فصل اول
داخل سالن کوچک که به عنوان نشیمن از آن استفاده می شد، محمد مبرهن باهمسرش مینو، دخترش نگین وبرادرزاده همسرش نغمه نشسته بود. هرسه چشم به دهان نغمه دوخته بودندتا خودش هروقت که خواست، سرصحبت رابازکند.مینو به عادت همیشگی، نگاهی به تمام گوشه های سالن وحتی جاهایی که به چشم نمی آمدانداخت تا از تمیزی و نظافت همه چیز مطمئن شود. مبل های آمریکایی با پارچه زرشکی تیره وطرح های مثلث ولوزی ومربع به رنگ های سبز وخردلی ونارنجی وآبی، سلیقه دخترش بودکه هماهنگی زیادی با قالیچه های گل ابریشم طرح ماهی تبریز وپرده های حریر شیری با والان ساتن زرشکی داشت. نگاه دقیقش چین های پارچه جلوی دسته های مبل راکاوید، اثری از غباریا پرزنبود. گوشه گوشه میزبزرگ ودومیز عسلی وپایه هایشان را از نظر گذرانید ونفس راحتی ازسر آسودگی کشید.
نگران وغمگین بامهربانی به نغمه نگاه کرد. حال برادرزاده اش را درک می کرد وخوب میفهمید که چرا به جای منزل پدرش به خانه عمه آمده است. حال خودش را هم میفهمید. هروقت مضطرب، غمگین یا آشفته بود، حالت وسواس پیدا میکرد.
محمود خوب میدانست چراهمسرش با این دقت همه جا را از نظر می گذراند. نگاه خیره او را به گلدانی که روی میز سمت راستش بود دید. گلدان کمی از جای اصلی اش در وسط میز جابجا شده بود. محمود لبخند پرمحبت وگرمی نثار چشم های زیبا وپریشان همسرش کرد وگلدان را سرجای همیشگی قرار دادو با دقتی که از نظر مینو دور نماند، گل های زیبای زرشکی، دارچینی وعنابی را وبرگ های سدری ویشمی را در آن گلدان خوش تراش کریستال، جابجا کرد.
سکوت، کمی سنگین شده وحالت غیر عادی را بیشتر به رخ نگین می کشید. او هم همچون پدر ومادرش، سعی داشت ظاهرش را آرام وخونسرد نشان دهد ولی در درونش، غوغایی برپا بود. به چهره جذاب ومردانه پدرش خیره شد. چقدر آن چشم و ابروی کشیده مشکی با آن مژگان سیاه وپرپشت را دوست داشت وچقدر انبوه موها را بالای آن پیشانی بلند وپرغرور می پسندید.
"آخ بابا جون، موهات تو همین چندماه پر از تارهای سفید شده. شونه های پهن و مردونه ات خم شده ونگاهت نگران! چرا؟ چرا تو به این مدت کوتاه اینطوری شدی؟ بخاطر من؟ آره بابائی، غم من تورو به این روز انداخت، میدونم. غصه یه دونه دخترت که بعد از هفت سال دعا والتماس به درگاه خداوند پا به زندگیت گذاشت وحالا به این روز افتاده، پیرت کرد. دختری که تازه هیجده سالش تموم شده و..."
محمود که نگاه خیره دخترش را متوجه خودش دید، لبخندگرمی تحویلش داد وگفت:
- عزیزبابا، نمی خوای از نغمه جون پذیرایی کنی؟
نگین دنباله افکارش را رها کرد، با حواس پرتی لبخندی زد وگفت:
- چرا بابائی همین الان.
وبلافاصله پیش دستی های هشت ضلعی آرکوپال مشکی لب قرمز را جلوی نغمه وپدر ومادرش قرار داد. در هر بشقاب یک عدد کارد وچنگال یونیک با دسته مشکی وبراق گذاشت وظرف هندوانه را که از جنس وطرح پیش دستی ها بود، جلوی نغمه گرفت. دهان خوش ترکیبش با لبخندی بسیار زیبا باز شد وبا صدایی گرم و آرام بخش گقت:
- بفرما نغمه جون، خنک خنکه.
نگاه خسته وبی رمق نغمه، به صورت نگین خیره شد. آه که چقدر این دختر عمه زیبا وظریف ومهربان را دوست داشت وچقدر از این همه سرزندگی و عطوفت ذاتی اش لذت می برد.
- بخور نغمه جون. هوا خیلی گرمه وهندونه خنک خیلی می چسبه.
راه گلوی نغمه بسته بود. آنقدر بغض داشت که هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت ولی دست نگین عزیزش را هم نمی توانست رد کند. از نظر نغمه، هیچ کس نمی توانست به نگین نه بگوید پس او، آن مرد چطور توانسته بود دلش را این چنین بشکند؟! آه، لعنت به او. لعنت به شوهرش، پرویز ولعنت به تمام کسانی که با زندگی دیگران بازی می کنند.
گرمای نگاه نگین را روی صورتش حس کرد.
- آخ، ببخشید نگین جون.
و به سرعت تکه کوچکی از هندوانه را با چنگال برداشت وداخل پیش دستی اش گذاشت.
- اِ، نغمه همین یه ذره !
منبع:***
12Likes



تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند..
.
