منم بازي - صفحه 5
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 5 از 11 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 106
Like Tree19Likes

موضوع: منم بازي

  1. Top | #1

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    New منم بازي

    سلام و درود فراوان به دوستاي گل

    نام رمان:منم بازی

    نام نویسنده:کلاله .ق

    منبع:نودهشتیا

    روشا يه دختر 18 ساله ست كه توي رشته ي مورد علاقه ش يعني عمران توي شيراز قبول مي شه و با پسر عموش رادمان مي رن شيراز و ...
    (خيلي اتفقاي ديگه...)
    S A M I, hhm and zigurat like this.
     

  2. 6 کاربر از پست مفید shafagh 69 سپاس کرده اند .


  3. Top | #41

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    چيزي نگفتم... چيزي نداشتم كه بگم...رادمان هم سريع رفت بيرون. چند دقيقه ي بعد خانم شادي با آب پرتغال و كيك اومد داخل اتاق.
    خانم شادي: خيلي ضعيف شدي عزيزم. بيا يه چيزي بخور! واست سوپ گذاشتم.
    بهش لبخند زدم:
    - چه اتفاقي واسم افتاد؟!
    - اول بايد يه چيزي بخوري تا بهت بگم!
    ناچار چند قلوپ آب پرتغال رو به زور قورت دادم.
    - ممنون! زحمت دادم بهتون!
    - از اين حرفا نزن! مي خواستم برم خريد كه ديدم جلوي در افتادي! آوردمت خونه و به آقاي فرهمند زنگ زدم اون طفلك هم خودشو سريع رسوند.
    لبخند محوي زدم و سعي كردم بلند شم:
    - من بايد برم!
    - يكم ديگه استراحت كن!
    طفلك خانم شادي خيلي اصرار كرد بمونم اما توي خونه راحت تر بودم. اونجا بوي رادمان رو داشت. رفتم داخل. در اتاقش رو باز كردم. هيچ تغييري نكرده بود. ولي خيلي بهم ريخته بود. تي شرتش روي تختش بود. برش داشتم و بوييدمش! عطر تنش رو مي داد. لپ تاپش رو نبرده بود! روشنش كردم. پسورد داشت. هرچي امتحان كردم نتونستم بازش كنم. خاموشش كردم و از اتاقش اومدم بيرون. حال هيچ كاري رو نداشتم. همه با هم ولم كرده بودن! دريا خونه ي مادرش بود. سروش هم كه فردا مي ره پيش پدر و خواهرش! رادمان كه اصلا نمي دونستم كجاست! غرورم هم اجازه نمي داد كه بهش زنگ بزنم.
    گشنه م شده بود اما حال بلند شدن نداشتم. صداي زنگ در اومد. از جام تكون نخوردم. نمي دونم كي بود كه ول نمي كرد. كلافه درو باز كردم.
    خانم شادي: نگرانم كردي دختر!
    بعد اومد داخل. بهش نگاه كردم. يه كت و دامن و كوتاه زرشكي پوشيده بود! تو كف هيكلش بودم.
    ظرف سوپي رو كه با خودش آورده بود برد توي آشپزخونه و واسم توي يه كاسه ريخت و آورد. ازش بخار بلند مي شد:
    - بيا يه چيزي بخور!
    روي ميز گذاشتش.
    - ممنون! دارين شرمنده م مي كنين!
    با مهربوني گفت:
    - منم اين دوران رو گذروندم.
    هاج و واج نگاش كردم.
    - منم مثل تو عاشق شدم! ولي اون منو نخواست! ولش كن! ياد آوري اين چيزا چه فايده اي داره؟! مهم اينه كه تو حالت خوب بشه!
    كنجكاو گفتم:
    - نه! راستش مي خوام داستان زندگي تون رو بشنوم!
    يه لبخند تلخ زد و گفت:
    - داستان؟! راست مي گي! يه داستانه! يه داستان كه هنوز پايانش معلوم نيست! شايد هم خيلي وقت پيش تموم شده! نمي دونم!
    دستمو روي دستاش گذاشتم. برگشت و نگام كرد. غمگين بود! خيلي! يه آه عميق كشيد كه توش هزار تا درد بود! هزار تا مشكل! هزار تا درد!
    «- سوگولي خونه بودم. تنها بچه ي آقا جونم بودم و هرچي مي خواستم واسم فراهم مي كرد. فقط كافي بود اشاره كنم. خوشگل بودم و خودم هم اينو مي دونستم. خواستگار زياد داشتم اما آقاجون همه رو رد مي كرد. مي گفت تا آذرنوش خودش راضي نباشه شوهرش نمي دم! مادرم بعد از به دنيا آوردن من فوت كرده بود و واسه همين من سوگولي بابا بودم! بابا به خاطر من ازدواج نكرد! خدا بيامرزدش هيچ وقت نازك تر از گل بهم نمي گفت!
    هيفده سالم شده بود! اون موقع هردختري به هفده سال مي رسيد ديگه كم كم از وقت ازدواجش مي گذشت. ولي آقاجونم اين حرفا رو قبول نداشت و مي گفت من بايد درس بخونم. ديپلمم رو گرفتم. اون موقع مثل الآن نبود كه پايين ترين مدرك ليسناس باشه! هركي ديپلم داشت برو بيايي داشت! منم كه يه دختر بودم و ديگه روي زمين راه نمي رفتم!
    يه پسر عمه داشتم به اسم فريد! هميشه عاشقش بودم. اما واسه من افت داشت كه برم طرفش! راستش خيلي مغرور بودم. فريد هم از من بدتر بود! هركاري مي كردم بهش نزديك بشم نمي شد!
    تا اينكه عمه م اومد خونه مون و با آقاجونم صحبت كرد و گفت كه اومده منو واسه فريد خواستگاري كنه! من توي اتاق بودم و يواشكي حرفاشونو گوش ميدادم. توي دلم قند آب مي كردن! غوغايي توي دلم به پا بود. خلاصه قرار شد كه آقا جون نظر منو بپرسه!
    عمه كه رفت آقاجون هم رفت حجره و شب برگشت. تا برگشتنش دل توي دلم نبود. زينت خدمتكارمون كه در واقع دايه م هم بود و حق مادري به گردنم داشت همش بهم مي گفت كه آروم باشم. دست خودم نبود. دلشوره داشتم. نمي دونستم چه جوري حرف دلمو به آقا جون بگم. با اينكه خيلي مراعاتم رو مي كرد ولي من باز ازش مي ترسيدم. رفتم توي حياطمون كه يه كم به گل ها آب بدم كه دو تا گلدون رو شكستم.
    زينت ديگه عصباني شده بود. نزديك بود با جارو بيفته به جونم. ازش معذرت خواهي كردم و برگشتم تو اندروني. بلآخره آقا جون برگشت و كنار حوض وضو گرفت و بعد از نماز به زينت گفت كه منو صدا كنه. آخه من مثل بچه ها خودمو توي اتاق قايم كرده بودم.»
    - خب چرا؟! چرا اينقدر از پدرتون خجالت مي كشيدين؟! مگه نمي گين خيلي مهربون بود!
    خانم شادي يه لبخند زد و دستي به موهاي من كشيد:
    «- چرا! اما قديم ها بچه ها خيلي به پدر و مادرشون احترام مي زاشتن. ترسم يه نوع احترام محسوب مي شد! تا آقا جون مي گفت: "آذرنوش!" من مي مردم و زنده مي شدم. آره! داشتم مي گفتم. رفتم و روبه روي آقاجون نشستم. يه دستي به سرم كشيد و گفت: عمه خانمت امروز اومده بود اينجا! مي خواست تو رو واسه فريد خواستگاري كنه! من مخالفتي به اين امر ندارم. ان شالله كه خيره! نظر خودت چيه؟!
    سرمو انداختم پايين و سرخ و سفيد شدم. آقاجون كه فهميده بود من موافقم سرمو بوسيد و واسم آرزوي خوشبختي كرد. دردسرت ندم. جمعه ي همون هفته عمه و شوهر عمه م آقا جمشيد با فريد اومدن خونه مون و من رسما نامزد فريد شدم. ديگه از اينكه چقدر خوش حال بودم و رو ابرها پرواز كردم نمي گم. يادش بخير! عجب روزايي بود! عاشق فريد بودم و ديگه هيچي برام مهم نبود. قرار شده بود كه فريد درسشو تموم كنه و بعد با هم ازدواج كنيم. فريد هم كه سال ديگه درسش تموم مي شد. توي مدتي كه نامزد بوديم فريد مدام مي اومد خونه مون و همش سعي مي كرد كه بهم نزديك بشه!
    تو يه دختري، مي فهمي كه من چي مي گم. مطمئنم كه عشقو تجربه كردي! اما اميدوارم عشقت مثل من نباشه! بلآخره يه روز كه فرصت گير آورد كاري رو كه خواست كرد! يه دفعه به خودم اومدم و ديدم كه ديگه كار از كار گذشته. اولش خيلي گريه كردم اما فريد گفت كه ناراحتي دليلي نداره و من زنشم....
    شورش هاي انقلابي بود و وضعيت اقتصادي ايران هم كه تعريفي نداشت و مدتي بود كه آقاجون عجيب تو خودش بود. نمي دونستم واسه چي، اما مطمئن بودميه مشكلي اين وسط هست كه آقاجون اينقدر ناراحته!
    بلآخره خودش طاقت نياورد و يه روز بهم گفت:" آذرنوش، بايد زودتر با فريد ازدواج كنيد."
    با تعجب به آقاجون نگاه كردم. آخه اينكه سال بعد ازدواج كينم پيشنهاد خود آقاجون بود. بهش گفتم:" چرا آقاجون؟! مشكلي هست؟!"
     

  4. Top | #42

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    بهش گفتم:" چرا آقاجون؟! مشكلي هست؟!"
    يه كم فكر كرد و بعد گفت: " آذر، كار و بارم تو بازار اصلا خوب نيست! همه ي كارها به هم ريخته! ايران تحريم شده و اوضاع بازار خرابه! يه از خدا بي خبر هم هرچي داشتم و نداشتم رو به باد داده! نمي خواستم بهت بگم كه نگران بشي! همه ي سعي مو كردم كه گيرش بيارم اما طرف از ايران خارج شده!"

    ديگه نمي دونستم چي پيش مي ياد! واقعا اوضاع خراب شده بود! آقاجون تقريبا همه ي كارگرها رو اخراج كرد. خدابيامرز با همون نداري به همشون يه كمكي كرد و فرستادشون كه برن! خيلي ناراحت بود! من كه ديگه گريه م گرفته بود. فقط زينت و آقا عبدالله كه شوهر زينت بود مونده بودن. آقاجون كه ديگه اوضاع مالي ش خراب شده بود و از بس ناراحت بود قلبش مريض شده بود. منم هيچ كاري از دستم بر نمي اومد.

    عجيب بود كه توي اين مدت با اون وضع اقتصادي ايران و اون درگيري ها وضع آقا جمشيد توپ شده بود. فريد كه اصلا نمي اومد كه بپرسه با تو چه حاليم. عمه م هم كه اصلا يادش رفته بود برادري داره. فقط يه بار كه آقاجون حالش بد شده بود اومد پيش آقاجون و همه ش گلايه كرد كه چرا ارث پدري شو فروخته و حالا به اين وضع افتاده؟! آقا جون هم هيچي بهش نگفت! عمه هم ده دقيقه ي بعد پا شد و گفت كه بايد بره فريده دخترش تو خونه تنهاست! اصلا هم حرفي از فريد به من نزد و حتي باهام خداحافظي هم نكرد! منم كه توي اون اوضاع و احوال فكر فريد نبودم چيزي نگفتم.
    هيچ وقت يادم نمي ره اون روز رو! توي حياط بودم و به گل هاي زينت آب مي دادم. كارم فقط همين بود! آقا جون هم كه خدابيامرز يه گوشه افتاده بود و فقط غصه مي خورد. ديگه كارم داشت تموم مي شد كه ديدم دارن در مي زنن. چادرمو سر كردم و رفتم كه درو باز كنم.
    عمه م بود. اومد تو و يه نگاه به من انداخت و رومو بوسيد و گفت كه آقاجون كجاست؟! منم بهش گفتم توي اتاقشه.
    عمه م رفت تو پيش آقاجون و منم رفتم توي اتاقم. نمي دونم چقدر گذشته بود كه صداي آقاجون بلند شد: " چي؟! مگه دختر من بازيچه ي دست شماست؟! به فريد مي گيد همين فردا مياد و دست زنشو مي گيره و مي بره خونه ش!"
    صداي عمه م كه بلندتر از آقاجون شده بود به گوشم رسيد:" يعني چي داداش؟! خب نمي خوادش، زور كه نيست! من هرچي با هاش حرف زدم گفت نمي خوام."
    " مگه آذرنوش چي كار كرده؟! نجيب نيست كه هست! درس نخونده كه خونده! خونه دار نيست كه هست! آشپزي بلند نيست كه بلده!"
    " مگه من مي خوام بگيرمش؟! خب پسره خوشش نيومده ديگه! همين كه گفتم! والسلام!"
    تا حالا نديده بودم عمه م با صداي بلند با آقاجون حرف بزنه! عمه م اين حرفا رو زد و رفت. مونديم منو آقاجون! باورم نمي شد كه فريد باهام اينكارو كرده باشه! ديگه ازم هيچي نمونده بود. اونقدر گريه كردم كه از حال رفتم.
    وقتي چشم باز كردم زينت با نگراني نگام مي كرد. بيچاره انگار چند سال پيرتر شده بود! با ديدن من كه چشم هامو باز كردم بلند گفت:" خدايا شكرت! آقا،آقا! آذر خانوم به هوش اومد!"
    زدم زير گريه. آقاجون اومد تو. سرمو نوازش كرد و گفت كه چيزي نيست و من بايد قوي باشم. اما خودش چي؟! همون شب آقاجون تو خواب سكته كرد و رفت... ديگه تنهاي تنها شده بودم. يه دردي داشتم كه درمون نداشت. آقا جون كه رفت ديگه دنياي منم با خودش برد. اگه يه ذره اميد داشتم ديگه اونم مرد!»
    خانم شادي يه نفس بلند كشيد و گفت:
    - خسته شدي! برو استراحت كن!
    با لبخند گفتم:
    - نه! من خوابم نمياد! مي خوام بقيه شو بشنوم! البته اگه خسته نشدين!
    به ساعت نگاه كرد. منم نگاه كردم. يك و نيم بود. خانم شادي گفت:
    - چقدر حرف زديم! منم ديگه خسته شدم. بقيه شو بعدا واست مي گم!
    سرمو تكون دادم:
    - هرطور كه راحتين! شب بخير!
    خانم شادي رفت و منم رفتم كه بخوابم. ولي مگه خوابم مي برد؟! مدام به رادمان فكر مي كردم. چرا بدون اينكه ازم توضيح بخواد رفت؟! اصلا چرا رفت؟! مگه واسش مهم بودم؟! اونكه منو نمي خواست، اونكه عاشقم نبود! چرا؟! چرا رفت؟! آخه رادمان كجا رفتي؟! روي تخت نشستم و زدم زير گريه! يه گريه پر درد! يه گريه ي تلخ...

    ***
    يه گريه ي تلخ! تموم زندگي م همينه! خدايا جراتش رو بهم بده! بزار يه بار واسه هميشه تمومش كنم! تمومش كن اين بازي رو! ديگه نمي خوام اين بازي رو ادامه بدم!
    چرا دست از سرم بر نمي داره؟! چرا اين صدا ولم نمي كنه؟! چي از جونم مي خواد؟! خسته شدم. چقدر ديگه بايد تحمل كنم؟! كاش يه نفر ديگه نقشمو بازي مي كرد! يه راه هست!
    اشك هامو پاك مي كنم و بلند مي شم. بازم به زير پام نگاه مي كنم! اينبار ديگه بايد تمومش كنم. بازم اون صداي لعنتي مثل ناقوس مرگ بهم مي گه كه تمومش كنم.
    ديگه هيچي مهم نيست و...

    ***

    ديگه هيچي مهم نيست! حتي اگه رادمان برگرده! ديگه هيچي واسم مهم نيست!
    اينا رو مي گفتم و توي اتاق رژه مي رفتم. اينقدر تكرارشون كردم كه واقعا چيزي برام مهم نباشه اما با اينكه همش تكرارشون مي كنم خودم هم باورشون ندارم! مگه مي شه كه رادمان واسم مهم نباشه؟! امروز صبح سروش پرواز داشت اما من نرفتم فرودگاه. حتي خونش هم نرفتم. صبح دانشگاه بودم. از همونجا بهش زنگ زدم و باهاش خداحافظي كردم.
    رفتم و طبق معمول ته كلاس پيش پروين و مهسا نشستم. مهسا با هيجان گفت:
    - ديروز زندايي ت زنگ زده بود خونه مون!
    اونقدر فكرم مشغول بود كه بي هوا گفتم:
    - خونه ي مادر بزرگت؟!
    - نه ديوونه! خونه ي خودمون! تهران!
    - آها!
    - نمي پرسي واسه چي؟!
    بي حوصله گفتم:
    - واسه چي؟!
    پروين: واسه خواستگاري! پسردايي محترم شما! آقا ساسان!
    از شنيدنش تعجب نكردم. حوصله ي خوشحالي رو نداشتم. با اين حال سعي كردم خودمو بزنم به خوشحالي! مهسا رو بوسيدم و بهش تبريك گفتم.
    پروين: من و مهسا كه شوهر كرديم. تو مي خواي چي كار كني؟!
    - وا! همچين مي گي انگار هدف آدم از زندگي فقط ازدواجه!
    خنديد و گفت:
    - نه ديوونه! منظورم اينه كه بين ما فقط تو مجردي!
    - آهان!
    مهسا: آهان و مرض! از صبح كه اومدي فقط مي گي آهان!
    - مهسا سربه سرم نزار!
    پروين: راست ميگه سربه سرش نزار باز سگ شده! با رادمان حرف زدي؟!
    - فرصت حرف زدن بهم نداد!
    قضيه رو واسه شون تعريف كردم و اونام بهم دلداري دادن! سر كلاسه هام كه فقط حواسم به رادمان بود! الآن هم كه دارم توي خونه راه مي رم و هي فكر مي كنم! اه! بايد يه كاري بكنم! اگه تنها بمونم بيشتر حوصله م سر مي ره!
    زنگ زدم به نياز! خواب بود! به ساعت نگاه كردم. ساعت پنج بود.
    - الو! بفرمائيد!
    - سلام نياز خوبي؟!
    - اوه! روشا چرا مزاحم مي شي؟! خواب بودم!
    - ديگه بايد بيدار مي شدي!
    - جونم كاري داري؟!
    - بريم بيرون!
    - كجا؟!
    - نمي دونم! يه جايي بريم ديگه! حوصله م سر رفته!
    يكم فكر كرد و بعد گفت:
    - اوكي! آماده باش ميام دنبالت بريم حافظيه!
    - نه! من ميام!
    - باشه! من ميرم آماده بشم. خداحافظ!
    - خداحافظ!
     

  5. Top | #43

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    گوشي رو قطع كردم و سريع دوش گرفتم و آماده شدم. يك ساعت بعد جلوي خونه شون بودم. از توي ماشين بهش زنگ زدم و گفتم بياد پايين.
    منتظرش بودم كه دروازه شون باز شد و ماشين نيما اومد بيرون. پياده شدم و رفتم طرفش. اونم پياده شد:

    - به به! بلآخره يادت اومد دوتا دوست هم داري؟!
    - سلام.
    - ببخشيد بانو! سلام عرض شد! خب حالا بگو ببينم يادت اومد دو تا دوست ديگه هم داري؟!
    - نيما بخدا درسها نمي زاره فكر رفيق بازي باشم.
    - تو كه راست مي گي!
    خنديدم و به نياز كه از در اومد بيرون نگاه كردم.
    - چيه نيما؟! باز جك گفتي كه روشا داره مي خنده؟!
    نيما: نه بابا! اين خودش دلش زيادي خوشه، از وقتي اومده داره مي خنده! غم نداره كه تو دنيا!
    توي دلم به حال خودم خنديدم. واقعا من هيچ غمي نداشتم؟!
    - حالا همچين مي گه غم نداره انگار خودش چقدر بدبخته! چيه پير پسر؟! زنت ندادن كه اينقدرغمگيني؟!
    - آخ! دست رو دلم نزار كه خونه! اين خواهر ما هم به هيچ دردي نمي خوره! فقط فكر مانيكور ناخن هاش و دكلره موهاشه! خفه كرد اين خودشو با آرايش!
    بعد به من اشاره كرد و روبه نياز گفت:
    - يه كم ياد بگير! اصلا آرايش نكرده! مگه داري مي ري عروسي؟!
    نياز كيفشو كوبيد رو شونه ي نيما و گفت:
    - كجا مي خواستي بري؟! برو بزار ما هم بريم ديگه! از بس حرف زدي سرمونو بردي!
    بلآخره نيما رفت و من و نيازم رفتيم حافظيه. نياز مي خواست تفالي به حافظ بزنه اما من نمي خواستم. يه جورايي مي ترسيدم. مي ترسيدم كه حافظم نا اميدم كنه!
    نياز: آدمي به مسخرگي تو نديده بودم! اين همه راه اومديم حالا مي گي نمي خواي فال بگيري؟! من كه فقط واسه فال گرفتن ميام اينجا!
    بهش چشم غره رفتم. نياز پيشنهاد داد بريم سينما اما من كه اصلا حوصله شو نداشتم. خودمم نمي دونم هدفم از بيرون اومدن چي بود! پيچيدم و از ته كوچه به طرف يه پارك كه خيلي خلوت بود راه افتادم.
    پياده شديم و رفتيم تو پارك. مثل هميشه هيچ كس اونجا نبود و شايد گهگداري يكي رد مي شد. روي يه نيمكت نشستم كه نيازم كنارم نشست. هردومون ساكت بوديم كه نياز يه دفعه انگار از يه چيزي عصبي بشه گفت:
    - اه! تو ديوونه اي منم مثل خودت ديوونه كردي! من اينقدر به خودم رسيدم و خوشگل كردم كه بيام اينجا درختارو نگاه كنم؟! چيه مثل ماتم زده ها اينجا نشستي؟! بابا پاشو بريم يه جاي ديگه! حد اقل يه پارك خوب هم ما رو نبردي! اومديم گورستون! پا شو ديگه!
    درحالي كه به غرغرهاش گوش مي دادم پا شدم. راست مي گفت! اگه من مي خواستم زانوي غم به بغل بگيرم كه توي خونه مي نشستم. ولي چي كار بايد مي كردم؟! نمي تونستم از فكر رادمان بيرون بيام!
    با هم رفتيم و خيابون ها رو متر زديم. بعدش رفتيم و دو تا ساندويچ گرفتيم و خورديم. پيشنهاد نياز بود دلش ساندويچ مي خواست!منم موافقت كردم. بعدش هم رفتيم شهر بازي. نياز عين بچه ها مي خواست سوار همه چيز بشه! اما من حالشو نداشتم. ولي با اصرار هرجا مي رفت منم مي رفتم. داشتيم از شهر بازي مي اومديم بيرون كه يه دفعه نياز گفت:
    - اِه! آناست! بيا بريم پيشش!
    وبدون اينكه منتظر جواب من بشه رفت سمت آناهيتا و پسري كه همراهش بود. منم به ناچار پشت سرش راه افتادم.
    آناهيتا: سلام روشا جون! خوبي؟!
    به آنا و پسري كه كنارش ايستاده بود و دستشو گرفته بود نگاه كردمو سلام آرومي دادم. كاش رادمان اينجا بود و اين دوتا رو مي ديد. آخه مگه اين دختره ي ... ارزش دوست داشتن رو داشت؟!
    نياز يه كم با آنا حرف زد و بعد از شهربازي رفتيم بيرون. نياز رو جلوي خونه شون پياده كردم. وقتي مي خواست پياده بشه يه نگاه به من كرد و گفت:
    - اصلا بهم خوش نگذشت! ديگه باهات نميام بيرون! مثل مرده هايي!
    بعد پياده شد و با خنده گفت:
    - ديوونه! شوخي كردم! امشب عالي بود! با اينكه حتي يه پسر هم بهمون گير نداد!
    خنديدم و گفتم:
    - من ديوونه م يا تو؟!
    - تو! بيا تو ديگه! بخدا نيما هم خوشحال مي شه!
    سرمو تكون دادم و گفتم:
    - چقدر اصرار مي كني؟! ايشالله يه وقت ديگه! خداحافظ!
    بعد واسش يه بوق زدم و پامو روي پدال گاز كوبيدم! با اينكه امروز خيلي سعي كردم از فكر رادمان بيام بيرون اما نتونسته بودم! آخ! يعني الآن كجا بود؟!
    هرچه قدر سعي كردم از نياز درمورد آناهتيا بپرسم نتونستم! انگار مي ترسيدم. مي ترسيدم چيزي رو كه دوست ندارم بشنوم.
    نمي خواستم به اين چيزا فكر كنم. سعي كردم بخوابم. خوشبختانه اونقدر خسته بودم كه زود خوابم برد.
    صبح با صداي زنگ آپارتمان بيدار شدم. كيان بود. واسم كيك آورده بود. صورتشو بوسيدم.
    - روشا جون مامانم اينو داده!
    - دستت درد نكنه كيان جون! بيا تو ديگه!
    كيان رفت و منم يكم از كيكي رو كه دريا درست كرده بود گذاشتم دهنم. نمي دونم چرا اما دلم خواست كه بقيه ي جريان زندگي خانم شادي رو بدونم. مانتومو پوشيدم و رفتم بيرون.زنگ آپارتمانشو زدم كه درو باز كرد و بهم لبخند زد:
    - سلام عزيزم. بيا تو!
    بي تعارف رفتم تو و روي يه مبل نشستم.
    خانم شادي: ديروز فرودگاه نرفتي؟!
    - راستش نه! نمي خواستم با سروش روبه رو بشم. من همه ي حرفامو بهش زده بودم. اميدوارم خوش بخت بشه! من كه ظاهرا نيستم.
    - تو با سروش زوج خوبي مي شدين!
    نخواستم بيشتر درموردش حرف بزنم.
    - راستش من اومدم كه بقيه ي سرگذشتتون رو بدونم!
    واسم چاي آورد و روبه روم نشست و گفت:
    «- تا اونجايي واست گفتم كه آقا جون رفت و من و با يه دنيا درد جا گذاشت. مي دوني از همه بدتر چي بود؟! اينكه من سه ماهه باردار بودم. قبل از مرگ آقاجون مي دونستم اما جرات گفتنش رو نداشتم و همه ش منتظر بودم كه فريد نامرد بياد و منو عقدم كنه!
    اما اون نامرد نيومد كه نيومد. حتي واسه مراسم آقاجون! جاي شكرش باقي بود كه خونه مال خودم بود و حداقل يه سرپناه داشتم. زينت و عمو عبدالله به قول خودشون واسه اينكه نون خور اضافي نباشن از اونجا رفتن. طفلكي ها كه خودشون هيچي نداشتن و دردي از من دوا نمي كردن. رفتن كه واسم بار غم نباشن. زينت نمي دونست من باردارم وگرنه تنهام نمي زاشت! بيچاره با هربدبختي كه بود مي خواست بمونه اما من دوست نداشتم بمونن! حالا كه آقاجون رفته بود ديگه كسي نبايد مي موند!
    تازه بعد از رفتنشون بود كه فهميدم قضيه از چي قراره! ديگه بد تر از اين نمي شد. تنهاي تنها شده بودم. فكرشو بكن. يه زن جوون با يه بچه توي شكمش و يه خونه ي درندشت. شبها رو چه جوري صبح مي كرد؟! تا خود صبح كابوس مي ديدم. مي خواستم از فريد انتقام بگيرم.
    اما مگه مي تونستم؟! وا گذارش كردم به خدا! اما اينجوري كه نمي شد! بايد يه كاري واسه خودم پيدا مي كردم!
    اون موقع طوري نبود كه به اين راحتي واسه زنا كار پيدا بشه. اما به هر بدبختي كه بود چون مثلا تحصيل كرده بودم تونستم توي دفتر يه وكيل كار پيدا كنم.
    منشي دفترش شده بودم. يه وكيل جوون! به اسم بابك شكوهي! وكيل خوبي بود و متقاضي زياد داشت! كارم خوب بود اما من كه حامله بودم و اگه اون مي فهميد اخراجم مي كرد. اون اصلا نمي دونست كه من ازدواج كردم!
    شكمم هم كه داشت بزرگتر مي شد ولي من بروي خودم نمياوردم. فوقش اخراجم مي كرد ديگه. يه روز اتفاقي بهم گفت كه با من ازدواج كن!
    الحق كه اگه مشكلي نداشتم سريع قبول مي كردم. هم پولدار بود و هم خوشگل و خوشتيپ اما من كه نمي تونستم. بهش گفتم كه نمي شه! گفت من مي دونم نامزد داشتي و ولت كرده! اما واسم مهم نيست!
    تو دلم گفتم كه نمي دوني نامزد نامردم چه بلايي سرم آورده! وقتي ديدم زياد اصرار مي كنه بهش موضوع رو گفتم. وقتي بهم گفت كه واسم مهم نيست ديگه دهنم باز موند! دستمو گرفت و گفت: " تو گناه نكردي! اون شوهرت بود! فقط بايد زودتر ازدواج كنيم. نمي خوام خانواده م بدونن كه اين بچه مال من نيست!"
     

  6. Top | #44

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    خلاصه يه سال بعد از انقلاب بود كه با هم ازدواج كرديم. خانوادش خيلي خوب بودن و منو قبول كردن. مادر شوهرم خدابيامرز كه فرشته بود. يه خواهر بزرگتر از خودش به اسم بهار داشت كه ازدواج كرده بود و اصفهان زندگي مي كرد.
    زندگي خوبي داشتيم. هفت ماه بعدش بچه م به دنيا اومد و بابك به خونوادش گفت كه بچه هفت ماهه به دنيا اومده! اونام قبول كردن و چيزي نگفتن. بچه م دختر بود! گيلدا!»
    اسم دخترشو گفت و يه قطره اشك از چشمش اومد و به قاب بزرگي كه روبه روش بود خيره شد. عكس يه دختر فوق العاده زيبا بود! چقدر دوست داشتني بود! وسط يه زن ومرد جوون بود! هر سه تاشون زيبا بودن! منم گريه م گرفته بود. با بغض گفتم:
    - اگه واسه تون سخته من اصراري ندارم!
    يه لبخند زد و گفت:
    «- نه! چيزي نيست! من و گيلدا و بابك يه زندگي خوب داشتيم. آروم و بي دردسر! اما زمونه چشم ديدنش رو نداشت. گيلدا هفده سالش شده بود! دوازده سال پيش بود. با بابك و گيلدا رفته بوديم ديزين! توي راه برگشت تصادف كرديم و بابك و گيلدا منو واسه هميشه تنها گذاشتن. بازم من موندم و غم! منو بيچارگي! يه آن به خودم اومدم ديدم هركي كه واسم عزيز بوده تركم كرده! هر روز كارم بود كه برم سر قبرشون!
    ديوونه شده بودم. روز اول كه به هوش اومدم توي يه بيمارستان بودم. بلافاصله يادم اومد چي شده و از جام پريدم. يه پرستار جلومو گرفت و سرم داد زد. خودمو به در و ديوار مي كوبيدم. چند ماهي توي بيمارستان رواني بستري شدم تا بلآخره راضي شدن منو ببرن سر قبرشون.
    سر خاك بابك آروم بودم و فقط بهش گفتم كه راحت بخوابه! اما واسه گيلدا، طفلكي بچه م بدون اينكه پدر واقعي شو بشناسه رفته بود! واسش لالايي خوندم! آخه دوست داشت! هميشه واسش مي خوندم!»
    خانم شادي اينا رو با گريه مي گفت. منم گريه م گرفته بود. وقتي ديد منم دارم گريه مي كنم اشك هاشو پاك كرد و گفت:
    « بابك كه رفت همه ي اموالش موند واسه من! خانواده ش هم كه هيچ چشمي به مالش نداشتن.
    منم بيشتر پولها رو دادم به يه يتيم خونه!»
    - چي به سر فريد اومد؟!
    يه آه عميق كشيد و گفت:
    - بعد ها از زبون فريده، خواهرش شنيده م كه يه بيماري لا علاج گرفت و مرد. عمه م اصرار داشت كه ببخشمش. منم بهش گفتم كه بخشيدمش. اما همه كه مثل من زود نمي بخشن آدمو! واسه همينه كه نمي خوام رادمان مثل فريد باشه و دختراي مردم رو بدبخت كنه! حالا فهميدي چرا اينقدر روش حساس بودم؟! رادمانم مثل فريد خوشگله! اما يه فرق بزرگ باهاش داره و اونم قلب مهربونشه!
    يكم فكر كردم و بعدش گفتم:
    - يعني به همين راحتي بخشيدينش؟!
    - آره! اما نمي دونم چرا! شايد چون پدر گيلدا بود! نمي دونم! شايد هم چون هنوز هم ته قلبم يه علاقه اي بهش داشتم! تو عاشقي، مي فهمي من چي مي گم! من بابك رو خيلي دوست داشتم و هيچ وقت بهش خيانت نكردم اما فريد هم عشق اولم بود! مي دوني كه چي مي گم! واسه همين بود كه بخشيدمش! اما يه چيزي رو هيچ وقت نبخشيدم. اينكه پدر فريد همون كسي بود كه اون بلا رو سر آقاجون آورد. طفلكي آقاجونم اينقدر غصه خورد كه آخر دق مرگ شد!
    دهنم باز موند:
    - يعني مي خواين بگين اون كسي كه سر پدرتونو كلاه گذاشت شوهر عمه تون بود؟!
    - آره پست فطرت!
    - شما خيلي توي زندگي تون زجر كشيدين!
    - هه! اينا همش نصف چيزايي بود كه واست گفتم. يادمه توي اون شب هايي كه باردار بودم يكي از كثافت هاي محل مي خواست بياد سراغم. با بدبختي مجبورش كردم بره! تپانچه ي پدرمو گذاشتم رو شقيقه م و گفتم اگه نره خودمو مي كشم و مرگم مي افته گردنش! اولش راضي نشد اما وقتي ديد جدي مي گم كشيد كنار! گاهي اوقات حسرت مي خورم كه اي كاش همون موقع كه جرات اين كارو پيدا كرده بودم تمومش مي كردم.
    با ترس و تعجب گفتم:
    - خدانكنه! ديگه از اين حرفا نزنيد!
    يه آه سوزناك و تلخ كشيد و گفت:
    - تو نمي دوني زندگي واسه كسي كه هر روز آرزوي مرگ داره چقدر سخته! خيلي وقت ها خواستم تمومش كنم اما جرات شو نداشتم. من ديگه هيچ بهونه اي واسه زندگي ندارم! تنها چيزي كه از خدا مي خوام اينه كه شب بخوابم و ديگه صبح بيدار نشم...
    - ترو خدا خانم شادي! از اين حرفا نزنيد! خواهش مي كنم!
    وقتي ديد ترسيدم. خنديد. خيلي ترسناك شده بود. قهقهه مي زد و گريه مي كرد. نگاهش به عكس گيلدا و بابك بود. منم گريه م گرفته بود. بعد از چند دقيقه كه آروم شد بلند شدم كه برم كه گفت:
    - چيه؟! از من ميترسي؟! نترس! من قراره بميرم نه تو! تازه هنوز نمردم!
    - اين چه حرفيه؟! من فقط نمي خوام مزاحمتون بشم.
    - صبر كن! خيلي وقته كسي مهمونم نبوده! امروز پيشم بمون!
    دلم نيومد درخواستشو رد كنم. با خانم شادي نهار قورمه سبزي خورديم كه خيلي هم خوشمزه بود. وقتي داشتيم غذا مي خورديم يه جوري نگام مي كرد. وقتي فهميد متوجه نگاهش شدم يه لبخند بهم زد و گفت:
    - خدا عمرت بده عزيزم! يه لحظه احساس كردم گيلدا جلوم نشسته!
    غذا از گلوم پايين نرفت. اين زن بيچاره چقدر درد كشيده بود!
    بعد از نهار برگشتم خونه. يه رمان برداشتم و شروع به خوندن كردم. چند روز پيش تا نيمه خونده بودم و بعد ولش كرده بودم.
    همه ش غم و غصه بود! از زندگي من بدتر بود. حوصله شو نداشتم. بستمش و تلوزيون رو روشن كردم. امروز روز سوم بود كه رادمان رفته بود. چرا برنمي گردي؟! حد اقل يه زنگ بزن تا بدونم كجايي!
    خودم هم كه هرچي زنگ مي زدم خاموش بود. كاش حد اقل يه خبري چيزي ازش داشتم.
    توي همين فكرها بودم كه صداي زنگ در اومد. به اميد اينكه رادمانه سريع پا شدم و درو باز كردم.ولي وقتي آناهيتا رو با اون چهره ي مغرورش ديدم چيزي نمونده بود بزنم زير گريه!
    با پررويي گفت:
    - سلام روشا جون! نمي زاري بيام تو؟!
    يه نگاه بهش انداختم و از جلوي در كنار رفتم. با دقت همه جا رو نگاه مي كرد. روي يه مبل نشست و پاشو روي پا انداخت و روسري شو كه وسط سرش بود برداشت.
    - روشا تو خيلي باحالي، مي دونستي؟!
     

  7. Top | #45

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    جوابشو ندادم و رفتم توي آشپزخونه! براي احترام واسش ميوه و قهوه بردم.
    -
    نمي پرسي چرا گفتم باحالي؟!

    - من اصولا آدم فضولي نيستم. اگه قرار باشه يه چيزي رو بدونم طرف خودش بهم مي گه!
    آره جون خودم! زر مي زدم واسه خودم! ابروشو انداخت بالا و گفت:
    - كه اينطور! پس نمي خواي بپرسي من واسه چي اومدم اينجا؟! خيلي خب! خودم بهت مي گم!
    بعد توي چشم هام زل زد و شمرده شمرده ادامه داد:
    - من و رادمان با هم نامزد كرديم. - به حلقه اي كه تو دستش بود اشاره كرد - پس اومدم بهت بگم ديگه دور و بر رادمان نپلك!
    - تو بازي بدي رو شروع كردي!
    اون لحظه فقط اين جمله اومد تو ذهنم. ولي واقعا نمي دونستم واقعا اين بازي يه بديه! شايد آخرش خوب باشه اما واسم خيلي گرون تموم ميشه!
    - تو هم بازي كن!
    پوزخندي زدم و فقط نگاش كردم. چي داشتم كه بهش بگم؟! مگه من رادمان رو نمي خواستم؟! حالا اين اومده و بهم مي گه من توي بازي باختم! مگه من داشتم بازي مي كردم؟! من كه اصلا توي بازي نبودم! خودشون بازي كردن و منم بازي دادن!
    من هنوز واستاده بودم. آناهيتا هم پا شد و اومد آروم دورم چرخيد. هي بهم مي خنديد! چرا بايد مي زاشتم تحقيرم كنه؟! نه! نبايد مي زاشتم! نبايد شكست رو قبول مي كردم! ولي من كه باخته بودم! اي خدا! نبايد مي زاشتم بيشتر از اين مسخره م كنه!برگشتم و با دستم توي سينه ش كوبيدم و هلش دادم و انگشت سبابه مو به نشانه ي تهديد به طرفش گرفتم:

    - حالا كه اينطوره منم بازي! آخرش اينه كه يكي مون مي بازه ديگه! اما يادت باشه! اين بازي بخاطر رادمان نيست! بخاطر اينه كه بهت نشون بدم منم مي تونم چيزي رو كه مي خوام به دست بيارم.
    با شك نگام كرد. انگار يه كم ترسيده بود. بايد تير آخرو مي زدم:
    - رادمان منو دوست داره! خودت اينو مي فهمي! عجله نكن! در ضمن، دلتو به اين حلقه ي كشكي خوش نكن! اون از اين حلقه ها به خيلي ها داده! امثالش نوشين و فرزانه و... چه مي دونم خيلي هاي ديگه!
    انگار حرفم روش تاثير گذاشت. چون حالت چهره ش عوض شد. با خند گفتم:
    - حالا هِري! هروقت رسما زنش شدي مي توني بياي و اينجا زندگي كني!
    بهم چشم غره زد و رفت بيرون. بعد از رفتنش همونجا روي زمين نشستم و زدم زير گريه! چرا! رادمان چرا با من اينكارو كردي؟! خودم هم حرفايي رو كه به آناهيتا زدم رو قبول نداشتم. خودم مي دونستم كه من باختم!
    اشك هامو پاك كردم. نه! نبايد به خاطر اون اشك بريزم. پا شدم و چمدونم رو جمع كردم و زدم بيرون. نبايد بي خبر مي رفتم. دريا كه خونه نبود و بعدا بهش زنگ مي زدم. سروش هم همين طور! در خونه ي خانم شادي رو زدم.
    در رو هم بود اما صدايي از داخل نمي اومد. نگران شدم. نكنه...
    با اين فكر دويدم داخل. اول رفتم توي آشپزخونه! شايد اميدوار بودم اونجا باشه. شايد فكر مي خواستم فكر كنم كه داره آشپزي مي كنه! اما نبود! توي هال هم كه نبود.ولي توي اتاق خواب بود! خوابيده بود! چقدر هنوز چهره ش دوست داشتني بود! دويدم سمتش!
    تكونش دادم. ولي خواب بود! شب خوابيده بود تا ديگه صبح بيدار نشه! خوابيده بود كه خواب گيلدا و بابك رو ببينه! واي خدا چقدر قشنگ خوابيده بود! با گريه صداش مي كردم. ولي بيدار نشد. يه جيغ بلند كشيدم و ديگه نفهميدم چي شد.
    وقتي چشم باز كردم توي بيمارستان بودم و يه سرم به دستم وصل بود. سرمو برگردوندم و دريا رو ديدم كه نگران نگام مي كنه. وقتي ديد چشم باز كردم زير لب گفت:"خدارو شكر"! و رفت بيرون.
    با يادآوري خانم شادي در اون حال بازم گريه م گرفت. بيچاره چقدر زجر كشيده بود. سردرد عجيبي داشتم. دريا با يه دكتر اومدن تو. روبه دريا گفتم:
    - دريا تو رو خدا بگو خانم شادي حالش خوبه!
    دريا ولي هيچي نگفت. پرستار سرم رو از دستم كند و دكتر گفت كه مي تونم مرخص بشم. بغضم گرفته بود. با دريا برگشتيم خونه. جلوي مجتمع پرده ي سياه زده بودن. حالم خراب شد. دريا زير بغلمو گرفت و منو برد بالا. خونه ي خانم شادي شلوغ بود. حالا كه مرده بود فاميل هاش پيدا شده بودن. دلم مي خواست برم و سر همه شون داد بزنم و بگم برن بيرون. اما فقط نگاهشون كردم. يه زن پير اومد طرفمو و بغلم كرد و گفت:
    - الهي قربونت برم! تو پيداش كردي بچه مو؟!
    خنده م گرفت. نه از اينكه گفت خانم شادي بچه ست! از اينكه گفت تو بچه مو پيدا كردي! فهميدم كه عمه شه! عمه اي كه تو روي آقاجون خانم شادي مونده بود. عمه اي كه پسرش يه دختر جوون رو بدبخت كرده بود! عمه اي كه شوهرش سر پدر يه دختر جوون كلاه گذاشته بود. حالا اون دختر رفته بود و هنوز اين عمه خانم زنده بود!
     

  8. Top | #46

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    وقتي مي خواستم بيام بيرون چشمم به تختش افتاد. بغض كردم و سريع اومدم بيرون. دريا جلوي در بود. با تعجب بهم گفت:
    -
    اين چمدون چيه؟! كجا ميري؟!

    بغلش كردم و گفتم:
    - بايد برم! از طرف من كيان رو هم ببوس!
    بعد كليد خونه ي رادمان رو بهش دادم:
    - اينم بده به رادمان! خواهش مي كنم!
    - كجا مي ري؟! ديوونه شدي؟! درس ات چي مي شه؟!
    - نمي دونم! شايد رفتم پيش يكي از دوست هام! شايد هم برگشتم تهران!
    صداي كيان از پشت سرم اومد:
    - روشا جون كجا مي ري؟!
    برگشتم و بوسيدمش:
    - دارم مي رم خونه مون! مواظب مامانت باش! خداحافظ!
    - نه روشا جون نرو! خواهش مي كنم!
    جلوش روي زمين زانو زدم و دستي به موهاي لختش كشيدم:
    - كيان جون، قربونت برم! مي آم پيشت! قول بده پسر خوبي واسه مامانت باشي!
    سرشو تكون داد و گفت:
    - باشه! قول مي دم! اما تو هم قول بده بياي پيشم! خب؟!
    بازم بوسيدمش و ازش جدا شدم و يه نگاه به دريا كه بغض كرده بود انداختم و چمدونمو روي زمين كشيدم و دكمه ي آسانسور رو زدم. وقتي اومد بالا آريا ازش اومد بيرون. با تعجب به چمدونم نگاه كرد و گفت:
    - خير باشه! كجا؟!
    - سلام! رفع زحمت مي كنم!
    - چي مي گي دختر؟! من نمي زارم بري!
    - ممنون آريا از محبتت! اما بايد برم. خداحافظ .
    و وارد آسانسور شدم و در بسته شد. وقتي از مجتمع خارج شدم نمي دونستم بايد كجا برم. خدا رو شكر كه حد اقل تابستون بود و از شر دانشگاه خلاص شده بودم. سوار ماشينم شدم و به سرم زد كه برم تهران. ولي نه پيش مامان و بابا! يه جا كه بتونم توش آرامش پيدا كنم.
    شب بود كه رسيدم. رفتم و با بدبختي و هزار جور منت و خواهش و ترفند توي يه هتل اتاق گرفتم. تا صبح فكر كردم. به خودم، به رادمان ، به آناهيتا!
    نزديك هاي صبح بود كه خوابم برد. وقتي بيدار شدم ساعت يازده بود. ته دلم مالش مي رفت اما حوصله ي غذا خوردن نداشتم. دلم عجيب هواي بام رو كرده بود.
    پا شدم و سريع لباس پوشيدم و راه افتادم. يك ساعت بعد رسيدم. هيچ كي اون اطراف نبود! احساس كردم يه نفر صدام زد! صداي رادمان بود!

    ***
    بر گشتم و بازم يه نگاه به پشت سرم انداختم. انگار يه نفر صدام مي زد. يكي كه حالا صداش برام غريبه شده بود:
    - نرو روشا! صبر كن!
    ولي بازم هيچ كس نيست! حتي اگه يه نفر صدام مي زد برمي گشتم. ولي نه به خاطره ها و گذشته ها! برگشتن براي ساختن اميد ها و آينده ها! ولي حيف كه توي اين بازي بازنده بودم... حيف...!
    از اين بالا به پايين نگاه مي كنم. كل تهران زير پاهامه! يه ندايي توي گوشم بهم مي گه:
    - تمومش كن روشا! تو ديگه جات اينجا نيست!
    بازم همون صداست! همون صداي آشنايي كه ديگه غريبه شده! اينبار داد زد:
    - تمومش كن... تو جرات هيچ كاري رو نداري؟! يه بار براي هميشه تمومش كن! يه بار نشون بده كه مي توني يه كار نيمه تموم رو تموم كني!
    يه قدم مي رم جلو! فقط يه قدم ديگه مونده كه تمومش كنم! يه قدم و ديگه ...! چشم هامو مي بندم! يه بوي آشنا به مشام مي رسه! بوي عطر يكي كه حاضرم جونمو هم واسش بدم!
    يه نفس عميق مي كشم! چقدر اين بوي عطر رو دوست دارم!
    دستامو باز مي كنم. انگار يكي دستاشو تو دستام قفل كرده! اما همش يه رويا بود! گريه م مي گيره!
    يه گريه ي تلخ! تموم زندگي م همينه!خدايا جراتش رو بهم بده! بزار يه بار واسه هميشه تمومش كنم! تمومش كن اين بازي رو! ديگه نمي خوام اين بازي رو ادامه بدم!
    چرا دست از سرم بر نمي داره؟! چرا اين صدا ولم نمي كنه؟! چي از جونم مي خواد؟! خسته شدم. چقدر ديگه بايد تحمل كنم؟! كاش يه نفر ديگه نقشمو بازي مي كرد! يه راه هست!
    اشك هامو پاك مي كنم و بلند مي شم. بازم به زير پام نگاه مي كنم! اينبار ديگه بايد تمومش كنم. بازم اون صداي لعنتي مثل ناقوس مرگ بهم مي گه كه تمومش كنم.
    ديگه هيچي مهم نيست و...
    داشتم خودمو رها مي كردم كه اينبار صداش منصرفم كرد:
    - واسه خودكشي هميشه وقت هست! اون كسي برنده مي شه كه بمونه! نبايد توي بازي جا بزني!
    همونطور كه پشتم بهش بود گفتم:
    - كدوم بازي؟! فكر مي كني اگه جايي تو اين بازي داشتم به اينجا مي رسيدم؟!
    - ببين روشا! من رفتم كه تو راحت باشي! نه اينكه بياي و بخواي خودكشي كني! مي دوني اگه چند لحظه ديرتر مي رسيدم چي مي شد؟!
    بلند و عصبي خنديدم:
    - آره! مي دونم!يه مراسم ختم آبرومندانه واسم مي گرفتي!اصلا مگه واست مهمه؟! برو و راحتم بزار!
    مي خواستم خودمو خلاص كنم كه با عصبانيت گفت:
    - احمق نشو! برگرد!
    برگشتم كه بهش نگاه كنم كه...
     

  9. Top | #47

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    برگشتم كه بهش نگاه كنم كه نزديك بود پرت بشم. سريع دستمو گرفت و منو كشيد كه افتادم رو زمين و دستم خراش برداشت. يه بار ديگه هم اين اتفاق افتاده بود... اما اون بار افتادم تو بغلش... ولي حالا... آخ... از دستم داشت خون مي رفت... هرچند فقط يه خراش كوچيك بود اما سوز بدي داشت. چهره م تو هم رفت.
    - روشا مرگ پايان هيچ چيز نيست! اينو تو گوشت فرو كن! تو كه با يه خراش كوچيك اينقدر زود جا مي زني چطور مي خواي از پس خودكشي بر بياي؟!
    - واسه چي اومدي؟!
    - جواب منو ندادي!
    - وقتي مردم ديگه مردم! دردي رو احساس نمي كنم!
    - اشتباه نكن! وقتي بميري، تازه دردهات شروع مي شه! اون موقع است كه مي گي اي كاش مي موندم و بازي رو ادامه مي دادم! نه اينكه جا مي زدم و خودمو مي كشتم!
    پوزخندي زدم و گفتم:
    - حرفات با مزه ست! ولي فقط شعاره! بهتره بري واسه يكي ديگه بگي! گوش من از اين حرفا پره! حالا هم برو و مزاحم من نشو!
    - پس مي خواستي خودتو بكشي؟! بيا بكش! زود باش!من جلوتو نمي گيرم!
    از جام تكون نخوردم!
    - ديدي؟! تو جرات شو نداشتي! فقط مي خواستي رها بشي! نه از زندگي، بلكه از اون غمي كه تو سينه ته! چرا بهم نمي گي كه چه مشكلي داري؟!من با چند تا جمله پشيمونت كردم! اين يعني اينكه اراده ي كافي رو نداشتي! تو فقط داشتي اداي آدمايي كه مي خوان خودشونو بكشن رو درمياوردي!
    - برو رادمان! تنهام بزار! خواهش مي كنم!
    بهم نزديك شد. با دستش چونه مو گرفت و سرمو بالا داد:
    - هميشه با هم مي اومديم اينجا! حالا ميگي من برم؟!
    بعد محكم بغلم كرد. هيچ عكس العملي از خودم نشون ندادم. بعد از چند لحظه از خودم بي خود شدم و سرمو رو شونه ش گذاشتم و از ته دل ناليدم:
    - رادمان!
    موهامو داد تو شالم و گفت:
    - جونم؟! جون رادمان! چي به سرت اومده كه اينقدر پريشوني؟!
    هيچي نگفتم. چي بايد بهش مي گفتم؟! واي خدا! چرا با من همچين مي كرد؟!چي از جونم مي خواست؟! انگار مي خواست با اين كاراش ديوونه م كنه! آخه چرا؟!
    خودمو از بغلش كشيدم بيرون و با اخم گفتم:
    - برو داداشي! بايد تنها باشم!
    دستاشو دو طرف صورتم گرفت و گفت:
    - برم كه تو هم بري؟!
    پوزخندي زدم و گفتم:
    - نترس! به قول خودت جراتشو ندارم!
    با شك نگاهم كرد. با اصرار ازش خواستم كه بره و بهش گفتم كه مي رم خونه ي خودمون! وقتي رفت منم يكم اونجا قدم زدم. كاش يه كم دير تر رسيده بود! كاش منم مثل خانم شادي مي رفتم! ولي اون كه خودكشي نكرده بود!
    تا شب اونجا قدم زدم. داشتم برمي گشتم سمت ماشينم كه ديدم چند نفر نزديك ماشينم آتيش روشن كردن. سه تا پسر و دوتا دختر بودن. يه پسر كه سرش رو پايين گرفته بود داشت واسشون گيتار مي زد. موهاش روي صورتش ريخته بود و توي نور كمرنگ آتيش يه رنگي بين سياه و قهوه اي داشت.همونطور كه گيتار مي زد يه شعر از ليلا رو مي خوند:

    ماه من غصه نخور، زندگي جزر و مد داره
    دنيامون يه عالمه آدم خوب و بد داره

    ماه من غصه نخور، همه كه دشمن نمي شن
    همه كه پر ترك مثل تو و من نمي شن

    ماه من غصه نخور، مثل ماهام فراوونه
    خيلي كم پيدا مي شه كسي رو حرفش بمونه

    ماه من غصه نخور، گريه پناه آدماست
    تر و تازه موندن گل مال اشك شبنم هاست

    ماه من غصه نخور، زندگي بي غم نمي شه
    اوني كه غصه نداشته باشه آدم نمي شه

    ماه من غصه نخور، خيلي ها تنهان مثل تو
    خيلي ها با زخم هاي زندگي آشنان مثل تو

    ماه من غصه نخور، زندگي خوب داره و زشت
    دنيا رو چه ديدي، شايد فردامون باشه بهشت

    يه دفعه بين خوندنش يكي از پسرها با صدايي كه سعي مي كرد كلفت باشه با يه لحن خنده دار گفت:
    - اين روزها همه تپش نگاه مي كنن، شما چطور؟!
    يه دفعه همه شون خنديدن! به نظرم شوخي مزخرفي بود! ولي وقتي چند نفر توي جمع دوستانه اي قرار مي گيرن هرچيزي به نظرشون جالب و خنده دار مياد! اون پسره كه گيتار مي زد و مي خوند گيتارش رو گذاشت يه گوشه و سرشو بلند كرد و روبه اون پسره كه اين حرفو زده بود گفت:
    - فرشيد خيلي بي مزه اي! ديگه واستون نمي زنم!
    يكي ديگه از پسرها گفت:
    - بابا كيوان تو امشب چته؟!هنوز به شوخي هاي فرشيد عادت نكردي؟!
    يكي از دخترها كه كنار فرشيد گفت:
    - ولي بچه ها كيوان بد رفته بود تو حس ها! عجب ضد حالي زدي فرشيد، خوشم اومد!
    بي اختيار شروع به دست زدن كردم. نمي دونم چرا اما خيلي از خوندنش خوشم اومده بود!هر پنج تاشون انگار كه تازه متوجه من شده بودن با تعجب برگشتن سمت من!
     

  10. Top | #48

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    عين ديوونه ها نگاشون مي كردم كه يه دفعه فرشيد گفت:
    -
    بابا چتونه؟! مگه موميايي ديدين؟!

    بعد پا شد اومد طرف من كه كنار ماشينم ايستاده بودم.
    - سلام من فرشيد م!
    ازش خوشم اومد! قيافه ش معمولي اما جذاب بود. مثل خودش لبخند زدم:
    - سلام! منم روشا م!
    اون پسره كه گيتار مي زد پا شد و ايستاد.فرشيد انگار كه متوجه حرفم نشده بود سرشو خاروند و گفت:
    - ببخشيد من نفهميدم اسمتون چي بود؟!
    - روشا!
    - آهان! حالا يعني چي؟!
    - چي يعني چي؟!
    - همين ديگه!
    - همين؟!
    - اسمتون!
    خنديدم و گفتم:
    - آهان! يعني دختر زيبا!
    - چه جالب!
    - نشنيده بودين تاحالا؟!
    - راستش نه!
    يه دفعه همون پسره كه گيتار مي زد اومد طرفم و يه نگاه بهم انداخت. حالا مي تونستم صورتش رو خوب ببينم. چشم هاي عسلي داشت و موهاش قهوه اي تيره بود. چقدر قيافه ش قشنگ و معصوم بود. چند لحظه نگام كرد و بعد گفت:
    - اگه بخواين مي تونيد بيايد پيش ما!
    بقيه هم پا شدن و اومدن سمت ما. يكي از دخترها دستشو به طرفم دراز كرد و گفت:
    - سلام. من بهنوشم! اينم دوستم الميرا!
    الميرا با اخم گفت:
    - ااااا! خودم زبون دارم! سلام روشا جون! راستي من اسمتو قبلا شنيده بودم اما معني شو نمي دونستم...
    خنديدم و بهش سلام كردم. يكي از پسرها گفت:
    - بابا ما هم اينجا بوقيم ديگه! منم بهنامم! داداش اين بهنوش!
    بهنوش و فرشيد با هم نامزد بودن و الميرا و بهنام هم با هم دوست بودن! كيوان هم كه به قول فرشيد آويزونشون بود! ازم دعوت كردن كه پيش شون بمونم منم قبول كردم و باهم رفتيم دور آتيشي كه درست كرده بودن نشستيم. من كنار كيوان نشستم و بهش گفتم:
    - مي شه بازم گيتار بزني و بخوني؟!
    فرشيد: منم قول مي دم ديگه پارازيت نندازم!
    بهنوش: خودم مي كشمش!
    كيوان گيتارش رو برداشت و گفت:
    - چي بزنم؟!
    نمي دونستم اون لحظه چي مي خوام. الميرا گفت:
    - بگو ديگه عزيزم! هرچي دلت مي خواد بگو!
    - من نمي دونم...
    الميرا: خب خودم مي گم...
    الميرا آهنگي رو كه مي خواست گفت و كيوان چشم هاشو بست و شروع كرد به خوندن:
    منو منتظر نزار كه دلم كلافه مي شه
    داره با سكوت تو به غمم اضافه مي شه
    يه جوابي بهم بده بزار لا اقل بدونم
    تو مي خواي كه من برم يا مي خواي پيشت بمونم
    اگه دوسم داري بگو... اگه تصميمت جديه
    اگه با من حالت خوشه... ديگه بي اعتنايي چيه
    اگه دوسم داري بگو بزار زودتر راحت بشم
    اگرم نه تركم بكن نزار بيشتر وابسته شم

    همونطور كه كيوان داشت مي خوند نگاهمو از شعله هاي آتيش گرفتم و به روبروم نگاه كردم كه چشمم به رادمان افتاد. بقيه پشتشون به رادمان بود و نمي ديدنش! كيوان هم سرش گرم خوندن بود.
    بهش لبخند زدم.اونم واسم يه بوس فرستاد. يه دفعه كيوان دست از زدن كشيد و به رادمان نگاه كرد. بقيه هم كه از اين كار كيوان تعجب كرده بودن نگاه كيوان رو دنبال كردن و برگشتن و پشت سرشونو نگاه كردن.
    پا شدم و رفتم سمت رادمان و روبه بقيه گفتم:
    - معرفي مي كنم! پسر عموم رادمان!
    رادمان دستمو گرفت. سرمو بلند كردم و يه نگاه بهش انداختم.
    - بي معرفت! منو فرستادي كه خودت بياي اينجا خوش بگذروني؟! منو بگو كه نگران تو شدم!
    بازم شده بود خودش! همون رادماني كه دوستش داشتم.هرچند هر طوري كه بود من دوستش داشتم.
    با هم رفتيم پيش بقيه! همه با رادمان آشنا شدن. رادمان رو به كيوان گفت:
    - خيلي خوب مي زني! صدات هم خيلي قشنگه!
    بهنام: ازش تعريف نكنيد! پر رو مي شه!
    كيوان يه سنگ كوچيك كه كنارش بود رو پرت كرد سمت بهنام كه جاخالي داد و خورد به الميرا. الميرا داد زد:
    - ديوونه! چته؟! امشب پاك خل شدي ها!
    فرشيد: اين ديوونه ي مادر زاده! فقط امشب يكم بيشتر ديوونه شده! فكر كنم بخاطر اينه كه روشا و رادمان رو ديده! هر دفعه مياد بخونه يه دفعه يكي پيداش مي شه! اگه يه بار ديگه بخونه فكر كنم بقيه ي فك و فاميل هاشونم بيان!
    همه مون خنديديم. بهنام پا شد و گفت:
    - من برم يكم هله هوله بيارم بخوريم.
    بعد رفت سمت ماشيني كه يكم اون طرف تر از ماشين من و رادمان پارك شده بود و با دست هاي پر برگشت.
    بهنوش سريع يه پفك برداشت و گفت:
    - اين مال منه!
    الميرا: تك خور! پس من چي؟!
    فرشيد: دعوا نكنيد بابا نخورده ها! بيا الميرا اينم مال تو!
    الميرا: نه! من چيپس دوست ندارم! پفك مي خوام!
    بهنوش: نه! اين مال خودمه! تو پفك تو خوردي!
    خنده م گرفت! مثل بچه ها با هم سر پفك دعوا مي كردن!
    بهنام: كيوان خيلي ناخن خشكي! خب يكم بيشتر پفك مي خريدي ديگه!
    كيوان: بهنام حوصله ي شوخي ندارم! يكم اون طرف تر چندتا مغازه هست! برين هرچي مي خواين بخرين!
    بهنام و الميرا پا شدن كه برن! بهنوش داد زد:
    - هي الميرا! داداشمو نخوري!
    الميرا: تو پفك تو بخور! خسيس!
    رادمان يه نگاه به من كرد و گفت:
    - پاشو ما هم بريم يه چيزي بخريم.
    بهنوش پفك شو به سمتم گرفت:
    - نه بابا كجا برين! بيا روشا جون! مال تو!
    با تعجب گفتم:
    - مگه نمي خواستي بخوري؟! چرا به الميرا ندادي؟!
    خنديد و گفت:
    - مي دونستم دنبال بهونه ست كه با بهنام جيم بزنن! اين جوري بهش كمك كردم!
    خنديدم و گفتم:
    - ممنون!من پفك دوست ندارم!
    رادمان: مياي يا نه؟!
    پا شدم و گفتم:
    - بهتره ديگه بريم! دلم واسه مامان اينا تنگ شده!
    بهنوش: وا! مگه چند وقته نديديشون؟!
    - حدود سه ماه!
    فرشيد: چرا؟! مگه كدوم گوري بودي؟! ببخشيد يعني كجا بودي؟!
    رادمان: شيراز! اونجا درس مي خونيم!
    بهنوش: باهم؟!
    - آره! رادمان اونجا خونه داره! منم آويزونشم!
    بهنوش: چه خونواده هاي باحالي دارين! واسشون مهم نيست كه يه دختر و پسر جوون تو يه خونه زندگي كنن؟!
    رادمان كه انگار از اين سوال جواب ها خسته شده بود گفت:
    - نه! آخه منو روشا ازبچگي باهم بزرگ شديم!مثل خواهرو برادريم!
     

  11. Top | #49

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    هردومون واسشون بوق زديم و ازشون دور شديم. ديگه هيچ وقت اون گروه مهربون رو نديدم. سر يه دو راهي بوديم كه رادمان زنگ زد.
    -
    الو رادمان؟!

    - يادم رفت بهت بگم! بايد بريم خونه ي ما! من هنوز خونه نرفتم. به عمو اينا گفتم با هم اومديم! يه وقت سوتي نديِ!
    - باشه ولي من بايد برم هتل! هنوز وسايل هامو تحويل نگرفتم!
    - خيلي خب باهم مي ريم.
    رفتيم هتل و بعد از تسويه حساب رفتيم خونه ي عمو! با همه احوال پرسي كرديم. دايي نويد اينا و خاله نازنين اينا هم بودن. فقط جاي سامان خالي بود و البته مهسا كنار ساسان!
    كنار ساسان نشستم و زير گوشش گفتم:
    - تبريك شاه دوماد! شنيدم داري سر عقل مياي!
    رادمان كه كنارم نشسته بود گفت:
    - ساسان يه وقت خل نشي! اين دخترا هواي همديگه رو دارن! ببين چطوري واسه دوستش تبليغ مي كنه!
    واسه ي كمك به مامان اينا رفتم توي آشپزخونه. فقط مامان و زن عمو اونجا بودن. همه مي دونستن من هيچ كاري بلد نيستم. البته تا قبل از شيراز رفتن چون اونجا مجبور شدم آشپزي رو از دريا ياد بگيرم. رادمان كه اصلا واسش فرقي نمي كرد كه غذا بخوره يا نه! نمي دونم توي اين سه سال كه اونجا درس مي خوند غذا چي مي خورده؟! خب چه سوال مسخره اي! معلومه! دوست دختراش كه هر شب يكي شون پيشش بود واسش غذا درست مي كردن. انواع غذاها!
    اگر هم اونا نبودن غذا سفارش ميداد. همونجوري داشتم فكر مي كردم كه بابا مامان اينا رو صدا زد كه نمي دونم برن چي رو ببينن!
    توي همين فكر ها بودم كه يه دفعه يه صداي " پخ" بلند از پشتم اومد كه از ترس تا كره ي ماه رفتم و برگشتم.
    با عصبانيت به مريم و رادمان كه پشتم ايستاده بودن و مي خنديدن نگاه كردم. به مريم پر رو كه واسم پخ كرده بود و هر هر مي خنديد نگاه كردم:
    - مرض! اصلا نترسيدم!
    رادمان: آره جون عمه ت! يه متر پريدي هوا!
    - به عمه ي نداشته ي من چي كار داري؟!
    مريم مي خنديد. از آشپزخونه زدم بيرون. كنار ساسان نشستم. طفلكي الآن خيلي دلش مي خواست مهسا كنارش بود.صداي خنده ي مريم از آشپزخونه مي اومد.اولين بار بود كه به مريم حس بدي پيدا كردم. البته مي دونستم كه سامان رو دوست داره و به رادمان فقط به چشم يه برادر نگاه مي كنه اما خب دل بود ديگه.
    طبق عادت هميشگي كه حرص مي خوردم لبم رو مي جويدم كه ساسان گفت:
    - خون اومد اون! بسه!
    من كه توي عالم خودم بودم گفتم:
    - آره! نه! من خبر ندارم!
    ساسان يه لحظه نگام كرد و بعد بلند زد زير خنده. مونده بودم چي گفتم كه اين همچين مي كنه كه يادم اومد چي شده و خودم هم خنده م گرفت. همه برگشتن و با تعجب به ما نگاه كردن. خاله نازنين گفت:
    - وا.....! پناه بر خدا! شما امشب چتونه؟! اون دختر ديوونه ي من كه اونجا مي خنده. روشا و ساسان هم اينجا دارن مي خندن!
    مامان: ساسان روشا واست جك گفته عمه جون كه همچين مي خندي؟!
    - كلا اين كارش دلقك بازي و جك گفتنه! تو شيراز همه به اسم دلقك مي شناسنش!
    رادمان و اينو گفت و خودشو مريم و ساسان زدن زير خنده! زهرمار! اينا هم كه به جرز ديوار مي خندن! البته رادمان اينو آورم گفت و بزرگترا نشنيدن. ماهم چون پشت سرمون ايستاده بود شنيديم.
    چپ چپ نگاش مي كردم كه زندايي گفت:
    - مثل اينكه واقعا يه چيزي شده!
    دايي نويد: حالا چرا شما اينقدر گير مي دين به اينا؟! بابا جوونن واسه خودشون مي گن و مي خندن!
    بابا و عمو هم حرف دايي رو تاييد كردن و خانم ها هم بي خيال قضيه ي خنديدن ما شدن و بازم رفتن تو آشپزخونه. اصلا مگه زن ها جاي ديگه اي هم بجز آشپزخونه دارن كه برن؟! حالا هرچي.... من كه ازدواج كردم پامو تو آشپزخونه نمي زارم.
    آره جون خودت. وقتي شوهرت اومد خونه و ديد و غذا آماده نيست و با كمربند افتاد به جونت دفعه ي بعد ديگه پاتو از آشپزخونه بيرون نمي زاري چه برسه به اين كه اصلا نري توش! نه بابا! اينطوري ها هم نيست! مگه بابا مامانو مي زنه؟! خب مامان هميشه تو آشپزخونه هست و غذا مي پزه!
    واي! پس اگه من غذا نپزم بايد كتك بخورم؟! اوووووو...! حالا كو تا شوهر؟! اصلا كي مياد منو بگيره؟! خيلي هم دلشون بخواد! مگه من چمه؟!
    پس بلآخره بايد ازدواج كنم و كتك بخورم! اي واي! از تصور اينكه از شوهرم كتك بخورم يه جوري شدم. يه دفعه از مردها بدم اومد!
    حالا من بازم يه چيزي بلدم و مي تونم يكم از خودم دفاع كنم. اين مريم بدبخت كه هيچي بلد نيست بايد با اون سامان شكم پرست چي كار كنه؟!
    اصلا حقشه! آشپزي كه بلد نيست هيچي، كنگفو هم كه دوست نداره. پس همون بهتر كه كتك بخوره!
    باصداي مريم به خودم اومدم:
    - هووووووى! كجايى بابا؟! سه ساعته دارم صدات مى زنم!
     

  12. Top | #50

    محل سکونت
    teh
    تحصیلات
    .......
    نوشته ها
    179
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    میانگین پست در روز
    0.33
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    586
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 64 در 50 پست
    داریک
    0
    586 امتیاز ، سطح 8
    586 امتیاز ، سطح 8
    86% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    86% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 14
    1.0% فعالیت
    1.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : منم بازي

    - بله! من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است!
    - خب بابا! حالا فهميديم رشته ت ادبياته! نمي خواد هي شعر بگي!

    بهم دهن كجي كرد و گفت:
    - بيا بريم شام بخوريم! همه رفتن!
    - باشه بابا! نخورده!
    ديدم راست مي گه! خبري از بقيه نبود. پا شديم و رفتيم پيش بقيه! وقتي داشتم واسه خودم غذا مي كشيدم چشمم به زخم كف دستم خورد و ياد چند ساعت پيش افتادم. يعني واقعا مي خواستم خودمو بكشم؟! به رادمان نگاه كردم. اگه يه لحظه ديرتر مي رسيد ديگه نمي تونستم ببينمش!
    ساسان: تو امشب چته؟! همش مي ري تو فكر!
    - هيچي! يه مسئله اي ذهنمو مشغول كرده!
    - خدا رو شكر تو فاميل ما به جز اين مريم نخود مغز همه مهندسن! حالا مسئله چي هست؟! رياضي يا فيزيك! بگو حله ش كنيم!
    اين ساسان هم امشب حس بامزگي ش گل كرده.
    - هه هه خنديدم!
    - مگه من گفتم كه بخندي؟! لووووووووس! اصلا من ديگه قهرم!
    و با خنده روشو ازم برگردوند.
    - تو كه از دخترا نازك نازنجي تري! خيله خب بابا! شوخيت خنده دار بود! الآن بايد بخندم؟! هه هه! بيچاره مهسا چي بايد بكشه با تو؟!
    - نقاشي!
    حالا هي تو مزه بريز! شيطونه مي گه بزني لاي... لا اله الا الله! روشا پاك بي حيا شدي رفت! از فكر هاي خودم خنده م گرفت! يكم از غذام خوردم كه خنده م معلوم نشه! اما ديدم رادمان داره با اخم نگام مي كنه! فهميدم زيادي جلف بازي درآوردم كه اين باز اخم هاش تو همه!
    خودمو جمع و جور كردم و سعي كردم تا آخر شب ديگه الكي نخندم.
    خلاصه ساعت يك شب بود كه همه عزم رفتن كردن. من كه آخر هاش فقط چرت مي زدم و هي به مامان و بابا مي گفتم بريم كه مامان بهم چشم غره ميزد و مي گفت: "زشته ناراحت مي شن!"
    آخه يكي نبود كه بهشون بگه بابا اينا از اينكه ما بيشتر بمونيم ناراحت مي شن!
    بعد از كلي تعارف كه شب بمونيد و از ماهام نه كه بيشتر از اين مزاحم نمي شيم راه افتاديم. اصلا ما ايراني هاي عزيز رو جون به جونمون كنن هم بايد با هم تعارف داشته باشيم.
    تا رسيديم خونه مستقيم رفتم تو اتاقم و تا چشم هامو بستم رفتم تو خواب ناز! چقدر هم ناز بود! همش جنازه ي خودمو غرق خون مي ديدم كه از بالاي كوه پرت شدم و اون آناهيتاي بي شعور با اون رادمان بي مرام بالاي سرم ايستادن و هر هر مي خندن!
    تا صبح صدبار از خواب پريدم. نزديك ظهر بود كه بيدار شدم. البته بيدار بودم و هي توي تخت غلت مي زدم. از بي خوابي ديشب و اون كابوس هاي لعنتي حسابي خسته شده بودم. رفتم توي حموم و دوش گرفتم و رفتم پايين.
    مامان با تلفن صحبت مي كرد. مي شد فهميد كه با خاله ناهيد صحبت مي كنه. معلوم بود كه باز اين شهاب شيطوني ش گل كرده بود.
    رفتم تو آشپزخونه كه مامان با خاله ناهيد خداحافظي كرد و اومد پيشم.
    - سلام. صبح بخير.
    - سلام عزيزم. ظهر بخير.
    - اِ.......! مامان خسته بودم خب! ديروز كه تو راه بودم و ديشب هم كه اون مهموني مسخره تون!
    - مگه من چي گفتم كه حالا اينجوري ترش مي كني؟!
    - فعلا كه هيچي اما مي دونم الآن توي اون قلب كوچيكت يه حرف داره جيليز ويليز مي كنه كه به زبون بياد!بگو مامان جون!خاله ناهيد چي گفت؟!هرچند خودم مي دونم موضوع از چه قراره!اين انگشت شصتم از صبح تا حالا هي تكون مي خوره و چراغ قرمزش خاموش و روشن مي شه! نگو خبر دار شده! حالا بگو...
    - مگه تو مي زاري من حرف بزنم؟! ماشالله يه ريز حرف مي زني!
    - مامان جون بگو ديگه! مي خوام يه سر به مهسا بزنم شايد هم نهار پيشش موندم. نه فكر نكنم نهار بمونم. آخه مامانش مثل اينكه سردرد داره اونوقت مهسا مجبوره غذا بپزه كه منم حوصله ي غذا سوخته و اين چيزا رو ندارم. حالا مي گي يا نه؟!
    مامان با تعجب نگام كرد و گفت:
    - دختر تو چقدر حرف مي زني؟! در ضمن زشته يه هفته قبل از عروسي بري خونه ي عروس!
    - وا مامان! اولا يه هفته نه و ده روز! ثانيا مهسا قبل از اينكه مورد پسند اقا ساسان قرار بگيره دوست من بود! با هم از اين حرفا نداريم كه!
    - خودم مي دونم! ولي تو هم يكم درك كن ما رو ديگه مادر جون!
    يه دفعه بگو بي شعوري ديگه!
    - مامان؟! بلآخره مي گي چي تو دلته يا نه؟!
    - آهان! انقدر حرف زدي كه يادم رفت چي مي خواستم بگم! ناهيد مي گفت جمعه دارن ميان خواستگاري!البته بيشتر شبيه بله برون! بابات كه موافقه منم كه از خدامه شهاب دامادم بشه! خيلي پسر خوبيه! اگر با هم ازدواج كنيد مي توني انتقالي بگيري واسه تهران! ديگه اينجوري منم راحت مي شم و هي دلم شور تو رو نمي زنه! ما به رادمان اعتماد داريم اما جلوي حرف مردمو كه نمي تونيم بگيريم... آره مادر جون بياي پيش خودم خيال همه راحته... هرچند اگه بياي تهران هم وضع فرقي نمي كنه و ديگه واسه هميشه ازم دور مي شي! دختر كه رفت خونه ي شوهر ديگه غريبه ست!
    جمله هاي آخرو با يه آه عميق گفت. هم حرصم گرفته بود و هم عصباني شده بودم! با خنده روبه مامان گفتم:
    - مامان جون تو كه تا خونه ي شوهر پيش رفتي! از فردا فكر سيسموني بچه مون هم باش تا دير نشده!
    - وا! خجالت نمي كشي روشا؟! شرم و حيات كجا رفت؟!
    - آخه مادر من تو و بابا نظر منو نپرسيدين و واسه خودتون قرار بله برون گذاشتين؟!
    - مگه تو شهاب رو دوست نداري؟!
    ديگه چشم هام چهار تا شد.هركدوم پنج سانتي متر اومدن جلو و درحالي كه به هركدومشون يه فنر وصل بود هي جلو عقب مي پريدن. آخ با اين چشم ها عجب كله پاچه اي درست شه؟! چشم هاي سبز ريمل خورده! اه...!
    - چرا همچين فكري كردي مامان جون؟!
    - نگو كه اينطور نيست! همچين تو عروسي شيرين هردوتون با احساس مي رقصيدين كه ما از خجالت مرديم. اگه اون دختره جيغ نمي زد شما دوتا... لا اله الا الله! روشا اينقدر با من يكي به دو نكن! برو فكر هاتو بكن تا جمعه. هنوز كه چيزي نشده!
    - مثل اينكه قرار بود چيزي بشه! نكنه انتظار داري اسم هامون بره تو شناسنامه هم؟!
    از دست مامان حرصم گرفته بود. از خير صبحانه گذشتم و رفتم تو اتاقم. تا يك ساعت بعد كه بابا اومد خودمو با كامپيوترم مشغول كردم. وقتي بابا اومد خاموشش كردم و رفتم پيشش. آهسته سلام كردم و كنارش نشستم...
     

صفحه 5 از 11 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-26-2012, 10:29 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-08-2011, 02:25 AM
  3. پيروزي پاس برابر تراكتورسازي در نيمه نخست بازي نيمه تمام
    توسط نیما استقلالی در انجمن لیگ های ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-17-2010, 02:34 AM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-02-2010, 09:42 AM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-22-2010, 09:29 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •