رمان افسون عشق از رویا سیناپور
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 47

موضوع: رمان افسون عشق از رویا سیناپور

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (4) رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
    می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
    می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
    نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

    صدای رعد و برق نگاهم را متوجه پنجره ی اتاقم کرد .
    برف و باران مخلوط می بارید .
    از خستگی کار پشتم را به صندلی تکیه دادم و صاف نشستم . دست هایم را روی دسته های صندلی گذاشتم و به سمت پنجره چرخیدم . هوای بیرون مه آلود بود گاهی سوز سردی از درز پنجره های آلومینیومی وارد اتاقم می شد . دوباره به سمت میزم چرخیدم . هوای لطیف و گرم اتاق کارم آرامش خاصی را در ذهنم به وجود می آورد .
    روز پنج شنبه بود و باید زودتر از روزهای دیگر به خانه برمی گشتم . صدای خانم جان هنوز در گوشم پخش می شد :
    -گوش کن یاشار ! امروز دیگر هیچ عذری را قبول نمی کنم . به خواهرم تلفن کردم و قرار خواستگاری را همین امشب گذاشتم . بنابراین عصر زودتر از روزهای گذشته شرکت را تعطیل می کنی . . . در ضمن سر راه که می آیی سبد گل را فراموش نکن فقط گل مینا . . . برای عروس نازنینم مینا جان .
    نگاهی به عکس خانم جان انداختم که زیر شیشه ی میزم بود . انگار عکسش هم روح جدی داشت . چشمان خشن با همان برق همیشگی .
    همچون سربازی که به ژنرالش نگاه می کند به عکس مادرم نگاه می کردم . از همان بچگی او فرمانروا بود و من فرمانبری مطیع . فقط باید می گفتم چشم مادر . در تمام موارد ؛ تربیت ، درس خواندن ، انتخاب رشته و . . .
    صدای زنگ تلفن افکارم را از هم گسیخت . سه بار تک زنگ ، گوشی را برداشتم :
    -جانم ؟
    -آقای رئیس ! خانمی اینجا هستند که اصرار دارند شخص شما را ملاقات کنند . البته خدمتشان عرض کردم که . . .
    -مساله ای نیست خانم منشی ، بگویید بیاید تو .
    در اتاقم باز شد و دختر جوان قدبلندی از همان لای در گفت :
    -اجازه هست ؟
    لبخندی کمرنگ زدم و گفتم :
    -بفرمایید .
    قدم اول را که به داخل گذاشت متوجه شدم یک پایش می لنگد . ولی حقیقتا چهره ی بسیار زیبایی داشت . چشم های کشیده و مشکی ، بینی کوچک و سربالا و لبهایی که توجه هر کسی را جلب می کرد . لبهایی که برجسته بود و دورش خطی قهوه ای داشت ، درست مانند اینکه خط را به عنوان آرایش خودش کشیده بود . نگاهی به سر و وضعش کردم . هیچ آرایشی در صورتش نبود . لباس هایی که از گشادی به تنش گریه می کرد . شلوار سرمه ای که تا نزدیک زانو غرق گل شده بود . روسری مشکی رنگ و رورفته ای که پایینش ریش ریش بود و یک چتر مردانه ی مشکی که از یک طرف فنرش در رفته بود و دور آن را با نخ سفید بسته بود .
    گفتم :
    -فرمایشی داشتید ؟
    نگاهش را به زمین دوخته بود . مژه هایش آنقدر بلند بودند که لحظه ای فکر کردم چشم هایش را بسته است .
    هر چند می دانستم با نشستن تمام مبل را گلی می کند ، اما تعارف کردم :
    -بفرمایید بنشینید . راجع به چه موضوعی می خواستید با من صحبت کنید ؟
    انگار که خیلی خسته بود . رفت و نشست و همان طور که فلز نوک چتر را روی زمین می کشید گفت :
    -چند روز است که دنبال کار می گردم .
    فقط همین را گفت و ساکت شد . منظورش را متوجه شدم . گفتم :
    -شما می دانید اینجا چه شرکتی است ؟
    -نه خیر .
    -اینجا یک شرکت تجاری صادرات فرش است . . . متوجه شدید ؟
    باز گفت :
    -نه خیر .
    خنده ی کوتاهی کردم و گفتم :
    -یعنی اینکه کارشناس های ما فرش های صادراتی کهنه را می خرند و به کشورهای خارج می فرستند . شما از فرش چیزی سر در می آورید ؟
    -نه خیر .
    -به صادرات و واردات وارد هستی ؟
    -نه خیر .
    -ببین دختر خانم . . . ما اینجا فقط به کسانی نیاز داریم که . . . راستی چند سالت است ؟ چند کلاس درس خوانده ای ؟
    انگار که کمی امیدوار شده بود کمی سرش را بالا گرفت . آنقدر که توانست به دکمه های کت من نگاه کند . گفت :
    -بیست سال . تا کلاس نهم خوانده ام .
    -چرا تا نهم ؟
    با سکوتش جوابم را داد . دلم برایش سوخت اما کاری از دستم ساخته نبود . شرکت تجاری من فقط نیاز به یک خانم داشت . آن هم یک منشی بود که به زبان انگلیسی و آلمانی تسلط داشت و به کار تایپ هم به خوبی وارد بود . بقیه ی کارمندان همه مرد بودند . حتی کارمندانی که در امور حسابداری و . . . بودند . گفتم :
    -واقعا متاسفم خانم ! کاری از عهده ی من ساخته نیست .
    و زنگ زدم که برایش چای و بیسکویت بیاورند . می دانستم محتاج به یاری است ، اما آنقدر نمی شناختمش که بتوانم دستش را بگیرم .
    بلند شد که برود گفتم :
    -صبر کنید چای . . .
    بی آنکه کلمه ای حرف بزند از اتاقم خارج شد . آبدارچی با سینی چای طوری وارد شد که هنوز نگاهش به او بود که داشت می رفت . با صدای بسته شدن در ورودی شرکت که محکم به یکدیگر خورد متوجه شدم که از شرکت بیرون رفت . حسی مرا پشت پنجره کشاند . در آن مه و برف و آن سوز و سرما دیدم که چترش را روی زمین گذاشته و خم شده و با یک لنگه کفشش ور می رود . از بخاری که روی شیشه نشسته بود نمی توانستم واضح ببینم . با کف دست به اندازه ی گردی یک توپ شیشه را پاک کردم و پیشانیم را به شیشه چسباندم تا بهتر بتوانم ببینم . داشت پاشنه ی کفشش را با تکه سنگی می کوبید . بعد تکه سنگ را داخل جوی آب انداخت و کفش را پوشید . چترش را برداشت و به آن سوی خیابان رفت . از راه رفتنش متوجه شدم که لنگی پایش به علت کنده شدن پاشنه ی کفشش بوده است .
    آه که در این دنیا انسان ها معنی زیستن را چگونه آموخته اند ، چطور سیری از گرسنه ای خبر ندارد . سیرآبی از تشنه ای ، سواری از پیاده ای و . . . ؟
    او کجا می رود ؟ آیا گرسنه است یا سیر ؟ سردش است ؟ چه مشکلی دارد ؟ صدای خانم جان را از عکسش شنیدم :
    -به ما چه مربوط است ؟ مگر ما وکیل مردم هستیم ؟
    یاد خاطرات پدرم که دو سال از فوتش می گذشت افتادم . همیشه به فکر مستمندان بود و همیشه مخالفت خانم جان مجبورش می کرد که پنهانی ثواب کند . آیا من نقشی از کدام یک از آنها را به ارث برده بودم ؟ پدرم که مهربان و دلسوز بود یا مادرم که مادی و بی خبر از دنیا بود ؟ خودم هم نمی دانستم .
    عصر شد . روزها کوتاه بود و هوا به سرعت تاریک می شد . نیم ساعتی می شد که کارمندان رفته بودند . برق ها را خاموش و در شرکت را قفل کردم . همین که از پله ها پایین رفتم دیدم همان دختر که حتی نامش را نمی دانستم روی پله ی اول نشسته بود . با شنیدن صدای پای من لحظه ای سرش را بالا گرفت و چون مرا دید دوباره سرش را پایین انداخت . پرسیدم :
    -شما هنوز اینجایید ؟ مگر نرفتید ؟
    زیر لب گفت :
    -کیف پولم را گم کردم .
    منظورش را متوجه شدم . کمی این دست و آن دست کردم و دستم را در جیب داخل کتم کردم و مقداری اسکناس درشت بیرون آوردم . هنوز مرا ندیده بود اما انگار صدای پول را شنیده بود . ناگهان فکری از مغزم عبور کرد نکند شیاد است . شاید شغلش همین باشد . به این صورت دل مردم را به رحم می آورد . گفتم :
    -می خواهی بهت پول بدم که بروی خانه ؟
    گفت :
    -اگر بدهید فردا برایتان پس می آورم .
    چند بار دست در جیب های شلوارم و کتم کردم و گفتم :
    -ای وای ! پولم خانه مانده . متاسفم فقط یک مقدار مانده که می خواهم بنزین داخل اتومبیلم بریزم . ولی اگر بخواهید می توانم چند بلیط اتوبوس برایتان بخذم .
    بلند شد و با غضب نگاهم کرد :
    -شما فکر می کنید من گدا هستم ؟
    -نه به هیچ وجه . . . اِ ، ببخشید اسم شما ؟
    زیر لب و با اکراه جواب داد :
    -ملیحه .
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  2. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  3. Top | #2

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    بعد راه افتاد که برود گفتم :
    -پس اجازه بدهید تا یک مسیری شما را برسانم .
    با اشمئزاز گفت :
    -لازم نکرده .
    جا خوردم و برای اینکه خودم را نبازم صدایش را تکرار کردم :
    -اوه . . . لازم نکرده .
    و به خودم گفتم :
    -این ها از قماش ولگردانی هستند که شغلشان همین است .
    رفتم و سوار اتومبیل شدم . چند لحظه اتومبیل را روشن نگه داشتم تا موتورش گرم شود . هنوز داشتم به ملیحه نگاه می کردم . کم کم شیشه های اتومبیل بخار می کرد و او از نظرم محو می شد . حرکت کردم . به چهار راه که رسیدم دیدم ملیحه جلوی یک فروشگاه لوکس فروشی ایستاده و پشت به خیابان دارد و به ویترین نگاه می کند . اتومبیلم را پارک کردم و پیاده شدم . چه حسی بود که مرا به طرف او می کشاند . آنقدر غرق دیدن لباس ها و دیگر وسایل شده بود که اصلا متوجه نشد من کنارش ایستاده ام . گونه هایش از شدت سرما سرخ شده بودند . گفتم :
    -من هنوز نرفتم اگر . . .
    نگاهم کرد . ادامه دادم :
    -می خواهید تا یک مسیری برسانمتان ؟
    جوابم را نداد و از جلوی در فروشگاه عبور کرد . دنبالش رفتم . از صدای کفش هایم که روی برف ها خرچ و خرچ می کرد فهمیده بود که دنبالش می روم . برگشت و نگاهم کرد . بعد ایستاد :
    -از جان من چه می خواهی ؟ چرا راحتم نمی گذاری ؟
    و بعد یک قدم عقب گذاشت و گفت :
    -اشتباه گرفته اید آقای رئیس شرکت !
    دستپاچه گفتم :
    -مـَ من . . . من منظور بدی نداشتم . . . و . . . فقط خواستم . . .
    گفت :
    -لازم نکرده شما هیچ لطفی در حق من بکنید .
    و با لحنی تند ادامه داد :
    -بفرمایید .
    بعد هم برگشت و قدم هایش را به تندی برداشت .
    شاید از این که گفته بود پول ندارد وجدانم ناراحت بود . می خواستم برگردم ، اما انگار یک نفر . . . شاید وجدانم بود که با من حرف می زد . دختر جوانی است . گفت پول ندارد ، چطور قبول می کنی این وقت غروب ، تک و تنها . . . بدون پول . . . اصلا ممکن است گیر یک آدم نامرد بیفتد . برو یاشار . برو کمکش کن . رفتم . بهش رسیدم . برگشت که حرفی بزند گفتم :
    -نمی دانستم کیف پولم را در اتومبیلم جا گذاشته ام . بفرمایید این پول .
    و چند اسکناس پنجاه تومانی جلویش گرفتم . مات و مبهوت نگاهم کرد . دلیلش را نفهمیدم . اما دستش را جلو آورد و یک دانه از اسکناس ها را از دستم کشید و رفت . متحیر ایستادم و نگاهش کردم . اما دنبالش نرفتم . به سوی اتومبیلم برگشتم . سوار شدم و مسیر گل فروشی را در نظر گرفتم . یک سبد گل از همان که خانم جان دستور داده بودند خریدم ، سبدی پر از گل های مینا .
    منزل ما در یکی از کوچه های خیابان نیاوران بود . منزلی که در واقع یک باغ نه چندان بزرگ بود . دو طبقه حدودا چهارصد متر زیربنا داشت . طبقه ی پایین چهار اتاق خواب و طبقه ی بالا سه اتاق خواب با سالن های بزرگ به اضافه ی اینکه هر دو طبقه دور تا دور دارای بالکنی بود با نرده هایی از سنگ های تراش . دور تا دور خانه پنجره های بلندی بود با شیشه های دودی . نمای ساختمان سنگ سفید بود که پیچک ها زیبایی خاصی را به ستون هایش داده بود . درهای ورودی و پنجره ها از چوب گردو بودند . طبقه ی اول توسط شش پله با حیاط فاصله داشت . استخری واقع در آخر باغ بود . استخری که انبوهی از برف های انباشته شده را در خود جای داده بود و تفریح گاه کلاغ ها شده بود .
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  4. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  5. Top | #3

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    جلوی در منزل رسیدم . بوق زدم . دوبار پشت سر هم . چند لحظه طول کشید تا رمضان در را باز کرد . رمضان خدمتکارمان بود . البته در فصل تابستان و بهار باغبانی هم می کرد .
    -سلام رمضان !
    و به شوخی ادامه دادم :
    -هوا چطور است ؟ آفتابی است یا ابری ؟
    منظورم را رمضان خوب می فهمید . از بچگی به اخلاقم آشنا بود و می دانست هر وقت این سوال را می کنم می خواهم بدانم خانم جان چه اخلاقی دارد . عصبانی است یا آرام . رمضان جواب داد :
    -طوفانی است آقا . آسمان چه رعد و برق هایی می زند .
    خندیدم و فهمیدم خانم جان مشغول غر غر کردن است . البته طبق معمول من دیگر عادت کرده بودم . درست مثل پدر خدا بیامرزم . با اتومبیل وارد حیاط شدم و رمضان در را بست . پیاده شدم و برای اینکه کمتر غر بزند سبد گل را جلوتر از خودم گرفتم و وارد شدم .
    به محض ورود چشمم به خانم جان روشن شد . ته سالن کنار شومینه روی یکی از مبل های استیل لم داده بود . خیره به من گفت :
    -حالا هم تشریف فرما نمی شدید آقای یاشار فیضی ؟
    آهسته سرم را از کنار سبد گل بیرون کشیدم و در حالی که سعی می کردم لبخند بزنم گفتم :
    -خانم جان ترافیک سنگین بود .
    خانم جان در حالی که یک دست لباس زرق و برق دار زمینه مشکی پوشیده و اعلام آمادگی می کرد دستی به مروارید گردنش کشید و گفت :
    -ترافیک فرش یا اتومبیل پسرم ؟
    مادرم بود و خوب اخلاقش را می دانستم . باید می خندیدم کوتاه می آمدم و هر چه می گفت می گفتم چشم تا از خر شیطان پیاده می شد . بنابراین گفتم :
    -ببخش خانم جان ! بنده در خدمت شما هستم .
    برای خود شیرینی و اینکه زودتر نرم شود ادامه دادم :
    -خانم جان این هم گل مینا که فرمایش کرده بودید .
    دو دستش را به دسته های مبل گرفت و از جا بلند شد . با قد بلندی که داشت صاف راه رفتنش بیشتر نمایان می شد . گام های محکم ولی کوتاهش را به طرف من برداشت و گفت :
    -به جای شیرین زبانی برو لباس هایت را عوض کن ! به اندازه ی کافی دیر شده .
    گفتم :
    -چشم .
    و با عجله سبد گل را روی میز گذاشتم و به طرف اتاق خوابم رفتم . اتاق خواب ها هر کدام یک پله از محوطه ی هال بالاتر بودند . پایم را که روی پله گذاشتم با صدای خانم جان ایستادم .
    -کت و شلوار زرشکی با پیراهن سفید بپوش . کراواتت را خودت انتخاب کن .
    نگاهی به تابلوی نقاشی بزرگی که تصویری از پدرم بود کردم . به یاد خاطراتش افتادم . بیچاره فقط حق انتخاب کراوات را داشت. حتا کفشها یمان را خانم جان انتخاب میکرد.

    .. یاشار ! گفتم چه کار کن؟ به اندازهٔ کافی با پدرت درد دل کردی. حالا برو یاشار.

    چشم خانم جان، و توی اتاق خواب پریدم. نفس راحتی کشیدم و سراغ کمد لباسهایم رفتم. بعد همانطور که خانم جان دستور صادر کرده بودند حاضر شدم.

    از اتاق خواب پرسیدم: خانم جان کفش مشکی یا قهوه ای؟

    با لحن محکمی گفت: هیچ کدام.

    با خودم گفتم یعنی پای پیاده بیایم؟

    فورا جلوی در اتاق خواب حاضر شد و گفت: البته اگر به تو باشد، برات مهم نیست. حتما میایی. و با لحن تندی که نشانه ای از حرص خوردنش بود گفت: امروز رفتم یک جفت کفش برات خریدم.بی زحمت نگاه دقیقتری به سبد کفشهایتان بیندازید.
    تشکر کردم و به سراغ کفشهای جدید رفتم. یک جفت کفش که روی و زیره اش چرم بود و ظاهرش داد میزد که ایتالیائی است را به پایم کردم و در جواب خانم جان که پرسید چه طور است، گفتم: عالی.

    البته کمی نوک انگشتهایم را فشار میداد اما از ترسم مجبور بودم که آن جواب را بدهم.



    بالاخره راه افتادیم.خانم جان درست مثل یک تازه عروس خودش را آرایش کرده بود. مژههایش را به طرز ماهرانهای مشکی کرده بود.لبها و لوپهایش سرخ سرخ و پشت چشمهایش را آبی کرده بود.

    آنقدر از بچگی بوی عطر و پودر و ماتیک به مشامم خرده بود که همیشه حسرت داشتم با دختری ازدواج کنم که وقتی من بگویم ماتیک، او بگوید یعنی چه، اما مگر میشد.مگر میتوانستم؟ مگر پسر خاله ام توانسته بود؟ یک جفت خواهر که از نظر اخلاقی دقیقا یک روح در دو جسم بودند.یکی مادر من بود و دیگری مادر مینا که خاله من میشد.مادر زن آینده ام.

    منزل خاله درست چسبیده به منزل ما بود که در واقع هر دو منزل یک قواره سه هزار متری بود که پدر بزرگم به نام دو دختراش، یکی مادر من و دیگری مادر مینا کرده بود. پدر بزرگم حدود ده سال بود که به رحمت خدا رفته بود و ثروت کلانی را جا گذشته بود. اعم از چندین هجرهء بزرگ فرش فروشی در بازار بزرگ تهران و دو شرکت فرش که یکی را من اداره میکردم و دیگری را پدر مینا اداره میکرد. پدر مینا دکتر دامپزشک بود و یک گاوداری بسیار بزرگ را هم در خارج از شهر اداره میکرد که سه دانگش به نام مینا بود و سه دانگش دیگرش به نام مادر مینا بود. آقای درخشش، یعنی همان پدر مینا و پدر زن آینده من مردی بسیار با فرهنگ و جهان دیدهای بود که علاقه زیادی هم نسبت به من داشت.
    آن شب مینا بلوز و دامنی کوتاه به رنگ صورتی پوشیده بود. از مادرم و خالهام خودش را بیشتر آرایش کرده بود. حس میکردم صورتش را گریم کرده است. شاید اگر در آن لحظه یک بچهٔ کوچک چنگی آهسته به صورت مینا میکشید تا بند اول انگشتش در کرم و پودر آرایشی فرو میرفت. مینا تقریبا شبیه مادرم بود صورت لاغر با پوست سبزه، چشمان درشت مشکی و لبهای گوشتی درشت که تقریبا رنگش قهوهای بود و همیشه سعی میکردند رنگ قرمز را رویش نگاه دارند. طوری که هنگام صرف غذا کاملا مراقب بودند رنگش پاک نشود. خصوصاً شبهایی که مهمان داشتیم یا مهمان بودیم.
    آن شب من به خواستگاری مینا رفتم اما خوب میدانستم که میرم چون باید رسم را به جا میآوردم. حرفها همه زده شده بود. حرفی برای گفتن نبود. دو خواهر خودشان به اختیار خودشان بریده بودند و دوخته بودند. گذشته از این که قبأیی که آنها برای ما دوخته بودند هم به تن من گشاد بود و هم به تن مینا. اما هیچ کدام چارهای نداشتیم جز اینکه بگوییم چشم.
    مینا سینی نقره را جلوی من گرفت و با صدایی ظریف و کشیده گفت: بفرمایید. چنان نازک حرف میزد که گویی یک نفر بینی آاش را محکم فشار میداد.یک گیرهٔ نقره که استکان کمر باریک را در خودش حفظ میکرد، را برداشتم و تشکر کردم.
    آقای درخشش عاشق پینگ پنگ بود،هم خودش و هم پسرش مسعود که به تازگی با خواهر من ازدواج کرده بود. مسعود هم مثل من ناراضی بود که با خواهرم ازدواج کند اما از روی اجبار و رودربایستی که با خانواده آاش داشته گفت چشم.او همیشه به من میگفت یک روز میرسد که حل مرا درک میکنی و آن شب با نگاهش میخواست به من بفهماند که امشب همان شب است.
    خواهرها و دختر خالهها مشغول خوردن میوه و تعریف کردن از آرایشگاه و مد و مدل و سونا و ... غیره بودند که ما بلند شدیم و داخل پارکینگ رفتم.
    پارکینگ منزل آقای درخشش بسیار بزرگ بود. در حدی که جشن عقد مسعود و مونا خواهرم را همانجا گرفته بودیم. میز پینگ پنگ گوشه پارکینگ بود. هر چند حریف بازی درخشش نمیشدم اما راکت را برداشتم و شروع کردم. صدای تق تق توپ بر روی میز، لحظهای افکارم را جم کرد و چهرهٔ ملیحه را جلوی نظرم ظاهر کرد. لحظهای که نگاهم کرد و پول را از دستم قاپید. فقط نگاهم به توپ بود و همچون رانندهای که حواسش جای دیگری است و فقط از روی عادت رانندگی میکند بازی میکردم و توپ را نشان میکردم. لحظهای به خودم آمدم که مسعود داشت راکت را از دستم میگرفت و میگفت: بده به من بابا، تو کی حریف پدر من میشوی، برو کنار بچه.
    به خودم آمدم. راست مگفت. آیا من هنوز بچه بودم؟ یا بزرگ شده بودم؟ هنوز باور نداشتم. یا میخواستم باور داشته باشم اما نمیگذاشتند. چه کسانی نمیگذاشتند؟ و ...
    چشم، چشم خانم! آمدیم. بچهها برویم که الان خانمها عصبانی میشوند. صدای درخشش بود. درست اخلاق پدرم را به یادم میاورد. لحن بیانش و تمام حرکتش در مقابل خانم و دختراش درست مثل پدر من بود. بالا رفتیم. میز شام چیده شده بود. دیگر خوردن غذاهای رنگ و وارنگ برایم لذتی نداشت. چقدر بره؟ مرغ سرخ شده، ماهی شکم پر؟ ته چین و شیرین پلو. بوی زعفران برایم عادی بود. بوی عطر سبزی پلو و ...
    هوس آبگوشت کرده بودم. آبگوشتی که مادر احمد میپخت. با سبزی خوردن و پیاز، نان سنگک دو آتشه و ماست چکیده. برای لحظهای دلم هوای احمد را کرد. بهترین دستم که مرا درک میکرد. بیشتر از تمام وجودم دوستش داشتم.
    واه! یاشار خان! پس چرا برنج نمیکشی خاله جان؟ مینا برای یاشار غذا بکش!
    بشقابم را برداشتم و بی آنکه به مینا نگاه بکنم گفتم: ممنون خاله جان. خودم میکشم.
    مینا کنار من نشسته بود، بوی پودر و عطرش گیجم کرده بود. اشتهایم کور شده بود. انگار همه متوجه ء حال نا مساعد من شده بودند جز مینا که مشغول خوردن بود.
    مادر چشمهایش را از حد معمول درشت تر کرد و با لحنی که معنی اش این بود که باید از آن حالت بیرون بیایم گفت: تو فکرش نرو یاشار خان، بالاخره میاد بالای آب.
    همگی با لحن صحبت خانم جان آشنا بودیم، بنابرین کسی چیزی نپرسید. غیر از من که در دلم به خودم میگفتم ولی وقتی کشتی پدرم غرق شد هیچ وقت نیامد بالای آب. گوشم از طعنهها ، پوزخندها و متلک های مادر پر شده بود. بی اهمیت مشغول خوردن غذا شدم و وانمود کردم که دیگر در خودم غرق نمیشوم، اما غرق بودم، بی آنکه آنها بفهمند یا بخواهند وقتی برای فهمیدنش تلف کنند.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  6. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  7. Top | #4

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    بد از شام من و مینا متوجه شدیم که با رد و بدل شدن دو حلق الماس که مادرهایمان برایمان خریده بودند با یکدیگر نامزد شده ایم. حلقه را به انگشت چب مینا انداختم. همچنین او، و به هم گفتیم مبارک باشد و بد صدای کفّ زدن خانواده و موزیک شادی که مسعود گذشته بود بلند شد. خانهٔ به آن بزرگی هیچ روحی نداشت. نه من نسبت به مینا حسی داشتم، نه مینا نسبت به من. حتا نگاهم نمیکرد. هنگامی که دستش را گرفتم هیچ احساسی نداشتم او را مثل خواهرم دوست داشتم. از بچگی هم بازی بودیم و غیر از لجبازی و لوس بازی چیز دیگری هم از هم ندده بودیم. از وقتی به یاد داشتم همیشه از من پیش مادرش گله و شکایت میکرد. اما دیگران سعی داشتند همیشه ما را به هم نزدیک کنند و ما با هم آشتی باشیم. خواهرها با این سیاست خیلی راحت تر میتوانستند ما را پیش پدرانمان جا بگذارند و خودشان به مسافرتهای خارج از کشور بروند.
    آخر شب به خانه برگشتیم. یکراست به اتاق خوابم رفتم. با عجله لباسهایم را عوض کردم و لباسهای راحتم را پوشیدم و خودم را روی تخت انداختم. خسته و بی حوصله بودم. هیچ اشتیاقی به ازدواج نداشتم. میکوشیدم که خوابم ببرد. صدای زوزهٔ باد از بیرون شنیده میشد. گویا باد هم مثل من دلش پر بود. کاش جایی بودم که من هم میتوانستم حداقل زوزه بکشم. نمیدان ساعت چند صبح شده بود که خانم جان با همان لحن همیشگی گفت: مگر نمیخواهی از این رختخواب جدا شوی؟ ظهر شد. مگر قرار نبود بروی دنبال مینا؟ مگر نمیخواهید خرید کنید؟ بلند شو یاشار! من هم حاضر شدم.
    طبق تصمیم خاله و خانم جان، چهار نفری به خرید رفتیم. هر دو با مادر هایمان، خواهرم دنبال وقت آرایشگاه رفته بود. از خانم جان پرسیدم: مگر آریشگاه هم وقت میخواهد؟ در ضمن ما که یک ماه دیگر میخواهیم عقد کنیم!
    خانم جان یک ابرویش را کمی بالا برد و گفت: آریشگاهی که ما میرویم باید از یک ماه قبل وقت عروس بگیریم. تو کاری به این کارهای زنانه نداشته باش.
    در دلم گفتم: شما حتا نمیگذارید من در کارهای مردانه هم کار داشته باشم. هفتهای یکبار میاید شرکت و تمام امورش را بررسی میکنید.
    همچون مترسکی دنبال مینا و بقیه قدم بر میداشتم. هر جا میایستادند، میایستادم. وارد مغازهای که میشدند پشت سرشان وارد میشودم. اگر پسند میکردند من هم فقط لبخندی میزدم و میگفتم مبارک باشد و اگر مورد پسندشان واقع نمیشد که باید دوباره پشت سرشان از مغازه خارج میشودم. خانم جان یک سرویس الماس و یک انگشتر درشت به اندازه یه یک تخم کفتر برای من خرید. یک ساعت که بندش طلا بود و یک شمایل با زنجیر بلند.
    لباس و دیگر وسائل نیاز نبود، هر دو به اندازهٔ کافی، شاید هم بیشتر از آنچه که میبایست داشته باشیم، داشتیم. اما به قول مادر و خاله جان برای شگون خریدیم.
    خاله جان برای من یک دست کت و شلوار یشمی، یک پیراهن سبز بسیار کمرنگ و کراوات و یک جفت کفش، ریش تراش و یک ادکلن گران قیمت خرید. خانم جان برای مینا سه دست لباس روز و شب و چه میدانم وقت و بی وقت، کفش عصر و کفش شب نشینی، چند دست لباس خواب رنگ و وارنگ و فقط مانده بود بوتیک طرف را بار بزند و با خودشان بیاورند
    جالب این جا بود که هر نوع لوازم آرایشی که مینا بر میدشت دو خواهر هم انگار که حسرت داشتند، برای خودشان هم میخریدند.
    آقا لطفا از این ریمل شش عدد بدهید.
    خانم جان با حسرت نگاهش میکرد ووو میگفت: مارکش حرف ندارد، خواهر ما هم بخریم. آقا نفری شش عدد هم به ما بدهید.
    فروشنده میگفت: بازار شب عید است خانم! هر چند تا میخواهید ببرید تخفیف هم دارد.
    مینا میگفت: دوازده تا از این روژ ها. از همین مارک بدهید. از رنگهای مختلف بدهید، خاله جان شما نمیخواهید. از آن ...
    مادر نمیگذشت حرف مینا تمام بشود و میگفت: اتفاقا من فقط ده تا دیگر روژ دارم، بی زحمت شش دانه هم برای من بپیچید. خواهر جان تو نمیخواهی؟
    خاله جان کمی فکر میکرد و انگار که داشت در ذهنش لوازم اریشش را حساب کتاب میکرد گفت: نه، من رنگ مو میخرم. آقا رنگ زیتونی و شرابی دارید؟
    خانم جان انگار که جا مانده بود فورا میگفت: به من بلوند آلمانی بدهید، فندقی هم میخواهم.
    در دلم به خودم میخندیدم. آن روز را میدیدم که مثل پدرم هر وقت که وارد منزل میشوم میبینم خانومم امروز با موهای فندقی است و فردا شرابی و چند روز بعد زیتونی و ماه دیگر مشکی پر کلاغی مد میشود و ...
    خسته و کوفته به خانه برگشتم. خانم جان به منزل خاله رفت که با دقت وسیلهها را باز کنن و ببینند. هوا تاریک شده بود. هر چه در آسمان ابری جستجو کردم، حتا یک ستاره هم ندیدم. گویا دلا آسمان هم گرفته بود. احساس تنهایی میکردم. فقط صدای باد سکوت تنهاییم را میشکست. اه، بوزیدای بادهایی که مرا از زندان تنهایی آزاد میکنید. انگار عمداً میکوشیدم تا غصههایم را باور کنم.
    صبح روز شنبه زودتر از معمول به شرکت رفتم. فکرم به مسائل عینی و کارهایی که در پیش داشتم معطوف بود. به کسی نیاز داشتم که بی طرف باشد و فقط درد دلم را گوش کند. دلم هوای احمد را کرده بود. بلند شدم و از شرکت بیرون رفتم. از طرف منشیام خیالم راحت بود. منزل احمد واقع در جنوب شهر بود. احمد لیسانس ادبیات را گرفته بود و در یک مدرسه راهنمایی دخترانه تدریس میکرد.
    اول در منزلشان رفتم. مادرش که زن میان سالی بود و در این دنیا فقط احمد را داشت بسیار مهربان و فهمیده بود. گفت: احمد شیفت صبح است. باید بروید در مدرسه. در مدرسه رفتم. زنگ تفریح بود و همه یه دخترها در حیاط بودند. گروهی ورزش میکردند و بازیها دو به دو یا تعدادی بیشتر قدم میزدند و خوراکی میخوردند. وارد دفتر شدم. احمد روی صندلی نشسته بود و مشغول خندان کتاب دستور بود. حواسش به اطرافش نبود. از ناظم مدرسه خواهش کردم تا صدایش بزند. احمد به محض اینکه چشماش به من افتاد به طرفم آمد و چنان مرا در آغوش کشید که گویی سالها بود مرا ندیده بود. کجایی مرد حسابی؟ خیلی بی وفا شدهای یاشار. تو دانشکده که این طوری نبودی. وای پسر چقدر دلم برایت تنگ شده بود. یکی دو بار آمدم شرکت، منشی اعت گفت رفتی بازار، فرش ببینی. خوب حالت چه طوره؟ تعریف کن ببینم چه کاره ای چه پیشه ای؟
    گفتم: مگر تو امان حرف زدن به من میدهی آقا معلم؟
    غش غش خندید و گفت: پیش تو دیگر معلم نیستم. در برابر شما شاگردی بیش نیستم. و با لحنی که همیشه به علت محیط کار و دیگر مسائل آرزویش را به دل میکشیدیم آهسته گفت: خیلی چاکرم. به مولا دلم برات یه ذرّه شده بود.
    خندیدم و زیر گوشش گفتم: الان مدیر و ناظم صدایت را میشوند. و هر دو زادیم زیر خنده. بعد هم قرار شد عصر احمد بیاید شرکت تا با هم برویم یک چرخی در شهر پوشیده از برف بزنیم.
    با دیدار احمد نشاط و شعفی در روحیهام ایجاد شد. به شرکت برگشتم. به محض اینکه وارد شدم منشیام گفت: پیش پای شما همان خانمی که روز پنج شنبه آماده بود ...و بعد مکث کرد. متوجه شدم در ذهنش دنبال اسمش میگردد.گفتم: میدانم کی را میگوئید. منشی ادامه داد: همان خانم آمدند و این پاکت را برای شما این جا گذاشتند و رفتند.
    پرسیدم: کجا رفت؟ منشی جواب داد: من از کجا بدانم آقای رئیس؟ فقط گفتند این پاکت را به شما بعدهام. پاکت را از دست منشی گرفتم و وارد اتاقم شدم.همین که پرده را کنار کشیدم و روی صندلی نشستم پاکت را باز کردم. فقط یک اسکناس پنجاه تومانی در پاکت بود. دیگر هیچ. چند بر این طرف و آن طرف پاکت را نگاه کردم تا شاید نوشتهای بیابم، اما پاکت بدون حتا یک کلمه نوشته، سفیدیش را نمایش میداد.
    او کی بود که حیران و سر گردان در کوچههای شهر دنبال کار میگذشت. معذالک بارندگی خاصی در آهنگ کلمهاش نمایان بود. فکری در مغزم نمیگنجید جز گستردهٔ رویا ها، او، ملیحه، واقعا ملیح بود. چه احساسی در اعماق وجودش نهفته بود؟ از کجا آماده بود؟ به کجا رفت؟امیدوار وارد شد و نه امید خارج شد. من نا امیدش کردم. من راجع به او حتا فکر های... اه خدای من! او باید مرا حلال کند. پشت پنجره رفتم. خورشید از لا به لای ابرها اشعههای کمرنگی روی برفها پهن کرده بود. عابران را با دقت نگاه کردم، ملیحه را ندیدم، دختری را ندیدم که سحر دستش باشد و چنان با احتیاط راه برود که پاشنه یه کفشهای کهنه آاش در نیاید. اسکناس ۵۰ تومانی را روی میز گذشته بودم و نگاهش میکردم. انگار عذاب دهندهٔ وجدان بی رحم من بود. چرا به او اطمینان نکردم. چرا فکر باطل کردم. تا عصر بیشتر از بیست دفعه پشت پنجره رفتم و با نگاههای پر از انتظار جستجویش کردم. عصر شده بود. باران تندی میبرید. آبرن هر کدام دنبال سر پناهی میگشتند. کمتر از یک ماه به عید نوروز مانده بود و همه فکر خرید عید بودند. خیابان را نگاه میکردم. احمد را دیدم که از تاکسی پیاده شد و به
    سرعت به این سمت خیابان آمد. هنوز پشت پنجره ایستاده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و به منشی گفتم: بگویید بیایند داخل. منشی که تعجب کرده بود من از کجا فهمیدم چه کسی قرار است داخل اتاق من بیاید با تردید گفت: چشم... چشم.
    لحظهای بعد احمد چند ضربه به در اتاق زد و سپس در را باز کرد. برای خوش نمکی گفت: اجازه میفرمایید آقای رئیس! خندیدم و گفتم: بیا تو، و بلند شدم و به طرفش رفتم. هر زمان نیاز به درد دل داشتم، او سنگ صبورم بود، درکم میکرد و با حرفهای شیرینش آرامش را به روح خستهام هدیه میداد.
    گفتم: احمد در این مدت که همدیگر را ندیدیم تمام مدت در افکار غمناکم غوطه میخوردم. تو تنها کسی هستی که وظعیت مرا درک میکنی. اه کشیدم: احمد تو این را میدانی که حس میکنم تو برادرم هستی؟ میدانی چقدر به وجودت نیاز دارم. احمد دستی داخل موهایش برد و سپس محکم روی شانهام زد و گفت: تو همیشه نسبت به من لطف داشته ای. من کوچکتر از آن هستم که بخواهم... حرفش را خورد و ادامه داد: تو بارها و بارها دست مرا گرفتهای و کمکم کردهای یاشار! من هنوز فرصتی پیدا نکردهام تا حتا ذرّهای را برایت جبران کنم.
    بعد یکبار چشمان سبز و خمرش را آهسته بست و گفت: در واقع تو در حق من همیشه برادری کرده ای. من چه کار برای تو کرده ام؟ من هیچ زمان محبتهای تو را فراموش نمیکنم. زمستان سال گذشته را به خاطر داری؟ من خوب به خاطر دارم که خرج آسفالت پشت بام منزلمان را به مادرم دادی. از کدامش بگویم؟ داروهای نایاب مادرم را چه کسی پیدا میکرد و شبانه به مادرم میرساند کی خرج عمل قلبش را پرداخت؟ کی برایم وام گرفت تا بدهکاریهایم را بدهم، کی بود که با پارتی و کلی برو و بیا استخدامم کرد در آموزش و پرورش، چه قدر به خاطر من دوندگی کردی؟ نه یاشار! من تا خرخره مدیون محبتهای فراموش نشدنی تو هستم.
    گفتم: من نگفته بودم امروز تشریف بیاورید که از لطف و مهربانی بنده تعریف و تمجید کنید. خواستم با هم چرخی بزنین و به درد دلم گوش کنی که دارم منفجر میشوم.
    با نگرانی پرسید: خبری شده؟ و بعد که چشماش به حلقه دستم افتاد همه چیز را متوجه شد و گفت: بالاخره بله را گفتی؟
    خودت بهتر میدانی که مجبور شدم. زودتر بریم بیرون که الان است فریاد بزنم.
    حالا؟ توی این باران؟ جای به این گرمی را بگذریم و برویم توی خیابان چه کار کنیم خوب همین جا حرف میزنیم.
    گفتم نه احمد جان، محیط این جا برای من بسته است، میرویم هتل هیلتون، یک قهوه تو این هوای سرد حسابی میچسبد. در ضمن گپی هم میزنیم و دل من هم باز میشود.
    احمد یک دستش را به کمرش زده و دست دیگرش را یکی دو بر به حالت ماساژ به گوشهء صورتش مالید و گفت: پس دل من چه میشود؟
    خندیدم و گفتم : یک فکری هم به حال دل تو میکنم. تو فقط به این برادرت بگو دلت چه میخواهد یا حرف حسابش چیست؟ اگر ستاره از تو عثمان هوس کند برایش میآورم. و بعد کتم را از پشت سندلی برداشتم و هر دو از شرکت خارج شدیم. اتومبیلم جلوی در شرکت پارک بود. رفتیم و سوار شدیم. باران به حدی تند میبارید که در همان فاصلهٔ کم قطرههایش روی کت من باقی مانده بود. اتومبیل را روشن کردم. برف پاک کنها حریف شدت بارش باران نمیشدند. نمیتوانستم درست و حسابی خیابان را ببینم.حرکت کردیم. احمد که داشت دستهایش را به یکدیگر میمالید و گاهی جلوی دریچه ی بخاری اتومبیل میگرفت گفت: اصلا تو همهٔ کارهایت بر عکس دیگران است. در هوای صاف آفتابی ترجیح میدهی در خانه باشی ولی توی این هوای غم بار…
    نگو غم بار احمد، دل آسمان به اندازه یه کافی شکسته، ببین چطور اشک میریزد؟ احمد از شیشه یه کنارش بیرون را نگاه کرد و گفت: همان دلش شکسته که پرنده توی آسمان و زمین پر نمیکشد. ای وای! ولی انگار یک پرنده. نگهدار یاشار. یک پرنده پر میکشد. اول فکر کردم شوخی میکند. لبخندی زدم و گفتم: خوب پرنده باشد به ما چه مربوط؟ ما که صیاد نیستیم.
    با لحن جدی گفت: گفتم نگهدار یاشار! و برگشت و از شیشه عقب اتومبیل نگاهی به خیابان انداخت. با احتیاط برو عقب.
    چی شده احمد. چیزی دیدی؟ و واقعا فکر کردم شاید پرنده ای دیده باشد. گفتم: دید ندارم، پیاده شو برو برش دار.
    چی چی رو برش دارم؟ دنده عقب بگیر ببینم.
    گفتم پس خم شو یک دستی به شیشه عقب بکش که بتوانم پشت سرم را ببینم. بعد راهنمای دست راست را روشن کردم و با احتیاط حرکت کردم. همانطور که میرفتم احمد یک دفعه گفت: همین جا نگهدار.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  8. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  9. Top | #5

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    توقف کردم و احمد با عجله پیاده شد. نفهمیدم کجا رفت. اما یقین داشتم که حتما پرنده ای، … در هر حال آاو یک جوان بیش از اندازه عاطفی بود و همیشه سعی میکرد به هم نوعان خودش یاری برساند. دلم پر بود. از دست زمین و زمان گله ماند بودم. از زندگی بیزار بودم. از فرمان برداری ذله شده بودم. دلم میخواست همچون پرنده یه آزادی بودم و به هر جا که میخواستم پار میکشیدم. از زندگی تجملتی خسته بودم. از فرش های ابریشمی، از تابلو های فرش، از لوسترهای کریستال تراش، از مجسمه های نقره، و همه و همه فرار میکردم. آرزوی یک کلبه در چمن زار را داشتم. آرزوی درخت هایی که اطراف کلبه را سایه میندختند. عاشق حیوانات اهلی که در دامن طبیعت پرسه میزدند. عاشق یک بزغاله کوچک که زنگول گردنش باشد و دنبال مادرش بدود. اما این حرف ها از نظر مینا شعر و حدیث بود. رویا های باطل بود. خیال بچه گانه بود. به من میگفت مادرت حق دارد میگوید تو هیچ وقت بزرگ نمیشوی. او عاشق نیویورک بود. آپارتمان، آسمان خراش، آسانسور و شیک ترین نوع اتومبیل، آبشار نیاگارا، عاشق پارتی، مهمانی های انچنانی
    با لباسها و جواهراتی که نه برای تزئن بلکه برای به رخ کشیدن استفاده میکرد. عاشق ساحل دریاچه ء تاهو بود، عاشق چشمه یه آب معدنی نزدیک دریاچه ء ژنو، عاشق سانفارنسیسکو، عاشق لندن و … و درست مثل مادرش و خاله آاش.
    در عقب باز شد. افکارم از یکدیگر گسیخت، برگشتم و احمد را دیدم. پرسیدم : پس چرا نمیایی جلو بشینی؟
    جواب مرا نداد. در اتومبیل را باز کرد و گفت: بفرمایید، خیلتان راحت باشد، ما شما را میرسانیم.
    از دیدن ملیحه به همان حالت که رو به طرف صندالی عقب برگشتم خشکم زد. هممین طور ملیحه. او هم تا چشمش به من افتاد اول خیره ماند و بعد زیر لب و انگار رودربایستی میکرد گفت: سلام
    احمد سوار شد و قبل از اینکه من جواب سلام ملیحه را داده باشم گفت: دیدی گفتم یک پرنده ء… و صدایش را آهسته ، آنقدر که فقط من شنیدم ادامه داد: سرگردان بعد. بد دوباره صدایش را بلند کرد آاو گفت: آقای فیضی اگر لطف کنید اول این خانم را برسانید من یکی ممنون و سپاسگزار میشوم.
    ملیحه از روی صندل عقب آهسته گفت: من چند بر به این آقا گفتم که مزاحم نمیشوم، اما ایشان اصرار داشتند در این باران…
    احمد میان حرف ملیحه گفت: راست میگویند یاشار خان! ایشان در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند. من خیلی اصرار کردم و بی آنکه به ملیحه نگاه کند خطاب بهش ادامه داد: وسیله که هست، در این باران ثواب دارد پیاده ای را به مقصد رساندن.
    در دلم به احمد خندیدم. آنقدر سر کلاس درس ادبیات درس داده بود که حتا خارج از مدرسه هم با همان لحن صحبت میکرد.
    از آینه میتوانستم ملیحه را ببینم. سرش پائین بود. چند بار دل دل کردم که بگویم چرا پول را پس آورد یا حداقل تشکر کنم، اما دلیلی نادشت که جلوی آمد خجالت زده اش کنم. گفتم: ببخشید مسیرتان کجاست؟
    احمد به جای او جواب داد شهر ری.
    شهر ری؟ و چون دیدم ملیحه سرش را بالا کرد و انگار از دور بودن مسیرش خجالت کشید. قبل از اینکه دوباره تعارف کند گفتم: مهم نیست مسیر خودمان هم همان طرفها بود و زیر لب، آنطور که احمد به تنهایی بشنود گفتم: تازگیها هتل هیلتون رفته شهر ری! احمد صدای خنده آاش را کمی بلند تر کرد تا صدای من را محو کند و به گوش ملیحه نرسد. آنوقت در میان خنده های زأیفش گفت: ما داشتیم میرفتیم زیارت شاه عبدالعظیم، شما هم که مسیرتان همان طرف است.
    ملیحه ساکت بود و حرف نمیزد و احمد هم دیگر حرفی نزد. بنابرین من هم سکوت را جایز دیدم و خیابانها را یکی پوشت سر دیگری جا گذشتم تا به شهر ری رسیدم. تمام مدتی که به سمت پائین شهر میرفتیم ملیحه را در آینه یه اتومبیل در نظر داشتم. او غرق فکر ، خیابانها و شاید مغازه ها را نگاه میکرد.
    پرسیدم ببخشید… کمی فکر کردم که اسمش را بگویم یا نه.
    ببخشید خانوم کدام خیابان یا کوچه پیاده میشوید.
    گفت: همین جا و احمد گفت: تعارف نکنید، شما کاملا زیر باران خیس شدید اجئزه بدهید تا خیابان یا کوچهء خودتان شما را برسانم.
    سر کوچه که رسیدیم ملیحه گفت: لطفا همین جا نگاه دارید. خوب نیست. در و همسایه فکر بدی میکنند. محله ء ما با محله یه شما از زمین تا آسمان فرق میکند.با اینکه نمیدانست من کجا یا کدام خیابان زندگی میکنم اما تشخیصش درست بود و شاید به همین دلیل معذب رفتار میکرد.
    ایستادم. ملیحه پیاده شد. احمد گفت: چترتان یادتان نرود. ملیحه به احمد نگاه تندی کرد آاو گفت: لطف کردید کیه یاد آوری کردید.
    بعد چتر را برداشت. از من تشکر کرد. طوری حرف میزد انگار که اولین بار است مرا میبیند. به روی خودم نیاوردم و گفتم خواهش میکنم. در را آهسته بست و به سمت کوچه باریک بن بستی که فقط دو خانهٔ کوچک را در بر میگرفت رفت.
    احمد پرسید: پس چرا حرکت نمیکنی یاشار، این جا که جای دور زدن ندارد. بهتر است دنده عقب بگیری. دلم میخواست ببینم وارد کدام خانه میشود. فرصت نبود. ملیحه مراتب بر میگشت و قدم هایش را آهسته تر میکرد، یعنی بروید.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  10. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  11. Top | #6

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    برگشتیم، نه من حرفی از ملیحه زدم نه احمد. هوا رو به تاریکی میرفت که به هتل هیلتون رسیدیم. هتل بسیار شیک و لوکس که موزیک آرام و رسپشنش دلها را به آرامش دعوت میکرد. مهمانهای خارجی چمدان به دست وارد میشدند و اتاق میخواستند. من لیسانس زبان آلمانی داشتم و خیلی راحت زبانشان را میفهمیدم. وقتی شنیدم یکی از مهمانها که دست خانم جوانش را در دست گرفته و آدرس بازار تهران را میخواهد، بلند شدم و به طرفشان رفتم. زن و شهر جوان آلمانی بودند. خوب زبان آلمانی را میدانستم، پرسیدم میخواهید بروید بازار فرش؟ مدم آلمانی با صدای بلند خندید و در میان خنده هایش در حالی که به خانمش نگاه میکرد جواب داد: اوه بله… بله… شما از کجا فهمیدید؟
    گفتم من تاجر فرش هستم، میتونم شما را راهنمایی کنم و یکی از کارت های شرکت را از جیب کتم بیرون آوردم و دستش دادم. گفتم: ساعت نوه صبح فراعد بیایید، منتظرتان هستم. پیش احمد برگشتم. مشغول خوردن قهوه شدم، گفت: این جا هم دست از کار بر نمیداری؟ گفتم: تنها سر گرمی زندگی و عشقم همین کارم است. من که از خانه و خانواده ام فراریم مجبورم با شغلم خودم را سرگرم کنم.
    احمد روی مبل مخمل قرمز لم داده بود و پاهایش را روی پا انداخته گفت: سیگار میکشی؟
    بله ممنونم و یک نخ سیگار از احمد گرفتم و روشن کردم.
    احمد پشت انبوهی از دود خاکستری سیگار پنهان شده بود. گفتم: خوش به حالت احمد، راحتی.
    برای چه؟ تو که تمام مشکلت مرا میدانی، حالا خوب است همیشه خودت مشکلاتم را حل میکنی. گفتم ای کاش تو هم میتوانستی به نحوی مشکل مرا حل کنی.
    احمد که حتا جرات دیدن مادرم را نداشت گفت: الهی قربانت بروم فقط یک مشکلی را بگو که ارتباطی با خانم جانت نداشته باشد. گفتم: اتفاقا تمام مشکلات من، خانم جان است. خانم جان معنای واقعی زندگی را از من دور کرده. مفهوم لذت زندگی را برای من رویا کرده.دوست داشتم ادبیات بخوانم اجبار کرد که باید زبان بخوانم، دوست دارم کاپشن بپوشم، اما اجبار است که باید با کت و شلوار، آن هم همان رنگی که خودش انتخاب میکند به شرکت برم. دلم میخواهد با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم اما اجبار است که باید با مینا ازدواج کنم، دوست دارم زندگی آینده و زناشوییم ساده باشد اما اجبار است که باید تجملی باشد، دوست دارم ماه عسل به مشهد برویم، ولی خانم جان و مینا حرفم را مسخره میکنند و میگویند ماه عسل فقط….
    این انصافه احمد؟ این زندگی است؟ نه، به خدا این مردگی است. انسان زنده ای که نتواند تصمیم بگیرد برای چه باید زندگی کند. میدانی من فقط توئ این دنیای بزرگ چه اجازه ای دارم؟ احمد فقط نگاهم میکرد. گفتم فقط اجازه یه نفس کشیدن دارم. راه رفتنم یا حرف زدنم با خودم نیست، هر جا که آنها میگویند باید بروم،
    میگویند برو شرکت باید بگویم چشم، میگویند شب زود برگرد، نکند جائی بروی، باید بگویم چشم و مثل بچه های خوب سرم را پایین بیندازم و به خانه برگردم، برایم تعیین تکلیف میکنند. حتا حرف زدنم هم کنترل میشود. دلم میخواهد هر طور و از هر کلمه یا جمله ای که دلم میخواهد استفاده کنم اما نمیشود. باید بگویم مرسی، اوکی، گودبای وچه میدانم از همین مسخره بازیها که پدر بیچاره ام را دق مرگ کرد. بعد اه کشیدم وته ماندهء سیگارم را با حرص در زیر سیگاری فشار دادم و افزودم: فکر میکردم ازدواج کنم و از آن خانه لعنتی خارج میشوم و میتونم مستقل زندگی کنم، اما لعنت به این شانس، از چاله افتادم توی چاه.
    احمد اه کشید و با افسوس گفت: این هم یک نوع زندگی است. مردم حسرت ثروت امثال شما را میخورند آنوقت شما این طور مینالید. راست میگویند که صدای دهل از دور خوش است. یکی نان شب ندارد بخورد، یکی هم مثل تو، از مرغ و ماهی بیزار است. از اسکی و اسب سواری فراری شده. یاشار تو که این حرف ها را میزانی آیا از دل آنهایی که شب تا صبح بالای سر کودکان گرسنه ء خود اشک میریزند خبر داری؟ میدانی سر بی شام زمین گذاشتن یعنی چه؟ میدانی از شدت سرما لرزیدن و به لحاف پناه بردن یعنی چه؟ من مطمئن هستم که آنقدر در رفاه زندگی کردی که حتا فرصت پیدا نکردی که به محله یه حلبی آباد سری بزنی و ببینی فرق بین زعفرنیه با حلبی اباد در چیست؟ سگ منزل ویلایی چند هزار متری دل و جگر خورد. گربه های تربیت شده یه منزل
    آینها بال و گردن مرگه میخورند آن وقت کودکان حلبی آباد حتا سیب زمینی هم برای خوردن ندارند. میدانی از کجا فرار میکنی؟میدانی کسی که فرار میکند حتما مقصدی را برای پناهگاهش در نظر گرفته؟ تو در نظر گرفتی؟
    بله پناهگاه من سکوت است و اه کشیدم و یک سیگار دیگر روشن کردم. احمد ساکت شد و به فکر فرو رفت. انفجاری در مغزم به وجود آماده بود که پراش های غم و غصه گذشته ام را به سلول هایم پرتاب میکرد. یاشار با مینا میخواهی چه کار کنی؟ به نظر من بنشین و حسابی با مینا صحبت کن شاید به خواسته هایت احترام بگذارد. شاید تو را درک کند. مینا نامزد تو است باید روحیه تو را بشناسد و آرزوهایت را بداند. باید حس کنی که با اوه ام عقیده هستی. یاشار تو میدانی که اختلاف نظر زندگی را از هم میپاشاند؟ پوزخندی زدم و گفتم: مگر من میتوانم اظهار نزاری کنم که اختلافی هم در آن پیدا شود. من باید در زندگی مشترکمان مثل پدر و شهر خاله ام فقط بگویم چشم خانم.
    هوای بیرون کاملا تاریک شده بود. با احمد به رستوران هتل رفتیم. شم مفصل خردیم سپس من احمد رات ا منزلش رساندم و به خانه برگشتم. طبق مامل خانم جان در منزل نبود فهمیدم دوباره با مینا و خواهرش به مهمانی شب رفته اند. لحظه ای فکر کردم و یادم افتاد شعبهی یک شنبه منزل سوسن جون هستند. همان که برایشان فعال قهوه میگیرد. همان که اریشگرشان است. ای لعنت به این زندگی، و به زندگی آینده من. منا ز این به بعد وقتی از شرکت بر میگردم خانه باید بدانم اگر دوشنبه است خانم منزل فرنوش جون داوتند. اگر سه شنبه است، منزل دکتر همایون همکار پدرم دعوت دارند. شعبهی پنج شنبه و جمعه هم نوبت خانم جان آاو خاله جانا است، و حتما یک شب هم باید از خانه بیرون بروم تا خانمها راحت بزنند و برقصند. با خودم گفتم: بهتر است از همین حالا فکری به حل آن شب بکنی یاشار کهن و افسوس که حتا آن شب هم آزاد نبودام، حتما باید مثل پدر خدا بیامرزم میرفتم پیش آقای درخشش یا شاید هم منزل خواهرم پیش مسعود میماندم. نیمه های شب بود که صدای اتومبیل خانم جان را شنیدم. خودم را به خواب زدم چون حوصله یه حرفهایش را نداشتم، ولی بی فایده بود. طبق معمول شبهای یکشنبه وارد اتاقم شد: یاشار خوابیدی؟
    در دلم گفتم: اگر هم واقعا خوابیده بودم با شنیدن این صدای بلند بیدار میشدم. آهسته از جا بلند شدم و گفتم: سلام خانم جان، شما برگشتید. از دیدن لباس زرق برق در و کفش آاو کیفش لحظه ای مهمنیشن را مجسم کردم که چه افتضاحی بود هست. خانم جان ابروهیش را در هم کشید اما لبخندی رضایت بخش روی لبان سرخش نقش بسته بود. گفت برایت فعال قهوه گرفتم یاشار.
    خودم را برای شنیدن اراجیف آماده کردم و گفتم: جدی؟ خوب توی فالم چه آماده بود. نکند همان حرفهای یک هفته پیش را زده؟
    خانم جان در کیفش را که یک قفل از جنس نقره داشت ، باز کرد آاو سپس یک تکه کاغذ را بیرون کشید و به دست من داد: بگیر و خودت بخوان. بعد بگو. اوکی. شب خوش پسرم.
    خانم جان از اتاقم بیرون رفت. تنها شدم. صدای راد و برق سکوت اتاقم را میشکست. هنوز بی ادکلن خانم جان در فضای اتاق جا مانده بود. به دلیل آنکه میدانستم فراعد صبح باید راجع به نوشته های روی کاغذ سوال و جواب پس بعدهام، کاغذ را باز کردم و خواندم. راهی طولانی در انتظارش است. به مقام بلایی میرسد و ،..روی تخت دراز کشیدم.خواب با چشمانم غریبی میکرد. سیاهی شب، دل سیاهم را دلداری میداد. لحظه ای به فکر چهرهی بر افروخته ملیحه افتادم. به نگاه های معصومنه ای که در آینه می انداخت. میدانستم بیچاره، هنوز موفق نشده کار پیدا کند. به چتر شکسته آاش و اینکه چه طور سعی میکرد کفش هایش را از نظر من و احمد پنهان نگاه دارد.
    صبح روز بد با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، کسل بودم. شانس آورده بودم که محیط شرکت را به خانه ترجیح میدادم و گرنه حتا از سر کار رففتن هم بازار بودم. هنگامی که میخواستم از در ورودی ساختمان خارج بشوم، خانم جان از پشت سر صدایم کرد: یاشار!
    صاف ایستادم و گفتم:بله… یعنی ببخشید…. صبح بخیر خانم جان!
    صبح بخیر ، دیشب فال را خواندی؟ نفس راحتی کشیدم و گفتم: البته خانم جان، و از ترسم افزودم: فعال گیر مهری است، هم ارائه درست گفته. خصوصا گذشته ام را، که البته در دل گفتم: خوب است که سالها با خانواده ما رابطه دارد.
    خانم جان در حالی که کمر بند رب دو شامبرش را میبست گفت: امروز برای نهار به خانه برگرد. عزا گرفتم و گفتم: برای چه خانم جان؟ و گفت: مهمان داریم، دیگر سوال نکردم، چون برای ناهار مهمان داشتیم ، حدس زدم خاله جان با خانواده آاش مهمنمن هستند. چون مهمانهای غریبه فقط برای شئم دعوت میشدند.
    دست بردم که در را باز کنم، دوباره صدای خانم جان را شنیدم کگ افت: یاشار سر راحت که بر میگردی یک برگ کاغذ کدو بخر. پرسیدم برای چه خانم جان؟
    گفت: از زمانی که با مینا نامزد کرده ای ، اولین بار است که مینا جان به اینجا می آید . یک انگشتر فیروزه برایش خریدم. باید بهش کادو بدهم. گفتم چشم خانم جان و برای اینکه فرمان دیگری نشنوم با عجله در را باز کردم و خارج شدم. باران نم نم میبارید ولی هر چند گاه یک بار خورشید، اشعه ای کم رنگ را از خود نشان میداد که با حسادت ابر ها دوباره خودش را از نظر پنهان میکرد . ساعت حدود نه و نیم صبح بود که مهمانهای آلمانی وارد اتاقم شدند بلند شدم و شروع به احوالپرسی کردم. مرد خودش را کاستر و همسرش را شارلوت معرفی کرد . گفتم : من هم یاشار هستم و از آشنایی با شما بسیار خوشبختم و گوشی را برداشتم و سه فنجان قهوه سفارش ددم، روی میز بیسکویت و شکلات بود. کاستر و همسرش روی مبلهای چرمی که به صورت گرد چسبیده شده بودند و در وسط یه میز شیشه ای دودی قرار داشت، نشستند. چند مجله خارجی روی میز، روی هم قرار دعاش که توجه شارلوت را جالب کرد. مجله ها مربود به فرش و گلیم و عتیقه های صادرتی میشد. کاستر چند سوال راجع به فرش های کاشمر و تبریز کرد و قالیچه های گلی ابریشمی کاشان و فرش های بختیاری راجع به نقش های شکار گاه و رریخی سوال کرد و بالاخره از من خواهش کرد که چند تخته فرش و قالیچه ی خوب نشنشن بعدهام. به منشی ام گفتم: هر کس با من کار داشت بگو بیاید زیر زمین. فرش ها را در زیر زمین نگه می داشتیم . چند کارگر در زیر زمین مشغول رسیدگی به فرش ها بودند. کاستر مرتب میگفت: این قشنگ است و شارلوت جواب داد: این یکی هم هست. وای کاستر بیع این جا را ببین. سراغ گلیم ها رفتند. چند تبلی فرش هم بعد که مورد توجه کاستر قرار گرفت. مشغول دیدن فرش ها بودیم که تلفن دفتر زیر زمین زنگ خرد، نگهبان گوشی را برداشت و سپس مرا صدا زد. رفتم و گوشی را از دستش گرفتم، منشی بود. گفت: احمد آقا آماده اند، میخهند شما را ملاقات کنند. گفتم : بفرسیدش زیر زمین و گوشی را گذشتم. چند دقیقه طول کشید تا احمد پائین رسید. از دیدن کاستر و شارلوت حیرت زده پرسید: اینها اینجا را از کجا پدا کردند پسر؟ گفتم، خودم آدرس دادم. مشتریهای خوبی هستیند. چرب و چیلیک. منظورم این بود که بابت هر فرشی کلی دلار می پردازند. کاستر و شارلوت سه قالیچه گل ابریشم و سه عدد تابلو و نه تخته فرش شش متری و نه متری خریدند.
    من و احمد حسابی با کاستر دوست شده بدیم، احمد چیزی از صحبتهای کاستر و شارلوت سر در نمیاورد اما من همه را برایش ترجمه میکردم. کاستر در آخر من و احمد را به نهار دعوت کرد. به قول خودش به کاباب و من آاو احمد غش غش خندیدیم و در آخر من گفتم: من امروز مهمن دارم. نامزدم و خاله جانم میخهند بیایند منزلمان. و تعارف کردم که شما بیاید برویم منزل ما. از آنجای که میدانستم به دلیل اروپا یی بودن کاستر و شارلوت مادرم و بقیه بسیار خشنود می شدند اصرار کردم و آنها نیز قبول کردند.
    هر تور و با هر بدبختی بود احمد را هم راضی کردم که بیاید. میگفت از دیدن مادرت تنم میلرزد، یادت هست وقتی همکلاس ببدیم جلوی دانشگاه می آمد و جلوی بقیه بچها یقهٔ مرا میچسبید و میگفت دست از سر تو بردارم. یادت می آید چه طور سرم داد میزد که تو پسر دردانهٔ مرا از کلاس و درس می اندازی ؟ من نمی ایام یشر، دست از سر کچل من بردار. دستی داخل مو های پر پشت و قهوه ای احمد بردم و گفتم: تو با ما می آیی . وگرنه مجبورم به زور وارد عملیات بشوم . یعنی با کت بسته میبرمت.
    البته تعارف و اصرار میکردم اما در دلم آشوبی بود که خدا میداند. میدانستم مادرم چشمش به احمد بیفتد یکگوشه مرا گیر میاورد و هزار بد و بیراه میگوید. همان هم شد. وقتی به خانه رسیدیم، چون از قبل تماس گرفته بودم و به خانم جان گفته بودم مهمانها آلمانی هستند، مادر و خاله جان و مینا استقبال گرمی از کاستر و شارلوت کردند، اما هیچ کدام احمد را تحویل نگرفتند. احمد که خیلی مغرور هم بود سرخ شده بود اما به روی خودش نمی اورد و من با تعارف ها و شوخی هایم سعی میکردم دل احمد را به دست بیاورم . مینا چنان با شارلوت صحبت میکرد که گویی سال ها است با هم دوست هستند و یکدیگر را میشناسند. شارلوت از مونیخ میگفت، از برلن و آفتاب هامبرگ تعریف میکرد. شارلوت و کاستر کنار هم روی کنپ نشسته بودند. مینا کنار شارلوت نشسته بود و من کنار کاستر. احمد رو به روی من بود. رنگش پریده بود و از شدت پریشانی مرتبا انگشتهایش را درهم فرو میبرد وبا شدت جدا میکرد . خانم جان که صدای صندلهایش مسیرش نشان می داد ، در حالی که به سوی سالن غذا خوری میرفت به مینا اشاره کرد تا او هم برود و غذا ها را بچینند. خانم جان وسواسی بود و نمیگذشت خدمتکار ها به غذا ها دست بزنند. آنها فقط وظیفهٔ نظافت و و شست و شور را داشتند. میز غذا چیده شد. خورشت فسنجان، بقلمون سرخ شده و یکی دو نو غذا های فرنگی که از بی علاقگی هیچ وقت سعی نکردم اسمشان را به خاطر بسپارم. ولی به قول مین، استیک و شینسیل و … روی میز چیده شده بودند. تمام ظرف ها چینی های قیمتی بودند. لیوانهای تراش فرنسوی، با گلهای طلایی ، قاشق و کارد و چنگال نقره بودند، همین طور نمکدنها و شمعدانها. ظرفهای ژله و ترشی، کریستال تراش بودند.
    قبل از اینکه سر میز بنشینم خانم جان صورت مینا را بوسید و هدیه آاش را که یک انگشتر درشت طلا بود با یک نگین از فیروزه اصل. در انگشتش کرد، احمد با حسرت یک نگاه به این تشریفات میکرد و یک نگاه به من آاو بد به معنای افسوس سرش را آهسته تکان میداد. خوب میتوانستم حدس بزنم که به چه فکر میکند. حتما با خودش میگوید : یاشار چه قدر احمق است که قدر چنین خانواده و چنین زندگی را نمیداند. احمد بلند شد و آمد کنار من نشست. سرش را نزدیک گوشام آورد و آهسته گفت: باید جای من بودی تا قدر میدانستی.
    آهسته تر از او گفتم: حدس میزدم میخواهی چه بگویی. باز گفت: من حتا پول یک حلقه خریدن هم ندارم. و هرچه حقوق میگیرم را باید خرج مادرم را بدهم، خرج خانه و دعوا و درمنش. آنوقت تو ناشکری. گفتم: حرفهایت را زدی؟ گفت تا حدودی. گفتم بقیه آاش را بگذار برای خدت، فعلا بلند شو برویم سر میز که غذا ها سرد می شود. خصوصا بقلمون بیچاره که الان است صدای بلق بلقش در بیاید. با خندهٔ من و احمد، شارلوت و کاستر هم لبخندی زدند و با تعارف های مینا بلند شدند و همگی سر میز غذا رفتیم. با دیدن غذا ها دوباره فکرم نام ملیحه و چهره آاش را به خاطرم دعوت کرد. اه. خانم جان با تعجب پرسید: یاشار چرا اه میکشی؟ گفتم ببخشید خانم جان یک لحظه دچار تنگی نفس شدم، و در دلم افزودم حتا برای اه کشیدن هم باید دنبال جای خلوتی باشم یا اجازه بگیرم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  12. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  13. Top | #7

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    هر قشقی را که به دهان میبردم چهرهٔ ملیحه جلوی نظرم بود. انگار گرسنه بد، انگار غذا میخواست. لبخند هم رنیگی روی لبان خشکیده آاش نقش بسته بود و گاهی آب دهانش را قورت میداد. بی آنکه دست خودم باشد برای بر دوم اه از نهادم بلند شد. ای داد از فقر و نداری ای داد از دست زمانهٔ بیرحم. خدایا امروز که من دست در این غذاها میبرم آیا چه کسانی به نان شب مهتاجند. کودکان یتیم امشب چه می خورند، بوقلمون یا فسنجان؟
    یاشار جان چرا غذایت را نمیخوری؟
    مینا بود که با پایش آرام به پای من زد و این جمله را گفت. گفتم، صبحانه را در شرکت دیر خردم، اشتها ندارم . لبخندی روی لبهایش که آن روز صدفی شده بود نشست و گفت: اما بهتر که اشتها نداری. و نگاه دقیقی به سر و سینه ام انداخت و ادامه داد: این روزها کمی چاق شده ای، باید بروی بشگه، من از مرد چاق خوشم نمیاد. نگاه کن کاستر چقر خوش تیپ است. و با افسوس به شارلوت نگاه کرد و افزود: خوش به حل شارلوت که در آلمان زندگی میکند. با اشمزاز و آهسته توری که مادرم نشنود گفتم: خوش به حالش برای اینکه در آلمان زندگی میکند یا اینکه شوهرش کاستر است؟
    مینا که خوب فهمیده بود من منظورش را گرفته بودم گفت: حالا به هر دلیلی.
    در دلم به حل خودم تاسف خوردم. من چطور یک عمر با زنی زندگی کنم که به همین راحتی دیگران را به رخ من میکشید. و بعد به همان نتیجهٔ همیشگی میرسیدم و وضع را اجبران تحمل میکردم. من هم مثل پدرم و …
    بعد از ظهر به پیشنهاد خانم جان و مینا همگی و به اتفاق مهمانهای من به موزه رفتیم. و بعد هم سر از در بند در آوردیم. خانم جان در اتومبیل خاله جان نشسته بود و مینا روی صندلی جلو و مراتب یک دستش به ضبط اتومبیل بود و دست دیگر به اینه داخل کیفش که خودش را نگاه میکرد تا مطمئن شود که آرایش صورتش به هم نخورده است. اما در عوض این حال من بود که به هم میخورد و از همهٔ عالم و مافیها فرق میشودم. در عین استیصال و درماندگی اهسته، توری که فقط خودش بشنود گفتم، بس کن مین، خوب nist.
    ولی انگار که داشتم با یکی از لنگه کفش هایش حرف میزدم. تمام حواسش به آرایش صورتش بود و گاهی نیم نگاهی به من میانداخت. بد رویش را به آن طرف بر میگرداند و زیر لب غر غر میکرد امل …بیفرهنگ …. خاله جانم حق دارد ….
    شروع کردم به صحبت کردن با احمد تا بقیهٔ حرف هایش را نشنوم ترسیدام از این که یک وقت خدای نکرده زبانم لال بشود و یک حرفی بزنم و خانم به گوشهٔ قبیشن بر بخورد. آن وقت شکیتم را نزد مادرم ببرد. و من میبایست ساعت ها جواب پس میدادم. پشت اتومبیل خاله جاناتومبیلم را پارک کردم. خانم جان اول همه را به صرف یک اسرنهٔ مفصل دعوت کرد. بد همگی و به نوبت رفتیم و هر هار نفر سوار یک تلکبین شدیم. مینا مرتب غر میزد مثلا ما در پایتخت زندگی میکنیم، تفریح گاه ندریم، هر دفعه فقط باید بیاییم در بند یا نهایتش برویم دیزین. من نمیتوانام در ایران زندگی کنم، حیف خیابان ها و آسمان خراش های آمریکا نیست؟
    احمد گفت: چه فرمایش ها میکنید مینا خانم! بهترین جاهای تفریحی در ایران است. شما یک مقدار نسبت به کشورتان کم لطفید. مینا ابرو هایش را در هم کشید و گفت: شما تقصیر ندرید، اگر یک بر به کشور های اروپأی سفر میکردید امروز این صحبت را نمیکردید.
    به احمد اشاره کردم که دیگر بحث را ادامه ندهد. احمد هم فورا منظورم را متوجه شد و با جملهٔ حق با شماست مینا خانم بحث را خاتمه داد. غروب شده بود. خاله جان همهٔ ما را به یک شام ژاپنی در یکی از رستوران های معروف دعوت کرد. خنده در آنجا بود که احمد به خوردن غذای ژاپنی وارد نبود و مراتب به دست های ما نگاه میکرد تا ببیند چه طور با دو عدد چوب توانستیم غذا بخوریم. در هر حل آن شب هم گذشت و من آخر شب کاستر و شارلوت را به هتل، و احمد را تا منزلشان رساندم. مادر احمد تا آن وقت شب بیدار بود تا احمد برگردد. به احمد حسادت میکردم و به حال خودم غصه میخوردم. مادر احمد که بیبی گلی او را صدا میکردیم پیر زنی مهربان و خوش قلب بود . بیبی گلی به محض اینکه مرا دید آنقدر تعارف کرد که مجبور شدم داخل بروم و نیم ساعتی بنشینم. سماور بیبی گل بوق میزد. چای دم بود و شام احمد هم روی چراغ کوچکی گرم مانده بود. رفتم و کنار احمد نشستم و مشغول صحبت با بیبی گلی شدم. اول از همه بابت ازدواجم تبریک گفت ، بعد هم کلی تشکر کرد برای …. البته به قول خودش زحمت هایی که من برایشان کشیده بودم. بیبی گلی دو استکان چای ریخت و بعد هم سفره ی شام را پهن کرد. گفتم ممنون بیبی گل شام صرف شده.
    احمد روی زانوی من زد و گفت: ول کن بب، چه میگویی؟ من که نتوانستم یک قاشق … ببخشید یک چوب غذا بخورم. و زد زیر خنده و ادامه داد: حیف این سر گنجشکی نیست؟ و یکبار دیگر روی پایم زد و افزود بیا جلو نترس، میدانم سیر نشودی، نترس خانم جانتان اینجا نیست. حق با احمد بود. سیر نشده بودم. با اشتهای فراوان غذای بی بی گل را خوردم. آخ که چقدر دلم میخواست خواب در خانهٔ احمد میخوابیدم. کنار همان چراغ والر ، زوزهٔ سماور روحم را نوازش میداد. فکر اینکه الان باید بلند شوم و به منزل خودمان برگردم، عصبی و متشنجم میکرد. در ذهنم خانم جان را با بی بی گل مقایسه میکردم. اه کشیدم و بلند شدم. کجا یآشار ؟ حالا زود است. ماشین که داری ، هر وقت رفتی که مساله ای پیش نمی آید. و همین که یاد خانم جان افتاد رو کرد به بی بی گل و گفت: نه بهتر است هر چه زودتر برگردد و گرنه پوستش را تا کسی درمی می کنند. آن وقت میشود یک یاشار خشک شده، و غش غش خندید و با خیال راحت یک سیگار روشن کرد.
    خوش به حآلت احمد ، کاش یک تار مو بودم بالای سر تو.
    احمد سر به آسمان ساییید و گفت :خدایا شکرت وقتی یاشار به حال من افسوس میخورد یعنی اینکه من …
    پرسیدم: تو که این حرف می زنی دوست داشتی الان به جای من آن خانه بر میگشتم .
    تمام چراغ های ساختمان روشن بود. مینا و مادرش هنوز خانهٔ ما بودند. هر سه نفر کنار شو مینه روی مبل نشسته بودند و سیگار میکشیدند. لحظه ای ایستادم و به مینا نگاه کردم. نگاه سریع از چسمنش را که به نظر دو تیکه شیشه می آمدند تحویل گرفتم و مسیر نگهم روی سیگاری که لایه انگشت های پر از جواهر و ناخونهای بسیار بلند و سوهان کشیده و لاک زده بود افتاد.
    سلام کردم. همچون نکری که به آقا یا خانم خانه سلام میکند. هر کدامشان به جای جواب سلم، جمله ای گفتند خانم جان با لحن تندی گفت: برو خدا را شکر کن که مهمان خارجی داشتایم و من دست این پسرهٔ گدا را نگرفتم و از خانه بیرون نینداختم .
    احمد را میگفت: بله خانم جن، خدا رو شکر میکنم. مینا در ادامهٔ حرفهای مادرم ادامه داد: خاله جان ندیدید با من چه یکه به دویی میکرد . من اصلا عارم میشد جوابش را بدهم. بد قیافه.
    احمد بیچاره را میگفت. گفتم. منظور بعدی نداشت مینا جان، دوست داشت یک حرفی زده باشد.
    خاله جان با لحن مهربان ولی پر معنا گفت: یاشار جان! گفتم بله خاله جان: گفت: عزیزم آدم هر کسی را که با خودش به خانه نمی آورد زن تو جوان و خوشگل است معذب میشود.
    برای لحظه ای در پوست خود نمیگنجیدم .میخواستم جلو بروم و از صمییم قلب دست خاله جان را ببوسم، یعنی چه تور امکان دارد در یک روز خاله جان آنقدر تغییر کرده باشد. هول شدم و گفتم چشم خاله جان، حتما، حق با شما ست، اما … میدانید خاله جان زن و شوهر… خوبی بودند. در ضمن قرار است کآستر فردا صبح بیاید و مرا با یکی از دوستان ایرانیش که در گمرک حسابی خرش میرود، آشنا کند. این بود که … فکر کردم ….بیاید منزل با شما هم… اشنا …
    خاله جان پک محکمی به سیگارش زد و در حالی که صورتش را به یک سمت دیگر گرفته بود و دودش را بیرون میداد میان حرف من گفت: نه خاله جون خوب کردی کاستر و خانمش را آوردی، منظور من همان اقای که … اوه ببخشید خاله جان. منظور شما احمد است، چشم دیگر نمیاورم. و در دلم گفتم: اشکالی ندارد کاستر که مهمان خارجی است بیید، اما احمد بیاید مینا جان معذب میشود.
    مسیرم را به سمت اتاق خواب انتخاب کردم. وارد شدم و در را بستم. لبشیم را عوض کردم و پرده را کنار کشیدم و به آسمان نگاه کردم. من دامن مهتبیش را روی برف ها پهن کرده بود. پنجره را باز کردم. صور سردی به داخل وزید. بی بهار را حس کردم. عاشق بهار بودم. از بچگی برای رسیدم بهار لحظه شماری میکردم. اه بهار با شکوفه های گیلاس ، بهار با پیراهن سبزش، داشت های وسیع و سر سبزی دامنه کوهها …هوس یک مسافرت کرده بودم. یک مسافرت در تعطیلات نوروز اما کوع فرصتی که خانم جان و بقیه نباشند. صدای ضربه های اهسته ای که به در می خورد ، حواسم را به خودم جمع کرد. گفتم: بفرمائید و پنجره را بستم. مینا وارد اتاقم شد. نگاه اش نکردم و رفتم لبهٔ تختم نشستم. مینا یکراست رفت روی صندلی گوشهٔ اتاق که جلوی کتابخانه ام بود نشست و گفت: یاشار آماده ام راجع به یک موضوع با هم صحبت کنیم. گفتم: چه موضوعی؟
    گفت: بعد از این که عقد کردیم برای ماه عسل میرویم هامبرگ ،...
    و تو آنجا میمانی و من بر میگردم. کارهایم را که ردیف کردم بعد من هم بیایم آلمان بله ؟
    اره یاشار چه خوب حدس زدی؟ فکر خوبی کردم نه؟ چه طور است؟ برای اینکه زودتر شرش از سرم کم بشود و هر چه سریعتر از اتاقم بیرون برود گفتم خیلی عالی است. باشد خانم هر چی شما بفرمائید. از روی صندلی بلند شد و انگار که فقط آماده بود نظرش را مطرح کند و جواب بگیرد گفت: ممنون یشر، باید این مژده را به مدرم و خاله جانم هم بعدهام. راستی یاشار: گفتم بله مینا: گفت چرا من فکر مکردم تو با این تصمیم من مخالفت میکنی؟ گفتم: من مخالفتی ندارم. شما هم میتوانید هر تصمیمی که دلت خواست بگیری و در دلم افزودم : مثلا اگر مخالفت کنم به کجا میرسم. جز یک جدال با خانم جان که آخرش هم به نفع خودش تمام میشود. اه لعنت به این زندگی. مینا شب به خیر گفت و از اتاقم بیرون رفت. با رفتنش امنیت را در اتاق پیدا کردم و دراز کشیدم. خدایا به فریادم برس من چه طور با هم چین دختری زندگی کنم؟ دختری که هر روز یک تصمیم میگیرد. امروز شارلوت را میبیند ، هوس هامبرگ را میکند فردا یاسی را میبیند هوس نیو یورک را میکند. ای لعنت به این پول زیادی که انسان را دیوانه میکند. نفهمیدم با چه فکری خوابم برد اما خواب ملیحه را دیدم داشت از یک مغازه یه قصابی پاشنه کفش میخرید. قصب با ستورش دنبال ملیحه گذاشت و مسخره ش کرد. از خواب پریدم. از شیشهٔ بای در اتاقم دیدم که برق سالن خاموش شده سکوت برقرار بود. نفهمیدم ساعت چند بود اما دوباره با فکر ملیحه خوابیدم. روز بد کاستر به دیدنم آمد. مشغول رسیدگی به لیست فرش های فروخته شده بودم. گفت: با دوستش یک قرار ملاقات گذشته ، گفت: ساعت نه شب در هتل هیلتون ، یعنی همان هتلی که کاستر اقامت کرده بود. ساعت هشت و نیم به هتل رفتیم، کاستر، شلروت و یک مرد قد بلند که هیکلش به ورزشکار ha میخورد هم رو به روی کاستر نشسته بود روزنامه میخواند. کستر ما را به هم معرفی کرد. یاشار از دوستان جدیدم و همایون مدیر گمرک که از بهترین دوستان من به شمار می اید. بعد تعارف ها شروع شد و من نشستم. کم کم صحبتمان گل کرد . از فرش صحبت شد، از تجارت. از گمرک ، از مرز و بالاخره رسیدیم به آلمان. به شغل کاستر که در هامبرگ صاحب یک هتل و رستوران بزرگ است. گفت فرش ها را برای رسپشن هتل میخواستم. و بعد از شارلوت و اشناییشآن تعریف کرد. میگفت: یک شب شارلوت که از خانواده اش قهر کرده بود به هتل من آمد پول کافی همراهش نبود اما من به مدت پنج روز به او اتاق دادم تا بالاخره به منزلش برگشت و با خانواده اش آشتی کرد. و در آینده ای نه چندان دور دوباره به دیدن من آمد و بالاخره بد از یک مدت آشنایی با هم ازدواج کردیم.
    شارلوت با صدای بلند میخندید و شوهرش را صدا میکرد. کاستر همه چیز را که نباید بگویی و دوباره میزد زیر خنده. همایون فرصت را مناسب دید و دوباره روزنامه را در دستش گرفت. خنیدم و در حالی که سیگار به او تعارف میکردم گفتم چه خبرهیی نوشته؟ امروز من فرصت نکردم روزنامه بخرم. همایون برگی از روزنامه را ورق زد و گفت: میخواهم ببینم که آگاهی را که داده بودم چپ شده یا نه. آهان این جا نوشته شده ، بل، خودش است. و شروع به خواندن کرد .
    سپس روزنامه را جلوی من گرفت و در حالی که با دست دیگر سیگار تعارفی را از من میگرفت گفت این آگهی را یک هفتهٔ قبل داده بودم تازه امروز چاب شده.
    آگهی را خواندم. به یک مستخدم و یک منشی جهت پاسخ گویی به تلفن و افرادی که خدمات ذیل ….
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  14. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  15. Top | #8

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    ناگهان برقی از مغزم جهید. ملیحه! ملیحه دنبال کار میگشت. با لحنی که عجله ام را نشان میداد پرسیدم: همایون جان اشکالی درد منشی یک دختر خانم جوان باشد ?
    همایون که فهمیده بود کسی را در نظر دارم گفت: اشکالی ندارد اما مرد باشد بهتر است ، خودت بهتر میدانی کارهای تجارتی مردها را بیشتر …
    میان حرفش گفتم این افراد را برای همین شرکت جدیدی که دایر کردی میخواهی استخدام کنی؟
    بله و البته به مدیریت خودم و سرمایه گذاری کاستر.
    همایون جان من یک دختر فعال و جوان سراغ دارم که چند روز است دنبال کار میگردد. از لحاظ مالی وضع چندان مناسبی ندارد بهتر است او را در ارجحیت قرار بدهی .
    همایون خندهٔ کوتاهی کرد آاو گفت: شما که خودت دارای شرکت بزرگی هستی چرا استخدمش نمیکنی؟ دود سیگار را در گلو فرو بردم آاو گفتم دلیل دارد. مطمئن باش اگر … بگذریم . استخدام میکنی یا نه ؟ خبرش کنم؟ همایون لحظه ای فکر کرد آاو گفت: این طوری که نمیشود قول بدهم باید اول طرف را ببینم. وضع ظاهرش چه طور …. ببین یاشار جان ، من یک آدم کلاسیک نیاز دارم. یه نفر که سر و زبان داشته باشد. خودت میدانی شرکت روی منشی میچرخد. لحظه اول هر کسی فقط منشی را میبیند. البته، چشم. چشم. خیالات از بابت وضع ظاهری و … بقیه … راحت باشد. همان است که تو میخواهی. بسپار به من.
    همایون دو دستش را و شانهش را به علامت چه میدانم تکانی داد آاو گفت: این از منشی… و شروع کرد به زبان آلمانی با کاستر صحبت کردن که چه وقت قسط دوم پول را به من میرسانی و…از این حرفها .
    شام مهمان کاستر بودیم . به قول خودش چو لو کاباب .
    تمام شب داشتم به ملیحه فکر میکردم. به اینکه آیا موفق شده کار پیدا کند یا هنوز دارد در خیابان ها پرسه میزند. آیا این شب عیدی میتونم دلش را خوش کنم یا …اصلا ملیحه کی است. چه کار است. مشکلش چطور حل میشود . چرا افسرده و تند خو بود. چرا خشن رفتار میکرد و …
    صبح روز بعد هنگامی که از اتاق خوابم بیرون رفتم دوباره خانم جان در استانه در حال جلویی ظاهر شد و دست ها را به کمر زده گفت: دیشب کجا بودی؟ چرا برای شام نیامدی؟ خوب حواست را جمع کن یاشار. تو دیگر بچه نیستی. تو زن داری. میفهمی زن یعنی چه؟ یعنی اینکه باید تمام لحظه ها را غیر از کار شرکت در کنار مینا باشی. مینا دیشب نگرانت بود. نگفتی چرا دیر امدی؟
    صبح به خیر خانم جان . دیشب مهمان کاستر بودم. دیشب با یکی از دوستان کاستر، همایون. همان که آن روز تعریفش را میکرد. با او اشنا شدم.
    پس مربوط به کارت بوده. خب مساله ای نیست. ولی باید با ما تماس میگرفتی و میگفتی که برای شم نمی ایی ، البته من خودم مینا جان را قانع میکنم. عروسم دیشب قهر کرده بود. باید امروز بروم و برایش یک کادوی شیک بخرم و با تو اشتیش بدهم. امشب زود برگرد. شم منزل خاله جانت دعوت داریم .
    وای خدا! باز مهمانی و تجملات و قر و اطور . ناز و عشوه ریختن. دوباره حرف های صد تا یه غاز. گفتم چشم خانم جان و خدا حافظی کردم.
    یاشار ؟
    برگشتم و نگآهش کردم. بله خانم جان ?
    سر راه گل مینا را فراموش نکنی. اگر من بخرم تا شب پژمرده میشود .
    به روی چشم خانم جان. امری نیست؟
    نه برو ، فقط زود برگرد.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  16. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  17. Top | #9

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    باز هم به چشم خانم جان. خداحافظ خانم جان و بیرون رفتم و در را پشت سر خودم بستم. هوا آفتابی بود. نسیم خنکی میوزید که کسلی را از بدنم دور میکرد. انگار هر وقت قدم از آن خانه بیرون میگذاشتم همچون پرنده ای که در قفسش باز شود ، دلم میخواست پر بکشم و هرگز بر نگردم.
    اتومبیلم را روشن کردم و از منزل خارج شدم. جلوی در مینا را دیدم که مشغول پاک کردن برف های روی شیشهٔ اتومبیلش بود. شیشه را پائین کشیدم و گفتم: سلام مینا. صبح به این زودی کجا میروی؟ نگاه کوتاهی به من انداخت و با یک حرکت رویش را چنان برگرداند که شاید صدای مهره های گردنش را شنیدم. فهمیدم دوباره خانم سر هیچ و پوچ قهر کرده و من وظیفه دارم برم منت کشی. بنابراین تا دلخوری دوباره ای به اولی اضافه نشده پائین رفتم و همین که به چند قدمیش رسیدم با عجله سوار شد و چنان با سرعت حرکت کرد که تمام لباس من از لکه های گل و برف شد. با صدای بلند که جرات نداشتم ، چون دیوار ها موش داشتند و موش ها گوش داشتند. از اقبال بد من تمام نگهبان و خدمتکار ها هم هوای خانمها را داشتند و منتظر بودند مرد خانه یک حرکت نه به جا انجام بدهد تا دوران گزارش را به خانمها برسانند . البته غیر از رمضان که از خودم بود . در دل گفتم از همان بچگی فهمیده بودم که هم فرصت طلبی هم احمق. و با حرص نگاهی به لباس هایم انداختم و به خانه برگشتم. خانم جان که معلوم نبود sobh به آن زودی با چه کسی قرار ملاقات میگذاشت به محض اینکه چشمش به من افتاد گفت: یاشار چه اتفاقی افتده؟ مگرخوردی زمین؟
    گفتم نه خانم جن، گویا چرخ های اتومبیل مینا با من دشمنی داشتند.
    خانم جان بی اهمیت گفت: حالا چرا ایستاده ای؟ خوب اتفاق است دیگر. برو کت و شلوار سرمه ایت را بپوش. امروز نمیخواد پلوور بپوشی، هوا خوب است. در ضمن من امروز میآیم شرکت. جایی نروی ها. و دوباره شروع کرد به صحبت با کسی که پشت خط بود.
    وقتی لبشیم را عوض کردم، برای بر دوم از منزل خارج شدم و یک راست به شرکت رفتم. تمام کارهای آنروز را ردیف کردم و سپس راه منزل ملیحه را در پیش گرفتم. شاید دلشوره یا شاید هم … نمی دانم.سر همان کوچه که چند روز پیش ملیحه را پیاده کردیم، رسیدم. اتومبیلم را در کوچه گذشتم و پیاده شدم. وارد همان کوچهی بن بست شدم. هر یک قدم را که بر میداشتم دوباره قلبم میتپید. نکند برخورد تندی بکند. نکند …در اول را زدم. چند لحظه به دیوار رو به رو تکیه دادم. هیچ صدای نشنیدم. چند ضربه دیگر زدم. باز صدایی نشنیدم. در دوم که چند متر با اولی فاصله داشت و یک در آهنی به رنگ قهوه ای بود را زدم. صدایی گفت: کیه ?
    به نظرم رسید ، صدایی مثل صدای یک پیر مرد بود. گفم بی زحمت در را باز کنید. صدای پایی شنیدم که انگار با صدای عصا مطابقت میکرد. در باز شد و پیر مردی در آستانه در ظاهر شد. گفتم: سلام پدر …
    فکر کردم که چه باید بگویم هول شده بودم. پیر مرد که چهرهٔ مهربانی هم داشت goft: پسرم با کی کار دری؟ گفتم ملیحه خانم. پیر مرد با تعجب نگاهی به سر و وضع من انداخت و گفت: ملیه؟ با ملیحه چی کار داری ؟
    خیالم راحت شد او ملیحه را میشناخت. گفتم ایشان تشریف دارند ؟ گفت نه نیستش. رفته بیرون. رفته نان بخرد. الان برمیگردد گفتم ممنونم پدر. من سر کوچه منتظرش میمانم.
    نگفتی شما با ملیحه چه کار داری ؟ ملیحه … ملیحه باشد هر طور راحت هستید.
    تشکر کردم و سر کوچه برگشتم. سر کوچهی حقیقت، کوچه ای در یکی از خیابانهای جنوب شهر تهران. بوی دیوار های آجری و بی کاه گل به من باور میداد که کجا هستم و برای چه تکیه ام را به تیر برق سر کوچهی حقیقت داده ام . کم کم برف ها داشتند آب میشدند و در جوبها سرازیر میشدند. کودکان مشغول بعضی با برف بودند. هر کدام لباس هایی به تن داشتنند که شاید دیدنش برای ما که در کاخ زندگی میکردیم هم یک جور هنر بود، ما که حتی حاضر به دیدن چنین افرادی نمیشدیم و غرق در ثروت و دور از این دنیای بازیگر آلوده به گناه میشدیم، کلاغ ها بالای پشت بام خانه هایی که در کدامشان بزرگتر از بیست یا چهل متر بودند می نشستند و بنای غار غار میگذاشتند. خانه هایی که تمام زیر بنایشان و حتی حیا طشان را روی هم میگذاشتی فقط به اندازهٔ پا گرد منزل ما میشد. کوچه ها پیش در پیچ بودند و من تصمیم گرفتم پیاده تا سر خیابان بروم تا شاید ملیحه را در نانویی ببینم. پیچ اولین کوچه را که گذشتم ناگهان با شدت به یک دختر برخورد کردم و وقتی نان هایش از دستش افتادند و من آنها را بین زمین و هوا گرفتم و سرم را بالا کردم دیدم ملیحه است. با تعجب به من نگاه میکرد نانها روی دستم پهن بودند و بی نان تازه بینی ام را پر کرد. بلند شدم و سلام کردم. ملیحه هنوز داشت نگاهم میکرد . اولین بر بود که در چشمم نگاه میکرد. دستپچ گفتم: من … من …آماده بودم با شما صحبت کنم. نانها را از دستم گرفت و گفت: چه صحبتی ؟ شما آن روز همهٔ حرفهایتان را گفتید. در ضمن از بابت پول و آن روز که در باران مرا رساندید ممنونم.
    من برای شنیدن تشکر شما اینجا نیامده ام. راستی شما …
    مثل یک روانشناس فکرم را خواند و گفت نه هنوز کار پیدا نکرده ام. هر دو با هم به طرف منزلشن راه افتادیم. سر کوچهی خودشان رسیدیم. گفتم: من برای شما کار پیدا کرده ام . ممنونم از این که به فکر من بودید و بی آنکه نگهم کند گفت: بفرمائید نان بردارید. و دست هایش را به سوی من گرفت. یک تکه نان جدا کردم و گفتم: امروز عصر میتوانیدهمراه من بیایید.
    کجا?
    مدیر شرکت میخواهد شما را از نزدیک ببیند.
    اشکالی ندارد. می ایام باز هم تشکر میکنم. شما لطف کردید و من هیچ زمان محبت شما را فراموش نمیکنم. اگر پدرم بفهمد واقعا خوشحال میشود. بفرمائید برویم خا ….
    حرفاش را خورد و افزود هرچند منزل ما قابل مهمانی هایی مثل شما را ندارد. گفتم برای من دولت سرا است. پرسید: کلبه درویشی م؟ گفتم بله. و قرار گذشتم ساعت سه بعد از ظهر سر کوچه منتظر من بماند.
    از اینکه چهرهٔ افسردهٔ ملیحه با این خبر شاد شد راضی و خشنود به شرکت برگشتم. حوالی ظهر بود که خانم جان برای رسیدگی به شرکت وارد اتاقم شد بلند شدم: خانم جان! سلم، روز به خیر.
    خانم جان پالتوی پوست به تن داشت و شالی از پوست روباه دور گردنش انداخته بود. پوتین های تمام چرم ایتالیا ای پاشنه بلند که صدایش در فضای شرکت همچون پتکی بر سر من میخورد.
    یاشار ؟ گفتم بله خانم جان. گفت لیسر فروش شش ماه اخیر را بیاور ببینم. زنگ زدم و به منشی گفتم لیست را بیورد و گوشی را که گذاشتم ادأ دادم: خانم جان میگفتید لیست را میاوردم منزل.
    نه پسر جان ، باید بروم زیر زمین هم یک سری بزنم این چند ماه چند تخت فرش خرید داشتی ؟
    گفتم الان میاورد خانم جان لیست خرید هم …
    منشی وارد اتاق شد و پرونده ای را روی مین گذشت. خانم جان به منشی گفت: از سال جدید غروب ها یک ساعت دیرتر باید بروید به منزل. و خطاب به من ادامه داد به کارمندان این موضوع را گفته ای ؟
    منشی با گفتن چشم از اتاق خارج شد و من گفتم بله خانم جان. چند روز پیش ساعت کار صبح ها و عصر ها را روی تابلوی اعلانات زدم. در هر حل من موفقیت این شرکت را از تو میخواهم. در ضمن با مهندس راضی صحبت کردم قرار شده یک سفر بروی آلمان …راجع به همان فرش هایی که با هم صحبت کرده بودیم.
    خانم جان شما پول را حاضر کنید، وقتی دلار به اندازه باشد خریدن آن فرش ها کاری ندارد.
    خانم جان یکی دو بر لبهای زرشکی اش را به هم مالید و گفت: تو نمیخواهد نگران دلار باشی. من ترتیبشان را داده ام. حالا هم بلند شو بریم زیر زمین.
    بلند شدم هنوز از پشت میز خارج نشده بودم که خانم جان بلند شد و به طرف میز آمد. دست در کیفش کرد و چند بستهٔ هزار تومنی که هر بسته معادل صد هزار تومان میشد را روی میز من گذشت و گفت :
    یاشار! امروز عصر ببر صرافی ، پیش خردمند. بگو خانم جان گفت همه را تبدیل به دلار بکن .
    چشم خانم جان. و بسته های پول را در گاو صندوق گذشتم و هر دو به سمت زیر زمین راه افتادیم. از پل ها که پایین میرفتیم خانم جان پرسید به منشی اعت چه قدر حقوق میدهی؟
    ماهی دو هزار آاو پانصد تومن خانم جان.
    از سال جدید به بد حققش را سه هزار تومن بده. وضع شرکت روز به روز بهتر میشود، اصلا پانصد تومن به حقوق تمام کرمندانت اضافه کن.
    به روی چشم خانم جان. هر چه شما بفرمائید.
    در ضمن گفته باشم یاشار ، من میخواهم سه دانگ این شرکت را روز عقد به نام مینا بزنم، تو که حرفی نداری ؟
    اگر هم داشتم چه میتوانستم بکنم، گفتم: نه خیر خانم جان حرفی ندارم.
    ناراحت نباش پسرم. در عوض چند هکتار زمین چالوس و ویلا را به عنوان هدیهٔ عروسی به تو میدهم.
    ممنون خانم جن، مال من و شما ندارد. به نام هر کس باشد فرقی نمیکند. ظهر شد. با خانم جان رستوران رفتیم. از غذا بیرون، از کباب و جوجه کباب حالم بهم میخورد. بی اشتها یک تکه کباب خوردم و سیگار را روشن کردم.
    خانم جان مینا دیشب راجع به زندگی در آلمان حرفهایی به من میزد، شما در جریان هستید؟
    خانم جان با دستمال کاغذی به طوری که مراقب بود رژ هایش پاک نشود دور لبهایش را پاک کرد و گفت: گوش کن یاشار… و سرش را جلو آورد و بد از اینکه نگاهی به دور و براش انداخت و مطمئن شد که کسی حواسش به ما نیست آهسته گفت : مثل اینکه … اینطور که من شنیدم … وضع مملکت …
    بد به حالت اول برگشت و ادامه داد: شب راجع بهش صحبت میکنیم.
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  18. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


  19. Top | #10

    نوشته ها
    3,417
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.26
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    17,427
    سپاس ها
    396
    سپاس شده 3,276 در 1,654 پست
    داریک
    0
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    17,427 امتیاز ، سطح 57
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 323
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان افسون عشق از رویا سیناپور

    چیزی از حرف های خانم جان سر در نیاوردم. بلند شدم و پول غذا را حساب کردم.
    خانم جان گفت: من میخواهم بروم یک کدو برای مینا بخرم تو هم برو شرکت به کارها برس، صرافی را فراموش نکنی؟ در ضمن گلی مینا …
    چشم … چشم خانم جان. حواسم هست.
    به شرکت رفتم. ساعت حدود دو بعد از ظهر شده بود. منشی را صدا کردم و سفارش های لازم را کردم. بد پول ها را از گاو صندوق در آوردم و از شرکت خارج شدم. پول ها را در داشبرد جا دادم و بلافاصله اتومبیل را روشن کردم. هوا آفتابی بود و چند تکه ابر هم خورشید را محاصره کرده بودند.خیابانها بوی عید میداد. بوی بهار ، بی عود، شیشه هایی که مانند گلی درنشن بودند. دست فروش ها داد میزدند تا بهتر بتوانند جنس هایشان را بفروشند نرخ جنس ها را میگفتند و از کیفیت آنها مشتری را خبر میکردند.
    حدود ساعت سه بعد از ظهر بود که به خیابان آرامگاه رسیدم، ماشین را سر خیابان پارک کردم و در کوچهی حقیقت پیاده راه افتادم. ملیحه هنوز نیامده بود. دل دل کردم دنبالش بروم. راستش از پدر ملیحه خجالت میکشیدم. به ساعتم نگاه کردم. عقربهٔ کوچک روی سه بد، داشتم مرغ و خروس ها را نگاه میکردم که در زمین رو به رو و در لا به لای گل آاو برف ها چطور به دنبال دن میگشتند، صدای بسته شدن سر حیاط مسیر نگاهم را عوض کرد. برگشتم و کوچهی بن بست را نگاه کردم. ملیحه بود که در را بسته بود . داشت به سوی من می آمد . سرش پائین بود و قدم هایش را تند تند بر میداشت . از دور سلام کرد و هنگامی که به من رسید گفت: ببخشید دیر شد. داشتم داروی پدرم را میدادم. خیلی منتظر ماندید ؟
    جواب سلامش را دادم و گفتم: من هم تازه آمده ام. ماشین سر خیابان است. برویم.
    در حالی که به طرف خیابان میرفتیم متوجهٔ کفش های ملیحه شدم که گوشه هایش شکاف برداشته بود . دوباره با همان دقت راه میرفت تا پاشنه آاش در نیاید. وانمود کردم اصلا حواسم به سرو وضع او نیست. گفتم ملیحه خانم ؟ فقط نگهم کرد. ادامه دادم: قبلا جائی کار دفتری انجام داده اید ?سرش را پایین انداخت و در حالی که سعی میکرد پا به پای من قدم بردارد گفت؛ فقط توطع خانه خیاطی میکردم.
    البته نگران نبشید، این کار آسان است. شما فقط به تلفن جواب میدهید و نم آنهایی را که تماس میگیرند، یاد داشت میکنید. گفتی سود داری ؟ تا هادی که بتوانم تلفن ها را یاد داشت کنم بل، مدرک سیکل دارم.
    سر خیابان که رسیدیم سوار شدم، ملیحه رفت روی صندلی عقب بنشیند. گفتم: هوا سرد است. بفرمائید جلو بنشینید. بخاری ماشین ضعیف است. فکر نمیکنم حرارت به پشت برسد .
    ملیحه پیاده شد و آمد جلو نشست. دور زدم و وارد خیابان ری شدم. نمیدانستم با چه لحنی باید به ملیحه بگویم که با این لباس ها نمیتود به شرکت برود. گاهی نگاهش میکردم و همین که لب باز میکردم حرف بزنم با نگاهی که من میکرد پشیمان میشودم و دوباره سرم را برمیگرداندم .کمی که جلوتر رفتیم چشمم به یک فروشگاه لباس افتاد که تمام چراغ هایش را بلری جلب توجه مردم روشن کرده بود و جمعیت زیادی هم داخلش رفت و آمد میکردند. اتومبیلم را در اولین جای پارکی که پیدا کردم پارک کردم، ملیحه انگار که دلهرهٔ کار باعث پریدگی رنگش شده بود نگاهی پر معنا به من اندخت و گفت رسیدیم آقا .. آقا یاشار؟
    با لحن متیجبی پرسیدم: شما اسم منو از کجا میدانید ؟
    انگار که از به زبان آوردن اسمم خجالت کشیده بود سرش را پائین انداخت و گفت: آنروز دستتان شما را با این اسم صدا میزد.
    خندیدم آاو گفتم: شما هم خیلی حساس هستید، هم خیلی بهوش، از این بابت خوشحالم چون مدیر شرکت تاکید داشت که منشی میخواهم خوش سر و زبان و….
    نگران پرسید: خوش سر و زبان و چی؟ آقا یاشار ؟
    من من کنن جواب دادم: البته حق با مدیر شرکت است. میدانید اصولا یک منشی باید … لبم را گاز گرفتم و دلم را به دریا زدم، باید میگفتم چاره ای نبود، افزودم: هر کس وارد شرکت میشوداول چشمش به منشی می افتد. منظورم را که میفهمید منشی باید ….
    با هوش تر از آن بود که من بتوانم حدسش را بزنم. نگاهی به لباس ها و کفش هایش انداخت و با صدایی لرزیده که بغض همراهیش میکرد گفت بله متوجه هستم آقا یاشار، یک منشی باید سر و وضع مرتبی داشته باشد. نه مثل من ، ژنده پوش . هر دو سکوت کردیم. من از خودم خجالت میکشیدم. از اینکه چه طور دلش را شکسته بودم. عرق به پیشنیم نشست و دلم شر عجیبی میزد. بالاخره سکوت را شکستم و گفتم: من واقعا معذرت میخواهم ملیحه خانم منظوری ندشتم، خواستم …
    طوری صحبت میکرد که ناتوانم اشک هایش را ببینم. تا آخرین حد که چانه آاش به یقهٔ لباسش برخورد میکرد سرش را پائین انداخت و گفت: حق با شماست آقا یاشار، من از شما ناراحت نیستم. یعنی ها با این واز به من کار نمیدهند؟
    گفتم ملیحه خانم .
    گفت: بله. گفتم اگر اجازه بدهید من …. البته به عنوان قرض قبول کنید. اجازه بدهید از این فروشگاه من یک دست لباس بریتان، البته با سلیقهٔ خودتان بخرم. اجازه میدهید؟ گفت: اگر آن روز پول را از شما قبول کردم فقط برای اینکه نمیتوانستم بدون پول به خانه برگردم. واقعا گرفتار شده بودم. گفتم شما آن پول را در اولین فرصت به من برگرداندید ، هیچ مننتی نیست. من هر چه قدر برای شما خرج کنم به طور اقساط پس میگیرم.
    ملیحه سرش را بالا گرفت و اولین دانهٔ اشک چشمش چکید. سرم را برگرداندم تا ملیحه خجالت نکشد بی آنکه نگاهش کنم گفتم: لطفا پیاده شوید ملیحه خانم. و خودم پیاده شدم و به طرف در سمت ملیحه رفتم. در را باز کردم و گفتم: خواهش میکنم ملیحه خانم. هر چه قدر شما خودتان را معذب نشان میدهید من بیشتر از خودم خجالت میکشم.
    ملیحه با لحن آرامی گفت: آقا یاشار باید قول بدهید که این پول را به عنوان قرض برای من خرج میکنید. خنیدم و گفتم چشم ملیحه خانم شما چه قدر تعارف میکنید.
    ملیحه پیاده شد و هر دو به سوی فروشگاه رفتیم. اول از پشت ویترین لباس ها را نگاه کردیم. منتظر بودم خودش انتخاب کند. هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد. زیر لب گفتم قیمت ها را نگاه نکن ملیحه خانم لباس ها را نگاه کن . میدانستم دنبال یک لباس ارزان میگردد. داخل مغازه رفتیم. شلوغ بود و مردم مشغول خرید بودند. بالاخره وقتی دیدم ملیحه نمیخواهد انتخاب کند با سلیقهٔ خودم یک دست کت و دامن زیتونی و یک روسری حریر سبز برایش خریدم. وقتی ملیحه لباس ها را پوشید اول او را نشناختم . فکر میکردم یک نفر دیگر از اتاق پرو ویرون آمده. واقعا که لباس چه تاثیری در عوض شدن چهره میگذاشت. حالا فقط باید برایش کفش میخریدم. با اصرار راضیش کردم تا کفش هم بخرد. یک جفت کفش پاشنه بلند ورنی برایش خریدم. گنگمی که از مغازهٔ کفاشی بیرون آمدیم حس میکردم تعویض لباس آاو کفش حتا در روحیه ملیحه هم تاثیر آنچنانی داشته . گونهیش سرخ شده بود و چشمهایش برق شادی میزد. لبخند کامرانی روی لبانش بود که معنای تشکر را میرساند .
    ممنونم آقا یاشار، لطف شما را تا عمر دارم فراموش نمیکنم. فقط یک خواهشی دارم.
    گفتم هرچه باشد از جان آاو دل قبول میکنم. فکر میکردم چیزی برای خریدن نیز دارد.
    گفت: خواهش میکنم راجع به من با هیچ کس حرفی نزنید. خندیم و گفتم چشم. کسی هست که هم من را بشناسد هم شما را ؟گفت : منظورم مدیر شرکت. دوست. آشنا …
    وای که عجب دختر حساسی بود و عجب روح ظریفی داشت. گفتم: از هر بابت خاطر جمع باشید این موضوع بین من و شما مهرمان میماند. حالا راضی شدید؟ چند بر دیگر تشکر کرد و رفتیم سوار شدیم. حرکت کردم. یک خیابان دیگر گذشتم. باید برایش پالتو هم میخریدم. چشمم به این دست و ان دست خیابان بود و به محض اینکه پالتوی شیکی را پشت ویترین مغازه دیدم ماشین را پارک کردم و پیاده شدم.
    ملیحه پرسید: کجا میروید آقا یاشار؟ شرکت همین جاست ؟ گفتم بی زحمت چند دقیقه هسما همین جا بمانید تا من برگردم و با عجله پیاده شدم و به سمات فروشگاه مورد نظرم رفتم. به محض اینکه وارد شدم به فروشنده که یک خانم مسن بود گفتم خانم این پلتیی را که تو ویترین گذشته آیدی به سایز آن دختر خانمی ke توئ آن شورلت مشکی نشست میخرد؟ خانم فروشنده از پشت میزش بیرون آمد و جلوی در مغازه رفت و بد از اینکه نگاه دقیقی به ملیحه ندخت برگشت و از man پرسید این طوری که من نمیتوانم تشخیص بدهم ، شما لطف کنید به خودش بگویید بیاید همین جا پرو کند. گفتم متشکرم همین را بپیچید، فکر میکنم اندازه باشد. فروشنده در حالی که پالتو را میپیچید گفت: پس اگر اندازه نبود زود برگردانید. پول پالتو را پرداختم و از مغازه خارج شدم. ملیحه داشت به من نگاه میکرد. از دور لبخندش را میتوانستم ببینم. رفتم و سوار شدم. بسته را دست ملیحه دادم.
    پرسید این چیه ؟
    اتومبیل را روشن کردم آاو گفتم: بپوش ببین اندازه ات است . دوباره پرسید این چیه؟ که گفتم نا قابل است. این را دیگر به عنوان کدو باید قبول کنید.
    چهره آاش کاملا تغییر کرده بود. چشمها از حد معمول گشاد تر و ابرهیش ر ا بالا نگاه داشته گفت: برای من خریدی؟
    اصلا قابل تو را ندارد. برگ سبزی است تحفهٔ درویش. باز کن ببین اندازه هست؟
    ملیحه که برق شادی در چشم هایش نشانه رضایتش بود دست برد و کاغذ کادو را باز کرد و همین که پالتو را دید، جیغ بسیار ظریفی که در گلیش ماند را زد و گفت: چرا زحمت کشیدید. زمستان که تمام شد. امروز که نیاز داشتی ؟ در سنی زمستان دیگر استفاده میکنی.
    خیلی قشنگ است آقا یاشار، واقعا دستتان درد نکند، باور کنید من راضی نیستم آنقدر شما زحمت بکشید.
    اه کشیدم و گفتم هیچ زحمتی نیست.
    ملیحه پالتو را پوشید. چقدر رنگ قهوه ای به صورتش میامد . خصوصا نوار های شیری رنگی که دور یقه اش دوخته شده بود جلوهٔ خاصی به جنس پالتو داده بود. پرسیدم: اندازه هست؟ باز تشکر کرد و جواب داد: انگار شما بهتر از خودم اندازه هایم را میدانی، چقدر گرم و راحت است.
    به شرکت همایون رفتیم. خودش نبود. نگهبان شرکت گفت: همین چند دقیقهٔ پیش رفت بانک ، زود برمیگردد .
    تا عاقلان راهي براي خنديدن پيدا كنند ديوانگان هزار بار خنديده اند...

  20. کاربر روبرو از پست مفید samiyeh سپاس کرده است .


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •