رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 119
Like Tree12Likes

موضوع: رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    فصل اول
    داخل سالن کوچک که به عنوان نشیمن از آن استفاده می شد، محمد مبرهن باهمسرش مینو، دخترش نگین وبرادرزاده همسرش نغمه نشسته بود. هرسه چشم به دهان نغمه دوخته بودندتا خودش هروقت که خواست، سرصحبت رابازکند.مینو به عادت همیشگی، نگاهی به تمام گوشه های سالن وحتی جاهایی که به چشم نمی آمدانداخت تا از تمیزی و نظافت همه چیز مطمئن شود. مبل های آمریکایی با پارچه زرشکی تیره وطرح های مثلث ولوزی ومربع به رنگ های سبز وخردلی ونارنجی وآبی، سلیقه دخترش بودکه هماهنگی زیادی با قالیچه های گل ابریشم طرح ماهی تبریز وپرده های حریر شیری با والان ساتن زرشکی داشت. نگاه دقیقش چین های پارچه جلوی دسته های مبل راکاوید، اثری از غباریا پرزنبود. گوشه گوشه میزبزرگ ودومیز عسلی وپایه هایشان را از نظر گذرانید ونفس راحتی ازسر آسودگی کشید.
    نگران وغمگین بامهربانی به نغمه نگاه کرد. حال برادرزاده اش را درک می کرد وخوب میفهمید که چرا به جای منزل پدرش به خانه عمه آمده است. حال خودش را هم میفهمید. هروقت مضطرب، غمگین یا آشفته بود، حالت وسواس پیدا میکرد.
    محمود خوب میدانست چراهمسرش با این دقت همه جا را از نظر می گذراند. نگاه خیره او را به گلدانی که روی میز سمت راستش بود دید. گلدان کمی از جای اصلی اش در وسط میز جابجا شده بود. محمود لبخند پرمحبت وگرمی نثار چشم های زیبا وپریشان همسرش کرد وگلدان را سرجای همیشگی قرار دادو با دقتی که از نظر مینو دور نماند، گل های زیبای زرشکی، دارچینی وعنابی را وبرگ های سدری ویشمی را در آن گلدان خوش تراش کریستال، جابجا کرد.
    سکوت، کمی سنگین شده وحالت غیر عادی را بیشتر به رخ نگین می کشید. او هم همچون پدر ومادرش، سعی داشت ظاهرش را آرام وخونسرد نشان دهد ولی در درونش، غوغایی برپا بود. به چهره جذاب ومردانه پدرش خیره شد. چقدر آن چشم و ابروی کشیده مشکی با آن مژگان سیاه وپرپشت را دوست داشت وچقدر انبوه موها را بالای آن پیشانی بلند وپرغرور می پسندید.
    "آخ بابا جون، موهات تو همین چندماه پر از تارهای سفید شده. شونه های پهن و مردونه ات خم شده ونگاهت نگران! چرا؟ چرا تو به این مدت کوتاه اینطوری شدی؟ بخاطر من؟ آره بابائی، غم من تورو به این روز انداخت، میدونم. غصه یه دونه دخترت که بعد از هفت سال دعا والتماس به درگاه خداوند پا به زندگیت گذاشت وحالا به این روز افتاده، پیرت کرد. دختری که تازه هیجده سالش تموم شده و..."
    محمود که نگاه خیره دخترش را متوجه خودش دید، لبخندگرمی تحویلش داد وگفت:
    - عزیزبابا، نمی خوای از نغمه جون پذیرایی کنی؟
    نگین دنباله افکارش را رها کرد، با حواس پرتی لبخندی زد وگفت:
    - چرا بابائی همین الان.
    وبلافاصله پیش دستی های هشت ضلعی آرکوپال مشکی لب قرمز را جلوی نغمه وپدر ومادرش قرار داد. در هر بشقاب یک عدد کارد وچنگال یونیک با دسته مشکی وبراق گذاشت وظرف هندوانه را که از جنس وطرح پیش دستی ها بود، جلوی نغمه گرفت. دهان خوش ترکیبش با لبخندی بسیار زیبا باز شد وبا صدایی گرم و آرام بخش گقت:
    - بفرما نغمه جون، خنک خنکه.
    نگاه خسته وبی رمق نغمه، به صورت نگین خیره شد. آه که چقدر این دختر عمه زیبا وظریف ومهربان را دوست داشت وچقدر از این همه سرزندگی و عطوفت ذاتی اش لذت می برد.
    - بخور نغمه جون. هوا خیلی گرمه وهندونه خنک خیلی می چسبه.
    راه گلوی نغمه بسته بود. آنقدر بغض داشت که هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت ولی دست نگین عزیزش را هم نمی توانست رد کند. از نظر نغمه، هیچ کس نمی توانست به نگین نه بگوید پس او، آن مرد چطور توانسته بود دلش را این چنین بشکند؟! آه، لعنت به او. لعنت به شوهرش، پرویز ولعنت به تمام کسانی که با زندگی دیگران بازی می کنند.
    گرمای نگاه نگین را روی صورتش حس کرد.
    - آخ، ببخشید نگین جون.
    و به سرعت تکه کوچکی از هندوانه را با چنگال برداشت وداخل پیش دستی اش گذاشت.
    - اِ، نغمه همین یه ذره !
    منبع:فان
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  2. 6 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    - مرسی عزیزم کافیه میل ندارم. تازه شام خوردم آخه.
    - هندونه چکار داره به شام؟ من همین الان می تونم یه هندونه رو درسته بخورم، البته به شرط اینکه حسابی خنک باشه. مگه نه مامان؟
    - آره نغمه جون راست می گه. این بچه از هندونه سیر نمیشه.
    نغمه لبخندی به روی عمه نازنینش زد وگفت:
    - شاید واسه همینه که انقدرشیرین ودلچسبه عمه جون.
    بعد دوباره به نگین نگاه کرد وگفت:
    - قربونت برم نگین جون ولی همین کافیه. کمرت درد گرفت، انقدر دولا نمون. حالا اگه خواستم، دوباره بر می دارم.
    نگین چشمکی زد وگفت:
    - البته اگه چیزی ازش بمونه.
    وظرف را جلوی مادر وپدرش گرفت ودست آخر، جلوی مبلی که خودش روی آن نشسته بود قرار داد.
    - بقیه اش دیگه مال منه. شما می تونید هلو، شلیل، خیار، هلو انجیری، انجیر یا بقیه میوه هایی رو که اینجا هست میل بفرمایید.
    و به ظرف پایه دار پراز میوه، کنار مادرش اشاره کرد.
    - اینطوری با تعجب نیگام نکن نغمه ودرضمن نپرس این همه هندونه رو بعد از شام مفصلی که خوردم کجا جا میدم چون واقعا خودمم نمی دونم. احتمالا معده من یه مخزن اضافه ام داره چون همیشه جا داره و هیچ وقت پر نمیشه.
    نغمه بغض سنگینش را با قطعه کوچکی از هندوانه فرو داد وبرای اینکه حرفی زده باشد گفت:
    - عمه این پارکت ها رو با چی تمیز میکنی که همیشه انقدر برق می زنن؟
    - با الکل عزیزم.
    - انقدرالکل میزنید، خراب نمیشن؟
    مینو نگاهی به پارکت های تمیز وبراق انداخت وگفت:
    - نه، چون چند وقت یه بار همه رو با پارافین چرب می کنیم. واسه همین ترک هم نمی خورن.
    محمود با محبت دست کوچک ونرم همسرش را دردست گرفت. فشار اندکی به انگشتان کشیده وظریف او وارد کرد وگفت:
    - عمه ات یه کدبانوی باسلیقه ویه خانم خوشگل وهمه چی تمومه نغمه جون. خدا نعمت رو در حق من حقیر تموم کرده با این ازدواج سعید وخوش یمن .
    نغمه آه سوزانی کشید وگفت:
    - کاش یه ذره از سلیقه وزیبایی شما رو من داشتم عمه جون. کاش یه ذره شانس داشتم.
    بعد نگاهش را به صورت زیبای نگین دوخت وگفت:
    - نگین حتی از شمام قشنگ تره. می دونم که خیلی ام با سلیقه وکدبانو وخانمه ولی شانس... هرچند، من خودمم اشتباه کردم. همه بهم گفتن دارم خطا می کنم ولی گوش نکردم. کور وکر شده بودم، نه می دیدم ونه می شنیدم وحالا....خودم کردم که لعنت بر خودم باد، خودم کردم عمه.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  4. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  5. Top | #3

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    بالاخره نغمه هم شروع به حرف زدن کرد. با میل خودش، هیچ کدام چیزی از او نپرسیده بودند.
    از غروب که نغمه بعد از ده سال، آنطور بی خبر وناگهانی به منزل آنها آمد وشام هم ماند، فهمیدند که اتفاقی افتاده. نغمه سعی می کرد ظاهری آرام داشته باشد ولی رنگ وروی پریده ودست های لرزانش، همراه چشمان بی قرار ونگاه پرتشویش ، حاکی اتفاقی ناخوشایند بود. نغمه با لبخندی مصنوعی گفت که آمده تا شبی را با نگین که تازه از سفر برگشته بود بگذراند ولی چمدانی که روی صندلی عقب ماشین قرار داشت واتفاقا در دیدرس محبوبه واقع شده بود، چیز دیگری می گفت.
    هرسه با نگاه به یکدیگر فهماندند که تا خودش نخواسته وچیزی نگفته، چیزی نپرسند ومحبوبه هم معنی این نگاه ها را خوب فهمید. آن شب، زودتر از شب های دیگر بساط شام را جمع کرد، ظرفها را شست وآشپزخانه را مرتب کرد. نگین ومینو هم به سرعت کارها را انجام داده وهمه چیز را مرتب کردند. می دانستند اگرنغمه بخواهد حرف بزند، بعداز شام شروع خواهد کرد. اگر هم نه، فرصت کافی برای یک شب نشینی کوچک وبعد هم استراحت برای نغمه خواهد بود وحالا، نغمه به خواست خود می خواست حرف بزند.
    - ببخشید که امشب مزاحمتون شدم وممنونم از اینکه بهم فرصت دادین تاافکارمو جمع وجورکنم. من اومدم اینجا چون فکر می کردم هیچ جای دیگه این آرامشو بهم نمیده وهیچ کس مثل شما درکم نمی کنه ودقیقا همینطور هم شد. ممنونم، از همه تون.
    - اینجا خونه خودته دخترم. تو برای من ومینو مثل نگین هستی. احتیاجی به تشکر نیست ودرضمن، تو مزاحم هیچ کسی نیستی نغمه جان.
    نغمه کمی سرش رابالا گرفت تا اشکهایش سرازیر نشوند وباصدایی خش دار از بغض گفت:
    - خیلی سعی کردم برم خونه خودمون ولی نتونستم. از مامانم وبابام خجالت می کشم، از روی نوید ونیما شرمنده ام. ده ساله خون به جیگرشون کردم، حالا با چه رویی برم اونجا وبگم دوباره برگشتم سر خونه اولم؟ جواب بابا رو چی بدم عمه؟ یادته چقدر این در واون در زد که زن این پرویز لعنتی نشم؟ به مامانم چی بگم؟ بیچاره مامان چقدر اشک ریخت، چقدر التماسم کرد، چقدر ازم خواهش کرد که این کارو نکنم. اونوقت من احمق چیکار کردم؟ هیچی. پای بی صاحابمو کردم تو یه کفش وگفتم می خوام که می خوام. اَه، چقدر خر بودم عمه، چقدر نادون بودم.
    نگین به آرامی جعبه خاتم کاری دستمال کاغذی را جلوی نغمه گرفت ونغمه با حرکتی خشن و عصبی، دو سه عدد دستمال را به سرعت بیرون کشیدو با انگشتانی لرزان اشکها را ازگوشه چشم زدود و ابروها را درهم کشید. مصمم ومحکم به چشمان مینو خیره شد وگفت:
    - همه چی تموم شد عمه، می خوام طلاق بگیرم.
    هیچ کدام جا نخوردند. هیچ کس حیرت نکرد. انگار هرسه می دانستند چنین روزی در پیش است. مینو نگاهی به صورت شوهرش انداخت وگفت:
    - کسی می دونه تو اینجایی عزیزم؟
    نغمه به علامت نه سر تکان داد. محمود دنباله حرف همسرش را گرفت وگفت:
    - اینجا خونه توئه، تاهروقت که بخوای وتاهروقت که اینجا احساس آرامش کنی. ولی اگه ممکنه اجازه بده به رضا وپرویز خبر بدم اینجایی. ممکنه نگران بشن بابا.
    نغمه با حالتی عصبی پوزخند زد وگفت:
    - هه، پرویز؟!
    مینو با ناراحتی گفت:
    - آخ، بهش نگفتی نغمه؟
    - نه عمه جون. بهش نگفتم چون نبود. آقا با دوستاشون تشریف بردن دماوند چون هوای تهران گرمه و به مزاجشون سازگاز نیست. بنده رو هم نبردن چون حوصله نق ونوق منو ندارن. چون مدام غر میزنم و می گم جمع کن این بساط شیره کشی رو.
    بعدناگهان به خودش آمد وخجالت زده سر به زیر انداخت.
    - ببخشین که این جمله رو گفتم. دیگه به اینجام رسیده عمه، اینجام.
    ودستش را بیخ گلویش گذاشت. اشکهای گرمش دوباره سرازیر شد و پوست گندمگونش را شستشو داد. نگین روی کاناپه سه نفره، خودش را کنار نغمه کشید وسرش را در آغوش گرفت. نغمه هق هق کنان ادامه داد:
    - آخ نگین، تو نمیدونی من شاهد چه صحنه هایی بودم. انقدر منقل وذغال دیدم که حتی از منقل کباب حالم بهم می خوره. انقدر دود تریاک تو دماغم رفته که دیگه هیچ بویی رو حس نمی کنم. انقدر رفیق های پامنقلی پرویز رو دیدم که از هرچی دوست ورفیقه گریزونم. تو نمیدونی، نمیدونی تو اون خراب شده چه چیزایی دیدم.
    نگین با نگاهی اشک آلود به پدر مادرش خیره شد. هردو فهمیدند منظورش چیست. او با این نگاه به آنها می گفت "من از این بدترشو دیدم. این تویی که نمیدونی من چه صحنه های وحشتناکی دیدم." نگاه نگین اشک های جمع شده مینو را سرازیر کرد وچشمان محمود هم پراز اشک شد. مینو از کنار همسرش بلند شد وسمت چپ نغمه قرار گرفت. دستش را روی شانه او قرار داد وگفت:
    - اگه دوست داری، می تونی حرف بزنی عزیزم. بگو، بگو بگذار دلت سبک بشه.
    ومحمود با صدای محکم ومردانه اش گفت:
    - نغمه جان، می خوای من برم بالا که راحت تر حرف بزنی؟
    نغمه سر از شانه نگین برداشت. دماغش را بالا کشید ودر حالیکه سر تکان می داد گفت:
    - نه عمو محمود، شما که غریبه نیستین. همیشه دوستتون داشتم ودارم. شما باید بی ادبی های منو ببخشید. راستش، راستش دست خودم نیست. بایادآوری روزهای گذشته انقدر عصبی می شم که کنترل خودم از دستم درمیره، نمی فهمم چی می گم.
    - هرجور راحتی حرف بزن عمو، هرچی می خوای بگو.
    هرسه در نگاه خیره نغمه خواندند که به گذشته برگشته. شاید به ده سال قبل، شاید هم دورتر.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  6. 5 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  7. Top | #4

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    - همه اش از یه لج ولجبازی بچه گونه شروع شد. انقدر بچه گونه که شرمم میاد بگم. تب خارج رفتن، منو گرفته بود. دیپلم که گرفتم، از بابارضا خواستم بذاره برم خارج. برام فرق نمی کردکجا، فقط می خواستم برم ولی هرکاری کردم بابا قبول نکرد. از من اصرار واز اون انکار. کنکور شرکت نکردم، اعتصاب غذا کردم، قهر کردم ولی بابا راضی نشد. دست آخر یه روز که حسابی از دستم کفری شده بود، گفت غیرتم قبول نمی کنه یه دختر تنها رو بفرستم مملکت غریب. گفت شوهر که کردی، هرغلطی خواستی بکن وهر جهنم دره ای می خوای برو ولی تا وقتی تو خونه منی، فکر خارج رفتنو از سرت بیرون کن. بیچاره مامانم چه عذابی می کشید از دست من. دیگه خبری از اون آرامش همیشگی تو خونمون نبود. طفلکی چقدر التماسم می کرد که دست از این فکر احمقانه بردارم وکارای احمقانه ترم رو تکرار نکنم. ولی کو گوش شنوا؟! بهم می گفت به فکر پدرت باش، خدای نکرده از دست تو واین کارات سکته می کنه ها. ولی من نمیفهمیدم چی میگه. با کمال وقاحت تو روش وایمیستادم ومیگفتم به بابا بگو به فکر من باشه، چون اگه همینطور به نه گفتنش ادامه بده، این منم که سکته می کنم. می گفت لااقل به فکر نوید ونیما باش، تو این سروصدا وجو متشنج خونه نمیتونن به درس ومشقشون برسن ولی من نمیفهمیدم چی میگه. به هوای اینکه بالاخره میرم خارج، رفتم کلاس زبان. همونجا با نسترن آشنا شدم و کم کم سر درددلم بازشد. همه چی رو از سیر تا پیاز گذاشتم کف دستش واونم مثلا بهم راه وچاه نشون داد. گفت خوب ازدواج کن. گفتم با کی؟ جوونای الان آه ندارن با ناله سوداکنن، انوقت منو می برن خارج؟ من یه عمری تو خونه پدرم لای پر قو خوابیدم وتو زرورق بزرگ شدم، حالا نمی تونم برم خارج تو رستوران ظرف بشورم وگارسونی کنم یا بیبی سیتر بشم واز بچه های مردم پرستاری کنم. گفت هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دماغم رو بالا گرفتم وبا غرور گفتم من بالاخره بابامو راضی می کنم، حالا میبینی. یه دونه دخترم، می دونم که آخرش بابام مجبور میشه کوتاه بیاد.
    از جلسه بعد زمزمه های نسترن شروع شد. می دونید که پرویز دایی مادر نسترنه. یکسره تو گوشم می خوند که دایی پرویز خیلی پولداره تاحالا ازدواج نکرده، سالها تو فرانسه زندگی کرده حالا برگشته ایران. گفت که از برگشتنش پشیمونه واینجا رو دوست نداره ودوباره می خواد برگرده فرانسه. اولش زیاد به حرفاش اهمیت نمیدادم چون می دونستم که دایی پرویز جونش سن وسالی ازش گذشته ولی نسترن انقدر گفت وگفت تا خر شدم. دیگه خودتون می دونید که چه کردم تا با این مردک ازدواج کنم. یادته عمه، یادته بیچاره بابا شب اولی که اونا رودید، چه حالی شد؟
    مینو با تأسف سر تکان داد وگفت:
    - من که اونشب نبودم ولی فردا صبحش سیما بهم زنگ زد. طفلکی یه دنیا اشک ریخت وگفت خواستگارت از رضا بزرگتره.
    - اون شب موهاشو رنگ کرده بود، البته من نمیدونستم وبعدها فهمیدم.
    - سیما کلی خواهش وتمنا کرد والتماس کرد که من ومینا باهات حرف بزنیم، بلکه از خر شیطون پیاده شی. ولی ما هرچی گفتیم، تو گفتی نه که نه. یا زن پرویز میشم یا خودمو جلوی چشم مامان وبابا آتیش میزنم.
    نگین که این حرف ها را تازه می شنید، مات و مبهوت به نغمه خیره شده بود. محمود هم لام تا کام حرف نمی زد وفقط شنونده بود. نغمه با تأسف سرتکان داد، آهی از ته سینه کشید وگفت:
    - آره، نرود میخ آهنی درسنگ. پیش خودم میگفتم سن وسالش مهم نیست، مهم اینه که می خواد برگرده فرانسه وپولدارم هست. گفتم مهم اینه که برم خارج، دیگه برام فرق نمی کرد چطوری. بعد از عروسی یه مدت سرمو شیره مالید. اولش می گفت صبرکن تا یه سری کارای ناتموممو انجام بدم. بعد گفت صبر کن تا ملک واملاکمو بفروشم وپولهامو یه جا جمع کنم. خلاصه یه یک سالی سر منو گرم کرد وتو این مدت نذاشت بفهمم اعتیاد داره. مدام پول میریخت تو دست وبالم وازم می خواست با دوستام برم سفر یا مهمونی وگردش واین چیزا. منم سرخوش از اینکه شوهر فهمیده! وپولداری نصیبم شده، به خودم می نازیدم. تا مامانم می گفت چرا انقدر پی گردش وتفریح ودوست ورفیق بازی هستی، یه ذره بشین تو خونه وبه زندگیت برس، باد به غبغب مینداختم ومیگفتم "خونه پر از کلفت ونوکره، من دست به سیاه وسفید نمی زنم."
    یا وقتی می گفت حواست پی زندگیت باشه وانقدر ولخرجی نکن، می گفتم:
    "شکرخدا پرویز انقدر پولداره که با این همه خرج ومخارج ککشم نمی گزه. درثانی، پرویز اروپا رفته اس، روشنفکره، خوب می دونه که نباید خودخواه باشه وآزادی های منو ازم بگیره. اون مدام بهم میگه از جوونیت استفاده کن وخوش باش. برو گردش، برو سفر، برو مهمونی، از زندگیت لذت ببر. همه اش بهم میگه منتظر من نباش که همه جا همراهیت کنم. من سنی ازم گذشته وحوصله این کارا رو ندارم ولی تو نباید به پای من بسوزی."
    بعدهم با غرور وتکبر به مامانم خیره می شدم .با حالتی که انگار می خواستم دلشو بسوزونم میگفتم:
    " تو خونه من چندتا خدمتکار هست، بازم صبح تا شب کار می کنن تا به همه کارای خونه برسن، شما تنهایی وبدون کمک چطور همه کارارو انجام میدی؟ هرچند، خونه شما یک دهم خونه منم نیست."
    ومامانم هیچی نمی گفت. همینطور تو صورتم زل می زد وسرشو تکون می داد ومن تأسف رو تو چشماش می دیدم ونمی فهمیدم. اون موقع معنی نگاه مامانمو نمی فهمیدم وفکر می کردم به حال خودش تأسف می خوره ولی بعدها فهمیدم. فهمیدم واحمقانه تر از قبل با مشکلات زندگیم روبرو شدم.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  8. 5 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  9. Top | #5

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    اشک های نغمه چون سیل بر گونه هایش روان بود. صدایش دراثرگریه بم ونامفهوم شده بود ولی محمود ومینو ونگین تمام حرف هایش را می فهمیدند. مینو پابه پای نغمه می گریست ومحمود کلافه وعصبی به سخنانش گوش می داد ولی نگین هنوز مبهوت بود. انگار باور نمی کرد دختری چنین رفتاری با مادرش داشته باشد آن هم مادری همچون زن دائیش سیما! سیما زنی بود با پوستی گندمگون وموهایی که درجوانی خرمایی تیره بود وحالا بیشتر آن موهای مجعد زیبا را تارهای سفید پوشانده بود. با اینکه تا بحال کسی از نوع زندگی نغمه خبر نداشت و او هم از مشکلاتش پیش مادرش حرف نمی زد ولی سایه ای از غم همیشه روی صورت این زن مهربان بود. او میدانست که زندگی دخترش شاد نیست ودختر یکی یک دانه اش سعادتمند نشده. آری، او می دانست چون مادر بود. مادر... مادر....
    - یه روزم که بازم داشتم پز زندگی اشرافی وپول وثروت شوهرم رو می دادم، گیر دادم به بابا که آره، بابا اصلا به فکر مانبود وهیچ رفاهی برامون فراهم نکرد واز این چرت وپرتها. مامانم با ناراحتی بهم نگاه کرد وگفت: "تو حق نداری راجع به رضا اینطوری حرف بزنی. رضا خیلی بیشتر از توانش وخیلی بیشتر از اونی که باید، کارکرده واین زندگی رو واسه ما فراهم کرده. من شکایتی که ندارم هیچ، خیلی ام ازش راضی ام وهمیشه ام برای سلامتی وعاقبت به خیریش دعا می کنم. من از خدای خودم ممنونم چون زندگیم رو با عشق آغاز کردم، با عشق ادامه دادم وبا عشق تمومش می کنم. من اگربدون پدرت به مهمونی وگردش وسفر نمیرم، بخاطر این نیست که اون بهم اجازه نمیده. برای اینه که بدون رضا اصلا بهم خوش نمی گذره. هیچ جا بدون اون نمی تونم برم، حتی خونه مادرم. وقتی رضا نیست، احساس می کنم یه چیزی گم کردم وسرگردونم. عزیزم، متأسفم که نتونستم درست تربیتت کنم. زندگی فقط پول وخوشگذرونی نیست. شکرخدا من تو زندگیم هیچ وقت کم وکسری نداشتم والانم ندارم. ما به اندازه خودمون داریم وراحت زندگی میکنیم. درسته که خونه ما به بزرگی خونه تو نیست ولی برای ما کافیه. تو وبرادرات هرکدوم واسه خودتون اتاق جدا وبزرگ داشتید وتازه یه اتاق اضافی ام داریم که برای پذیرایی از مهمونی که ممکنه شب منزلمون بمونه گذاشتیم. سالن خونه مون انقدر بزرگ هست که ما تونستیم جشن نامزدی تورو با دویست نفر مهمون توی خونه خودمون برگزار کنیم. مبلمان وظرف وظروف وسایل دیگه هم انقدر داریم که شکر خدا پیش دوست ودشمن سربلند باشیم واحساس حقارت نکنیم ویادت نره که همه اینارو بخاطر زحمتای پدرت داریم. رضا هیچ وقت، پیش هیچ کس سر خم نکرد. کارکرد، زحمت کشید، درس خوند حالا صاحب همه چیز هست. اون هیچ وقت بدون ما خوشگذرونی نکرد، منم نمیتونم بدون اون خوش بگذرونم. هنوزم که هنوزه، با وجودی که سالهاست درکنار هم داریم زندگی میکنیم، وجودمون برای هم عادی ویکنواخت نشده. اگر سرمیز غذا چشممون تو چشم هم نباشه، لقمه ای از گلوی هیچ کدوممون پایین نمیره واگر وقت خواب گرمای نفس همدیگه رو حس نکنیم، هیچ کدوم خوابمون نمیبره. عزیزم، من دلم میخواست زندگی توام با عشق شروع بشه وزندگیتون از گرمای عشق گرم بشه. دلم میخواست تو بهم بگی که بدون شوهرت نمی تونی بری سفر یا مهمونی یا هرجای دیگه ودلم میخواست شوهرت از تو بخواد تنهاش نذاری چون بدون تو نمیتونه خونه وزندگی وهرچیز دیگه ای رو تحمل کنه. حالا فهمیدی تأسف من برای چیه؟ این چیزاس که منو متأسف می کنه وبابت زندگی وآینده تو نگران."
    هق هق نغمه کلامش را قطع کرد. می گریست وبه خود لعنت می فرستاد. مینو باردیگر او را در آغوش فشرد وسعی کرد با کلامی آرامبخش، دلداری اش دهد. محمود که به شدت متأثر وغمگین شده بود، آرام وصمیمی گفت:
    - بسه عمو، انقدر گریه نکن. گذشته ها گذشته، نباید افسوس روزهای رفته رو خورد. کاریه که شده نباید که خودتو بکشی. مینو جان پاشو عزیزم، پاشو اتاق این بچه رو آماده کن بره بخوابه به رضا وسیما خانمم صبح خبربده که نغمه اینجاس، بذار امشب راحت بخوابه. هرچند، اگه بتونه بخوابه.
    بعد نگاه پرمهرش را اول به نگین وسپس به نغمه دوخت وبا محبت گفت:
    - نغمه جون، به عمو قول بده فکر وخیالو بذاری کنار ویه امشب رو راحت بخوابی. تو مهمون عزیز مایی، دوست ندارم غمگین وآشفته ببینمت. دلم می خواد صبح که چشمم به صورت قشنگت می افته، لبخند قشنگ اون وقتا رو تو صورتت ببینم. اگه فکر می کنی خوابت نمی بره، یه دیازپام بنداز بالا.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  10. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  11. Top | #6

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    ولبخند گرم وعمیقی بر چهره نشاند. لبخند او، خنده روی لب های نغمه وهمسر ودخترش نشاند. مینو با سرانگشتان ظریفش، اشک های نغمه را پاک کرد وگفت:
    - پاشو دورت بگردم. پاشو برو بالا، نگین اتاقتو بهت نشون میده. منم الان برات یه قرص خواب میارم.
    نغمه نگاه قدرشناسی به خانواده مبرهن کرد وهمراه نگین از پله هایی که به صورت نیم دایره به طبقه بالا می رفت ودر سمت چپ در نشیمن قرارداشت، بالا رفت. صدای بمی که از برخورد کف کفش هایشان با پارکت های چوبی پلکان برمی خواست ورفته رفته ضعیف تر می شد، به محمود ومینو فهماند که دخترها به طبقه بالا رسیده اند. مینو که تمام انرژی اش را صرف خویشتن داری درمقابل نغمه نموده بود، آهی عمیق از سینه برکشید ودرآغوش باز همسرش فرو رفت. محمود مشغول نوازش موهای خوش حالت وکوتاه همسرش شد وبالحنی آرامبخش گفت:
    - عزیزم ناراحت نباش. ما که میدونستیم دیر یا زود نغمه برمیگرده، پس نباید انقدر خودتو عذاب بدی.
    - چرا سرنوشت بچه های ما اینطوری شد محمود؟ اون از نگین، اینم از نغمه. بیچاره سیما، وقتی بفهمه چی شده چه حالی میشه. اون شب که نگین زنگ زد وهمه چیز رو بهمون گفت یادته؟
    محمود با صدایی که از یادآوری خاطره تلخ آن روز، گرفته وغمگین شده بود گفت:
    - آره عزیزم مگه میشه یادم بره؟ واسه همین امشب به رضا زنگ نزدم. گفتم بذار امشبه رو سر راحت بذارن زمین چون می دونم که دیگه حالا حالاها خواب خوش نخواهند داشت.
    محمود خیلی بلندتر از مینو بود. او کرد بود وهمسرش از آذری های تبریز. محمود مردی بود بلند قامت وچهارشانه باچشم وابرو وموهایی مجعد وپرپشت ومشکی وهمسرش برخلاف او دارای قدی متوسط واندامی بسیار ظریف. پوست او برعکس شوهرش روشن بود وموهای خرمایی روشن وچشمان عسلی او همراه بینی ظریف وقلمی ودهانی کوچک با لب هایی باریک وصورتی، زیبایی وظرافت خاصی به چهره اش بخشیده بود که محمد را روز به روز شیفته تر وعاشق تر می کرد. محمود واقعا همسرش را می پرستید زیرا علاوه بر چهره واندام زیبایش روحی بزرگ واخلاقی نیکو داشت. او تابحال ندیده بود که مینو پشت سر کسی غیبت کند یا برای احدی بد بخواهد. او تمام این سال ها طوری با خواهر وبرادر محمود وخانواده هایشان برخورد کرده بود که گویی خواهر وبرادر وخانواده خودش هستند. هرگز کلامی از دهانش خارج نشده بود که موجب رنجش کسی شود وحرکتی از او سر نزده بود که دلی را بشکند. او بسیار صبور وخوددار بود. غم هایش را برای خود نگه می داشت وشادی هایش را با دیگران تقسیم می کرد. تمام این سال ها همچون کوهی استوار پشت محمود ایستاده وهمواره یار ویاورش بود. علاوه بر این ها او کدبانویی بی نظیر بود. خانه همیشه از تمیزی برق می زد وهمیشه انباشته از عطر خوش غذاهای خوشمزه دستپخت مینو بود. البته محبوبه، کارگری که سال ها دراین خانه وهمراه این خانواده زندگی کرده بود، زن زرنگ ودست وپا داری بود که بسیار هم به مینو کمک می کرد ولی همه به خوبی می دانستند که بار اصلی روی دوش خود مینوست.
    مینو دخترش را نیز همچون خود بار آورده وتربیت کرده بود. او نیز همچون مادرش صبور، نجیب، پرمحبت، باوقار، خوشدل، مهربان وبسیار باسلیقه وکدبانو بود. پوست سفید وبراق وبینی زیبا ودهان کوچک واندام ظریف را از مادرش به ارث برده بود ولی دهانش با اینکه فرم دهان مادرش بود، لبهای باریک وصورتی اورا نداشت بلکه لبهایش قرمز وگوشتی وبه قولی قلوه ای بود. موهای لخت وبلندش همچون پدرش مشکی وابروانش مانند او کشیده وبلند بود والبته کمی باریک نه به پرپشتی ابروهای محمود. اندام او مخلوطی بود از اندام مادر وپدرش. قدبلند را از پدر واندام ظریف و ساق های کشیده وکمر باریک را از مادر به ارث برده بود واما تنها چیزی که در صورتش منحصر به فرد بود وبه هیچ کس از اقوام پدری ومادری شباهت نداشت رنگ چشمانش بود. چشمان زیبای او با آن مژه های پر وبلندوبرگشته، ترکیبی بود از رنگ های طوسی وآبی وبنفش. اطراف مردمک چشم را رنگ آبی مایل به طوسی پرکرده ودورش را هاله ای از رنگ بنفش احاطه کرده بود. چشم هایی مخمور وزیبا که همیشه پر اشک وتبدار وبراق می نمود وسایه مژه های بلند، زیبایی آنهارا چند برابر می کرد.
    مینو سرش را بلندکرد تا بتواند به چشمان همسرش بنگرد. نیازی به کلام نبود، نگاه هر دوی آنها گویای تمام گفتنی ها وناگفتنی های وجودشان بود. محمود بوسه ای نرم بر لبان همسرش نهاد وگفت:
    - نغمه منتظره براش قرص خواب ببری، زیاد منتظرش نذار.
    مینو به آرامی از آغوش همسرش جدا شد. هنگام خروج از نشیمن، محمود او را به آرامی صدا زد:
    - مینو جان
    - جانم
    - منم زیاد منتظر نذار. می دونی که بدون تو خوابم نمی بره.
    لب های مینو به لبخندی شاد وسرخوش گشوده شد وباحرکتی زیبا، بوسه ای برای شوهرش فرستاد. او نیز بلافاصله کف دستش را روی گونه راست نهاد وگفت:
    - آ، گرفتمش، همینجور سفت نگهش میدارم. نشونه گیریت حرف نداشت عزیزم.
    هردو بی صدا وسرخوش خندیدند ومینو مثل همیشه، خدا را برای داشتن این مرد مهربان، شکر کرد.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  12. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  13. Top | #7

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    فصل دوم

    رو ورق های سفید تو می نویسم چون می دونم تنها چیزی هستی که ازت خجالت نمی کشم.حتی از مامانم و محبوبه ام خجالت می کشم و تازه مهمتر از خجالت اینه که نمی خوام بیشتر از این برام غصه بخورن.بذار فکر کنن من اون چند ماه رو فراموش کردم.اخ روزبه روزبه.....نمی تونم فراموشت کنم.تو چه ناگهانی رفتی و چه مظلوم!کاش بودی کاش بودی.دوستت داشتم و هنوزم دوستت دارم.ادعای عشق و عاشقی نمی کنم چون عشق رو نمی فهمم ولی دوستت داشتم.همه تونو دوست داشتم از بس که بهم محبت می کردین و تو از همه بیشتر.دلم برات تنگ شده کجایی؟کجایی روزبه؟......قطرات ااشک از مژگان بلند نگین روی دفتر می چکید و او همچنان می نوشت.می نوشت تا بار دلش را سبک کند.باری که بس عظیم بود بردوش دختری این چنین ظریف.

    -همه چیز از اون روز شروع شد.همون روز که قرار بود سروش بعد از ده سال دوری از وطن برگرده.هیچ کس فکر نمی کرد ان بیاد ولی امد.اومد و.....

    تازه از مدرسه تعطیل شده بودیم و به سمت خونه هامون می رفتیم.لیلا داشت حرف می زد ولی من اصلا حواسم به حرفهاش نبود و نمی شنیدم.از ولیعصر پیچیدیم تو زعفرانیه و اروم اروم از سربالایی رفتیم بالا.هنوز تو فکر تشر خانم زحلی دبیر زیست شناسی بودم و غصه دار از اینکه چطور از شر این درس خلاص بشم.از هرچی درس حفظ کردنی بود بیزار بودم و متنفر خصوصا از این یکی.فقط ریاضی و فیزیک و دروس یادگرفتنی رو دوست داشتم.تازه فهمیده بودم که انتخاب رشته علوم تجربی از اول اشتباه بود.اون وقتا دلم می خواست دکتر بشم و به همین دلیل این رشته رو انتخاب کردم ولی حالا به شدت پشیمون بودم و اصلا دیگه از پزشکی خوشم نمی اومد.البته این دلیل نمی شد که درس نخونم.بخاطر معدل هم که شده مجبور بودم حفظیات رو خوب بخونم که نمره خوبی نصیبم بشه.ناگهان با صدای فریاد لیلا و سقلمه ای که به پهلوم زد به خودم امدم
    -اخ پهلوم.واسه چی هوار می کشی؟کر شدم بابا.
    -که تازه گوشت وا شده.مگه دارم با دیوار حرف می زنم؟من که گل لگد نمی کردم داشتم با تو حرف می زدم اخه.

    -خب ببخشید حواسم نبود.
    -کجا بود؟
    -داشتم فکر می کردم.لیلا با حرص دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
    -نیوتونم داشت فکر می کرد که یه سیب خورد تو ملاجش.لامصب اینشتین اگه اینقدر فکرمی کردی تئوری نسبیت که هیچی صدتا تئوری قلنبه دیگه رو هم اثبات می کرد. حالا تو چه مرگته که امروز اینقدر فکر پارو می کنی؟اون از زنگ زیست که کم مونده بود خانم زحلی واسه حواس پرتی از کلاس پرتت کنه بیرون اینم از الان.باور کن اگه انقدر نمره هات خوب نبود دیگه سر کلاس راهت نمی داد.اخه تو همیشه سر کلاسش بی حوصله و حواس پرتی واسه همین بهت گیر می ده.هر دفعه ازت درس می پرسه و موقع امتحان اولین ورقی که صحیح می کنه مال توئه.می خواد ازت اتو بگیره.
    -منم که اتو دستش نمی دم نگران نباش.دیگه چیزی نمونده یه ماه دیگه امتحانا شروع می شه و من و خانم زحلی از دست هم راحت می شیم.خدا کنه این زیست وامونده اولین امتحان باشه و از شرش خلاص شم.راستی دیشب رفته بودیم خونه عمه نازیم.اخه قراره امشب سروش بیاد.واسه همین ما و عمو احمد اینا دیشب یه سر رفتیم اونجا که ببینیم عمه اینا کاری دارن یا نه.
    -سروش داداش روزبه و سروینه؟همون که چند ساله رفته امریکا؟
    -اوهوم.امشب همه مون می ریم فرودگاه استقبالش.
    -خوش بحالت.
    -وا چرا خوش بحال من؟!خوش بحال خونواده اش به من چه؟
    -برو بابا حالیت نیست.عمه تو نمی شناسی؟بهت قول می دم یک مهمونی ای راه بندازه نگفتنی.تازه بعدشم نوبت بقیه فامیل می ریسه.دونه به دونه مهمونی می دن و دعوت بازاره.
    با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختم و گفتم:
    -اره دیگه لابد.اه چه بد موقعی میاد.کاش بعد از امتحانای من می اومد اخر خرداد.
    لیلا لب و دهنشو جمع کرد و گفت:
    -برو بابا بی لیاقت.ببینم اون دوتا پسر ژیگولای عمو احمدتم امشب میان فرودگاه؟
    -پویا و پیام؟اره دیگه گفتم که همه مون می ریم.پویا که خیلی خوشحاله اخه اون وقتا با سروش خیلی رفیق بود.یار غار هم بودن و همه جا باهم می دیدیمشون.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  14. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  15. Top | #8

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    -روزبه چی اونم خوشحاله؟
    ابرو هامو بالا دادم و گفتم:
    -مسلما.البته می دونی که روزبه چقدر خودداره به روی خودش نمیاره که چقدر خوشحاله ولی فعالیتهاش و دوندگیهاش تو این چند روزه کاملا رضایتشو از اومدن تنها برادرش نشون می ده.خصوصا که سروش گفته میاد که بمونه و دیگه برنمی گرده امریکا.
    -اره خیلی مغروره.تو تولد تو خیلی دوروورش چرخیدم ولی اصلا بهم رو نداد.اخه می دونی قیافه اش یه جوریه.خوشگل نیست ها ولی از اون مردای اخمو و پرجذبه اس که من خوشم میاد یه جور خاصی جذابه.
    زدم زیر خنده و گفتم:
    -عوضش بیچاره پیام هرچی خواست باهات گرم بگیره محلش نذاشتی.راستی چرا؟اونم که قشنگه بیچاره.لااقل از روزبه که خیلی خوش اخلاق تره.
    -اره برعکس داداشش خیلی شر و شیطون بود.هرچی پویا اروم و ساکت بود این یکی وراج بود و شلوغ می کرد.
    - درست مثل تو ولیدا. هرچی لیدا خانم وآرومه، توشری ومارمولک. لیدای شما خیلی به درد پویای ما می خوره، عین همدیگه ان.
    - بنگاه زن یابی شوهریابی باز کردی؟
    - نه بابا، منو چه به این غلطا! یهو به ذهنم رسید.
    - چه عجب! بجز درس ومشق چیز دیگه ای هم به ذهن تو میرسه؟ ولی این یکی رو خوب اومدی. من که به این امر راضی ام. فامیلای شما همه شون قشنگ وجذابن، اصلا زشت ندارید. پسراتونم همه بچه های خوبی ان، کاری و باشخصیت وفهمیده وتحصیل کرده.
    - خوبی از خودتونه لیلا خانم، ما که قابل این حرفها نیستیم. خب دیگه، رسیدیم خونه شما. امروز وفردا که من نیستم ولی شنبه کلی حرف وخبر داغ وتازه برات میارم.
    لیلا با لحنی آمیخته به التماس گفت:
    - باشه. ولی جون من اگه تونستی یه زنگی بهم بزن. تو که منو میشناسی، تا شنبه دق می کنم.
    - آخه عزیز من، تو سر پیازی یا ته پیاز؟ با اون مادر وخواهر آروم وساکتی که تو داری، نمیدونم تو به کی رفتی که انقدر فضول وعجولی!
    - آخه بیچاره، همه که مثل تو ماست وپپه نیستن! اگه یکی از این پسرا که تو فامیل شما هست، مام داشتیم وطرف یه نگاه، فقط یه نگاه به من می کرد، معطلش نمی کردم وجلدی باسبدگل وجعبه شیرینی می رفتم خونه اش ومیگفتم "آقا شوهرمن میشی؟" تو از بس ساده ای، قدر اینارو نمیدونی. حالیت نیست دوروبرت چه خبره. خرچه داند قیمت نقل ونبات؟
    - گمشو، خودت خری. شانس آوردیم همچین چیزی دوروبر تو نیست والا آبرو و حیثیت مامان بیچاره تو دو روزه به باد فنا می دادی. بنده خدا یه عمری با آبروداری زندگی کرده آخه.
    لیلا خندید وگفت:
    - حیف که دلم نمیاد چیزی بهت بگم.
    - قربونت برم. خوبه دلت نمیاد واین همه حرف بارم میکنی، اگه دلت بیاد چی بهم میگی؟!
    بعد خداحافظی کردم وراه افتادم طرف خونه.
    منزل لیلا اینا چند کوچه قبل ازمابود. لیلا پیاده می رفت مدرسه ومیومد ومنم بخاطر همراهی با اون، از سرویس مدرسه استفاده نمی کردم. البته زمستونا که برف سنگینی می بارید واون سربالایی رو به سختی می شد طی کرد، صبحها با بابا می رفتیم وظهرها یا مامان من میومد دنبالمون یا مامان لیلا ولی بقیه سال وروزایی که هوا خوب بود، دوتایی راه میفتادیم و بی توجه به اطراف تمام طول راه رو باهم حرف می زدیم. چه روزای خوبی داشتیم، روزایی که دیگه برنمی گردن ولی لیلا، هنوزم به خوبی اون وقتاس. مهربون، صمیمی، دوست وداشتنی وبانمک. اون وقتا سبزه سبزه بود ولی بعدازازدواج، خصوصا حالا که بارداره ویه کمی تپل شده، پوستش روشن تر شده ومن هنوز عاشق این دوست عزیز ومهربونم هستم. لیلا یک سال از من بزرگتره. من کلاس سوم دبستان رو جهشی خوندم وکلاس چهارم با لیلا همکلاس شدم. از همون وقت با لیلا دوست شدم وبعد از اون هم به دو دلیل دیگه جهشی نخوندم. دلیل اول این بود که مامان وبابا نمی خواستن زودتر از اونچه که باید به دبیرستان برم. ازنظر اونها درست نبود از همکلاسیهام چندسال کوچکترباشم و می ترسیدن این مسئله از نظر اخلاقی وروحی شرایط نامناسبی برام ایجادکنه. دلیل دوم که برای خودم خیلی مهم ودرواقع دلیل اصلی بود، این بود که اصلا دلم نمی خواست از لیلا جدا بشم. به همین خاطر به همون یک سال جهشی خوندن قناعت کردم ودیگه تکرارش نکردم وحالا، هنوزم پشیمون نیستم. لیلا رو از صمیم قلب دوست دارم ومی دونم که اونم منو خیلی دوست داره. محبت عمیقش رو از چشماش می خونم هرچند، به زبون هم اعتراف می کنه وتمام کارهاش حاکی از همین علاقه ومهر قلبی و باطنیشه.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  16. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  17. Top | #9

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    من این خونه رو خیلی دوست دارم. بهترین روزهای زندگیم رو اینجا گذروندم. اینجا به دنیا اومدم وبزرگ شدم وحالا که دل شکسته وغمگین برگشتم، اینجا مأوای منه. زمین بزرگ این خونه، ارث پدری پدرمه که خودش قبل از ازدواج با مامانم، نقشه ساختنش رو طراحی کرده وساخته. حیاط خونه خیلی بزرگه. چهار گوشه اش باغچه اس و وسطش خونه مون. حیاط جلویی بزرگتره ویه استخر قشنگ هم داره ولی حیاط عقبی کوچکتر بود که با ساختمانی که بابا برای حسن و محبوبه ساخت، کوچک تر هم شد. ساختمون ما چند پله بالاتر از حیاط ودوبلکسه. ازقرار بابام خیلی عاشق بچه بوده چون اینجا رو چهارخوابه ساخته. بالای پله ها، ار در ورودی که میایم تو، یه راهروی کوچیکه که یه جالباسی چوبی قشنگ ویه آینه قدی داره وبعد وارد هال میشیم. این هال در اصل سالن پذیرایی بزرگ خونه اس که با چند دست مبل ومیز نهارخوری وچندتخته قالیچه ابریشم اعلا، پرشده. انتهای این سالن وپشت پله های طبقه بالا، آشپزخونه بزرگیه که با کابینت های mdf که سه چهار سال پیش، کارگذاشته شد. کابینت های قبلی چوبی بودن ولی از بس مامانم اونا رو شسته بود، لازم بود که تعویض بشن وبخاطر اینکه شستن کف آشپزخونه راحت باشه، تمام کفش سنگه. سالن کوچیکه یا همون اتاق نشیمن، سمت چپ سالن اصلی قرار گرفته ومامعمولا اونجا میشینیم مگراینکه تعداد مهمونامون زیادباشه که در اون صورت میریم تو سالن بزرگه. غذا رو هم که وقتی مهمون نداشته باشیم، همراه حسن ومحبوبه تو آشپزخونه می خوریم. راه پله سمت چپ اتاق نشیمن قرار گرفته که با یه پیچ قشنگ، به طبقه بالا میره. اونجاام یه هال هست ودوتا راهرو درچپ وراست هال. هرطرف دو اتاق خواب داریم وهراتاق سرویس بهداشتی داره. یکی از اتاق های سمت چپ مال منه واون یکی مال مهمون. یکی از اتاق های سمت راست هم اتاق خواب مامان ایناس واون یکی کتابخونه واتاق کار بابا. من مادربزرگ وپدربزرگ پدریم رو ندیدم. چون هردو قبل از تولد من فوت کرده بودن. پدرمادرمم ندیدم چون اونم قبل از تولد من فوت کرده ولی مامان مامانم تاچند سال پیش زنده بود ومن آبا صداش می کردم. بجز نغمه که امشب مهمون ماشده، آبا تنها مهمونی بود که از اتاق مهمان استفاده می کرد. واسه همین اتاق کنارمن شد اتاق مهمون. آبارومی پرستیدم. هروقت از تبریز به تهران میومد ازبودن در کنارش سیر نمی شدم. خدابیامرز زن فهمیده وبا ایمانی بود وهرگز ازش حرف نسنجیده نشنیدم. نماز وروزه اش ترک نمی شد وساعت های زیادی از روزش رو به قرائت قرآن وراز ونیاز با خدای بزرگ می گذروند. لذتی که وقت حضور در درگاه حق تعالی تو چشماش می دیدم، هیچ وقت توچشم هیچ کس ندیدم. بگذریم، بعدا سرفرصت از آبای عزیزم خیلی بیشتر می نویسم. حالا می رسیم به اتاق من، اتاق عزیز وقشنگم. اینجا حدود بیست وچهارمتره با پنجره هایی بزرگ وروبه حیاط. همون سال که بابا دستی به سروگوش خونه وآشپزخونه کشید وتمام خونه رو به نقاش سپرد، به خواست خودم دیوارهای اتاقم به رنگ سوسنی روشن دراومد و وسایلش نو شد. یه کاناپه چرمی سفید با روتختی ساتن سوسنی که طرح های درهم سفید وآبی داره. تخت رو با کمی فاصله، نزدیک پنجره گذاشتم ومیز توالت رو روبروش. پرده ها از همون پارچه روتختی وزیرش حریر سفید، پرده های ساتن با دونوار پهن جمع می شن وهروقت بخوام، می تونم بازشون کنم که معمولا این کارو نمی کنم، از اتاق تاریک خوشم نمیاد. دلم میخواد حیاط پیدا باشه، از دیدن گل ودرخت های باغچه ها لذت می برم خصوصا وقتی فواره های استخر باز باشه. کتابخونه کوچولو و شخصی من کنار کاناپه اس وبه همون دیواری تکیه داره که میز توالتم اونجاست. طبقه بالای کتابخونه رو پرکردم از عروسکای کوچک وبزرگ. چندتا عروسک پولیشی وچندتا باربی وسندی که خیلی دوستشون دارم. کمددیواری پشت در قرار داره که فقط برای کفش ولباسم ازش استفاده میکنم ودرانتهای این دیوار، کامپیوتر ومیزش رو با صندلی اداری طبی گذاشتم. بالای کاناپه یه عالمه عروسک پولیشی ویه تعدادی عروسک زشت (که خیلی خوشگلن) به دیوار زدم که به دیوار زدنشون نصف روز وقتم رو گرفت ویه عکس قاب شده از عروسی مامانم رو با دسته گل عروسیش که تموم این سال ها به دقت ازش مواظبت کردیم، بالای تختم نصب کردم. چندتا عکس از خودم ولیلا و آبا ومامان وبابا، روی میز کامپیوتر ومیز توالتم گذاشتم وکف اتاق، با موکت پرزدار سوسنی فرش شده. یه قالیچه زر و نیم تبریز هم با زمینه سفید وگل های آبی وسورمه ای، وسط اتاق انداختم. این اتاق منه که خیلی دوستش دارم واینجا همیشه احساس راحتی وآرامش می کنم.
    اون روز وقتی از لیلا جدا شدم واومدم خونه، حسن آقا طبق معمول داشت به باغچه ها ورمیرفت. انقدر محو گل های رنگارنگ وسبزی باغچه شدم که یادم رفت به حسن آقا سلام کنم وباصدای اون، به خودم اومدم.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  18. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


  19. Top | #10

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان قلعه دل ( حتما بخونيد )

    - چیزی شده بابا؟
    - اِ، ببخشید حسن آقا، سلام، خسته نباشید.
    - درمونده نباشی دخترم. خیلی وقته اینجا وایستادی، چیزی شده؟
    - نه داشتم باغچه ها رو نگاه می کردم، به به، چه گلهای خوشرنگ وشادابی.
    حسن با غرور به باغچه ها نگاه کرد وگفت:
    - بهاره دیگه. اوایل اردیبهشته وسرزندگی وشادابی گل وسبزه.
    - دست شما درد نکنه. بخاطر زحمت های شما اینجا انقدر قشنگ شده. آدم از دیدنشون کیف میکنه و روحش تازه میشه.
    - سرت درد نکنه خانم جان. بیا برو تو بابا، خسته ای.
    - ماشین بابا نیست، جایی رفتن؟
    - بله. رفتن منزل نازی خانم، یه سفارشاتی ام راجع به شما به محبوبه کردن.
    تشکر کردم ورفتم تو. با صدای بلند گفتم:
    - محبوب جونم سلام. کجایی، کجایی؟
    از آشپزخونه اومد بیرون وبا اون لهجه شمالی قشنگش گفت:
    - اووه، چه خبره دختر سلام به رو ماهت، خسته نباشی.
    - سلامت باشی، از گرسنگی دارم میمیرم. مامان اینا چرا صبر نکردن منم بیام با هم بریم خونه عمه؟
    - سگرمه هاتو باز کن تا برات بگم. ها، حالا شدی دختر خودم. خانم گفتن شاید نازی خانم کار داشته باشن، با آقا رفتن اونجا. ساعت هشت میان دنبالت تا از همین جا برید فرودگاه. توام تندی بدو دست وروتو بشور ولباساتو عوض کن وبیا ناهارتو بخور. نمی دونم تو چراهروقت گرسنه ات میشه، یه ریزه بداخلاق میشی.
    - قربونت برم، الان میام.
    وبدوبدو رفتم بالا. چنددقیقه بعد حاضر وآماده نشسته بودم سرمیز، خوشحال از اینکه محبوبه ندید از نرده ها سر خوردم چون اگه می دید، حتما دعوام می کرد. تا نشستم، یه بشقاب پر از پلو وظرفی لبالب از خورش بادمجون گذاشت جلوم. اخمامو کردم تو هم وگفتم:
    - محبوب جون، گفتم گشنمه ولی نه دیگه انقدر. آخه مگه من چقدر شکم دارم؟ این همه غذا برام ریختی که من نمی تونم بخورم. اونوقت دستخورده میشه باید بریزیش دور. اسرافه دیگه حیف غذای به این خوشمزگی نیست آخه؟
    - مادر جون، تو که خورشت بادمجون خیلی دوست داری، بخور دیگه. شاید امشب شام دیر بخورید، توام که عادت نداری بری سر یخچال ویه چیزی بذاری دهنت. بخور قربون قدت برم.
    - بیایون که نمیرم عزیزمن. نترس، اونجام بانو خانم هست واز تو بدتره. تا از راه می رسم، هی چپ وراست خوراکی می چپونه تو شیکمم. قول می دم هرچقدر تونستم بخورم ولی توام اصرار نکن، خوب؟
    - خب، بخور تا سرد نشده وازدهن نیفتاده عزیزم. تی قوربان برم من.
    محبوبه همیشه همینطور بود و هنوزم هست، مهربون ودوست داشتنی. از وقتی خودمو شناختم، محبوبه وحسن تو خونه مون کار می کردن. یعنی از وقتی پدر ومادرم با هم ازدواج کرده بودن وبابام دیده بود مامان انقدر کار می کنه، این دوتا رو آورده بود تو این خونه. محبوبه تو کارای خونه به مامان کمک می کرد وحسن کارای بیرون، باغبونی وتعمیرات وبعضی خریدهاو... رو انجام می داد. تو خونه ما هیچ وقت، هیچ کس اونارو به چشم باغبون وخدمتکار نمی دیدو بهشون دستور نمی داد ولی خودشون همیشه، کارشون رو درست وصحیح انجام می دادن. بیست وهشت نه سال پیش با هم ازدواج کرده بودن ولی بچه نداشتن ومنو مثل دختر خودشون دوست داشتن. کس وکاری ام نداشتن ومن خیلی دوست داشتم بدونم چرا. دیدم الان بهترین موقعیته وگفتم:
    - محبوبه، یه سوالی ازت بپرسم ناراحت نمیشی؟
    - نه عزیزجان، هرچی می خوای بپرس.
    - چرا تو حسن آقا بچه ندارید؟ اصلا چرا هیچ فامیل وکس وکاری ندارید؟
    - جریانش مفصله، یه روز برات می گم.
    - میشه خواهش کنم امروز بگی؟ اگه مامانم باشه که نمی ذاره ازت بپرسم، درسم ندارم وتا شب حوصله ام سر میره.
    - باشه، اتفاقا منم کاری ندارم، برات می گم. توام غذاتو بخور.
    - چشم. دستت درد نکنه. بگو.
    - حسن پسرعمومه. مادرخدابیامرزم وزن عموم، به خون هم تشنه بودن. پدرامونم بخاطر زناشون میونه خوبی با هم نداشتن. حسن، پسر بزرگ عموم ویه چهار پنج سالی از من بزرگتربود. سه تا خواهرم داشت که به تحریک زن عموم از من بیزار بودن ولی من وحسن چیزی از این اختلافات نمی فهمیدیم. تا بچه بودیم با هم بازی می کردیم وکاری ام به کار بزرگترا نداشتیم. بگذریم که هروقت مادرم یا زن عموم می فهمیدن ماباهم بازی کردیم یا توکاری به هم کمک کردیم، شام اون شبمون کتک بود. ولی مگه حریف میشدن؟ بزرگترکه شدیم، دیگه بازی نمیکردیم اما گه گداری دور از چشم بزرگترامون همدیگه رو میدیدیم، البته بیشتر حسن میومد که منو ببینه. کمکم زمزمه این که وقتش شده من شوهر کنم تو دهنها پیچید وخواستگار واسم پیداشد.
    میدونی نگین جان، اون موقع ها که من سیزده چهارده سالم بود، تو شمال، خوشگلی یه دخترزیاد مهم نبود. مهم این بود که زرنگ وکاری باشه واز پس شالیکاری وچای چینی واینجور کارها بر بیاد. منم که آتیش بودم واصلا خستگی نمیفهمیدم چیه، واسه همین چندتا خواستگارداشتم.
    - تو الانم قشنگی. معلومه اون وقتا خیلی خوشگلتر بودی..
    - یه دلیل تنفر دخترعموهام از من همین بود. خلاصه، صبح تا شب سرپا بودم کار می کردم. چهار صبح می رفتم بِجار وهفت وهشت برمیگشتم خونه. یه چیزی می خوردم وشروع می کردم به بچه داری وخونه داری. آخه من که میومدم مادرم میرفت شالیزار. خودمون بچه نداشتیم یعنی وادرم هرچی بچه زایید نموندن ومردن بجز من واینم یه دلیل بود واسه نیش وکنایه وزخم زبون زدن زن عموم. بچه های همسایه رو نگه می داشتم که ننه هاشون برن سرزمین. اون زمانا ماها خیلی فقیر وبیچاره بودیم. از خودمون یه تیکه زمین نداشتیم که روش کار کنیم، مجبور بودیم رو زمین های ارباب کار کنیم. بابا وننه بدبختم صبح تا شب کار می کردن، آخرشم سرگرسنه میذاشتن زمین. بقیه ام مثل ما بودن واسه همین مزد ناچیزی بابت نگهداری بچه هاشون می گرفتم که اون بدبختهاام بتونن برای یه لقمه نون جون بکنن. یکی دوتا دونه تخم مرغ، یه ذره سبزی کوهی، پاچ باقلا، خلاصه هرکی هرچی میداد، میگفتم خدا بده برکت. تابیان بچه هاشونو مثل گل نگه می داشتم وتروخشکشون می کردم. ظهرکه می اومدن بچه ها رو می بردن، مینشستم به حصیربافی تا غروب. خلاصه تو همین آمد ورفت خواستگارا، یه روز بعدازمدت ها حسن اومد خونمون. تا دیدمش گفتم:
    - اینجا چکار می کنی؟
    - اومدم باهات حرف بزنم.
    - زودبگو. یه وقت یکی میبینه به ننه ام خبر میده، اونوقت خر بیار وباقالی بارکن.
    با ناراحتی گفت:
    - شنیدم می خوای شوهرکنی.
    - خب وقتشه دیگه، کار بدی که نمی خوام بکنم.
    - کی هست؟
    - هنوز هیچکس. هرکی ننه وبابام بگن زنش میشم.
    - یعنی خودت کسی رو نمی خوای؟
    - وای خدامرگم بده، یعنی چی؟ من کسی رو بخوام! جواب بابامو چی بدم؟!
    - منم می خوام زن بگیرم.
    - مبارک باشه حالا کی هست؟
    - تو. تورو می خوام.
    خشکم زد. اولا که دوره ما دختر نمی تونست بگه کی رو دوست دارم، کی رو دوست ندارم. بعدشم اگه ننه من یا زن عموم می فهمیدن حسن منو می خواد، خون به پا می شد. با ترس گفتم:
    - چی داری میگی حسن؟ جواب ننه هامونو کی میده؟
    با عصبانیت گفت:
    - به من وتو چه که اونا از هم خوششون نمیاد. اگه توام منو بخوای، هیچ کاری نمی تونن بکنن. تو منو می خوای؟ زنم میشی؟
    یه کمی فکر کردم وگفتم:
    - آخه چی بگم؟ من تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم.
    - خب فکر کن. وقت که داری.
    saeedashtari likes this.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  20. 4 کاربر از پست مفید samiyeh سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. استان ايلام
    توسط kitten در انجمن ایلام
    پاسخ ها: 39
    آخرين نوشته: 12-22-2011, 12:48 AM
  2. جاذبه های گردشگری استان كردستان
    توسط Ramin در انجمن كردستان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: 12-13-2010, 01:32 AM
  3. بیوگرافی بازیکنان استقلال
    توسط kitten در انجمن ورزشی
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: 03-25-2010, 02:21 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-09-2010, 06:20 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 3

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •