سلام به دوستاي گلم
من بازم اومدم با يه رمان ديگه
اصولا رمانايي كه من ميذارم از سايت نودهشتيا هستش و بيشتر نوشته ي كاربراي همون سايت
من كه خيلي دوست دارم كتاباشونو اميدوارم شما هم خوشتون بياد.
پس پيش به سوي همسايه ي من.................
نام:همسايه ي من
نويسنده:شايسته بانو
منبع:سايت نودهشتيا
خواهشا اون دكمه سپاس رو هم مورد لطف خودتون قرار بدين.
139Likes









0 دقیقه بود من تازه سر خیابون منتظر دربست بودم در همین حین یه پاجروی مشکی از جلوم رد شد و یکم جلو تر از من زد رو ترمز و دنده عقب اومد درست جلوم وایساد اول ترسیدم ولی بلافاصله با پایین اومدن شیشه ی ماشین مجد و شناختم .. چه تیپیم زده بود .. یه عینک آفتابی شیکزده بود , موهای مرتب و براق که نشون میداد تازه از حوم اومده صورت سه تیغ یه کت اسپرت سرمه ای با بلوز سفید م پوشیده بود که خیلی بهش میومد.. عینکشو از چشمش برداشت و گفت :- سلام ..اگه جایی میری برسونمت ..پیش خودم گفنم چه صمیمی .. چه زود خودمونی شد!!! با اینکه از خدام بود بپرم بالا و بگم بگاز که دیره ولی با یه حن جدی و رسمی واسه ی ینکه حساب کار دستش بیاد گفتم :-مرسی از لطفتون!!! تاکسی رو ترجیح میدم..احساس کردم یه لبخند مرموزی زد و در حالی که دوباره عینکشو به چشمش میزد شونه هاشو بالا انداخت با گفتن : هرحور راحتین گاز داد و رفت ..تا 2-3 دقیقه بعد از رفتن مجد تاکسی نیومد تقریبا داشتم به خودم فحش میدادم که چرا باهاش نرفتم که یهو یه تاکسی از دور دیدم و واسش دست تکون دادم وقتی وایساد مسیرو که گفتم ..گفت : 10 تومان مخم سوت کشید ولی بی خیال چونه زدن شدم و پریدم بالا بهش گفتم آقا زود باش فقط ولی خوب ترافیک بدی بود .. بالاخره با هزار بد بختی ساعت 8
