رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 29 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 283

موضوع: رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

  1. Top | #1

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Icon100 رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    سلام دوستایه گلم می خوام رمان به رنگ شب و بزارم.امیدوارم

    خوشتون بیاد.

    (سپاس یادتون نره)
    ویرایش توسط shab : 09-14-2010 در ساعت 01:53 AM
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  2. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    اتاق کاملا به هم ریخته بود و بوی تند سیگار فضای ان را پر کرده بود. انگار کسی ساعتها یا حتی روزها در انجا سیگار می کشیده است به طوری که هر تازه واردی در بدو ورود از بوی تند و زننده ان مشمئز می شد.

    سروش بی حوصله لباس عوض می کرد یک دست کت و شلوار و یک نگاه سطحی در اینه اما هیچ یک باب دلش نبود و ارزو می کرد هرگز به این مراسم پای نگذارد. ولی مثل اینکه چاره ای نداشت.حکم پدر بود و بس.بالاخره هم علی رغممیل باطنی اش به دلیل احترام به شخصیت خود و پدر یکی از شیک ترین کت و شلوارهایش را پوشید و بدون اینک هدر اینه نظری بیندازد روی تخت ولوشد.

    سیگار روشن را از گوشه زیر سیگاری برداشت و بین لبهایش قرار داد و به سقف خیره ماند . در چهره جذاب و مردانه اش غمی جانکاه لانه کرده بود .رنگ به چهره نداشت فروغ و درخشش از چشمان سبز رنگ گیرایش گریخته بود. مثل یک بیمار مالیخولیایی به فکر فرو رفته بود.

    بعد ازمشاجره و بحث های یک ساله بالاخره پدر موفق و او حاضر به چشم پوشی از دختری شده بود کهتمام قلبش را تسخیر کرده بود.

    در عالم خود بود که صدای در او را مجبور کرد با عجله سیگار را در زیر سیگاری خاموش کند. چند لحظه بعد مادرش ( شیرین ) در حالی که لبخندی بر لب و کرواتی بسیار زیبا و هماهنگ با رنگ چشمان او در دست داشت وارد اتاق شد و با تعجب پرسید: -هی پسر چه کار می کنی ؟ چه خبره!...بوی گند سیگار تموم اتاقت رو پر کرده!

    ونگاهی به سروش انداخت که با فریاد او در امیخت.
    -چرا با لباس مهمانی ولو شدی روی تخت؟...الان چروک میشه ها.
    و غرولندکنان به طرف پنجره رفت پذده های ابی گلدار را کنار کشید.پنجره را باز و هوای الوده و کثیف را با کتابی که از قفسه برداشت بیرون راند. قدری خشبو کننده هلو که معمولا سروش برای از بین بردن بوی سیگار میزد اسپری کردو گفت:- به جای اینکه به خودت عطرو اودکلن بزنی این سیگار مسخره رو دود میکنی.
    اگه پدرت متوجه سیگار کشیدنت بشه می دونی که چه عکس العملی نشون می ده. سروش گویی در دنیای دیگری به سر می برد به سختی تکانی خورد و لبه تخت نشست و در حالی کحه سعی در دزدیدن نگاهش داشت گفت: - مادر بس کن ... تورو خدا بس کن.و
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  4. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  5. Top | #3

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    اما شیرین کلافه انگشت روی لب فرزند گذاشت و گفت: قرار شد دیگه حرفش رو نزنیم...خوب؟
    لبهی سروش رئی انگشت مادر سر خورد و با التماس گفت: حداقل تو یکی میتونی درکم کنی...ناسلامتی من پسرتم یا به قول خودت پاره تنت. شیرین کلافه جواب داد می دونم می دونم ولی عزیزم خودت زیر بار رفتی...پس خواهش میکنم دیگه بس کن .من نه طاقت ناراحتی تورو دارم نه میتونم جولوی پدرت بایستم.

    - باشه ولی خودت خوب میدونی که فقط به خاطر تو که بیش از این بین من و پدر قرار نگیری تن به این ازدواج مسخره دادم.اگه اون سکته لعنتی رو نکرده بودی مجبور نبودم برای سلامتی شما نظری کنم که حالا برای ادا کردنش مثل خر توی گل بمونم ومطمئن باش پدر نیتونست مثل امروز خوشحال باشه.

    - ولی پدرت فقظ خوشبختی تورو می خواد و میدونم چیزی در سیما دیده که فکر میکنه لیاقت همسری تورو داره تو با چشم دلت نگاه میمنی و پدر با چشم عقل. والا به حال من فرقی نداره که الهه عروسم باشه یا سیما.من فقط دلم می خواد پسر نازنینم خوشبخت بشه . سروش باکلافگی اهی کشید و برخواست.چندین بار طول اتاق را قدم زدپریشان و مستاصل بود. از حرکت باز نایستاد دست در هوا چرخاندو گفت: - پدر با این کار زندگی من و سیما رو تباه میکنه. من هیچ وقت نمی تونم سیما رو دوست داشته باشم یا خوشبختش کنم... مطمنم که خیلی زود از من خسته میشه و ترکم میکنه.

    - نه پسرم ! بعد از ازد.اج وقتی مسئولیت یک زندگی رو قبول کردی کم کم عشق الهه از سرت دور میشه... مخصوصا وقتی پای بچه به میون بیاد.
    - نگفتم سیما عیب داره اما من علاقه ای بهش ندارم. شیرین ابروانس را گره کرد و با تندی گفت: چه کار کنم؟ می دونی که حرف حرف پدرته اون هنوز می خواد مثل دیکتاتور های پنجاه سال پیش عمل کنه. اشفتگی مادر سروش را وادار کرد که به علامت اتش بس دست ها را به هوا بلند کند. - باشه باشه... دیگه حرف نمی زنم . تموم... خوبه؟

    شیزین قدری سرش را به طرف شانه مایل کرد و با لبخندی مهربان گفت:- پاشو پسرم... پاشو یه دستی به موهای قشنگت بزن و حاضر شو... زود بیا پایین تا یه چیز خنک و شیرین بدم بخوری شاید سگرمه هات باز بشه .سروش از روی اجبار لبخند تلخی به لب راند و گفت:- چشم مادر.تو برو من هم الان میام.

    - افرین. حالا شدی پسر خوب خودم.
    نگاه بی قرار سروش دنبال مادر بود .صدای خسته و غم زده اش شیرین را در استانه در موقف کرد( مامان)).
    - جانم.
    سروش راهی برای رهایی از کلافگی نمی یافت در حالی که سرش را به علامت تاسف تکان میداد با صدای لرزانی گفت:
    - نمی دونم ... هنوز نمی دونم شاید خودم رو سپردم دست سر نوشت...شاید هم ازش فرار کردم.
    نگاه پر حسرت شیرین به فرزند با اهش درامیخت و بی کلام خارج شد.بدون شک در وجود او به خاطر تنها فرزندش غوغایی بر پا بود.

    شاید اگر جمشید حرف شنو بود با او حرف می زد و جلوی این ازدواج را می گرفت اما او همسرش را خوب می شناخت. هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست تصمیم جمشید را عوض کند.حداقل چیزی که در طی سی سال زندگی با همسرش فرا گرفته بود این بود که هیچ گاه روی حرف او حرفی نزند.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  6. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  7. Top | #4

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    جمشید از شادی موفقیتش در پوست خود نمیگنجید ودر حالی که زیر لب ترانه ای زمزمه میکرد مشغول واکس زدن کفش هایش بوداما به محض مشاهده چهره درهم و رنگ و رو پریده شیرین لبخندش زایل و متوجه سروش در طبقه بالا شد. از این رو قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
    - ببین شیرین !اگه پسرت می خواد دیوونه بازی در بیاره و اون بی چاره ها رو هم به حال و روز تو بیندازه همین حالا تکلیف من رو روشن کن.
    نمی خوام سنگ روی یخ بشم. اصراری هم به ازدواج سروش ندارم ولی این رو بدون که هیچ وقت تا زمانی که زنده ام محال بتونه الهه رو به عنوان عروس به این خونه بیاره.
    - خواهش میکنم بس کن جمشید ! ... اون راضیه . دوباره همه چیز رو خراب نکن الان صدات رو می شنوه... توو خدا شر درست نکن.
    - فقط بهش حالی کن جلوی مردم ادا در نیاره و با ابروی من بازی نکنه.
    صدای شیرین که می گفت: (( باشه عزیزم...باشه)) به سختی از سوی اشپز خانه شنیده شد.لحظاتی بعد با لیوان های شربتبه میان حال بلز گشت و از جمشید دعوت کرد تا گلویی تازه کند . در همین حال سروش از پله ها سرازیر شد جذاب تر و با وقار تر از همیشه با قد صدو هشتادو پنج سانتی متر چنان در کت و شلوار یشمی رنگ خود جلب توجه میکرد که گویی مانکن است.
    شیرین به محض دیدن فرزند بلا فاصله به طرف منقل کوچکی رفت که دقایقی قبل اماده کرده بود تا با دود کردن اسپند گوئی تمتمی اثار شوم چشم های شور و بلا ها را از فرزندش دور گرداند .
    لحضاتی بعد سروش در حالی که غرق در افکار خود بود پشت فرمان ماکسیمای سیاه رنگش قرار گرفت و مسافر گذشته نچندان دور خود شد.

    ان روز را به یاد اورد که در بارش نم نم باران جلوی در منزل متوقف شد مادرش سعی داشت قبل از لک شدن ملحفه ها بر اثر قطرات باران انها را ججمع اوری کند .
    پاورچین جلو رفت و بند رخت را کمی پایین کشید و سلام کرد. شیرین به محض دیدن پسرش لبخندی از سر شوق زدو گفت :
    - اومدی مامان! بجنب که به موقع رسیدی.
    - چشم.مخلص مادر عزیزم هستم. ولی شرط داره خانومی!
    و گوشه ملافه را گرفت و منتظر جواب مادر ماند. اما شیرین ابروانش را در هم کشید و گفت: - شرط بی شرط. یالا تا ملافه ها لک نشده بجنب .
    - مگه من از شما چی می خوام که زیر بار نمیری؟
    - خودت می دونی چی می خوای . پس بی خودی بحس رو کش نده.
    سروش با قهر روی از مادر گرفت. هر ملافه ای رو که از روی بند رخت جمع می کرد با حرص در سبد قرمز رنگ پلاستیکی می کوبید از این رو شیرین با اوقات تلخی صدایش را بلند کرد و گفت: - چه کار می کنی؟ این طوری که یه اتو کشی می اندازی گردنم بچه .سروش دست از کار کشید و گفت:
    - چه کار کنم!اخه مگه تو و پدر برام اعصاب می گذارید.
    شیرین لباس های باقی مانده را با عجله در سبد گذاشت و ان را به دست گرفت و به سمت ساختمان به راه افتاد . سروش شرمنده از رفتار تند خود فاصله ایجاد شده را با یکی دو قدم پر کرد . سپس در حالی که سبد را از دستان مادر میگرفت گفت:
    - الهی قربونت برم مامان. قلط کردم... بگو که از دستم ناراحت نیستی . نگاه شیرین مثل همیشه موجی از عشق به صورت فرزند پاشید اما بدون گفتن حتی یک کلمه وارد ساختمان شد و یکراست به اشپزخانه رفت.
    سروش جلوی در ورودی او را مخاطب قرار داد و وقتی با بی اعتنایی او روبه رو شد سبد را در گوشه ای نهاد و وارد اشپزخانه شد .شیرین در حال چشیدن طعم غذا بود با این وجود متوجه حضور سروش شد و گفت:
    - ول معطلی. گفتم نه یعنی نه.
    سروش جلو رفت.تقریبا به زانو در امده بود دست گرم و مهربان مادر را به دست و بر اتن بوسه زد اما شیرین او را نهیب زد و گفت:
    - این ارا ها فایده ندهره . پاشو خودتو جمع کن.
    - مگه تو چند تا بچه داری! اخه چطور راضی میشی من عذاب بکشم مامان!
    شیرین بیش از این قادر به نشان دادن اقتدار نبود صورت فرزند را بین دستان خود گرفت و گفت:
    -من سعی خودم را می کنم اما قولی نمی دم.
    تا رسیدن جمشید دل توی دل سروش نبود. بیش از ده بار فال حافظ گرفت اما هیچ کدام از اشعار زیبای لسان الغیب ارامش را به وجودش باز نگرداند.وقت شام نیز بی دلیل و بی حوصله
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  8. 4 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  9. Top | #5

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    کمی غذای درون بشقابش را زیر و رو کرد و زود تر از همیشه به اتاقش پناه برد. لحظات پر التهابی را می گذراند و هر لحظه در انتظار شنیدن فریاد پدر بود اما با جو رامی که در طبقه پایین حکم فرما بود به نظر می رسید شیرین قصد بر هم زدن ارامش را نداشت تا انکه صبح روز بعد در حالی مشغول اصلاح صورت بود با فریلد جمشید از جا پرید دست از اصلاح کشید و سراپا گوش ایستاداما فریاد های مکرر جمشید او را سراسیمه بیرون کشاند شیرین ارام بود و جمشید می غرید:
    - صد بار گفتم فکر این دختر رو از سرتون بیرون کنید. مثل اینکه به خرجتون نمیره الهه به درد پسر من نمی خوره !
    - علف باید به دهن بزی شیرین بیاد. چه کارش داری؟ بگذار بره دنبال زندگیش.
    - بچه بی مغز تو عقلش به این چیزا قد نمیده. اون نمی دونه چی به صلاحشه چی به ضررش. اما از تو توقع ندارم شیرین! تو چرا خام شدی؟!
    سروش پلکان را دوتا یکی پایین دوید. همین که چشم جمشید به او افتاد با کنایه گفت:
    - بفرما! شازده تونم حاضر شد.
    و رو در روی سروش ایستاد و افزود:
    - اگه حرفی داری بگو که دیر شده .
    سزوش دندان هایش را به هم سائید و گفت:
    - چرا هر حرفی داری به خودم نمی گی ؟... فقط بلدی سر مامان داد و قال کنی.
    - تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره ! حضرتعالی به جای اینکه زیر پای مامانت بشینی حرفت رو مرد و مردونه به خودم بگو .
    شیرین دست سروش را گرفت و گفت:
    - برو بالا مامان جون. بهتره خیلی سوال جواب نکینی.
    اما سروش دستش را کنار کشید و با شاخ و شونه کشیدن جلوی پدر ایستاد و گفت:
    - ولم کن مامان ! بگذار ببینم حرف حساب جمشید خان چیه؟
    - لزومی نمی بینم به شما توضیح مجدد بدم . یک کلام خطم کلام نه.
    - من هم الزامی نمی بینم حکما با اجازه شما ازدواج کنم .
    چشم های جمشید حالت تراخم گرفت . هوای ریه اش انقدر سنکین شده بود که به راحتی قادر به نفس کشیدن نبود بی اراده به سمت سروش یورش برد و با گفتن کلمه (( گستاخ)) یقه او را چسبید.
    این اولین بار بود که پدر و پسر دست به یقه می شدند شیرین پریشان وپر اضطراب به قصد میانجی گری جلو دوید و گفت:
    - محض رضای خدا...جمشید!سروش!
    سروش با مشاهده مادر سر به زیر انداخت اما جمشید همچنان بر افروخته و عصبانی بود. سروش را به سمت دیوار هل دلده گفت:
    - من پسری به اسم سروش ندارو... می تونی جل و پلاست رو جمع کنی و هر خراب شده ای که می خوای بری...هر غلطی هم می خوای بکن.
    سروش در حال انفجار بود اما جوابی به پدر نداد. شیرین پنجه در گونه انداخت و گفت :
    -این کار از شما بعیده...صلوات بفرستید.
    اما جمشید همچنان عصبانی بود از پله ها بالا دوید و چند لحظه بعد در حالی که با عجله چند تکه لباس درون ساک ورزشی سروش ریخته بود پایین امد و ساک را با اخم و تخم جلوی او پرتاب کرد و گفت:
    - هری
    سروش سکوت اختیار کرد اما جمشید دست بردار نبود گفت:
    - گفتم بزن به چاک. همین الان
    سروش نگاه حسرت باری به مادر انداخت و ساک را از زمین بلند کرد . شیرین به علامت نفی سر تکان می داد. باور نداشت جو ارام و صمیمی خوانواده اش چنین متشنج شده باشد. احساس می کرد زیر پاهایش هر لحظه در حال خالی شدن است و او به زودی نقش بر زمین خواهد شد . با این وجود به سختی جلو رفت و ساک را از دست سروش خارج کردو گفت:
    - خواهش می کنم تمومش کنید.
    - اما جمشید از حرفش بر نمی گشت در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت:
    - تو که من رو خوب می شناسی ! همین که گفتم.
    سروش کمی این پا و ان پا شد سپس با دندان قروچه ای ساکش را از دست مادر قاپید و به راه افتاد اما هنوز به استانه در نرسیده بود که صدای بر خورد جسمی با زمین اورا وادار به توقف کرد.شیرین با رنگ پریده نقش بر زمین شده بود . سروش مشتی بر فرقش کوبید و فریاد زد(( مامان )) با صدای فریاد او جمشید از اتاقش خارج شد و با دیدن شیرین در ان وضعیت دچار وحشت و اضطراب شد.پدر و پسر دستپاچه و سراسیمه بودند سروش اب قند درست می کرد و جمشید سر شیرین را به زانو گرفته بود و با پاشیدن اب به صورت او قصد به هوش اوردنش را داشت
    این اضطراب دیری نپایید زیرا شیرین چشم باز کرد و با دیدن سروش ناگهام او را در اغوش گرفتو با اشک و اه گفت:
    -مادرت بمیره کجا می خوای بری؟!
    جمشید سر به زیر انداخت و شیرین به او نهیب زد :
    - دیگه نمی خوام این صحنه هارو تو این خونه ببینم... حالا همدیگر رو ببوسید و اشتی کنید
    سروش بلافاصله دست پدر را بالا اورد و بر ان بوسه زد جمشید نیز فرزند را به اغوش کشید و با نوازش موها بوسه ای بر پیشانی او نهاد و گفت:
    - مامانت رو به دکتر نشون بده خدایی نکرده مشکلی پیدا نکنه .
    - من هحتیاج به دکتر ندترم . اگه شما دیوونه بازی در نیارید من خوب خوب میشو
    در این لحظه صدای بوق ممتد اتومبیلهای پشت سر سروش را متوجه چرتغ سبز راهنمایی کرد اتومبیل را به حرکت در اورد اما همچنان گذشته های تلخش را مرور می کرد.
    روزی را به خاطر اورد که سعی داشت الهه را برای قطع رابطه شان مجاب کند. با کسالت روی میز لم داده بود دست و دلش به کار نمی رفت خود را در برزخی می دید که رهایی از ان غیر ممکن به نظز می رسید گذشتن از عشق الهه در باورش نمی گنجید از سویی با تفاقی که برای شیرین افتاده بود دلشوره از دست دادن مادر را نیز داشت در افکار خود غوطه ور بود که صدای زنگ تلفن همراهش او را متوجه شماره روی صفحه گوشی نمود. الهه بود. نیم خیز شد و گوشی را برداشت اما برای ایجاد ارتباط تردید داشت. لحظاتی بعد گوشی را روی میز انداخت و بر خاست. فکر کرد هوای بیرون کمی از رخوت وجودش خواهد کاست. اما با باز کردن پنجره موجی از هوای الوده و دم کرده تابستان به دفتر کارش هجوم اورد . ازدحام اتومبیل ها و سر و صدای بر خاسته از ترافیک سنگین انسان و ماشین او را وادار کرد که پنجره را ببندد . بار دیگر صدای زنگ تلفن همراه بلند شد. با اکراه ارتباط را بر قرار کرد صدای عصبانی الهه در گوشی پیچید.
    - این روز ها سر به هوا شدی! ده بار باید زنگ بزنم تا جواب بشنوم .
    - حالم خوش نست . سر به سرم نذار.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  10. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  11. Top | #6

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    - این هم شد جواب؟ یکباره بگو نمی خوای منو ببینی راحتم کن دیگه .
    - این چه حرفیه؟! اگه گذشتن از تو برام اسون بود که اینقدر عذاب نمی کشیدم.
    - پس چرا تلفن هام رو جواب نمی دی ؟ چرا سرد و بی تفاوت شدی؟
    پلکهای سروش روی هم افتاد خودش را در خلا می دید . با نا امیدی گفت:
    - ما فقط دو راه داریم. یا از همه چیز می گذریم و یک زندگی مشترک رو شروع می کنیم یا همدیگه رو فراموش می کنیم و هر کس دنبال زندگی خودش می ره و
    - من به خاطر تو از همه چیزم می گذرم .
    - اما من نمی توانم الهه! من قادر نیستم به همه چیز پشت پا بزنم .
    - منظورت چیه؟!
    - باید سعی کنیم همدیگر رو فراموش کنیم .
    - راه دوم!؟... خب به نظر خیلی ساده می یاد . زن که توی دنیا قحط نیست من نه یکی دیگه.
    - تو می گی چی کار کنم !
    - به جای این حرفا جلوی پدرت در بیا .
    - فکر می کنی این کار رو نکردم ! من همه ره هارو امتحان کردم ولی بابا یک کلام . اون نه رفتار تو رو دوست داره نه لباس پوشیدنت رو .چطوری می تونم قانع اش کنم.
    - تو احتیاج به رضایت پدرت نداری.
    - دارم...برای خوشبختی به این رضایت نیاز دارم. نمی خوام مراسم عقدم بدون حضور پدر و مادرم باشه.
    - با این حساب عشق من در مقابل عشق اونا پشیزی نمی ارزه!
    - دنبال تفسیر حرف های من نباش .
    - تو هم دنبال دست به سر کردن من نباش. خودم یه راهی پیدا می کنم.
    سروش رغبتی به ادامه گفتگو نشان نداد . نه ان روز و نه در روز های بعد .
    شیرین متوجه کسالت و رنگ پریدگی پسرش بود از این رو در مراقبت از او تلاش می کرد و در خوراندن تقویت کننده ها به خصوص اب میوه اصرار فراوانی داشت . تا انکه روزی که نباید فرا رسید شیزین لیوان اب پرتغال را به دست سروش داد و با رادیو کوچک قهوهای رنگی که ان را از ایام جوانی به یادگار داشت در مبل فرو رفت.
    موج رادیو را روی فرکانس ایستگاه مورد نظرش تنظیم کزد. شنیدن نمایشنامه های رادیویی سر گرمی مورد علاقه او بود .
    سروش جرعه ای از اب میوه اش را نوشید و گفت:
    - زیادش کن من هم بشنوم مامان.
    - نمی خواد. داستانش عشقیه می ترسم فیلت یاد هندوستون کنه .
    - فیل من که جایی نرفته درست وسط هندستونه.
    - بمیرم واسه اون دلت. چه زجری می کشی مامان.
    - خدا نکنه .زبونت رو گاز بگیر دنیای من تویی. عشق من تویی. الهه من تویی .بدون تو هیچ کس رو نمی خوام .
    - مادر جای خود زن و بچه هم جای خود.
    سزوش اهی کشید و گفت:
    - فعلا به ازدواج فکر نمی کنم .
    - اما پدرت فکر می کنه .
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  12. 3 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  13. Top | #7

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    - منظورت چیه مامان؟!
    - بابات با اقای افشار یه صحبت هایی کرده و مزهی دهن او را امتحان کرده. مثل اینکه اقای افشار بدش نمی یاد تو دامادش بشی .
    چشم های گرد شده سروش به لبهای مادر خیره ماند.
    باور نمی کرد پدر مستبدش بدون نظر خواهی از او به خاستگاری دختری رفته باشد که حتی به اندازه سر سوزنی به او گرایش ندتشت با تعجب پرسید:
    - منظورت اینه که بابا از سیما خاستگاری کرده ؟!!
    - اره.
    - ولی اون هنوز بچه است... بابا فکر می کنه من دنبال عروسک می گردم! چطور به خودش این اجازه رو داد .
    - حالا که طوری نشده. هنوز که چیزی معلوم نیست.اصلا شاید سیما نخواست.
    - بابا حق نداره با زندگی من بازی کنه.در همین لحظه صدای جمشید که ارام و بی صدا وارد ساختمان شده بود بلند شد:
    - باز هم صحبت منه؟
    سروش مثل برق گرفته ها از جا پرید و با دیدن پدر بر شدت عصبانیتش افزوده شد و گفت:
    - تو فکر می کنی من عروسک خیمه شب بازی ات هستم؟ تو...
    جمشید میان کلامش پرید و گفت:
    - تو نه! شما.
    - ببخشید یادم رفته بود ادب رو رعایت کنم ! حالا میشه بگید من این وسط چه کاره ام؟
    - تو پسر منی و من صلاحت رو بهتر از خودت می دونم .
    - ولی زندگی من متعلق به خودمه شما حق ندارید برای من تصمیم گیزی کنید . گفتی الهه نه و روی حرفت پا فشاری کردی. اما این حرف رو نمی زارم به کرسی بنشونی.
    - البته باید بگم که تو لایق سیما نیستی اما من فقط به خوشبختی تو فکر می کنم نه اون .
    - نه نه نه. دیگه به شما اجازه نمی دم در مورد من تصمیم بگیری . دیگه حرف سیما توی این خونه نمی یاد همان طور که حرف الهه نیست.
    - حرف الهه توی این خونه نیست! واقعا این طوره ؟ نقل تو و مامانت جز الهه خانوم چی می تونه باشه. تو ناز می منی مادرت هم می خره. پای مامان رو وسط نکش . شیرین گفت:
    - باز شروع کردین! بابا بسه دیگه .
    جمشید نگاهی به شیرین انداخت و با غیظ گفت:
    - تا تکلیفم رو با این پسره خودسر تموم نکنم این بحث تمومی نداره .
    - ببین کی به کی میگه خود سر!
    - می بینی شیرین خانوم! می بینی! تاثیر رفتار های الهه خانوم رو در اقا پسرت رو در یاب . ببین چطور وقیحانه به من بی حرمتی می کنه.
    - شما وادارم می کنی بی ادبی من رو ببخشید اما من زیر بار حرف زور نمی رم.
    - پس هنوز دنبال راه حلی برای رسیدن به عشق الهه خانوم هستی درسته!
    - اگه پیدا کنم که بله.
    - بله و درد . بله و کوفت. می بینی شیرین ! میبینی! وجود این دختر توی زندگی ما سایه انداخته انگار نمی خواد دست از سرمون بر داره . می تر سم همه زحماتی که برای حفظ خانواده ام باد هوا بشه.
    جر و بحث جمشید و پدرش بالا گرفت.سروش با علی رغم انکه برای مدتی ارتباط خود را با الهه قطع کرده بود اما در واقع به دنبال راهی برای رسیدن به او بود و امروز که پدر او را مورد ملامت و سرزنش خود قرار می داد در صدد دفاع جو متشنجی به وجود اورد که حاصل ان دگر گونی حال مادر شد . وقتی شیرین با چهره کبود شده پیراهن سروش را کشید . سروش چون دیوانگان به سر و روی خود می کوبید . تا رسیدن اورژانس و انتقال شیرین به بیمارستان دل توی دل پدر و پسر نبود . شیرین بلا فاصله در سی سی یو بستری و مورد مداوا قرار گرفت در تمام لحظاتی که او در کما به سر می برد جمشید سرش را بین دست ها پنهان کرده بود و دعا می خواند و سروش در میان اشک حسرت و ندامت نظر می کرد و صلوات می فرستلد. او سلامت مادر را از خدا می خواست و در مقابل اجابت این دعا خود را مطیع اوامر پدر می خواند.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  14. 4 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  15. Top | #8

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    در منزل افشار هر کس با شور و نشاط سرگرم انجام کاری بود. مهوش با سلیقه ای خاص، هر طرف سالن پذیرایی را با گل های خوشبو و زیبا ترئین می کرد و از اینکه دخترش با پسر دلخواه خود و خانواده اش وصلت می کرد، بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسید. جلال نیر دستور تهیه شیرینی و میوه و چیدن آنها را درجایگاه خاص خود می داد. امیر تنها کسی بود که در هیچ امری دخالت نمی کرد و سرگرم خواندن روزنامه بود. او تا حدودی از عشق و علاقه سروش و الهه با خبر بود اما در این شرایط که همه چیز حالت رسمی به خود گرفته بود و اکثر اقوام و بستگان به این مراسم دعوت شده بودند، لزومی نمی دید که با اطلاعات ناقص و ضعیف خود، وسایل رنجش و آزردگی خواهر را فراهم آورد.
    سیما نیز به اتفاق خواهرش مینا سخت مشغول انتخاب لباس بود. او سعی داشت لباسی مناسب و برازنده انتخاب کند تا ذره ای از ارزشهایش کاسته نگردد. او با یک متر و هفتاد، گیسوانی کاملا بلند و سیاه، چشمانی درشت و به همان رنگ، پوستی کاملا سفید و شفاف و مقذاری نمک در چاله روی لپش جذابیت خاصی داشت. دختری کاملا زیبا و بی عیب و نقص بود که به راحتی می توانست بر بیننده اثر کند. اما هیچ گاه از اصول اخلاقی و دینی خود پا فراتر نگذاشته و به نجابت پایبند بود.
    از بین لباسهایش، ماکسی خوش رنگی را انتخاب و با کمک مینا به تن کرد. مینا با مشاهده خواهر زیبای خود، گوئی او را در لباس سفید عروس می بیند، ذوق زده دستها را به هم فشرد و گفت:
    - اوه سیما جون چقدر بهت میاد. خیلی خوشگل شدی.
    سیما چرخی زد و مقابل آیینه ایستاد. چرخید راست، چرخید چپ، فکر می کرد آیینه دروغ می گوید. نگاه مضطربش را از آیینه برگرفت و گفت:
    - تورو خدا راست بگو مینا، اگه بهم نمیاد عوضش کنم.
    - چی میگی دختر! معرکه شدی.
    و تابی به چشم های درشت و قهوه ای رنگش داد و افزود:
    - فکر کنم سر و کار پسره امشب به بیمارستان بیفته.
    - لوس نشو مینا.
    - پس چی؟... خیلی هم دلش بخواد که خواهر مثل ماه من رو داره صاحب میشه.
    - فکر می کنی خوشش میاد.
    - غلط می کنه که نیاد.
    سیما با لحن شیرین و آواز داری گفت :
    -مینا
    مینا دستها را به علامت تسلیم بلال برد و در حالی که، نگاه و زبانش با هم شیطنت می کردند گفت:
    - شوخی کردم. به شرافتم قسم دفعه آخره که به شوهر جنابعالی بی احترامی میشه.
    - حالا شد.
    زنگ آیفون به لبهای سیما قفل زد و گویی ثانیه شماری به قلبش اتصال داد و به سرعتش در آماده شدن، فزونی بخشید. جلال برای استقبال و خوش آمدگویی آماده شد. لحظاتی بعد مدعوین یکی پس از دیگری وارد شدند.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  16. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  17. Top | #9

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    با ورود مهمانان سرو صدا و هیاهو آغاز شد. کم کم محفل گرم می شد که صدای زنگ آیفون به صدا در آمد و بار دیگر جلال را به هوای استقبال از میهمانان جدید بیرون کشاند و این بار خانم و آقای مقامی به همراه سروش در آستانه در ظاهر شدند. به راستی که سروش تحسین هر بیننده ای را بر می انگیخت و در آن لحظه نگاه جلال تحسین آمیز بود، او را در آغوش فشرد و به گرمی پذیرا شد، لحظاتی بعد در سالن پذیرایی، جمع به احترام تازه واردین و برای عرض ادب از جا برخاستند و جلال مراسم معارفه را انجام داد.
    بازار احوالپرسی حسابی گرم شد، چند دقیقه ای طول کشید تا هرکس در جای خود بنشیند و مجلس کمی آرام بگیرد. در این بین سروش ساکت و سر به زیر بود. چقدر دوست داشت و آرزو می کرد به جای سیما، الهه وارد می شد و طبق رسوم چای و شربت تعارف می کرد، اما هر بار که سربالا می گرفت، فاصله بین رویا و واقعیت را بیشتر درک می کرد. او مغموم و ساکت، فقط گه گاه پاسخ سوالات پرسیده شده را می داد، تا جایی که از دید حضار یک داماد خجالتی به شما می آمدکه ادب حکم می کرد سکوت اختیار کند.
    حرفهای زیادی رد وبدل شد و ظاهرا توافقات انجام پذیرفته بود که شیرین درخواست کرد تا عروس خانم نیز به جمع آنها اضافه شود.
    مهوش با عجله برخاست، خنده ای تحویل عمه بدری داد و از کنار او رد شد و به آشپزخانه رفت. سیما مشغول چیدن لیوانهای شربت توی سینی بود. مادر سراسیمه جلو رفت و کارکردن دختر باسلیقه اش را نظارت کرد و با خنده گفت:
    -عجله کن مامان جون، همه منتظرند.
    لرزش محسوسی سراپای وجود سیما را فراگرفته بود. با شرمی که مقتضای موقعیت بود گفت:
    - من آماده ام مامان. فقط نمی دونم چرا دست و پام می لرزه/
    مهوش لب تو داد و خندید. فرصت دلگرمی دادن نداشت اما مهربان و خونسرد گفت:
    - پس لیوانها رو زیاد پرنکن تا یه وقت نریزه توی سینی.
    - این کار رو کردم ولی باز هم می ترسم.
    مادر دست در گردن دخترش انداخت و با بوسه و نوازش گیسوان او گفت:
    - چیز مهمی نیست فکر کن یک مهمونی معمولیه... تا چند دقیقه دیگه حاضر شو و بیا، زیاد معطل نکن...
    مادر که رفت. سیما سینی شربت را به دست گرفت، نفسی عمیق کشید و آماده رفتن زل زد به مینا، لبهای مینا مرتب به هم می خورد و در حالی که به نظر می رسید چیزی زیر لب زمزمه می کند، به صورت خواهرش فوت کرد و گفت:
    - اصلا نگران نباش. برات آیة الکرسی خوندم و فوت کردم.
    سیما گفت مرسی و آب دهانش را قورت داد و با گفتن بسم ا... به طرف سالن رفت. پس از ورود به پذیرایی، سیما با متانت و ادب خاص خود سلام کرد. مجلس به یکباره ساکت شد و از هیاهو افتاد و همه نگاهها به او چرخید، انصافا که کمالات و زیباییهای این دختر انکارناپذیر بود. نگاه تحسین آمیز و خریدارانه جمشید به عروش آینده اش خیره ماند و سلام گرمی نثارش کرد.
    در طول پذیرایی سروش حتی نیم نگاهی به سیما نینداخت. جمع متوجه این موضوع شده بودند و بعضی در گوشی پچ پچ می کردند : "داماد این قدر خجالتی هم نوبره".
    سیما از همه پذیرایی کرد تا مقابل سروش رسید، لبخند نمکینش را چاشنی سلام آهسته و دلنشینش کرد، اما سروش بی تفاوت دست بالا برد و با تشکر مختصر لیوانی برداشت.سخن ها از تعاریف پسر و دختر آغاز و تا مراسم عقد و عروسی، خرید، تعیین مکان و زمان آن کشیده شد. اما در تمامی مدت سروش حرف نزد و تنها با حرکت سر و لبخندی اجباری تمامی موارد را تأیید کرد.
    سیما زیر چشمی به سروش نظر انداخت. مثل دیگران فکر نکرد. این قیافه یک داماد خجالتی نبود، این قیافه یک انسان ناراضی بود. در حالی که فکر کرد آنها جزو آن دسته از دختران و پسرانی نبودند که از قبل با رابطه یا آشنایی نزدیک داشته باشند، به خود نهیب زد: " نه، اشتباه می کنی، تمامی پسرها وقت خواستگاری همین قدر خجالتی و عصبی نشان می دهند".
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  18. 3 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  19. Top | #10

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.59
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان به رنگ شب(اعظم طیاری)

    مراسم تقریبا در حال پایان یافتن بود که جمشید از والدین سیما درخواست کرد تا عروس و داماد آینده برای گفتگوی کوتاهی کمی در باغ قدم بزنند. جلال تابی به سبیلهای سفید و پرپشتش داد، نگاه پر مهرش را به همراه لبخندی در صورت محجوب وخجول دخترش پاشید، سپس نگاهی به داماد آینده که او نیز محجوب به نظر رسید انداخت وگفت:
    - چرا که نه، این یه رسمه... در ضمن بهتره دختر و پسر همین اول سنگهاشون را وا بکنند.
    سروش ترش شد سر بیخ گوش جمشید برد، آهسته اما به تندی زمزمه کرد:
    -بابا لزومی برای این کار نیست... به فرض که من با سیما به توافق نرسم!... چه کار می کنی ؟ مراسم رو به هم می زنی؟
    -مسلمه که نه.
    -پس این مسخره بازی ها چیه؟
    -رسمه پسرم. برو، زشته ... این قدر هم پچ پچ نکن. دارن نگاه مون می کنند.
    سروش از گوشه چشم نظر انداخت، جمشید درست می گفت. همه نگاهها به او دوخته شده بود. شرمنده کمی در جای خود جابه جا شد و با لبخندی تصنعی گفت:
    - با اجازه آقا افشار
    و با اکراه برخاست و در حالی که مهر سکوت بر لب زده بود، به اتفاق سیما وارد باغ شد. سکوتش سیما را خسته کرده بود، اما حجب و حیا اجازه شکستن این سکوت را به دختر سیه چشم عاشق نمی داد.
    بالاخره هم این سروش بود که با سنگین شدن فضا تصمیم گرفت تا خود به این سکوت بی دلیل پایان بخشد. با این فکر به ناگاه ایستاد و سیما نیز متعاقب او در حالی که سر به زیر داشت، ایستاد. سروش در حالی که با نوک کفش به لبه جدول باغچه ضربه می زد، گفت:
    - ببخشید خانم افشار... مثل اینکه شمارو خسته کردم، درسته؟
    کلمه "نه" که از دهان سیما خارج شد، سروش به صندلی های چیده شده در زیر آلاچیق اشاره کرد و گفت:
    - خانم افشار اجازه میدین اون طرف بیشینم؟
    سیما بدون اعتراض از ردیف گل های زنبق رد شد، پا گذاشت روی موزائیک های مدل ستاره و رفت طرف آلاچیق، صندلی دایره شکل فلزی را کنار کشید و تعارف کرد. سروش جانب ادب را رعایت کرد و بعد از نشستن او، نشست. در آن لحظه نگاهش با نگاه گرم سیما گره خورد، سر به زیر شد. نگاه سیما متن از قبل آماده شده اش را پاک کرد، از این رو بیهوده در پی یافتن واژه های مناسب گفت:
    - نمی دونم می تونم مرد مناسبی برای یه زندگی مشترک باشم
    -شکسته نفسی می کنید
    نه، واقعیت رو گفتم... شاید یه جورایی سرنوشت ما در مقابل هم قرار داده.
    سیما دختر تیزهوشی بود، کلام سروش را قاپید و گفت:
    - یعنی من انتخاب شما نیستم!؟
    سروش از تیزهوشی سیما جاخورد و به لکنت افتاد.
    - اوه نه، منظورم این نبود... نمی دونم.
    گیج و گنگی سروش، سیما را در شک و شبهه انداخت. از این رو گفت:
    -خواهش می کنم رو راست باش... من طاقت شنیدن دارم.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  20. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 29 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان حریر نگاه
    توسط yaldamaleki در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 161
    آخرين نوشته: 10-21-2010, 02:19 AM
  2. رمان به رنگ شب اثر اعظم طیاری
    توسط niyaz در انجمن دانلود رمان و داستان(فارسی)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-07-2010, 08:50 AM
  3. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM
  4. رمان محکوم به نیستی
    توسط arefdaei در انجمن رمان های خارجی
    پاسخ ها: 38
    آخرين نوشته: 08-31-2010, 01:08 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •