن گلدان گفت:
-برام چاي بیار.
و بیرون رفت.
-خدایا او چه موجودي است؟ او که نسبت به من که یک زنم هیچ احساسی ندارد! او که همیشه ساکت و مغرور است! او
که به تمام زیبایی ها نیشخند می زند پس حالا چطور با این شاخه گل مثل جانش رفتار می کند؟ این چه سري است؟
حتما مادر شوهرش می دانست زیرا او خودش گفته بود هورش به گل مریم علاقه دارد پس حتما علت این علاقه را می
دانست.
فردا حتما براي پرسیدن این سوال به خانه شان خواهد رفت.
****
کتایون با لبخندي مهربان هیکل فربه اش را روي مبل جابه جا کرد و گفت:
-بفرما نوشین جان، میوه بخور.
نوشین هم لبخندي به روي او زد و بعد از برداشتن سیبی گفت:
-ببخشید کتی جون می تونم یه سوال بپرسم؟
کتایون با دقت به صورت او که گرفته به نظر می رسید نگاه کرد و گفت:
-بفرما!
کمی من و من کرد و گفت:
-یادتونه یه روز گفتین که هورش به گل مریم علاقه داره؟
-خب آره عزیزم یادمه!
-می شه حالا دلیل این علاقه رو بگید؟
رنگ چهره کتایون به وضوح پرید، دست هاي لرزانش را درهم گره کرد. مردد مانده بود و می خواست از جواب دادن
طفره برود و همین نوشین را بیشتر به شک انداخت و کنجکاوش کرد. در حال پوست کندن سیب گفت:
-می دونین که من به هورش خیلی علاقه دارم تو این دو سال هم با وجود تمام بی مهري ها و بی اعتنایی هاش ذره اي از
علاقه ام نسبت به اون کم نشده. ولی خواهش می کنم کتی جون اگه مسئله اي هست به منم بگید، من باید بفهمم چرا
مرد زندگیم تو این مدت فقط پنج بار کنارم خوابیده چرا! چرا از من فرار می کنه! چرا انقدر گوشه گیره!
بغض در گلویش شکست و اشکش جاري شد. دستمالی برداشت و اشک هایش را پاك کرد. کتایون دستی روي دامنش
کشید و گفت:
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
-نوشین جان من که قبلا بهت گفته بودم هورش فقط محبت می خواد همین.
-نه اینا همه اش حرفه، من می دونم که هورش دوستم نداره و داره تحملم می کنه اما اگه...
با صداي در ساکت شد. پس از چند لحظه در باز شد و هومن در حالی که دسته کلیدي در دست می چرخاند وارد شد و
سلام کرد:
-به به چه عجب یادي از ما کردید!
-خواهش می کنم ما که همیشه مزاحمیم.
-آره همیشه. دو سه ماهی یه بار، هورش که فکر کنم اصلا یادش رفته خانواده اي هم داره، بازم گلی به جمال شما که
گاهی وقتا یادي از فقیر فقرا می کنید!
-شرمنده ام نکنید هومن جان، مشکلات به حدي زیاده که تمام وقت آدم رو می گیره. هورش هم اگه دیر به دیر سر
می زنه از کم لطفی اش نیست. موقع امتحانات بچه هاست و سرش خیلی شلوغه.
هومن پنج سال از هورش کوچک تر و پسر سوم خانواده بود. کوروش دو سال از او بزرگ تر بود و ازدواج کرده بود،
هانیه هم تنها دختر خانواده در حال حاضر ماه هاي آخر بارداري را می گذراند. هومن از نظر ظاهر شبیه هورش بود اما
از نظر اخلاق درست نقطه مقابل او، جوانی شاداب، سرزنده و شوخ طبع که تقریباً با همه صمیمی بود.
نوشین دلخور از گفتگوي ناتمامشان مشغول خوردن میوه شد. هومن سیبی برداشت و در حال بازي با ان روي مبل
نشست و پاهایش را روي هم انداخت و گفت:
-شما چقدر بی عرضه این! ببینم خیال ندارین یه کوچولو به جمع ما اضافه کنین؟
کتایون خندید و گفت:
-خجالت بکش پسر، تو رو چه به این حرفا! تو به فکر خودت باش نمی خواد غصه اینا رو بخوري.
-من به فکر خودم هستم... البته اگه شما با فکرم موافقت کنید مسائل حل حله.
نوشین با شادي پرسید:
-خبرائیه؟!
کتایون به هومن چشم غره رفت و گفت:
-آقا هنوز دهنش بوي شیر میده هوس زن گرفتن به سرش زده.
هومن بلند شد و از روي میز پرید جلوي پاي او و صورتش را جلو برد و گفت:
-بیا بو کن مامان باور کن دیگه بوي شیر نمی ده!
سپس دهانش را باز کرد و در صورت مادرش دمید. کتایون گوشش را گرفت و گفت:
-حداقل از نوشین خجالت بکش.
هومن بلند شد کنار او نشست:
-ببین نوشین جان من دیگه بیست و هفت سالمه، نگاه کن دیگه موهام داره سفید می شه، اگه الان برام یه کاري نکنین
می مونم روي دستشون... بیا وساطت کن و نجاتم بده.
نوشین تکه اي از سیبی را که پوست کنده بود به سوي او گرفت و گفت:
-حتما کتی جون با دیدن وضع زندگی هورش فکر می کنه شما هم باید به سن اون که رسیدید ازدواج کنید.
هومن سیب را زا نوك چاقو برداشت و گفت:
-بیا مامان دیدي نوشین هم حرف منو می زنه! اگه این طوره پس چرا به کوروش نگاه نمی کنید؟ کوروش که از هورش
هم زودتر زن گرفت. حالا که نوبت من شده شما برام تاقچه بالا می ذارین.
کتایون که گویا خاطراتی در ذهنش زنده شده بود آهی کشید و گفت:
-باشه قبول، ولی باید اول یه دختر خوب پیدا کنی تا ما بتوانیم برات دست بالا کنیم یا نه؟
هومن با شادي بار دیگر از جا پرید و از پشت دستهایش را دور گردن مادر حلقه کرد و صورتش را بوسید و گفت:
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
-قربونت برم، خب از اول حرف دلت رو بزن!
کتایون که به شیطنت او می خندید گفت:
-این حرف دل تو بود نه من!
نوشین پرسید:
-حالا این دختر خوشبخت کیه؟
هومن نفس سنگینی را از سینه اش بیرون داد و به سوي ضبط صوت رفت و در حال روشن کردن ان گفت:
-اون دختر خوشبخت نیست.
کتایون و نوشین با تعجب به هم نگاه کردند. هومن پس از روشن کردن ضبط برگشت و در حال بغل کردن زانوهاش
بار دیگر آه کشید و گفت:
-اون دختر کسیه که من حتی می ترسم اسمش رو بیارم واسه همینه که می گم خوشبخت نیست.
-مگه اون کیه آقا هومن؟
کتایون در حالی که بلند می شد گفت:
-ولش کن نوشین جان، این پسره باز دوباره مسخره بازیش گل کرده و می خواد سر به سر ما بذاره، پاشو بیا با هم شام
درست کنیم، خیلی وقته هورش رو ندیدم، دلم براش تنگ شده.
نوشین کیفش را برداشت و گفت:
-نه دیگه کتی جون من باید برم، هورش خبر نداره اومدم اینجا ممکنه...
کتایون که می دانست او چه می خواهد بگوید جلو آمد و دست هایش را در دست گرفت و گفت:
-می دونم عزیزم به همین دلیل اصرار نمی کنم، سلام ما رو برسون.
نوشین صدایش را پایین آورد و گفت:
-در مورد گل هاي مریم باید برام توضیح بدین!
کتایون لبخندي زد و گفت:
-هر کسی به چیزي علاقه داره هورش هم به گل مریم این که دیگه دلیل نمی خواد عزیزم.
نوشین از این جواب فهمید که او راضی به توضیح بیشتر نیست. بنابراین آهی کشید و گفت:
-خب با اجازه، به آقا جون سلام برسونین! ببخشید مزاحم شدم.
-این چه حرفیه عزیزم؟ بازم از این کارها بکن... خوشحالمون کردي.
نوشین برگشت و به هومن که به فکر فرو رفته بود گفت:
-خداحافظ، هومن جان!
هومن به خودش آمد و بلند شد و گفت:
-شام بمون، یه زنگ می زنیم هورش هم میاد.
-نه دیگه بمونه براي یه وقت دیگه! با اجازه!
در حالی که با هزاران سوال بی جواب و فکرهاي گوناگون به سوي خانه می رفت از خودش پرسید:
-چرا کتایون از جواب دادن به سوالم طفره رفت؟ چرا نخواست من بفهمم دختر مورد علاقه هومن کیه؟ آیا بین علاقه
هومن و رفتار مرموز هورش رابطه اي وجود داره؟
به گلفروشی که رسید ماشین را نگه داشت و پیاده شد. بعد از خرید چند شاخه گل مریم برگشت و بار دیگر سوار
ماشین شد. از شوق این که تا دو ساعت دیگر او را می دید به وجود آمد و دچار هیجان شد. خیلی عجیب بود! نمی
دانست آیا همه زنان نسبت به شوهران خود چنین احساسی دارند؟ یا فقط او به دلیل سکوت و جذبه هورش تا این حد
وابسته اش شده بود؟ با این که دو سال از ازدواجشان می گذشت اما هنوز مثل ر
قرار اولین دیدار با فکر دیدن او دچار التهاب می شد و رعشه اي خفیف وجودش را در بر می گرفت
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
خواست گل ها را درون گلدان بگذارد که یادش آمد دیشب گلدان را با خود از آشپزخانه بیرون برده بود. به سالن رفت
اما هر جا را که نگاه می کرد گلدان را ندید. به اتاق کارش رفت. به محض ورود عطر گل ها مشامش را پر کرد و
چشمش به گلدان روي میز افتاد. جلو رفت و پشت میز نشست. دفتر خاطرات او روي میز بود. دفتري که بارها حس
کنجکاوي اش را تحریک کرده بود اما چون می دانست هورش راضی به خواندن ان نیست از این کار صرف نظر کرده
بود. دستش را روي جلد دفتر کشید حس می کرد اگر این دفتر بخواند می تواند به او کمک کند. پس باید برخلاف میل
هورش عمل می کرد.با یاد خشم و قهر او دستش لرزید و با تردید به دفتر خیره شد. صداي ناگهانی زنگ تلفن بدنش را
لرزاند. بلند شد و به سالن برگشت. بعد از یک نفس عمیق در حالی که سعی می کرد جلوي لرزش صدایش را بگیرد
گوشی را برداشت:
-الو.
-الو، سلام خانم.
-سلام زهرا جون حالت چطوره؟ چه عجب!
-خوبه خوبه، دست پیش نگیر، اگه من زنگ نزنم که تو اصلا اسم منم یادت میره، مثل دو سال پیش که منو حتی قابل
ندونستی براي عروسیت دعوت کنی!
-این چه حرفیه؟ باور کن...
-باشه باور کردم، دروغات رو نشنیده باور می کنم. حالا بفرما ببینم کجا بودي؟
-رفته بودم خونه مادرشوهرم.
-اُه بله حواسم نبود که از ما عزیزترم دارین... چند بار زنگ زدم...
-با همراهم تماس می گرفتی.
-شمارتو گم کردم... خب بگذریم اصلا داشت یادم می رفت براي چی زنگ زدم.
نوشین سکوت کرد تا او ادامه بدهد و او بعد از کمی مکث گفت:
-الو... نوشین گوشی دستته؟
-بله بفرما.
-می خواستم بگم بالاخره کترم داره تموم میشه.
-کی؟
-شاید یکی دو هفته دیگه کار داشته باشم اما می خوام اونهایی رو که نوشتم یه نگاه بهشون بندازي، نادر که در جریان
هست؟
-بله بهش گقتم. قول داده اگر موردي نداشت و مورد تایید قرار گرفت خیلی زود بره زیر چاپ.
-واقعا ممنونم نوشین جان...می دونی که این کار با بقیه کارها خیلی فرق داره.
-می دونم ولی خیلی دلم می خواست این دوستت رو ببینم.
زهرا آهی کشید و گفت:
-الان وصع مناسبی نداره ولی قول می دم تو اولین فرصت در این مورد باهاش حرف بزنم ولی مطمئن نیستم قبول کنه.
-کی نوشته ها رو میاري؟
-فردا صبح خوبه؟ خونه اي؟
آره عزیزم منتظرم.
به آقاي ابراهیمی سلام برسون خداحافظ.
خداحافظ.
گوشی را گذاشت و به آشپزخانه رفت و گلها را داخل گلدار دیگري گذاشت.
بعد از چیدن میز به سالن رفت و با لبخندي مهربان به او که در حال تصحیح ورقه ها بود گفت:آقا هورش شام حاضره
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
بدون نگاه به او ورقه ها را مرتب کرد و با هم به اشپزخانه رفتند.در حال شستن دستهایش پرسیدکرفته بودي بیرون؟
آره یه سر رفتم خونه پدرت.
چه خبر؟
سلامتی سلام رسوندن.
چرا نموندي؟
گفتم شاید تو خسته باشی.
فردا برو منم میام.
با تعجب نگاهش کرد.اولین بار بود در مورد رفت و آمدش سوال میکرد و خودش پیشنهاد مهمانی را میداد.او بندرت
مهمانی میرفت چه خانه پدر او چه خانه پدر خودش!اگر مناسب خاصی یا مهمانی فامیلی بود به اصرار دیگران و به اجبار
حاضر میشد اما امشب با این درخواست باعث حیرت نوشین شده بود.روي صندلی نشست و پرسید:بازم گل خریدي؟
با دقت نگاهش کرد و گفت:گل مریم خریدم.
کلمه مریم را تعمدا محکم ادا کرد تا عکس العمل او را ببیند و او با لبخندي محو گفت:خاطره انگیزه!
واقعا؟چه خاطره اي؟
او که گویا این جمله را در خیال و ناخود آگاه بزبان اورده بود بخودش آمد و گفت:امروز خیلی خسته شدم زودتر شام
رو بیار میخوام بعد از تصحیح ورقه ها بخوابم.
نوشین آهسته پرسید:کجا؟روي کاناپه تو سالن یا توي اتاق کار؟
هورش یا صداي او را نشنید یا خودش را نشنیدن زد و مشغول خوردن سالاد شد.نوشین نفس عمیقی کشید و بلند شد
تا غذا بکشد.میدانست اگر کمی بیشتر کنجکاوي کند باعث ناراحتی او میشود.بهمین دلیل سکوت کرد زیرا دلش
نمیخواست هیچگاه و به هیچ عنوان باعث رنجش او شود گاهی اوقات حس میکرد در برابر او کم می آورد و تاب
مقاومت در برابر احساساتش را ندارد و خودش را به این خاطر مورد شماتت قرار میداد.اما خوب میفهمید که تمام اینها
بدلیل عشق بی حدش نسبت به اوست.به هر حال از این وضع زندگی و کنار او بودن راضی بود و نمیخواست آرامش و
کامیابی اش را بدست خود بهم بریزد.
زهرا شاد و سرحال او را در آغوش کشید و پرسید:میشناسی؟زهرام دوست زمان دانشگاهت.
خندید و گفت:انقدرم که تو فکر میکنی کم حواس نیستم.
زهرا در حال در آوردن مانتویش گفت:منم نگفتم کم حواسی گفتم عاشقی عقل از سرت پرونده.
اینکه بدتر شد یعنی میگی من کم عقلم؟
دور از جون نوشین خانم این چه حرفیه؟شما عقل کل هستین.
بذاري بري خونه شوهر بعدا بهت میگم.
داري نفرینم میکنی؟
نفرین مگه خونه شوهر رفتن بده؟
بد نیست ولی حالا زوده.
زوده؟دیگه داري پیر میشی دختر.
30 سالگی کجاش پیره؟
هر دو بهم نگاه کردند و خندیدند.زهرا به عقب تکیه داد و دستهایش را روي سینه اش گره کرد و گفتکغصه نخور
دوست عزیزم منم دارم گرفتار میشم.
راست میگی؟مبارکه؟کی هست؟
آقاي رفیعی رو یادت میاد؟
همون که بیشتر اوقات غیبت داشت؟
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
ا...قرار نشد از الان معایبش رو به رخم بکشی ها؟
خب آخه این یکی از خصوصیات مهمشه که یادم مونده!
همین؟
و البته استادها که بخاطر هوش و نمرات بالاش ازش ایران نمیگرفتن.
این شد یه چیزي!آره دیگه عزیزم همون آقاي باهوش و با استعداد قراره شوهره بنده بشه.
تبریک میگم.
متشکرم عروسی که حتما میاي؟
کی هست؟
بعد از تموم شدن این رمان.
و با این حرف دفتر بزرگی را جلوي نوشین روي میز گذاشت و گفت:پس فهمیدي که باید زود بخونیش و نظرت رو
بگی.
نوشین صفحه اول دفتر را باز کرد و پرسید:اسمش چیه؟
بخون!
اینجه که چیزي ننوشتی!
آخه هر چی فکر کردم نتونستم یه اسم مناسب برایش پیدا کنم این کارو میزارم به عهده تو!با دقت بخون و یه اسم
خوب براش پیدا کن.
چند صفحه دیگه اش مونده؟
20 صفحه.
20 صفحه؟اینکه کار دو روزم نیست!
زهرا آهی کشید و کمی جابجا شد و گفت:آره ولی مسئله اینه که قصه هنوز تموم نشده.
مربوط به همون دوستت میشه؟
زهرا با چشمانی پر اشک سرش را تکان داد و گفت:دلم میخواد آخر قصه اش خوب تموم بشه.
خب کمکش کن.
اي کاش میتونستم...تو اینارو بخون ببین من چکار میتونم براش بکنم.
یعنی اونقدر اوضاع خرابه؟
خراب نه وحشتناك.
با این حرفات وسوسه ام میکنی که همین الان شروع کنم به خوندن.
بلند شو بهونه نیار تا من میوه و شیرینی نخورم نمیرم.
نوشین خندید و درحالیکه بطرف آشپزخونه میرفت گفت:هنوز شکمویی.
گوش کن چایی هم نمیخورم بجاش شربت بیار.از همونا که مامانت درست میکنه.
بعدازظهر به درخواست هورش بار دیگر بخانه پدرشوهرش رفت .کتایون مثل همیشه با روي بازو آغوشی گرم او را
پذیرا شد و پرسید:آفتاب از کدوم طرف در اومده که آقا هورش با محبت شده؟
هومن بجاي او جواب داد:از کوههاي عشق.
کتایون چشم غره اي به او رفت و گفت:بلند شو زنگ بزن کوروشم بچه هاشو برداره بیاد امشب دور هم باشیم.
هومن چشم بلندي گفت و بسوي تلفن رفت.نوشین هم بعد از تغییر لباس بدنبال کتایون به آشپزخانه رفت تا د رمهیا
نمودن شام کمکش کند.مشغول کار بودند که صداي هومن از درون سالن بلند شد:مامان!
بله.
به هانیه هم زنگ بزنم؟
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
بزن ولی فکر نمیکنم بیاد.
آخه چرا؟مگه میخواد پیاده بیاد؟
خب بزن ببین اگه میاد برو دنبالش.
منظورم این نبود که من برم دنبالش میگم شب با سعید بیاد.
خیلی خب هر کاري میخواي بکن.
نوشین پرسید:بالاخره کی زندایی میشیم؟
کتایون لبخندي زد و گفت:انشالله یه ماه دیگه طفلکی هانیه خیلی اذیت میشه مخصوصا حالا که هوا گرم شده.
هومن وارد آشپزخانه شد و در حال برداشتن چند برگ کاهو پرسید:شام چیه؟
کتایون ضربه اي روي دستش زد و گفت:وقتی میگم هنوز بچه اي نگو نه!آخه پسر اگه بزرگ شدي و زن میخواي یه
طوري رفتار کن که باورمون بشه و دلمون بیاد برات استین بالا بزنیم.
هومن د رحالیکه در قابلکه ها را یکی یکی برمیداشت و داخل آنها را نگاه میکرد گفت:چشم از فردا طوري رفتار میکنم
که باورتون بشه از وقت زن گرفتنم گذشته.
بعد از نوشین پرسید:میاي کار جدیدم رو ببینی؟
نوشین به کتایون نگاه کرد و او گفت:برو عزیزم منم دیگه کاري ندارم.
همراه هومن به اتاقش رفت.او در هنر معرق کاري تبحر خاصی داشت و بیشتر اوقات در مورد کارهایش از همه
مخصوصا نوشین نظر میخواست.اینبار تابلوي زیبایی درست کرده بود که با خطهاي زیبا و درهم نامی را حکاکی کرده
بود.نوشین تابلو را که زمینه اي آبی رنگ داشت برداشت و با دقت نگاه کرد و پرسید:چی نوشتی؟
هومن صندلی را برعکس گذاشت و روي آن نشست.دستهایش را روي پشتی آن تکیه داد و گفت:با دقت نگاه کنی
میتونی بخونیش.
نوشین بار دیگر با دقت بیشتر به تابلو نگاه کرد و بعد از چند لحظه خواند:الهه.
همون لبخندي زد و گفت:آفرین درسته.الهه.
حالا چرا الهه؟
خب یه اسمه قشنگ نیست؟
اسمه؟نکنه اسم همون دختریه که گفتی خوشبخت نیست؟
همون آهی کشید و گفت:خودشه اما من جرات ندارم اسمشو پیش اینا بیارم.البته دلیلش رو درست نمیدونم اما یه بار که
حرفشو پیش کشیدم پدر چنان با خشم نگاهم کرد و مامانم انقدر عیب و ایراد روي دختر بیچاره گذاشت که فهمیدم یا
باید با جنگ و جدال اونو بدست بیارم یا با طرح یه نقشه ماهرانه.
حالا این الهه خانم کی هست؟
یکی از اشناهاي قدیمیه که به دلایلی روابطشون با خانواده ما قطع شده ولی تقصیر من چیه؟دل که این حرفا سرش
نمیشه؟
میخواي من باهاشون صحبت کنم.
میدونم فایده اي نداره.
به هر حال اگه یه روزي فکر کردي که کاري از دست من ساخته است اصلا تعارف نکن خوشحال میشم کمکت کنم.
متشکرم حالا ببینیم هورش امشب چکار میکنه.
نوشین تازه فهمید علت آمدنشان و پیشنهاد هورش براي مهمانی چه بوده!او بخاطر طرح مسئله همون به آنجا می آمد!
با آمدن کورش و خانواده اش و هانیه و همسرش خانه شلوغ و پر هیاهو شد .پسر کوچک کورش با کارها و حرفهاي
شیطنت امیزش آقا و خانم ابراهیمی را حسابی سر ذوق آورده بود.نوشین و هانیه و سحر همسر کورش هم در مورد بچه
صحبت میکردند اما حواس نوشین پیش هورش بود که انسوي سالن کنار همون نشسته بود و ارام صحبت میکرد ازچهره اش خشم به وضوح خوانده میشد تا بحال او را اینگونه ندیده بود و نمیدانست همون در حال بیان چه مطالبی است
که او را تا این حد عصبانی کرده.
ممنون که حواست هست
ممنون که دوستم داری
ممنون که به رویم نیاوردی...
ممنون که لبخند می زنی
ممنون که به موقع می آیی
ممنون که خدای منی . . .
لبخند زنان در دو موقع اسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق میگویند دوستت دارم و دیگری هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)