کوچ پرستو رمانی از گیتا قنبر
فصل اول-1
با طلوع دوباره خورشید از خواب بیدار شدم.وقتی چشمم به ساعت افتاد از اتاق بیرون پریدم. دست و رویم را شستم که مادر گفت: - پرستو بیا صبحانه بخور
در حالیکه لباسهایم را با عجله عوض می کردم گفتم:
-چرا منو زود بیدار نکردید؟
- با خودم گفتم یک ربع دیگه بخوابه. بعد بیدارش می کنم.
- آخه الان پروانه می آید و من هنوز هیچ کارمو نکردم.
- بیا منبرات لقمه می گیرم تو بخور.
خیلی سریع روپوش مدرسه ا را پوشیدم و لقمه های آماده مادر را می خوردم که زنگ به صدا درآمد، گفتم:
-من رفتم حتما پروانه است خداحافظ
مادر گفت:
-به امید خدا! حواست رو جمع کن.
وقتی در کوچه را باز کردم و با قیافه بشاش پروانه روبرو شدم آن حالت خواب آلودگی از من دور شد و تمام دلواپسی هایمتبدیل به خنده شد. گفتم:
- پنج دقیقه زود آمدی
پروانه مثل دخترهای لوس ابروهای خود را بالا انداخت و با لبخند گفت:
- نمی دانستم که خانم خواب تشریف دارند.
من که از قیافه پروانه خنده ام گرفته بود گفتم:
- وقتی خودتو لوس می کنی خوشگل تر می شی ها! راستی پروانه می آیی از کوچه دانشگاه بریم.
- تو هم مثل اینکه راه زیادی قرض داری ، نه بابا خیلی دور میشه.
- خواهش می کنم
- فقط این دفعه، حالا اینجا با راههای دیگه چه فرقی داره
- آخه این خیابون بوی بهار می ده. درختها کم کم دارند جوانه می زنند به خاطر همین آرامش به خصوص به من دست می ده
- راستی، عروسی برادرت کی هست؟
- چهارم عید، برا کارت بدهم تو می آیی؟
با شیطنت به کمرم زد و گفت:
- کی از عروسی بدش می آد که من بدم بیاد
- پس خیلی عالی شد
- حالا لباس خریدی یا اینکه هنوز داری خرخونی می کنی
- نه بابا، پریشب تا کی با خواهرم اینا تو خیابون بودیم آن قدر آنها سخت پسندند که حوصله مرا سر بردند، بالاخره من یک لباس آبی رنگ خریدم که هرکی دید خوشش آمد.
- خب، پس می خواهی عروس بشی
- تا حالا کی با لباس آبی عروس شده که من بشم؟
و هردو زدیم زیر خنده.
به مدرسه که رسیدیم تمام بچه ها به طرفم آمدند " پرستو این اشکال منو بگیر" آن یکی می گفت:"پرستو این مسئله چه جوری حل می شه؟" گفتم:
- بیایید بریم توی کلاس براتون حل می کنم.
و تا موقعی که آقای کاشفی با ورقه های امتحان سر کلاس آمد من مساله حل می کردم . با دیدن او کنار ایستادم. آقای کاشفی گفت:
- خانم رضایی پاک جای ما رو گرفتید . از اینکه شما را این قدر مسلط می بینم خوشحالم.
- ببخشید! بچه اشکال داشتند آنها را حل کردم، در ضمن دست رنج زحمات شماست.
با اجازه او دست هایم را شستم. وقتی به کلاس برگشتم پلی کپی های فیزیک جلوی بچه ها بود. آقای کاشفی رو به من کرد و گفت:
- بعد از امتحان بروید پیش خانم مدیر ، گفته با نماینده کلاس کار دارم.
گفتم:"چشم"
و شروع به حل مسائل فیزیک و جوابگویی سوالات کردم. هر وقت که آقای کاشفی از بالای سرم رد می شد و به ورقه ام نگاه می کرد رشته افکارم را پاره می کرد. حدود 5/1 ساعت طول کشید تا ورقه ام را به آقای کاشفی دادم و از در بیرون آمدم. پیش خانم مدیر که رفتم او پشت میزش با تلفن مشغول صحبت بود تلفن را قطع کرد بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- پرستو جان! برای بچه ها از 14 فروردین کلاس کنکور گذاشتیمهرکی خواست در این کلاس ها شرکت کند باید بعد از عید 6000 تومان با خودش بیاورد و شما هم اسم آنها را بنویس و تحویل خانم مومنی ناظم مدرسه بده
- پشم، انشااله سال آینده سال خوبی برای شما و خانواده باشه
او هم تشکر کرد، سر کلاس که آمدم، موضوع را برای بچه ها توضیح دادم و آنها قبول کردند که حتما روز 14 فروردین برای ثبت نام به مدرسه بیایند. با به صدا درآمدن زنگ مدرسه با همه بچه ها خداحافظی کردیم. وقتی با پروانه از مدرسه بیرون آمدیم گفتم:
- این قدر از این آقای کاشفی لجم می گیرد، از اول تا آخر امتحان بالا سر من ایستاده بود نفهمیدم چیکار کردم.
گفت:
- تو که همیشه از توجه ایشان به خودت می نالی
گفتم:
- آخه توجه هم حدی داره
- راستی مهمانهایتان کی می آیند؟
- فردا صبح عمو و عهد و عیالش می آیند نمی دانم چطوری تو این عید برای کنکور درس بخونم خدا می دونه.
- بابا ولش کن تو عید که نمی شه درس خواند.
- بستگی داره کی درس خون باشه.
نیم ساعتی طول کشید تا به خانه رسیدیم. به او قول دادم که کارت عروسی را برایش ببرم و از او خداحافظی کردم. بعد از ظهر محمد با یک بغل کارت وارد شد و گفت:
- پرستو نوشتن این کارتها دست شما را می بوسه
- وای خدای من حتما باید همه اینها را بنویسم.
- آره دیگه می خواستی خواهر داماد نشوی، سهم زهرا اینا را بردم دادم اینها برای فامیل های خودمان است.
- چشم، کی می خواهی پخش کنی؟
- دیگه از فردا باید شروع کنم وقت زیادی نداریم فقط چهار روز به عروسی مانده.
با سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- مثل اینکه امشب باید قید خواب را زد.
آن شب پدر و مادر اسم فامیل ها را می گفتند و من می نوشتم. محمدآقا هم فقط نظارت می کرد.در آخر گفتم:
- آخه بلند شو تو هم کمی کمک کن.
- تو که می دونی من چپ دستم خط خوبی هم ندارم
- خوش به حالت خوب بهانه ای داری
مادر با دلسوزی گفت:
- عیبی نداره مادر همین یک شبه، محمد هم عروسی تو جبران می کنه
ساعت از 2 شب گذشته بود که به رختخواب رفتم و نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. پدر در را باز کرد و عمو و خانواده اش وارد شدند. وقتی صدای احوالپرسی آنها را شنیدم با کسالت از تختم پایین آمدم . در آینه نظری انداختم. با دیدن چشمهای ورم کرده خودم از قیافه ام خنده ام گرفت. فوری لباسم را مرتب کردم. ولی برای چشمهایم کاری نمی شد کردوو از اتاقم بیرون آمدم. عمو و زن عمو را بوسیدم و مریم را بغل کردم و گفتم:
- خانم چه عجب یاد ما کردی دلم برات خیلی تنگ شده بود.
او هم گفت:
- تو چی، این چند وقته یک نامه هم ندادی
گفتم:
- آخر درس دارم بگذار این کنکور بگذره، بعد از این همه کار می کنم
بعد با محمد و حسین هم سلام ئ احوالپرسی گرمی کردم. همه وارد سالن شدیم. دوباره به طرف عمو برگشتم و گفتم:
- عموجون چطورین، دلمان برایتان تنگ شده بود.
عمو گفت:
- عروس من چطوره؟
کمی خودم را لوس کردم و ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:
- عموجان عروس شما سنندجِ . چرا اینجا سراغش را می گیرید.
با خنده ای بلند گفت:
- ای پدر سوخته، عروس من تو همین خونه است.



تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند..
.
