رمان شراره|زهرارضایی
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 66
Like Tree1Likes

موضوع: رمان شراره|زهرارضایی

  1. Top | #1

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Posticon (1) رمان شراره|زهرارضایی

    " به نام تک نگین حلقه عشق "

    نام کتاب:رمان شراره

    نویسنده: زهرا رضایی

    تعداد فصل:16

    امیدوارم لذت ببرید.

    hhm likes this.

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  2. 2 کاربر از پست مفید Allisson سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل 1-1

    ماشین را در پارکینگ پارک کرد و به سمت راهرو پیچید.هنوز پایش روی اولین پله نگذاشته بود که مادر در را به رویش باز کرد و با رویی گشاده لبخند زد و گفت:
    - سلام پسرم خسته نباشی
    - ممنون ، خسته که چه عرض کنم کلافه ام. توی مطب پرنده هم پر نمیزد.
    خانم میلانی با مهربانی به پسرش نگاه کرد و گفت:
    - نگران نباش، تو تازه شروع کردی، کم کم شناخته می شی و سرت شلوغ میشه.
    امید وارد خانه شد. در را پشت سرش بست و گفت:
    - امیدوارم همینطور باشه که شما میگین.
    روی مبل نشست، دستش را پشت گردنش قرار داد و چشمانش را برای لحظه ای بست وآرام پرسید:
    - مادر شام چی داریم؟
    خانم میلانی که به آشپزخانه میرفت گفت:
    - چه عجله ای داری پسر! ساعت شیش هم نشده . حالا کو تا شام.
    و بعد از کمی مکث ادامه داد:
    - راستی پدرت چیکار میکرد؟
    - وقتی من می اومدم هنوز، پنج،شش تا مریض داشت. احتمالاً امشب دیر بیاد.
    امید نگاهی به دورو برش انداخت و گفت:
    - مادر نازنین خونه نیست؟
    - نه، اما کم کم پیداش میشه.
    خانم میلانی از آشپزخانه خارج شد. سینی را که دو فنجان چای در آن بود روی میز قرار داد و رو ی مبل نشست.
    - حتماً دوباره رفته به دوستش سر بزنه ؟
    خانم میلانی در حالی که فنجان را مقابل پسرش میگذاشت گفت:
    - درست حدس زدی . به دیدن شراره رفته. امروز نازنین میگفت میخواد با تو صحبت کنه.
    امید به مادرش نگریست و گفت:
    - در چه موردی؟
    - اینطور که میگفت عمو و مادربزرگ شراره قصد دارند شراره رو پیش یه دکتر خوب ببرن. به همین خاطر نازنین میخواست در این مورد با تو صحبت کنه . مثل اینکه شراره از نظر روحی خیلی ضربه خورده.
    امید در حالی که روی مبل جا به جا میشد گفت:
    - شراره همون دوست نازنینه که پدر و مادرش رو توی تصادف از دست داد؟
    خانم میلانی با سر حرف پسرش را تایید کرد و گفت :
    - بله درست همون موقع که تو از آلمان برگشتی این اتفاق افتاد. البته من بعد از مراسم ختم پدر و مادرش فقط یکبار شراره رو دیدم. اون موقع خیلی تو خودش بود ؛ آروم و ساکت ، ولی اینطور که نازنین تعریف میکنه الان وضعش تغییر کرده. خودش که بیاد همه چیز رو برات تعریف میکنه.
    بعد از گفتن این حرف به آشپزخانه رفت و صدای قدمهای نازنین در راه پله پیچید. در که باز شد نازنین با دیدن برادرش ، سلام کرد و داخل شد. کیفش را به گوشه ای انداخت . از حالت چهره اش مشخص بود تا چه حد دمغ و ناراحت است. روی مبل نشست و در خود فرو رفت. امید پرسید:
    - اتفاقی افتاده ؟ چرا اینقدر گرفته ای؟
    نازنین سرش را بلند کرد و نگاه غمزده اش را به برادرش دوخت و گفت:
    - حال شراره روز به روز بدتر میشه.اوایل مادربزرگش امیدوار بود حالش کم کم خوب بشه، ولی حالا حتی اونم ترسیده، این طور که طاهره خانم میگه شراره خودش هم بعد از مرگ پدر وبرادرش به این حال و روز می افته و به مرور به جنون کشیده میشه. و آخر خودکشی میکنه.
    حالا اونا میخوان شراره رو پیش یه دکتر روانپزشک ببرن.گفتم شاید تو بتونی کمکشون کنی، میدونی امید، شراره زمان رو قاطی میکنه، گاهی اوقات بچه میشه وگاهی تو دوران دبیرستان زندگی میکنه. امروز به من میگفت دوست دارم شیوا صدات کنم. شیوا اسم خواهر دو قلوش بود که تو سن 11 سالگی اونو از دست داد. و حالا من براش شیوا هستم. نمیتونم بگم چه حالی داره ، باید خودت اونو ببینی.
    بعد لحن صدایش را عوض کرد و با حالتی ملتمسانه گفت:
    - امید جان فردا جمعه است، با من میایی اونو ببینی؟
    امید لحظاتی به سخنان نازنین اندیشید و گفت:
    - چرا که نیام؟ به خاطر توام شده حتماً میام. حالا اخمات رو باز کن که من خواهر اخمو دوست ندارم.
    نازنین که با شنیدن صحبتهای برادرش ، کمی نگرانی اش کاسته شده بود لبخندی از شادی زد و سپس کیفش را برداشت و به اتاقش رفت. وضعیت اسفناک شراره حتی برای لحظه ای ذهنش را آزاد نمیگذاشت. تا به قبولی کنکور که چند وقت دیگر اعلام میشد فکر کند. پدر او دندانپزشک، مادر متخصص زنان و برادرش هم روانپزشک بود، پس او دست کم میبایست مدرک مهندسی را میگرفت. هر فکر دیگری جز دیگری جز این لرزه به اندامش می انداخت. ولی زیاد فکرش مشغول این موضوع نماند و دوباره ذهن آشفته اش به سوی شراره پر کشید. اگر شراره در کنکو قبول میشد با این وضعیت بد روحی که با آن دست به گریبان بود چه میکرد؟
    با این افکار از اتاقش خارج شد. خانم میلانی با دیدن دخترش گفت:
    - نازنین عزیزم بیا برات چای ریختم.
    نازنین به سمت مادر و برادرش رفت و کنار آنها نشست. مادر به او نگاه کرد و گفت:
    - تا چند وقت دیگه جوابهای کنکور اعلام میشه. امیدوارم یکی از دانشگاههای تهران قبول بشی. اون موقع هم خودت راحتتری هم ما.
    - مادر! من داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه شراره قبول بشه که میدونم حتماً میشه، با این وضعیتی که داره باید چیکار کنه؟
    - نگران نباش انشالا تا اون موقع خوب میشه .
    بعد به طرف پسرش برگشت و گفت:
    - چطوره فردا با هو برین شراره رو ببینی؟
    نازنین به مادرش گفت:
    - من و امید در این مورد حرف زدیم.
    امید دنباله حرف خواهرش را گرفت و گفت:
    - مادر ما هم همین تصمیم رو داشتیم.

    ویرایش توسط Allisson : 09-01-2010 در ساعت 02:24 PM

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  4. 2 کاربر از پست مفید Allisson سپاس کرده اند .


  5. Top | #3

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل1-2

    پدر دقیقاً آرزوی او را بر زبان رانده بود. او هم خسته شده بود و دلش میخواست شراره چون گذشته ها شاداب باشد، بخندد و همان چهره بی خیال را داشته باشد. او هم در تایید حرف پدر گفت:
    - منم همین رو میخوام پدر.
    در طول مسیر، نازنین مدام از وضعیت شراره صحبت میکرد. به منزل او که رسیدند نازنین زتگ را فشرد. لحظاتی بعد صدای مادربزرگ شراره را شنیدند:
    - کیه؟
    - سلام خانم سماواتی ، منم نازنین. همراه برادرم اومدم.
    لحظه ای بعد در حیاط باز شد. وارد حیاط شدند و پیرزن را جلوی در دیدند که به آنها خوشامد میگفت. نازنین به امید اشاره کرد و گفت:
    - ایشون برادرم امید، هستن که در موردش باهاتون صحبت کرده بودم.
    صاهره خانم نگاه قدرشناسانه اش را از نازنین گرفت و به امید دوخت و گفت:
    - خدا از بزرگی کمت نکنه. میخواستیم با عموش ببریمش دکتر، حالا که شما اومدین چه بهتر. من برم بهش حبر بدم که شما تشریف آوردین.
    نازنین و امید صدای امتناع شراره از پذیرفتن هر فردی را به اتاقش می شنیدند و صدای طاهره خانم را که میگفت:
    - برادر نازنین اومده، دوستت، همونی که هر روز بهت سر میزنه.
    - برادر نازنین خارجه ، برای چی اینجا بیاد؟ من نمیخوام هیچکس رو ببینم میفهمی عزیز؟ نمیخوام هیچکس رو ببینم، فقط اگه شیوا اومد بگین بیاد تو.
    لحن مستاصل طاهره خانم شنیده میشد که میگفت:
    - خیلی خب، شیوا اومده با برادرش.
    - برادر شیوا میشه برادر من.
    - امان از دست تو که داری منو دیوونه میکنی. شراره، خواهش میکنم بس کن.
    دوباره صدای شراره شنیده شد که گفت:
    - من که برادر ندارم، پس...
    لحظه ای بعد طاهره خانم در را باز کرد و با سر به آنها اشاره کرد وارد شوند. نازنین و امید وارد اتاق شدند. شراره سرش را بلند کرد و به امید نگاهی انداخت.
    تنها چیزی که با دیدن شراره از ذهن امید گذشت این بود؛((این دختر عجب چشمان وحشی ای داره!))
    شراره پرسید:
    - شما برادر شیوا هستین؟ یه سوال دارم..
    و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از امید باشد ادامه داد:
    - من و شیوا دو قلو هستیم. من که برادر ندارم، شما چطور برادر شیوا هستید؟
    امید نمیدانست چه جوابی به این سوال بدهد. این دختر متوجه نبود چه میگوید. با نگاهی به عکس روی دیوار که در آن دو دختر بچه لبخند میزدند، حدس زد آن دخترک مو بور باید همان شیوا، خواهر شراره باشد که به علت ناراحتی قلبی از دنیا رفته است. با شنیدن صدای شراره نگاهش به سمت او چرخید.
    - من و شیوا خواهر دو قلو هستیم ولی چشمای شیوا آبیه، موهاشم خرمایی که هیچکدوم اینها رو من ندارم. اون آرومه، خانمه اما من اینم ندارم. ولی یه چیزی هست که من دارم و اون نداره. اون قلبش ضعیفه، خیلی ضعیف.
    گویی با گفتن این حرف یاد چیزی افتاد. به طرف نازنین برگشت و با عجله گفت:
    - شیوا باید قرصاتو بخوری. مث همیشه کنار تخته.
    به سمت دیگر اتاق پیچید ولی با دیدن قفسه کتاب در آنجا، با پریشانی به سمت آن دو برگشت:
    - شیوا این قفسه اینجا چیکار میکنه؟ اصلاً اینجا چه خبره؟ تا دیشب که تخت تو اینجا بود. چه اتفاقی افتاده؟ برو مادر رو صدا کن.
    با دیدن مادی بزرگش که بغض کرده و اشک در چشمانش حلقه زده بود به سمت او رفت و مقابلش ایستاد و گفت:
    - عزیز چرا گریه میکنی؟
    منتظر جواب نماند. نگاهش را در اطراف اتاق چراخند و به طرف عروسکهایی رفت که در قفسه کنار هم چیده شده بودند. دست برد و از بین همه آنها، عروسک مو قرمزی را برداشت و گفت:
    - ناز بانو تو که عروسکش هستی بگو! شیوا طوری شده؟ اون که تازه از بیمارستان اومده. چرا تختش رو جمع کردن؟
    نازنین به طرف شراره رفت. دستش را روی شانه او گذاشت. با این عمل او، شراره سریع به طرفش چرخید ولی نگاهی که به نازنین انداخت غریبه بود. مثل آن بود که او را نمیشناخت. لحظاتی گذشت و شراره ناگهان به آغوش او پرید و شروع به گریه کرد. در آن لحظات نازنین را نمی شناخت در حال و هوای 11 سالگی به سر میبرد. آن زمان که هنوز دوستی به این نام نداشت. او بخاطر شیوا گریه میکرد، بی آنکه بداند در آغوش چه کسی میگرید. امید از اتاق خارج شد و به فکر فرو رفت. طاهره خانم که بعد از امید از اتاق بیرون آمده بود به طرف او رفت و گفت:
    - دکتر نظرتون چیه؟
    - هنوز نمیتونم نظری بدم ، من میرم بیرون تا کمی دارو تهیه کنم. تا یه ساعت دیگه برمیگردم.
    طاهره خانم که شرمندگی از صورتش خوانده میشد، گفت:
    - راضی به زحمت شما نیستم.
    - این چه حرفیه؟ وظیفه ست.
    باگفتن این حرف از طاهره خانم خداحافظی کرد و از خانه خارج شد.
    ساعتی بعد با شنیدن صدای زنگ، نازنین سریعاً در را باز کرد وبا دیدن برادرش پرسید:
    -نظرت چیه؟
    - فعلاً نمیتونم چیزی بگم. شاید مداوای اون زمان ببره، حالا چطوره؟
    - الان ساکت یه گوشه نشسته.
    - مقذاری دارو براش گرفتم. مادربزرگش کجاست؟ باید مصرف داروها رو براش توضیح بدم.
    - تو اتاق خواهر شراره ست. تو اون تصادف قفسه سینه ویدا هم شکست، تازه از بیمارستان مرخص شده و هنوز، کاملاً خوب نشده.
    امید و نازنین وارد اتاق شدند. شراره عروسک مو بوری را در آغوش داشت و با هق هق گریه، شعری را زیر لب زمزمه میکرد که چندان برای امید قابل فهم نبود، اما نازنین آن شعر را به خوبی میشناخت. شراره زمانی عاشق این شعر بود و آن را همانند یک ورد بر زبان می راند.
    شراره به عروسکش نگاهی پر درد کرد و این جمله را به زبان آورد:
    - من اون قاب قشنگ رو شکستم. عروسکها رو دور انداختم. آخه چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ نازگل، چرا این کار رو کرد؟
    امید جلو رفت و به آرامی گفت:
    - شراره لطفاً این قرصها رو بخور.
    شراره به قرصهایی که در کف دست امید قرار داشت نگاهی کرد و دوباره آن چشمان سرکش را به امید دوخت و گفت:
    - چرا باید این قرصها رو بخورم؟ من که مریض نیستم.
    - درسته، تو مریض نیستی ، اما سرت درد نمیکنه؟ بهتره این قرصها رو بخوری.
    شراره با تعجب پرسید:
    - سر من درد میکنه؟! اگه سروش اون کار رو نمیکرد.. اون عوض شده! خیلی هم عوض شده. همه چیز رو فراموش کرده. منو به پول اون دختره چشم آبی فروخت. اون دروغ میگفت که دوستم داره. از بچگی هم منو اذیت میکرد ولی همیشه با شیوا مهربون بود. آخرشم یه زن گرفت شبیه شیوا. نباید حرفاشو باور میکردم، نباید..
    امید به چشمانی که کم کم به اشک می نشست، نگریست و گفت:
    - خب، برای همین میخوام این قرصها رو بخوری، آرومت میکنه اونقدر که یادت بره چی شده و چه اتفاقی افتاده؟
    با این حرف امید، شراره آرام دستش را پیش برد، قرصها را برداشت و با لیوان آبی که امید آورده بود خورد.
    امید روبروی او نشست و با همان لحن ملایم وآرام گفت:
    - دوست داری با من حرف بزنی؟ درد و دل کنی و بگی از چی ناراحتی؟
    شراره سرش را به علامت منفی بالا برد. اما امید ادامه داد:
    - عین یه دوست خوب حرفات رو برای من بگو، از سروش بگو، مگه اون با تو چیکار کرد؟
    تا این حرف از دهان امید خارج شد، شراره شروع به گریستن کرد، طوری که دیگر نتوانست حرفی بزند. امید که شراره را در آن حال دید از جایش برخاست وبه نازنین که بسوی او می آ مد گفت:
    - تو فعلاً بمون. با قرصهایی که بهش دادم کم کم میخوابه.
    بسته دارو را به دست نازنین داد وگفت:
    - طرز مصرفش رو روی جعبه نوشتم. به مادربزرگش هم بگو.
    هنگام رفتن، طاهره خانم در حالی که مدام از امید تشکر میکرد او را تا دو در همراهی کرد.
    - من کاری نکردم. داروها رو به نازنین دادم، به شمامیگه چطوری باید به شراره بدید. فقط یادتون باشه قرصها رو باید سر ساعت بخوره. من بازم بهش سر میزنم.
    - ازتون ممنونم، ما رو شرمنده کردین.
    - این چه حرفیه؟ دوست نازنین، دوست خانواده ماست.
    و از پیرزن خواست که دیگر نیاید و گفت:
    - زحمت نکشید خودم راه رو بلدم. شما بفرمایید داخل.
    سپس خداحافظی کرد و رفت.
    ساعتی پس از رفتن امید، شراره در تختش به خواب رفت. نازنین بسته داروها را به طاهره خانم داد و طریقه مصرف آن را برایش توضیح داد و به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید پدر را در نشیمن دید. سلام کرد و در کنار او نشست.
    آقای میلانی با دیدن دخترش گفت:
    - خسته نباشی، دخترم اینقدر نگران نباش، امید میگفت انشالا حال شراره به مرور بهتر میشه.
    - به منم همین حرف رو زد. خدا کنه که اینطور باشه. الان امید کجاست؟
    خانم میلانی گفت:
    - فکر میکنم تو اتاقش باشه.
    به طرف اتاق برادرش رفت و در زد.
    - بیا تو.
    در را باز کرد. به نظرش آمد که امید عمیقاً در فکر است. آرام کنار تخت نشست. زمانی مطمئن شد که حدسش درست بوده که امید پرسید:
    - نازنین، در مورد سروش برام بگو. اصلاً این سروش کیه که اینقدر باعث ناراحتی این دختر شده؟
    - سروش پسر عموی شراره ست. جریانش خیلی مفصل و طولانیه. اگه خواستی تمام جزئیات اون رو بدونی دفتر خاطرات شراره دست منه میتونی دفتر رو بخونی. تقریباً میتونم بگم همه اتفاقاتی رو که براش افتاده نوشته. امید میدونی وقتی سروش به شراره گفت بهتره همه چیز رو فراموش کنه، ضربه روحی سختی به اون خورد. هیچوقت اون روز رو یادم نمیره ، به جای اومدن به مدرسه به پارک رفته بود. تا به حال اونو تو این حال ندیده بودم. بهم ریخته و آشفته بود. همه هدیه های سروش رو هم دور انداخته بود. اون روز به من گفت(میخواستم دفتر رو بسوزونم ولی نتونستم. خواستم اون رو دور بندازم، ترسیدم به دست کسی بیفته. میخواستم اون رو پاره کنم، اما دستام قدرتش رو نداشت. من خیلی از خاطراتم رو با نوشتن توی این دفتر مرور کردم. ولی الان نه میتونم نگهش دارم و نه میتونم دورش بندازم)).
    بعد آن را به دست من داد و گفت(این روبه تو میدم تا کاری که من نتونستم انجام بدم تو انجام بدی. اگه خواستی نگهش دار وگرنه بندازش دور.)) شراره اون موقع گریه میکرد. شراره ای که به ندرت اشکش جاری میشد. شراره بیخیال و سرکش، یه شبه تا به این حد مایوس شده بود. روز قبل برای رفتن به خانه چه شوقی داشت و اون روز.. وقتی دفتر رو خوندم پیش خودم نگه داشتم. الان میارمش، شاید بتونه کمکت کنه.
    بعد از گفتن ای حرف از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد در حالی که دفتری در دستش به چشم میخورد برگشت. دفتر را به امید داد و گفت:
    - اگر میخوایی اونو الان مطالعه کنی مزاحمت نمیشم.
    - نه بمون، برای خوندنش وقت زیاد دارم.
    ولی نازنین از اتاق خارج شد. یادآوری گذشته شراره سبب ناراحتی نازنین شده بود و این از چشم برادرش دور نماند. به همین خاطر چیز دیگری نگفت و اجازه داد او تنها باشد. امید به دفتری که در دستش بود نگاهی انداخت و به شراره فکر کرد. او دختری پر شور به نظر می رسید. دختری که هم اکنون پریشان و سر در گم ، هر لحظه در عالمی سر می برد. به صحبتهای نازنین که در طول راه به او گفته بود اندیشید و دوباره به دفتری که در دستانش بود نگریست و آن را گشود و چشم به سطرهای دفتر دوخت.

    پایان فصل اول
    ویرایش توسط Allisson : 09-01-2010 در ساعت 02:25 PM

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  6. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  7. Top | #4

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل 2-1

    سر کوچه از نازنین خداحافظی کردم و بسوی خانه آمدم . داخل شدم به مادر سلام کردم و به سمت ویدا که در گوشه ای از اتاق مشغول بازی بود رفتم. به محض دیدن من گفت؟
    - آبجی چی برام خریدی؟
    از کیفم پفک را درآوردم و به دستش دادم. محض دیدن بسته پفک، لبش به لبخند کودکانه ای گشوده شد و گفت:
    - آبجی دستت درد نکنه.
    مادر که بسته پفک را در دست ویدا دید، به طرفم برگشت و چشم غره ای به من رفت و گفت:
    - باز دم ظهری آت آشغال به این بچه بده تا ناهار نخوره.
    به سمت ویدا چرخیدم و گفتم:
    - اگه میخوایی از این به بعد برات خوراکی بخرم باید قول بدی اول غذات رو بخوری بعد خوراکی رو.قبوله؟
    ویدا به بسته پفک که در دستانش بود چشم دوخت. اگر چه معلوم بود چه اشتیاقی به خوردن پفک دارد ولی قبول کرد و آن را به گوشه ای انداخت و به طرف میز رفت.
    مادر به طرفم برگشت و گفت:
    - برو لباست رو عوض کن، دستات رو هم بشور و بیا ناهار بخوریم.
    ناهار را با عجله خوردم. همه اش به یاد کادوی تولدم بودم که نازنین به من هدیه داده بود. می دانستم کتاب است ولی میخواستم هرچه زودتر به سراغش بروم و آن را بخوانم. بعد از ناهار ظرفها را شستم و خیلی سریع به اتاق برگشتم و به سراغ کادو رفتم. آنقدر سرگرم خواندن کتاب شدم که گذشت زمان را نفهمیدم. با شنیدن صدای ماشین پدر، فهمیدم که او به خانه آمده است. به ساعت روی دیوار نگاه کردم. پدر زود به خانه آمده بود. مثل سالهای گذشته، در روز چهارشنبه سوری یا سه شنبه آخر سال به منزل عمو میرفتیم. کتاب را بستم. از پشت میز بلند شدم و به استقبالش رفتم. با دیدن جعبه کیک، نگاهی به پدر انداختم. مثل همیشه 28 اسفند را فراموش نکرده بود. این پنجمین سالی بود که تولدم را بدون شیوا جشن میگرفتیم. کسی که هر سال با او شمع ها را فوت میکردم و هر دو با هم کادوهای هم شکل را از دست پدر و مادر می گرفتیم. دز چشمان پدر خواندم که او هم ناراحت است. انگار پدر نیز به یاد شیوا بود. گفتم:
    - پدر جون امسال کیکتون رشد کرده؟ ما باید چند روز این کیک رو بخوریم؟
    پدر کیک را روی میز گذاشت، به سویم برگشت و گفت؟
    - به هرکسی فقط یه تیکه کوچیک از این کیک میرسه. با خودم فکر کردم امروز که به خونه برادرم میریم، برای اونها هم کیک ببریم.
    این حرف پدر بدجوری تو ذوقم خورد و با دلخوری گفتم:
    - باید حدس میزدم.
    پدر که از رفتارم تعجب کرده بود، پرسید:
    - یعنی تو راضی نیستی خانواده عموت کیک تولدت رو بخورن؟
    فوری خودم را جمع و جور کردم و مثل کسی که از خودش دفاع کند گفتم:
    - نه پدر، این چه حرفیه؟
    مادر که از آشپزخانه بیرون می آمد گفت:
    - جلال چطوره همین الان حاضر بشیم و به خونه برادرت بریم. کیک رو هم همین طور صحیح و سالم به اونجا ببریم؟
    از پیشنهاد مادر خوشم نیامد. دوست نداشتم آنجا تولدم را جشن بگیرم. بخصوص که سروش از شیراز برگشته بود و من حوصله متلک پرانی های پی در پی اش را نداشتم ولی پدر خیلی سریع با این پیشنهاد موافقت کرد. انگار منتظر همین حرف از مادر بود. گفت:
    - اول کادوی شراره رو میدیم بعد هم سریع حاضر میشیم.
    پدر دستش را داخل نایلونی که همراهش به خانه آوره بود کرد. بسته ای کادو شده را درآورد و به سمتم گرفت. بعد از گرفتن کادو پدر را بغل کردم و صورتش را بوسیدم. مادر به طرفم آمد، تولدم را تبریک گفت، مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید. ویدا هم به تقلید از مادر، همان کارها را تکرار کرد. پدر به بسته اشاره کرد و گفت:
    - کنجکاو نیستی بدونی چی برات خریدم؟
    مادر پیش از آنکه من جوابی بدهم با هیجان گفت:
    - پس چرا معطلی دختر، بازش کن.
    کادو را لمس کردم و از نرمی بسته حدس زدم باید لباس باشد. کادو را باز کردم، همان لباسی بود کهچند وقت پیش به مادر گفته بودم و از آن خوشم آمده. از پدر و مادر تشکر کردم. لبهای آنها میخندید ولی چشمهایشان چیز دیگری بود. در پشت مردمکان براق و نمناک چشمهای هر دو غمی را دیدم که سعی داشتند آن را از من پنهان کنند. میدانستم آنها به شیوا فکر میکنند. مادر دست ویدا را گرفت و به طرف اتاقش رفت و همینطور که پشتش به ما بود، گفت:
    - من.. من میرم ویدا رو حاضر کنم، شما هم زودتر حاضر شید.
    اما او نتوانست لرزش صدایش را پنهان کند. پدر که متوجه حال مادر شده بود، با نگاهش او را تا اتاق ویدا بدرقه کرد و پس از مکثی، رو به من کرد وگفت:
    - شراره بجنب، حاضر شو میخوایم بریم.
    به اتاقم رفتم لباسهایم را عوض کردم با دیدن هدیه نازنین، آن را از روی میز برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و لحظه ای بعد همگی به سمت منزل عمو حرکت کردیم.
    زنگ خانه عمو را فشردم. سروش در را باز کرد. تقریباً شش ماهی بود که همدیگر را ندیده بودیم. با دیدنم لبهایش به لبخدی گشوده شد و گفت:
    - سلام شراره خانم.
    و بعد با نگاهش قد و بالایم را ورانداز کرد و گفت:
    - میبینم قد کشیدی، حالا دیگه اون دختر بچه کوچولو نیستی.
    سرم را بلند کردم. نگاهم را به صورتش دوختم و گفتم:
    شش ماه پیش هم که برگشته بودی همین حرف رو زدی اگر هر دفعه که منو ببینی در حال قد کشیدن باشم الان باید دو متری قد داشته باشم. مگه این که میلیمتری قد من دستت باشه!
    مادر سقلمه ای به من زد و رو به سروش کرد و گفت:
    - سروش ببخش، خودت که بهتر میشناسیش، فکر نکرده هر چی به زبونش میاد میگه.
    پدر با شنیدن صدای عمو که میگفت؛ ((سروش عموته؟)) از لای در سرک کشید و فریاد زد:
    - بله داداش ما هستیم. داریم میاییم تو البه اگه این جوونها اجازه بدن و خودش وارد شد. مادر و ویدا نیز به همراه پدر روان شدند. من نیز به دنبال آنها به راه افتادم. زمانی که از کنار سروش رد میشدم به طرفش نگاه کردم.
    - باید ببخشی، من رفتار خودت رو یاد گرفتم.
    - برای چی ببخشم؟ تو که چیزی نگفتی!
    از حرفی که شنیدم متعجب شدم و به سوی او برگشتم و به صورتش نگاه کردم.
    - اخلاقت عوض شده، مطمئنی حالت خوبه؟!
    هنگام ادای این کلمات چشمانش برق میزد و لبانش میخندید.
    - تو این شش ماه هیچوقت از این بهتر نبودم.
    مادر از دور صدا زد:
    - شراره خیال نداری بیای تو؟
    وارد خانه شدم. با زن عمو، مینا و سمانه روبوسی کردم. عمو همه بچه هایش را به دور خود جمع کرده بود. مینا و بهزاد به همراه پسرشان میلاد آنجا بودند. آقا رضا، نامزد سمانه نیز آمده بود. عمو از پدر گلایه کرد که چرا به آنها نگفته است تا هدیه ای برای من تهیه کنند و اینطور شرمنده نشوند. سروش که موضوع را فهمیده بود با تعجب به من نگاهی انداخت و گفت:
    - مگه امروز تولد شراره است؟
    پدر به عمو گفت:
    - آره ولی نمیخواستیم به کسی زحمت بدیم. فقط خواستیم دور هم یه جشن ساده بگیریم. عمو مرا مخاطب قرار داد و پرسید:
    - عمو جان تولدت مبارک. حالا چند سالت میشه؟
    - شونزده سال.
    عمو باشنیدن سنم گفت:
    - دیگه داری خانم میشی.
    در همین موقع، سروش سینی چای را جلویم گرفت و گفت:
    - بفرمایید.
    میخواستم استکان چای را بردارم که گفت:
    - حرفشون رو جدی نگیر. من که میدونم تو خیلی مونده حانم بشی!
    از شنیدن این حرف، آنچنان عصبانی شدم که نفهمیدم چطور استکانی را که برداشتم به سینی خورد. استکان شکست و سینی به زمین افتاد و در حین افتادن، چای داغ روی دست سروش ریخت و دستش را سوزاند. باصدای بلند گفتم:
    - منو ببخش معذرت میخوام.
    سروش خیلی سریع رفت دستش را زیر شیر آب سرد بگیرد. نمیدانستم چه کاری میتوانم انجام بدهم. از روی مبل بلند شدم که زن عمو گفت:
    - راه نرو، ممکه خرده شیشه به پات بره.
    ولی دیر شده بود. چون قبل از تمام شدن جمله زن عمو، شیشه ای به پایم فرو رفت و جیغم بلند شد. اوضاع به هم ریخته ای شده بود. مادر جلو آمد و شیشه را از پایم بیرون کشید و زخمم را ضدعفونی کرد و بست. دست سروش دچار سوختگی سطحی شده بود. خودش پماد سوختگی روی آن مالیده و به اتاق که برگشت به من گفت:
    - چیزیت شد؟
    سمانه گفت:
    - یه تیکه شیشه تو پاش رفت. البته اون رو بیرون آوردیم.
    سروش به طرفم برگشت و به صورتم نگاه کرد و گفت:
    - تو که زدی دست منو سوزوندی، حالا چرا پای خودت رو آش و لاش کردی؟
    از این حرفش عصبانی شدم و گفتم:
    - من از روی عمد دستت رو نسوزوندم که از عمد پای خودم رو هم زخمی کنم.
    - منظورم این نبود. فقط وقتی صدای فریادت رو شنیدم، خیلی ناراحت شدم.
    - تو برای من نگران نشدی، فقط از اینکه دستت سوخته ناراحت شدی.
    پدر که شمع را در وسط کیک فرو میکرد گفت:
    - شما دوتا بس کنید. شراره بیا اینجا ببینم. نمیخوای این شمعها رو فوت کنی؟ این کیک بیچاره خسته شد از بس خودش رو نشون داد ولی کسی اونو نخورد.
    لبخند به روی لبم نشست. به طرف پدر رفتم و شمع را فوت کردم و کیک را بریدم. برای دومین بار در آن روز، روی پدر و مادر را بوسیدم و برق اشک را در چشمانشان دیدم. من هم دلم برای شیوا تنگ شده بود. چرا باید ناراحتی قلبی مادرزادی اش او را از ما میگرفت؟ پنج سال از رفتن او میگذشت. میدانستم هر بار که پدر و مادر مرا میبینند و شاهد بزرگ شدنم هستند به او فکر میکنند. برای خودم هم سخت بود. هر چند نسبت به او حسادتی عمیق در دل داشتم ولی ما دوقلو و با وجود تمام تفاوتهایمان به هم نزدیک و صمیمی بودیم.
    بساط درست کردن کباب در حیاط آماده شد. مسئولش هم مشخص بود. درست مثل سالهای قبل، عمو و بهزاد کباب را آماده میکردند. عمو هر سال در وسط حیاط آتش روشن میکرد و با وجود سن زیادش اولین نفری که از روی آن میپرید خودش بود. هر کسی به کاری مشغول شد. من هم کتابم را به دست گرفتم و در گگوشه انتهایی ایوان نشستم و مشغول خواندن شدم. در حال خودم بودم که ناگهان از شنیدن صدای بلند ترقه ای که پایین ایوان درست زیر پای من زده شد به هوا پریدم. سرم را بلند کردم و با دیدن سروش که میخندید گفتم:
    - زهرمار، اصلاً خنده نداره، زهره ترکم کردی.
    ولی او میخندید و نگاه بی پروایش را به من دوخته بود. علاوه بر او عمو نیز از فریاد من به خنده افتاده بود. سروش جلو آمد، صدایش را آرام کردو گفت:
    - ترسیدی؟!
    - پس چی فکر کردی؟ مگه من آدم نیستم؟ از دست شما پسرا با این ترقه بازیتون.
    سرش را پایین آورد و با لحن طنزآلود گفت:
    - همچین میگه شما پسرها، که آدم فکر میکنه کی داره این حرف رو میزنه؟! الان زن عمو داشت شاهکار مدرسه ات رو برای مامان تعریف میکرد. گفت دیروز مدرسه خواستنش. اونم به خاطر این دختر خانم باوقار ایشون چند تا ترقه سر زنگ ورزش، درست وسط حیاط انداخته! که با خبرچینی چندتا از آنتنهای کلاس معلوم شده این خرابکاری زیر سر زرنگترین شاگرد مدرسه بوده. واقعاً شرم آوره! من که پسرم اون موقعها لااقل توی مدرسه از این شیطنتها نمیکردم.
    آنگاه سرش را بلند کرد و نگاهش را به من دوخت. درست مثل همیشه میتوانستم برق شیطنت را در آن چشمان آبی رنگ ببینم.
    چهره اش شبیه پدرم بود. موهای خرمایی، پوستی روشن و چشمان آبی داشت. قدش نیز بلند بود. بیشتر افراد خانواده ام چشمانی رنگی داشتند. عمو چشمانی آبی داشت و زن عمو چشمانش سبز بود. سمانه شبیه مادرش بود با چشمانی همرنگ او اما بهزاد اصلاً بور نبود. با دیدن چشمان آبی سروش، یاد خودم و شیئا افتادم. من و شیوا دو قلو بودیم. با تفاوتی از زمین تا آسمان. موهای شیوا خرمایی و موهای من قرمز رنگ! چشمان او آبی بود و چشمان من قهوه ای روشت که رگه های تیره قهوه ای در آن به وضوح دیده میشد و بینی سر بالایمان در مورد من باعث شده بود چهره ام سرکش تر به نظر برسد. ولی در او همه چیز خبر از آرامش و متانت میداد.
    صدای سروش را شنیدم که گفت:
    - تو فکر رفتی؟
    در حالی که سرم پایین بود گفتم:
    - یاد شیوا افتادم. دلم براش تنگ شده، جاش خیلی خالیه! امروز تولد اونم هست. این پنجمین سالیه که بدون شیوا تولد میگیرم. چرا باید..
    نتوانستم حرفم را تمام کنم. بغض راه گلویم را سد کرده بود ولی قادر به شکستنش نبودم. سروش آهسته و دلسوزانه گفت:
    - خدا رحمتش کنه.
    با این جمله، ساکت شد و هیچ حرف دیگری به زبان نیاورد. چند لحظه ای ساکت نشستیم. به لحن سروش فکر کردم، گویا میخواست با من همدردی کند! کاری که از او بعید به نظر میرسید. برای اینکه او را از آن حال خارج سازم گفتم:
    - در مورد سوالت، مگه من دل ندارم، دیدم تو مدرسه هی از من تعریف و تمجید میکنند. گفتم یه کاری کنم که یه بارم مادرم رو مدرسه بخواد.
    با شنیدن حرف من از لاک خود درآمده به طرفم برگشت. در حالی که به حرفم میخندید گفت:
    - عجب شکایتی! اینطور که زن عمو میگفت مثل اینکه با تعهد راضی شدند همچین شاگرد شرئری رو بپذیرند.
    - خیلی دلشون بخواد. شاگرد زرنگی مثل من رو هر مدرسه ای روی هوا می قاپه.
    - خودت که بهتر از من میدونی نه هر شاگرد زنگی رو!
    و با شیطنت ادامه داد:
    - وقتی به ایوون می اومدی حسابی لنگ میزدی.
    نگاهی به دست سروش انداختم و گفتم:
    - تو دستت چطوره؟
    سروش در حالی که خود را متعجب نشان میداد گفت:
    - واقعاً نگران من شدی ؟!
    - نه فقط ..
    لحظه ای مکث کردم. به طرفش برگشتم و گفتم:
    - حالا اگه هم نگران باشم چی به تو میرسه؟
    ابرویش را بالا انداخت و گفت:
    - در حال حاضر هیچی.
    به کتابی که در دست داشتم نگاه کرد و یکباره آن را از دستم قاپید. به جلدش نگاهی انداخت و گفت:
    - کتابهای هندی هم که میخونی!

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  8. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  9. Top | #5

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل 2-2

    منظورش را نفهمیدم و در کمال خنگی گفتم:
    - بیسواد ایرانیه، نه هندی.
    به حرفم خندید و گفت:
    - آی کیو، منظورم عاشقانه بود. حالا آخرش خوبه یا نه؟
    - هنوز نخوندم، دوست ندارم از ابتدا بفهمم آخر کتاب چی میشه.
    به صفحه آخر کتاب نگاهی انداخت و گفت:
    - خب، معلومه آخر کتاب، با پسره ازدواج میکنه. چه جالب اسم پسره سروشه!
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
    - اصلاً کسی به اسم سروش تو داستان این کتاب نیست.
    در حالیکه به سمت حیاط می نگریست، دستش را بالا آورد و در ضمن تکان دادن دستش با بی خیالی گفت:
    - حتماً سروش وسط داستان پیداش میشه و دل دختره رو میبره.
    سپس بسته ای را به سمت بالا گرفت و من تازه متوجه شدم او چه در دست دارد. برای اولین بار از زبان او شنیدم که گفت:
    - تولدت مبارک، بیا بگیر.
    از دیدنش در آن وضعیت تعجب کرده بودم. کارهای عجیبی از او سر میزد که سابقه نداشت. تعجبم را که دید گفت:
    - چرا تعجب کردی؟ بگیرش.
    در حین گرفتن کادو، نگاهش کردم و گفتم:
    - تو که امروز وقتی شنیدی تولد منه تعجب کردی؟!
    طوری که انگار حرفم را نشنیده باشد گفت:
    - خیال باز کردنش رو نداری؟
    کادو را باز کردم. یک دیوان حافظ به همراه یک عروسک پارچه ای! با وجود تمام لجبازیهایش به خوبی میدانست که عروسک پارچه ای خیلی دوست دارم. ولی از سلیقه اش اصلاً خوشم نیامد. عروسک یک موش فسقلی بود، آن هم به رنگ نارنجی! بادیدن رنگش یاد سالهای قبل افتادم. روزهایی که هنوز رنگ موهایم تغییر نکرده بود و کمی روشنتر یعنی به رنگ نارنجی بود. کلاس چهارم بودم که به جای صدا کردن اسمم به من میگفت نارنجی. من هم با او قهر میکردم. فکر میکنم فهمید که به چه می اندیشم چون با دلخوری گفت:
    - بابا عجب حافظه ای داری تو! حالا یه چیزی میگفتیم. دیگه موهات نه رنگ هویجه و نه نارنجی. تو رو خدا ول کن.
    با گفتن این حرف از جایش برخاست. در حین رفتن گفت:
    - حیف که شیشه پات رو بریده وگرنه با هم از روی آتیش میپریدیم. فعلاً من برم بساط آتیش رو راه بندازم.
    پس از رفتن سروش موش را به کناری گذاشتم و دیوان حافظ را برداشتم آن را باز کردم و جملاتی را که در صفحه سفید دیوان نوشته بود، خواندم.
    شراره جان تولدت مبارک
    امیدوارم سالهای سال عمر کنی. من هم اونقدر عمر داشته باشم که هر سال تولدت رو تبریک بگم. «!» حتماً از خودت میپرسی این
    علامت تعجب چیه؟ آخه برای اولین باره که مث یه آدم عاقل حرف میزنم. نمیدونم شاید عاقل شدم، شاید هم بر عکس اون، به سرم
    زده باشه.
    «دختر عموی عزیزم، تولدت مبارک»
    نگاهم را از نوشته ها گرفتم و به او که دست میلاد را گرفته بود و هر دو با هم از روی آتش می پریدند نگاه کردم، ولی دوباره برای خواندن ادامه نوشته هایش سرم به داخل کتاب رفت. قطعه شعری را در زیر مطالب نوشته بود که با خودم زمزمه کردم:
    در بنفشه زار چشم تو
    من ز بهترین بهشتها گذشته ام
    من به بهترین بهارها رسیده ام
    ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
    لحظه های هستی من از تو پر شده ست
    آه!
    در تمام روز، در تمام شب، در تمام هفته، در تمام ماه
    در فضای خانه، کوچه، راه
    در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب
    در خطوط در هم کتاب
    در دیار نیلگون خواب
    ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
    بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام..
    بسیار متعجب شده بودم. احساسم میگفت؛ « بازم داره سر به سرت میذاره». اما این بازی جدیدش رو اصلاً دوست نداشتم. احساسی در درونم نهیب میزد که بازیچه اش شده ام. با گرفتن نرده ایوان از جا بلند شدم اما حالا دو کتاب و یک موش نارنجی رنگ در دست داشتم. نمیتوانستم یک پایم را به طور کامل روی زمین بگذارم. کمی لنگ میزدم. به حیاط رفتم و به عمو گفتم:
    - کبابها در چه وضعی هستند؟
    به جای عمو، بهزاد جوابم را داد:
    - خوب خوب، کم کم داره حاضر میشه.
    و پدر گفت:
    فقط مونده پلوش که خانمها بیارند.
    سمانه با دیدن موش نارنجی رنگ در دستانم پرسید:
    - اینو از کجا آوردی؟
    - کادوی برادر جنابعالیه. یکباره مهربونیش گل کرده و به جای سر به سر گذاشتن من، بهم کادو داده، اونم چی، یه موش!
    سروش با شنیدن صدایم به طرفم آمد و گفت:
    - اگه گفتی این موش چه حکمتی داره؟
    و با قیافه حکیمانه جواب داد:
    - سه روز دیگه سال جدید میاد. سال جدید، سال موشه. فکر کردم و دیدم این عروسک بانمک چیز خوبیه و با سالی که میاد میخونه. در واقع یه یادگاریه که سالش رو با خودش داره.
    - عجب حکمتی؟ یه ذره به مغزت استراحت بده..
    هنوز حرفم تمام نشده بود که ویدا جلو آمد و گفت:
    - آبجی، موش رو به من میدی بازی کنم؟
    نمیدانم چرا یکدفعه موش برایم عزیز شد و گفتم:
    - نه برو با میلاد بازی کن.
    - اما این موش رو میخوام.
    ندادن موش باعث شد ویدا به گریه بیفتد. مادر گفت:
    - شراره چرا گریه ای بچه رو درآوردی؟ اون عروسک رو بده دستش.
    - حالا چرا ویدا به این پیله کرده؟ بره با یه چیز دیگه بازی کنه.
    سروش جلو آمد و با خنده گفت:
    - تا حالا که مدام داشتی برای این موش بدبخت عیب می تراشیدی چطور یه دفه عزیز شد؟!
    بعد موش را قبل از اینکه خودم به ویدا بدهم از دستم گرفت و به او داد و گفت:
    - خرابش نمیکنه، اگه هم خرابش کرد یه موش دیگه برات میگیرم. نگران نباش.
    با شنیدن حرف او از کوره در رفتم. دندانهایم را روی هم فشردم تا چیز نا مربوطی نگویم ولی تحملم به آخر رسید و گفتم:
    - سروش خیلی بی مزه ای!
    او هم که هیچوقت بدون جواب نمیماند، برای جمله ام هم وزن آورد و گفت:
    - تو هم هنوز خیلی بچه ای! فراموش کرده بودم این خونه چندتا بچه داره وگرنه دوتا موش میخریدم.
    دست از شوخی برنمیداشت. گفتم:
    - منو بگو که برای یه لحظه فکر کردم تو عوض شدی.
    چشمان آبی رنگش را به روی صورتم ثابن ماند و گفت:
    - راستش کیف میکنم سر به سرت میذارم.
    به عمو نگاه کردم و گفتم:
    - عمو شما یه چیزی بهش بگید که منو اینقدر اذیت نکنه.
    - باز چی شده که شما دو تا با هم بحث میکنید.
    - شراره الکی شلوغ میکنه. باهاش نمیشه حرف زد. اصلاً من برم تا قبل از خاموش شدن آتیش از روش بپرم وگرنه چهارشنبه سوری به در نمیشه. تو هم حالا نمیتونی بپری بشین کتابت رو بخون.
    باشنیدن حرفهای سروش عصبی شدم و نفهمیدم چطور آن فاصله را تا آتش دویدم. در آن لحظه به درد پایم فکر نمیکردم و فقط دلم میخواست زودتر از او از روی آتش بپرم و همان کار را هم کردم. اما به محض اینکه پای زخمی ام به زمین کوبیده شد دردش تمام وجودم را گرفت و به زمین افتادم. باند زخمم خونی شده بود و گرمی خون را که از جای زخم جاری شده بود احساس کردم. سروش به سرعت خودش را به کنارم رساند. چهره اش به شدت عصبی به نظر میرسید. اول به پایم و بعد به صورت نگاه کرد و گفت:
    - دختره کله شق، آخه چی رو میخواستی ثابت کنی؟ کی دست از این بچه بازی هات برمیداری؟ همینجا بشین تا برم باند بیارم.
    در حالی که از پله ها بالا میرفت، صدایش را میشنیدم که میگفت:
    - مادر باند رو کجا گذاشتین؟ پای شراره داره خون میاد. باید باندش رو عوض کنیم.
    لحظه ای بعد به همراه مادرم بازگشت. مادر نگاه سرزنش آمیزش را به صورتم دوخت و گفت:
    - تو کی میخوای بزرگ بشی دختر؟!
    چیزی نگفتم مادر پایم را بست و به ساختمان برگشت. آنها مشغول چیدن سفره بودند و من هم به جای کمک به آنها برایشان مشکل می تراشیدم.
    پس از رفتن مادر، سروش کنارم روی زمین نشست وگفت:
    - خیلی خب، حالا دیگه اون قیافه رو به خودت نگیر. من نمیفهمم یعنی پریدن از روی آتیش اینقدر برای تو مهم بود؟!
    سرم را پایین انداختم. باورم نمیشد که من آن کار مسخره را انجام داده باشم. گفتم:
    - نه پریدن مهم نبود ولی حرفهای تو تحریکم کرد.
    نگاهی همراه با سرزنش به صورتم انداخت.
    - بازم لجبازی؟
    نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم برای اولین بار از او خجالت میکشیدم. گفتم:
    - هر اسمی میخوای روش بذار.
    سرم پایین بود و به زمین نگاه میکردم.
    - شراره، سرت رو بلند کن که اصلاً بهت نمیاد. اما خودمونیم، وقتی می پریدی همخونی و هماهنگی عجیبی با آتیش داشتی.
    با تعجب پرسیدم:
    - همخونی؟ بین من و آتیش؟!
    در حالیکه بلند میشد گفت:
    - درسته، بین تو وآتیش. موهات همرنگ آتیش بود و چشمات از همیشه وحشی تر به نظر میرسید.
    نگاهش را از صورتم گرفت و به سمت خانه رفت. حتی سعی نکرد کمک کند تا بلند شوم.
    از اینکه چشمانم را وحشی خواند ناراحت بودم. اگرچه نه او اولین بار بود که این حرف را میزد و نه اولین کسی بود که به این موضوع اشاره میکرد. داخل خانه شدم. همه را نشسته دور تا دور سفره دیدم.

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  10. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  11. Top | #6

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل2-3

    همه در کنار هم شام را خوردیم. برای کمک میخواستم بلند شوم که زن عمو گفت:
    - تو بشین، اگه راه بری دوباره از زخمت خون میاد.
    سروش که مشغول جمع کردن وسایل سفره بود گفت:
    - تو را حت باش من و رضا جای تو کار میکنیم.
    رضا نگاهی به دوستش انداخت و گفت:
    - تو برای خودت کار بتراش من که مث تو بیکار نیستم.
    سروش به طرف رضا برگشت و گفت:
    - این حرف تو بود! در این دور و زمونه آقایون باید تو کدبانوگری استاد باشن. باید هنرمند باشن و از هر انگشتشون یه هنر بباره، وگرنه زن به اونا نمیدن. پاشو کمک کن که یه دفعه میبینی نظر ما برگشت و گفتیم؛ داماد بی هنر نمیخوایم. میدونی رضا اصلاً تو سیاست نداری. قبل از اینکه دست زنت رو بگیری و ببری باید حسابی زبون بریزی و کمک کنی که جای بزرگ و حسابی این وسطا برای خودت باز کنی. اگر کسی نیست این چیزا رو بهت یاد بده بیا پیش خودم، تو این کار استادم، تا حالا چندتا دانشجو برای مشاوره پیش من اومدن.
    - بله میتونم حدس بزنم، حتماً چند وقت بعد هم سر میز دادگاه بودن.
    سروش با تعجب سرش را بلند کرد و نگاهش را به رضا انداخت و گفت:
    - تو از کجا فهمیدی؟ از سه تا مشاوره ای که انجام دادم چهارتاش به طلاق ختم شده!
    عمو با خنده گفت:
    - تو که اینقدر ادعات میشه چرا سرخودت بی کلاه مونده؟
    - پدر شما چرا این حرف رو میزنید. من فعلاً دانشجو هستم و بی پول.
    نه کار دارم، نه ماشین و موبایل و خونه. کی به من زن میده. اگه برم خواستگاری و بگم دانشجو هستم، میگن بذار در کوزه آبشو بخور.
    رضا گفت:
    - پس چطوری به من زن دادن؟
    - خب، تو با من فرق میکنی تو کسی رو میخواستی که دوستت داشت. اگر ما میگفتیم نه به زور زنت میشد.
    و در حالی که مشغول جمع کردن سفره بود بدون مقدمه به طرفم برگشت و گفت:
    - شراره پات چطوره؟
    - نگران و دلسوز شدی!
    با دلخوری سفره را تا کرد و در حالیکه به آشپزخانه میرفت گفت:
    - ببین خودت باعث میشه سر به سرت بذارم. اصلاً عادت کردی با من بگو مگو کنی.
    پدر تازه صحبتش با عمو گل انداخته بود و تا یک، دو بعد از نیمه شب سرش به صحبت گرم بود. ویدا هم خوابیده بود. مادر و زن عمو هم مشغول صحبت کردن در مورد اقوام بودند. سمانه که از آشپزخانه بیرون آمد، به نزد همسر آینده اش رفت و به سروش و رضا پیوست. با دیدن کتاب نازنین، بهترین کار را در این فرصت، خواندن کتاب دانستم. چراغ حیاط را روشن کردم و به آنجا رفتم.
    حالا دیگر به ندرت صدای ترقه ای از کوچه و خیابان به گوش میرسید و سکوت دلنشینی بعد از آن همه سر و صدا حاکم بود. آتشی که در حیاط روشن کرده بودیم مثل سر و صدای اطراف، خاموش شده بود. کتاب را باز کردم و مشغول خواندنش شدم. سرم داخل کتاب بودم که احساس کردم کسی روی صندلی مقابلم نشست. سرم را بلند کردم، سروش را در مقابل خودم دیدم. موش نارنجی رنگ نیز در دستانش دیده میشد. گفت:
    - گوشه حیاط افتاده بود.
    موش را از دستش گرفتم و از او تشکر کردم. دیوان حافظ کنار دستم قرار داشت، آن را برداشت و نگاهش کرد. متوجه شدم به صفحه دستنویس خودش نگاه میکند. گفتم:
    - خوندمش، شعر قشنگی بود.
    سرش را بلند کرد و مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:
    - فقط قشنگ بود؟
    احساس کردم لحنش جدا از تمسخر و شیطنت است. سخنانش را نرم و ملایم بر زبان راند! و صحبتش را اینگونه ادامه داد:
    - به نظرت وقتی تو شیراز هستم، دلم بیشتر از همه برای کی تنگ میشه؟
    با شوخی و تمسخر گفتم:
    - حتماً برای من!
    متوجه شد که شوخی میکنم، چون فوراً با شیطنت گفت:
    - درست حدس زدی. تعجب میکنم تو اینهمه هوش رو از کجا آوردی؟!
    - سروش، دفعه قبلم یه طوری بودی ولی نه به این شدت. چت شده؟دانشگاه هوائیت کرده یا حالت خوب نیست، شایدم انتظار داری حرفات رو باور کنم، به هر حال تازگیها یه طور دیگه سر به سرم میذاری.
    - تو که بیشتر سر به سر من میذاری و منو اذیت میکنی دختر شیطون. ای کاش یه کم عقل توی کله ات بود اون وقت میتونستم دو کلمه با تو حرف بزنم ولی حیف...
    کتاب را بستم و روی میز مقابلم گذاشتم و گفتم:
    - بفرما، من سراپا گوشم اگه میخوای حرف بزنی گوشم با توئه. اصلاً چطوره از دانشگاه بگی، از محیط و حال و هوای اونجا، راستی دختری رو ندیدی که دلت رو ببره و...
    اجازه نداد حرفم تمام شود. با صدای بلند گفت:
    - گفتم که با تو نمیشه حرف زد. شراره بس کن، اصلاً من و تو هیچوقت نمیتونیم مثل دوتا آدم بزرگ، بشینیم و دو کلمه حرف درست و حسابی بزنیم.
    کمی عصبی و دلگیر شدم و نفهمیدم چطور شد که آن حرفها را به زبان آوردم:
    - خب، تقصیر تو هم هست. از بچگی هامون یه بار نشد که تو همون طور که با شیوا حرف میزدی با منم حرف بزنی، مهربون و صمیمی، نه فقط تو، دیگرون هم همینطور بودند. حتی اگه شیوا خرابکاری هم میکرد آخرش کاسه و کوزه ها سر من شکسته میشد.
    اشک از چشمانم سرازیر شد. وقتی گریه ام را دید تعجب کرد. کمتر کسی گریه ام را دیده بود.
    - میدونی سروش از بچگی همه فکر میکردند من شر و شیطون هستم و خواهرم آروم و مظلوم، پس همیشه تعریف اونو میکردن و منو بخاطر شیطنت هام مواخذه و سرزنش میکردند. وقتی همه به من میگن چه چشمهای وحشی ای داری که شیطنت از اون میباره، من از این چشمها و موها قرمز بدم میاد. چند روز پیش یکی از بچه های مدرسه توی راهرو ترقه انداخت. به طور اتفاقی منم با چند تا از دوستام اونجا بودیم ولی ناظم، به من تهمت زد و همین باعث شد که تلافی کردم. اونم سر زنگ ورزش! گفتم حالا که قراره تهمت باشه پس بگذار واقعیت داشته باشه.
    دوباره گریه ام گرفته بود. دستم را روی صورتم گرفتم. خودم هم باورم نمیشد که این حرفها رو زده باشم. همه حرفهای دلم را به سروش گفتم!
    سروش گفت:
    - بس کن شراره، ترمز بریدی. مگه چی شده؟ اینها که مهم نیست تو نباید اینقدر خودت رو برای این مسئله ناراحت کنی. اما در مورد خودم باید بگم که، چون با تو راحتم، سر به سرت میذارم. شراره از قدیم با تو راحتتر از شیوا بودم و دلیل اذیت هام هم همین بوده، از اینا بگذریم، آدم پشت سر خواهر مرده اش این حرفها رو نمیزنه.
    سپس با لبخند ادامه داد:
    - خب دیگه بس کن. دستهات رو بردار و به من نگاه کن.
    دستم را از روی صورتم برداشتم و نگاهش کردم. در نگاهش چیز غریبی را میدیدم که برایم آشنا نبود. سروش به من چشم دوخت و با شیطنت گفت:
    - شراره، تو برای این چیزا گریه هم میکنی؟! فکر نمیکردم به این راحتی بتونم اشک تو رو ببینم.
    - مگه من آدم ننیستم؟! تو هم عین بقیه فکر میکنی، نه؟ میدونی دلم چی میخواد؟ دلم میخواد موهام رو رنگ کنم، اونم سیاه سیاه، فکر میکنم قیافه ام قابل تحملتر بشه.
    از حرفم عصبانی شد و گفت:
    - تو هیچوقت این کار رو نمیکنی. مگه موهات چه عیبی داره؟ خیلی هم قشنگه. چرا ناشکری میکنی؟ ممکه آدمی باشه که عاشق همین قیافه باشه.
    با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:
    - کسی که عاشق این قیافه باشه حتماً یه آدم دیوونست.
    نمیدان کجای حرفم خنده داشت که او به خنده افتاد و گفت:
    - منم با تو موافقم که اون آدم حتماً دیوونس، که عاشق کسی مث تو شده. ولی در هر حال بهت پیشنهاد میکنم بری جلو آینه و خوب به خودت نگاه کنی، بعد ببین میتونی از صورتت ایراد بگیری؟
    بعد لبخندش را وسعت بیشتری داد و گفت:
    - حالا هم بهتره بری لب حوض و دست و صورتت رو یه آبی بزنی خانم کوچولو.
    از جایم برخاستم و به سمت حوض آب رفتم. سروش رو صندلی فلزی کنار حیاط جا به جا شد و نگاهم کرد و گفت:
    - از حق نگذریم یه ذره شرارت داری ها!
    با شنیدن این حرف نگاهی از سر خشم به او انداختم. در حین خنده ها، دستهایش را بلند کرد و گفت:
    - تسلیم، تسلیم، حالا چرا اینطوری نگاه میکنی؟
    - بعد از اینهمه حرف و بحث بازم تو ساز خودت رو میزنی. خب بگو من دو ساعت با دیوار حرف میزدم دیگه.
    سپس به من که صورتم را آب می پاشیدم نگاهی کرد و گفت:
    - راستش تو شیراز بعضی اوقات که حوصله ام سر میره یاد تو می افتم. دلم میخواد اینجا باشم یا که تو اونجا باشی تا چیزی بگم و سریع جوابم رو بدی. خلاصه عادت کردم با تو یکی به دو کنم. تو چی؟ تو خم یاد من می افتی؟
    - راستش جز تو اینجا خیلی هستند که دوست دارن سر به سرم بذارن..
    در همین موقع مادر مرا از پنجره صدا کرد و گفت:
    - شراره جان، بیا حاضر شو میخوایم بریم.
    سرم را به علامت شنیدن صدای مادر تکان دادم و گفتم:
    - اومدم.
    به طرف میز رفتم، موش و کتابها را برداشتم و به سروش گفتم:
    - ما دیگه باید بریم.
    دوباره آن نگاه غریبش را به صورتم انداخت و گفت:
    - به سلامت.
    وقتی آنطور نگاهم میکرد، کلمات هرچه که بود در دهانم خشک میشد. نگاهش مرا ئادار به سکوت میکرد. سریع به داخل خانه رفتم و بعد از آماده شدن باهمگی خداحافظی کردیم و به خانه بازگشتیم. نزدیک به سه نیمه شب بود که به اتاقم رفتم. چراغ را روشن کردم و کتابها را روی میز تحریر گذاشتم. موش را برداشتم تا بین بقیه عروسکها بگذارم، چشمم به نازگل و نازبانو دو عروسکی که پدر و مادر به عنوان هدیه تولد هفت سالگی به من و شیوا داده بودند خیره ماند و افکارم بی اختیار به آن روز پر کشید.
    من و شیوا، بعد از فوت کردن شمعها با شادی و شعف کادوهایمان را باز کردیم. عروسک من موهای قرمز و عروسک شیوا موهای طلایی رنگ داشت. بعد از دین عروسک شیوا دوست داشتم عروسک مو طلایی مال من بود. در نگاه شیوا هم خواندم که او هم از عروسک من خوشش آمده است، ولی بی هیچ حرفی، پدر و مادر را بوسیدیم و بخاطر عروسکها از آنها تشکر کردیم. به هنگام خواب بود که شیوا به سویم برگشت و گفت:
    - شراره، مامان و بابا این عروسکها رو به ما هدیه دادن، بیا ما هم عروسکهامونو به هم هدیه بدیم. این عروسک که شبیه توئه مال من و اون یکی که شبیمن مال تو.
    به عروسکم اشاره کردم و گفتم:
    - تو از این بیشتر خوشت میاد؟
    میدانستم از اینکه حرفش را بزند خجالت میکشد. طبق معمول فقط سرش را تکان داد. عادت هر دوی ما این بود که چشممان دنبال چیزی باشد که خودمان نداشتیم و مال دیگری بود. او همیشه چشمش به دنبال رنگ موهای من بود و من هم برعکس او، عاشق عروسکهای مو طلایی بودم، به همین خاطر گفتم:
    - منم از عروسک تو بیشتر خوشم میاد.
    عروسکها را با هم عوض کردیم. شیوا دختری بسیار مهربان با قلبی ضعیف بود که از همان روزهای نخستین تولد سرناسازگاری را با او گذاشته بود و عاقبت.. به شیوا گفتم:
    - من اسم عروسکم رو نازگل میذارم.
    شیوا هم گفت:
    - عروسک منم اسمش باشه نازبانو، خوبه؟
    شیوا را دوست داشتم ولی به او حسادت میکردم و گاهی نیز نفرت جای این حسادت را میگرفت و با این حال خود را میدیدم که نیازمند هم صحبتی با او هستم. حال که فکر میکنم، دلیل نفرتم را نمی فهمم. شاید یکی از دلایلش محبتهای بیش از حد اطرافیان نسبت به او بود و شاید هم صورت ملیح و زیبای شیوا و برتری های دیگری که او بر من داشت. ای کاش الان شیوا اینجا بود. دوستش داشتم چون با وجود همه تفاوتهای ظاهری و باطنی همزادم بود، در یک روز و یک ساعت پا به ای جهان گذاشته بودیم. اما او خیلی زود رفت و مرا تنها گذاشت.
    از یادآوری خاطره ان روز، دستم بی اختیار به سمت عروسک مو طلایی حرکت کرد و آن را برداشتم، لحظاتی به صورت معصومش نگاه کردم. اشکی در چشمهایم جمع شده بود با زدن یک پلک به روی گونه ام غلتید. به یاد سروش و رفتارش افتادم، ناخودآگاه مشغول صحبت با نازگل شدم.
    - نازگل برام خیلی عجیبه. میدونی چه اتفاقی افتاد؟ سروش به من کادو داد! پسر عموم رو میگم، تئ هم تعجب کردی؟ تعجبم داده، رفتارش خیلی عوض شده. بعضی وقتا یه طور دیگه حرف میزنه، یه موقعهایی در حالی به صورتم زل میزنه که که انگار حواسش نیست. به قول خودش یا عاقل شده یا به سرش زده. نمیدونم چرا امروز جلوی سروش گریه کردم. نمیدونم چرا؟! به نظرت اتفاقی افتاده؟ نازگل من از این بازی جدید میترسم، خیلی هم میترسم.
    مدتی به نازگل نگاه کردم. چیزی که از ذهنم میگذشت را حتی در حضور این عروسکها هم نمیتوانستم به زبان بیاورم. نازگل را سرجایش در بین عروسکها قرار دادم. به سمت تخت رفتم و خودم را روی آن انداختم. از یادآوری این که تعطیلات آن سال به جای سیزده روز، هفده روز بود مثل همه بچه ها خوشحال شدم و این خوشحالی تا زمان خواب با من بود.

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  12. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  13. Top | #7

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل 2-4
    ساعت نه بود که مادرمرا بیدار کرد .خسته و کسل در تخت جابه جاشدم دلم نمی خواست از خواب بلند شوم.با بی حالی بدون اینکه چشمانمرا باز کنم گفتم:مادر بزار بخوابم مادر پتو را کناری زد و گفت:دختر بیدار شو تا یه ساعت دیگه سر و کله بچه های عموت پیدا میشه.خوب بشه یه ساعت دیگه پا می شم.مادر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:دختر بلند شو الان می خوای بری.با تعجب پرسیدم:کجا؟ مادر جواب داد:سروش زگ زد و گفت شب بعد از رفتن ما تصمیم گرفتن امروز به سینما برند. می خواست ببینه تو همراشون می ری یا نه.گفتم خوابه ولی می دونم که حتما میاد.اونم گفت یه ساعت دیگه دم در منتظر توئه.حالا زود بلند شو دست و روت رو بشور و بیا صبحانه بخور.اگه نخوام برم کی رو باید ببینم؟مادر با لحنی عصبانی فریاد زد:نخیر هنوز خوابه یعنی تو خیال نداری سینما بری نمی خوای بیرون بری و بگردی؟من که کم کم از عالم خواب بیرون می امدم چشمانم را باز کردم و روی تخت نشستمو گفتم:کی قراره بیاد کجا می خوایم بریم؟مادر وقتی این طور دید تبسمی کرد و با دست به پشتم زد و گفت:پاشو ببینم گفتم که هنوز خوابی.مادر دوباره حرفهایش را تکرار کرد و از اتاق خارج شد.از جا بلند شدم و به دستشویی رفتمتا به صورتم اب بزنم.اما با دیدن قیافهام در جا خشکم زد .چشمانم به طرز مسخره ای پف کرده بودچطور می توانستم با این چشمان ورقلمبیدهبه گردش بروم.در حقیقت باید از همان اول خودم را برای سر به سر گذاشتن های سروش اماده می کردم با خود فکر کردم مثل این که سروش راست می گفتما هر دو به سر به سر گذاشتن همدیگر عادت کرده بودیم.اگر او در شیراز به یاد من می افتاد من هم هر زمان که به خانه عمو می رفتیم جای خالی او را احساس می کردم .انقدر شلوغ و پر سر و صدا بود که همه نبودنش را احساس می کردند.با سرعت صورتم را شستم و بیرون امدم.طبق معمول ویدا جلوی تلویزیون نشسته بود و کارتون تماشا می کرد و می خندیداز کنارش رد شدم و گفتم :صبح بخیر ویدا خانم.جوابم را داد و دوباره به صفحه تلویزیون چشم دوخت .صبحانه را خوردم و به اتاقم رفتم تا حاضر شوم.چشمانم هنوز پف داشت و پایم هم می لنگید.از خودم پرسیدم:با این وضعیت اصلا درسته برم؟با شنیدن صدای زنگ در اتاقم را باز کردم.مادر از پشت ایفون گفت :سمانه بیا بالا…پس یه لحظه صبر کن داره میاد.از مادر خداحافظی کردم واز خانه خارج شدم

    این رمان توسط کاربر دیگری که نامشان در بالای همین پست ذکر شده ادامه داده می شود .

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  14. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  15. Top | #8

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    ادامه فصل 2-4
    سمانه مینا و سروش بیرون ماشین بودند به هر سه سلام کردم.سروش به محض دیدنم گفت:تیمور خان لنگ وارد...ولی نه خارج میشود.با ناراحتی گفتم:دستت درد نکنه حالا من شدم تیمور خان لنگ.؟بعد انگار چیزی را به یاد اورده باشدبا کف دست به پیشانیش زد و گفت:اخ فراموش کردم تیمور لنگ مرد بود نه زن.به طرف رضا برگشت و گفت:رضا اسم زن تیمور لنگ چی بود؟اخه من چی می دونم اسم زنش چی بود اون که یه زن نداشت.سروش که انگار چیز جالبی شنیده باشد خندید و گفت:راست می گی ها.مینا حال پایم را پرسید.به طرف او برگشتم و گفتم:هنوز درد می کنه فکر کنم اگه نیام بهتره.شما هم راحتتر گردش میکنید.سروش چهرهاش را در هم کشید طوری که انگار از حرفم دلخور شده استگفت:چی چیو نیام بهتره و بعد به صورتم دقت کرد و گفت:چقدر خوابیدی که این چشمها رو این طوری کردی؟چهار ساعت ناقابل. صدای بهزاد بلند شد که می گفت: عجله کنید بیاین سوار شید دیر می شه ها.سمانه جلو رفت و کنار همسر ایندش نشست.من و مینا و سروش در صندلی عقب جای گرفتیم.به بهزاد و رضا سلام کردمو از مینا پرسیدم:میلاد کجاست؟مینا لبخندی زد و گفت:مونده خونه پیش مامان.سروش با شیطنت نگاهی به زن برادرش کرد و گفت:بگو مجردی گردش اومدیم یک کلام.سمانه گفت :خب حالا کدوم فیلم بریم؟هر کدام نظری دادیم فیلم مورد نظر انتخاب شد ولی سروش گفت:فیلمش به درد نمی خوره من این فیلم رو دیدم هیچ موضوعی ندارهوقت تلف کردنه.بیاین بریم یه فیلم دیگه رو ببینیم.رضا گفت:تو دیدی ما که ندیدیم اگه دوست نداری برو یه فیلم دیگه رو نگاه کن.سروش با ناراحتی گفت:این که نشد ما اومدیم همه با هم فیلم ببینیممی دونی اصلا به من چه مربوط پول بلیط رو من که نمی دمدلم بسوزه پولشاز جیب بهزاد میره.بالاخره به طرف سینما به راه افتادیم بعد از گرفتن بلیط سروش با یک نایلون پر از خرت و پرت از چیپس و پفک گرفته تا ابمیوهو شکلات به طرف ما امدبا خنده گفتم:تو داری می ری فیلم ببینی یا مسابقه خوردن؟شما تشریف می برید فیلم ببینید من این فیلم رو دیدم دارم میام تفریح کنم و بخورموقت طلاست نباید تلفش کرد .بعد جلو تر از همه ایستاد و گفت:تشریف نمی یارید ؟ ولی این رو بگم که بعد از پایان فیلم نظرتون رو می پرسمکه حتما می گید وقتمون تلف شد.مینا گفت:اگه تو یه بار وقتت رو تلف کردی چرا می خوای دوباره این فیلم رو ببینی؟ بهزاد در حالی که به سرش اشاره می کرد گفت: اخه مخش تاب داره.همه به راه افتادیم وارد سالن سینما شدیم سروش کنار من نشستاز همان لحظه می توانستم ححدس بزنم چیزی از فیلم نخواهم فهمید.سالن سینما ساکت بود به محض شروع فیلم صدای باز کردن پاکت چیپس در فضا پیچید سروش گفت:اصلا از این فیلم خوشم نمی اد دختره تی تیش مامانیه و یه کمی لوس پسره دست و پا چلفتی و یه خرده چلمنگ.از چیپس تعارفم کرد تا بردارم ارام گفتم:سروش لطف می کنی حرف نزنی می خوام فیلم رو نگاه کنم اگه تو این فیلم رو دیدی من که ندیدم تا اینجاش که اصلا چیزی نفهمیدم حاقل بزار از بقیه اش یه چیزی دستگیرم بشه.با تعجب نگاهم کرد و گفت:مگه خدایی نکرده پلیسی که می خوای....در این زمان کسی که پشت سرم بود با دست به شانه ام زد و باعث شد دنباله صحبت سروش را نشنوم برگشتم و به خانمی که پشتم نشسته بود نگاه کردم گفت:خانم ممکنه حرف نزنید با این حرف نگاهم را به سروش انداختم و گفتم:بفرما اخرش صدای مردم در اومد بذار فیلم رو ببینیم در این زمان سمانه به طرف ما برگشت و گفت:شما دو تا چقدر حرف می زنید بابا فیلمو نگاه کنید سروش با خنده گفت:اینم از اشناها.از شر سروش راحت شدم .اما صدای خانمی که روی صندلی عقب نشسته بود توجه ام را جلب کرد او به کسی که کنارش نشسته بود می گفت:دختره که برگشت دید یش ؟نه چطور مگه؟صورت بامزه و قشنگی داشت فیلم که تموم شد بهت نشونش می دم که ببینیش یه همچین قیافه هایی رو ادم کمتر می بینه.احساس کردم سروش هم حرفهای انها را شنیده است چون او هم برگشته بود و مرا نگاه می کردانگار برای بار اول بود مرا می دید به سوی او چرخیدم و گفتم:چرا این طوری به من زل زدی مگه منو تا حالا ندیدی؟نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت و گفت:دیدنش که زیاد دیدم ولی الان یه حرفی شنیدم به نظرم جالب اومد فقط همین.حال عجیبی داشتم در چشمانش چیز تازه ای می دیدم در نگاهش برق خاصی یا شاید هیجان و بی قراری....به درستی نمی توانم ان نگاه را تشریح کنم چون نگاهش بیگانه بود و همین بیگانگی یا ان برق خاص باعث شد هیچ چیز از بقیه فیلم رو درک نکنم .نزدیک ساعت یک و نیم با تمام شدن فیلم از سینما خارج شدیم بهزاد با اشاره به پیتزا فروشی که در سمت دیگر میدان قرار داشت گفت:با پیتزا موافقید؟سروش گفت من پیتزا نمی خورم اگه کش لقمه باشه حرفی نیست.سمانه گفت: چه فرقی داره هر دو یکین .سروش به سمت خواهرش برگشت و گفت:د نه دیگه کش لقمه یه کلمه فارسیه و ما هم ایرانی هستیم پس باید بریم به مغازهایی که نوشته باشه کش لقمه .رضا به سروش نگاه کرد و گفت:تو اگه همه جای این شهر رو بگردی یه مغازه پیدا نمی کنی که روش نوشته باشه کش لقمه ببینم اصلا درسته شکم سیری مثل تو که یه نایلون ات و اشغال خورده برای یه عده بنده خدا که گشنه هستن تصمیم بگیره و بهونه بیاره؟سروش بدون اینکه منتظر بقیه بماند به راه افتاد و گفت:من کی بهونه اوردم ؟نمی خواین بیاین بریم پیتزا فروشی کش لقمه بخوریم؟از این حرفش به خنده افتادم نگاهم کرد و گفت:چی خنده داشت؟هیچی امروز خیلی بامزه شدی دیشب تو اب نمک خوابیدی ؟مینا در ادامه حرف من گفت :باید برای اون دانشگاهی که نوابغی مثل تو رو تربیت می کنه اسفند دود کرد بهزاد حرف همسرش را تایید کرد و گفت:اونجا به جای درس خواندن دلقک بازی یاد می گیرن.سروش گفت:راستش رو بخوای دانشگاه از هر نظر خوبه و می تونه استعدادهای ادم رو شکوفا کنه.بالاخره وارد پیتزا فروشی شدیم بهزاد گفت:اقا لطفا شش تا پیتزای مخصوص .سروش با لودگی تمام گفت:نه اقا یکی از اونا کش لقمه مخصوص باشه..فروشنده اغذیه فروشی سرش را بلند کرد و نگاهی همراه با خنده به سروش انداخت.این بار هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.سروش که به سمت میز می امد با دیدن خنده من گفت؟باز چی شده شراره خانم می خنده ؟مینا به جای من گفت:ادم اگه با تو بیرون بیاد ابروش می ره.با قرار گرفتن پیتزا روی میز رضا وقتی عجله سروش را برای غذا خوردن دید گفت:نمی دونم تو که اندازه یک فیل غذا می خوری چرا عین زرافه لاغر موندی؟سروش سرش را بلند کرد انگار تازه نطقش باز شده بود ادم یا باید زرافه باشه یا فیل من متعادلم که عین زرافه هستم خودتو نگاه کن که یه خرده غیر نرمالی یعنی نه زرافه ای نه فیل.با این حرف او همگی زیر خنده زدیم.

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  16. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  17. Top | #9

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    قسمت اخر فصل دوم
    رضا بدون اینکه بخندد گفت:من غیر نرمالم یا تو ؟سروش سرش را نزدیک رضا برد و گفت:چه فرقی داره من و تو به جای جر و بحث باید هوای همدیگه رو داشته باشیم اخه ما دوستای قدیمی و صمیمی هستیم پس اگر من غیر نرمال باشم تو هم غیر نرمالی.در این میان مینا دید که من دست از غذا خوردن کشیدم گفت:چرا نمی خوری ؟گرسنه ام نیست. سروش نخود هر اش بود با شنیدن حرف من خودش را وسط انداخت و گفت:شراره اگه بخوای این طوری غذا بخوری معده ات کم کم اندازه یه گنجشک میشه اون موقع نمی تونی غذا بخوری و همیشه غذات می مونه و شوهر بیچاره ات حیفش میاد غذا رو دور بریزه مجبور میشه علاوه بر غذای خودش غذای تو رو هم بخوره و عاقبت شوهر بدبخت تو چی می شه چاق و خپل می شه قندش می ره بالا خلاصه اخرشم سکته می کنه بدبخت جون مرگ می شه و اون وقت تو قاتلش هستی .با خنده گفتم:یعنی اگه الان یه پیتزا نخورم این همه عواقب به دنبال داره ؟سروش خندید و شروع به خوردن پیتزای من کرد و من به قطعات غذایم که یکی پس از دیگری توسط سروش خورده می شد نگاه می کردم بهزاد گفت:سروش تو که گفتی باقیمانده غذاش رو شوهرش می خوره .چه فرقی داره حالا که شوهرش اینجا نیست من جور شوهر ایندش رو می کشم از نظر شما اشکالی داره ؟او را که به من چشم دوخته بود نگاه کردم و گفتم:هیچ اشکالی نداره بخصوص اگه ادم به یه ادم گرسنه کمک کنه ثواب هم داره.بعد از خوردن ناهار سوار ماشین شدیم و قصد برگشت کردیم من که دیشب خیلی کم خوابیده بودم ارام ارام داخل ماشین خوابم برد .وقتی به خود امدم که ماشین داخل پارکینگ خانه عمو پارک شده بود سروش را مقابل خودم دیدم که گفت:پاشو خانم رسیدیم .خودم را جمع و جور کردم و گفتم:ولی من می خواستم به خونه برگردم خودت می دونی یه روز به عید مونده مادر خیلی کار داره .از ماشین پیاده شد و گفت:خیله خوب حالا بیا بالا نمی خواد خودت رو اینقدر زرنگ نشون بدی دو دقیقه که نشستی خودم می رسونمت.با لبخند از او تشکر کردم و پیاده شدم وارد خانه عمو شدیم به عمو و زن عمو سلام کردم.عمو با گشاده رویی نگاهم کرد و گفت:ببینم بهتون خوش گذشت.؟بله عمو خیلی خوب بود بهزاد رو به سروش کرد و گفت:برای یه بارم شده بهت حق می دم فیلمش چنگی به دل نمی زد .دیدی گفتم خان داداش شما که رو حرف ما حساب نمی کنی .حالا دلم می خواد سمانه نظرش رو بده که هی می گفت بریم این فیلمو ببینیم .بعد رو به سمانه کرد و پرسید:نظرت چی بود راست و حسینی بگو.خب فیلم بود دیگه اونقدرا هم بد نبود .دیدی نشد تو نمی خوای حرفت رو تغییر بدی شراره نظر تو چیه؟بدک نبود.سروش گفت:می دونم به نظرت وقتت تلف شده ولی نظر ما دو تا نباید هیچ وقت یکی باشه .این حرف را زد و به سمت اشپزخانه رفت.مینا از زن عمو پرسید:میلاد که اذیتتون نکرد؟زن عمو دستی به سر و روی نوه اش کشید و گفت:مگه می شه پسر نازنینم اذیت کنه؟صدای جرق و جروق از اشپز خانه می امد.سمانه گفت:سروش چکار می کنی این سر و صداها چیه؟صدای سروش از اشپزخانه امد که گفت:دارم برای خودم اسفنددود می کنم رضا به محض شنیدن این حرف گفت:این پسره چقدر از خود راضیه اخه کی میاد تو رو چشم بزنه .سروش دوباره با صدای بلند گفت:هیچ فکر کردین خیلی ها تو این دور و زمونه دنبال پسرای چشم ابی و خوشکل مثل من هستن همین امروز تو سینما یه خانم داشت از من و چشم و ابروم برای بغل دستیش تعریف می کرد ترسیدم چشم بخورم.من مقصودش را خوب می دانستم همان موقع در سالن سینما فهمیدم که صحبتهای ان زن را شنیده است لحظه ای بعد با منقلی که در حال دود کردن بود از اشپزخانه بیرون امد و گفت:بذار برای شما هم دود کنم راستش اعضای خانواده تابش یکی از یکی ماشاالله خوشکل تر هستنیه موقع شما رو هم چشم نزنن .اسفند را بالای سرم چرخاند سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم لبخند معنی داری روی لبانش نشست نفرات بعدی هم از اشفند بی نصیب نماندند نوبت که به رضا رسید سروش گفت:تو رسما جزء خانواده ما نیستی ولی برای اینکه دلت نشکنه دور سر تو هم اسفند می چرخونم .رضا به اسفند نگاه کرد و گفت:این اسفند به درد خودت می خوره به ما که رسید دودش ته کشید.فعلا همین برات کافیه باقیش بمونه روز عروسیت.اونقدر برات اسفند دود می کنم که تو دودش خفه بشی.رضا و سروش دوستانی صمیمی بودند که دوستی انها از دوران دبیرستان اغاز شده بود و این صمیمیت منجر به ان شد که رضا داماد خانواده شود سروش سال اول دانشگاه قبول نشد پس از دو سال سربازی وقتی که بیست و دو سال داشت در رشته مهندسی برق قبول شد و امسال سال اول را تمام کرده بود ولی رضا تنها فرزند پسر یک خانواده شش نفری بود .او پس از سربازی به کمک پدرش مغازه ای خرید و به کاسبی پرداخت جوان زحمت کش و مهربانی بود که سمانه به او بسیار علاقه داشت .پس از خوردن چای بلند شدم و به زن عمو گفتم:زن عمو جان من دیگه باید برم .عمو گفت : شراره بشین به این زودی کجا میری الان زنگ می زنم جلال و مادرت هم بیان اینجا .نه عمو پدر خیلی کار داشت اصلا امروز خونه نیست.سروش از جایش بلند شد و به دنبال من حرکت کرد و گفت:من تا در خونتون همرات میام.وقتی از خانه عمو بیرون امدیم نمی دانستم انچه را که در سر م می گذرد به زبان بیاورم یا نه کمی فکر کردم و عاقبت دل به دریا زدم و با لحن ارامی گفتم:سروش. بله.شرمی که به سراغم امده بود باعث تعلل در بیان حرفم شد سروش پرسید می خوای چیزی بپرسی ؟اره ...ولی...اصلا ولش کن.سرم را پایین انداختم سروش سرش را خم کرد و به صورتم نگاه کرد و گفت:مگه تو هم بلدی خجالت بکشی حرفت رو بزن.راستش...تو برای من اسفند دود کردی یا خودت؟از سوالم به خنده افتاد و گفت:از حرفهایی که می زدم نفهمیدی ؟می دونی حرفهای اون خانم رو شنیدم وقتی هم بیرون اومدیم دیدم که تو رو به همراهش نشون می داد نزدیک بود با چشماشون قورتت بدن .عجب سلیقه ای اخه این قیافه چی داره اگه مثل شیوا بودم یه چیزی .از حرفم ناراحت شد و گفت:این حرف رو دیگه نزن شیوا قشنگ بود تو هم قشنگی .پس چرا تو با شیوا مهربون تر بودی؟اخه شیوا با تو فرق داشت تو قوی و شاداب بودی ولی اون مریض و بیمار بود .به او حق می دادم تصمیم گرفتم به این موضوع فکر نکنم سروش گفت:شراره من خودم رو مقصر می دونم که پای تو این جوری شد.با تعجب سرم رو بلند کردم و از او پرسیدم:حالت خوبه ؟این چه حرفیه که می زنی ؟کمی ناراحت سد و گفت:من که کاملا جدی حرف می زنم اخه من اگه اون حرف رو نمی زدم تو عصبانی نمی شدی و اون وقت...کمی مکث کرد و ادامه داد :من واقعا از این که باعث مجروح شدن پای تو شدم متاسفم.حرف های او برایم تازگی داشت نتوانشتم جلوی خنده ام را بگیرم.خنده ام او را ناراحت کرد و گفت:به کجای حرفم می خندی؟از چهره اش خواندم که از من انتظار جواب دارد. تو چطور تازگی این قدر به حرفهای من حساس شدی؟دوباره مکثی کرد و گفت:بودم.خودم را به نشنیدن زدم و پرسیدم:برات بگم؟سرش را به علامت مثبت تکان داد ادامه دادم و گفتم:از اینکه تو از مجروح شدن من نتراحت شدی خنده ام گرفت.هر چند به این حرف نخندیده بودم ولی مجبور شدم به دروغ این را بگویم تا ناراحتیش بر طرف شود.سروش خندید و چشمانش برق زد چهره اش زیباتر از همیشه به نظر می رسید بعد بدون مقدمه از درس و مدرسه ام پرسید.پاسخ او را دادم و گفتم:خوبه فعلا که خوب پیش می ره خیال دارم عین تو مهندس بشم . پس می خوای دانشگاه بری؟ پس خیال کردی همین که دیپلم گرفتم می خوام شوهر کنم؟نه من تا درسم تموم نشه به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنم.محکم و قاطع گفت:نبایدم فکر کنی تو تازه شونزده سالته.به سر کوچه رسیدیم زنگ را فشردم پدر از ایفون پرسید :کیه؟مائیم پدر من و سروش.با باز شدن در داخل رفتیم.پدر به محض دیدنمان با خنده گفت:فکر کنم یواش یواش عقل تو کله شما دو تا اومده بالاخره دست از لج بازی برداشتین.هر دو از حرف پدر خندیدیم به اشپزخانه رفتم مادر کتری را روی گاز گذاشت و با دیدن من گفت:خوش گذشت؟بله مادر جای شما خالی.میوه ها را در ظرف چیدم و به اتاق اوردم پدر با دیدنم گفت:شراره روز سفرمون معلوم شد چهارم فروردین برای دیدن مادر بزرگت به شمال می رویم.سروش گفت:عمو جان کی بر می گردید؟بدون این که فکر کنم گفتم:نکنه دلت برامون تنگ می شه که می خوای بدونی کی بر می گردیم؟به طرفم برگشت دیدگانش را به من دوخت نگاهی انچنان نافذ که بدنم را به لرزه در اورد و وادارم کرد که سر م را به زیر بیندازم مادر که از اشپزخانه به اتاق می امد سوال سروش را شنید و جواب داد:به احتمال قوی روزهای اخر تهران هستیم.در تمام مدتی که سروش انجا بود به معنای نگاهش فکر می کردم و زمانی که حال خود را بازیافتم که او رفته بود.شوق دیدن عزیز نگذاشت از این بیشتر به سروش فکر کنم از تابسیان گذشته عزیز را ندیده بودم چقدر دلم برایش تنگ شده بود اگر چه خانه تکانی کرده بودیم ولی ان روز به مادر کمک کردم تا خانه را برای ورود سال جدیداماده کنم.

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  18. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


  19. Top | #10

    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,099
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    میانگین پست در روز
    0.75
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    8,928
    سپاس ها
    2,244
    سپاس شده 2,498 در 814 پست
    داریک
    0
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    8,928 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شراره

    فصل سوم 3-1
    پدر همه وسایل هفت سین را خریده بود مادر سفره قلمکاری را روی میز پهن کرد و یک یک وسایل هفت سین را به طرز
    زیبایی روی ان چید دو ماهی قرمز زینت بخش تنگ ابی بود که روی میز قرار داشت سبزه در گوشه میز خود نمایی می کرد .برای ویدا چند تخم مرغ رنگ کرده ام با نگاهی به چهره پدر متوجه شدم که از تماشای مادر در ان حالت لذت می برد نتوانست خودش را نگه دارد و حرفی که هر سال می زد تکرار کرد :خانم دستت درد نکنه ادم کیف می کنه کنار این سفره بشینه و سال جدید رو افاز بکنه .مادر با لبخند زیبایی رو به پدر کرد و گفت:درست مثل هر سال .بعد با قرار دادن اینه و قران روی میز کار خود را با این جمله تمام شده اعلام کرد :اینم از سفره امسال .پدر با لحنی که شادی در ان موج می زد گفت:و مثل هر سال قشنگه .مادر این بار به طرف پد ر رفت و گفت:جلال یعنی سفره چیدن من انقدر برای تو جالبه؟پدر با لبخند معنی داریبه من نگاه کرد و خطاب به مادر گفت:نه تنها این کار بلکه همه کارهای تو همیشه برایم جالبه خانم.چی شده امروز یاد جوونیت افتادی ؟عشقت دوباره گل کرده .دستت درد نکنه خانم من تازه چهل و چند سالمه به من می گی پیر ؟و نشان داد که از حرف مادر دلخور شده است کنار پدر نشستم و به چهره اش نکاه کردم سروش چه شباهتی به پدر داشت انگار جوانیهای خود پدر بود با خنده گفتم پدر منظور مادر این نبود .مادر گفت:منظورم سالهای اول ازدواجمون بود.مگه من دیگه ازت تعریف نمی کنم ؟من و مادر هر دو خندیدیم مادر گفت:خیله خوب جلال بیا کنار سفره الان سال تحویل می شه.ویدا با لحن کودکانه ای گفت:پدر شما که پیر نشدین فقط یه کم مو هاتون ریخته.پدر با خنده ویدا را بغل کرد وبا او چرخی زد و گفت:این خودش یه علامتی از پیریه کوچولوی من .همگی دور میز نشستیم تلویزیون روشن بود و ساعت روی میز ثانیه ها را خیلی سریع رد می کرد سال جدید آغاز شد همان سال موش ، نمی دانم چرا احساس می کردم موش امسال رنگش نارنجی است ،نه سفید یا خاکستری .روی پدر و مادر و ویدا را بوسیدم .پدر پول های تازه و تا نخورده را از لای قران در اورد و به من و ویدا عیدی داد و به ویدا گفت:بیا چهارمین عیدیت رو از بابا بگیر.وقتی عیدیم را از پدر می گرفتم اشک را در چشمانش دیدم .بدون این که دست خودش باشد مرا در آغوش گرفت و بغضش شکست .هرگز نمی توانستم اشکهای پدر را ببینم بخصوص اگر این اشک ها به خاطر شیوا باشد .پس از سال تحویل همگی به خانه عمو رفتیم.بهزاد و همسرش به همراه میلاد انجا بودند .پدر وقتی سمانه را ندید سراغش را از عمو گرفت.سروش قبل از عمو جواب دا د:پسره پررو هنوز خواهر من رو به خونش نبرده و باهاش زندگی مشترک رو شروع نکرده نمی ذاره سال تحویل اینجا بمونه یه ساعت قبل از تحویل سال اقا اومد و گفت،{سمانه سال تحویل پیش ما باشه}دامادای این دوره و زمونه هم نوبرند.پدر از حرف سروش خندید:خودتم یه روز مثل اون می شی ،تورم می بینیم.نه عمو جان من یه دامادی می شم که خانواده عروس منو بذارن سرشون حلوا حلوا کنن .تازگی ها همه حرفهای سروش دو پهلو شده بود.رفتارش عجیب می نمود و من این تغییرات را دوست داشتم .دیگر نمی خواستم از دستش فرار کنم حالا دیگر او سر به سرم می گذاشت ولی از اذیت هایش خبری نبود .آجیل را جلوی رویم گذاشت و روی صندلی کناریم نشست و گفت:سال نو مبارک شراره خانم صد سال به از این سالها .به همچنین .همان موقع صدای عمو را شنیدم که با کنایه گفت:آقا پسر ما رو نگاه کن تو مگه مشغول پذیرایی نبودی؟سروش از جا پرید و گفت:ای وای ببخشید.صدای بهزاد که سروش را مخاطب قرار می داد نگاهم را به سمتش سوق داد:این چند وقته معلوم هست حواست کجاست؟با نگاهم سروش را دنبال کردم صورتش از خجالت سرخ شده بود و نگاه معنی داری که بین عمو و زن عمو رد و بدل شد از چشمانم دور نماند .کارش که تمام شد از جیبش یک اسکناس در اورد و به دست ویدا داد .پدر گفت:چرا زحمت می کشی عمو جان .اختیار دارید عمو درسته که هنوز دست به جیب بابا هستم ،ولی همچین بفهمی نفهمی احساس بزرگی به من دست داده .دوباره روی صندلی کنار دست من نشست .بعد از ان ابروریزی چطور می توانست باز کنار من بنشیند .آهسته سرش را نزدیک من کرد و در گوشم گفت:حسودیت نشه عیدی تو محفوظه .با تعجب نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم.تعجب نکن از این به بعد می خوام تعجبت رو زیاد ببینم.نمی دونی چه قیافه جالبی پیدا می کنی .تازگیها زیاد نا پرهیزی می کنی ور شکست نشی؟من بر عکس تو فکر می کنم به نظرم خیلی هم سود می برم یه روز اینو می فهمی.از جایش بلند شد و از پذیرایی بیرون رفت .عمو و پدر حرفشان به تجارت فرش رسیده بود .مادر و زن عمو هم حرف برای گفتن زیاد داشتند.بهزاد و مینا برای تبریک به خانواده مینا خداحافظی کردند و رفتند.ویدا که از بیکاری کلافه شده بود به طرفم برگشت و گفت:آبجی بریم تلویزیون نگاه کنیم؟دستش را گرفتم و از اتاق خارج شدیم .تلویزیون را روشن کردم و در کنارش روی راحتی نشستم که در اتاق سروش باز شد و او در چار چوب در قرار گرفت و گفت:شما اینجایید؟به اتاق برگشت و کمی بعد خارج شد .در اتاق را بست و به طرف ما امد .کادوی مستطیل شکلی را به دستم داد و روی مبل کنار دستم نشست و گفت:بازش نمی کنی ؟ویدا به کادویی که در دستم بود نگاه کرد و گفت:سروش به تو هم عیدی داده ؟اره ویدا چون به تو عیدی داده باید به من هم عیدی بده.ویدا به من نزدیک شد حدس زدم خیال مقایسه عیدیش را دارد .کاغذ کادو را باز کردم تابلوی کوچکی که در ان بود بیرون اوردم با دیدن کادو ویدا لبخندی زد و گفت:با این نمی شه بستنی خرید ولی با عیدی من می شه.من و سروش از حرفش به خنده افتادیم.سروش سرش را بلند کرد ودیدگان دریایی اش را به صورتم دوخت و گفت:چطوره می پسندی؟دوباره همان شعری که در مقدمه کتاب حافظ نوشته بود ولی این بار با خطی خوش و در قابی زیبا که زیبایی شعر را صد چندان می کرد .

    دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.



  20. کاربر روبرو از پست مفید Allisson سپاس کرده است .


صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-25-2012, 05:38 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-19-2011, 12:25 AM
  3. رژیم غذایی طلایی برای زیبایی پوست و مو
    توسط sanii در انجمن پوست و مو
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-09-2011, 10:33 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-03-2011, 05:11 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-24-2010, 12:37 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •