سلام دوستان.این رمان چاپ نشده .این یه رمانه که یکی از اعضای کتابخانه ی نود هشتیا نوشته.برای همین خیلی کوتاهه.
قسمت اول
بعضی چیز ها خیلی ساده شروع میشن اما بعدش دیگه ساده نیستن بزرگ میشن، بزرگ، بازم بزرگتر، باید بگم: خیلی بزرگ!
****
مشتش رو کوبید روی میز و گفت:"همین که گفتم تو با سروش ازدواج میکنی!"
اشک توی چشمام حلقه زد معصومانه گفتم:" بابا! من و سروش هیچ علاقه ای به هم نداریم! حتی علاقه ی یک طرفه ای هم وجود نداره! اصلا نمی فهمم چرا انقدر اصرار دارید؟"
قاطعانه گفت:"یه بار دنبال دلت رفتی و نتیجش رو هم دیدی! پسره تو زرد از آب در اومد و ولت کرد اما این دفعه دیگه من تصمیم می گیرم!"
_ "من با هر کی شما بگین ازدواج میکنم هرکسی جز سروش!"
_"دیگه با گریه و زاری هم خام تو نمی شم.اون دور هم اشک ریختی و خودتو حبس کردی و منو توی حماقتت همراه کردی اما اینبار فرق می کنه اون گوشت رو لولو برد.دیگه گول تو و حرفات رو نمی خورم.هیچ کس هم بهتر از سروش برای تو وجود نداره!."
_"ولی بابا...."
_"ولی چی؟ ...... چی می خوای؟می خوای کمکت کنم آیندت رو تباه کنی؟"
_"بسه بابا! باشه من با سروش یا هر کس دیگه ای که شما بگین ازدواج میکنم!"
چشمامو بستم تا به اعصابم مسلط بشم! بابا با مهربانی جلو اومد دیگه از عصبانیت چند لحظه پیش خبری نبود. آروم پیشونیمو بوسید و گفت:" شما با هم خوشبخت می شین"
زیر لب گفتم:" امیدوارم" و قبل ازینکه بتونه حرف دیگه ای بزنه به طرف اتاقم رفتم.
خودم رو انداختم رو تختم و شقیقه هام رو با انگشت فشردم. باید کاری میکردم! همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو بدبخت کنه! چرا سروش باید با این ازدواج موافقت می کرد؟؟؟
گوشیمو برداشتم و شماره ی سروش رو گرفتم!
_"الو؟ بفرمایید؟"
_"سلام سروش"
_"سلام! میشا تویی؟"
_"آره باید ببینمت"
_"باشه کی؟"
_"یک ساعت دیگه!"
_"همون جای همیشگی؟"
_"همون جای همیشگی! میبینمت! "
_"باشه فعلا"
مانتو و شال مشکی ساده ای پوشیدم. آرایش کمرنگ دخترانه ای هم کردم! زیاد حوصله نداشتم که به خودم برسم اما با این حال خوب شده بودم! مشکی درست تضاد رنگ سفید پوستم بود. رنگ چشمام مشکی بود و مژگان فر برگشته ای داشتم. موهام فر درشت و قهوه ای تیره بود. لبهای قلوه ای و بینی که کمی گوشتی بود، ترکیب صورتم رو ساخته بودند. درست مثل برادرم، مهراد، با این تفاوت که چشمان او رنگ قهوه ای داشت. مهراد دوسال از من بزرگتر و بهترین همدمم بود.
از آینه دل کندم! سوئیچ ماشین رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. مادرم به محض دیدنم پرسید:"کجا؟"
_"با سروش قرار دارم"
بابا لبخندی از سر رضایت زد و گفت:" خوش بگذره"
****
ماشینو جلوی کافی شاپ همیشگی پارک کردم. سروش هنوز نیومده بود. یه میز انتخاب کردم و نشستم.
گارسون:"چیزی میل دارین؟"
_"اسپرسو لطفا!!"
_" دوتا لطفا!"
با شنیدن صدای سروش سرمو بالا آوردم مثل همیشه خوشتیپ اما مغرور! دستی به موهای مجعدش کشید و چشمان عسلی خوشرنگش رو به من دوخت.
با صدای گرفته گفتم:"سلام"
_"سلام! خب من منتظرم!"
_"چرا؟چرا راضی شدی به این ازدواج تن بدی؟ خودتم خوب میدونی که ما علاقه ای به هم نداریم"
سروش پوزخندی زد و گفت:" تو بعد ازون قضیه هنوزم فکر میکنی که عشق وجود داره؟"
_"معلومه که وجود داره! من هنوزم یقین دارم که وجود داره!"
_"اما من نه! دیگه نه!"
آهی کشیدم و گفتم:"عالیه تفاهم داریم!!"
_"ببین من این ازدواجو قبول کردم چون مادرم تحمل اینکه منو اونجوری ببینه نداشت!"
_"شرایطمون یکسانه! اما من برای ازدواج شرایط خودمو دارم"
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:" گوش میکنم"
گارسون سفارشمون رو آورد. لحظه ای مکث کردم تا بره و بعد ادامه دادم:"ما مثل دو تا همخونه زندگی می کنیم.نه من تو کارای تو دخالت میکنم نه تو تو کارای من و هر کس هم زندگی خودشو داره قبوله؟"
_"قبوله!"
لبخندی زدم و جرعه ای از قهوم نوشیدم.
لبخند مرموزانه ای زد و گفت:" منم یه شرط دارم"
به طور آشکاری یکه خوردم و با صدای لزران پرسیدم:"چی؟"
_"جلوی بقیه تظاهر می کنیم که یه زوج خوش بختیم!"
آهی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:" قبوله!"
_"امیدوارم ناراحت نشی اما رو حرف تو نمیشه حساب کرد!"
_"بهت ثابت میکنم"
_"چه جوری؟"
گوشیم زنگ خورد. به صفحش نگاه کردم وگفتم:" صبر کن!"
"الو؟"
_"سلام"
_"سلام بابا"
_"کجایی؟"
_"خب با نامزدم اومدم بیرون!"
_"نامزد؟؟"
_"آره دیگه سروش!!!"
_"خوش میگذره؟"
_"خیلی! یه لحظه گوشی بابا"
گوشی رو کمی از دهنم فاصله دادم و گفتم:" اومدم عزیزم!!!"
_"بابا من باید برم خدافظ"
_" خوش بگذره خدافظ"
گوشی رو قطع کردم. پوزخندی زدم و گفتم:" چطور بود؟"
_"هیچوقت فکر نمیکردم اینو بگم اما عالی بود!"
_"بهتره دیگه بریم...."
و با لحن مسخره ای اضافه کردم:" عززززیزم!!!"
لبخند زیبایی زد که باعث شد چال با نمکی روی لپش ظاهر شه و زیر لب تکرار کرد:" عزیزم!"
****





