کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا - صفحه 2
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس
صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 58

موضوع: کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (4) کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    کوچ پرستو رمانی از گیتا قنبر



    فصل اول-1
    با طلوع دوباره خورشید از خواب بیدار شدم.وقتی چشمم به ساعت افتاد از اتاق بیرون پریدم. دست و رویم را شستم که مادر گفت: - پرستو بیا صبحانه بخور
    در حالیکه لباسهایم را با عجله عوض می کردم گفتم:
    -چرا منو زود بیدار نکردید؟
    - با خودم گفتم یک ربع دیگه بخوابه. بعد بیدارش می کنم.
    - آخه الان پروانه می آید و من هنوز هیچ کارمو نکردم.
    - بیا منبرات لقمه می گیرم تو بخور.
    خیلی سریع روپوش مدرسه ا را پوشیدم و لقمه های آماده مادر را می خوردم که زنگ به صدا درآمد، گفتم:
    -من رفتم حتما پروانه است خداحافظ
    مادر گفت:
    -به امید خدا! حواست رو جمع کن.
    وقتی در کوچه را باز کردم و با قیافه بشاش پروانه روبرو شدم آن حالت خواب آلودگی از من دور شد و تمام دلواپسی هایمتبدیل به خنده شد. گفتم:
    - پنج دقیقه زود آمدی
    پروانه مثل دخترهای لوس ابروهای خود را بالا انداخت و با لبخند گفت:
    - نمی دانستم که خانم خواب تشریف دارند.
    من که از قیافه پروانه خنده ام گرفته بود گفتم:
    - وقتی خودتو لوس می کنی خوشگل تر می شی ها! راستی پروانه می آیی از کوچه دانشگاه بریم.
    - تو هم مثل اینکه راه زیادی قرض داری ، نه بابا خیلی دور میشه.
    - خواهش می کنم
    - فقط این دفعه، حالا اینجا با راههای دیگه چه فرقی داره
    - آخه این خیابون بوی بهار می ده. درختها کم کم دارند جوانه می زنند به خاطر همین آرامش به خصوص به من دست می ده
    - راستی، عروسی برادرت کی هست؟
    - چهارم عید، برا کارت بدهم تو می آیی؟
    با شیطنت به کمرم زد و گفت:
    - کی از عروسی بدش می آد که من بدم بیاد
    - پس خیلی عالی شد
    - حالا لباس خریدی یا اینکه هنوز داری خرخونی می کنی
    - نه بابا، پریشب تا کی با خواهرم اینا تو خیابون بودیم آن قدر آنها سخت پسندند که حوصله مرا سر بردند، بالاخره من یک لباس آبی رنگ خریدم که هرکی دید خوشش آمد.
    - خب، پس می خواهی عروس بشی
    - تا حالا کی با لباس آبی عروس شده که من بشم؟
    و هردو زدیم زیر خنده.
    به مدرسه که رسیدیم تمام بچه ها به طرفم آمدند " پرستو این اشکال منو بگیر" آن یکی می گفت:"پرستو این مسئله چه جوری حل می شه؟" گفتم:
    - بیایید بریم توی کلاس براتون حل می کنم.
    و تا موقعی که آقای کاشفی با ورقه های امتحان سر کلاس آمد من مساله حل می کردم . با دیدن او کنار ایستادم. آقای کاشفی گفت:
    - خانم رضایی پاک جای ما رو گرفتید . از اینکه شما را این قدر مسلط می بینم خوشحالم.
    - ببخشید! بچه اشکال داشتند آنها را حل کردم، در ضمن دست رنج زحمات شماست.
    با اجازه او دست هایم را شستم. وقتی به کلاس برگشتم پلی کپی های فیزیک جلوی بچه ها بود. آقای کاشفی رو به من کرد و گفت:
    - بعد از امتحان بروید پیش خانم مدیر ، گفته با نماینده کلاس کار دارم.
    گفتم:"چشم"
    و شروع به حل مسائل فیزیک و جوابگویی سوالات کردم. هر وقت که آقای کاشفی از بالای سرم رد می شد و به ورقه ام نگاه می کرد رشته افکارم را پاره می کرد. حدود 5/1 ساعت طول کشید تا ورقه ام را به آقای کاشفی دادم و از در بیرون آمدم. پیش خانم مدیر که رفتم او پشت میزش با تلفن مشغول صحبت بود تلفن را قطع کرد بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
    - پرستو جان! برای بچه ها از 14 فروردین کلاس کنکور گذاشتیمهرکی خواست در این کلاس ها شرکت کند باید بعد از عید 6000 تومان با خودش بیاورد و شما هم اسم آنها را بنویس و تحویل خانم مومنی ناظم مدرسه بده
    - پشم، انشااله سال آینده سال خوبی برای شما و خانواده باشه
    او هم تشکر کرد، سر کلاس که آمدم، موضوع را برای بچه ها توضیح دادم و آنها قبول کردند که حتما روز 14 فروردین برای ثبت نام به مدرسه بیایند. با به صدا درآمدن زنگ مدرسه با همه بچه ها خداحافظی کردیم. وقتی با پروانه از مدرسه بیرون آمدیم گفتم:
    - این قدر از این آقای کاشفی لجم می گیرد، از اول تا آخر امتحان بالا سر من ایستاده بود نفهمیدم چیکار کردم.
    گفت:
    - تو که همیشه از توجه ایشان به خودت می نالی
    گفتم:
    - آخه توجه هم حدی داره
    - راستی مهمانهایتان کی می آیند؟
    - فردا صبح عمو و عهد و عیالش می آیند نمی دانم چطوری تو این عید برای کنکور درس بخونم خدا می دونه.
    - بابا ولش کن تو عید که نمی شه درس خواند.
    - بستگی داره کی درس خون باشه.
    نیم ساعتی طول کشید تا به خانه رسیدیم. به او قول دادم که کارت عروسی را برایش ببرم و از او خداحافظی کردم. بعد از ظهر محمد با یک بغل کارت وارد شد و گفت:
    - پرستو نوشتن این کارتها دست شما را می بوسه
    - وای خدای من حتما باید همه اینها را بنویسم.
    - آره دیگه می خواستی خواهر داماد نشوی، سهم زهرا اینا را بردم دادم اینها برای فامیل های خودمان است.
    - چشم، کی می خواهی پخش کنی؟
    - دیگه از فردا باید شروع کنم وقت زیادی نداریم فقط چهار روز به عروسی مانده.
    با سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
    - مثل اینکه امشب باید قید خواب را زد.
    آن شب پدر و مادر اسم فامیل ها را می گفتند و من می نوشتم. محمدآقا هم فقط نظارت می کرد.در آخر گفتم:
    - آخه بلند شو تو هم کمی کمک کن.
    - تو که می دونی من چپ دستم خط خوبی هم ندارم
    - خوش به حالت خوب بهانه ای داری
    مادر با دلسوزی گفت:
    - عیبی نداره مادر همین یک شبه، محمد هم عروسی تو جبران می کنه
    ساعت از 2 شب گذشته بود که به رختخواب رفتم و نفهمیدم کی خوابم برد.
    صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. پدر در را باز کرد و عمو و خانواده اش وارد شدند. وقتی صدای احوالپرسی آنها را شنیدم با کسالت از تختم پایین آمدم . در آینه نظری انداختم. با دیدن چشمهای ورم کرده خودم از قیافه ام خنده ام گرفت. فوری لباسم را مرتب کردم. ولی برای چشمهایم کاری نمی شد کردوو از اتاقم بیرون آمدم. عمو و زن عمو را بوسیدم و مریم را بغل کردم و گفتم:
    - خانم چه عجب یاد ما کردی دلم برات خیلی تنگ شده بود.
    او هم گفت:
    - تو چی، این چند وقته یک نامه هم ندادی
    گفتم:
    - آخر درس دارم بگذار این کنکور بگذره، بعد از این همه کار می کنم
    بعد با محمد و حسین هم سلام ئ احوالپرسی گرمی کردم. همه وارد سالن شدیم. دوباره به طرف عمو برگشتم و گفتم:
    - عموجون چطورین، دلمان برایتان تنگ شده بود.
    عمو گفت:
    - عروس من چطوره؟
    کمی خودم را لوس کردم و ابروهایم را بالا انداختم و با خنده گفتم:
    - عموجان عروس شما سنندجِ . چرا اینجا سراغش را می گیرید.
    با خنده ای بلند گفت:
    - ای پدر سوخته، عروس من تو همین خونه است.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  2. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  3. Top | #11

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    - هیچی این خواهر کوچولوی من دوباره عصبانی شده من فقط گفتم شماها کمی با هم بیشتر آشنا شوید.
    - هیچ احتیاجی به آشنایی نبود خیلی بی فکری
    و با حالت قهر آمدم طرف زهرا ایستادم که امیر هم پیش محمد باشد. بعد از اینکه حیوان ها را دیدیم و کمی از حرکات آنها خندیدیم دوباره پیش پدر و مادر برگشتیم و غذایی را که بلقیس خانم تهیه کرده بود با لذت نوش جان کردیم و بعد از کمی استراحت کنار دریا رفتیم و کمی از طبیعت آنجا استفاده بردیم. صدای امواج گوشم را نوازش داد و نسیم دریا آرامش خاصی به وجودم بخشید.
    هرچقدر اصرار کردم که غروب در کنار دریا باشیم پدر قبول نکرد و قبل از غروب به خانه برگشتیم.
    صبح زود از خواب بیدار شدم. نمی دانم چرا خوابم نمی آمد. با خودم مرتب می گفتم نکنه این مسافرت نقشه باشه، شاید محمد و امیر دست به یکی کرده باشند تا مرا با خانواده امیسر آشنا کنند. با خودم گفتم اگر اگر محمد با علم به اینکه امیر می خواهد مرا به خانواده اش نشان بدهد ما را به اینجا آورده نهایت بی فکری را کرده و تا ابد نمی بخشمش. بلند شدم و لباسهایم را عوض کردم .به طرف ساحل رفتم. همین که کمی جلوتر رفتم دیدم یکی در آنجا روی تخته سنگی نشسته با دقت بیشتری نگاه کردم . امیر بود . می خواستم برگردم که امیر صدایم کرد. گفتم:
    - بله
    - می خواید کمی قدم بزنیم؟
    از ترس اینکه مبادا دیگران ما را با هم ببینند گفتم:
    - نخیر ترجیح می دهم برگردم.
    فوری آمدم داخل ویلا. محمد داشت ورزش می کرد. با غضب سلامی به او کردم.
    - خواهر من چش شده؟
    - خودت می دونی
    با خنده گفت:
    - امیر را ندیدی؟
    - لب ساحل
    و او هم رفت . بعد از آنکه ما صبحانه را خوردیم تازه ساعت ده صبح خانم شریفی از خواب بیدار شد. گفت:
    - صبحانه میل کردید؟
    - ممنون
    - ببخشید که من خواب ماندم.
    بعد رفت آشپزخانه. انگار نه انگار که ما آنجا نشسته ایم. صبحانه اش را خورد و بعد رفت به اتاقش. به زهرا گفتم:
    - دلم می خواهد از اینجا فرار کنم.
    - مواظب باش حالا راستی راستی خانم این خانه نشوی
    - من غلط می کنم
    - ولی مثل اینکه فقط به مردها خوش می گذرد
    - برای اینکه پدر امیر مرد خوش رویی است. برعکس مادرش که فقط بلده خودنمایی کند
    - موافقی بریم بدمینتون بازی کنیم؟
    - آره
    و هردو با شیطنت به طرف حیاط دویدیم.همین که سرگرمبازی بودیم امیر و محمد آمدند.زهرا گفت:
    - حسودیتون شد؟
    امیر گفت:
    - آره وا...مخصوصا به شما
    با نگاهی عصبانیت خودم را از این حرفهای لوس او نشان دادم. و بعد از زهرا محمد جای او را گرفت.بعد او هم سوخت. محمد گفت:
    - حریف خیلی قدره
    امیر گفت:
    - اگر بتواند مرا هم بسوزاند آن وقت معلوم می شود چقدر ورزشکاره
    بدمینتون را رگفت. حدود نیم ساعت با هم بدون اینکه توپ به زمین بیفتد بازی کردیم. آخر سر گفت:
    - پسر چه بازی داره.
    که یکباره من پایم به سنگ خورد و زمینخوردم و سوختم. گفتم:
    - عجب چشم شوری
    بعد محمد جای مرا گرفت.مرتب می گفت:
    - الان یک کاری می کنم محمد بسوزد شما جای او را بگیرید.
    گفتم:
    - نه مرسی این دفعه می افتم سرم می شکند.
    همه خندیدند. این دفعه خودش سوخت.تا ناهار بازی می کردیم. بعد صدایمان کردند که ناهار بخوریم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  4. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  5. Top | #12

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    فصل سوم-2
    داخل خانه شدیم. مادر بیچاره تنها نشسته بود. گفتم:
    - چرا نیامدی بیرون دلت باز شود؟
    - همین جا نشستم. من که بازی بلد نیستم.
    از اینکه مادر امیر این قدر از خود راضی تشریف داشت ناراحت بودم.بلند بلند به پدر گفتم:
    - برنمی گردیم؟
    پدر امیر گفت:
    - چرا عجله دارید؟
    - آخه الان دو روزه اینجا هستیم.
    محمد گفت:
    - فردا صبح زود
    همگی سر میز ناهار رفتیم. بعد از ناهار مردها رفتند آبتنی. ما هم استراحت کردیم. به زهرا گفتم:
    - از اینکه فردا می خواهیم برگردیم خیلی خوشحالم.
    او هم خندید و گفت:
    - عیبی نداره. تو این دنیا باید با همه جور آدمی کنار بیایی.
    - حالا دیدی تو مسائل را راحت تر از من می گیری؟
    - مثل اینکه من از تو 3،4 سال بزرگترم.
    بعدازظهر یکسری مهمانهای جدید وارد شدند که بعد از معرفی فهمیدم که خواهر و دختر خواهر خانم شریفی به همراه شوهر خواهرش هستند. مادر امیر از آنها اتقبال کرد و در آخر دختر خواهرش را به مادرم نشان داد.گفت:
    - خانم رضایی ببینید چه خواهرزداه خوشگلی دارم؟
    - آره ماشااله.خدا ببخشد
    و دختر هم خنده لوسی کرد و دور شد. از وقتی آنها آمدند سگرمه های امیر و پدرش در هم رفت.شنیدم که امیر به پدرش گفت:
    - باز این خروس های بی محل پیدایشان شد
    وقتی شیرین و مادرش بعد از تعویض لباس به سالن برگشتند. همه از لباس پوشیدن شیرین جا خوردیم. زهرا برگشت طرف من و گفت:
    - واقعا از اینکه می خواهیم فردا برگدیم خیلی خوشحالم.
    - بالاخره تو هم به حرف من رسیدی؟
    خانم شریفی به طرف من برگشت و گفت:
    - پرستوجان شیرین هم سن و سال شما است. او هم امسال کنکور شرکت می کند.
    شیرین گفت:
    - خاله از هرچی درس حالمبه هم می خوره. لطفا حرفش را نزنید.
    و رفت سراغ ضبط و نوار گذاشت و شروع به سوهان کشیدن ناخن هایش کرد. یکباره از جایش بلند شد. رفت کنار امیر نشست و گفت:
    - امیرجان می آیی بریم رانندگی یادم بدهی؟
    - اصلا حوصله ندارم. در ضمن می بینی که مهمان دارم.
    او با حالت قهرآمیزی از کنار او بلند شد و گفت:
    - خاله چه پسر لوسی داری
    خانم شریفی گفت:
    - امیر بهش قول بده فردا بعدازظهر به او یاد بدهی.
    تمیر گفت:
    - تا ببینم چی می شه. تازه مگه من تعلیم راننگی دارم. بره پول بده کلاس یاد بگیره.
    خاله اش که زن چاقی بود گفت:
    - خاله تو غیرتت قبول می کنه که زیر دست غریبه بره یاد بگیره؟
    امیر گفت:
    - خاله نترسید. نمی خورنش. او خودش صدتای من و شما را درس می دهد.
    و همه زدند زیر خنده.خانم شریفی گفت:
    - اصلا شیرین جان برو آن آلبومها را بیاور تا مهمان ها سرگرم شوند. خانم رضایی موافقید؟
    مادرم گفت:
    - هر جور شما راحتید.
    و شیرین به اتاق مجاور رفت و با یک بغل آلبوم عکس وارد سالن شد و آنها را روی میز گذاشت. خودش هم کنار امیر نشست. خانم شریفی مرتب از سفرهایی که به اروپا کرده بود تعریف می کرد. مشغول دیدن عکس ها بودم که شیرینب ا حالتی مسخره گفت:
    - پرستوخانم شما دوست دارید برای زندگی به اروپا بروید؟
    - اصلا میلی به زندگی در خارج ندارم.
    پدر گفت:
    - ما پرستو را برای یک ساعت از خودمان جدا نمی کنیم.
    مادر گفت:
    - آقا قسمت که دست من و شما نیست.
    گفتم:
    - من دوست دارم به عنوان توریست به همه جای دنیا بروم و از جاهای دیدنی و تاریخی کشورهای دیگر دیدن کنم. ولی دلم می خواهد بین همین مردم زندگی کنم.
    آقای شریفی رو کرد به پدرم و گفت:
    - واقعا دختر عاقلی دارید.
    خانم شریفی گفت:
    - حالا دیگه همه دخترها آرزوی زندگی در اروپا را دارند. من عاشق آنجا هستم.
    پدر امیر گفت:
    - پرستو خانم با این سنگینی و متانت برای اونجا ساخته نشده
    که یکباره رنگ از صورت خانم شریفی پرید و بعد با بهانه سر زدن به غذا از اتاق خارج شد. بعد از اینکه شام خوردم. من به بهانه استراحت از جمع آنها خارج شدم. وارد بستر که شدم تا کی خوابم نمی برد ولی به زور خواب را وارد چشمهایم کردم.صبح ساعت 8 مادر بیدارم کرد و گفت:
    - بلند شو آماده شو.
    من فوری لباس اسپرت تنم کردم و موهایم را پشت سرم گوجه کردم و از اتاق بیرون آمدم. بعد از خوردن صبحانه خان شریفی به امیر گفت:
    - ماشین را بده محمدآقا با خودشان ببرند و تو بمان. ما مهمان داریم.
    امیر گفت:
    - نه مادر من فردا حتما باید تهران باشم. کار بانکی دارم. خاله جان باید مرا ببخشند.
    خانم شریفی در لفافه تهدیداتی به امیر کرد و او با عذرخواهی از ما ناچار به ماندن شد.پدرم گفت:
    - امیرخان شما ما را به ترمینال برسانید ما خودمان با اتوبوس می رویم.
    پدر امیر گفت:
    - اصلا حرفش را نزنید . اینجا دو ماشین دیگه هم هست. شما با ماشین امیر بروید و راحت باشید.
    پدرم قبول کرد. خلاصه به اجبار امیر و پدرش ما راه افتادیم و با آنها خداحافظی کردیم و از خانه شان بیرون آمدیم. گفتم:
    - آخیش انگار از قفس بیرون آمدم.
    مادر گفت:
    - دختر تو چقدر نمک کوری. بیچاره ها آن قدر پذیرایی کردند.آدم چه توقعی از مردم داره
    پدر گفت:
    - پرستو تازگی ها هرچی دلش می خواهد میگه. اصلا رعایت هیچی رو نمی کند. خانم یادت باشد آمدند تهران دعوتشان کنیم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  6. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  7. Top | #13

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    گفتم:
    - آخه اون دختره اونقدر لوس بود انگار از دماغ فیل افتاده بود.
    این دفعه پدر با توپ پر گفت:
    - بس کن دیگه . هرچی بهش می گیم باز هم حرف خودش رو می زنه.
    مادرم گفت:
    - اتفاقا خانم شریفی گفته که امیر خواسته که من از پرستو جان خواستگاری کنم. من هم خیلی پرستوجون را پسندیدم ولی فکر نمی کنم که اخلاقشان با هم جور در بیاید. آیا پرستو به امیر علاقه داره؟گفتم: نه.ا.. پرستو به خودش هم علاقه ندارد. نمی دانم این امیرخان چطوری از پرستو خوشش آمده که سلیقه اش خوب نیست. چون دختر من همش سرش تو کتابه.
    من گفتم:
    - مامان خدا عمرت بده من اگه بمیرم زن امیر نمی شوم. تازه شما کی با هم حرف زدید که این حرفها بینتان به وجود آمد؟
    پدر گفت:
    - می خواستی بگی که پرستو اصلا ازدواج نمی کنه. هر وقت که بهتر از حسین در این خانه را زد من او را شوهر می دهم وگرنه اصلا حرفی از ازدواج او نزنید.
    با خوشحالی گفتم:
    - مرسی پدر.
    محمد گفت:
    - اشتباه نکنید پدر امیر پسر خوبی است و یکی یکدانه که هست. پس فردا تمام این ثروت مال اوست کار خوب هم که داره. خلاصه من مثل برادر دوسش دارم.
    زهرا گفت:
    - تازه تمام چیزها که به پول نیست باید ببینیم که پرستو با این خانواده می تواند کنار بیاید یا نه.
    من در سکوت فقط به حرفهای آنها گوش می دادم که بالاخره به کجا می رسند.چالوس بودیم که پدر گفت:
    - دم یک رستوران نگه دار تا غذا بخوریم.
    وقتی پیاده شدیم چون همه جا را مه گرفته بود جلوی پایمان را به زور می دیدیم. فوری به رستوران رفتیم.پدر سفارش غذا داد. ما هم رفتیم دست و صورتمان را شستیم و برگشتیم. غذاهای روی میز به ما چشمک می زد. شروع به غذا خوردن که کردم مادر گفت:
    - دختر آرامتر، مگه از سال قحطی اومدی؟
    - وا.. این دو روز آنقدر نگاهم کردند که غذا از گلویم پایین نرفت.
    چای هم خوردیم و به راه افتادیم و نزدیک غروب به تهران رسیدیم. محمد ما را به خانه رساند و خودشان هم رفتند. از اینکه سلامت به خانه رسیدیم خدا را شکر کردم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  8. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  9. Top | #14

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    فصل چهارم
    صبح مادرم بیدارم کرد و آماده رفتن به مدرسه شدم. صبحانه را که خوردم مادرم گفت:
    - پدرت گفته خودش پول محمد را می دهد تو غصه نخور خوب درست را بخون
    بوسه ای از او کردم و گفتم:
    - من بهترین مامان و بابای دنیا را دارم.
    وقتی به مدرسه رسیدم پروانه از دور به طرفم آمد. گفت:
    - دیروز کجا بودی؟
    - برای دو روز شمال رفته بودیم. البته شمال زورکی.
    - خلاصه آقای کاشفی مدام سراغت رو می گرفت. راستی درست رو چکار کردی؟
    - کمی خوندم.راستی برنامه امتحان ها را ندادند؟
    - چرا، نوشتم می دهم بنویسی، حوزه هم مدرسه فاطمه زهرا افتاد.
    - چه دور اصلا فکر بچه ها را نمی کنند که چه جوری راه به این دوری را بروند و بیایند.
    - شاید تا آن موقع فرجی شد. چه می دانی.
    و هر دو خندیدیم و به راه افتادیم.ساعت اول ریاضیات داشتیم. سرکلاس تمام تست ها را درست جواب دادم. دبیر ریلضی گفت:
    - خانم رضایی اگر همین طور پیش بروی حتما کنکور قبول می شوی
    - امیدوارم
    بعد ادامه داد:
    - فقط کمی دقتت را روی ریزه کاری ها بیشتر کن. طراحان سوال خیلی بچه ها را غافلگیر می کنند.
    - چشم آقا
    زنگ بعد وقتی آقای کاشفی وارد کلاس شد و بعد از چند دقیقه ای تامل مثل اینکه طاقت نیاورد و گفت:
    - خانم دیروز نبودید؟ چرا غیبت کردید؟
    - فقط یک مسافرت اجباری اتفاق افتاد. مجبور شدم که بروم.
    - بیا پای تخته
    و با غرغر گفت:
    - الان چه قوته مسافرته. مگه یادتون رفته چند وقت دیگه کنکور دارید.
    و شروع به گفتن مسائل تستی کرد.و خلاصه از اول ساعت تا موقع زنگ پای تخته بودم. وقتی زنگ خورد تمام سرتاپایم گچی بود. گفتم:
    - واقعا از هرچی فیزیکه حالم به هم می خوره.
    البته طوری گفتم که آقای کاشفی صدایم را بشنود. پروانه گفت:
    - مثل اینکه بهت لج کرده
    - درس خودمه، دلم نخواسته بیام.
    تو راهرو خانم مدیر مرا دید و گفت:
    - دختر چرا این ریختی شدی؟
    - از بس آقای کاشفی به من لطف دارند.
    - دیروز مرتب سراغت رو می گرفت
    - مسافرت بودم. خودم توضیح داد.
    خنده ای کرد و دور شد.وقتی به خانه رسیدم پریسا و پروین خانه ما بودند. تا مرا دیدند گفتند:
    - ناقلا حالا دیگه تنهایی مسافرت می روی و به ما چیزی نمی گویی؟
    - وا.. به خدا من به خاطر این مسافرت زورکی از صبح اونقدر انتقام پس دادم که دیگه منو بکسند هم نمی روم، از مدیر مدرسه گرفته تا معلم و بالاخره خواهرها مرا بازخواست کردند.
    و بعد به طرف شقایق و المیرا رفتم و هردوی آنها را بوسیدم. گفتم:
    - آخیش خستگیم در رفت.
    که دیدم پدر عصبانی از اتاق بیرون آمد، سلام کردم او جوابم را نداد و از خانه بیرون رفت. علتش را که از مادر پرسیدم گفت:
    - به عمویت تلفن کرده حتما آنها بهش حرفی زدند که این قدر ناراحت شده
    - مثل اینکه این عموجان ما هروقت زنگ می زنه ما باید تا یک ماهی پدر را عبوس ببینیم. حالاچی گفته؟
    - وا.. گفته، برای حسین هرجا خواستگاری می روند قبول نمی کنه زن عم دختر خاله خودش را پیشنهاد کرده قبول نکرده دو سه تا از دخترهای همسایه را هم کاندید کردند گفته باباجون من اصلا زن نمی خواهم. خلاصه مرتب می گه برای تخصص می خواهد به کانادا برود و همین بیشتر عمویت را ناراحت کرده عمویت گفته ما هرچی می بینیم از چشم توست. تو آنقدر کلاهت پشم ندارد که به دخترت راه و رسم زندگی را نشان بدهی. خلاصه پدرت خیلی ناراحت شده.
    - خوب بابابجون دلم نخواسته شوهر کنم. مگر زوره؟ شاید هم آن دخترها را نمی پسندیده دیگه به من چه مربوط؟
    ولی در دل برای حسین ناراحت شدم و گفتم:
    - خدا می داند من فقط به خاطر درس به حسین جواب رد دادم. حالا خدا کنه عمو و زن عمو منو نفرین نکنند.
    مادر گفت:
    - نه بابا تو خودت می دانی که آنها عاشق تو هستند. دلشان بر نمی داره که تو زن غریبه شوی، حالا تا ببینیم قسمت چی می شه.
    نیمه های خرداد ماه بود و ما مشغول دادن امتحانات ثلث آخر بودیم. بعد از امتحان شیمی زود به خانه آمدم. به مادر گفتم:
    - من دیشب تا صبح نخوابیدم . می روم استراحت کنم.
    - صبر کن ناهارت را بخور بعد بخواب.
    - نه لطفا برای ناهار بیدارم نکنید. هر موقع بیدار شدم غذایم را هم می خورم.
    بعد که به اتاق آمدم درست مثل مست ها خودم را روی تخت انداختم و نفهمیدم کی خوابم برد. بیدار که شدم ساعت 4 بعدازظهر بود. در را باز کردم که از اتاق بیرون برم صدای محمد و زهرا را شنیدم. اول ذوق کردم آمدم که با عجله بیرون بیام صدای امیر را هم از لابلای صحبت های آنها شنیدم. فوری به اتاق برگشتم و از در بیرون نرفتم و همین جوری که سرم را به کتاب و دفترهایم گرم کرده بودم محمد در زد و وارد شد.
    - احوال خواهر کوچولوی من چطوره؟
    - به لطف خدا بد نیستم. چه خبر؟
    - بلند شو بیا زهرا و امیر هم هستند. بیا یک سلام و علیکی بکن.
    - الان میام
    - زود باش. بده ما به نها خیلی زحمت دادیم.
    - مگه تو تشکر نکردی؟
    - چرا ولی این سفر به خاطر تو بود
    - برای چی؟
    - آخه خانم شریفی می خواست تو را ببیند.
    - اگر می دانستم که اصلا قدم به آنجا نمی گذاشم.حالا هم بی زحمت به دوستتان بگویید من شوهر نمی کنم
    - خیلی خوب خواهر روحانی حالا بلند شو بیا.
    - ای به چشم ولی حرفم یادت نره
    بالاجبار از اتاق بیرون آمدم. فراموش کردم حتی یک نگاه به آینه بیندازم. قیافه ام واقعا خنده دار شده بود. یک شلوار لی وصله دار پایم بود با آن موهای قاطی پاطی. زمانی که وارد سالن شدم همه به قیافه من خندیدند. محمد گفت:
    - خواهرجون می خواستی یک نگاهی توی آینه بکنی.
    تازه به خودم آمدم که چه وضع خرابی دارم. گفتم:
    - ببخشید من تازگی ها با آینه قهر کردم.
    امیر گفت:
    - این نشانه درس خوانی شما است.
    مادرم گفت:
    - نه بابا، از صبح ناهار نخورده، رفته خوابیده.
    بعد گفت:
    - برم برات غذا داغ کنم.
    بعد که او رفت زهرا را بوسیدم و با امیر هم حال و احوال کردم و او هم با خنده ای مسخره جوابم را داد و زود برگشتم به اتاقم رفتم و خودم را مرتب کردم و برگشتم که غذا بخورم. مادرم گفت:
    - آخیش بعد از چند روز شکل آدما شدی.
    زهرا گفت:
    - مادرجون شما پرستو را درک نمی کنید. من می دانم که او چقدر درس داره
    مادر گفت:
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  10. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  11. Top | #15

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    اینکه دیگه ما را کشته حالا خدا کنه قبول بشه وگرنه من که دیگه طاقت قیافه قاطی پاطی او را ندارم.
    دیدم امیر مثل اینکه خیلی خوشش آمده و مرتب می خنده گفتم:
    - راستی امیرخان با زحمت های ما چکار می کنیدحتما خودتان از محمودآباد پیاده آمدید. بیچاره بلقیس خانم هم خیلی خسته شد. به آنجا که رفتیدسلام مرا به ایشان برسانید.
    محمد نگاه بدی به من کرد و به من فهماند که حرف بدی زدم. خنده ای کرد و گفت:
    - شما مراحم هستید و در ضمن برای وصال دوست پیاده که چه عرض کنم پا برهنه هم می شه آمد.
    از حرف او غذا در گلویم گیر کرد و جوابش را ندادم.خدا را شکر کردم که پدر اینجا نبود. زود غذایم را خوردم و با عذرخواهی دوباره به اتاقم برگشتم و تا شام بیرون نیامدم. شب شده بود که متوجه شدم پروین و علی شوهرش هم آمده بودند، سرمیز شام اصلا به دور و برم نگاه نمیکردم. فقط سنگینی یک نگاه را حس می کردم ولی به روی خودم نیاوردم که علی شوهر پروین به مادر گفت:
    - این دختره چرا این قدر تند تند غذا می خوره خدا آخر و عاقبت شما را با او به خیر کند
    - آخه درس دارم.
    خورده و نخورده از اتاق بیرون رفتم. یک ساعت بعد زهرا به اتاق آمد و گفت:
    - ما داریم می رویم. کاری نداری؟
    - نه
    - امتحانات کی تمام می شه؟
    - هفته آینده
    - بیا یک خاحافظی کن.
    - تو رو به خدا خودت جای من از همه خداحافظی کن.
    - آخه چرا؟
    - آخه از بس منو زیر نظر داره حالم بهم می خوره
    - بیچاره او هم به جمع مجنون ها پیوسته
    - خیلی بیخود کرده .
    و به دنبال او رفتم و از همه خداحافظی کردم.پدر به امیر گفت:
    - هر وقت پدر و مادرتان صلاح دانستند یک قرار بگذارند که با هم باشیم.
    امیر گفت:
    - چشم حتما
    و برای آخرین بار از من خداحافظی کرد و رفت. من که نمی دانستم این کارها به خاطر من است زود خداحافظی کرده و به رختخواب رفتم.
    پایان فصل چهارم
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  12. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  13. Top | #16

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    فصل پنجم
    یک هفته بعددرست اواسط امتحانات نهایی ام بود. وقتی سرحال از خوب دادن امتحانم به خانه آمدم وارد سالن که شدم همه دور هم جمع شده بودند و تر تمیز می کردند.
    - جمعتون جمعه، یک گلتون کمه.
    پروین گفت:
    - آره وا.. لباسهایت را عوض کن، بیا کمی میوه و شیرینی بچین
    - خیر باشه، چه خبره؟
    - بله که خیره، قراره خواستگار بیاد
    - برای کی؟
    مادر گفت:
    - برای شما،
    - کی هست؟
    - امیر و خانواده اش.
    - ای وای باید حدس می زدم.
    و همین طور سرجایم خشکم زد. طوری که مادر ترسید و آمد جلو گفت:
    - پرستو،پرستو چت شد؟
    با کمی مکث گفتم:
    - هیچی، ولی انگار شما مرا درک نمی کنید. باباجان من نمی خواهم شوهر کنم. چه کسی را باید ببینم. می خواهید مسائل دو سه ماه پیش دوباره تکرار شود. پدر که گفته بود من کسی را راه نمی دهم. حالا چی شد ؟ گول مال و منال آنها را خورد؟
    که یکباره سیلی محکمی به گوشم خورد و مادرم چشم غره ای به من رفت.گفت:
    - خجالت بکش. حرف دهانت را بفهم.
    - اصلا دلم نمی خواهد شوهر کنم. مگه زوره؟
    و با گریه به طرف اتاقم رفتم و تا شب بیرون نیامدم و تا ساعت ها به گوشه ای خیره شده بودم و هیچ متوجه نبودم که دور و برم چه می گذرد. ساعت 7/5 شب بود که زهرا و محمد به اتاقم آمدند.محمد گفت:
    - پرستو چت شده؟ کی می گه تو درس نخون، خوب بخوان ولی حالا یک قولی ما به آنها می دهیم، آنها صبر می کنند یک عقد کنان می گیرند تا یکسال دوسال دیگه عروسیت را راه می اندازیم.
    - می ترسی دیگه بهتر از امیر کسی در این خانه را نزند؟ خوب به جهنم.کسی نخواست شوهر کند. من اگر قصد ازدواج داشتم زن حسین می شدم هم بچه عموم بود و هم به اخلاق و رفتارش وارد بودم. اصلا باباجون من نمی خواهم زن امیر بشم. با اون مادر از خود راضی اش. تو که می دانی من اصلا با نها نمی توانم کنار بیایم.
    - به خدا امیر خیلی خوبه. هم پسر کاری و زرنگی است، هم تو را خیلی دوست داره. به هزار زحمت مادرش را راضی کرده که بیایند خواستگاری
    - حالا از این به بعد باید مثل دلقک برم جلب توجه فک و فامیلشو بکنم. چرا شماها مرا نمی فهمید.
    خلاصه محمد گفت:
    - حالا لباست را عوض کن بیا، بعد دلت خواست جواب رد بده
    بعد رو کرد به زهرا و گفت:
    - یک لباس مناسب بده تنش کنه تا مهمانها نیامدند. اگه اینو با این ریخت ببینند حتما دو پا دارند دو تا دیگه هم قرض می کنند و می روند.
    - بهتر خدا عمرشان بده
    او که رفت پریدم بغل زهرا و های های گریه کردم.
    زهرا من اگه زن او بشوم، حسین فکر می کنه که من از او بدم میامده در صورتی که من اصلا نمی خواستم شوهر کنم
    - حالا به خاطر برادرت دو سه دقیقه ای بشین و برگرد.
    و رفت سر کمد لباسهایم. بلوز سبز و دامن مشکی در آورد.گفت:
    - سبز به تو می آید. چونچشمهایت خیلی خوش رنگ می شه.
    - زهرا جان من که نمی خواهم خوشگل بشم.
    - عیبی نداره حالا یک امشب.
    سرم را می بستم که ماشین آنها داخل کوچه پیچید و پشت آن زنگ در به صدا درآمد. یواشکی پرده را کنار زدم و از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم. اول خانم و آقای شریفی وارد شدند و پشت سر انها امیر با دسته گلی زیبا وارد شد. اول دلم برایش سوخت که چرا منو انتخاب کرده که صدایم کردند. به آرامی بیرون رفتم . سلامی زیر زبانی کردم و مادر او را بوسیدم و امیر جلو آمد و گل را به دستم داد، سرم را بالا کردم . با کنجکاوی به صورتم خیره شد و بعد لبخندی زد و من هم به سردی تمام یخ های دنیا به خندیدم و گل را گرفتم و کناری گذاشتم. مادر و پدرم با گرمی از آنها استقبال کردند و آنها را به داخل دعوت کردند. همه گرم گفتگو شده بودند که پروین کنارم نشست. نیشگونی از پایم گرفت .
    - بابا یک کم بخند. مثل مرده چرا نشستی؟
    - تو جای من بخند
    و بلند شدم رفتم آشپزخانه پیش زهرا گفتم:
    - من چایی نمی برم.
    - من خودم می برم. تو شیرینی بیار.
    - من اصلا هیچ کاری نمی کنم.
    دست از پا درازتر تو رفتم و سر جایم نشستم.آنها چای و میوه آوردند و طفلکی زهرا مرتب پذیرایی می کرد. بعد از نیم ساعت مادر از آشپزخانه صدایم کرد و گفت:
    - بیا شیرینی ببر.
    وقتی او این حرف را زد مثل اینکه آب سرد بر روی سرم ریختند. انگار تمام کارها داشت به نوبت انجام می شد. شیرینی را بردم. اول جلوی پدرش گرفتم و او هم گفت:
    - خیلی ممنون خانم خانم ها.
    بعد به خانم شریفی تعارف کردم ولی او اصلا به صورتم نگاه نکرد فقط گفت مرسی. در آخر جلوی ایر گرفتم. و به نوبت به خانواده خودم تعارف کردم و نشستم.
    پدرم مرتب از گلهای انها تعریف می کرد. خانم شریفی با آب و تاب گفت:
    - وقتی ماهی 30000 تومان به باغبان بدهی خوب معلومه کار خوب هم ارائه می دهد. شریفی گلها را دوست داره میگه به من روح می ده.
    آقای شریفی گفت:
    - ازاین به بعد عروس خوشگلم را که می بینم فکر می کنم زندگیم تازه شکل گرفته
    که خانم شریفی با بدخلقی گفت:
    - پس تا حالا زندگی شما چهجوری بود؟
    - خوب بود ولی از این به بعد خیلی بهتر می شه .
    همه زدند زیر خنده جز من و خانم شریفی.امیر هم حسابی کیف می کرد. وقتی من نگاه بدی بهش کردم فوری دهانش را بست. مثل اینکه با زبان بی زبانی به او گفتم که تو دیگه دهانت را ببند تو با سرننوشت من بازی کردی.
    پدر امیر گفت:
    - پرستوجان از این به بعد هزینه تحصیلت با من.ببینم که چه می کنی.
    - ممنون
    و از سالن بیرون امدم خودشان می بریدند و می دوختند. اصلا کسی نظر من را نمی پرسید.مادرش گفت:
    - امیر چند سالی باید برای تجارت فرش به آلمان برود پرستوجون اگر خواست می تواند بماند درسش را بخواند. فقط امیر اصرار داشت یک عقد بکنند که اینها به اسم همدیگه شوند و بعد از دو سه سال که امیر برگشت عروسیشان را برگزار می کنیم.
    وقتی پدرم گفت:
    - باشه هرطور خودتان می دانید دختر مال شما.
    داشتم می مردم. پریسا گفت:
    - پس این دو تا یکی دو ساعت باهم صحبت کنند
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  14. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  15. Top | #17

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    مادرش گفت:
    - اشکالی نداره، امیر جان شما کی وقت داری؟
    - فردا عصری خوبه.
    محمد گفت:
    - خیلی عالی است.
    و بعد مرا صدا کردند که پرستوجان فردا آماده باش تا امیر بیاد دنبالت بروید بیرون. گفتم باشه و همان جا مانند ماتزده ها انها را نگاه کردم.بعد خانم شریفی گفت:
    - آقا حاضرید برویم؟
    که مادر گفت:
    - به خدا اصلا حرفشو نزنید. اگر بنا شده با هم فامیل شویم که این حرفها را باید کنار بگذاریم.
    خلاصه تا ساعت یک شب مثل عروسک در دست آنها بودم گاهی لبخند ظریفی می زدم و گاهی بغض گلویم را می فشرد.سر شام هم آقای شریفی مرا بین خودش و خانمش نشاند و من بدترین شام زندگیم را خوردم.. آن شب هرکی از کنارم رد می شد یک چیزی می گفت. بعد از شام بالاجبار یک دور چایی ریختم و با به صدا درآمدن ساعت یک نیمه شب آنها عازم رفتن شدند. مادر گفت:
    - حالا چرا به این زودی.
    خانم شرفی گفت:
    - سرم خیلی درد می کنه.
    می خواستم بگم منم همین طور. پدر گفت:
    - قرص می خواهید؟
    - نه خیلی ممنون. من هر قرصی را نمی خورم حتما باید پزشک تجویز کند
    از اینکه با آب و تاب از خودش تعریف می کرد حرص می خوردم. امیر به بهانه ای کنارم آمد و گفت:
    - فردا ساعت 5 می بینمت.
    بعد از رفتن آنها با هیچکس حرفی نزدم و مستقیم به اتاقم رفتم و تا نیمه های شب به حال خودم گریه کردم و با گریه خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم وقتی برای صبحانه خوردن به آشپزخانه رفتم مادرم گفت:
    - چت شده چرا چشمات ورم کرده؟
    - برای شما چه اهمیتی داره؟ برای چی سوال می کنید؟
    صبحانه نخورده از در خارج شدم. تو مدرسه پروانه تا مرا دید گفت:
    - دختر چت شده؟ چرا رنگ و روت پریده؟
    - هیچی فقط به زور دارن شوهرم می دن.
    - خاک بر سرت مگه شوهر گریه داره؟
    - مال من خودکشی داره
    خلاصه همه ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم.
    - چرا اینها مثل قدیمی ها فکر می کنند؟
    - مال و منال خانواده امیر آنها را کور کرده. من می دانم که نمی توانم با او کنار بیایم.
    - از الان به خودت تلقین نکن. شاید هم خیلی خوب باشه. حالا درسهایت را خوانده ای؟
    - مگه دیکته و انشا هم خواندن داره؟
    - از تو بعید نیست.
    بعد از اینکه به کلاس رفتیم من و پروانه آخر کلاس نشستیم. آقای کاشفی که به کلاس وارد شد و نگاهی به جای خالی من کرد و گفت:
    - خانم رضایی نیامده؟
    - چرا آقا اینجا نشستم.
    نگاهی با دقت به من کرد و گفت:
    - مریض هستید؟
    - - نخیر خوبم.
    پروانه را برد پای تخته و خودش آمد آخر کلاس پیش من نشست. من خودم را کمی کنار کشیدمو او گفت:
    - چت شده؟ چرا سر کلاس نیستی؟
    - هیچ چیز آقا.
    - از من کمکی بر می آید؟
    - نه ممنون از کمک گذشته.
    سرش را پایین انداخت و رفت جلوی کلاس. بعد مرا صدا کرد که خانم رضایی بیا پای تخته. با کمی مکث گفت:
    - خانم رضایی با شما بودم.
    بچه ها همه زدند زیر خنده. رفتم پای تخته. چند تا مسئله تستی داد . همه را درست حل کردم گفت:
    - هنوز میشه امیدوار بود.
    سرانجام زنگ خورد. سر زنگ بعد رفتم پیش مدیر گفتم:
    - من آمادگی نشستن سر کلاس را ندارم.
    - پرستو چی شده؟ مشکلی داری؟
    - نه فقط نمی خواهم سر کلاس بمانم. سرم درد می کنه.
    - بگم سادات خانم برساندت؟
    - مرسی خودم می رم.
    در خیابان آرام آرام قدم می زدم و به سرنوشت خودم و حسین و امیر فکر می کردم. با خودم گفتم کاشکی سر حسین اجبار می کردند تا با او ازدواج کنم. آخر مگه میشه کسی را دوست نداشت و با او زیر یک سقف زندگی کرد؟
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  16. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  17. Top | #18

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    فصل ششم-1
    مادر در را باز کرد و با تعجب گفت:
    - چه زود آمدی؟
    - حال نداشتم
    یکراست به اتاقم رفتم و تا ساعت 5 خوابیدم. امیر آماده بود که مادر بیدارم کرد.گفت:
    - دختر بلند شو. امیر خان آمده
    و بیرون رفت و به امیر گفت:
    - مثل اینکه تا صبح نخوابیده
    امیر گفت:
    - درس خواندن زیاد هم ضرر داره.
    زود خودم را جمع و جور کردم و از در بیرون رفتم. سلام زیر زبانی کردم و مستقیم به دستشویی رفتم و دست و صورتم را شستم. دوباره به اتاق برگشتم و آماده شدم و از در بیرون آمدم. مادر گفت:
    - پرستو چه فایده داره شب بیداری و صبح می خوابی؟ چرا امروز زود به خانه آمدی؟
    - سر کلاس نتوانستم بمانم. حال نداشتم.
    امیر گفت:
    - کاش خبر می دادید می آمدم از مدرسه شما را بر می گرداندم.
    - خیلی ممنون. لطف شما زیادی شامل حال من شده.
    و مادر برای حرف من را رفع و رجوع کند گفت:
    - آره امیر خان شما زحمت ما را زیادی کشیدید.
    بعد گفت:
    - پرستو چیزی نمی خوری؟
    - نخیر میل ندارم.
    امیر بعد از اینکه چایش را خورد گفت:
    - حاضری
    - بله
    بعد کیفم را برداشتم و جلو جلو از مادر و بقیه خداحافظی کردم و از در بیرون امدم . مادر به کنارم آمد و گفت:
    - پرستو ما بهتر می دانیم که تو باید چه کار کنی.
    ولی من رویم را برگرداندم و رفتم داخل ماشین نشستم و امیر از پدر و مادر اجازه خواست و سوار ماشین شد. با فشاری بر گاز ماشین را حرکت داد. با سرعت زیاد رانندگی می کرد تا مرا بخنداند. گفت:
    - نمی ترسی؟
    - از چی باید بترسم.
    - از اینکه تند میرم.
    - باید بگم از کارهای بیمزه اصلا خوشم نمی آید
    بعد از حدود ده دقیقه گفت:
    - نمی خواهی حرفی بزنی؟
    - نه حرفی ندارم. شما بگویید من هم گوش می دهم.
    - شما باید برای من شرایط بگذارید.
    - زندگی من دست دیگران است آنها حرفشان را زده اند فقط من یک حرف دارم و اینکهمن نمی توانم از هدفی که دارم بگذرم. در غیر این صورت فکر می کنم زندگیم به بطالت گذشته
    - من با درس شما مخالفتی ندارم.
    دوباره خودش ادامه داد:
    - می دونی کی اسیرت شدم؟ موقعی که تو عروسی محمد یک لنگه کفش را از پایت درآورده بودی و لنگان لنگان به طرف شیر آب می رفتی تا آنها را خیس کنی. ازت پرسیدم که چی شده با سرسختی گفتی پایم را زده.
    - کاشکی آن موقع لال می شدم و ما را گرفتار نمی کردم.
    - ولی من ناراحت نیستم.و قول می دهم که تو را خوشبخت کنم.
    - ولی شما باید بدانید که با پول نمی توانید مرا خوشبخت کنید. من اصولا آدم سنگدلی هستم و زمانی چوب این سنگدلی ام را می خورم.
    - انشاا..که این طور نمی شود. در ضمن ما یک عقد کنان خودمانی می گیریم. یعد دو تا سه سال من می روم آلمان تا ان موقع تو هم درست را بخوان.
    - پس چرا به این زودی می خواهی عقد کنی؟من صبر می کنم تا 3 سال دیگه، هر وقت شما برگشتی با هم ازدواج می کنیم.در ضمن آمدیم شما رفتید آنجا دیگه نخواستید برگردید آن موقع تلکیف من چیست؟
    - روح من متعلق به توست. به خدا اگر به خاطر این تجرات وامانده نبود اصلا به آنجا نمی رفتم ولی چه کنم که مجبورم. راستی بالاخره این کنکور کی هست؟
    - یازدهم تیر
    - خودم می برمت. آن قدر قدمم خوب است حتما قبول می شوی.
    - امیدوارم.
    - موافقی بریم چیزی بخوریم؟ حتما تو هم خیلی گرسنه ای. مادرت می گفت از صبح چیزی نخوردی.
    - بریم. راستی اصلا یادم نبود که از صبح چیزی نخوردم.
    - آنقدر به خودت فشار نیار. مریض می شی.
    بعد پاشو روی گاز گذاشت و فرمان را پیچاند و با سرعت زیاد دور زد. وقتی به رستوران رسیدیم خودش زودتر پیاده شد. در را برایم باز کرد گفت:
    - چقدر سرسختی دختر. پدر منو در آوردی.
    و هردو خنده ای بلند کردیم. صدای موسیقی هر شنوده ای راب ه سمت رویاهایی که داشت می برد. وقتی سکوت مرا دید گفت:
    - چیه رفتی تو فکر؟
    - نه فقط به این فکر می کنم که من و خانواده شما اصلا هیچ شباهتی به هم نداریم.خدا کند بتوانم با انها کنار بیایم.
    - تو زندگی که وارد شدیم مجبوریم با خیلی مسائل کنار بیاییم
    - خوب چه اصراری است وقتی خانواده های ما به هم نمی خورند این ازدواج پا بگیرد. می دانی این کنار آمدن های زورکی چه اعصابی از من و تو می ریزد و شاید هم به قیمت بدی تمام بشه.
    - می دونم و خودم هم به پاش هستم و تو بدون، هیچ وقت بدون پشتیبانی من نخواهی ماند.
    - به امید خدا.
    بعد از خوردن قهوه به او گفتم:
    - بهتر است برگردیم. من درس دارم.
    - می توانم از فردا صبح بیایم به مدرسه ببرمت.
    - نه فعلا نمی خواهم کسی بویی ببرد.
    با نارحتی گفت:
    - باشه.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  18. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  19. Top | #19

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    سوار ماشین که شدیم بعد از طی مسافتی گفت:
    - پس کی ها می توانم تو را ببینم.
    - فعلا خواهش می کنم زیاد رفت و آمد نکن.البته اگر به خواسته من احترام می گذاری.
    - با اینکه دلم می خواهد هر روز ببینمت ولی باشه هرچی تو بگی.
    و با سرعت به طرف خانه حرکت کردیم. وقتی رسیدیم گفت:
    - بالاخره ما به تفاهم رسیدیم یا نه؟
    - هرچی دیگران بگویند.
    و با غضب از ماشین پیاده شدم. زنگ که زدم مادر در را باز کرد و گفت:
    - شیر یا روباه؟
    - شما چی فکر می کنید؟
    - شیر
    - همان که شما بگویید.
    وقتی مادر به او گفتمبارکه فکر کرد من چیزی به مادر گفتم با خوشحالی گفت:
    - مرسی خانم.
    پدر نیز از ما استقبال گرمی کرد و از اینکه می دیدم پدر به خاطر پول آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته دلم می گرفت. با خودم فکر می کردم کاشکی برای حسین سخت گیری می کردند. امیر گفت:
    - آقای رضایی اجازه می دهید فردا پدر و مادرم بیایند و راجع به مسائل دیگه صحبت کنند؟
    - تشریف بیاورند.
    من نیز شیرین یو میوه ای را که مادر آماده کرده بود تعارف کردم و قبل از خوردن چیزی با عذرخواهی زیر زبانی به اتاقم رفتم. بعد از نیم ساعت مادر صدایم کرد که بیا امیر خان دارند می روند. از اتاق بیرون آمدم و گفتم:
    - به پدر و مادرتان سلام برسانید
    و بعد از او خداحافظی کردم. از این به بعد مجبور بودم رفتارم را عوض کنم چون که بالاخره ما با هم ازدواج می کردیم و دوست نداشتم از الان او از من ناراحت شود. او که رفت مادر گفت:
    - راستی عمه خانم مژده بدهید.
    - راستی می گی مامان؟
    - بله دیگر تا عمه شدن شما راهی نمانده
    - این چند وقته فقط این یک کلام حرف خوشحالم کرده.
    - تو همیشه مثل مات زده هامی مانی. بدخلقی نکن. نگذار زندگیت سخت بگذرد. هر وقت تو به دنیا بخندی او هم به تو می خنده
    - اگر دیگران بگذارند. راستی زهرا حالش چطور است؟
    - خوب نیست اگر توانستی یکسری بزن.
    - انشااله فردا
    - حالا نمی خواهد همین فردا بروی آنها خودشان ه خاطر مهمانی فردا شب به اینجا می آیند.
    با قیافه ای غصه دار کتابم را برداشتم و به گوشه ای پناه بردم تا درس بخوانم. ظرف های شام را می شستم که مادر نزدیکم آمد و گفت:
    - پرستو ببینم، امیر را دوست داری یا نه؟
    - من هنوز معنی دوست داشتن را نمی دانم کمی که فکر می کنم از اینکه حسین را جواب کردم ناراحتم. چون اگر بنا بود به این زودی ازدواج کنم فکر می کنم اگر زن او می شدم خوشبخت تر بودم.
    - ولی امیر هم پسر خوبیه. انشااله که خوشخت شوید. عمویت توقع داره برای عذرخواهی به پابوسشان برویم. حالا می فهمند که برای تو شوهر قحط نیست. من هیچ وقت تو را سبک نمی کنم.
    - خبر ندارید که از من سبک تر کسی نیست.
    بعد از اتمام ظرف ها تا نیمه های شب تست فیزیک زدم. چون که می دانستم فردا حتما باید به آقای کاشفی جواب پس بدهم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  20. Top | #20

    نوشته ها
    3,416
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.90
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,196 در 1,646 پست
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : کوچ پرستو رمانی جذاب و زيبا

    فصل ششم-2
    ساعت 8 به مدرسه رسیدم. بچه ها گفتند :
    - پرستو، آقای کاشفی دنبالت می گشت
    به دفتر مدیر رفتم و آقای کاشفی را در گوشه ای دیدم که مشغول صحیح کردن یکسری اوراق بود. تا منو دید گفت:
    - خانم رضایی این تست ها را ببرید امشب حل کنید و فردا برای من بیاورید.
    - آخه آقای کاشفی ما امشب مهمان داریم. می دانم که نمی رسم.
    - خیلی خوب. برای دو روز دیگه بیاور، می خواهم ببینم تا چه حد می تونی تست بزنی. برای خودت ساعت بگذار بعد حل کن.
    - چشم و خیلی ممنون
    پیش بچه ها برگشتم. پروانه گفت:
    - اینها چیه؟
    - تست فیزیکه. آقای کاشفی داده تا حل کنم
    - خوش به حالت خانم پارتی ات خیلی کلفته
    - ما اینیم دیگه.
    و دو تایی خندیدیم.گفتم:
    - پروانه وقتی یادم می افته که امسال، سال آخرمه و دیگر شاید دوستانم را نبینم دلم می گیره، این روزها اصلا دوست ندارم به خانه بروم. متاسفانه این ایام هم مثل برق و باد در حال گذر است.
    - من هم مثل تو هستم. منتها چاره ای نیست. باید ما بریم و بچه های دیگه جای ما رو بگیرند.
    سر کلاس زیست شناسی آقای علیپور یک برنامه درسی به ما دادکه طبق آن خودمان را برای کنکور آماده کنیم. بعد از آنکه برنامه را روی تخته نوشتم گفت:
    - خانم رضایی می توانی بروی دستهایت را بشویی
    به حیاط که امدم آقای کاشفی را دیدم که پشت پنجره کلاس ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد. سرم را به علامت سلام تکان دادم و او هم همین کار را کرد. زنگ زیست شناسی را خیلی خوب گذراندیم. فقط چند تا از دخترهای لوس کلاس مدام سوال می کردند و آنها هم وقتی دبیمان بهشان تذکر داد که وقت کلاس را نگیرید خارج از کلاس من جواب شما را خواهم داد ساکت شدند و دیگر سوال های بی ربط نکردند.
    زنگ تفریح را با پروانه تست فیزیک زدیم. قرار شد اشکالهایمان را سر ساعت بعد از آقای کاشفی سوال کنیم و سر ساعت فیزیک من از دبیرم اجازه خواستم وتمام تست هایی را که ایراد داشتم پای تخته حل کردم و او هم چند تست دیگر به من داد و برای بچه ها توضیح دادم. در آخر گفت:
    - خانم رضایی از الان اسم شما در صفحه روزنامه می درخشد.
    - خیلی ممنون
    و از تعریف او واقعا لذت بردم. ظهر که به خانه رسیدم مادر تر و تمیز می کرد گفتم:
    - خانه چه برق و بورقی افتاده
    - امروز خانواده امیر می آیند تا قرار عروسی را بگذارند.
    - مامان خانم برای اینور کنکور اصلا نه، بعد از کنکور حرف حرف شماست
    - خیلی خوب، تو منو کشتی، انشااله به زودی من از دست تو یکی هم راحت می شوم.
    - تازه اول مکافات شماست، از این به بعد باید نوه داری کنی تا من درس بخوانم.
    بعد از غذا مادر گفت:
    - زودتر کارهایت را بکن باید آماده شوی
    - چند تا تست دارم حل کنم بعد از ساعت 7 من برای مهمانی شما اماده می شوم
    - به من چه مهمانی خودت
    - نه این یکی مال شماست
    بعد به اتاقم رفتم. تا ساعت 7 کمی از تست ها را زدم. بعد با بی حوصلگی و خستگی برای آماده شدن به حمام رفتم. بیرون که آمدم پروین گفت:
    - پرستو قرار شده پیراهن گلبهی که پدر پارچه اش را از مکه اورده بپوشی
    - آن هم به چشم، شما هرچی بخواهید من همون کار را می کنم
    مادر گفت:
    - چرا این طوری حرف می زنی؟
    - وقتی شوهرم را شما انتخاب می کنید لباسهایم را توقع دارید خودم انتخاب کنم؟
    پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    - اصلا به ما چه؟ خودت هر کاری دوست داری بکن.
    به اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و موهایم را خیلی دخترانه و ساده از پشت سر جمع کردم و همان موقع که من بیرون آمدم زنگ در نیز به صدا درآمد. پریسا و شوهرش به همراه زهرا و محمد بودند. زهرا تا منو دید گفت:
    - پرستو انگار نه انگار عروسی. کمی هم آرایش بکن.
    - فردا به مدرسه می خواهم بروم. چشمهایم سیاه می ماند بچه ها برایم دست می گیرند.
    ولی به حرفم توجه نکرد . مرا به زور به اتاق برد و کمی آرایشم کرد و بهعد دورتر رفت و گفت:
    - خیلی خوشگل شدی.
    - شما ها همه لطف دارید و من عاشق شماها هستم.
    بعد از حدود بیست دقیقه دوباره زنگ در به صدا درآمد. این دفعه خانواده امیر وارد شدند و در پشت سر آنها امیر که با کت چهارخانه و شلوا مشکی خیلی شیک شده بود با گلدای از گلهای رز قرمز که وسط آنها یک دسته غنچه سفید خودنمایی می کرد وارد شد. در حالی که لبخند می زد گلدان را به دستم داد و گفت:
    - خانم خانما قابل ندارد
    با خنده کمرنگی گفتم:
    - متشکرم خیلی قشنگه
    - خوشت آمد؟
    - بله
    - سلیقه من همیشه خوب بوده
    همگی با تعارف پدر و مادر نشستند. خواهرهایم شروع به پذیرایی کردند. مهمانی خوب بود. فقط نمی دانستم چرا مادر امیر این قدر بد به من نگاه می کرد. ازش می ترسیدم.
    بعد از صحبت از اینور و آنور عموی امیر که مردی خوشرو به نظر می رسید گفت:
    - خوب آقای رضایی بهتره بریم سر اصل مطلب. شما نظر خودتان را راجع به مهریه اعلام کنید ما هم در خدمتیم.
    - راستش مهریه دست خود پرستو است. هرچی او بگه من قبول دارم.
    همه نگاهها به من بود، من که از حرف پدر جا خورده بودم با پت پت گفتم:
    - پدر هرچی شما بگویید من قبول دارم.
    ولی وقتی با اصرار همگی روبرو شدم گفتم:
    - من دوست دارم که مهریه ام یک جلد کلام ا.. مجید و یک عدد سکه به نامخدا باشد.
    عموی امیر که از این حرف من جا خورده بود گفت:
    - خوب بقیه اش
    - همین
    پدر امیر گفت:
    - نه پرستو جان آبروی ما می رود و می خواهی همه بگویند برای یکدانه عروسشان مهریه نینداختند.
    ولی من گفتم:
    - پدر این نظر من است . حالا هرچی خودتان فکر می کنید که درست است انجام دهید.
    همه از حرف من ناراحت بودند غیر از مادر امیر که گفت:
    - پرستو جان هرچی که تو دوست داری.
    بعد از این حرف امیر گفت:
    - پس تعیین وقت عقد کنان هم با من
    و دوباره ادامه داد:
    - جمعه آینده
    من که حسابی عصبانی شده بودم گفتم:
    - هفته دیگه درست وسط امتحانات من است. من اصلا نمی توانم قبول کنم
    پدر گفت:
    - پرستوجان یک نگاهی به برنامه امتحاناتت بکن.شاید فاصله باشد.
    - پدر فاصله دارد ولی من...
    که پدر گفت:
    - پس قبول شد.
    دوباره که آمدم حرف بزنم مادر یک نیشگون از زیر پایم گرفت . با نگاهی پر از اشک به او نگاه کردم و با زبان بی زبانی به او حالی کردم که باشه اینجا هم هرچی شما بگویید.
    بعد از صحبت ها میز شام پیده شد. بعد از صرف غذا قرار شد با امیر روز سه شنبه برای خرید حلقه برویم.مهمانی که تمام شد با توپی پر به همه گفتم:
    - شما اصلا فکر من نیستید. تا حالا کی وسط امتحاناتش ازدواج کرده که من دومیش باشم.
    مادر با عصبانیت گفت:
    - تو فکر ما رو کردی؟ این مهریه بود که خودت از خودت گذاستی؟ می خواهی آبروی ما را جلویدوست و آشنا ببری؟
    - مادر من می دانم که با او خوشبخت نمی شوم. به خاطر همین این مهر را گفتم که هر وقت ناراحت بودم برگردم.
    ناگهان سیلی محکمی به صورتم خورد. صورتم را برگرداندم. پدر بود که گفت:
    - مگه شوهر کفش تنگ و گشاده که هر وقت خواستی عوضش کنی؟ تو با احساسات همه می خواهی بازی کنی. اگی نمی خواستی می گفتی.
    - مگه کسی هم از من نظر خواست
    و با گریه به اتاقم رفتم.فقط صدای پدر را شنیدم که گفت:
    - شیطانه میگه بلندبشم و خوب بزنمش که حرص و جوش های این چند وقته ام بخوابه
    مادر گفت:
    - بس کن دیگه پرستو الان اعصاب درستی نداره. به او حق بدهید . اسیر درس که هست سر برنامه حسین که پدرش را در آوردید. تا یک ماه به بچه ام محل سگم نمی گذاشتید. حالا هم که این پسره رو انداختید تو دامنش.
    - آخه زن تو عقلت نمی رسه
    خلاصه آن شب از مهمان ها خداحافظی نکردم و تا صبح به حال خودم گریستم. در آخر سرنوشت خودم را خدا سپردم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •