رمان شطرنج عشق فریده ولوی - صفحه 5
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 56

موضوع: رمان شطرنج عشق فریده ولوی

  1. Top | #1

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.87
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    قسمت اول :
    از پشت پنجره چشم به افق دوخته ام و کوچ پرستوها را می بینم که هر چه دورتر می شوند بیشتر اوج می گیرند. به خود می اندیشم به لحظه ها و سالهای از دست رفته که تلاشم برای به اوج رسیدن بوده ولی همیشه در لحظه اوج او مرا وادار به فرود کرده ، به سالهای غربتم می اندیشم که برای فرار از او درد غربت را به جان خریدم ولی حالا بعد از سه سال باز به جای اولم برگشتم.نمی دانم او بیشتر گناهکار است یا خودم؟ نمی دانم چطور به او اجازه داده ام که با لحظه های عمرم چنین بازی کند. در حالی که او را مقصر می دانم ولی در اعماق قلبم اعتقاد دارم که می توانستم بارها خود را از دست او برهانم اگر.....
    پرنده خیالم مرا به اولین روز دیدارم با پدر و مادم بعد از سه سال دوری و غربت برد، وقتی سرزده و بدون خبر وارد خانه شدم هردو را بهت زده و حیران از بازگشتم دیدم و خود را در آغوش گرم و مهربانشان سپردم و غم غربت سه ساله ام را با جویبار اشکی از چشمانم جاری بود تسکین دادم. چه خوب بود آغوش مادر و چه لذت بخش بود آغوش پدر و چه زیبا بود در محیط خانه بودن و بوی وطن استشمام کردن . با صدای مادر به خود آمدم از اینکه سرزده و بدون خبر بازگشته بودم گله داشت.به سویش رفتم صورت زیبا یش رابوسیدم و گفتم :
    - مادرجان باور کنید یکدفعه خیال بازگشت به سرم افتاد.
    ولی مادر قانع نشد و در حالی که غر می زد گفت : اگه ما می دانستیم همه را برای استقبال تو خبر می کردیم اون از رفتنت که چنین بی خبر رفتی و این هم از آمدنت.
    لبخند زدم و گفتم : تازه می خواهم خواهش کنم تا وقتی که خودم نگفته ام با هیچ کس در مورد بازگشتم صحبت نکنید.چون آمادگی دیدار هیچ کس را ندارم حتی آرمان و آذین.
    پدرم با تعجب پرسید : چرا ؟
    به چشمان مهربانش نگاه کردم و گفتم :
    - چون در این سه سال آنقدر احساس غربت کرده ام که حس می کنم برای دیدار باید آمادگی کامل پیدا کنم. در ضمن چون کارهایم در شرکتی که برایشان کار می کردم تمام نشده مجبور شدم آنهاراهمراه خود بیاورم تا همین جا طرح هایم را تمام کنم و برایشان پست کنم. برای اینکه در قبال آنها مسئول هستم و دستمزد آن را قلا گرفته ام.
    با التماس خواهش کردم که یک مدت به من وقت دهند پدر و مادرم با تعجب بهم نگاه کردند و بعد پدر رو به مادر گفت که بهجت جان هرجور آفاق راحته همان کار را می کنیم و چنین شد که از بازگشتم هیچ کس خبردار نشد تا دیروز که پدر ناراحت به منزل آمد و گفت :
    - آفاق اگه بدونی امروز چی شد ؟ آقای محمودی تلفن کرد و ما را برای فردا ظهر به صرف نهار دعوت کرد البته ما تنها نیستیم بلکه همه فامیل و دوستان را دعوت کرده ، وقتی علتش را پرسیدم گفت که به خاطر بازگشت آفاق جان بعد از سه سال قصد دارند مهمانی بذهند. وقتی متعجب پرسیدم از کجا فهمیدید که افاق برگشته خندید و گفت امید گفته ، تازه دعوت تمام دوستان و فامیل را هم خودش به عهده گرفته و فقط دعوت ما را به عهده آقای محمودی گذاشته است. با اینکه خودت را پنهان کردی حتی از آرمان و آذین ولی نمی دانم این پسره چطور فهمیده ؟ الانه که خواهر و برادرت زنگ بزنن و گله کنند ، البته خودت باید جوابگویشان باشی و عواقب کارت را به عهده بگیری.
    بعد در همان حال به طرف تلفن رفت که به صدا در آمده بود. داشتم به امید فکر می کردم که هنوز یک هفته از بازگشتم نگذشته بازی دیگری را شروع کرده و با این کار خواسته اولین ضربه شست خود را بعد از سه سال نشان دهد که نگاهم به پدر افتاد ، در حالی که سرش را تکان می داد علامت داد نزدیک بروم صدایش را می شنیدم که می گفت نمی دونم باباجون حالش خوبه منتها این درخواست خودش بود من که نمی دونم چی بگم بیا با خودش صحبت کن بعد گوشی رابه طرفم گرفت و از آنجا دور شد وقتی صدای آرمان را شنیدم با خوشحالی سلام و احوالپرسی کردم گفت :
    - آفاق هنوز از دست من ناراحت هستی، فکر می کردم دیگر مرا بخشیده ای .
    - نه آرمان جان باور کن ناراحت نیستم فقط دلم می خواست مدتی در آرامش به کارهایم برسم و به محض تمام شدن آنها خودم همه شما را خبر کنم باور کن مجبور بودم زودتر برگردم وگرنه بعد از اتمام کارهایم می آمدم که شما را هم ناراحت نکنم.
    آهی کشید و گفت :
    - خوب اشکال ندارد آفاق جون فقط کاش از آمدنت خبر داشتم تا وقتی امید خبر داد اینطور ما را متعجب نبیند.
    دوباره معذرت خواستم و صحبت را به مهدیس کشاندم و بعد از مدتی با هم خداحافظی کردیم ، هنوز چند لحظه از قطع تماسمان نگذشته بود که دوباره صدای تلفن برخاست. در حالی که در دل امید را لعنت می کردم گوشی را برداشتم و همانطور که انتظار داشتم صدای آذین را شنیدم که گله مند گفت :
    - واقعا بی معرفت هستی آفاق ما باید خبر بازگشت تو را از امید بشنویم ؟
    - اولا سلام خواهر خوشگلم ، دوما تو مگه امید را نمی شناسی باور کن من هم دلایلی برای این کار داشتم و این امید هنوز نرسیده شروع کرده ولی فکر نمی کردم تو دیگه تحت تاثیر حرف های او قرار بگیری .
    خندید و گفت : کاری نکردم که بفهمه از این بی خبری ناراحت شده ام اگر چه اونقدر با هوشه که فکر کنم متوجه شده . وقتی زنگ زد و گفت ما را به افتخار برگشت تو دعوت کرده و با سکوت من مواجه شد پرسید حتما می دانید که آفاق آمده ؟ در حالی کهتعجب کرده بودم پرسیدم اشتباه نمی کنید که او هم گفت نخیر اشتباه نمی کنم ولی فکر کردم حالا که دیگه دکتره حداقل آداب معاشرت را یاد گرفته در حالی که می بینیم هنوز حتی به شما ها یک تلفن نکرده .
    - بی خود کرد که این حرفها رو پشت سرم زده ، اذین جون باور کن آنقدر در این مدت درد غربت کشیده ام که حال و روز دست و حسابی ندارم. می خواستم خودم را برای دیدنتون طوره آماده کنم که از خوشحالی سکته نکنم، خواهش می کنم اینقدر از دستم ناراحت نباش چون بعد از سه سال دوست ندارم اولین حرف ها و برخوردهایمان اینطور باشه.
    برای مدتی هر دو سکوت کردیم و بعد اذین گفت :
    - به نظرم هرچه بوده دیگه گذشته ولی از اینکه فردا بعد از ظهر تو را می بینم خوشحالم چون فرداشب عازم هلند هستیم ، بالاخره بعد از چند سال تونستیم برنامه مان را جور کنیم و به دیدن خواهر فریبرز برویم . نمی دونی در این چند سال چقدر دوست داشت پیشش برویم.
    آهی کشیدم و گفتم :
    - نه آذین جون باید دیارمان را بگذاری برای وقتی که برگشتی چون من فردا به این مهمانی که آقا امید برنامه اش را چیده نمی آیم. بذار یک تنبیه برایش باشه.
    آذین با تعجب گفت :
    - ولی پدر را چکار می کنی ، می دونی که نمی توانی به پدر نه بگی.
    گفتم بله ، ولی هر طور شده ایندفعه را نه می گم و این شد که هر چه پدر و مادر اصرار کردند حاضر به شرکت در مهمانی آقای محمودی نشدم.
    همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم با خود فکر می کردم به راستی حالا رفتنم به نفعم بود یا نرفتنم چون می دانم نرفتنم باعث شده تا مثل گذشته به راحتی به همه القاء کند که من ظرفیت ترقی ندارم و از همین حالا به واسطه مدرکم آنها را قابل معاشرت نمی دانم. آنقدر به عواقب اعمال امید فکر کردم که نفهمیدم کی خواب چشمانم را ربود ، از صدای در اتاق بیدار شدم و چشمم به چهره مهربان خدیجه خانم افتاد که گفت :
    - آفاق جان می دونی چند ساعت خوابیدی ، چند بار آمدم به اتاقت و شما را خواب دیدم . وقتی به خانم گفتم که خواب هستی ، گفت بیدارت نکنم ولی الان دیگه وقته شامه و میز را هم چیده ام بهتر است زودتر بیایی چون فکر کنم پدر و مادرتون از چیزی دلخور هستند پس تا صداشون در نیامده بیا.
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  2. 11 کاربر از پست مفید sajadb سپاس کرده اند .


  3. Top | #41

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    من هم به شما افتخار می کنم و خوشحالم که همچین پدری دارم، من فقط منظورم این بود که آنجا برای کارهایم هیچ محدودیتی نداشته باشم چون بعد از سال ها تحصیل حالا حس می کنم که آماده کارهای بزرگ هستم. فقط خواستم بفهمم که به من اطمینان دارید یا نه؟
    پدرم شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - بله کاملا همانطور که گفتم پست مهمی هم برایت در نظر دارم ولی شاید یک یا دو ماهی مجبور باشی با آقای نجفی همکاری کنی تا از امور شرکت مطلع شوی حتی از مدتی قبل اتاقی که برایت در نظر گرفته بودم و تا به حال خالی بود دادم مبلمان کردند، آن طوری که لیاقت دختر گلم را داشته باشد. حالا که این حرف ها پیش آمد بگذار مطلبی را بگویم، من حتی قصد دارم تا چند سال آینده تو را جانشین خود کنم چون حس می کنم کم کم سنم بالا می رود و تنها تو هستی که می توانی جانشینم باشی البته آرمان و امید هم هستند. آرمان مسئول کارهای تدارکاتی و نظارت بر اجرای کارهاست و امید که نصف سهام شرکت از آن اوست و در هفته یک یا دو باری در جلساتی که به خاطر بررسی کارهای تاسیساتی و مالی شرکت تشکیل می شود شرکت می کنند، پس می بینی که مسئولیت تو در آینده از آن دو بیشتر خواهد بود و تقریبا می توان گفت در آینده شرکت با کاردانی تو اداره می شود.
    این همه رویاهایی است که برای تو در سر دارم پس بهتر است که دیدگاهت را نسبت به من عوض کنی چون من با هیچ کس کاری که تو گفتی انجام نمی دهم چه برسد که آن شخص آفاق عزیزم باشد، آرمان و امید هم از تمام نظریاتم آگاه هستند و می دانند حق هیچ مخالفتی را به آنها نمی دهم.
    با شنیدن حرف های پدر بیشتر احساس گناه کردم چون فکر می کردم شاید امید او را تحت تاثیر قرار داده باشد و مرا دوباره مجبور کند که پشت نقاب مشغول به کار شوم ولی فهمیدم که از این به بعد به پشتیبانی پدر آینده کارم تضمین شده می باشد. در حالی که اشک هایم را پاک می کردم به روی پدر لبخند زدم و گفتم:
    - ممنونم پدر از اینکه درباره من چنین فکر می کنید، خوشحالم و قول می دهم که با جان و دل برایتان کار کنم.
    خندید و گفت:
    - بله مطمئن هستم که دخترم همیشه برایم بهترین خواهد بود حتی آرمان و امید هم می دانند و امید چند باری به شوخی گفته تو کاری می کنی که خیلی زود مرا وادار به بازنشستگی کنی.
    بعد در حالی که می خندید بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت، حرف های پدر باعث خوشحالیم شده بود، به امید فکر کردم که می خواسته فکر پدر را نسبت به من با این حرف ها تغییر دهد پس تصمیم گرفتم زودتر کارهای نیمه تمام را در این چند روزه تمام کنم و برای آقای جمشیدی پست کنم و تا شب جمعه که مادر همه را دعوت کرده برای کار در شرکت پدر آماده شوم برای همین هم به مادر گفتم چون باید زودتر طرح هایم را تمام کنم خواهش می کنم این چند روز مرا راحت بگذارد.
    چنان روزها غرق در کار بودم که حتی احساس گرسنگی نمی کردم و با صدا زدن مادر به خود می آمدم و آنوقت بود که می فهمیدم موقع غذا خوردن است، روز سوم تا آخر شب کار کردم تا توانستم آنها را تمام کنم و بعد با خیال راحت به رختخواب رفتم. صبح ساعت نه بود که بیدار شدم و برای پست کردن آنها از خانه خارج شدم و بعد از اینکه از اداره پست بیرون آمدم احساس کردم دوست دارم در شهرم کمی گردش کنم، بعد از ظهر وقتی در حال برگشت به خانه بودم تازه فهمیدم که چقدر دلتنگ وطنم بوده ام و با خود عهد کردم نگذارم هیچ عاملی مرا وادار به ترک اینجا کند.
    وقتی وارد خانه شدم از دیدن آرمان و مهدیس خوشحال شدم بعد از مدتها احساس بودن در خانواده چقدر برایم لذت بخش بود، تا آخر شب ساعات خوشی را با آنها گذراندم.
    وقتی چشمانم را باز کردم تازه یادم آمد امشب همه دوستان و اقوامم را خواهم دید، با اینکه تقریبا بیست روزی از برگشتم می گذشت اما هنوز نتوانسته بودم خود را قانع کنم که به دیدار کسی بروم.
    همانطور که بلند می شدم با خود فکر کردم از حالا باید اول به خود ثابت کنم که تغییر کرده ام و آفاق گذشته نیستم تا به دیگران هم ثابت شود، پس با عزمی راسخ لباس پوشیدم و در آشپزخانه همانطور که صبحانه می خوردم فکر کردم برای خرید لباس بیرون بروم و سری هم به آرایشگاه بزنم چون دوست داشتم امشب مرتب و زیبا به نظر آیم، بعد از خداحافظی از مادر از خانه خارج شدم و زودتر از بعد از ظهر نتوانستم برگردم.
    وقتی به خانه رسیدم مادر با دیدنم گفت:
    - چه خوب شده ای آفاق جان ولی دیگر داشتم نگران می شدم، حالا زودتر برو آماده شو که الات مهمانها می رسند.
    اول به حمام رفتم و دوشی گرفتم و موهایم را خشک کردم و لباس جدیدم را پوشیدم کمی آرایش کردم و بعد به طرف طبقه پایین رفتم که متوجه شدم عمو نادر آمده است، به سویش رفتم و با صدایی ذوق زده سلام کردم و در آغوشش جای گرفتم و هنوز با زن عمو مشغول احوالپرسی بودم که عمه ناهید و خاله مونس همزمان رسیدند و با دیدن اقوام فهمیدم که چقدر دلتنگشان بودم.
    در حالیکه شادی و محراب سر به سرم می گذاشتند که دیگر دختر ترشیده ام با صدای شیوا به خود آمدم و به سویش رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم، آنقدر از دیدنش خوشحال شدم که نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
    بعد از مدتی با صدای رضا که گفت آفاق به سویش نگاه کردم و او را دیدم که دختر کوچک زیبایی را در آغوش داشت، وقتی تعجب مرا دید خندید و گفت:
    - با دختر زیبایم رامش، آشنا شو.
    در حالیکه او را از آغوش رضا در می آوردم به گونه اش بوسه زدم و گفتم:
    - پس چرا نگفته بودید که یک کوچولوی زیبا دارید؟
    رضا خندید و گفت:
    - چون می خواستم برایت سورپریز شود، تازه یک سورپرایز دیگر هم برایت داریم.
    - یعنی یکی دیگه هم؟
    شیوا به بازویم زد و گفت:
    - دست بردار آفاق هنوز رامش خیلی بچه است، از حالا برای ماه دیگه به عروسی شهناز دعوت هستی.
    با تعجب پرسیدم:
    - آخر قبول کرد تا ازدواج کند؟
    رضا گفت:
    - بله وقتی این همه سال صبر کرد تا آن کسی را که دوست داشت به خواستگاریش آمد چرا ازدواج نکند، تازه شانس آورد پرویز آخر قبول کرد که ازدواج کند.
    شیوا با تغییر گفت:
    - رضا؟ پرویز خیلی هم از خداش باشه که شهناز حاضر شده اونو قبول کنه.
    با تعجب پرسیدم:
    - یعنی در تمام این سال ها شهناز از پرویز خوشش می آمد؟
    شیوا در حالیکه سعی می کرد خود را دلخور نشان دهد گفت:
    - آفاق تو هم؟ خودت که می دانی شهناز قصد ازدواج نداشت ولی وقتی پرویز به خواستگاریش آمد ترسید به پرویز نه بگوید، هر کس او را نشناسه تو که می شناسی.
    بعد هر سه خندیدیم و شیوا گفت:
    - شهناز تاکید کرده که ما زودتر بیایم و به تو بگوییم چون نمی خواهد شاهد تعجبت باشد و گفته که دیگر سربه سر پرویز نگذاری، دیگه الانه که اونها هم برسند.
    در همان حال محمد را دیدم که با خانمی زیبا داشت به طرفم می آمد، در حالیکه دسته گل زیبایی را که آورده بودند را از دستشان می گرفتم تشکر کردم و محمد هم همسرش را معرفی کرد، مشغول تبریک و صحبت با آنها بودم که شهناز و پرویز را دیدم که وارد شدند.
    بعد از عذرخواهی از آن دو به طرف شهناز رفتم و او را در آغوش گرفتم و بعد از تبریک گفتم:
    - شهناز معلومه که از ترس ترشیدگی پرویز را قبول کردی.
    در حالیکه او می خندید شیوا گفت:
    - آفاق خوبه این همه سفارش کردم.
    امید را دیدم با سبد گل زیبایی که در دست داشت به طرفم آمد و سلام کرد، با تکان دست شیوا به خود آمدم و نگاهم را از چشمان امید دزدیدم و به سبد گل نگاه کردم و با تشکر آن را گرفتم و خیلی رسمی با او برخورد کردم.
    در حالیکه می خواستم حال پدر و مادرش را بپرسم آنها را دیدم که وارد شدند، به طرفشان رفتم و خانم محمودی را در آغوش گرفتم و بوسیدم و بعد با آقای محمودی احوالپرسی کردم و منتظر ورود همسر امید ماندم ولی بعد از مدتی متوجه شدم که کس دیگری همراهشان نیست.
    وقتی از خانم محمودی پرسیدم پس همسر آقا امید کجاست، دستم را گرفت و به سمتی کشاند و آهسته گفت:
    - چه همسری آفاق جان، مگه مادرت برایت نگفته نامزدیشون فقط چهار ماه طول کشید. نمی دانم این امید چکار کرد که دختره از خیر ازدواج گذشت و الان با کسی دیگری ازدواج کرده و یک بچه هم دارد.
    باور کن دیگه نمی دانم از دستش چکار کنم، سال هاست که آرزو داریم ازدواج کند ولی همیشه بهانه می گیره و دیگه داره کم کم پیر می شه و می ترسم آخرش آرزو به دل بمیرم.
    در همان لحظه امید کنارمان ایستاد و گفت:
    - مادر باز شروع کردی، ببین آفاق با اینکه دختره اما هنوز شوهر نکرده در حالی که داره کم کم سی سالش می شه، آنوقت تو اینقدر نگران من هستی.
    در حالی که متوجه نیش کنایه امید بودم خندیدم و گفتم:
    - درسته خانم محمودی هنوز آقا امید خیلی وقت دارد ولی به شما قول می دهم که چند تا دختر خوب برایشان پیدا کنم که از بین اونها یکی را انتخاب کند.
    خانم محمودی گونه ام را بوسید و گفت:
    - قربون تو دختر خوبم برم.
    وقتی خانم محمودی ما را تنها گذاشت، امید گفت:
    - آفاق واقعا می خواهی مرا داماد کنی؟
    خندیدم و گفتم:
    - باور کن یکی از آرزوهای بزرگ من داماد شدن توئه.
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - به عروسی که کنارم می ایسته فکر کرده ای.
    - هنوز نه ولی از امشب بهش فکر می کنم و یکی که لایقت باشد پیدا می کنم، می دونی امید احساس می کنم حالا دو برادر دارم پس همان طور که به آرمان کمک کردم حالا می خواهم به تو کمک کنم.
    - جالبه، حالا دیگه احساس می کنی که خواهر من هستی.
    بعد کنار گوشم آهسته گفت:
    - ولی من تو را به عنوان خواهر قبول ندارم، باید چکار کنم؟
    - باید تحمل کنی چون دیگه باید باور کنی که گذشته ها گذشته و همه ما بزرگ شدیم و عاقلانه فکر می کنیم، پس دیگر قید اون حرکات را بزن.
    بعد به طرف دایی اکبر رفتم و تا آخر شب هر لحظه کنار کسی بودم و از دیدنشان سیر نمی شدم، دیگر امید و تا آخر مهمانی که خداحافظی کرد در اطراف خود ندیدم.
    در حالی که کفش هایم را از پا در آورده بودم و با تنی خسته به سوی اتاقم می رفتم فکر کردم فردا را باید کاملا استراحت کنم چون از پس فردا باید با پدر سرکار بروم، روز جمعه را به طور کامل در کنار پدر و مادر گذراندم.
    صبح قبل از پدرم آماده شدم و او وقتی مرا آماده دید، خندید و گفت:
    - می بینم کارمند وقت شناسی دارم.
    بعد از مدتی با هم به سوی شرکت رفتیم، وقتی شرکت پدر را دیدم با لبخند گفتم:
    - تبریک می گویم شرکت بزرگی دارید.

     

  4. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  5. Top | #42

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    - بله و با این پشتکاری که از تو سراغ دارم مطمئن هستم به زودی تمام امور را به دست می گیری و کاری می کنی که من احساس کنم باید بازنشسته شوم.
    با دلخوری گفتم:
    - اگر اینجوری فکر می کنید همین الان برمی گردم.
    دستم را گرفت و به طرف اتاقش کشاند و گفت:
    - بله و با این پشتکاری که از تو سراغ دارم مطمئن هستم به زودی تمام امور را به دست می گیری و کاری می کنی که من احساس کنم باید بازنشسته شوم.
    با دلخوری گفتم:
    - اگر اینجوری فکر می کنید همین الان برمی گردم.
    دستم را گرفت و به طرف اتاقش کشاند و گفت:
    - عزیزم، اگر چنین اتفاقی بیفته، نه تنها باعث ناراحتیم نمی شوی بلکه باعث افتخار است پس خواهش می کنم همه تلاشت را بکن.
    وقتی وارد اتاق پدر شدیم چندین نفر را در انتظارمان دیدم که پدر بعد از معرفی من آنها را معرفی کرد، پنج مهندس بودند که کارهای نقشه کشی و طراحی و اجرایی را انجام می دادند.
    پدر، آقای نجفی را که مردی میانسال بود به عنوان رئیس آنها معرفی کرد و گفت:
    - مدتی تو با آقای نجفی همکار هستی که بنابر خواهش من، قبول کرد که مدتی اینجا بماند تا بتوانیم کسی را برای جانشینی ایشان انتخاب کنیم.
    وقتی من و پدر تنها شدیم، پدر گفت:
    - سعی کن زودتر به همه کارهای شرکت به کمک آقای نجفی آشنا شوی چون از چند وقت پیش تو را برای جانشینی او مد نظر داشتم که تنها آقای نجفی در جریان است.
    به طرف اتاق آقای مهندس نجفی رفتم و وقتی اجازه ورود داد وارد
    اتاقش شدم، با لبخندی که بر لب داشت از پشت میز بلند شد و مبلی را تعارف کرد و خودش روبه رویم نشست و گفت:
    ـ خانم دکتر خیلی دوست دارم که شما زودتر با همه کارهای شرکت آشنا شوید پس در این مدت خیلی تلاش کنید.
    ـ مطمئن باشید چون من سالهاست که همراه با تحصیل ،کار می کنم.
    ـ می توانید چند تا از نمونه کارهایتان را بگویید و یا طرح هایتان را ببینم.
    با تاسف سرم را تکان دادم و گفتم:
    ـ نه آقای نجفی،طرحی به نام من وجود ندارد ولی از این به بعد می توانم طرح هایم را به همه نشان دهم.
    با تعجب پرسید:
    ـ ولی شما گفتید سابقه کاری زیادی دارید،همانطور که می دانید اینجا شرکت بزرگ و معتبری است البته درسته که شما از نظر مدرک تحصیلی در رده بالایی هستید ولی تجربه کاری ضروری می باشد.
    ـ شما درست می فرمایید،خواهش می کنم به من اطمینان کنید.
    بلند شد و فرم هایی را آورد و گفت:
    ـ خانم دکتر می خواهم طرح اینها را به شما بسپارم،بعد از اتمام کار آن را اول به من نشان می دهید.
    بعد زنگی را فشار داد و گفت:الان شما را به اتاقتان راهنمایی می کنند،از همین امروز شروع کنید چون وقت زیادی برای این مناقصه نداریم.
    بعد از گرفتن فرم ها همراه آقایی که به دم در آمده بود به طرفی که مرا راهنمایی می کرد رفتم،با کلیدی در اتاقی را باز کرد و رفت.
    وقتی وارد اتاق شدم از تعجب دهانم باز ماند،اتاقی بزرگ بود که به مراتب زیباتر از اتاق آقای نجفی دکوربندی شده بود.
    در حالیکه از پدر ممنون بودم زود کارم را شروع کردم و به قدری مشغول کار بودم که زمان را فراموش کردم،با صدای در به خود آمدم و بعد از دادن اجازه ورود مستخدم شرکت وارد شد و پرسید:
    ـ ناهارتان را به اینجا بیاورم و یا به سالن ناهارخوری می رویم.
    ـ ممنون می شوم اگر نهارم را به همین جا بیاورید.
    با اینکه اصلا اشتهایی نداشتم ولی می دانستم حتما برای ادامه کار به تجدید قوا احتیاج دارم،بعد از خوردن ناهار دوباره به کار مشغول شدم.وقتی تلفن به صدا درآمد متوجه شدم که غروب شده،تلفن را برداشتم و صدای پدرم را شنیدم که گفت:
    ـ آفاق جان موقع رفتن است.
    ـ خواهش می کنم پدر،من هنوز چند ساعت دیگر اینجا کار دارم و بعد خودم با تاکسی می آیم.
    ـ پس می سپارم آقا رحمت،راننده شرکت تو را برساند.وقتی خواستی بیایی به نگهبانی زنگ بزن تا به او بگوید،در ضمن خودت را در این روز اول کاری زیاد خسته نکن.
    گفتم چشم و دوباره سخت مشغول کار شدم،نقشه راحتی بود ولی می خواستم تمام تلاشم را بکنم تا بهترین طرح را ارائه دهم تا آقای نجفی را از این حالت دو دلی و شک خارج کنم.تا ساعت نه شب در شرکت ماندم و بعد به خانه رفتم و بعد از خوردن شام،شب به خیر گفتم و چون خیلی احساس خستگی می کردم زود به اتاقم رفتم.
    سه روز متوالی را سخت مشغول بودم و از اتاقم فقط موقعی خارج می شدم که قصد داشتم به خانه بروم،احساس می کردم این آزمایشی است برای سنجیدن صحت گفته های من و پدرم که در این مدت در غیاب من خیلی ازم تعریف کرده بود.
    روز چهارم طرح آماده شده را به اتاق آقای نجفی برده و تحویل دادم که او گفت بررسی می کند و بعد درباره آن با من صحبت می کند ولی تا طرح را بررسی نکند کار دیگری نمی تواند به من بدهد،پس می توانم امروز به منزل بروم.
    درجوابش گفتم:
    ـ نه همینجا هستم،هر موقع لازم بود صدایم کنید.
    ساعت نزدیک پنج بعدازظهر بود ولی هنوز از آقای نجفی خبری نشده بود،در حالی که کم کم مایوس می شدم وسایلم را جمع کردم به خانه بروم که صدای زنگ تلفن بلند شد.گوشی را که برداشتم آقای نجفی از پشت تلفن خواست تا به اتاقش بروم،وقتی وارد اتاقش شدم بلند شد و خواهش کرد که بنشینم.
    بعد از مدتی که در فکر بود گفت:
    ـ خانم دکتر راستش طرح بسیار جالبی است،به گونه ای که نشان می دهد طراح آن خلاقیت بسیاری نشان داده.
    درحالیکه با ناراحتی فکر می کردم چرا اینطوری صحبت می کند مثل اینکه از شخص دیگری دارد تعریف می کند،افزود:
    ـ خانم دکتر حقیقتا می دانم تعریف های پدرتان موجب شده که شما مجبور به این شوید ولی به نظر من شما هنوز جوان هستید و راه طولانی را در پیش دارید و می توانید با کار تجربه به دست آورید و در آینده ای نزدیک چنین خلاقیت هایی داشته باشید،یعنی چطور بگویم همیشه که نمی توانید از کسی کمک بگیرید بلکه بعضی مواقع مجبور می شوید که به خودتان تکیه کنید.
    با ناراحتی بلند شدم و گفتم:
    ـ من که نمی فهمم شما چه می گویید یعنی شما منظورتان این است که این طرح کار من نیست و من به عنوان کار خود طرح شخص دیگری را تحویل شما داده ام.
    آهی کشید و گفت:
    ـ بله متاسفانه از قبل به من گفته شده بود،وقتی من طرح شما را دیدم فهمیدم شما جوانتر از آن هستید که چنین نقشه ای را بکشید.
    از فشار ناراحتی حس می کردم نمی توانم صحبت کنم که دوباره ادامه داد و گفت:
    ـ ببینید خانم صادقی،شما شاید بتوانید به عنوان دختر موسس شرکت پست مهمی را بگیرید ولی باید بدانید که فقط پست اهمیت ندارد بلکه وظایفی را که به عهده می گیرید مهم است و اگر این وظایف از حیطه قدرتتان خارج باشد شما هم باعث ضرر و زیان به شرکت می شوید و هم خوشنامی شرکت را زیر سوال می رود و آن وقت شما بیشتر ضرر می کنید چون این شرکت تقریبا مال خود شماست پس به سود دهی و خوشنام ماندن آن باید بیشتر اهمیت دهید.
    با ناراحتی گفتم:
    ـ لطفا تمامش کنید آقای نجفی حالا که با این طرح نتوانستم کاردانی خود را به شما ثابت کنم،فردا صبح در اتاقتان هستم و از شما کار جدیدی می خواهم و پیش خود شما همه ی آنها را مو به مو انجام می دهم و تا تمام نشود به منزل نمی روم.
    در ضمن از طرف دختر رئیس به شما پیشنهاد می کنم از فردا حداقل تا چند روز قید خانه را بزنید تا در کنارتان کار را انجام داده و تحویلتان دهم فقط با این کار است که می توانم از توهینی که به من کرده اید به پدر حرفی نزنم.
    به طرف در اتاق رفتم ولی قبل از خارج شدن دوباره به سویش نگاه کردم که هنوز با تعجب نگاهم می کرد و گفتم:
    ـ خواهش می کنم تا آخر این آزمایش موضوع فقط بین من و شما بماند،هیچ کس نباید از این موضوع باخبر شود مخصوصا پدر و آن کسی که از قبل به شما گفته من توانایی انجام کار را ندارم،فردا صبح ساعت هفت پشت همین در منتظر شما هستم.
    از اتاق خارج شدم و در حالی که هنوز تمام بدنم می لرزید بدون اینکه منتظر پدر بمانم بسوی خانه آمدم،وقتی به مادر سلام کردم اظهار سر درد نمودم و بعد یک مسکن خوردم و خواهش کردم مرا تا صبح بیدار نکند چون اصلا گرسنه نیستم.
    مادر با نگرانی گفت:
    ـ اتفاقی افتاده،از موضوعی ناراحت هستی؟
    ـ نه مادر،من که گفتم فقط سر درد دارم و اگر بخوابم تا صبح خوب می شوم.
    شب به خیر گفتم و به طرف اتاقم آمدم و بعد از تعویض لباس خود به خود بسوی کشو رفتم و دفترم را خارج کردم هنوز دستهایم می لرزید،با خود فکر کردم چه زود به تو احتیاج پیدا کردم و دفتر را باز کردم و در حالیکه اشک می ریختم قلم را به دست گرفتم.
    بعد از سالها باز به سویت آمدم،امشب دلم بدجوری شکست و احساس کردم غرور خرد شده ام را نمی توانم به هیچ صورت جمع کنم.
    وای امید چقدر نفرت انگیز هستی هنوز یک ماه از برگشتم نگذشته که زشتی حرکاتت را به من یادآوری کردی،منکه برای صلح و دادن دست دوستی به تو آمده بودم ولی حالا با این کارت بیشتر از آنکه از تو ناراحت باشم از خود ناراحت هستم که چطور من روزی عاشق تو بودم و کارهایت را تحمل می کردم.
    حالا به تنها کاری که می اندیشم خنثی کردن نقشه جدیدت است با اینکه می دانم با این کارت مرا دوباره به بازی می خوانی ولی دیگر نمی توانم از غرورم بگذرم،چون ارزش غرورم بالاتر از ارزش عشق تو بوده و به همین دلیل هم بهت ثابت می کنم که بازنده این بازی تو هستی.
    امروز صبح قبل از پدر از منزل خارج شدم و یک ربع مانده به هفت پشت در اتاق آقای نجفی بودم و مدتی منتظر ماندم تا آمد،وقتی مرا منتظر دید گفت:
    ـ فکر نمی کردم که بیاید.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    ـ آقای مهندس،شما را عاقل تر از این می دانستم که به این راحتی بازیچه قرار گیرید اما در آخر که نتیجه ی کارم را دیدید متوجه خواهید شد.
    کاری که آقای نجفی به عهده من گذاشت بسیار مشکل بود، با تعجب نگاهش کردم اما وقتی دیدم با لبخند نگاهم می کند من هم به رویش لبخند زدم و گفتم:
    ـ فکر کنم این کار برج هایی باشد که تا به حال فقط خودتان در شرکت می توانستید انجام دهید،درسته؟
    سرش را تکان داد و گفت:
    ـ برای شما فرقی دارد؟
    ـ نه اتفاقا شبیه این را چند وقت پیش انجام دادم و پول خوبی گیرم آمد ولی از حالا بگویم این کار احتیاج به دقت فراوان دارد پس خودتان پدر را یک طوری متوجه کنید که باید شبانه روز به مدت چندین روز هر دو اینجا باشیم،راستی جای خواب چی؟چون دوست ندارم شما فکر کنید شبها به جای خوابیدن به دنبال اطلاعات می روم تا در کشیدن این طرح کمکم کنند.
    گفت،خودم روی کاناپه در همین اتاق می خوابم و بعد به طرف دیگر اتاق رفت و در آن را باز کرد و گفت:
    ـ من چون میگرن دارم همیشه اتاقی را انتخاب می کنم که جایی برای استراحت داشته باشد،شما هم می توانید شبها روی تخت این اتاق استراحت کنید.
    بلند شدم و اتاق را دیدم،اتاق کوچکی بود که دارای تخت و یک یخچال بود.
    لبخندی زدم و گفتم:
    پس وضع من بهتر است.
    دیگر منتظر جواب نماندم و بسوی میز رفتم و کارم را شروع کردم،بعد از دو روز به کنارم آمد و گفت:
    ـ می توانم طرح راببینم و از پیشرفت کار آگاه شوم.
    ـ نه آقای مهندس چون در پایان کار ممکنه ادعا کنید خودتان در طی کار کمک کرده اید.
    عصبانی شد و گفت:
    ـ شما درباره ی من چه فکر می کنید.
    ـ فعلا درباره شما فکر نمی کنم بلکه درباره ی کسی که توانسته شما را نسبت به من بدبین کند فکر می کنم و همه تلاشم را اینکه شما بفهمید آن شخص چه موجودی است و از این به بعد بدانید بعضی مواقع چقدر انسان ها خبیث می شوند،البته سالهاست که ایشون با من چنین رفتاری دارد و من شما را گنهکار نمی دانم چون به نظر من گناه شما تنها سادگیتان است و آن هم به خاطر اینکه شناختی از من ندارید ولی باید نصیحتی را از طرف خواهر کوچکتان بپذیرید و آن هم اینکه همیشه سعی کنید اگر می خواهید کسی را متهم کنید با چشم باز متهم کنید.
    بعد دوباره شروع به کار کردم البته به خاطر اینکه بتوانم ضرب شستی نشان امید دهم سعی می کردم خیلی در کارم دقت داشته باشم و می توانم قسم بخورم تا به حال کاری اینقدر برایم مهم نبود.
    بالاخره روز ششم کارم را تحویل آقای نجفی دادم و با هم شروع به بررسی آن کردیم و تمام نقاط را برایش توضیح دادم،از طرح برجهایی که در شرکت آقای جمشیدی کشیده بودم استفاده کرده بودم.
    بعد از چند ساعت توضیح و پرسش،آقای نجفی بالاخره سرش را بلند کرد و گفت:
    ـ خانم صادقی،من فردا استعفایم را به آقای صادقی تحویل می دهم و آرزو دارم روزی کسی مثل شما شریک کاریم شود ولی سوالی از شما دارم،چرا آقای دکتر اینقدر نسبت به شما بدبین است؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    ـ سالهاست که خودم به دنبال این جواب هستم و در مورد استعفا خواهش می کنم این کار را نکنید چون هنوز سخت به شما محتاجم،شما که نمی خواهید مرا در مقابل دکتر تنها بگذارید.
    کمی فکر کرد وگفت:
    ـ نه تنهایتان نمی گذارم.
    حال که اینها را می نویسم هنوز از برق تحسین نگاه آقای نجفی سر مستم.
    امروز صبح آقای نجفی با خوشحالی وارد اتاقم شد و گفت:
    ـ خانم دکتر باور می کنید طرح شما یک مناقصه بود که من برای امتحان همین جوری به شما دادم ولی بعدا هر چه فکر کردم دیدم بهتر از این نمی شود،به خاطر همین طرح شما را در مناقصه شرکت دادم که با قیمت بالا برنده شدیم.
    امروز مرا خواستند و گفتند طرح بسیار جالبی است و یک کار جدید هم پیشنهاد کردند،تا به حال فقط یکی دو مورد بوده که با چنین قیمت بالایی آن را انتخاب کرده اند.
    واقعا پدرتان حق داشت و من از حالا به شما اطمینان می دهم در آینده ای نزدیک بهترین ساختمانها را به ما پیشنهاد دهند.
    ـ واقعا خوشحالم آقای نجفی،چون امروز بعد از سالها توانستم طرحم را با اسم خود ارائه دهم.
    با تعجب نگاهم کرد و گفت:
    ـ من حدس می زدم که شما رازی دارید پس شما کارهای بزرگ را هم قبلا انجام داده اید،ولی چرا کسی نمی داند؟
    ـ می توانم به راز داری شما مطمئن باشم؟
    ـ البته،من احترام خاصی نسبت به شما پیدا کرده ام.
    ـ نظر لطفتان است،موقعی که دانشجوی دوره ی لیسانس بودم مشغول به کار نیمه وقت شدم آنهم به خاطر علاقه ام به کار و همین علاقه باعث پیشرفتم شد ولی بعد از مدتی مرا مجبور به ترک کارم کردند فقط به شرطی توانستم کار کنم که به صورت گمنام باشد واسمی از من برده نشود بعد از سالها این اولین کار من است که به نام خودم ارائه شده.
    مدتی همانطور با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت:
    ـ نمی دانم شما را چطور مجبور کرده اند ولی می توانم حدس بزنم چه کسی پشت این قضیه است،خانم صادقی این را بدانید از این لحظه به بعد من همیشه حاضر هستم در هر شرایطی به شما کمک کنم،مرا دوست واقعی خود بدانید.
    در حالیکه اشک در چشمانم جمع شده بود گفتم:
    ـ آقای نجفی می شود از این به بعد مرا به اسم کوچک صدا کنید چون اینجوری احساس می کنم که همیشه دوستم هستید.
    ـ البته،تازه خوشحال هم می شوم.
    حالا که این سطرها را می نویسم از شکست امید احساس لذت می کنم.
    هشت ماهی است که در شرکت پدر کار می کنم با اینکه آقای نجفی قصد داشت برای خود شرکت جدید تاسیس کند ولی با سرمایه اش تعدادی سهم در شرکت پدر خرید و حالا جز سهامداران شرکت است.
    البته مقدار سهامش زیاد نیست ولی خب از اینکه او سهامدار شرکت شده و دیگر از اینجا نمی رود خوشحالم،با اینکه اصرار داشت بنابر خواست قبلی پدر جانشین او شوم ولی قبول نکردم و از او خواستم تا در کنارش کار کنم.
    مدتی است که وضع شرکت دارد روز به روز بهتر می شود و پدر همه را از چشم من می بیند و می گوید هم پا قدمت خوب بوده و هم با کارهای خوبت باعث شدی که کارهای جدید و بهتری به شرکت پیشنهاد شود.
    احساس می کنم امید دیگر کنار کشیده است و خوشحال هستم که مثل سابق مرا اذیت نمی کند ولی حسی به من می گوید که باید منتظر طوفانی باشم چون همیشه امید می گفت شاید ماه ها طرفت نیایم و شاید هر روز با آزاری جدید،کنارت باشم.
    خدایا از این حس می ترسم پس خودت مرا یاری ده.
    امروز یکی از مشتریان قدیمی ما پیشنهاد مجتمع بزرگی را در دبی داد،وقتی آقای نجفی بهم گفت که باید من روی آن کار کنم،راستش چون کمی ترسیدم از این پیشنهاد استقبال نکردم.
    وقتی علت را پرسید و به او گفتم می ترسم،با تعجب پرسید:
    ـ از چه؟
    ـ این پیشنهاد بزرگی است و ممکن باعث تحریک دکتر شود.
    خندید و گفت:
    ـ نه فکر نمی کنم،او دیگه عقب کشیده.
    ـ ولی حس می کنم اون حالا مثل شیر زخمی است که هر چه من پیشرفت کنم او را بیشتر عذاب میدهم.
    ـ این فکرها نکن تو تنها نیستی بلکه پدرت،آرمان و من و خیلی های دیگر طرفدارت هستیم و او نمی تواند کاری کند پس این افکار را به دور بریز و حالا که او قصد دارد دیگر با تو کاری نداشته باشد نگذار این فکر باعث رکود در کارت شود،این کار بسیار مهمی است که اگر موفق بشوی راه طولانی را یک شبه طی می کنی.
    آخر با تشویق های او قبول کردم که روی آن طرح کار کنم.
    امروز بعد از یک ماه کار مداوم نقشه مجتمع را تحویل آقای نجفی دادم.دو روز دیگر مناقصه آن بود و اقای نجفی فردا قرار بود که به دبی برود خیلی اصرار داشت که همراهش باشم ولی قبول نکردم،نمی دانم چرا احساس می کنم کاش این کار با نام من ارائه نمی شد.
    بعد از سه روز آقای نجفی زنگ زد و گفت در مناقصه برنده شده ایم که باعث خوشحالی تمام کارکنان شرکت شد ،چون کار بسیار بزرگی بود و اقای نجفی گفت که باید خودم حتما فوری به دبی بروم تا با صاحبان کار ملاقاتی داشته باشم چون خواسته اند از نزدیک برایشان از طرح خود ساختمان و امکانات ورزشی و فرهنگی آن مجتمع صحبت کنم و توضیحات لازم را روی نقشه بدهم.
    بعد از یک ماه امروز صبح به ایران برگشتم،تمام کارها به خوبی پیش می رفت.
    امشب وقتی پدر سر میز غذا از کارهایم در ظرف یکسال تعریف می کرد،مادر گفت:
    ـ ولی به نظر من منصفانه نیست که اینقدر آفاق سود دهی شرکت بشه ولی فقط یک حقوق بگیر ساده باشد،شما باید طور دیگری با او برخورد کنید چون او هم باید از این سودهای کاری خود درصدی داشته باشد.

     

  6. 4 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  7. Top | #43

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    از حرفهای مادر تعجب کرده بودم و او را نگاه می کردم،با صدای پدر به خود آمدم که گفت:
    راست می گویی محبت جان، با اینکه تمام اموال من متعلق به بچه ها است ولی خب سهم آفاق این وسط پایمال می شود.
    با اعتراض گفتم:
    ـ شرکت شما و من ندارد چه فرقی می کند،شما سود کنید مثل این است که من سود کردم.
    ـ نه آفاق جان،هرچه بیشتر فکر می کنم می فهمم حق با مادرت است در این چند سال همه طرح هایت برای شرکت سود فراوانی داشته و کلا طرح های با سود بالا را تو انجام داده ای،باید با بقیه صحبت کنم.
    هر چه از صحبت درباره این موضوع می گذرد بیشتر از سرانجام این کار وحشت دارم چون می دانم امید دیگر این خواسته را قبول نمی کند،من هنوز مانده ام که چطور با کار کردنم کنار آمده؟
    ولی می دانم از اینکه در سود شرکت بهره ای داشته باشم خشمناک می شود کاش می توانستم پدر را قانع کنم که از این کار پشیمان شود.
    امروز از آنچه می ترسیدم به سرم آمد،در محل کارم مشغول به کار بودم که در اتاق به ناگاه باز شد با تعجب سرم را بلند کردم و با دیدن امید همه چیز را فهمیدم.
    یک هفته ای از صحبت پدر می گذشت و دانستم که پدر کار خود را کرده،سعی کردم به خود مسلط باشم پس بلند شدم به سویش رفتم و با لبخند گفتم:
    ـ سلام امید چه عجب،در این یکسال که به شرکت آمده ام برای اولین بار است که به اتاقم می ایی.
    در اتاق را بست و به طرفم امد،با خشم نگاهش کردم ولی از چشمان سرخ شده و رنگ کبودش فهمیدم عصبانی تر از آن است که بتوانم به راحتی آرامش کنم پس ترجیح دادم حرفی نزنم تا خود شروع کند.
    روی مبل روبه رویم نشست و گفت:
    ـ آفاق،من تا به حال به احترام عمو(پدرم)کوتاه آمده ام ولی امروز دانستم که تو از این احترام داری سوءاستفاده می کنی و برخلاف گفته ات که از بازی خسته شده ای هر روز برنامه جدیدی می ریزی و مرا به مبارزه می طلبی.
    تو که از روز اول می دانستی من نسبت به پیشرفتت دلخوشی ندارم ولی در این یکسال خوب بال و پرت را باز کردی و به اوج رسیدی و حالا می خواهی کاری کنی که شرکت را کم کم از آن خود کنی ولی دیگر کور خواندی،امروز برای اولین بار جلوی پدرت نه گفتم و تاکید کردم که به هیچ عنوان حاضر نیستم از سهام خود به عنوان درصدی با تو کار کنم و بهتر است اصلا تو استعفا بدهی و ما کسی دیگر را بیاوریم که به حقوق قانع باشد حتی اگر حقوقش از عرف هم بیشتر باشد.
    پدرت خیلی عصبانی شد و همان موقع گفت که یا یک مقدار از سهام خود را به تو انتقال می دهد و یا از طرف خود و ارمان با تو درصدی کار می کنند ولی از طرف من به همان منوال سابق،دیگر کارد را به استخوانم رساندی پس منتظر باش چون من حاضر نیستم از تو شکست بخورم،حالا آمده ام که همه چیز را صادقانه بگویم تا بدانی که بدجوری دوباره فکر مرا به خود مشغول کرده ای.
    با التماس گفتم:
    ـ به خدا این پیشنهاد من نبود،مادرم چند شب پیش که پدر از کارم تعریف می کرد همچین پیشنهادی داد و من هر چه کردم نتوانستم پدر را منصرف کنم ولی حالا به خاطر ناراحتی تو حاضرم هر طور شده پدر را پشیمان کنم.
    خواهش می کنم امید منو درک کن،من به پول اهمیت نمی دهم چون همه چیز دارم و پول بیشتر می خواهم چکار؟ولی به کارم احتیاج دارم چون فقط با کار که زندگی نکبت بار خود را فراموش می کنم.
    من در میان فامیل موقعیت خوبی ندارم و تنها دختری هستم که به این سن رسیده ام و هنوز مجرد هستم و همه مرا با یک حالت دلسوزی نگاه می کنند و همین باعث شده که خیلی کم در جمع ظاهر شوم مگر اینکه مجبور باشم،نمی دانی همین هفته پیش خاله مونس به عنوان دلسوزی چه شوهری برایم پیدا کرده بود که دلم می خواست خودم را بکشم.
    ترا به خدا بسه،عمرم را به باد دادی بذار با این تنها دلخوشیم روزگار خود را بگذرانم و در این شرکت لعنتی احساس کنم برای خود کسی هستم ولی بدان وقتی از در این شرکت بیرون می روم همیشه خود را زیر نگاه ترحم بار اطرافیانم می بینم و زجر می کشم و هنوز اسیر بازی شوم تو هستم.
    به خاطر اینکه امید شاهد اشکی که در چشمانم جمع شده بود نباشد از جای خود بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و خود را مشغول دیدن فضای بیرون کردم،بعد از مدتی با صدای در رویم را برگرداندم و دیدم امید رفته.
    از آن موقع تا به حال که پاسی از شب گذشته هنوز به حرفهای امید فکر می کنم و نمی دانم چه خوابی برایم دیده،ولی می دانم باید پدر را مجبور کنم که از تصمیمش برگردد.
    خدایا چقدر زندگی برایم سخت شده،هنوز مزه شادی پیروزیم را نچشیده بودم که این موضوع باعث شد امید دوباره به فکر ازارم باشد.
    می دانم او همیشه قبل ازعمل تهدید می کند و بعد با یک حرکت نشان می دهد که چقدر دقیق فکر کرده و بهترین راه انتقام را پیدا کرده.
    یک ماهی از ملاقات من و امید می گذرد،در این مدت با خواهش و التماس و در آخر پدر با دیدن اشکهایم رضایت داد که بنا بر خواست خودم همان حقوق بگیر شرکت باقی بمانم و او در جلسه اعلام کند.
    ولی بعد در خلوت با ناراحتی بهم گفت:
    ـ با اینکه برایم سخت است البته نه به خاطر حق تو که نمی دانم چرا چنین از حقت میگذری بلکه برای اینکه امید از اول مخالف این موضوع بوده و حالا توانسته حرفش را به کرسی بنشاند،ولی من حتما مطرح می کنم بنابر خواست خودت و برخلاف میلم این تصمیم را گرفته ام تا این اقای دکتر که فکر نمی کردم اینقدر پول پرست باشد بفهمد.
    صورت پدر را بوسیدم و نفس راحتی کشیدم و حالا به امید فکر می کنم که این عقب نشینی من توانسته او را راضی کند یا خیر؟
    با اینکه خود را در مقابل او حقیر و زبون کردم ولی دوست دارم این ارامش هر چند کوچک را در محیط کارم حفظ کنم.
    در این چهار ماه مجبور شده ام مرتب به دبی رفت و آمد کنم،باید خوب مواظب اجرای طرحم باشم چون برای شرکت ارزش حیاتی دارد تازه به خاطر این رفت و امدها کمی روحیه ام بهتر شده است و از طرف امید خیالم کمی راحت شده چون مثل سابق رفتار می کند یعنی همانقدر که من سعی در ندیدن او دارم،او هم همین حالت را دارد.
    حالا احساس می کنم که کم کم این بازی به فراموشی سپرده می شود فقط دعا می کنم که موردی پیش نیاید تا دوبار امید را نسبت به من حساس کند،نمی دانم اسم این زندگی توام با دلشوره را چه بگذارم ولی مجبور به تحمل هستم چون اینطور زندگی را تقدیر خود می دانم.
    امروز بعد از مشاجره ای که با پدرم داشتم محل کارم را ترک کردم و ساعتها در پارک نشستم و به اینده خود فکر کردم ولی هنوز نمی دانم چه تصمیمی باید بگیرم،گویا در این رفت و آمدها به دبی یکی از سهامداران شرکت طرف قراردادمان از من خواستگاری کرده و پدر از پیشنهادش استقبال کرده است و حالا مرا تحت فشار گذاشته با اینکه قول داده بود هیچ وقت در ازدواج مرا تحت فشار قرار ندهد ولی مادر معتقد است من کار را به جایی رسانده ام که باعث شده ام پدر برایم تصمیم بگیرد.
    خواستگارم یک ایرانی است که در دبی زندگی می کند و یکی از سرمایه داران آنجا می باشد،حدود چهل سال سن دارد و یکبار ازدواج کرده ولی بعد از یک سال به علت عدم تفاهم با همسرش جدا شده.
    مردی است تقریبا جذاب ولی نمی دانم چرا هیچ نوع احساسی نسبت به او ندارم و از این موضوع وحشت دارم،می ترسم نتوانم در آینده با او کنار بیایم.
    نزدیک غروب بود از پارک بیرون امدم و به خانه رفتم که متوجه شدم خانم محمودی منزلمان است.مادر با ناراحتی گفت:
    ـ آفاق از صبح که از شرکت بیرون آمده ای تا به حال پدرت بیش از ده دفعه زنگ زده،تو آخرش باعث می شوی پدرت از دستت سکته کند.
    عزیزم،تو یک ایراد درست و حسابی بگیر بعد آنوقت ببین ما اصلا تورا تحت فشار می گذاریم یا نه؟
    در حالی که ناراحت بود مادر جلوی خانم محمودی این حرفها را می زند گفتم:
    ـ نمی دانم مادر،کمی به من فرصت بدهید شاید توانستم خودم را قانع کنم.
    خانم محمودی با تعجب پرسید:
    ـ چه شده که آفاق جان اینقدر پریشان است.
    وقتی مادر موضوع را گفت،او آهی کشید و گفت:
    ـ می دانم چه می کشید ما هم هر کسی را به امید پیشنهاد می دهیم بهانه می آورد،از دست این بچه ها آدم نمی داند چه کند.
    دیگر حوصله این بحث ها را نداشتم با عذرخواهی به طرف اتاقم آمدم و به امید فکر کردم نمی دانم چرا او هنوز نتوانسته ازدواج کند،راستش دلم برایش می سوزد چون در تنهایی او من هم مقصر هستم.
    کاش هیچ وقت متوجه نمی شدم که می خواهد با پریسا ازدواج کند شاید اینطور عشق او را ازش نمی گرفتم،خدایا مرا ببخش.
    بعد از گرفتن فرصتی برای فکر کردن،پدر دیگر کمتر در اینباره صحبت می کند و تازگی ها متوجه شده ام که کاملا موضوع را فراموش کرده چون با اینکه موعد فکرکردنم رو به اتمام است ولی پدر در اینباره صحبت نمی کند.
    البته این روزها خیلی او را در فکر می بینم و احساس می کنم که پریشان است نمی دانم به خاطر من است یا نه،خدایا کمک کن که پیش از این باعث آزار پدر و مادرم نباشم.
    یک ماهی است از موعد قراری که برای جواب گذاشته بودم گذشته ولی هنوز پدر با من صحبتی نکرده،اما آنقدر ناراحت و پریشان است که مجبور شدم چند روز پیش خودم به اتاقش بروم.
    آرمان را انجا دیدم و خواستم برگردم که پدر صدایم زد و پرسید:
    ـ آفاق جان کاری داشتی؟
    ـ راستش من اصلا راضی به ناراحتی شما نیستم و آمدم بگویم هر چه بگویید قبول دارم.
    پدر آهی کشید و گفت:
    ـ فعلا شرایط جور نیست،حالا یک وقت دیگه در اینباره صحبت می کنم.
    به آرمان نگاه کردم و دیدم او هم سرش پایین است و اشفته به نظر می رسد،با دیدن قیافه او حدس زدم باید موضوعی پیش آمده باشد برای همین از پدر پرسیدم:
    ـ موضوعی پیش آمده،چند وقت است که شما ناراحت هستید.
    پدر کمی فکر کرد و گفت:
    ـ خب بله، یک موضوعی است که باعث نگرانی ما شده ولی مربوط به تو نیست و نمی خواهد تو فکرت را آشفته کنی،انشاالله به زودی حل می شود.
    با نگرانی پرسیدم:
    ـ من نمی توانم کمکی کنم؟
    لبخند تلخی زد و گفت:
    ـ نه دخترم.
    امروز بالاخره پدر بعد از یک هفته خانه نشینی،موضوع را به من و مادر گفت و ما فهمیدیم که حسابدار شرکت توانسته به اتاق پدر راه پیدا کند و به طریقی به گاو صندوق دستبرد بزند و دسته چک پدر را بردارد و حالا با استفاده از چک های متعدد،با ارقام بالا در بازار خرید می کند.
    پدر وقتی از ربوده شدن دسته چک باخبر می شود که حسابدار شرکت برایش بدهکاری زیادی را بر جای گذاشته و از کشور خارج شده.البته پدر بنابر خواست پلیس تا به حال بروز نداده بود ولی هفته پیش وقتی از طریق پلیس مطلع می شود که آن شخص از کشور خارج شده،بنابر برآوردی که با آرمان می کنند می فهمند بدهی ها بیش از سرمایه و موجودی آنها می باشد و حالا پدر از ناراحتی ورشکستگی و زندان،خانه نشین شده.
    وقتی من و مادر متوجه شدیم،هر دو تا شب غمزده بدون هیچ حرفی به آینده ی تاریک خانواده فکر کردیم و حالا با اینکه از نیمه شب گذشته ولی هنوز خواب به چشمانم راهی ندارد و چهره غمگین پدر یک لحظه از نظرم دور نمی شود.
    دو روزی است با اینکه به شرکت می روم ولی دل و دماغ هیچ کاری را ندارم،همه کارکنان شرکت موضوع را فهمیده اند و ما هر لحظه منتظر دستگیری پدر توسط پلیس هستیم.
    خدایا کمکمان کن.
    امروز اصلا به شرکت نرفتم چون محیط آنجا هم مثل خانه ما و قلبمان غمبار است،در خانه پرشور و شوق ما که خوشبختی در آن موج می زد انگار خاکستر مرگ افشانده اند هر کس در گوشه ای به لحظه های تاریک آینده ی خود فکر می کند.مادر را دیروز در حیاط دیدم که در گوشه ای نشسته بود و اشک می ریخت،هم ناراحت پدر بود و هم ناراحت دربه دری خانواده مون هر چه زودتر باید خانه را برای فروش می گذاشتیم،مثل تمام زمین و اموالی که پدر داشت،البته مقدارشان بسیار کم است چون پدر همه را در شرکت سرمایه گذاری کرده بود و به غیر خانه و دو تکه زمین و ویلای شمال دیگر چیزی برای فروش برایش نمانده.
    در همین افکار بودم که از صدای خدیجه خانم به خود آمدم،وقتی از اتاق خارج شدم گفت:
    ـ کس پشت تلفن با شما کار دارد.
    وقتی گوشی را برداشتم صدای امید را شنیدم که از من می خواست حتما امروز به ملاقاتش بروم برای یک ساعت دیگر سر خیابان قرار گذاشتیم.
    با دلهره خاصی لباس پوشیدم و در ساعت مقرر به طرف محل قرار حرکت کردم،وقتی اتومبیل امید را دیدم سوار شدم و سلامی کردم خیلی آرام جواب داد ولی متوجه شدم که خیلی ناراحت و پریشان است پس ترجیح دادم که تا او حرفی نزده من سکوت کنم.
    به طرف جاده شمشک می راند که نزدیک رستوران کنار رودخانه توقف کرد و هر دو در سکوت پیاده شدیم و جایی را برای نشستن انتخاب کردیم.
    امید حالت عجیبی داشت و در عین ناراحتی در عالم خود غرق بود،با خود فکر کردم حتی فراموش کرده من در کنارش نشستم و بهتر دیدم که به سکوت خود ادامه دهم تا آمادگی صحبت را پیدا کند.
    به اطراف خود نگاه می کردم،طبیعت زیبایی فصل پائیز را به خوبی به نمایش گذاشته بود.
    بعد از مدتی با ،صدای امید به خود آمدم که گفت:
    ـ آفاق می خواهم خوب به حرفهایم توجه کنی چون مطمئن هستم تو هم مثل من از بازی سرنوشت در عجب می مانی،می دانی روزی که فهمیدم آرمان وپدرت به طور شراکتی می خواهند یک شرکت ساختمانی تاسیس کنند من هم خواستم که با آنها شریک بشم و چون خود پول قابل توجه ای پس انداز نداشتم از پدرم کمک گرفتم که پدر سرمایه خوبی را در اختیارم گذاشت،آن سرمایه آنقدر بود که توانستم صاحب نصف سهام شرکت شوم.
    نمی دانم از قرارداد ما چیزی می دانی یا نه،راستش قرارداد ما چنین بود که در تمام سود و زیان شرکت شریک باشیم حتی اگر یکی از ما هم باعث ضرر شرکت می شد فرقی در اصل قرارداد نداشت،آن موقع چون فکر می کردم خودم کمتر در شرکت هستم و نمیتوانم به صورت مستقیم در کاربرد شرکت دخالت داشته باشم به نظرم عادلانه آمد.
    همانطور که خودت میدانی تمام شرکت به همت پدرت و آرمان اداره می شد پس وقتی سود آن بدون در نظر گرفتن تلاشمان تقسیم می شد باید من هم در ضرر شرکت سهیم می بودم ، اگر حسابدار شرکت این کار را نکرده بود همه چیز خوب پیش می رفت ولی وقتی متوجه شدم که این ضرر از حد توان پدرت خارج است فکر کردم از سهم خودم شاید بتوانم کمکی به پدرت کنم ولی حتی با سهم من گره کور این ماجرا باز نمی شود و حالا نه تنها پدرت و آرمان بلکه من هم باید به زندان بیفتم.
    البته می دانم پدرم سرمایه بسیار دارد اگر کمکی به ما می کرد می توانستیم هم قروض خود را بدهیم و هم سرمایه تازه ای برای ادامه کار شرکت به دست آوریم ، به خاطر همین با پدرم صحبت کردم که پدرم آنروز جوابی نداد اما روز بعد گفت حاضر است کمک کند حتی به اندازه ای که سرمایه شرکت از قبل هم بیشتر شود ، ولی در مقابل این کار برایم شرطی گذاشت که وقتی از شرطش آگاه شدم دنیا در برابرم تیره و تار شد و با عصبانیت آن را قبول نکردم و تا حالا هم مقاومت کرده ام .
    می دونی آفاق برایم زیاد مهم نیست که خودم وآرمان به زندان بیفتیم ، ولی همانطور که خودت می دانی خانواده ما سالهاست که با هم دوست هستند و من پدرت را مثل عموی واقعی خود می دانم و حتم دارم این ورشکست شدن و بی آبرویی خارج از تحمل پدرت است .
    الان دو شبانه روز است که نتوانسته ام حتی لحظه ای بخوابم و در این مدت در جدال سختی با خود بوده ام ولی بالاخره امروز متوجه شدم با اینکه شرط پدرم برایم مانند یک زندان همیشگی است که فقط مرگ می تواند مرا از آن نجات دهد ولی آن را قبول کردم ،حالا تو هم باید تصمیمت را بگیری و متاسفانه باید بگویم زیاد وقت نداری.
    با تعجب گفتم : من ؟ چه ربطی به من دارد ؟
    پوزخندی زد و گفت :
    ربطش این است که تو سر دیگر این معامله سخت هستی ،پدر گفته به شرطی کمک می کند که من به ازدواج رضایت دهم .
    ولی امید تو نباید اینقدر ناراحت باشی شاید بتوانی کسی را پیدا کنی که واقعا تو را خوشبخت کند .
    با حالت عصبی خندید و گفت :
    _آفاق مثل اینکه درست به حرفهای من گوش ندادی ، من گفتم یک سر معامله تو هستی .
    تا چند لحظه هر دو سکوت کردیم ، نمی دانستم منظور امید چیست و راستش احساس کردم که حتی نمی توانم به آن فکر کنم که امید گفت
    - بعضی وفتها آنقدر خنگ بازی در می آوری که می خواهم یک فصل کتکت بزنم .
    با خشم گفتم مودب باش و مثل آدم حرف بزن.
    -چشم مادمازل ،در این شرط ویرانگر شما را به همسری بنده انتخاب کرده اند و باید کسی همسرم شود که آخرین زن دنیاست که فکر می کردم روزی همسرم شود حالا متوجه شدی.باور کن اگر به خاطر پدرت نبود زندان که هیچ حاضر به مرگ بودم ولی حاضر به ازدواج با تو نمی شدم ،من که بهترین و زیباترین دخترها داوطلب هستند همسرم شوند باید تو را به همسری انتخاب کنم که اصلا در شان من نیستی .
    هر کلمه ای که ار دهانش خارج می شد مانند پتکی بر مغزم بود،دیگر تحمل رفتار نفرت انگیزش را نداشتم بلند شدم و با نفرت نگاهش کردم و سیلی محکمی به گوشش زدم و بعد به حالت دو از رستوران بیرون آمدم.
    درحالیکه اشک قدرت دیدم را کم کرده بود همه اطراف خود را محو می دیدم و مرتب حرفهای امید در ذهنم تکرار می شد "توآخرین زن در دنیا" "تو در شان من نیستی " "حاضر به مرگ هستم ولی تو همسرم نباشی" نمی دانستم به کدوم سو می دوم،وقتی به خود آمدم اتومبیل امید با سرعت کنارم ایستاد و پیاده شد و به دنبالم دوید و مجبورم کرد برگردم و بعد گفت :
    -آفاق بسه دیگه ،تمومش کن.
    به زحمت توانستم جلوی اشکم را بگیرم،مرا سوار اتومبیل نمود و حرکت کرد.
    سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و آنقدر اشک ریختم تا کمی ارام شدم،با صدای امید به خود امدم که گفت :
    -وقتی تو اینطور منقلب و ناراحت شدی ببین و حس کن من چه حالی دارم،من که اینقدر به خودم می بالیدم و هرکس را به عنوان همسری خود قبول نداشتم حالا باید چه کسی همسرم شود؟
    باخشم گفتم:
    خفه شو و بدان هیچوقت این اتفاق نمی افتد .
    خندید و گفت :
    آفاق باز تو فکر نکرده جواب دادی،هر موقع من حرف یا پیشنهادی داشتم تو فوری مخالفت کردی ولی بعد از اینکه فکرکردی خودت متوجه شدی که این تنها راه حل است، حتما حالاهم باید مدتها فکر کنی و بعد قبول کنی. نصیحتی به تو می کنم به زمان فکرکن،شاید الان به در خانه شما برسیم پلیس به دنبال پدرت آمده باشد و تو خودت بهتر میدانی پدرت قبل از اینکه به زندان برسد از غصه سکته می کند.
    من روحیه تو را می دانم،تو به خاطر خواهرت یکبار حاضر به ازدواج شدی پس مطمئن هستم به خاطر پدرت که او را خیلی دوست داری جوابت مثبت است ولی همیشه قبل از فکر کردن حرف می زنی و مخالفت می کنی ولی بعد می فهمی تنها راه چاره است.
    -بس کن،اگر من به خاطرآذین ازدواج کردم با کسی بود که به این اندازه از او نفرت نداشتم.در ضمن او فقط یک انسان نبود بلکه فرشته بود ولی با تو که نه تنها انسان نیستی بلکه خود شیطانی نمی توانم.
    پوزخندی زد و گفت:
    به نظر من بهتر است مراقب حرف زدنت باشی چون در آینده نزدیک که به همسریم درآمدی تلافی تمام این حرکات و حرف ها را می کنم .
    دیگر تا منزل حرفی نزدیم ولی وقتی خواستم پیاده شوم،صدایم زدوگفت :
    -آفاق ترا خدا تا دیر نشده فکرهایت را بکن چون نمی دانم کی برای دستگیری پدرت اقدام می کنند،تمام راه حل ها را رفته ام و باور کن این تنها راه حل است .
    -من خودم پیش پدرت می آیم و به دست و پایش می افتم که بدون شرط به پدرم کمک کند و در عوض قول می دهم شبانه روز کارکنم و قرض پدرت را بدهم .
    دوباره حرکت کرد،وقتی کمی از خانه دور شدیم جلوی پارک نگه داشت و با عصبانیت گفت :
    -احمق چرا نمی فهمی،من اگر حتی یک درصد احتمال می دادم که اینکار نتیجه می دهد خودم همچنین پیشنهادی را به تو می دادم.
    حالا دیگر مجبورم همه چیز را بگویم،من غیر از کاری که قصد انجامش را داری فکرهای دیگری هم کرده ام حتی می خواستم از پدرت بخواهم که خودش از پدرم درخواست کمک کند ولی بعد که فکر کردم متوجه شدم که پدرت هرگز حاضر به این کار نمی شود،تازه پدرت نباید هرگز متوجه علت ازدواج ما دوتا بشود چون باز مخالفت می کند.حالا بذار تمام شروط پدرم را بگویم،گفته اولا فقط باید با تو ازدواج کنم چون تو به خاطر دینی که احساس می کنی اخلاقم را تحمل می کنی و طلاق نمی گیری آخه من احمق تا به حال چندین نفر را که تا پای نامزدی پیش رفتیم باهاشون آنقدر بد اخلاقی کردم که خودشان پشیمان شوند حتی یکی را بعد از چهار ماه نامزدی از این راه وادار به فرار از خودم کردم برای همین هم پدرم دیگر دست مرا خوانده دیگر اینکه گفته به هیچ عنوان بعد از ازدواج حق طلاق دادن تو را ندارم حتی اگر بمیرد چون از من چک هایی می گیرد که اگر بعد از مرگش هم جدا شدیم دوباره من به زندان بیفتم و از ثروتش محروم شوم و حتی تعیین کرده که ثروتش مسکوت می ماند و فقط به نام نوه اش می شود . پدر همه فکرها را کرده و راه هیچ گریزی را نگداشته حتی گفته اگر تو هم التماس کنی قبول نمی کند چون فکر میکند تو هم باید تنبیه شوی چون تا بحال حاضر به ازدواج نبوده ای و پدر و مادرت را به خاطر این موضوع آزار داده ای .
    نمی دانم،فکر کنم پدرم دیوانه شده ولی هرچه است این تنها راه باقی مانده برای پدرت است البته من هم نجات پیدا می کنم البته خودت میدانی به چه قیمتی؟
    وبعد دوباره اتومبیل را به حرکت درآورد، وقتی پیاده شدم گفت :
    -من دیگر تماس نمی گیرم،هرچه خواستی بکن .
    بعد با سرعت دور شد،نمیدانم چطور به خانه آمدم و خود را به اتاقم رساندم ولی از اذان صبح که از مسجد محل به گوش می رسد متوجه شدم ساعتها است فکر کی کنم وحالا فقط این را می دانم که باید اول نماز بخوانم وبخدا روی آورم چون فقط اوست که می تواند از این برزخ نجاتم دهد .
    دو روز از ملاقات من و امید می گذرد،دو روز دلهره آور که با هر صدای در احساس می کنم برای تصمیم گیری دیر شده اما وقتی متوجه می شوم که پلیس نیست نفس راحتی می کشم.
    در این مدت خیلی فکر کردم و باز تنها راه باقی مانده را همان پیشنهاد امید می دانستم و حالافهمیدم که چقدر خوب مرا شناخته چون همیشه موقع عصبانیت حرفهایی می زنم که بعد از کمی فکر مجبور به پس گرفتن آن می شوم.
    نمی دانم چه زندگی در انتظارم است ولی می دانم باید همسر مردی شوم که به خونم تشنه است.آن موقع که به تعهد نداشتم چنین باید مطیع اوامرش می بودم و برای زندگیم تصمیم می گرفت حالا اگر همسرش شوم چه می شود،آیا به من اجازه نفس کشیدن خواهد داد.
    نمی دانم احساسم به او چیست فقط می دانم در گذشته هم از او نفرت داشتم و هم عاشقش بودم ولی حالا فقط احساسم نسبت به او یک حس بی تفاوتی است همراه با ترس. البته تنها چیزی که لبخند را به لبم می آورد این است که با این کار انتقام خود را از امید می گیرم بگذار تا آخر عمرش همدمش همانی باشد که همیشه از او نفرت داشته است .
    امروز صبح به امید زنگ زدم و باز مثل چند سال پیش توانستم بگویم من همه چیز را قبول دارم و بعد به اتاقم آمدم و ساعتها اشک ریختم،حالا فکر میکنم اگر تو را نداشتم چه می کردم و با چه کسی از عذابم صحبت می کردم.
    امروز بعد از ظهر آقای محمودی همراه با خانمش به منزلمان آمدند،آنها را از پشت پنجره دیدم که سبد گل بزرگ زیبایی در دست داشتند و در همان حال فکر کردم حالا مادر می گوید چرا در این اوضاع و احوالی که ما هستیم آنها برایمان سبد گل می آورند.
    بعد از چند ساعت مادرم در حالی که هنوز صورتش حالت تعجب خود را از دست نداده بود وارد اتاقم شد و گفت :
    -آفاق دارم دیوانه می شم !
    از حالت مادرم خنده ام گرفت و گفتم :
    -چی شده ؟
    -تو چرا راجع به امید حرفی نزده بودی که من اینطور جلوی آنها رفتار نکنم،حالا پیش خود می گویند عجب مادر و دختری هستند که دختره قرار ازدواج را هم گذاشتند ولی به مادرش هنوز حرفی نزده .
    در حالی که در دل به امید لعنت می فرستادم با خودم فکر کردم خواستگاریش هم مثل آدمها نیست،مانده بودم چه بگویم که دوباره مادر گفت :
    -مامان امید گفت شما ماه هاست که با هم در حال صحبت هستید و ما بنابر خواست امید اینجا هستیم و حالا فقط آمده ایم که در مورد مهریه و روز ازدواج صحبت کنیم چون مثل اینکه بچه ها به خاطر علاقه زیادی که نسبت بهم پیدا کرده اند تصمیم گرفته اند دوران نامزدی نداشته باشند. حتی وقتی پرسیدم پس خود امید چرا نیامده گفت که امید گفته آفاق اینجوری دوست داشته و فقط حرف مهریه مانده که آن هم باید به عهده پدر و مادرمان باشد، خلاصه اینها تاریخ ازدواج را بیست روز دیگه تعیین کرده اند و وقتی هم من گفتم اصلا امکان پذیر نیست مادرش گفت خودشان قبلا توافق کرده اند و شما بهتر است از آفاق خانم سوال کنید تا شما را در جریان بگذارد.
    راست می گن آفاق؟تو همچین کاری کردی،یعنی واقعا تو ما را اینقدر پیش اینها کوچک کردی ؟
    دست مادر را گرفتم و با التماس نگاهش کردم و گفتم :
    -مادر خواهش می کنم منو بیشتر از این خجالت زده نکنید اینطور که امید گفته نیست،شما که او را می شناسید همیشه دوست دارد سر به سرم بگذارد و کاری کند که همه درباره ام بد فکر کنند.
    مادر با تعجب پرسید :
    -خوب چرا می خواهی باهاش ازدواج کنی راستش خودم هم از پیشنهادشان متعجب هستم آخه شما دوتا همیشه سایه همدیگر را با تیر می زدید ولی حالا اینها می گویند شما همدیگر را دوست دارید،واقعا موندم این وسط کی راست می گه.
    در حالیکه از ناراحتی چشمانم غرق اشک بود صورت مادر را بوسیدم و گفتم :
    -ترا به خدا مادر هیچی نپرسید، به نظر شما مگه امید مناسب نیست.
    -من نمی گویم امید فرد مناسبی نیست ولی فکر نکنم تو و امید بتوانید یکساعت زیر یک سقف دوام بیاورید.
    -نه مادر همه تغییر می کنند،ما هم تغییر کرده ایم .
    -حالا راضی هستی همان یعنی همان بیست روز را می گویم.
    گفتم بله،بلند شد و از اتاق خارج شود که دوباره برگشت و پرسید:
    -آفاق می دونی مهریه ات چی است ؟
    -نه .
    -آقای محمودی گفت همان شرکت بابات،چون می دونم عروس گلم چقدر به این شرکت علاقه دارد برای همین همه بدهی های آن را پرداخت کرده ام و سرمایه ای که در اختیار شرکت قرار می هم دو برابر سرمایه اولیه است.
    البته گفت سود شرکت باید تقسیم به سه شود تو، پدرت و آرمان . بعد شانه ای بالا انداخت و گفت امید را کنار گذاشته و از اتاق بیرون رفت .
    پوزخندی زدم وفکر کردم بعد از این همه سال این هم از مراسم خواستگاریم،خدا می داند برای مراسم دیگر امید چه ایده های عجیب و غریبی پیاده کنه و آنوقت من هم بدون هیچ اعتراضی باید بگویم که خودم چنین می خواهم و حالا احساس می کنم دیگر رقیب بازیش نیستم بلکه مهره ای بیجان مثل مهره های شطرنجش شده ام .
    ده روز از برگشت پدر به شرکت می گذرد و هر روز که بر می گردد و م چهره آرامش را می بینم خدا را شاکر هستم که توانسته ام وسیله ای برای برگشت آرامش به او باشم،در این مدت پدر مرتب اصرار می کند که روزها در خانه نمانم و به شرکت برگردم ولی من مراسم عروسیم را بهانه می کنم
    . تا اینکه مادر امشب به زبان آمد و گفت :
    -تو مثلا روزها غیر از اینکه خودت را در اتاق زندانی کنی چکار کرده ای،به خدا من تا به حال عروسی اینجوری دیگه ندیده بودم.تا خواستم برای جهیزیه اقدام کنیم خانم محمودی از طرف امید پیغام داد که فعلا جهیزیه لازم نیست چون می خواهیم چند سال اول زندگیمان در خانه پدر زندگی کنیم حتی حاضر نشدند وسایل اتاق خواب را تهیه کنیم و گفتند از خرید عروسی هم خبری نیست. دیشب که زنگ زدم گفتم یک روز را تعیین کنید تا با هم برای خرید کت و شلوار برویم دوباره آقا امید پیغام داد که احتیاج نیست چون قبلا سفارش داده اند،وقتی بالاخره خودم را راضی کردم و گفتم پس لباس عروس آفاق چی می شه دوباره آقا برایم پیغام فرستاد که آن هم سفارش داده شده . وقتی اینطور دیدم دیگه برای حلقه و سرویس حرفی نزدم.
    ناصر من که همچنین عروسی به عمرم ندیده ام که عروس حتی ندونه لباسش چیه،حلقه داره یا نداره . اصلا این پسره یکدفعه نیامده اینجا.اون حالا داماد ما به حساب می آید، در صورتیکه اصلا خودشو نشون نمیده.
    همه چیز این عروسی عجیبه،وقتی آذین صبح تلفن کرد و من گفتم که آقا امید هردقیقه برامون پیغام می فرسته و اصلا نه یک تلفن می کنه و نه حتی پاش رو توی خونمون گذاشته یک ساعت پای تلفن گریه کرد و گفت چرا آفاق قبول کرده،حتما یک خبری هست که ما نمی دانیم.
    پدر آهی کشید و گفت :
    -خانم زیاد شلوغش نکن اون الان عصبانی است شرکتی که حاضر نبود آفاق درصدی از سود کارهای خودش را داشته باشد حالا تمام و کمال به نامش شده اما مطمئن باش کم کم رفتارش درست می شه پس بهتره ما اصلا به روی خودمون نیاوریم چون اینطور که فهمیدم امید گفته با اینکه آفاق را بسیار دوست دارم ولی چون شرکت به نامش می شود می ترسم ظرفیت نداشته باشد و زود مرا فراموش کند.
    -ناصر یعنی تو اصلا ناراحت آینده آفاق نیستی .
    پدر با حسرت نگاهم کرد و بعد از کمی تامل گفت :
    -چطور نیستم،همین حرفهای امید نشون می ده که آفاق زندگی راحتی با او نخواهد داشت ولی خودشان همدیگر را خواسته اند،البته از یک چیز مطمئن هستم و میدانم با اون قلب مهربانی که آفاق داره همه چیز درست خواهد شد .
    دیگر نمی توانستم آنجا بنشینم و این حرفها را بشنوم و لبخندی زدم و گفتم:
    -درسته پدر جان من و امید با اینکه همدیگر را دوست داریم ولی هنوز در بعضی موضوعات اختلاف سلیقه داریم ولی به قول شما همه چیز درست می شود.
    بعد صورت مادر و پدر را بوسیدم و شب بخیر گفتم و به طرف اتاقم آمدم و تا به حالا این سطرها را می نوشتم اشک ریختم و امید و لعنت کردم که اینطور مرا در مقابل خانواده ام خرد می کنه ولی یادم افتاد که با این کار توانسته ام پدر را از ورشکستگی نجات دهم و دوباره آرامش به خانه مان برگشته،سعی کردم همه چیز را تحمل کنم و همانطور ساکت ناظر حرکات امید باشم .
    امروز خانم محمودی زنگ زد و قرار گذاشت که بعد از ظهر به آرایشگاه برویم،پس فردا عروسی من است و بعد از ملاقات تلخ من و امید برای اولین بار می خواهم از خانه خارج شوم.
    نمی دانم چطور می توانم چند ساعتی را تحمل کنم و در مقابل دیگران گریه نکنم چون تنها همدم من در این لحظه ها بوده است .
    تا چند ساعت دیگر برای مراسم ازدواجم به آرایشگاه می روم حتی دو روز پیش هم امید برای بردنم به آرایشگاه نیامد و باعث شد که مادر ساعتها گریه کند و من همانطور که او را آرام می کردم در دل به حال خود خون گریه می کردم .
    حالا دیگر فهمیده بودم پدر امید چرا مرا مناسب امید تشخیص داده بود چون واقعا احساس می کنم دین کارش نمی گذارد که زیر تمام قول ها و قرار ها بزنم،خود را مثل یک قربانی می بینم ولی از اینکه بخاطر پدر قربانی شدم خوشحالم و حس می کنم این خوشحالیم در برابر نگرانی از آینده تاریکم خیلی بیشتر است.
    در اتاق جدیدم هستم ولی نمی دانم چرا احساس غربت عجیبی دارم با اینکه این اتاق نسبت به اتاق خودم خیلی زیباتر است ولی در آن راحت نیستم حتی دیوارهای اتاقم هم به حرفهایم گوش می دهند وبا من می گریند و یا می خندند.
    امروز بعد از تمام شدن کار آرایش صورت و موهایم هنوز لباسم نرسیده بود و آرایشگر مرتب تاکید می کرد که تلفن کنید تا لباس را بیاورند چون دیر می شود و در حالیکه از خونسردی من متعجب بود گفت:
    -تا بحال عروسی به خونسردی شما ندیده ام .
    خندیدم و گفتم :
    -برایم مهم نیست که حتی لباسم نرسد چون با همین ها هم راحت می توانم به مجلس عقدم بروم .
    در حالیکه از نگاه آرایشگر به خود فهمیدم که فکر می کند از نظر عقلی مشکل دارم،با صدای بلند شروع کردم به خندیدن که آذین همراه با جعبه بزرگی وارد شد و بعد از اینکه لباس را از داخل جعبه در آورد از دهان باز از تعجبش نگاهم به سوی لباس رفت،تا بحال لباس عروسی به این زیبایی ندیده بودم.
    آرایشگر همانطور که لباس را تحسین می کرد گفت:
    -همین بود که اینقدر خونسرد بودید پس خودتان می دانستید که لباس حتما می رسد، آنهم چه لباسی نگاه کن ببین چه تور و تاجی دارد من که مطمئن هستم دوخت یک مزون خارجی است
    بعد از اینکه آماده شدم،خانم آرایشگر مرا به سوی آینه برد و گفت :
    - تا بحال ندیده بودم عروسی اصلا کنجکاو نباشد که ببیند چطور شده.
    وقتی در آینه نگاه کردم باورم نشد،همانطور که با تعجب نگاه می کردم با خود فکر کردم مثل اینکه جادویی شده چون این کسی که در آیینه پیداست خیلی زیباست.
    آذین در حالیکه هنوز نتوانسته بود از حالت بهت خود خارج شود گفت :
    - وای آفاق جان چی شدی،نمی دونم خودت قشنگتری یا لباست .
    با حرفش لبخند بر لبم نشست و گفتم :
    -خب معلوم است این لباس و رنگ و لعاب مرا چنین کرده .
    - ولی آفاق تا حالا کسی را ندیده ام اینقدرموقع عروسیش عوض شود،نمی گویم زیبا نبودی ولی حالا واقعا محشر شده ای،فکر کنم همش بخاطر اینه که همیشه ساده می گشتی و هیچ موقع به شکل و مدل و رنگ لباس اهمیت نمی دادی.
    راستش آفاق جان باید از تو یک عذر خواهی بکنم چون روزی که فهمیدم تو و امید می خواهید با هم ازدواج کنید پیش خود گفتم که حرفهای امید در مورد تو حقیقت داشته و تو آخر توانستی او را به طرف خود بکشانی،بدتر از آن فکر کردم تو باعث شده ای که آن موقع امید به خواستگاری من نیاید ولی در این مدت که رفتار امید را دیدم بارها خدا را شکر کردم چون من طاقت چنین رفتار و ازدواجی را نداشتم.
    در این مدت خیلی از او بدم آمده و حالا احساس می کنم چقدر خوشبخت هستم که همچین همسری ندارم ولی واقعا برای این سوال هیچ جوابی پیدا نکرده ام.تو که اینقدر به غرورت اهمیت می دادی چطور راضی شده ای که این رفتارهای امید را تحمل کنی، با اینکه از پدر و مادر شنیده ام که خودش تو را خواسته ولی از رفتارش چنین حالتی پیدا نیست و من فکر نکنم فقط به صرف اینکه پدرش شرکت را بنام تو کرده این رفتارها را می کند چون اگر واقعا عاشق بود این چیزها برایش فرقی نداشت.
    در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود نگاهم کرد و گفت :
    -منکه فکر کنم تو رازی را از ما پنهان می کنی چرا با من درد و دل نمی کنی،باور کن من و فریبرز می توانیم به تو کمک کنیم.
    دستهایش را گرفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
    -نه آذین جان فکرت را اینطور ناراحت نکن،تو که مرا می شناسی و میدانی من آدمی نیستم که زیر بار زور بروم.تازه هیچ اجباری در اینکار ندارم فقط رابطه من و امید از روز اول چنین بوده و ما همینطور همدیگر را دوست داریم .
    چفدر در آن لحظه دلم می خواست همه حقایق را به او بگویم تا بداند که چه دل خونینی دارم ولی او حساس تر از آن بود که بتواند حرفهایم را تحمل کند،پس ترجیح دادم همچنان غمم را پنهان کنم.
    در همین موقع صدایمان کردند،وقتی آرمان را دم در دیدم که دست گل زیبایی در دست دارد و منتظر ایستاده یک لحظه احساس کردم که دنیا جلوی چشمانم سیاه می شود.
    آرمان زود متوجه شد و مرا گرفت که نیفتم و بعد همانطور که مرا میان بازوهای خود گرفته بود کمک کرد داخل اتومبیل تزیئن شده امید بنشینم و بعد رو به آذین کرد و گفت فریبز برای بردنش چند دقیقه دیگر می رسد وقتی سوار شد و اتومبیل را به حرکت درآورد گفت:
    -خیلی دلم می خواهد این امید را با دستهای خودم خفه کنم .
    با تعجب به سویش نگاه کردم و صورتش را غرق اشک دیدم،وقتی تعجبم را دید دستم را گرفت و فشرد،گقت:
    -خواهر خوب و مهربونم می دونم که چرا حاضر شدی با او ازدواج کنی،تو واقعا فداکار هستی،یکبار به خاطر آذین و حالا به خاطر پدر.
    باالتماس گفتم : آرمان جان این حرف را نزن .
    نگذاشت ادامه دهم وگفت :
    مطمئن باش به هیچ کس نمی گویم ولی در این لحظه خواستم بدانی که از حالت خبر دارم و دیگر مثل ازدواج قبلت عمل نکرده ام بلکه حالا با تمام وجود تو را می شناسم و می دانم این خواهر خوبم که غرورش برایش بالاترین ارزش بود چرا حاضر شده کسی چنین او و غرورش را به بازی بگیرد.
    چقدر دلم می خواست که میتوانستم کمکت کنم و تو را از این رنج نجات دهم ولی هرچه فکر کردم چاره ای به نظرم نمی رسد و به خاطر پدر که نفهمد من هم مجبور به سکوت هستم ولی بدان که همیشه به یاد گذشت و فداکاری تو هستم و خودم را در برابرت کوچک می بینم .
    دستش را بوسیدم و در حالیکه اشکش را پاک می کرد نگاهم کرد و گفت : نمی دانی از این فیلم بازی کردن امید چقدر حالم بهم می خورد،آنقدر بهانه های جورواجور آورد که به دنبالت نیاید ولی می دانی وقتی کلید ماشین را ازش گرفتم که به دنبالت بیایم نتوانستم هیچ حرفی نزنم و به او گفتم بله این بهترین کار است چون هر نعمتی لیاقت می خواهد و تو لیافت آفاق ما را نداری و این را بدان به واسطه پدرت صاحب یک فرشته مهربان شدی.
    وقتی تو را چنین زیبا و معصوم منتظر امید دیدم از خودم بدم آمد ولی به تو قول می دهم خودم همین امیدی را که دوست و رفیقم می دانستم با دستهای خودم بکشم.
    آرام دستش را فشردم و حس کردم که چقدر به این حرفها احتیاج داشتم و چقدر دلم می خواست حتی یکنفر بداند که در درونم چه می گذرد،آهسته گفتم:
    -ممنون آرمان جان این حرفهایت برایم دنیایی ارزش داشت و حرفهایت قدرت عجیبی به من داد،مطمئن باش امشب طوری رفتار می کنم که همه فکر کنند من خوشبخترین زن زمینم.
    وقتی از اتومبیل پیاده شدم گوسفندی جلوی پایم قربانی کردند و من همچنان که بازوی آرمان را گرفته بودم به میان مهمانها رفتم و سعی کردم با نشاط به نظر آیم.
    در میان مهمانها به دنبال امید می گشتم ولی هرچه نگاه کردم او را نیافتم،در همان حال که جوابگوی تبریک حضار بودم و لبخند به لب داشتم در دل از خدا یاری می خواستم که بتوانم همانطور خود را شاد نگه دارم و اشکم سرازیر نشود.وقتی در میان بازوان پدر قرار گرفتم و برایم آرزوی خوشبختی کرد،از لحن کلام غمگینش دانستم که او هم بسیار ناراحت است .
    آهسته گفتم :
    پدر من مطمئن هستم که خوشبخت می شوم فقط اگر شما را نگران خود نبینم.
    بعد به طرف سفره عقد رفتم که با زیبایئ خاصی چیده شده بود،وقتی آینه و شمعدان را دیدم با اینکه بسیار زیبا و گران قیمت به نظر می رسید ولی احساس دردی در سینه خود کردم چون من هم مثل همه دختران آرزو داشتم در انتخاب و خرید آن سهمی داشته باشم.
    همانطور که به خود در آینه نگاه می کردم،فارغ از اطراف خود به آینده تاریک و مبهم می اندیشیدم و آرزو می کردم که امید بیشتر از این باعث بی آبرویی من نشود چون کم کم همه به نبود امید پی برده و متعجب بودند. آذین کنارم نشست و در حالی که حلقه اشک در چشمانش بود آهسته گقت :
    -آفاق به نظرم همین حالا همه مراسم را بهم بزن ،امید لیاقت تو را ندارد .
    با خنده گفتم:
    - آذین جان این سرنوشت من است و مجبورم.
    در همان لحظه خانم و آقای محمودی به طرفم آمدند و تبریک گفنتد و بعد آقای محمودی آهسته کنار گوشم گفت: چنان بلایی سرش بیاورم که دیگر اینطور با آبروی ما بازی نکند.
    لبخندی زدم و گفتم :
    نه پدر جان حتما برایش کاری پیش آمده،تا چند لحظه دیگر می رسد شما به مهمانها برسید و حالت عادی داشته باشید.
    گونه ام را بوسید و گفت :
    می دانستم که دختر عاقل و فهمیده ای هستی و فقط تو می توانی امید را درست کنی .
    از دور دوستان خود را می دیدم و چشمم به نگاه غمگین شیوا افتاد که با ناراحتی تماشاگرم بود،می دانستم از این وصلت هنوز چنان شوکه هستند که قدرت نزدیک شدن و پرسیدن علت آن را ندارند.
    همانطور که با ناراحتی به آنها فکر می کردم عاقد وارد مجلس شد که چشمانم را از شدت خشم روی هم فشردم و حس کردم دیگر تحمل ندارم،نمیدانم چه مدت گذشت و من چنان در دنیای خودم بودم که صدای عاقد را شنیدم که می خواست مجلس را ترک کند .
    همان لحظه احساس کردم چیزی در وجودم شکست،یارای بلند شدن و ترک آنجا را نداشتم فقط در آن لحظه آرزو داشتم در اتاق خودم باشم و فارغ از اطرافم به اشک هایم فرصت رها شدن ار قفس چشمانم را دهم تا شاید از سنگینی غمی که بر روی قلبم فشار می آورد کم کنم.
    با هر نفس احساس دردی شدیدی در قفسه سینه داشتم،آه خدایا کاش حس بلند شدن داشتم تا از اینجا می گریختم.
    صدای جر و بحث عاقد که می خواست مجلس را ترک کند،زمزمه های مهمانها و چشم های نگران عزیزانم و نگاه پر از تحقیر بقیه مهمانها تمام اطرافم را گرفته بود که در همین زمان امید خوشتیپ تر و برازنده تر از همیشه وارد مجلس شد و یکدفعه سکوت در سالن حکمفرما شد .
    او را دیدم که بسویم می آید و چشمانش از شیطنت برق می زد که با لبخندی گشاده به نزدم رسید و نگاهش را با دقت به چشمانم که هنوز همانطور مات زده و گیج نگاهش می کرد،دوخت و پس از لحظه ای در کنارم نشست .
    بدون هیچ حرف و یا توضیحی.عاقد دوباره به مجلس برگشت و نمی دانم چطور خطبه عقد خوانده شد فقط لحظه ای که سندی به وسیله مادر امید به طرفم گرفته شد و آذین کنار گوشم آهسته گفت "آفاق دفعه سومه باید بله را بگویی،آفاق خواهش میکنم همه منتظر هستند بالاخره به زور توانستم لبانم را تکان دهم ولی نمی دانم بله ای که گفتم چطور به زبان آوردم و اصلا کسی آن را شنید و یا نه.
    وقتی باز حلقه ای به طرفم گرفته شد،صدای آذین را شنیدم که با التماس آهسته گقت :
    آفاق تو را به خدا،این را به دست امید کن.
    سرم را بلند کردم و به چشمان زیبایش خیره شدم در حالیکه حس کردم حلقه از دستانم رها شد و به میان سفره افتاد،هنوز عده ای به دنبال حلقه بودند که فکر کردم چرا موقعی که امید تور را از روی صورتم کنار زد چشمانش چنان وحشت زده بود و چرا این چشم های وحشت زده هیچ حسی در من برانگیخته نکرد.
    آن موقع دانستم که فقط جسمی هستم بدون روح در کنار امید و میان تماشاگران بسیار که باز آذین صدایم کرد و گفت :
    خواهش می کنم حواست کجاست،همه منتظر هستند باید عسل بگذاری به دهان امید.
    بعد خودش انگشتم را گرفتم و در ظرف عسلی که بسویم گرفته بود کرد و دوباره گفت :
    افاق اینو بذار تو دهن امید .
    تمام حرکات بعدی را بدون فکر و با کمک آذین انجام دادم متوجه کادو دادن اقوام و عکس گرفتن با آنها نبودم فقط یک عروسک بدون روح بودم که با تکان های شدید دست های امید به سویش نگاه کردم،در چشمایش نگرانی و وحشت موج می زد و من همانطور که فکر کردم این حلقه اشک چقدر در این چشم ها زیباست به اشک ها نگاه کردم که روی پهنای صورتش می بارید.
    همانطور که گذر اشک را نگاه می کردم فکر کردم چقدر زلال هستند که با دستانی محکم از روی مبل کنده شدم و همان دستها مرا بسوی خود کشید،صدایش را می شنیدم که مرتب مرا به نام صدا می کرد ولی یارای جواب در خود نمی دیدم و قدرت تکلم نداشتم.
    آنقدر صورتش نزدیک بود که اشک هایش برروی گونه ام می ریخت،ناخودآگاه دستم به سوی گونه ام رفت و خیسی آن را حس کردم و بعد زمزمه هایش را شنیدم که می گقت : آفاق جان، عزیز دلم تو چت شده،تو که مقاوم تر از اینها بودی.
    متعجب بودم چرا اینقدر با نگرانی صدایم می کند که دوباره مرا روی مبل نشاند.
    بعد از مدتی لیوانی در دستانش دیدم که با التماس می خواست کمی از آن را بخورم،لیوان را تا آخر سر کشیدم و از آب سرد و شیرین آن احساس بهتری پیدا کردم.
    بعد وقتی به اطراف خود نگاه کردم دیگر از آن چشم های پر از تحقیر خبری نبود،در واقع هیچکس به غیر از من و امید آنجا نبود ولی نمی دانستم چرا نمیتوانم نگاه پر از تحقیرشان و صدای پچ پچشان را از ذهنم دور کنم.
    امید چانه ام را گرفت و به سوی صورتش بالا کشید،به چشمانش نگاه کردم که هنوز پر از التماس و نگرانی بود.
    همچنان خیره نگاهش می کردم چون توان گریز از آنها را نداشتم،تمنایی در برق نگاهش بود که مرا بسوی خود می کشاند.
    گرمای وجودش را در کنارم احساس کردم بعد او را به کناری زدم که گفت:
    خدا را شکر دیگه داشتم سکته می کردم،تمام مدت طبابتم در بیمارستان بیماری به حال و روز تو ندیده بودم.
    به سفره عقد به اتاق خالی و به سبد گل های فراوانی که ما را در خود گرفته بود نگاه کردم و گفتم:
    چقدر این سالن زیبا شده.
    دستم را فشار دادم و صدایش را شنیدم که باز خدا را شکر کرد و بعد کمک کرد تا روی مبل نشستم و گفت:
    آفاق باور کن خوب تلافی کردی، من می خواستم کمی اذیتت کنم اما تو کاری کردی که نزدیک بود از ترس سکته کنم.
    از لحظه ای که وارد شدم تا الان هزاران بار خودم را لعنت کردم، منکه نتوانستم گربه معروف را بکشم ولی تو به جای گربه مرا کشتی و چنان زهرچشمی از من گرفتی که تا لحظه مرگ فراموش نمی کنم.
    بعد با صدای بلند خندید و گفت:
    عجب بازی بود، تازه چقدر هم تماشاچی داشتیم.
    بعد همانطور از خنده ریسه رفت و روی مبل افتاد، گفتم:
    ولی امید این بازی نبود بلکه تو واقعا با کارت روح مرا کشتی و جلوی همه فامیل و دوست و آشنا خرد کردی، آنقدر که فکر کنم تا آخر عمر نتوانم تکه های خرد شده وجودم را جمع کنم.
    تو امروز کاری کردی که تا اخر عمر هیچ گاه فراموش نمی کنم و تو را نمی بخشم، کاش مرا کشته بودی ولی چنین غرورم را به بازی نمی گرفتی. آخر یک روز تلافی می کنم همیشه این را به یاد داشته باش.
    دست هایم را گرفت و گفت:
    خواهش می کنم آفاق بس کن، من فقط می خواستم تو از این به بعد بدانی که من همه کاره هستم. در ضمن می خواستم قدرت خود را به تو نشان دهم چون تو یک زن معمولی نیستی و آنقدر مستقل هستی که هر مردی را به وحشت می اندازی.
    من فقط از استقلال تو بدم می آید و بهتر دیدم از همان اول ضربه شستی نشانت دهم ولی تو که بدتر از من کردی، جلوی همه به زور آذین بعد از کلی معطلی بله گفتی و حتی حلقه به دستم نکردی و بعد هم انگشت عسلیت را روی گونه ام خالی کردی، می دانی همین کارت باعث شد نیم ساعت همه بخندند.
    حالا پاشو زودتر به منزلمان برویم چون قرار بود نیم ساعته برویم ولی الان یک ساعت و نیم است که اینجائیم، با آن رفتار من و حال بد تو الانه که همه فکر برگردند چون فکر می کنند حتما بلایی سر خودمان آورده ایم.
    همچنانکه دستم در دستانش بود به طرف در خروجی رفتیم، وقتی در اتومبیل را برایم باز کرد با تمسخر گفت:
    بفرمایید مادمازل، ولی بدان این اولین و آخرین بار است که مرا چنین دست به خدمت می بینی چون امشب اگر غیر از این عمل کنم پدرم پوست از کله ام جدا می کند و همین حالا هم به شدت از دستم عصبانی است.
    بعد خود پشت رل نشست و به سوی منزل آقای محمودی که مراسم آنجا برگزار می شد حرکت کرد، در طی راه آهنگ غمگینی از پخش اتومبیلش به گوش می رسید که هر دو در سکوت به آن گوش می کردیم.
    در میان هلهله و شادی حاضرین وارد مجلس شدیم، افراد زیادی را دیدم که انتظار دیدنشان را نداشتم و یکی از آنها باعث شد حتی دیگر نتوانم یک قدم پیش بروم وجود آرشام بود که کنارم ایستاد و با لبخند تلخی تبریک گفت و بعد یک شاخه گل سرخ و یک انگشتر زیبای برلیان بهم هدیه داد.
    هنوز داشتم به چشمهای مهربانش نگاه می کردم و از اطراف خود غافل بودم، در آن لحظه فکر می کردم که اگر او به جای امید بود چقدر حالا احساس خوشبختی می کردم که با صدای امید و تکان دستش به خود آمدم که می خواست به طرف بقیه حاضرین برویم، بالاخره توانستم نگاهم را از چشمان مهربان آرشام به سوی امید بگردانم که متوجه نگاه خشمناکش شدم ولی از این نگاه احساس ترس نکردم بلکه کاملا برایم بی تفاوت بود.
    در حالی که به طرف بقیه می رفتیم گفت:
    خجالت نمی کشی شب عروسیت کنار همسرت اینچنین شیفته به مرد دیگری نگاه می کنی

     

  8. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  9. Top | #44

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    حوصله جواب دادن به او را در خود نمی دیدم. بعد از اینکه از همه مهمانها به خاطر حضورشان تشکر کردیم به سوی جایگاه خود رفتیم، وقتی نشستم نفس راحتی کشیدم البته خیلی دلم می خواست گوشه خلوتی بیابم و به احساسم نسبت به آرشام فکر کنم چون با دیدن رفتار امید در این چند روز به خصوص در این لحظات واقعا احساس می کردم که زندگی را باخته ام و به راحتی اجازه داده ام که امید مرا به دره نیستی سوق دهد. صدای امید را شنیدم که گفت:
    -بهتره دیگه بهش فکر نکنی، تو لیاقت خوشبختی را نداشتی.
    با شتاب بلند شد و به طرف دختر زیبایی که از وقتی به مجلس جشن وارد شده بودیم چشم از امید برنداشته بود رفت و بعد از مدتی صحبت با هم شروع به خنده و شوخی کردند، همچنانکه به آنها نگاه می کردم فکر کردم که چرا امید اعتقاد داشت من لیاقت خوشبختی را ندارم.
    با صدای آذین نگاهم را از امید به سویش گرداندم که گفت:
    می بینی امروز باید اینطور شیفته وار با تو رفتار می کرد نه با این دختره، اون از مراسم عقد که تو حالت آنقدر بد بود و مادر لحظه ای که آمدی و متوجه شد حالت بهتر شده در اتاق بالا اشک می ریخت، پدر هم در این مدت باور کن سه پاکت سیگار کشید و آرمان را دیگه نگو مجبور شدم به فریبرز و محراب و عمه را مامورش کنم که مجلس را بهم نزنه، یک دقیقه اشک می ریخت و یک دقیقه فریاد می زد که امید و می کشه ولی وقتی وارد شدی و وقتی دیدیم که چقدر حالت بهتره همه راحت شدیم، اما مثل اینکه این امید دست بردار نیست و فقط موقعی کوتاه می آد که ببینه تو به حالت مرگ افتادی.
    به روی آذین که از شدت عصبانیت قرمز شده بود، لبخندی زدم و گفتم:
    این اخلاق امید با من از سالها قبل بوده شما نمی خواهید ناراحت باشید، چه اشکالی دارد بگذار با کسی دیگر خوش بگذراند. این همه آدم، من هم می توانم با یکی دیگر خوش و بش کنم.

    پوزخندی زد و گفت:

    واقعا هر دوی شما آدم های عجیبی هستید، من نمی دانم شما چطور می خواهید با هم زندگی کنید. چون آن موقع که از هم دور وبدید و هر لحظه که همدیگر را می دیدید دائم به فکر نیش و کنایه زدن بهم بودید حالا که دیگر باید زیر یک سقف باشید چه می شود فقط خدا می داند؟ راستش خدا را شکر می کنم که خودتان تنها نیستید و پیش خانم و آقای محمودی زندگی می کنید و گرنه از فکر شما دو تا یک لحظه آرامش نداشتیم.

    از حرف های آذین می خندیدم که آرشام را در کنار خود دیدم، می خواست در باغ با هم قدم بزنیم، چشمکی به آذین زدم و آهسته کنار گوشش گفتم:
    حالا حواست به امید باشه، ببین چطور به جلز و ولز می افته.
    با لبخندی به سوی آرشام رفتم و با هم شروع به قدم زدن کردیم، آرشام گفت:
    خیلی خوشحالم که تو را در لباس عروسی می بینم و در حال حاضر که با تو قدم می زنم حس می کنم که داماد من هستم، نه آقای دکتر.
    بعد از همسرش که چند ماهی از جدائیشان می گذشت از دوری وطن و ناراحتی آن گفت که آخر مجبور به بازگشت شده و حالا تاسف می خورد که شاید اگر کمی زودتر می آمد دوباره شانسی برای پیشنهاد ازدواجش داشت. در حالی که با لبخند نگاهش می کردم فهمیدم که زیر چهره شادابش دلی مالامال از غم دارد که آن را پنهان کرده، پس منهم باید از این به بعد بتوانم غم خود را همیشه پنهان کنم و آن را بروز ندهم تا همه عزیزانم فکر کنند که خوشبختم. با صدای قطع آهنگ به سوی ارکستر نگاه کردم و امید را دیدم که با چشمهایی سرخ از عصبانیت به سویمان می آید. وقتی به کنارم رسید، دستش را دور کمرم انداخت و به طرف خود کشید و رو به آرشام گفت:
    آقای دکتر بهتره دیگه خاطرات گذشته رو مرور نکنید چون آفاق جان حالا همسری دارد که همیشه و در همه حال در کنارش هست، ولی من می توانم در همین مجلس کسانی را بهش ما معرفی کنم که به مراتب از همسر من بهتر هستند.
    آرشام با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
    واقعا متاسفم چون فکر می کردم آفاق خوشبخت شده ولی با این حرف فهمیدم شما هنوز درک نکرده اید که صاحب چه فرشته ای شده اید، کسی که سالها من به دنبالش می گردم.
    من هنوز مات به رفتن آرشام نگاه می کردم که با دست های امید که مرا به طرف جایگاهمان می کشید رفتم، وقتی روی مبل نشستم امید گفت:
    آفاق فقط یکبار دیگر تو را کنار او ببینم، هم تو را می کشم هم او را.
    واقعا که ترقی کرده ای، تو که همیشه ظاهر متین ات را نگه می داشتی همه را متوجه حرکات خود کردی، اصلا نمی فهمم تو چرا اینقدر عصبانی هستی؟ مگه من تا به الان اعتراض کرده ام.
    آرام گفت:
    بعدا بهت حالی می کنم من و تو با هم فرق داریم.
    من هم ارام کنار گوشش گفتم:
    بعدا هم همینطور است، از این به بعد تصمیم دارم هرطور با من رفتار کردی همانطور رفتار کنم و حتی یک لحظه کوتاه نیایم. هر وقت تو هوس کردی مرا جلوی بقیه خرد کنی من هم همین کار را انجام می دهم ولی تو مختاری وقتی نیستم هر غلطی دلت خواست انجام دهی، درست است که ازدواج ما یک ازدواج معمولی نیست ولی باید در جمع مثل یک زن و شوهر خوشبخت رفتار کنیم و کوچکترین خلافت باعث می شود منهم همان کار را بکنم.
    به امید نگاه کردم و متوجه شدم که از حرفهایم دمق شده، از اینکه توانسته بودم خودم را پیدا کنم و با قدرت جلویش بایستم برای اولین بار در آن روز از ته دل خوشحال شدم و به رقص و پایکوبی جوانها نگاه کردم. تا آخر جشن امید لحظه ای از کنارم دور نشد و به هیچ یک از دخترها توجه ای نشان نداد و من سرخوش در میان عزیزانم می گشتم و از اینکه بعد از چند ساعت عذاب احساس آرامش می کردم غرق در لذت بودم.
    بعد از رفتن مهمانها وقتی خانواده ام قصد رفتن کردند با اینکه دوست نداشتم آنها را ناراحت کنم ولی دیگر طاقت نیاوردم و مدتی در آغوش پدر و مادرم اشک ریختم که آخر خانم محمودی مجبور شد مرا از آنها جدا کند و ضمن دلداری گفت، تو هر موقع که بخواهی می تونی خانواده ات را ببینی.
    هنوز به در بسته خیره نگاه می کردم که صدای امید را شنیدم وبه طرفش برگشتم، همراه با پوزخندی آرام گفت:
    می تونی همین الان به دنبالشان بروی.
    چنان از حرفش عصبانی شدم که با دست به کنارش زدم و به طرف طبقه بالا رفتم، وقتی به طبقه بالا رسیدم تازه متوجه شدم که نمی دانم به کدام اتاق باید بروم و همانطور حیران در راهرو به اطراف نگاه می کردم که باز صدای امید را از پشت سر شنیدم که گفت:
    ته راهرو، در روبرویی.
    با شتاب به آن سو رفتم و در را باز کردم وقتی کلید برق را زدم از تعجب دیگر نتوانستم قدم بردارم، اتاقی بود وسیع با تختخواب دو نفره خیلی خوش رنگ با پرده و نیم ست مبلمانی هماهنگ.
    مشغول دیدن تمام زوایای اتاق بودم که امید دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به داخل اتاق کشید و در را بست و من همانطور که به تختخواب دونفره نگاه می کردم، مات مانده بودم چون به چنین شبی اصلا فکر نکرده بودم.
    من و او در طی سالها همیشه رو در روی هم بودیم ولی حالا خود را کنار او می دیدم با وظائف جدید، وحشت تمام وجودم را گرفته بود و یارای صحبت در خود نمی دیدم که در همان حال سرم را به طرف امید چرخاندم و او را با چشمانی شیطنت بار همراه با لبخندی بر لب دیدم و همین باعث شد نیرویی تازه پیدا کنم.
    خودم را کنار کشیدم و به طرف پنجره رفتم و در حالی که خود را سرگرم تماشای حیاط چراغانی شده نشان می دادم منتظر صحبت امید بودم که پرسید:
    نمی خواهی همه اتاق را ببینی.
    به طرفش برگشتم و او گفت:
    بیا تا خیالت را راحت کنم.
    به طرف در دیگری که به اتاق راه داشت رفت و من هم به دنبالش، وقتی وارد شدیم اتاقی دیدم از اتاق قبلی به مراتب کوچک تر که میز کار و کتابخانه بزرگی همراه با یک مبل بزرگ در آن وجود داشت. همانطور که می خندید گفت:
    خوشت اومد اینجا اتاق من است.
    به طرف مبل رفت و آن را بصورت تختی درآورد که راحت یکنفر روی آن می توانست استراحت کند و بعد کمد اتاق را باز و لباسهایش را نشان داد و گفت:
    از امشب آن اتاق که وارد شدیم اتاق شما و این اتاق کوچک و حقیرانه متعلق به من است ولی به خاطر اینکه پدر و مادر شک نکنند باید اینطوری نشان دهیم که این فقط اتاق مطالعه و کار آن اتاق خواب است، می پسندی؟
    نفس راحتی کشیدم و در حالی که نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم گفتم:
    ممنون امید، مثل همیشه از قبل فکر همه چیز را کرده ای.
    خوبه، فکر کنم این اولین باره که از من به خاطر افکارم تشکر می کنی. راستش من تمام لباسهایی که فکر می کردم احتیاج داشته باشی تهیه کردم و در کمد اتاقت آویزان است ولی اگر دوست نداشتی می توانی سر فرصت خودت خرید کنی، حالا لطفا از اتاقم برو چون خیلی خسته هستم و می خواهم بخوابم.
    در حالی که هنوز لبخندی به لب داشتم به طرف اتاق خود حرکت کردم که دوباره صدایم زد:
    راستی آفاق، متاسفانه حمام فقط در اتاق تو وجود داره که به طور شراکتی باید از آن استفاده کنیم.
    چشم قربان.
    در حال که در را می بستم با خود گفتم واقعا امید فکر همه چیز را کرده، دو اتاق تو در تو که می توانستیم تقریبا مستقل زندگی کنیم بدون اینکه پدر و مادرش متوجه شوند.
    به طرف کمد رفتم تا لباسی انتخاب کنم و لباس عروسیم را عوض کنم. وقتی داخل کمد را نگاه کردم از سلیقه امید خوشم اومد، لباسها خیلی زیبا و همه از مدل هایی بود که خیلی دوست داشتم.
    با خود فکر کردم او همیشه متوجه تمام علایقم چه لباس و چه غذا بوده و من بارها شاهد آن بوده ام، در صورتی که من از علایق او هیچ نمی دانستم پس باید بیشتر توجه کنم تا بفهمم او چه رنگ لباس و چه مدل و یا چه غذاهایی دوست دارد که امید در زد و بعد سرش را داخل آورد و گفت:
    راستی آفاق فردا ساعت چند حرکت کنیم؟
    با تعجب پرسیدم:
    مگه تو هم می آیی؟ منکه فکر کنم ساعت نه به شرکت بروم.
    یعنی تو می خواهی روز بعد از عروسی به شرکت بروی، در حالی که چندین روز است پایت به شرکت نرسیده؟
    خب چکار کنم بالاخره باید کارم را شروع کنم چون خیلی از کارها عقب افتاده ام.
    وارد اتاق شد و روی مبل نشست و گفت:
    ببین آفاق مثل اینکه تو حالیت نیست، ما باید بعد از این به اصطلاح ازدواج به ماه عسل برویم و من هم اعلام کرده ام که به ویلایمان در شمال می رویم.
    در حالی که روی مبل روبرویش می نشستم گفتم:
    ولی امید تو خیلی چیزها را فراموش کردی، مثل خرید عروسی که نرفتیم. همین طور خرید حلقه و لباس.
    حتی وسایل اتاق خواب که من باید به عنوان جهیزیه می آوردم. ولی در انتخاب هیچ کدام از اینها حضور نداشتم.
    تو حتی دنبال من به ارایشگاه نیومدی و آخرین نفر بودی که به مجلس عقدت آمدی پس وقتی همه اینها از نظر تو طبیعی است به نظر من اگر به ماه عسل برویم دیگه خیلی مصنوعی می شود.
    همانطور که تو از مراسم خواستگاری شروع کردی ما به رسم جدید ماه عسل را خاتمه می دهیم، یعنی تو فردا سرکارت می روی یا خودت تنها به ماه عسل می روی و اگر خواستی من هم فردا به سرکار می روم و از این به بعد کار هر روز ما همین است. صبح با هم می رویم و بعد از ظهر که به خانه برگشتیم نقش یک زن و شوهر خوشبخت را برای پدر و مادرت بازی می کنیم.
    البته تاکید می کنم در جمع که هستیم باید نقشمان را خیلی خوب بازی کنیم ولی بقیه ساعات به خودت مربوط است، می خواهی با هر کس یا هر جور دیگر بگردی منتها در خفا چون نمی خواهم با آبرویم بازی شود.
    از روی مبل بلند شد و گفت:
    خوب در خفا چطور؟ یعنی همان آزادی که به من می دهی برای خودت هم قائل هستی؟
    من هم به علایق خودم می رسم ولی اون فکر مسموم را از ذهنت بیرون کن چون من اهل کثافت کاریهای تو نیستم.
    در حالیکه به طرف اتاقش می رفت گفت:
    تو هیچ وقت نباید ساعات مخفی داشته باشی آنهم حالا که همسر من هستی، آن موقع که نبودی از همه زندگیت خبر داشتم دیگه چه برسد به حالا.
    حدود سه ماهی از ازدواج ما می گذرد و خوشبختانه تا امشب هیچ موردی که باعث جر و بحث ما بشود به وجود نیامده بود.
    واقعا فکر نمی کردم که امید اینقدر مهربان و بذله گو باشد، شب ها وقتی با پدر و مادرش دور هم جمع می شدیم با صحبت هایش فضای شادی را به وجود می آورد که واقعا در این مدت احساس لذت می کردم. در جمع مهمانها هم سعی می کرد که احترام مرا نگه دارد، البته من هم سعی می کردم از کارهایی که حدس می زدم باعث ناراحتیش شود جلوگیری کنم. حتی وقتی لباس می پوشیدم نظرش را می پرسیدم و او هم همیشه با تعجبی که در نگاهش بود نظرش را می داد و هر موقع که مخالف بود فورا آنرا با لباسی که او دوست داشت عوض می کردم.
    همچنین در جمع سعی می کردم کمتر اظهار نظر کنم و یا با کسانی که احساس می کنم او به آنها حساس است کمتر طرف صحبت می شوم و عجیب بود که او رفتارش خیلی متین شده بود و کارهایی نمی کرد که باعث ناراحتی من بشود، تا امشب که جرو بحث سختی با هم داشتیم.
    امروز وقتی از شرکت به خانه آمدم تقریبا غروب بود و کمی دیرتر از همیشه ولی بعضی مواقع که زیاد کار داشتیم دیر می آمدم او را چنین عصبانی ندیده بودم، وقتی وارد اتاقم شدم با تعجب امید را منتظر خود دیدم که روی مبلی نشسته و از حالت نگاهش فهمیدم که عصبانی است چون حتی جواب سلامم را نداد.
    با تعجب پرسیدم:
    اتفاقی افتاده؟
    که یکدفعه با خشم فریاد زد:
    بله امروز فهمیدم که خانم یک پیشنهاد مناقصه از دبی دریافت کرده و می خواهد در این مناقصه شرکت کند.
    خندیدم و گفتم:
    خبرها زودتر از خودم به منزل می رسد، پس هنوز جاسوس هایت را داری.
    آفاق نباید این مناقصه را قبول کنی.
    در حالی که لبخند به لبم خشک شده بود پرسیدم:
    به چه دلیلی؟ این کار خیلی خوبی ایت، تازه چون از طرح و نقشه های من خوشش آمده پیشنهاد مناقصه را فرستاده اند و گرنه برای هر شرکتی نمی فرستند، در آمد آن خیلی بالاست و پدر هم موافق صد در صد این موضوع است.
    با خشم گفت:
    ولی دیگه اجازه تو دست پدرت نیست که تو را به هر جا که دلش می خواهد بفرستد، بلکه این منم که باید اجازه بدهم و من هم به هیچ عنوان اجازه چنین کاری به تو نمی دهم.
    بس کن امید، مثل مردهای عصر حجر حرف می زنی، خوب این شغل من است و باید همه تلاشم را بکنم تا در کارم موفق شوم و تو هم به هیچ عنوان نمی تونی جلوی کار مرا بگیری چون فوری به پدرت گزارش می دهم.
    در ضمن دیگه خیلی دیر شده و قرار است تا دو روز دیگه برای بازدید محل آنجا باشم و بعد از بازدید مدارک مناقصه را تحویل بگیریم، امروز هم آمادگی خود را اعلام کرده ام.
    بلند شد به سویم آمد و در حالی که بازویم را محکم فشار می داد گفت:
    من فقط یک کلمه گفتم نه، نکنه دوباره می خواهی یک خواستگار از آن طرف برای خودت دست و پا کنی.
    ولم کن امید، دستم درد گرفت. اگر نمی دانی بدان من یک زن متاهل هستم و به این چیزها فکر نمی کنم، من فقط به آینده شغلیم فکر می کنم و تو هم نمی توانی مانعم شوی.
    در حالی که اتاق را ترک می کرد گفت:
    تا الان به تو فهمانده بودم که این بازی ها در دست های من می گردد و نمی دانم چطور فراموش کرده ای. ولی حالا که دوست داری باشه دوباره برایت یادآوری می کنم.

    حالا بعد از چند ماه دچار دلشوره شده ام و نمی دانم چه کنم؟ ولی می دانم که اگر این دفعه را در مقابلش کوتاه بیایم از این به بعد در تمام کارهایم دخالت می کند.

    ده روز از مشاجره من و امید می گذرد و با تمام وجود احساس می کنم که در مقابل امید شکست خورده ام، هر چه من در این مدت غمگین بودم او سرحال و شاداب بود و سرمست از اینکه به قول خودش به من یادآوری کرده بود می تواند مرا به هر مسیری که بخواهد بکشاند.
    آن شب بعد از جر و بحث تصمیم گرفتم به حرف های امید اهمیت ندهم و کار خود را انجام دهم و اگر دوباره امید مخالفت کرد موضوع مخالفتش را باپدرش در میان بگذارم.
    چون در این مدت متوجه شده بودم که بنابرخواست پدرش با کار کردن من مخالفت نمی کند، صبح با خیال راحت می خواستم عازم محل کارم بشوم ولی در پارکینگ هر چه کردم اتومبیلم روشن نشد وقتی ناامید شدم از خانه بیرون آمدم که با تاکسی به محل کارم بروم.
    همانطور که منتظر تاکسی بودم، اتومبیل امید کنار پایم ترمز کرد و پرسید

    چرا سر خیابان ایستاده ای، پس اتومبیلت چی شده؟

    در حالی که سوار اتومبیلش می شدم گفتم:

    نمی دانم، هر چه کردم روشن نشد.

    وقتی حرکت کرد گفت:

    امروز یک نفر را می فرستم تا تعمیرش کند.

    در حالی که از رفتارش بعد از جر و بحث دیشب در تعجب بودم با خود فکر کردم دیگر توانسته ام به او بفهمانم که نمی تواند مثل سابق در کارم دخالت کند، پخش اتومبیل را روشن کردم و با خود گفتم زنده باد آقای محمودی که موافق کار کردن من است و امید مجبور به تحمل شده است.

    با صدای امید به خود آمدم که گفت:

    آفاق اشکالی ندارد اول من یک کار کوچک دارم انجام دهم بعد تو را برسانم.

    در حالی که هنوز سرمست از پیروزی خود بودم گفتم:

    نه عزیزم یکی دو ساعت دیرتر موردی ندارد، تو باید ببخشی که امروز مجبور شدی مرا هم برسانی.

    نگاهم کرد و لبخند زد و گفت:

    می دانی از چه موقع تا به حال بهم عزیزم نگفته بودی.

    با این جمله به یاد روزی افتادم که ازم خواسته بود آن روز را به عنوان دو دوست با هم بگذرانیم، خود به خود لبخند زدم و گفتم:

    بله روز خیلی خوبی بود و من تا چند روز در شوک رفتار خوب آن روزت بودم. چون تا به آن موقع به غیر از بداخلاقی و تندی از تو حرکت دیگر ندیده بودم.

    حاضری یک تجربه دیگری داشته باشیم؟

    خندیدم و گفتم: نیکی و پرسش.

    انگشت کوچک اش را که به طرفم گرفته بود با انگشت گرفتم و مهر تاییدی به این خواسته زده شد، بعد چشمانم را بستم و با خود فکر کردم چه می شد که از روز اول من و امید چنین دوستانه با هم برخورد می کردیم و با تمام وجود برای نابودی یکدیگر در تلاش نبودیم. همچنان از سرنوشتمان در تعجب بودم بعد از سالها که موقعیت های بسیاری را از هم گرفته بودیم حالا به عنوان زن و شوهر به حساب می آمدیم، از فکرم به خنده افتادم و پرسیدم:

    امید تا به حال به این فکر افتاده ای که ما همیشه با زندگی و سرنوشت هم بازی کردیم و حال چطور روزگار ما را به بازی گرفته و مجبور کرده که کنار هم باشیم. و نقش زن و شوهر خوشبختی که همدیگر را دوست دارند بازی کنیم در حالیکه هنوز خود را در مقابل هم می بینیم و همیشه در حال آماده باش هستیم، می دانم تو هنوز فراموش نکرده ای که مرا از آرزوهایم دور کنی.

    با صدای بلند خندید و گفت:

    خوشم می آید آفاق که هنوز حالت آماده باش در مقابل کارهای مرا داری، پس به عرضت می رسانم از همین لحظه باید در فکر دفاع از خود باشی.

    با تعجب نگاهش کردم و با این حرفش زنگ خطر برایم به صدا درآمد، در حالی که فکر می کردم پس او شب قبل را فراموش نکرده به اطراف خود نگاه کردم و خود را خارج شهر دیدم که تقریبا با صدای بلندی پرسیدم:

    کجا می ری؟

    در حالی که از خوشحالی برق خاصی در نگاهش بود به چشمانم نگاه کرد و گفت:

    به همان ماه عسلی که با هم نیامدیم، تصمیم گرفتم یکدفعه خودم برای رفتن اقدام کنم. چطوره؟

    و شروع کرد به خندیدن، با خشم گفتم:

    امید من نمی تونم. خودت می دانی که در این چند روز چقدر کارهای شرکت حساس است و من باید آنجا باشم و اگر تو مرا برنگردانی مطمئن باش به پدرت می گویم که با این حرکات باعث شدی کار پر درآمدی را از دست بهم.

    خودم قبلا به پدر گزارش داده ام که این کار تو را خسته می کند و از پدر خواسته ام که با کارم مخالفت نکند، پدر هم وقتی دید چقدر نگران سلامتی تو هستم خیلی لذت برد و حالا پیش خود فکر می کند این ازدواج اجباری چقدر خوب جواب داده که من چنین عاشقانه نگران کار کردن زیاد تو هستم. خوب آفاق خانم این بازی را باختی چون تا هشت یا نه روز دیگر ما برنمی گردیم، ولی می توانیم خاطرات اون یک روز دوستی را تجدید کنیم چطوره؟

    خفه شو، من حاضر نیستم دیگر با تو حرف بزنم چه برسد که بخواهم تو را امید جان صدا کنم. ازت متنفرم امید و بدان به زودی تلافی این کارت را در می آورم.

    چشمانم را بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم، در حالی که امید هنوز می خندید و همچنان با سرعت پیش می رفت. تا دو سه روز اول که در ویلا بودیم سعی کردم کمترین برخوردی با او نداشته باشم حتی غذا را در ساعاتی می خوردم که او حضور نداشته باشد، ولی چون تلفن ویلا هم به خواست امید قطع بود و نمی توانستم با کسی تماس بگیرم از این تنهایی به تنگ آمدم و غذا را با هم می خوردیم.
    وقتی که امید پیشنهاد گردش در بیرون را می داد قبول می کردم ولی هنوز سعی داشتم کمتر با او صحبت کنم ولی بعد از مدتی بهتر دیدم کاری کنم که او فکر کند شکست را پذیرفته ام و منتظر یک فرصت برای تلافی بمانم، به همین خاطر با او هم صحبت می شدم و در روزهای آخر حتی حس می کردم از لحظه های خود لذت می برم چون امید چنان از اینکه حرف خود را به کرسی نشانده سرخوش بود که بسیار با مهربانی رفتار می کرد و این رفتار محبت آمیزش تلنگری بود بر دیوار احساسم و حس می کردم کم کم عشق فراموش شده خود را به یاد می آورم.
    البته سعی می کردم با این احساس بجنگم ولی با حضور دائمی امید در کنارم و مهر و محبتش کاری سخت بود. به هر حال هرطور بود این مدت گذشت و ما به تهران برگشتیم ولی به شدت دلم می خواست کار او را تلافی کنم چون دلم نمی خواهد فکر کند حالا که به اسم همسرش شناخته شده ام از موضع خود کناره گرفته ام.

    دو ماهی است که از سفر شمالمان می گذرد و در این مدت چون هنوز نتوانسته ام تلافی کار او را بکنم سخت بی قرارم و حس می کنم که کسل و افسرده هستم، دیگر حتی حوصله اینکه شب ها در کنار او و پدر و مادرش بنشینم را ندارم. با اینکه از این افسردگی خود راضی نیستم ولی نمی توانم کارش را فراموش کنم چون این بازی در طی این سالها به صورت یک عادت درآمده و هرچه با خود می گویم او دیگر همسر من است پس حق دارد در بعضی از کارهایم دخالت کند ولی باز نمی توانم فراموش کنم و خود را یک مغلوب شده می بینم، با اینکه ساعات کار خود را افزایش داده ام ولی دیگر کار کردن هم برایم آن لذت همیشگی را ندارد.
    وقتی امشب به بهانه سردرد از پدر و مادر امید عذرخواهی کردم و به طرف اتاقم آمدم هنوز صدای خنده امید را می شنیدم که به مادرش می گفت به آفاق سخت نگیرید و گذارید کمی استراحت کند.

    بعد از مدتی که برای رفتن به اتاقش وارد اتاقم شد و تا دید بیدارم و دوباره با صدای بلند خندید و گفت:

    آفاق وقتی تو را چنین می بینم بیشتر احساس لذت می کنم و حالا فهمیده ام به عنوان همسر بهتر می توانم ترا اذیت کنم، آنهم اذیتی که همه آن را به چشم عشق من نسبت به تو می بینند و تازه از این موضوع راضی و دلخوش هستند.


     

  10. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  11. Top | #45

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    با این حرفش غم دلم را زیادتر کرده است و هرچه می کنم خواب به چشمانم نمی آید و آنقدر به راههای مختلف برای جبران کار امید فکر کرده ام که واقعا سر درد گرفته ام، خدایا خودت مثل همیشه مرا یاری بده.

    حدود چهار ماه از مسافرت ما به شمال می گذرد و تازه امشب احساس خوشحالی می کنم چون بالاخره راه تلافی کار امید را پیدا کرده ام و فردا پیش دکتر خانوادگیمان می روم، فقط از خدا یاری می خواهم که کمکم کند تا دکتر پیشنهادم را قبول کند.

    دو روز از رفتن پیش دکتر خانوادگیمان می گذرد و با اینکه با دروغ توانستم او را راضی به همکاری کنم ولی می ترسم که پدر امید زیر بار نرود و نتوانم امید را شکست دهم.
    فردا باید به محل کار پدر امید بروم، در این چند وقت تمام حرکاتی که به عملی شدن نقشه ام کمک می کرد اجرا کردم و الان از دلشوره فردا بی خواب هستم. خدایا خودت کمکم کن.

    امروز روز خوشحالی من است، روزی که توانستم کار امید را جبران کنم هنوز صدای فریاد او را از طبقه پایین می شنوم که در حال بحث با پدرش می باشد.
    ولی هم من و هم امید می دانیم این بحث ها فایده ای ندارد. چون خواسته پدرش غیرقابل تغییر است و امید به دوره ای چند ماه که به آن دلخوش است و آن را در پیشرفت کارش مفید می دانست نمی تواند برود. این فکر زمانی به ذهنم افتاد که متوجه صحبت امید با پدرش شدم، آن شب امید با خوشحالی درباره دوره ای که از طرف هیئت علمی دانشگاه آمریکا دعوت شده بود صحبت می کرد. فهمیدم قراره یک دوره تخصصی برای پزشکان مجرب در امریکا به مدت هشت ماه برگزار شود و او تنها پزشکی از ایران بود که به این دوره دعوت شده بود و آن را برای پیشرفت کارش و موقعیتش بسیار مناسب می داند.
    همان موقع احساس کردم که وقت تلافی رسیده ولی مدتها طول کشید راهی پیدا کنم تا او نتواند برود و آخر هم راهش را پیدا کردم. این اواخر کمتر به شرکت می رفتم و بیشتر خودم را به مریضی و بی حالی می زدم.
    نمی توانستم غذا بخورم و حالت تهوع داشتم و بعد با مراجعه به پزشکمان به بهانه اینکه شوهرم قصد دارد با معشوقه اش به امریکا برود و مرا طلاق دهد، خواهش کردم که بگوید من باردار هستم و حالم بد و تا چندین ماه باید تحت مراقبت شدید قرار بگیم چون ممکن است مجبور به سقط جنین شوم برای همین بهتر است تمام مراحل مراقبت را از قبل انجام داده و شوهرم کنارم باشد .
    چون دوری او می تواند یکی از همان عوامل سقط جنین و در خطر افتادن زندگیم باشد. دکتر اول قبول نکرد ولی وقتی اشک هایم را که ناشی از ناامیدی بود دید قبول کرد که با من همکاری کند. به شرطی که عواقب چنین کاری فقط به عهده خودم باشد، از خوشحالی از روی صندلی پریدم و دستهای چروکیده اش را بوسیدم و گفتم:

    شما همیشه مرا یاد پدر می اندازید.


    با تاسف سری تمان داد و گفت:
    -آفاق نمی دانم تو چرا یک شوهر مثل آذین نداری، تو به اندازه او مستحق یک شوهر خوب هستی.
    با این حرفش دوباره اشک در چشمانم جمع شد و گفتم:
    -این سرنوشت من است و من برای نگه داشتن همین شوهر تمام سعی خود را می کنم.
    وقتی می خواستم اتاقش را ترک کنم گفتم:
    -تا چند روز دیگر آقای محمودی را پیش شما می فرستم و دیگه همه امید من در زندگی به شما بستگی دارد.
    وقتی دو روز بعد به دیدن آقای محمودی رفتم، با تعجب کنارم آمد و پرسید:
    -آفاق اتفاقی افتاده ، چند وقتی است که افسرده شده ای و فکر کنم حتی چند کیلو وزن کم کرده ای.
    -برای همین موضوع پیش شما آمده ام، اتفاقی که افتاده ولی خبر خوبی است، راستش من الان مدتی است که فهمیده ام باردارم ولی وضعم به گفته دکتر معمولی نیست و چند روز پیش تاکید کرد که با امید درباره وضعیتم صحبت کند ولی من احساس کردم که شما از وضعیتم آگاه باشد بهتر است چون ممکن است امید کمی ناراحت شود.
    پدر امید با ناراحتی گفت:
    - خیلی دل نگران شدم، کی می توانم دکترت را ببینم.
    - هروقت که بتوانید می توانم تلفنی از دکتر وقت بگیرم که شما به دیدنش بروید.
    - همین الان تلفن کن و برای بعد از ظهر وقت بگیر.
    با مطب تماس گرفته و برای بعد از ظهر وقت گرفتم، آقای محمودی بلند شد و با تلفن به منشی اش گفت که راننده اش را بفرستد تا مرا به خانه ببرد و تاکید کرد که خودم رانندگی نکنم.
    وقتی می خواستم از اتاقش خارج شوم ، صدایم زد و گفت:
    -افاق جان با اینکه آرزویم دیدن نوه ام است ولی ترا بیشتر دوست دارم پس به خاطر خودت مراقب باش.
    در بین راه امید را لعنت کردم که مرا مجبور کرده بود تا از قلب پدرش کمک بگیرم، پدری که مرا مثل امید دوست داشت و اینطور نگران سلامتیم بود.
    حال که امشب امید را اینطور مستاصل در مقابل پدرش می بینم بدون فکر به عاقبت کار، در دلم جشن وغوغایی است و پس از چندین ماه احساس آرامش و پیروزی می کنم.
    صدای امید را می شونم که فریاد می زند و می گوید دکتر اشتباه کرده و باید پیش پزشک دیگری برود که پدرش جواب داد پزشک خانوادگیشان خیلی پزشک حاذقی است واگر پزشک های دیگر هم حرف او را تائید نکنند من حاضر نیستم تو به خاطر یک دوره این طور باعث نگرانی آفاق شوی که خدای نکرده موجب شود به خودش یا کودکش صدمه ای برسد.
    وقتی دیگر صدای امید را نشنیدم فهمیدم که باید خود را زود به رختخواب برسانم و به خواب بزنم، چون میدانستم که امید الان مثل یک کوه آتشفشان است که باید خود را از او دور نگه دارم.
    امروز نزدیک ظهر ازخواب بیدار شدم و یاد اتفاق دیشب افتادم احساس عجیبی دارم، با اینکه همیشه از فکر این لحظه احساس خوبی پیدا می کردم ولی حال احساس تنفرشدیدی دارم. بعد از ساعتی که پشت پنجره نشستم و به اتفاق دیشب فکر کردم فهمیدم موقعی این اتفاق برایم لذت بخش می بود که امید با عشق و علاقه به طرف می آمد نه برای انتقام که پرنده خیالم به شب قبل برگشت.
    از طرز باز شدن در و صدای نفس های امید فهمیدم که به شدت عصبانی است بعد از چند لحظه گفت:
    - می دانم که بیدار آفاق خیلی حیله کثیفی زدی. من به این دوره احتیاج داشتم، بهتر است تا انتقام سختی ازت نگرفته ام خودت پیش پدر بروی و حقیقت را بگویی.
    آخه لعنتی من چطور می توانستم بهش بگویم هنوز جسم تو را لمس نکرده ام ، چه برسد به اینکه تو باردار باشی؟ نمی دانم چطور آن دکتر لعنتی را با خودت همراه کردی ولی همین فردا به سراغش می روم و حسابش را می رسم.
    به طرفش برگشتم و با عصبانیت گفتم:
    - اگر نزدیک مطب اون دکتر بشوی پیش پدرت کاری می کنم که اسم تو را از شناسنامه اش پاک کنه، بدان من هیچ کار خلافی نکرده ام و از روز اول به خواست تو به بازی کشانده شدم چون خودت اینجوری دوست داشتی و می گفتی که ما همیشه باید آمال و ارزوهای یکدیگر را پایمال کنیم، این رسم کثیف بازی شطرنج تو بود پس باید عواقب آن را بپذیری.
    دوباره به طرف پنجره چرخیدم و سرم را زیر پتو کردم چون دیگر حوصله فریاد او را نداشتم، ولی هنوز چشمان سرخ و رنگ کبودش که حاکی از عصبانیتش بود جلوی نظرم بود که گفت:
    - باشه حالا که نمیخواهی به پدر بگویی این یک دروغ کثیف است، منتظر باش چون من بیکار نمی نشینم و قسم می خورم تا لحظه ای که ندانم چطور باید تلافی کنم حتی یک لحظه هم نخوابم.
    صدای در اتاقش که آمد فهمیدم به اتاقش رفته و در همان حال فکر کردم تا دو ماه دیگر باید با کمک دکتر اعلام کنم که بچه سقط شده، البته می دانستم که این دفعه دکتر را بیشتر به زحمت می اندازم چون باید حداقل یک شب در بیمارستان بستری شوم و بعد یاد حرف امید افتادم و خنده ام گرفت و با خود گفتم حالا نباید دچار دلشوره تلافی امید باشم و راحت بخوایم.
    در همین افکار بود که نمی دانم کی خوابم برد اما مدتی بعد با احساس اینکه کسی کنارم دراز شده، وحشتزده از خواب بیدار شدم و دستی را روی دهانم حس کردم و صدای امید را شنیدم که گفت:
    - داد نزن من هستم همسر عزیزت، اگر داد بزنی خودت را مسخره کرده ای چون همه تعجب می کنند تو که از همسرت باردار هستی چطور حالا از اینکه او را در کنارت می بینی وحشت کرده ای.
    بعد آرام دستش را از روی دهانم برداشت و مرا به سوی خود کشید، در حالی که تقلا می کردم خودم را از او دور کنم گفتم:
    - امید مگردیوانه شده ای، ما همچین قراری با هم نداشتیم.
    همچنانکه مرا محکم به خود می فشرد زمزه کرد و گفت:
    - خودت قرارش را گذاشتی و من هم چندین ساعت است که به نقشه تو فکر کرده ام، وقتی دیدم دوست داری از من باردار باشی بهتر دیدم که تو را با آرزویت برسانم چون میدانی چقدر ترادوست دارم، انقدر که دوست نداشتم حتی همین یک شب را با آن برق پیروزی که در چشمانت می درخشید به صبح برسانی.
    در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفته بودم و نمی دانستم چی کار کنم.
    مدتی بعد وقتی از جایم بلند شدم و دیدم چنین راحت به خواب رفته اشک از دیده گانم جاری شد. او خودش را به من تحمیل کرده بود و من چه اسان جسم خود را به او باخته بودم.
    هنوز اشک می ریختم و متوجه نبودم صبح شده که خود را در جنگل سبز چشمانش دیدم، به رویم لبخند زد و گفت:
    -خودت خواستی، حالا چرا گریه می کنی.
    بعد در حالی که از روی تخت بلند می شد گفت:
    -تاوقتی که از بارداریت مطمئن نشدم هر شب اینجا اتاق خواب من هم هست باید بدانی که بعضی از پیروزی ها به تاوانش نمی ارزد.
    از طرز گفتارش فهمیدم که به گفته اش عمل خواهد کرد و باید ازحالا خود را باردار بدانم، حال فهمیده ام که با دستان خودم ایندفعه چاهی عمیق کنده ام وخودم را در آن جای داده ام.
    حدود چهار ماه از آن شب می گذرد و در این مدت امید هر شب را در اتاق خواب من و کنارم گذارنده، حالا احساس می کنم که با تمام وجودم عاشقانه دوستش دارم و با اینکه چند روز است که علائم بارداری را در خود می بینم ولی نمی دانم چرا دلم نمی خواهد به امید بگویم.
    البته بعد از آن اتفاق من و امید خیلی فکر کردیم و دو هفته بعد از اینکه به پدرش خبر بارداریم را داده بودم خود را به مریضی زدم و با هم اعلام کردیم که بچه را از دست داده ایم، مدتی را هم مجبور شدم در رختخواب بگذرانم که هر شب موضوع بحث امید و خنده هایش بود که وقتی مرا چنین مستاصل می دید شاداب تر و سرحال تر می شود حتی مدتی را که در خانه می گذراندم او هم مرخصی گرفت و چنان نقش یک همسر عاشق را بازی می کرد که خودم هم شک می کردم.
    شب موقع خواب مدتها به نقشش می خندید و می گفت:
    - افاق نمی دانی این لذت بخش ترین پیروزی است که تا به حال نصیبم شده است باور می کنی ، وقتی حالت صورت و نگاه درمانده ات حتی در محل کار یادم می اید نمی توانم جلوی خود را بگیرم و شروع می کنم به خندیدن و بقیه با تعجب نگاهم می کنند و فکر می کنند که دیوانه شده ام.
    من با دلی پر از غم به عشق خود فکر میکنم که اگر امید بفهمد به جای شکست از احساس جدیدی که به او دارم ناراحتم و تنها نگرانیم از عشقی است که فکر می کردم به خاکستر نشسته ولی حال چنان گداخته و شعله ور شده که تمام وجودم را گرفته و من نگران آن روزی هستم که او بفهمد آنوقت است که تا آخر عمر به دیده حقارت مرا بنگرد و این بازی از نظر او تمام شده تلقی می شود چون در این مدت دانسته ام که او از انسان های شکست خورده و ناتوان بیزار است و اگر مرا در مقابل عشق خود ناتوان ببیند دیگر باید همیشه حسرت حتی لحظه ای دیدن او را با خود داشته باشم.
    کم کم همین دل نگرانی ها و جدال ها که با خود داشتم باعث شد تا روز به روز قوایم را بیشتر از دست دهم چون باید در حالی که از عشتقش می سوختم خود را نسبت به او بی احساس و حتی متنفر نشان می دادم. امروز وقتی به حالت بیهوشی درآمدم بالاخره بارداریم اول از همه امید را شوکه کرد چون تا چند ساعت بدون هیچ حرفی در حال فکر کردن بود و هرازگاهی به سویم نگاه می کرد، ازنگاهش می خواندم که دوباره لحظه های تنهایم رسیده و دیگر این لحظات نه تنها برایم لذت بخش نیست بلکه نمی دانم چطور می توانم به نبودن امید در کنار خود عادت کنم.
    در ماه پنجم بارداریم هستم که پدر تلفن کرد و بسیار عصبانی بود و از من می خواست فوری به شرکت بروم، صبح بعد از چندین ماه به شرکت برگشتم و به اتاق پدرم دفتم که با دیدن من از جایش بلند شد و مبلی را نشانم داد و بعدخودش کنارم نشست و گفت:
    - آفاق فکر کنم دیگه باید به سرکارت برگردی چون به غیر از اینکه در آمد شرکت کم شده، چند روز پیش متوجه شدم در مناقصه ای برنده شده ایم که به غیر از ضرر چیزی برایمان ندارد و اگز نخواهی برگردی باید یک فکر اساسی برای آینده این شرکت بکنیم چون آنقدر از ورشکستگی ترسیده ام که حاضر نیستم ریسک کنم.
    دست پدر را گرفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
    -پدرجان معذرت می خواهم آنقدر غرق زندگی خود بودم که شما را تنها گذاشتم ولی قول می دهم از فردا تا وقتی که بارداریم بهم اجازه بدهد به شرکت بیایم وبعد از آن هم دیگر هیچ موقع شما را تنها نگدارم.
    پدر با این حرفم لبخندی زد و گفت:
    - خوشحالم کردی، میدانی خیلی از مشتری های خود را به واسطه اینکه می فهمیدند تو دیگر به شرکت نمی آیی از دست داده ایم ولی مطمئن هستم که در ظرف چند ماه آینده دوباره شرکت به روال سابق بر میگردد.
    حالا که به پدرفکر می کنم، می بینم در این چند ماه چنان غرق در عشق امید بودم که نه تنها او بلکه همه خانواده ام را فراموش کرده بودم. از خود خجالت می کشم که اجازه داده ام عشق ممنوعه امید مرا از دیگران غافل کند پس تصمیم گرفتم به جای جدال با این عشق با آن کنار آیم و عشق عظیم اورا در قلب خود پنهان کنم بدون اینکه بخواهم آن را از خود دور کنم یا اینکه آرزو کنم امید هم به من علاقمند شود، در حقیقت این را هم جزیی از سرنوشت شوم خود می دانم که باید تا آخر عمرم از عشقی بسوزم که حتی قدرت حرف زدن درباره آن را با کسی نداشته باشم.
    دو هفته از برگشتم به سرکار میگذرد، امید قبل از رفتن به اتاقش کمی در اتاقم نشست و بدون اینکه بخواهد حرفش را تحمیل کند و بیشتر حالت نصیحت داشت از من خواست حالا که به سرکارم برگشته ام مثل سابق به خود فشار نیاورم چون هم برای بچه و هم برای خودم خطرناک است بعد با تمسخر گفت:
    - آخه میدونم وقتی مشغول کار میشوی دیگه همه کس و همه چیز یادت می رود ولی تو الان مسئولیت جدیدی به عهده داری که از کارت مهم تر است و برای حفظ سلامتی او باید همه تلاشت را انجام دهی.
    در حالی که با خود فکر می کردم امید بعد از خبر بارداریم اولین بار است که در خلوت با من صحبت می کند و همیشه در حال فرار بوده گفتم:
    -چشم قربان مراقب امانتت هستم و آن را سالم تحویلت می دهم.
    درحالیکه بلند می شد به طرف اتاقش برود گفت:
    - این امانت من نیست، این خواسته خودت بود و برای من هیچ اهمیتی ندارد ولی هرچه باشد یک موجود زنده است که در آینده به نام ما شناخته می شود و من دلم نمیخواهد یک بچه ناقص باشد، فقط از این نظر وظیفه خود دانستم که بهت سفارش کنم وگرنه بقیه امور بچه به خودت مربوط است.
    این بچه فقط از نام فامیل من استفاده خواهد کرد و من هیچ علاقه ای به او ندارم.
    نمی دانم چر از حرف امید احساس وحشت کردم و بیشتر نگران کودکم هستم که باید به خاطر بازی مسخره ما احساس کند که پدرش دوستش ندارد، حالا همانقدر که آینده را برای خود تاریک می بینم برای کودکم هم آینده ای تاریک می بینم و احساس می کنم دیگر قدرت تحمل این وضع را ندارم و باید تصمیم مهمی را بگیرم چون به نظرم اگر کودکی پدر بالای سر خود نبیند خیلی بهتر است تا اینکه احساس کند مورد نفرت پدرش می باشد چون این باعث می شود تا در آینده از نظر احساسی دچار مشکل شود.
    در همین افکارم بودم که صدای اذان به گوشم خورد،ازروی تخت بلند شدم ووضو گرفتم و نماز خواندم. احساس می کنم که نام خدا باعث آرامشم شده چون حتی اگر من و کودکم امید را نداشته باشیم ولی میدانم که خدا هیچ وقت مارا تنها نمی گذارد تا به حال که با یادش آرامش پیدا کرده ام و ازاین به بعد هم می توانم با یاد خدا وامید به رحمتش بدون دلشوره به آینده بیندیشم.
    امروز از تولد کودک دو ماه می گذرد و یک ماهی است که به منزل خودم یا بهتر است بگویم به منزل امید برگشته ام، دو ماه پیش در اتاق کار مشغول به کار بودم که احساس درد کردم ولی چون به موعد زایمانم دو هفته ای مانده بود آن را جدی نگرفتم اما بعد از یک ساعتی درد شدیدتری و زمان بین دردهایم کمتر شد برای همین بهتر دیدم که خود را به خانه برسانم و استراحت کنم با راننده شرکت تماس گرفتم و از او خواستم که مرا به منزل برساند، در اتومبیل با احساس در به یاد امید افتادم که چند روز پیش مرا تهدید میکرد که بیشتر مراقب باشم و می گفت اگر به کودک آسیبی برسد مرا هرگز نمی بخشدو مدتی بود که از دستش ناراحت بودم چون روز به روز فاصله اش را از من بیشتر کرده بود تا جایی که بعضی مواقع تا یک هفته او را نمی دیدم، شب ها دیر موقع می آمد و صبح قبل از اینکه من پایین بروم او خانه را ترک می کرد با دلخوری بهش گفتم:
    - تو که از این بچه نفرت داری پس این بچه فقط متعلق به من است و هر جور صلاح بدانم رفتار می کنم و به تو ربطی ندارد.
    با اینکه جوابی به حرفم نداد ولی متوجه شدم که عصبانی می باشد، در همین افکارم بودم که با درد شدیدی صدای ناله ام بلند شد.
    آقای شمس به عقب نگاه کرد و جویای حالم شد که به زحمت آدرس بیمارستان را دادم و او مرا به آنجا برساند. وقتی به بیمارستان رسیدم کمک کرد که پیاده شوم و مرا به اورژانس برد بعد از معاینه که توسط مامایی انجام شد شماره تلفن دکترم را گرفتند و مرا به سوی بخش زایمان بردند از تکاپوی پرستاران نگران شده بودم برای همین خواهش کردم راستش را بگوید که آیا برای کودکم اتفاقی افتاده.
    لبخندی زد و گفت:
    - نه عزیزم، چرا اینطور فکر می کنی ما فقط متوجه شده ایم که تو به طور طبیعی نمی توانی زایمان کنی و باید سزارین شوی پس لطفا ً شماره تماس همسرت را بده چون باید ایشون اجازه بدهند.
    شماره محل کار امید را دادم و بعد از معاینه دکتر مرا به سوی بخش جراحی بردند وقتی وارد اتاق عمل شدم، مرتب با خدا راز و نیاز می کردم و از خدا می خواستم که اگر قرار است اتفاقی بیفتد به کودکم آسیبی نرسد.
    بلکه این اتفاق برای خودم باشد چون دیگر کششی برای زندگی کردن نداشتم. در حالیکه برای سلامتی کودکم دعا می کردم با تزریق آمپولی بیهوش شدم. وقتی چشمانم را باز کردم از احساس نور خود به خود چشمانم را بستم و با خود فکر کردم که کجا هستم و یکدفعه یادم آمد و با وحشت چشمانم را باز کردم، مادرم را دیدم که به رویم لبخند می زند. وقتی متوجه شد که به هوش آمده ام، صورتم را بوسید و خدا را شکر کرد و قبل از پرسش من گفت:
    -مادر ماشالله چه پسری، هم خوشگل و هم تپل و مپل.
    - سالمه؟
    خندید و گفت: البته مادر، وقتی رفتم دیدمش چنان انگشتش را می مکید که مجبور شدند کمی شیر خشک بهش بدن.
    با خواهش از مادر خواستم که کودکم را بیاورد تا ببینم، وقتی کودکم را در آغوشم نهادند احساس جدیدی داشتم ودر همان لحظه خدا را شکر کردم که نعمت مادر شدن را شامل حال من کرده است. وقتی چشم هایش را باز کرد ناخودآگاه گفتم:
    -چشم هایش مثل چشمان امید زیباست.
    مادر خندید و گفت:
    - ای بلا ولی درست می گویی خیلی به امید شباهت دارد.
    بعد آهی کشید که با نگرانی گفتم:
    -اتفاقی افتاده؟
    - نه عزیزم، الان نزدیک ساعت ملاقات است وفکر کنم همه به ملاقات بیایند.
    همینطور هم شد و اتاقم در عرض کمی به باغی از سبدهای گل تبدیل شد، همه فامیل و دوستان به دیدنم آمدند و آقاو خانم محمودی یک لحظه دل از نوه اشان نمی کندند ولی هرچه منتظر ورود امید ماندم نیامد.
    تا روز که در بیمارستان بودم نه به دیدن من آمد و نه به دیدن کودکمان و آخر سر هم با پدر و مادرم از بیمارستان مستقیم به منزل پدر رفتم و در مدت یک ماهی که آنجا بود باز از امید خبری نشد.
    پدر و مادرم سعی می کردند اصلا ً به رویم نیاورند ولی از نگاه غمگینشان پی به احساسشان می بردم و از اینکه زندگی من موجب دل نگرانی آنها بود ناراحت بودم. بالاخره در یک روز که فرصت را مناسب دیدم و کسی در اطرافم نبود به امید تلفن کردم.
    وقتی گوشی را برداشت گفتم:
    -امید به این اهمیت نمی دهم که مورد بی مهری تو قرار بگیرم چون دیگر برایم یک عادت دیرینه شده و به این هم اهمیت نمی دهم که این طور کودکمان مورد بی مهریت قرار گرفته چون باید از حالا خود رابه آن عادت دهم ولی دیگر نمی توانم شاهد چشمان نگران پدر و مادرم باشم که چنین با نگرانی نگاهم می کنند و مورد ترحمشان هستم پس امشب باید به دنبالم بیایی آن هم نه معمولی بلکه طوری باید عمل کنی تا تمام افکار منفی که در ذهن پدر و مادرم درباره زندگی من ایجاد کرده ای پاک شود و دیگر آنها را دل نگران نبینم، آنوقت است که تو را می بخشم ولی به خدا قسم اگر چنین نکنی از اولین روزی که با تو آشنا شدم تا این لحظه که با همم بوده ایم را فردا در محل کار پدرت به او گزارش می دهم و تو را به او خوب می شناسانم تا بداند در پس این چهره خندان و مهربان پسرش چه دیوی وجود دارد، کسی که همین حالا آرزوی مرگ کودک و همسرش را دارد.

     

  12. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  13. Top | #46

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    گوشی را گذاشتم، تمام بدنم می لرزید و آنقدر عصبانی بودم که دلم می خواست امید در کنارم بود تا با دست های خود اورا خفه کنم که باعث شده بود من در نظر خانواده ام این طور خوار و خفیف شوم به طرف کودکم رفتم و اورا بغل کردم و به یاد میلاد افتادم به یاد مهربانی و وفاداریش نسبت به همسر و فرزندش که پس از مرگشان باز هم آنها را دوست داشت و فراموش نکرده بود.
    خدایا چقدر تفاوت بود میان او و امید درهمان لحظه آرزو کردم که کودکم روز مثل میلاد شود. او را به سینه فشردم و بعد از مدتها فکر درباره اسمش بالاخره اسمی شایسته برایش پیدا کردم و او را به امید اینکه روزی مثل میلاد مرد بزرگی شود میلاد نامیدم.
    شب امید همراه پدر و مادرش با سبد گل بسیار بزرگ و زیبایی به دیدنمان آمد و اول گونه مرا بوسید و بعد کودکش را در آغوش گرفت و اورا بوسید، اشکی که از چشمانش می ریخت آنقدر حقیقی به نظر می رسید که من هم مثل پدر و مادر خودم و امید متعجب نگاهش می کردم که بعد از چند لحظه اشک هایش را پاک کرد و گفت:
    - می بخشید من آنقدر آفاق را دوست دارم که فکرکردم وقتی صاحب کودکی شوم دیگر آفاق به من توجهی نشان نمی دهد، اما این مدت با کمک دوست روانشناسم توانستم خودم را قانع کنم که هرکس در قلب انسان جایگاه خودش را دارد.
    بعد جعبه کادویی زیبایی را به طرفم گرفت و گفت:
    - تقدیم به بزرگترین عشق زندگیم که مرا صاحب بزرگترین ثروت دنیا کرد.
    با لبخند نگاهش را به چشمانم دوخت و منتظر بود که کادو را از دستش بگیرم، آنقدر حرکاتش طبیعی و حرف هایش برای دلنشین بود که کادو را گرفتم و در دل با خود گفتم کاش در حقیقت هم چنین بود.
    با دیدن سرویس طلای زیبایی که از الماس و سنگ هایی به رنگ چشمان زیبایش بود، لحظه ای همینطور محو زیبایی آن بودم و بعد نگاهم به سوی چشمانش پرواز کرد و با لبخند تشکر کردم و گفتم:
    - تا به حال کادویی به این زیبایی نگرفته بودم.
    او هم به کودکمان که در اغوش گرفته بود اشاره کرد و گفت:
    - من هم تا به حال هدیه ای به این با ارزشی نداشتم مگه نه؟
    و با صدای بلند خندید و قربان صدقه اش رفت و بعد از لحظه ای گفت:
    - راستش برای اسمش فکری کرده ای؟
    - بله اسم این آقا پسر زیبا میلاد است چون می خواهم وقتی بزرگ شد درست مثل همان میلادی که می شناختیم شود.
    در نگاهش برق عجیبی دیدم، آهی کشید و آرام گفت:
    - اسم زیبایی است.
    چنین شد که نبود امید در این مدت برای خانواده ام موجه قلمداد شد و موقعی که همراه امید به طرف خانه خود می آمدم دیگر نگاهشان به من غمگین نبود بلکه با خیال راحت مرا به امید سپردند و حالا یک ماه است که با میلاد عزیزم در خانه خودمان هستیم.
    روز اول که وارد شدیم متوجه شدم امید اتاق به اصطلاح کارش را به میلاد اختصاص داده و آن را پر از اسباب بازی کرده و به اتاق خواب قبلی خود رفته، از همان زمان فهمیدم از این به بعد دیگر امید پا به اتاقم نخواهد گذاشت و بدین وسیله کاری کرده که حتی برای خوابیدن مجبور نباشد مرا ببیند البته جلوی پدر و مادرش از سرو صدای میلاد گاهی می نالید که باعث بی خوابیش می شود و مجبور است بعضی از شب ها دراتاق خواب قبلیش بخوابد .
    این طور شد که جدا شدن اتاق من و میلاد موجه شد و باعث شک پدرش نگردید، حالا تنها دلخوشیم کودک عزیزم است که بسیار شبیه پدرش و کم کم احساس می کنم که خلاء عشق امید نسبت به خود را می توانم با داشتن کودکم پرکنم.
    این موجود کوچک با شباهت عجیبش به پدرش درآینده با علاقه خود به من می تواند مرهمی برارزوهای سرکوب شده ام باشد.
    میلاد شش ماه ام بسیار زیبا تر و با مزه تر از قبل شده، آنقدر حرکاتش را دوست دارم که در شرکت لحظه شماری می کنم تا به خانه برگردم واورا از پرستارش تحویل بگیرم. هرچه میلاد بزرگتر می شود چالش بین من و امید هم بیشتر می شود تا امروز که پدر امید صدایم زد و گفت، می خواهد در حیاط کمی با من صحبت کند.
    میلاد را به مادر امید سپردم و به دنبال آقای محمودی رفتم که او پس از مقدمه ای کوتاه درباره روابط زن وشوهر ها گفت:
    - باید بیشتر مراقب امید باشی چون کمتر در خانه پیدایش می شود ، یا در محل کارش است و یا با دوستان جدیدی که پیدا کرده دوره دارد. تو باید سعی کنی تا همه بدانند امید دارای چه همسر شایسته ای است و امید هم فکر نکند از وقتی که میلاد متولد شده تو او را فراموش کرده ای. می دونی آفاق جان، امید به خاطر اینکه تنها بچه ما بوده متاسفانه عادت دارد که همیشه مورد توجه باشد و حالا من فکر می کنم تو زیاد به او توجه نمی کنی و همین باعث شده که به طرف دوستانش برود و از ما فاصله بگیرد و حالا من وظیفه تو میدانم که دوباره او را به محیط خانه علاقه مند کنی.
    وقتی ساکت شد به حرفهایش فکر کردم همه را قبول داشتم،امید خیلی از ما دور شده بود ولی نمی توانستم دلیل کناره گیری خودم را برایش توضیح دهم و همچنان مستاصل مانده بودم که چه بگویم؟
    با صدای آقای محمودی به سویش نگاه کردم که با محبت نگاهم کرد و گفت:
    -آفرین دختر خوب از اینکه از همین حالا در فکر فرو رفتی مرا خوشحال کردی، آنقدر به کاردانیت اطمینان دارم که از همین حالا خیالم از بابت امید راحت شد و مطمئن هستم با یک فکر بکر او را به محیط خانه برمی گردانی.
    بعد به سوی ساختمان رفت و من همچنان که به حرفهایش فکر می کردم شروع به قدم زدن نمودم ولی هرچه فکر کردم چاره ای به نظرم نرسید و در حالیکه خسته شده بودم روی تابی که در کنار استخر قرار داشت نشستم و کم کم متوجه شدم باید چکار کنم، باید خود را از این پیله ای که به دور خود تنیده بودم رها می کردم چون تمام زندگی مساحت زمین در کار و رسیدگی به میلاد خلاصه شده بود پس تصمیم گرفتم اول ساعات کارم را کم کنم و از پرستار میلاد بخواهم که بیشتر بماند و با فامیل و دوستانم روابطم را ازسرگیرم این طوری امید را مجبور می کردم کم کم از جمع دوستان جدیدش جدا شود و به طرف خانواده برگردد.
    شب منتظر امید ماندم و ساعت دو شب بود که متوجه برگشت او شدم، در حالیکه از دیربرگشتن امید هم متعجب بودم و هم ناراحت بعد از لحظاتی وارد اتاقش شدم و او را در حال تعویض لباس دیدم. وقتی متوجه ورودم شد، با تعجب مدتی نگاهم کرد و پرسید:
    - اتفاقی افتاد؟ میلاد حالش خوبه؟
    خندیدم و گفتم:
    -اگر به اتاق همسرم بیایم حتما ً باید اتفاقی افتاده باشد.
    در حالیکه نفش راحتی می کشید روی مبل نشست و اشاره کرد که کنارش بنشینم و گفت:
    - بگو ببینم چه شده که یادت آمده همسر هم داری.
    -بس کن امید، برات عادت شده همیشه جلوتر حمله کنی تا راه حمله مرا ببندی.
    خندید و گفت:
    - یعنی برای حمله آمده بودی؟
    بله کشیده ای گفتم و به چشمانش خیره شدم و متوجه شدم که به جای خستگی چشمانش برق می زند لبخندی زدم که گفت:
    -آفاق همیشه وقتی تورا کنارم می بینم حس می کنم که باید شش دانگ حواسم را متوجه تو کنم و مراقب برنامه جدیدی که برایم در نظر داری باشم و همین باعث می شه احساس نشاط کنم.
    با کمی ناز گفتم:
    - برای همین است که الان بیش از یکسال است که از من فراری هستی.
    اخمی کرد و گفت:
    - نگفتم تو نقشه ای داری، انوقت که ناز نداشتی باید ازت می ترسیدم حالا که میخواهی نقشه هایت را با ناز اجرا کنی وای به حالم.
    از حرفش هر دو خندیدیم ، به پشتی مبل تکیه دادم و چشمانم را بستم و گفتم:
    - صادقانه بگویم از این دوری تو در رنجم و تا به حال هر طوری بوده تحمل کرده ام ولی بعد از ظهر با حرف های پدرت متوجه شدم که او هم به شدت نگران تست پس تصمیم دارم روابط خود را مثل قبل با فامیل و دوستان از سربگیرم.
    پوزخندی زد و گفت:
    - نه آفاق دیگه خیلی دیره، اون عاملی که مرا به رابطه ای آنچنانی جذب می کرد دیگر وجود ندارد من دوستان جدیدی دارم که اکثرا ً با خانواده شان هستند و فکر کنم من تنها فرد متاهل هستم که همیشه مجرد ظاهر می شوم ولی دراین جمع یک کشش عجیبی احساس می کنم و حاضر نیستم به هبچ عنوان از این جمع دور شوم، اگر تو نگران هستی حالا به خاطر خودت یا پدر می توانی هروقت که توانستی مرا همراهی کنی ولی از من نخواه که روابطم با انها کم کنم چون نه تنها تو بلکه پدر هم نخواهد توانست مرا منع کند و حاضرم برای اولین بار در مقابلش بایستم پس به خاطر اینکه این جر و بحث ها پیش نیاید بهتر است گاهی مرا همراهی کنی که خیال پدر هم اسوده شود ولی از قبل به تو بگویم ما روابطمان سالم است و هیچ عاملی که باعث نگرانی تو یا پدر باشد وجود ندارد، همه از دوستان و همکارانم هستند و از خانواده های محترم که جز روابط دوستانه هیچ بساط عیش و عیاشی در میان نیست. در حالیکه از حرف های امید احساس می کردم قلبم فشرده شده و به شدت ناراحت شدم، سعی کردم خودم را عادی نشان دهم و گفتم:
    - حالا که این طور است پس من همراه تو می شوم تا پدرت را از نگرانی در آورم.
    شانه ای را بالا انداخت و گفت:
    - هر جور دوست داری برای من زیاد فرقی ندارد.
    در حالی که بلند می شدم و قصد داشتم اتاقش را ترک کنم، گفتم:
    - پس هر وقت قرار میهمانی گذاشتی به من هم خبر بده.
    به سوی در اتاقم رفتم ولی فکری ذهنم را مشغول کرده بود پس به سویش برگشتم و گفتم:
    امید یعنی همیشه مهمان هستی و هیچ موقع نخواستی میزبان باشی.
    آهی کشید و گفت:
    خب معلومه نه، من که از خود زندگی مستقلی ندارم و دوست نداشتم آنها متوجه شوند که هنوز با پدر و مادرم زندگی می کنم به خاطر همین وقتی نوبت من می شد آنها را به رستورانی دعوت می کردم.
    - میتوانم یک سوال دیگر بپرسم؟
    با سراشاره کرد که بله، گفتم:
    - چطوری عدم حضور مرا توجیه کردی؟
    بلند شد و به طرفم آمد و گفت:
    - خوب اوایل که تو باردار بودی بهانه ام بارداری تو بود و بعد اینکه بچه خیلی کوچک است ولی دیگر همه تقریبا ً احساس کرده اند که ما زندگی خوشی با هم نداریم و درباره تو سوال نمیکنند.
    - حالا چه باید در جواب آنها بگوئیم؟
    لبخندی زد و گفت:
    - هیچ وقتی تورا همراهم ببینند پیش خود فکر می کنند اگر اختلافی بوده برطرف شده، خیالت راحت باشد آنقدر انسان های محترمی هستند که تورا سوال پیچ نخواهند کرد.
    بعد از شب به خیر به اتاقم آمدم و چند ساعتی است که به حرف های امید فکر می کنم راستش نمی دانم چه چیز این مجالس او را این طور به خود جلب کرده که راحت جلوی پدرش می ایستد، در حالیکه وقتی پدرش او را مجبور به ازدواج با من کرد حتی جلوی پدرش نایستاد و از خود نافرمانی نشان نداد.
    خدایا نمی دانم چرا حرفهایش باعث دلشوره ام شده و احساس میکنم خانه ای ساخته ام در معرض طوفان که باید هر لحظه منتظر ویرانی آن باشم.
    امروز امید به محل کارم زنگ و گفت:
    امشب ساعت هفت آماده باش چون منزل دکتر دهخدا دعوت هستیم.
    کمی مکث کردم و پرسیدم:
    - خوب باید چطور ظاهر شوم، یعنی چه مدل لباس بپوشم؟
    - هر طور خودت دوست داری و راحت هستی هیچ اجباری وجود ندارد و این یکی از خصوصیات خوب این مهمانی هاست.
    وقتی خداحافظی کردم مدتی به فکر فرو رفتم، دلم نمی خواست این طور ساده مثل دختر مدرسه ای در میان آنها ظاهر شوم. اول به منزل تلفن کردم و به پرستار گفتم که باید تا آخر شب بماند و بعد از شرکت بیرون آمدم و بعد از چندین ماه به خرید رفتم و ساعت ها به دنبال چند دست لباس مناسب به همراه کیف و کفش گشتم و بالاخره با وسواس توانستم چند دست لباس که به سلیقه خودم مناسب بود بخرم، سپس به آرایشگاه رفتم و خواستم موهایم را مدل جدیدی کوتاه و رنگ کند و ....
    براي چند ساعت بعد براي درست كردن موهايم وقت گرفتم و زود به خانه امدم ومدتي را كنار ميلاد گذراندم ودوشي گرفتم ودوباره به ارايشگاه رفتم وخواستم موهايم را به طور ساده ولي زيبا درست كند و ارايش ملايمي هم كردم،وقتي به خانه امدم يكي از لباس هايي را كه به نظرم زيباتر بود انتخاب كردم وپوشيدم وتازه اماده شده بودم كه از پشت در صداي اميد را شنيدم كه گفت:
    -در كنار اتومبيل منتظرم است.
    كيفم را برداشتم وميلاد را بوسيدم و در حالي كه از دست اميد دلخور بودم كه حتي داخل اتاق نشد كه بعد از مدت ها ميلاد را ببيند به طبقه پايين رفتم،وقتي از پله ها پايين امدم خانم محمودي را ديدم كه با لبخند نگاهم كرد وگفت:
    افاق جان چقدر تغيير كرده اي،چرا مادر هميشه اينطور به خودت نمي رسي؟
    خنديدم وگفتم:
    - حالا هم مجبور بودم چون مي خواهم همراه اميد به ديدن همكارانش بروم وگرنه وقتي براي اين كارها ندارم.
    با دلخوري گفت:
    -ولي دخترم،تو بايد هميشه براي همسرت وقت بگذاري وكمي به خودت برسي حالا هم زودتر برو ونگران ميلاد نباش وقتي خوابيد به پرستارش ميگويم وخودم مراقبش هستم پس از طرف ميلاد خيالت راحت باشد.
    صورتش را بوسيدم وخداحافظي كردم و به طرف پاركينگ رفتم و اميد را در اتومبيلش منتظر خود ديدم،سرش را به پشتي صندلي تكيه داده و چشمانش را بسته بود و به اهنگ غمگيني گوش مي داد.
    در همان حال كه اتومبيل را به حركت در اورد جواب سلامم را داد بدون اينكه حتي نيم نگاهي به من بيندازد،از اين همه بي تفاوتي اش نسبت به خود حرصم در امد و دلم مي خواست همان جا پياده شوم ولي حس كنجكاوي نگذاشت.
    به منزل دوستش كه رسيديم همراه هم وارد شديم ودر همان ابتدا با سه خانواده روبرو شدم كه دكتر دهخدا وهمسرش هر دو ميانسال بودند وبعدا فهميدم كه دو فرزند دارند،پسرشان در خارج تحصيل مي كند و دخترشان سال سوم روانشناسي درس مي خواند وبعد با خانواده ديگر كه از دوستان نزديك اميد بود وبارها نامش را از زبان اميد شنيده بودم اشنا شدم،خانم واقاي معين كه هر دو پزشكي خوانده بودند و در همان بيمارستان اميد كار مي كردند و يك دختر هشت ساله داشتند،بعد با خانم واقاي سروري اشنا شدم كه يك سالي بود ازدواج كرده بودند.
    در اين جمع تقريبا سه خانواده از تيپ جوان بوديم در حالي كه خانواده دهخدا كه ميزبان بودند سنين ميانسالي را ميگذراندند راستش برايم عجيب بود چون اميد احترام زيادي برايشان قائل بود و بيشتر سعي مي كرد در كنار انها باشد بعد از مدتي دخترشان زيبا به جمع ما پيوست دختري بود بسيار جذاب كه حالت نگاهش خيلي اشنا بود و مدتي فكرم را مشغول خود كرده بود همچنان كه فكر مي كردم او را كجا ديده ام صداي زنگ برخواست و جواني برازنده وارد شد كه او را مهندس راه وساختمان و از اقوام اقاي دهخدا معرفي كردند ومن متوجه شدم از وقتي كه او وارد شد اميد حالت عجيبي پيدا كرد و مرتب نيما را زير نظر داشت.
    همچنانكه سعي مي كردم با همه رابطه برقرار كنم اميد را هم زير نظر داشتم ولي چون جلسه اول بود وهمه كنجكاو بودند كه بيشتر با من اشنا شوند متاسفانه موفق نشدم خوب اميد را زير نظر بگيرم چون مرتب به سوال هاي انها درباره شغلم،تحصيلاتم وميلاد پاسخ مي دادم.
    نيما چند ساختمان كه طرح ونقشه ان از شركت ما بود و ناظر ساخت ان بوديم را اسم برد و وقتي فهميد از نقشه هاي من بوده شروع كرد به تعريف كردن حتي جاي خود را تغيير داد و در كنارم نشست واز تحصيلاتم و ديگر ساختمان هايي كه طرح انها را كشيده بودم پرسيد و چنان مشتاق بود كه من هم خود به خود اميد را فراموش كردم و يك ساعتي با هم راجع به كار صحبت مي كرديم كه با صداي خانم دهخدا به خود امدم كه ما را براي صرف شام دعوت مي كرد.نا خود اگاه به دنبال اميد گشتم و دچار دلشوره شدم كه ممكن است باز از خود حساسيت نشان دهد ولي وقتي دور ميز قرار گرفتيم اميد كنار زيبا نشست و ديدم هنوز درباره موارد روانشناسي از او سوال مي كند،با اينكه ناراحت بودم به خاطر جمع سعي نكرد حداقل كنارم بنشيند مبلي را انتخاب كردم و متوجه شدم روبروي نيما نشسته ام.
    خانم دهخدا خيلي مهربان وخوش صحبت بود،در طول شام همه ما به غير از اميد وزيبا كه ارام با هم صحبت مي كردند محو صحبت هاي او بوديم ومن احساس مي كردم از او خيلي خوشم امده با اينكه زني خانه دار بود ولي از طرز صحبتش فهميدم كه مطالعه فراواني دارد و از همه موضوعات اطلاعات بسياري داشت و طرز بيانش انسان را به خود جلب مي كرد.
    همانطور كه از پذيراييش تشكر مي كردم به سوي سالن رفتم كه باز نگاهم متوجه اميد شد كه هنوز ارام با زيبا صحبت مي كرد تا به حال او را چنين نديده بودم البته هميشه شاهد توجه دختران به او بودم و او هم به طريقي تا اخر مهماني با انها گرم صحبت مي شد ولي تا به حال او را چنين مشتاق و شيفته نديده بودم.
    يك ان به خود امدم و متوجه شدم چند دقيقه است كه به انها زل زده ام،زود صورتم را برگرداندم چون دوست نداشتم كسي متوجه حساسيتم شود ولي خب خيلي دير شده بود چون خانم معين وهم اقاي سروري وهم نيما را ديدم كه با تاسف نگاهم مي كنند.سعي كردم كه نگاهشان را فراموش كنم پس خود را شاداب نشان دادم و با خانم معين وخانم سروري مشغول صحبت شديم كه بعد خانم دهخدا هم به جمع ما پيوست و در اخر مهماني انقدر با انها صميمي شدم كه انها را به اسم كوچك صدا مي كردم.
    خانم معين،فرشته و خانم سروري،زري و خانم دهخدا،ملوك خانم بودند.موقع رفتن در ضمن خداحافظي براي دو شب بعد به منزل فرشته دعوت شدم و فرشته خيلي اصرار كرد كه حتما به منزلشان بروم.وقتي شماره تلفن منزل ومحل كارم را گرفت كه بتواند هر وقت خواست با من در تماس باشد،در حالي كه به طرف اتومبيل مي رفتيم حس كردم كه از همه انها خوشم امده.
    در ضمن فهميدم كه روابط بين اميد وزيبا يك رابطه معمولي نيست و احساس كردم كه علاقه اي در اين بين وجود دارد،از نگاه شيفته اميد مطمئن بودم كه او را دوست دارد ولي هر چه در اين مدت سعي كردم نتوانستم احساس زيبا به اميد را بفهمم چون زيبا بسيار محجوب بود.
    همان طور كه به او فكر مي كردم يك دفعه متوجه شدم چرا تا او را ديدم به نظرم اشنا امد،او چشماني به معصوميت چشمان پريسا داشت.در همان لحظه دردي را در سينه احساس كردم و خواستم با اميد درباره اش صحبت كنم به زور جلوي خود را نگه داشتم چون در ان زمان موقعيتش را مناسب نمي ديدم اول بايد براي جواب هاي احتمالي اميد خود را اماده مي كردم تا بتوانم در مقابل هر جوابش عكس العمل درستي از خود نشان دهم چون نمي خواستم او تا اخر عمرم بفهمد كه من عاشقانه دوستش دارم و از حالا تيغ حسادت با قلبم چه مي كند بايد قدرت خود را براي يك واكنش صحيح بيشتر مي كردم واين احتياج به زمان داشت.
    در همين افكار بودم كه اتومبيل از حركت ايستاد وخود را در پاركينگ منزل ديدم بدون كوچكترين حرفي پياده شدم و به طرف اتاقم امدم،وقتي به اتاقم رسيدم اول به سوي ميلاد رفتم و او را در اغوش گرفتم وبه اشك هايم اجازه دادم كه جاري شوند و صورت خشك شده از درد حسادتم را ابياري كند.
    همچنانكه ميلاد را به خود مي فشردم زمزمه كردم تو را دارم و فقط ارزوهايم را در تو مي بينم و حال خوشحالم كه تو ثمره يكي از ان بازي ها بودي،عزيزم حالا ديگر ما تنها نيستيم واميد خسته از بازي با مادرت.
    حدود شش ماه از اشنايي من با دوستان اميد مي گذرد ومدتي است كه فرشته يكي از دوستان صميمي من شده وبارها در تنهايي همديگر را ملاقات كرده ايم.
    او از عشق اميد به زيبا برايم صحبت كرد وبعد از من خواست كه زندگي ام را نجات دهم وقتي انطور با التماس مي خواست كه مراقب اميد باشم،دستش را گرفتم و كمي فشار دادم ودر حالي كه اشك در چشمانم حلقه زده بود گفتم:
    - فرشته جان من هيچ وقت اميد را نداشتم كه حالا بخواهم او را از چنگ زيبا نجات دهم ولي هميشه عاشقانه او را دوست داشتم بدون اينكه او لحظه اي حتي وجودم را حس كرده باشد.او مرا با تحميل پدرش به همسري برگزيد پس حق او مي دانم كه به ارزوهايش برسد فقط كمي به زمان احتياج دارم كه بتوانم خود را از زندگي اش كنار بكشم.
    بعد از ازدواجمان وهمه جدل هايمان برايش گفتم.وقتي چهره گريانش را ديدم بوسيدمش وگفتم:
    - تو مثل اسمت يك فرشته هستي چون با درد دلي كه با تو كردم حالا احساس مي كنم مي توانم خودم را براي عشقم فدا كنم،به نظر من عشق تنها به دست اوردن معشوق نيست بلكه عشق را در دادن انچه ارزوي معشوق است مي بينم وحال زمان ان رسيده كه از عشق خود بگذرم و راه را براي سعادت معشوقم باز كنم.
    راستي از تو خواهش مي كنم هيچ زمان از اين راز با كسي صحبت نكن چون فقط تو حالا مي داني كه چقدر عشقم به اميد گسترده است و من از اين به بعد سعي مي كنم خود را با ثمره عشقم ارام نگه دارم.
    بالاخره امروز تصميم گرفتم به اين زندگي پوشالي خاتمه دهم،زندگي كه روزي اميد ان را زنداني مخوف تر از زندان واقعي مي دانست،پس بايد در زندان را برايش مي گشودم و اجازه پرواز به او مي دادم.
    وقتي او را در حال پرواز در اسمان ارزوهايش مي ديدم مي توانستم نفس راحتي بكشم و ديگر خود را زندانبان عشقم نبينم،من انقدر او را دوست داشتم كه نمي خواستم شاهد زجر او باشم به همين خاطر بايد خودم راه را برايش هموار مي كردم.
    مي دانستم چطور اقاي محمودي را راضي كنم چون در اين مدت چنان مهر مرا به دل گرفته بود كه راحت با خواهشم راضي به هر كاري مي شد ولي اول بايد با خود اميد صحبت مي كردم پس وقتي از شركت بيرون امدم به مطب اميد رفتم وساعتي همانجا منتظر ماندم تا اخرين بيمارش را ويزيت كرد.
    وقتي مرا در سالن انتظار ديد به سرعت به طرفم امد وبا تعجب پرسيد:
    -آفاق اتفاقي افتاده؟ميلاد حالش خوبه؟
    خنديدم وگفتم:
    -اميد چرا هر وقت به طور ناگهاني به سراغت مي ايم اينطور ناراحت میشوي وسراغ میلاد را مي گيري،در حالي كه الان ميلاد بيش از يكسالش شده وهنوز تو حتي يك بار درست وحسابي او را نگاه نكرده اي وشايد به ياد نداشته باشي كي او را براي اولين واخرين بار در اغوش گرفتي.
    با دلخوري نگاهم كرد وبازويم را گرفت وبه طرف در خروجي كشاند ودر همان حال گفت:
    - تو از هيچي خبر نداري،شب هاي بسياري كه بي خواب ميشوم يا خيلي دير به خانه مي ايم وميدانم كه تو خوابي به اتاقتان مي ايم و ساعتي را نگاهش مي كنم ويا حتي مدتي او را بغل ميكنم و در اتاق مي گردانم،تو هيچ وقت مرا درست نشناختي.
    در حالي كه هنوز از حرف هايش متعجب بودم به اتومبيلش رسيديم،پرسيد:
    - پس اتومبيلت كجاست؟

     

  14. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  15. Top | #47

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    -نياوردم وبا تاكسي امدم.راستش به مادر گفته ام كه امشب دير مي ريم خونه،مي خواهم به يك جاي دنج برويم و كمي با هم صحبت كنيم.
    در حاليكه مي خنديد گفت:
    - نكنه هوس كردي خاطره يك روز دوستي را دوباره تكرار كنيم.
    - كاش مثل قديم بوديم با اين كه از هم دور بوديم اما بيشتر از حال واحوال هم با خبر بوديم حالا بماند كه براي اذيت وازار هم از همديگر خبر داشتيم ولي باز به نظرم بهتر از حالا بود كه چنين نسبت به هم بي تفاوت شده ايم،انقدر فاصله مان زياد شده كه بعضي مواقع فكر ميكنم حتي قيافه ورنگ چشمانت را هم فراموش كرده ام.
    در حالي كه كنار رستوراني نگه مي داشت گفت:
    - واي آفاق مرا خسته به اينجا كشانده اي كه گله كني؟
    - نه عزيزم،هيچ گله اي ندارم تازه برايت خبرهاي خوبي دارم.
    ابرويي بالا انداخت وگفت:
    - پس پياده شو كه به يك جاي بسيار زيبا و دنج امده ايم ومطمئن هستم خوشت مياد.
    وقتي كه پياده شدم ودر كنارش به يك رستران دنج مي رفتم ،دستم را گرفت وگفت:
    - آفاق اين رستوران يك حياط باغ مانند داره كه صاحب چند بيد مجنون ميباشد،نمي داني كه زيبا چقدر اينجا را دوست دارد.
    يكدفعه به سويم نگاه كرد ولي من به رويم نياوردم و همانطور كه وارد مي شديم گفتم:
    - پس مرا به بهترين نقطه ان را ببر.
    وقتي زير بيد مجنون زيبايي نشستيم،اميد در حالي كه با دقت نگاهم مي كرد پرسيد:
    - خب نمي گي اون خبر خوش چيه؟
    وبعد در حالي كه مي خنديد گفت:
    - اگر مي خواهي ميلاد را صاحب يك خواهر يا برادر كني بايد بگويم متاسفم چون من ديگه قيد هر چي سفر وكنفرانس ودوره هاي علمي بوده،زده ام.
    با خشم نگاهش كردم وگفتم:
    - با اينكه از داشتن ميلاد خوشحالم ولي اين ايده مسخره تو بود،حالا چرا به حساب من ميگذاري نمي دانم؟
    سرش را نزديك اورد ومن در همان حال فكر كردم چه مدت است كه از نزديك بوي ادكلنش را حس نكرده ام كه گفت:
    - ولي تو كه خيلي از اين ايده لذت بردي،شرط مي بندم حالا هم براي همين پيشنهاد آمده اي و فكر ميكني من هم خوشحال مي شوم.
    چنان از حرفش جا خوردم كه از روي صندلي بلند شدم و در حالي كه دلم مي خواست دوباره سيلي محكمي به او بزنم با نفرت نگاهش كردم وگفتم:
    - تو ادم بشو نيستي،منو بگو كه فكر مي كردم تو تغيير كرده اي.
    در حاليكه مي خواستم انجا را ترك كنم،دستم را گرفت وبه طرف صندلي كشيد وگفت:
    - شوخي كردم،انقدر چشمانت را غمگين ديدم كه دوست داشتم از اون حالت بيرن بيايي ولي حالا خيلي دلم ميخواهد چشمانت را ببيني كه چطور تغيير كرده واون حالت غم به يك حالت ستيزه جويي تبديل شده و پيداست كه مثل شير اماده حمله هستي.خوب من هميشه از اين حالت تو خوشم مي ايد ولي اگر راضي نشدي حاضرم خود را قانع كنم كه ازت عذرخواهي كنم.
    از حرف هايش احساس خوبي پيدا كردم چون فهميدم هنوز برايش يك مرده فراموش نشده نشده ام و در همان حال فكر كردم پس تا اون لحظه نرسيده بايد او را ترك كنم براي همين ترديد را كنار گذاشتم وبعد از لحظاتي به سويش نگاه كردم و او را ديدم كه با دقت متوجه اعمالم است،هنوز نتوانسته بودم صحبتم را شروع كنم كه گفت:
    - نمي دانم به چي فكر مي كني ولي ميدانم كه در حال گرفتن تصميم مهمي هستي واين مرا كمي مي ترساند.
    با تعجب گفتم:
    - چرا اميد؟ تو كه مرا سالها ميشناسي انقدر كه احساس مي كنم از پدر ومادرم بيشتر مرا شناخته اي،چطور در اين مدت متوجه احوالم نبودي؟يعني تو متوجه نشدي كه زندگي ما خيلي وقت است كه به بن بست رسيده و حالا وقتشه كه اين بازي شوم را تمام كنيم،اميد تو بايد قبول كني كه ديگر حتي مدت هاست ما حس بازي را هم از دست داده ايم.
    من از روزي كه ميلاد متوجه شد مي دانستم كه به خاطر او بايد زودتر تصميم مهمي بگيريم ولي تا به حال محركي كه مرا كمك به اين تصميم گيري كند نداشتم ولي چندين ماه است كه اين محرك را پيدا كرده ام و فكر مي كنم اين همان لحظه ايست كه بايد بفهميم به نقطه پايان رسيده ايم بدون اينكه بتوانيم همديگر را شكست دهيم،البته در اين مدت خيلي از لحظه هايي كه ميتوانست برايمان سرنوشت ساز باشد را از هم گرفتيم ومدتي غرق لذت شديم ولي با وجود ميلاد بايد راه ديگري را انتخاب كنيم و ان راه فقط اين است كه با هم كنار بياييم و مثل رقيب به همديگر نگاه نكنيم.
    از برق شيطنتي كه در نگاهش ديدم فهميدم كه از جدايمان خوشحال است،خواستم ادامه دهم كه با صداي خنده بلندش ساكت شدم و او گفت:
    - به به دارم حرفاي جديدي از اين آفاق مغرور و از خود راضي مي شنوم يعني تو حالا پيشنهاد مي دهي كه ما به خاطر ميلاد بايد يك زندگي زناشويي مانند همه زن وشوهرها داشته باشيم و خود را مجبور كنيم كه عاشق هم باشيم،درسته؟
    با تاسف سرم را تكان دادم وگفتم:
    - نه اميد چون انقدر مي فهمم كه بدانم عاشق شدن احساسي نيست كه به اراده انسان به وجود بيايد پس قيد اين حالت ها را زده ام،من اگر مي گويم با هم كنار بياييم هدفم وصل جديدي نيست بلكه جدايي ست.
    ما بايد بپذيريم كه مثل همه مردم با هم رفتار كنيم،خيلي از زندگي هاست كه به طلاق منجر ميشود كه تازه شروعش با عشق بوده در حالي كه ما حتي همچين شروعي را هم نداشتيم و به اجبار زندگيمان را شروع كرديم پس طلاق منطقي ترين راه براي ماست.
    همچنانكه به گلهاي روي ميز نگاه مي كردم منتظر جواب اميد بودم وچون فكر مي كردم از ايده ام به خاطر عشقش به زيبا استقبال مي كند وقتي اين سكوت ادامه پيدا كرد،سرم را بلند كردم ومتوجه شدم كه با حيرت خيره نگاهم مي كند.
    - ببين اميد اگر ناراحت عكس العمل پدرت هستي من كارها را طوري ترتيب مي دهم كه به تو هيچ خرده نگيرند وحتي راضي شوند با طيب خاطر به خواستگاري زيبا بيايند و عروسي مفصلي هم برايت ترتيب بدهند،مطمئن باش من وميلاد چنان خود را از زندگي ات محو مي كنيم كه تو كم كم فراموشت شود كه روزي زني به نام آفاق ميشناختي و يا كودكي به نام ميلاد داشتي،تازه براي راحتي تو حتي حاضرم شناسنامه ميلاد را تغيير دهم تا هيچ وقت به سراغت نيايد.
    با فرياد اميد زبانم بسته شد كه گفت:
    - خفه شو آفاق،تو براي اين ازدواج تصميم نگرفته اي كه حالا اجازه دهم براي طلاق تصميم بگيري مثل اينكه يادت رفته زندگي تو در دست هاي من است وتا به حال به هر صورت كه خواسته ام تغيير داده ام.
    - خواهش مي كنم اميد ديگه اين حرفها قديمي شده و انقدر از سنمان گذشته كه اين حالت هاي بچه گانه را دور بريزيم،بگذار حقيقت را بگويم از روزي كه مرا به مهماني دوستانت بردي متوجه علاقه ات به زيبا شده ام و وقتي ان نگاه شيفته را ديدم فهميدم كه تو گمشده ات را پيدا كرده اي.اگر هنوز به ان بازي ها اعتقاد داشتم خيلي راحت مي توانستم او را هم مثل پريسا از زندگي ات محو كنم ولي در اين چند ماه صبر كردم تا از ميزان علاقه تو به او مطمئن شوم،پس بگذار اولين نفر باشم كه به تو به خاطر اين انتخاب تبريك مي گويم چون احساس مي كنم هر دو لايق همديگر هستيد و زيبا مانند اسمش هم زيباست و هم متانت ومحجوبيت خاصي دارد همان چيزي كه تو سال ها به دنبالش بودي.
    خب شايد اگر من ميلاد را نداشتم و نگران اينده اش نبودم مانع تو مي شدم ولي حالا مي خواهم در اين قفس را باز كنم كه تو از ان ازاد شوي و به سوي اسمان ارزوهايت پرواز كني.
    اين حق توست كه اين چند صباحي كه از عمرت مانده طعم پرواز در اسمان عشق را بچشي.در ضمن اگر تو اينطور راضي مي شوي به تو مي گويم كه من شكست خوردم و تاوان شكستم در برابر تو را همان آزادي تو مي دانم.
    اميد خواهش مي كنم لجبازي نكن،باور كن ادامه اين بازي ارزش اينكه بقيه زندگي ات را فدا كني ندارد واز همه مهم تر به ميلاد فكر كن چون نمي خواهم او در اين خانه بزرگ شود و شاهد روابط سرد واز هم گسيخته ما باشد و بفهمد كه پدرش از او فراري است و يا اينكه بفهمد پدرش از مادرش نفرت دارد.
    به نظر من اگر ميلاد سايه پدر را بالاي سر خود نبيند خيلي بهتر است تا با مشاهده روابطمان دچار عقده شود وفردا كه بزرگ شد به يك انسان سرخورده تبديل شود و از يكي از ما ويا از هر دوي ما نفرت داشته باشد،بذار در خيال خود فكر كند اگر پدر ندارد ولي پدرش او را عاشقانه مي خواسته ويك موجود ناخواسته نبوده.
    وقتي ساكت شدم دست اميد را ديدم كه دستمال كاغذي را به طرفم گرفته بود وان موقع بود كه متوجه شدم در برابرش اشك مي ريزم ولي ناراحت نبودم،بگذار مرا ذليل و خوار ببيند چون ديگر برايم مهم نيست حالا تنها ميلاد برايم مهم است.در همين افكار بودم كه اميد گفت:
    - آفاق مي خواهم سفارش شام بدهم سعي كن براي مدتي تمام اين چيزها را فراموش كني،بعد از شام درباره اش صحبت مي كنيم.
    از اينكه اميد در ارامش چنين حرفهايي زد نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ولي مي دانستم كه هر دو حالت را دارم چون احساس مي كردم توانسته ام اميد را قانع كنم كه از هم جدا شويم و اين مرا در عين ناباوري ناراحتم مي كرد ولي از طرف ديگر احساس مي كردم اين جدايي باعث نجات فرزندم مي شود و از اين موضوع خوشحال بودم.
    آهي كشيدم وگفتم:
    - باشه سفارش بده،چون من هم احساس گرسنگي مي كنم.
    هر دو در سكوت شاممان را خورديم و بعد اميد سفارش قهوه داد و همان طور كه منتظر بودم اميد حرف بزند به اطراف نگاه كرده وبا خود فكر كردم چه جاي قشنگي است.
    -زيبا حق دارد از اينجا خوشش مي ايد،به نظر من حتي انسان غمگين هم جذب اين محيط مي شود چه برسد به كسي كه با معشوقش به چنين محيط زيبايي بيايد.
    پوزخند زد وگفت:
    -حسوديت مي شود؟
    نگاهش كردم وسرم را تكان دادم وگفتم:
    - چرا فكر مي كني حسادت مي كنم؟ما چه موقع ساعات دلپذيري را كنار هم گذرانديم و يا عاشق هم بوديم كه حالا براي از دست دادنش احساس حسادت كنم؟
    شانه اي بالا انداخت وبا دقت نگاهم كرد وگفت:
    -نمي دانم چرا دلم مي خواست تو حسادت كني.
    همچنانكه نگاهش مي كردم با خود فكر كردم نكند از عشقم نسبت به خود اگاه شده و دچار دلشوره شدم چون واقعا ان وقت در برابرش يك شكست خورده واقعي بودم،ولي بعد از چند لحظه از فكر خود خنده ام رفت وفهميدم بر خلاف گفته ام به اميد كه شكست خود را پذيرفته ام اما هنوز نمي خواهم او شاهد شكست واقعي ام باشد.
    در حالي كه به گفته خود از اين بازي بچگانه دست كشيده بودم ولي هنوز در خفا خود را رقيب اميد مي ديدم.
    با صداي او به خود امدم كه گفت:
    - مي دونم كه نمي گي،ولي خيلي دوست دارم از اون افكاري كه باعث لبخندت شده سر دراورم.
    با صداي بلند خنديدم وگفتم:
    -تو كه مي داني نمي گم پس چرا مي پرسي؟
    -آفاق به راستي از من خسته شده اي؟
    با تعجب نگاهش كردم وگفتم:
    -در اين چند سال كه از اشنايي ما مي گذرد حرف از من وتو نبوده،حرف از اين بازي بوده و ما هر دو فقط براي هم رقيب بوده ايم.
    - به نظرت همه رقيب ها داراي يك فرزند مشترك هستند؟
    در حاليكه از حرف هايش گيج شده بودم گفتم:
    -نميدانم چي مي گي،حرف هايت برايم جديد است.
    -من پيشنهادي دارم.
    وسط حرفش پريدم وگفتم:
    -نه خواهش مي كنم اميد ديگه تمومش كن،بعد از اين همه صغرا وكبرا چيدن دوباره برگشتيم به همان پيشنهاد هاي كذايي تو.
    خنديد وگفت:
    -براي اينكه تو تنهايي نشستي وبدون اينکه نظر مرا بخواهي تصميم نهايي ات را هم گرفته اي،در حالي كه فكر نكردي ممكن است من موافق حرفهايت نباشم پس بهتر است به حرفهايم خوب گوش كني همانطور كه من به حرفهايت گوش دادم و اما پيشنهادم،اولا من هنوز به اون يقيني كه احساس كنم زيبا گمشده من است نرسيده ام كه اگر رسيده بودم به تو حتي فرصت فكر كردن هم نميدادم و درباره ات تصميم جدي مي گرفتم چون من هم حالا انقدر بزرگ شده ام كه بتوانم مقابل پدرم بايستم واما درباره ميلاد،تو راست مي گويي من تا به حال پدر بدي بوده ام اما من از ميلاد متنفر نيستم بلكه دوستش دارم و به قول تو تا به حال از او فرار مي كردم ولي قصد دارم از اين به بعد انچنان او را غرق در محبتم كنم كه اگر روزي خواست بين من وتو يكي را انتخاب كند ان شخص من باشم و اما در مورد روابطمان؛
    در اين چند سال توانسته ايم چندين انسان دنيا ديده وپر سن وسال را فريب دهيم و برايشان نقش بازي كنيم البته قبول دارم در اين اواخر يادم رفته بود كه در حال نقش بازي هستم و كمي از شما دور شدم ولي به قول خودت حالا حرف از موجود عزيزي است كه به هر دوي ما تعلق دارد پس مطمئن باش از اين به بعد شاهد خواهي بود كه چنان شوهر عاشق وپاك باخته اي مي شوم كه خودت هم شك كني.
    در مورد زيبا اين را بدان،اگر روزي اطمينان پيدا كردم كه او همان گمشده من است زندگيم را با او شروع مي كنم بدون اينكه بخواهم تو را طلاق بدهم.اين همه مرد است كه دو زن يا حتي سه زن دارند مگر چه ايرادي دارد؟
    تو كه عاشقم نيستي كه از شدت حسادت نتواني تحمل كني و او هم از همان روز اول متوجه بوده كه من مرد متاهلي هستم و فرزند دارم ولي حتي با همين شرايط خواستارمه و فقط منتظر كوچكترين اشاره من است راستش خودم تا به حال دو دل بودم نه قدرت تركش را دارم و نه مي توانم با او زندگي كنم پس رابطه ما ممكن است به ازدواج بكشد و شايد هم هيچ وقت به انجا ختم نشود و بعد از مدتي از هم دلزده شويم.
    - تو فكر نمي كني ديگر داري خيلي به من ظلم مي كني،فكر مي كني من انقدر ذليل وخوار شدم كه بشينم ومنتظر بمانم تا تو اخر بفهمي بايد برايم هوو انتخاب كني يا نه؟نخير اميد خان چون اينجا اخرين نقطه اشنايي وزندگي ماست من براي طلاق مصر هستم و ديگر پيشنهادت برايم اهميت ندارد.
    با صداي بلند خنديد وگفت:
    - آفاق،عزيزم،تو مثل هميشه يكدفعه جوش مي اوري و بدون فكر پيشنهادم را رد مي كني البته بايد خدا را شكر كرد كه اين دفعه را سيلي نخوردم.تو كي مي خواهي بفهمي پيشنهاد هاي من براي تو هميشه اخرين راه حل بوده،تو مي تواني طلاق بگيري و براي خودت زندگي جديدي را درست كني باور كن من هم تو را براي هميشه فراموش مي كنم ولي بايد بدون ميلاد بروي چون ميلاد متعل به من است يعني همان ايده مسخره از نظر فكر شما پس تو هيچ حقي به او نداري.
    من شوكه نگاهش كردم كه لبخند زد وگفت:
    - بسه افاق اينطور نگاهم نكن،چطور همه جوانب را نسنجيده بودي و فكر كردي من راحت خام حرفهايت مي شوم به نظرم بهتر است از اين به بعد بيشتر در احوالم دقيق شوي شايد بتواني بعد از سالها مرا بشناسي و در اين شناخت نقاط شادي اي برايت وجود داشته باشد.
    حالا هم اگر قهوه ات را نمي خوري پاشو برويم چون حرفهايت مرا خيلي خسته كرده.
    در همان حال مثل كودكي حرف گوش كن از پشت ميز بلند شدم و به طرف اتومبيلش به راه افتادم و احساس كردم رهايي از اين برزخ برايم هيچ موقع امكان پذير نيست و من در چنگال اميد اسير هستم وفقط مرگ ميتواند مرا از دست او نجات دهد.
    انقدر در افكار پريشانم غوطه ور بودم كه تازه متوجه شدم دستم را گرفته و مي پرسد:
    - آفاق حالت خوب است؟چرا از اين طرف مي روي.تو را به خدا بس كن افاق،مي دوني حال تو مرا به ياد روز عقدمان مي اندازد مثل اينكه از زمان جدا شدي وروح در بدن نداري.
    بعد سرش را كنار گوشم اورد وگفت:
    -يا دت مي ايد ولي بعد از ان بوسه حالت خيلي خوب شد و انقدر تغيير پيدا كردي كه احساس كردم بوسه ام معجزه مي كند،نكنه حالا بايد معجزه كنم.
    با اين حرفش باز ياد مراسم عقدمان افتادم وفكر كردم كه ايا ان شب بوسه او باعث شد كه از ان حالت در آيم،چنان هر لحظه افكار مختلف به مغزم فشار مي اورد كه واقعا زمان ومكان را فراموش كرده بودم ونه متوجه شدم چطور سوار اتومبيل شدم و نه متوجه مسافت بودم.وقتي اميد دستم را گرفت وگفت،آفاق رسيديم بيا پايين وبعد كمك كرد كه پياده شوم هنوز او را مات نگاه مي كردم وفكر مي كردم شايد تمام اينها فقط يك كابوس باشد واگر بيدار شوم باز خود را در لباس مدرسه مي بينم وميفهمم هرگز اميدي وجود نداشته.
    با اشاره اميد سرم را بالا گرفتم وبا خود فكر كردم چرا اين چشمهاي سبز چنين نگران به نظر مي رسد با ناتواني تمام گفتم:
    -چكار مي كني؟
    خنديد وگفت:
    -باور كن آفاق حض ور من در كنار تو معجزه مي كنه،انقدر حالت بد بود كه هر چه تكانت مي دادم وباهات حرف مي زدم متوجه نمي شدي ولي حالا تازه به خودت امدي،حاضرم به يك شرط هر روز ترا از اين معجزه بي نصيب نگذارم.
    با دست به شدت كنارش زدم و به طرف ساختمان دويدم و وقتي به اتاقم رسيدم خود را روي تخت انداختم وبا وحشت به خود گفتم،دارم همه چيز را از دست مي دهم.
    ساعتها در اتاق راه مي رفتم تا توانستم كمي ارام شوم وتازه ان زمان بود كه به عمق حرفهاي اميد پي بردم وفهميدم كه اميد چطور از وجود ميلاد استفاده مي كند تا هميشه مرا اسير خود نگه ارد چون مي دانست من به هيچ عنوان لحظه اي ميلادم را ترك نمي كنم.
    ده روزي از صحبت من واميد مي گذرد واميد رابطه اش را با ميلاد به كلي عوض كرده،روزها زودتر از من از سر كار مي ايد ومدتها با ميلاد بازي مي كند،او را پارك مي برد وانقدر كنار خود نگه مي دارد كه به خواب رود وبعد او را به اتاقم مي اورد ودر تختش جاي مي دهد.اوايل سعي مي كردم نسبت به اين رفتارش بي تفاوت باشم وخودم را با مطالعه سرگرم كنم ولي بعد از چند روز با احساس دلتنگي شديدي به سوي ميلاد رفتم كه در اتاق اميد مشغول توپ بازي بود،او را بغل كردم ومدتي بوسيدم وبوييدم،وقتي فهميدم خسته شده او را روي زمين گذاشته وبه اميد نگاه كردم كه با لبخند تمسخر اميزي نگاهم مي كرد وبعد دوباره بدون توجه به من شروع كرد به بازي كردن با ميلاد.
    از ان موقع تا به امروز سعي كردم تحمل كنم وباعث تفريح اميد نشوم ولي احساس مادرانه ام وعلاقه عميق من به ميلاد ديگر توانم را بريده بود پس دوباره شوريده حال به سوي اتاق اميد رفتم و او را ديدم كه ميلاد را در اغوش گرفته واو را ارام تكان مي دهد كه بخواب رود،روي مبل نشستم وبه هر دوي انها نگاه كردم وبا خود فكر كردم اميد چه خوابي برايم ديده ومن چطور مي توانم خلاء ميلاد را كه جايگزين عشق او در قلبم شده بود از بين ببرم.
    ديگر نتوانستم جلوي اب شدن بغضم را بگيرم وهمچنانكه محو هر دوي انها بودم آرام اشك مي ريختم ودر دل از خدا ياري مي طلبيدم وبه خود لعنت مي فرستادم كه با حرفهايم باعث شدم تا تنها دلخوشي ام را از دست بدهم.
    اميد از اتاق خارج شد وبعد از مدتي تنها بازگشت وگفت:
    -ميلاد خوابيد،تو نمي خواهي رفع زحمت كني چون من هم احتياج به استراحت دارم.
    با التماس پرسيدم:
    -چرا اميد؟چرا اينقدر ظالمي؟چرا حتي فرصت نمي دهي چند دقيقه او را در بيداريش در اغوش بگيرم.
    كنارم نشست وگفت:
    - تو فرصت زيادي داري،از صبح تا بعد از ظهر كه من برمي گردم ميلاد در اين خانه است ومن نيستم،مي تواني به سر كارت نروي وهر چه دلت مي خواهد او ا در اغوش بگيري.
    -يعني از اين به بعد خيال داري مرا وادار به ترك كار كني؟
    -نه اگر چنين قصدي داشتم به عنوان همسرت مي خواستم ديگر به سر كار نروي و مي داني كه مي توانستم،اين را براي اين گفتم كه از اين به بعد چنين وارد اتاقم نشوي و بخواهي با اشكهايت از در احساس وارد شوی و فکر کنی با این کارت من دوباره بیخیال شوم و میگذارم فقط تو را بشناسد و بتو علاقه داشته باشد من چند روز پیش گفتم که میخواهم او را غرق محبتم کنم تا بفهمد پدرش از مادرش بهتر است.
    ناخودآگاه دستش را گرفتم و مقابل پایش زانو زدم و گفتم:
    نکن امید با میلاد بعنوان مهره های شطرنجت بازی نکن رحم کن او یک موجود زنده است و نباید با احساسش بازی شود و مدتی من را داشته باشد و مدتی بعد متوجه شود که حالا باید فقط تو را داشته باشد بلکه او باید احساس کند ما هر دو همیشه در کنارش هستیم و در همه کارها درباره او همفکر هستیم.
    اگر بخواهی میلاد را وارد بازیت کنی بدان که بزودی چنان از زندگی خودت و میلاد بیرون میروم که هیچوقت نتوانی مرا پیدا کنی این را از طرف یک رقیب بتو نمیگویم بلکه از طرف یک مادر میگویم خودت میدانی که بدون میلاد زندگی برایم غیر قابل تحمل است ولی اگر بفهمم که رفتن من به سود اوست باور کن قید او را میزنم چون دیگر نمیخواهم او هم یکی از بازیچه های ما باشد.
    دیگر نتوانستم ادامه دهم و از بیاد آوردن اینکه مجبور هستم میلادم را ترک کنم چنان از خود بیخود شدم که با صدای بلند گریه میکردم سرم را روی پاهایش گذاشتم و آنقدر اشک ریختم که حس کردم دیگر اشکی برایم نمانده و آنوقع بود که امید دستهایش را از بین موهایم بیرون آورد و هر دو بازویم را گرفت و مرا مجبور به بلند شدن کرد و خودش هم در کنارم ایستاد و بعد از لحظه ای دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بلند کرد .
    آنوقت بود که متوجه شدم صورت او هم از اشک خیس است گفت:
    یادت می آد اونروز در تجریش به شرافتم قسم خوردم که دیگر اسم میلادت را برای اذیت کردنت نیاورم و حالا بعد از چند سال این اولین بار است که اسم او را می آورم حالا هم به همان شرافتم قسم میخورم که با این میلادت هم بعنوان مهره ای برای بازی دادن تو استفاده نکنم.
    من فقط در این مدت خواستم که او را بخود عادت دهم راستش از حرف آن روزت وحشت کردم چون احساس میکردم واقعا میلاد هیچوقت مرا بعنوان پدر حس نکرده و همین فکر باعث شد که چنین رفتار کنم ولی هیچ خیال ندارم که او را فقط برای خود داشته باشم.
    تو درباره من چرا انقدر بد فکر میکنی چرا هیچوقت نخواستی درک کنی من همیشه آنقدر که بتو نشان داده ام بد نیستم باور کن فقط این حالت را نسبت بتو دارم و با دیگران سعی میکنم منطقی رفتار کنم.
    راستش خودم هم دارم شک میکنم که نکنه حق با تو باشه و من واقعا یک بیمار روانی باشم.
    از حرفهایش احساس آرامش کردم و حرف آخرش باعث شد که بخندم گفتم:
    خوبه بالاخره بعد از سالها به حرفم رسیدی میخواهی برایت پزشکی پیدا کنم.
    در حالیکه شیطنت را از نگاهش میخواندم گفت:
    من خودم پیدا کرده ام مگر زیبا را فراموش کرده ای من بخاطر تو عاشق اوشدم .
    بعد با صدای بلند خندید خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با نفرت گفتم:
    پس بهتره همه اوقاتت را با او بسر ببری چون درجه بیماریت زیاد است و فقط با چند ساعت در هفته نمیتوانی خودت را معالجه کنی.
    از حرفم دوباره خنده اش اوج گرفت و گفت:
    یعنی از همین حالا اگر بطرفش بروم و فقط همان چند ساعت درهفته را پیش شما بیایم ناراحت نمیشوی؟
    در حالیکه قلبم از حرفش فشرده شده بود بسوی در اتاق رفتم و گفتم:
    نه مطمئن باش چون من و میلاد بدون تو ساعات خوبی را کنار هم میگذارنیم و بتو احتیاج نداریم.
    بسویم شتافت و بازویم را گرفت و مرا بسوی خود برگرداند و گفت:
    ببین آفاق خودت تا حالا گریه میکردی که از میلاد بعنوان وسیله ای برای چزاندن هم استفاده نکنیم ولی خودت داری همین کار را میکنی.
    یعنی انتظار داری وقتی پیش زیبا میروی بگذارم میلادم را هم ببری.
    با خشم گفت:
    هنوز که نرفته ام ولی اگر لازم شد همین کار را میکنم اما حالا موقع این حرفها نیست چون هنوز تصمیم جدی برای زیبا نگرفته ام تو هم از این به بعد بهتر است اگر میخواهی میلاد وجود هر دوی ما را با هم حس کند کمی از کارت کم کنی و زودتر بخانه بیایی تا هر دوبا او باشیم چون من قصد دارم ساعات بعد از ظهرم را فقط به میلاد اختصاص بدهم اگر هم کارت را بیشتر دوست داری پس دیگر به این اتاق نیا و آبغوره نگیر و ادای مادران از جان گذشته را هم در نیاور.
    بعد بازویم را رها کرد در حالیکه بازویم از فشار دستش درد گرفته بود و احساس نارحتی میکردم از اتاقش بیرون امدم و مدتی به حرفهایش فکر کردم و مطمئن شدم که او فقط قصددارد وظیفه پدریش را انجام بدهد پس لازم دیدم بخاطر میلاد منهم ساعت کاریم را کاهش دهد تا او همزمان از لذت وجود پدر و مادر برخوردار شود.
    فردا روز تولد دو سالگی میلاد است و تلافی اینکه تولد یک سالگیش را جشن نگرفتیم هر دو قرار گذاشتیم جشن مفصلی را برای کودک عزیزمان بگیریم.
    در این چند ماه میلاد هم روحیه ای شادابتر دارد و حرکات شیرینش ما را چنان مجذوب خود کرده که گذشت زمان را حس نمیکردیم و حتی متوجه نبودیم که چطور برای اولین بار بخاطر میلاد همگام و همراه هم حرکت میکنیم و از هر وسیله برای شادی میلاد استفاده میکنیم بدون اینکه بخود فکر کنیم البته هنوز امید رابطه اش را با دوستانش حفظ کرده و بدبختانه متوجه شده ام که حسایت و حسادتم نسبت به زیبا قدری شده که تا جایی که امکان داشت خودم را از شرکت در مهمانیهای امید کنار میکشیدم و هربار که امید مرا آماده برای همراهیش نمیبیند با دقت نگاهم میکند و میپرسد نکنه خودت را بیحال نشان میدهی ولی از حسادت نمیتوانی شرکت کنی و من با این حرفش حرص میخوردم بدون اینکه بتوانم جوابی به او بدهم بعضی مواقع چقدر حرف حق تلخ است.
    امروز به شرکت نرفتم و سالن را با کاغذها رنگی و بادکنک تزیین کردم و بعد ماکسی مشکی ساده اما خوش دوختی را انتخاب کردم و پوشیدم لباس زیبایی را هم بتن میلاد کرده بودم و او را که با شوق درمیان سالن میدوید و از فضای آنجا شاد بود نگاه میکردم که پدر و مادرم وارد شدند.به طرفشان رفتم و هر دو را در آغوش گرفته و بوسیدم بعد از مدتی بقیه مهمانها کم کم وارد شدند و من شادمان در جمع شیوا و رضا و شهناز و پرویز بودم که بیاد قدیم سربسر پرویز گذاشته و در آن لحظه تمام غمهایم را فراموش کرده بودم.
    با صدای امید که میخواست به مهمانهایی که تازه وارد شده بودند خوش آمد بگویم بطرف در سالن رفتم و دوستان امید را دیدم که دست جمعی وارد شدند مشغول روبوسی با آنها بودم که زیبا در لباس لیمویی رنگ بسیار زیبایی که او را زیباتر کرده بود وارد شد.
    همینطور که در دل زیباییش را تحسین میکردم بسویش رفتم و از آمدنش تشکر کردم خندید و گفت:
    خانه بسیار قشنگی دارید.
    تشکر کردم و در حالیکه آنها رابسوی سالن راهنمایی میکردم همراه هم وارد شدیم و من شاهد نگاه پر از تحسین همه به زیبا بودم اما سعی کردم برای اینکه شبم را خراب نکنم به او فکر نکنم ولی او و امید از همان اول چنان عاشقانه با هم رفتار میکردند که تمام حاضران را متوجه خود کرده بودند.
    در آن شب از ورود شخصی بسیار شوکه و در عین حال خوشحال شدم پسردایی عزیزم علی که بعد از سالها به ایران برگشته بود .
    وقتی وارد شد چنان مشتاقانه بطرفش دویدم که باعث تعجب همه شده بود ولی اهمیتی ندادم چون فقط خودم میدانستم که علی چند سال پیش چقدر بمن کمک کرده بود پس سعی کردم پذیرایی او را خود بعهده بگیرم و آنقدر دور و بر او پلکیدم که آخر صدای محمد و ارمان در آمد که چه خبره آفاق بابا بقیه هم مهمانت هستند.
    خندیدم و گفتم:ولی علی فرق دارد
    وقتی نگاهم به علی افتاد دیدم به نقطه ای خیره نگاه میکند مسیر نگاهش را دنبال کردم و دیدم متوجه زیبا و امید است.
    وقتی دوباره بسوی علی برگشتم دیدم که با تاسف نگاهم میکند بشوخی گفتم:
    بیا علی جان این محمد و آرمان حسودی میکنند و نمیگذارند راحت با تو حرف بزنم.
    او را بطرف بالکن کشاندم دوست داشتم او را از این فضا دور کنم تا بیشتر از این شاهد رفتار زیبا و امید نباشد.
    در حالیکه به حیاط خیره شده بود گفت:
    آفاق خانه خیلی زیبایی دارید سرسبزی این حیاط واقعا آدم را محسور خود میکند فکر کنم باغبان خوبی داشته ولی بنظرم گل مهر و محبت عمه ام باغبان بی معرفتی دارد.
    وقتی وارد شدم متوجه چشمان غمگینت بودم با اینکه از مادر درباره زندگیت شنیده بودم ولی باور نداشتم یعنی تا جایی که یادم بود خصوصیاتی داشتی که هیچگاه زیر بار زور نمیرفتی پس چی بسرت آمده امید چه خصوصیت منحصر به فردی دارد که چنین خودت را آویزانش کرده ای و او غرورت را در مقابل همه خرد میکند و تو مثل کبک سرت را توی برف کرده ای و فکر میکنی بقیه متوجه حرکات او نیستند.واقعا برایت متاسفم درست است که رفتار امید صحیح نمیباشد ولی بنظر من بیشتر حرکات امید تقصیر توست وقتی یک نفر مظلوم باشد ظالم حق خود میداند که به او ظلم کند مثل همین امشب چه چیزی باعث شده که تو چنین اجازه ای بخود بدهی که با تو چنین رفتاری کنند اصلا این مهمانی او و زیبا و میلاد شده و تو علنا کنار گذاشته شدی چطور میتوانی این چشمها که بتو با حقارت نگاه میکنند را تحمل کنی.
    میدانی منهم زنی داشتم بسیار زیبا و دو کودک که خیلی دوستشان داشتم ولی وقتی دیدم که دیگر رفتار سوفی قابل تحمل نیست قید او را زدم و بچه ها را هم که حاضر نبودند همراهم بیایند به او سپردم ولی نخواستم یک سرسپرده باشم بخودت بیا تو حتی بخاطر میلاد هم نباید زیر بار زور بری چون همین پسرت یاد میگیرد که در آینده یا ظالم باشد و یا اجازه دهد هر کسی به ظلم کند چون ما بیشتر حرکاتمان باعث سرمشق کودکانمان میباشد نه حرفهایمان.
    تو اگر هزاران حرف خوب به میلاد بزنی مثل ذره ای از عملت نمیباشد و این اعمال توست که الگوی او قرار میگیرد بخودت بیا هر چقدر که شوهرت را دوست داشته باشی و او جذاب باشد حتی بخاطر پسرت نباید قبول کنی که چنین در یک جمع مورد تمسخر قرار بگیری.آفاق جان غرور الان تو حتی به اندازه غرور 5سالگیت نیست یعنی هیچ غروری نداری و انسان بی غرور مثل جسم بدون روح است که اگر خاکش کنند بهتر است چون بوی بدش بقیه را اذیت میکند .
    تو خودت متوجه نیستی که پدر و مادرت آذین و از همه بیشتر ارمان چطور بخاطر تو بود میپیچیند و دم نمیزنند.
    باور میکنی آرمان را ما بزور به این جشن آوردیم میدونی آرمان وقتی از جشن ازدواجت حرف میزد بعد از مدتها هنوز نمیتوانست جلوی اشک خود را بگیرد .
    بیا برگرد و از اینجا به سالن نگاه کن و ببین کیک بزرگی که سفارش داده ای را آورده اند و نگاه کن زیبا چطور خندان داره شمع را روی آن قرار میدهد امید را ببین که میلاد تو را در آغوش گرفته و میخواهد کنار او کیک جشن را ببرند.
    بخودت بیا برو جلو و خیلی محترمانه زیبا را مجبور به عقب نشینی کن و به او بفهمان تو یک بره معصوم نیستی که اینطور آبروی او را به تمسخر بگیرند و تو از درون چنین خودت را داغون کنی بلکه به او بفهمان در این جشن اگر بخواهد پا را از گلیمش درازتر کند حق ماندن ندارد.
    تو باید خودت را باور کنی و اگر تو را از این خانه راندن و یا حتی کودکت را از تو گرفتند باز قبول نکن که چنین خوار و خفیف شوی آفاق تو نباید یک جسم بدون روح باشی پس بخودت بیا و ببین از تمام زنان حاضر در اینجا تحصیلاتت بیشتر است و آوازه کار خوبت تمام شهر را گرفته.
    تو یک زن مستقل هستی پس نگذار از نقطه ضعفت بیش از این استفاده کنند بیاد آور کودکانی که بدون مادر بزرگ میشوند ولی تا زنده هستند به مادرنشان افتخار میکنند ولی این رفتار تو در اینده باعث افتخار میلاد نیست بلکه موجب سرشکستگی او پیش همسالانش است.
    بعد دستش را به کمرم گذاشت و مرا بطرف سالن هل داد و گفت:
    برو و از هیچ چیز نترس و بدان از تمام زنها بهتری زیبا چیزی نیست بجز یک عروسک قشنگ تو خالی ولی داشتن تو باعث افتخار هر مردی میشود.
    حرفهای علی در گوشم زنگ میزد و تمام ذهنم را پر کرده بود به کنار امید و زیبا رسیدم و با لبخندی به زیبا گفتم:
    دیگه شما میتوانید بنشینید من توانستم به همه مهمانها برسم و اگر دیگر کاری باشد خدمتکارا هستند.
    زیبا در حالیکه کمی رنگش پریده بود شمع را به دستم داد و رفت شمع را در کیک قرار دادم بطرف امید برگشتم و دستانم رابرای در آغوش گرفتن میلاد پیش بردم و سعی کردم به چشمان میلاد نگاه نکنم نمیخواستم چشمان خشمناکش را ببینم.
    میلاد به آغوشم پرید و صدای عکاس را شنیدم که میخواست شمع را روشن کنیم امید شمع را روشن کرد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا بطرف خود کشید و بعد از عکاس خواست که در حالتهای مختلف از ما عکس بگیرد.
    خیلی دلم میخواست که یک عکس تکی با میلاد داشته باشم پس به امید نگاه کردم و گفتم:
    میشه من و میلاد یک عکس دو نفره بگیریم؟
    لبخندی زد و گفت:
    یه یک شرط که من و تو هم یک عکس دو نفره بگیریم.
    در حالیکه تعجب کرده بودم قبول کردم و موقعیکه امید دستش را دور شانه ام انداخت آهسته در گوشم گفت:
    آفاق تو هم دستت را دو کمر من بینداز چون دوست دارم یک عکس با این حالت داشته باشیم.
    سرم را بطرف صورتش بالا بردم تا ببینم مرا مسخره میکند یا نه که دیدم حتی چشمانش هم میخندد از صورت شاد او منهم لبخند زدم بعد از گرفتن عکس صدای امید را شنیدم که مرا صدا میزد بعد بطرفم برگشت خندید و گفت:
    تقصیر خودت است آنقدر ازم فراری هستی که قوتی بطرفت می آیم حتی نمیدانم چطوری باید باهات رفتار کنم.
    در حالیکه به چشمان شوخش نگاه میکردم با شکی که بجانم افتاده بود گفتم:
    امید این بازی جدیدت مرا خیلی گیج کرده.
    سرش را کنار گوشم آورد و گفت:
    چون جدیده لذت بخشه نگو نه که باور نمیکنم.
    همچنانکه در جادوی نگاهش بودم خندیدم گفت:
    از چشمهایم نمیتوانی به ذهنم راه پیدا کنی میدانی دلم میخواهد چکار کنم وقتی تو را چنین گیج و سردرگم میبینم دلم میخواهد از آن حرکات همیشگی ام استفاده کنم.
    با این حرفش خودبخود سعی کردم از او کناره بگیرم و او د رحالیکه مرا بیشتر بطرف خود میکشید خندید و گفت:
    حالا فهمیدم حتی حرفش هم باعث میشود تو هشیار شوی .صدای خنده آهسته اش را هنوز کنار گوشم میشنیدم و از بوی ادکلنش مست بودم که صدای آهنگ قطع شد ولی امید دستم را همچنان در دستهای خود میفشرد به یکی از خدمتکارا علامتی داد که او بعد از مدتی همراه با هدیه میلاد برگشت.
    وقتی هدیه میلاد را داد و او را بوسید از جیب کتش جعبه کوچکی در آورد و گفت:
    اینم هدیه همسر عزیزم که مرا چنین سعادتمند کرده است.
    وقتی جعبه را باز کردم حلقه بسیار زیبایی در آن دیدم و یک آن از فکر اینکه این هدیه مال من نبوده قلبم فشرده شد اما در حالیکه حلقه را بدستم میکرد گونه ام را بوسید و آرام کنار گوشم گفت:
    این حلقه دیگه نباید لحظه ای از انگشتت خارج شود نمیدانی در این مدت وقتی که میدیدم حلقه به انگشت نداری چقدر حرص میخوردم نگینهایش از بهترین الماسها و بسیار گرانقیمت خریده ام و تا قول ندهی همینجور اینجا می ایستم و دستت را رها نمیکنم.
    در حالیکه هنوز از حرفهایش گیج بودم گفتم:
    خیلی قشنگه قول میدهم تا هر وقت که در کنارت بودم این را به انگشت داشته باشم خواهش میکنم جلوی مردم خوب نیست دستم را رها کن.
    خندید و گفت:
    باشه.
    من که دیگر یارای ایستادن نداشتم بدنبال صندلی خالی میگشتم که علی را دیدم که علامت میدهد کنارش بنشینم وقتی خود را روی صندلی کنار علی رها کردم گفت:
    آفاق این امید عجب فیلمی است همینه که توانسته در این چند سال اینطور با احساسات تو بازی کند ولی باور کن وقتی کنار هم بودید چنان عاشقانه تو را نگاه میکرد و کنار گوشت زمزمه میکرد که به چشمهای خود شک کردم و باورم نشد این امید همان امیدی بود که با زیبا چنین رفتارمیکرد.
    آهی کشیدم و گفتم:
    این فقط یک چشمه از این بازی او با من بود الان من سالهاست که بازیچه این مار خوش خط و خال شده ام باور میکنی.
    سرش را تکان داد و گفت:
    بنظرم باید این امید را تحسین کرد اگر خودم شاهد نبودم ایراد را در تو میدیدم ولی بنظرم بازیگر قابلی است که توانسته تو را چنین در دستهای خود مانند موم نگه دارد آنهم آفاق مغروری که هیچ موقع توجهی به مردها نشان نمیداد.
    راستش سالها قبل آن اوایل فکر میکردم تو یک فرد بی احساس هستی ولی بعد متوجه شدم که اینطور نیست تو فقط بلند پرواز بودی هدفهای بزرگی در سر داشتی .موقعی به دانشگاه راه یافتی که دخترها خیلی کم به دانشگاه میرفتند اگر هم میرفتند بیشتر رشته های بخصوصی بود که با سرشت زنانه شام مطاقبت داشته باشد ولی تو یک رشته تقریبا فنی که بیشتر پسرها آنرا انتخاب میکردند انتخاب کردی و در کل در خط ازدواج نبودی خب حالا که به هدفت رسیدی و خانم دکتر شدی میخواهم بدانم خوشبخت هستی.
    آهی کشیدم و گفتم:
    مگه تو همان نبودی که نیم ساعت پیش او را حرفها را در بالکن بمن زدی چطور یکدفعه فریب نقش امید را خوردی .علی جان درسته به همه هدفهایی که داشتم رسیدم ولی همیشه غافل بودم از خدا بخواهم یک همراه خوب نصیبم کند حالا با اینکه مدرک دکترا دارم ولی بقول تو یک جسم بدون روح هستم که بوی بدنش همه را آزار میدهد هیچ موقع این حرفهایت را فراموش نخواهم کرد.
    دستم را گرفت و گفت
    آفاق نگاهم کن.
    به چشمان سیاهش نگاه کردم او گفت:
    من خیلی تند رفتم خواهش میکنم حرفهایم را فراموش کن با شنیدن صحبتهای مادرم و بعد با دیدن حرکات امید و زیبا کنترل خودم را از دست دادم و اونطوری بتو توپیدم ولی حالا پشیمان هستم.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    علی جان فکر میکنی کدامیک از حرفهایت اشتباه بود میدانی که هیچکدام پس خواهش میکنم با دیدن رفتار امید تو هم به جمع دلسوزانم اضافه نشو بلکه گهگاهی این حرفهایت را برایم تکرار کن.درست است که امید خیلی زیرک و تواناست ولی اگر همیشه کسی را داشتم که این حرفها را بهم میگفت حال بقول تو مثل موم در دستانش نبودم.
    نه آفاق جان نمیدانم چطور توضیح دهم ولی امشب متوجه شدم یک چیزی بین شما است همانطور که همدیگر را ازار میدهید خودتان بیشتر زجر میکشید.
    بنظر من تو و امید بهم علاقه دارید ولی هیچکدام نمیخواهید اولین اعتراف کننده باشید .من حالا متوجه شده ام که تو همان آفاق سالهای قبل هستی فقط عشق امید چنین دست و پایت را بسته من دراین مدت کم شاهد این عشق بودم.
    در حالیکه سعی میکردم اشکم جاری نشود گفتم:
    بله عشقی وجود دارد ولی آن عشق یکطرفه است و همین باعث نابودیم شده من توانستم آذین را نجات بدهم ولی خود غرق شدم و حالا به هر طرف دست دراز میکنم دستاویزی برای نجات خود نمیبینم.
    صدای امید را شنیدم که گفت:
    آفاق اگر درد و دلهایتان تمام شده بهتره با هم پیش بقیه مهمانها برویم.
    وقتی به چشمانش نگاه کردم متوجه عصبانیتش شدم از علی عذرخواهی کردم و بدنبال امید رفتم که بطرف حیاط رفت و از سالن خارج شد برای همین مجبور شدم بدنبالش بروم که یکدفعه برگشت و گفت:
    خجالت نمیکشی که با این پسره تازه از فرنگ برگشته چنین دل میدی و قلوه میگیری.
    بس کن امید تو کاری با من کردی که فکر میکنم یک مرده هستم فقط راه میروم و نفس میکشم پس از چزهایی که در زندگیم وجود ندارد حرف نزن.
    بعد بسوی سالن رفتم و تا آخر مهمانی سعی کردم از علی دوری کنم چون احساس کردم امید پس از مدتها دوباره حساس شده و مرا زیر نظر دارد دیگر حوصله جر و بحث جدید با او را نداشتم.
    حال که به ستاره ها نگاه میکنم و با قلم مشکی بر روی دل سفیدت میکشم به قبل خود فکر میکنم که روزبروز از سفیدی عشق دور میشود و هر روز لکه سیاه نقش بسته بر روی قلبم پررنگتر میشود مانند دل سفید تو که با قلم سیاه من روزبروز سیاهتر میشود میترسم از زمانیکه دل سفید تو را سیاه غم فرا گیرد و قلب من به تکه ای سنگ سیاه بدل گردد.
    یک ماهی از تولد میلاد میگذرد وقتی از شرکت خارج شدم به پارکینگ رفتم تا سوار اتومبیل شوم متوجه امید شدم که به اتومبیل تکیه داده و منتظرم بود.
    با تعجب پرسیدم:
    اینجا چکار میکنی چرا نیامدی به اتاقم؟
    همین جا خوبه حرکت کن باید جایی را نشانت بدهم.
    همانطور که اتومبیل را به حرکت در می آوردم امید گفت:
    دوباره که حلقه ات را به دستت نکردی.
    باور کن امید عمدا نبوده وقتی از قیمتش آگاه شدم حیفم آمد که همیشه بدست کنم و آن را گذاشتم برای یک مراسم خاص.
    پوزخندی زد و گفت:
    اگر یک حلقه ساده و ارزان بخرم باز هم بهانه ای داری؟
    چرا انقدر به حلقه من حساس هستی در حالیکه خودت هم حلقه به انگشت نداری.
    من فرق دارم.
    بله حتما فرق تو دراین است که میخواهی حلقه زیبا را به انگشت داشته باشی.
    مگر تو که بدست نمیکنی چنین رویایی در فکرت داری؟
    تو همیشه فکرهای مزخرفی درباره من میکنی.
    بله این من هستم که مرتب باید تحمل کنم از زنم تعریف میکنند و با حسرت از من خواهش میکنند که طرح ساختمانشان را تو بکشی و من درخفا به منشی دفترت بگویم که کار دوستم را زودتر روی میزت قرار دهد تازه این شروع ماجراست چون باید مرتب از ویژگیهای طرحت تعریف بشنوم که چنین و چنان است.
    حالا این دوستانم هستند ببین بقیه چطور هستند دیگه کم کم احساس میکنم از تو و از این همه معروفیتت حالم بهم میخوره.
    در حالیکه بطرفی که اشاره میکرد میراندم گفتم:
    اینهم از بد شانسی من است که بجای خوشحال شدن ناراحت میشوی ولی مجبوری یک مقدار دیگر مرا تحمل کنی تا فکری برای خود بکنم.
    بسویم نگاه کرد و گفت:
    یعنی میخواهی از کارت کنار بکشی؟
    نه اونکه تنها نقطه مثبت زندگیم است که توانسته ام حفظش کنم دلم میخواهد صادقانه باهات حرف بزنم پس باید بگویم مدتیست که بدنبال خود حقیقیم میگردم.
    میدانی امید گاهی یک اتفاق یک جمله و یا حتی دیدن یک صحنه تو را متوجه خیلی از اتفاقها میکنه بدون اینکه بدانی در جریانی چنان غرق هستی و آرام آرام از آنچه همیشه دوست داشتی باشی و بودی دور شده ای که اگر خودت را ببینی نمیتوانی بشناسی چون به کسی تبدیل شده ای که همیشه مورد نفرتت بوده.
    به گوشه ای از خیابان اشاره کرد و گفت:نگه دار.
    همانجا پارک کردم و بطرف مغازه ای که اشاره میکرد نگاه کردم و متوجه شدم که مغازه جواهرفروشی میباشد همراه او وارد آنجا شدیم امید گفت:
    یک حلقه ساده میخواهیم.از میان حلقه هایی که فروشنده آورده بود یکی را که بنظرم هم ساده و هم زیبا بود انتخاب کردم و به امید دادم و گفتم:
    خواهش میکنم این سومین حلقه را هم خودت به انگشتم کن ولی بدان این اولین خریدی که مرا همراهت آوردی تا با سلیقه خودم بخرم.
    وقتی امید پول حلقه را داد و سوار اتومبیل شدیم بطرفی که اشاره کرد و بعد پرسید:
    منظورت چی بود؟
    با تعجب گفتم:
    از چی حرف میزنی؟
    از اینکه گفتی این اولین خرید که به انتخاب خودم است.
    لبخندی زدم و گفتم:
    فکر نمیکردم فراموش کار باشی چون تمام خریدهای عروسی حلقه و آینه شعمدان و سرویس طلا به انتخاب تو بود حتی لباس.
    تو مرا قابل ندانستی حلقه ای که باید آنرا سالها به انگشتم کنم خودم انتخاب کنم شاید یکی از دلایل دست نکردن حلقه ام همین بود چون نمیخواستم با دیدن آن مرتب صحنه هایی که سعی در فراموش کردن آن دارم برایم تکرار شود.
    حرفهای جدیدی ازت میشنوم ادامه بده نکنه اینهم یکی از خصوصیاتی است که میگویی گمش کرده ای.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    درست حدس زدی شاید اگر من مرتب به حرکات تو دقت میکردم و واکنش نشان میدادم حالا چنین مستاصل از فکر اینکه به چه موجودی تبدیل شده ام خجالت نمیکشیدم.
    نمیدانم منظورت چیست ولی حرفهایت باعث میشه از این به بعد کاملا هشیار باشم.
    خندیدم و گفتم:
    نه امید مطمئن باش بازی جدید برایت تدارک ندیده ام البته خواهشی ازت دارم ولی بدان بازی نیست بلکه به همان تصمیمی که برای خودم گرفته ام برمیگردد.
    کنجکاو شدم بگو.
    از تولد میلاد به بعد سعی کرده ام رابطه ام را با میلاد کمتر کنم پس همانطور که من رابطه ام را کم میکنم از تو میخواهم میلاد را بیشتر با زیبا اشنا کنی و سعی کنی بفهمی که میتوانند با هم کنار بیایند یا نه.
    خوبه از حرفهایت بوی تهدید به مشام میرسه و اینطور بنظر می اید که میخواهی طلاق بگیری درسته؟
    فعلا نه من حالا فقط دنبال خود حقیقیم میگردم شاید روزی آفاق حقیقی را یافتم و متوجه شدم برای نجات و حفظ آن باید از خیلی چیزها بگذرم هر چند گذشتن از آنها برایم مرگ آور باشد امید سوالی دارم صادقانه جوابگویم هستی؟
    با تکان سرش جواب مثبت داد گفتم:
    وقتی برای اولین بار مرا دیدی بنظرت چگونه آمدم؟
    با صدای بلند خندید و گفت:
    خب فهمیدم تو کمی خل هستی.
    واقعا مرا خل دیدی؟
    نه اونطوری که تو فکر میکنی واقعا اگر بخواهم به سوالت جواب درست بدهم باید اول درباره خودم حرف بزنم و آنوقت فکر کنم در اتومبیل جای مناسبی نباشه پس بعد از دیدن زمین با هم به یک جای مناسب میرویم تا بتوانیم راحت حرف بزنیم.
    وقتی گفت همینجاست نگه داشتم و بعد از پارک اتومبیل همراه او پیاده شدم که تقریبا بهترین نقطه شهر بود.
    این دوستت وضع مالی خوبی داره هم مساحت زمینش زیاده و هم جای خوش آب و هوایی است.
    بله خوب نگاه کن چون میخواهم از همه هنرت استفاده کنی و آن را طوری برایش بکشی که بهترین طرحت باشه حتی ناظر باشی که طرحت کاملا اجرا شود اصلا فکر کن برای خانه خودت است.
    همراه با پوزخندی گفتم:
    نکنه برای همسر و هوویم دارم خانه درست میکنم.
    خندید و دستش را دور شانه ام انداخت و گفت:
    نه دیگه به هوو فکر نکن چون میدانم یک طویله تحویلم میدهی اصلا فکر کن قراره میلاد اینجا زندگی کنه .خواهش میکنم آفاق در مدتی که روی این پروژه کار میکنی به هیچکس جز میلاد فکر نکن چون حقیقتا فقط حالا میدانم که میلاد یکی از ساکنین حتمی اینجاست با حرفهای امروز تو از همراهان آن هیچ نمیدانم شاید هر سه با هم و شاید تو میلاد بدون من و شاید من و میلاد بدون تو قیم این خانه شویم باور کن صادقانه میگویم.
    باشه حالا که صادقانه میگویی بهترین کارم را انجام میدهم.
    خندید و گفتم:
    پولش چقدر میشود؟
    به قیمت جونت.
    سرش را تکان داد و گفت:
    پس کمر به قتلم بستی خب اشکالی ندارد ایراد تو همیشه این بوده که در تصمیم گیریهایت مرا حذف میکنی و بعد متوجه ضررش میشوی در همین نزدیکیها یک رستوران خوب میشناسم بیا برویم تا بتو بگویم از روز اول تو را چگونه دیدم.
    وقتی در گوشه ای خلوت در رستوران نشستیم امید اول سفارش قهوه با کیک داد و بعد از خوردن قهوه گفت:
    حرفهایی که میخواهم بگویم شاید تو از خیلی از آنها خبر داشته باشی ولی میخواهم بدانی که اینها در بوجود آوردن شخصیتم چه نقشی داشته از وقتی که خودم را شناختم متوجه شدم در یک خانواده سرمایه دار زندگی میکنم که پدر و مادرم بشدت همدیگر را دوست دارند و این یک موهبت برایم بود چون نقش پول نتوانسته بود انسجام خانواده ام را تحت شعاع قرار دهد و چون تنها فرزند خانواده بودم متوجه شدم که برایشان خیلی عزیز هستم و به حرکات و کارهایم با حساسیت زیادی نگاه میکنند.
    مادر همیشه مرا لوس میکرد ولی پدر نقطه برعکس او بود از همان کودکی ساعاتی از وقتش را بمن اختصاص داده بود البته آنموقع متوجه نبودم ولی وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که پدر توانسته با برنامه خود مرا آنطوری که دوست دارد تربیت کند.
    او اعتقاد داشت چون دارای شرایط خوب و ویژه هستم باید نهایت سعیم را بکنم که از آنها خوب استفاده کنم از همان کودکی مرا مجبو ربه معاشرت کرد و روی تمام دوستانم شناخت کامل داشت و با اینکه وضع مالیمان خوب بود ولی تمام خواسته های مرا قبول نمیکرد حتی گاهی برای داشتن چیزی باید حتما قیمت آنرا میپرداختم.
    به صورتهای مختلف برای هر چیز شرط میگذاشت یعنی در قبال خواسته ام باید یک ورزش و یا یک آلت موسیقی و یا یک زبانی را فرا میگرفتم این بود که از همان کودکی قدر چیزهایی را كه داشتم مي دانستم حتي در تابستانها مرا مجبور مي كرد كه كار كنم و به واسطه دوستانش هر سال در محل كار جديدي مشغول بودم گاهي فروشنده، گاهي آهنگري و گاهي در كارخانه اي به عنوان يك كارگر بعضي مواقع كه خسته مي شدم،سعي مي كردم از محبت مادر استفاده كنم تا پدر را مجبور كند ديگر آن كارها را انجام ندهم ولي پدر هميشه زودتر متوجه مي شد و من هم موفق نمي شدم ولي همين كارهاي پدر مجبور شد كه با اجتماع بيشتر برخورد داشته باشم و بدانم پول به راحتي به دست نمي آيد و براي به دست آوردن آن چقدر بايد زحمت كشيد و قدر آن را دانست.بعضي مواقع مرا به جاهايي مي برد كه تا چند روز از نظر روحي ناراحت بودم.
    با اينكه مادر سخت مخالف اين مورد بود ولي پدر باز كار خودش را انجام مي داد، گاهي مواقع به يتيمخانه و بعضي اوقات به سالمندان و يا به نقاطي مي برد كه در نهايت فقر زندگي مي كردند و ضمن اينكه آنها را نشانم مي داد لذت كمك كردن به آنها را هم بهم مي آموخت. به اين وسيله فهميدم بايد از فرصت هايي كه دارم بهترين استفاده را بكنم و هميشه سعي مي كردم در هر چيزي بهترين باشم و تا حدودي هم موفق بودم. وقتي در جمعي شركت مي كردم روي رفتار آنها دقت داشتم و رفتارشان را براي خود مورد تجزيه و تحليل قرار مي دادم و خود را با آنها مي سنجيدم و سعي مي كردم از رفتارهايي كه مورد تاييد بقيه بود الگو بگيرم.
    وقتي بزرگ شدم چندين زبان مختلف را فرا گرفته بودم و چند آلات موسيقي را به راحتي مي نواختم و از نظر درسي جز بهترين محصلين بودم، بعد از مدتي با يك احساس تازه آشنا شدم و آن توجه اكثر دختران به من بود و بعدها كه سنم بيشتر شد ديگر مي دانستم كه از نظر ظاهري جذاب هستم و راستش بايد صادقانه بگويم آفاق همين توجه همجنسان تو باعث يك غرور كاذب در من شد كه پدر ديگر نتوانست با آن كاري كند. با اينكه مرتب مرا نصيحت مي كرد و هنوز هم بعضي مواقع بهم هشدار مي دهد ولي وقتي در جمعي هستم باز فراموش مي كنم، ظاهر خوبم و اينكه راحت مي توانستم با هر كس رابطه برقرار كنم و او را نسبت به خود علاقه مند كنم طرفدارانم را بسيار كرد.
    موقعي كه پا به دانشگاه گذاشتم وضعم بدتر شد و اين غرور كاذب روزبه روز بيشتر در من قوت گرفت و ديگر حاضر نبودم كم محلي يا عدم توجه كسي را تحمل كنم. نمي دانم شايد سال پنجم دانشگاه بودم كه متوجه تو شدم آن موقع تازه با خانواده شما آشنا شده بودم و پدرم به پدرت علاقه علاقه پيدا كرده بود چون بعد از سال ها يك دوست واقعي يافته بود كه خيلي علاقه داشت هم روابط خانوادگي را بيشتر كند و هم از نظر كاري با هم همكاري داشته باشند، همين علاقه پدر باعث شد كه روابطمان كم كم نزديك شود.
    اوايل كه آذين را ديدم چنان زيبايي اش مرا محسور خود كرده بود كه درباره ازدواج با او مصر بودم و در جمع سعي مي كردم بيشتر در كنار او باشم پدر هم كه از خانواده شما خوشش آمده بود مانع من نبود ولي بعد از مدتي همصحبتي با آذين فهميدم كه فقط ظاهر زيبايش را دوست دارم ولي از فكر و اخلاق او خوشم نمي آيد.
    او را خيلي بچه و سطحي مي ديدم و كلا روحيه اش با روحيه ي من فرق مي كرد و بعد از ساعتي صحبت با او احساس مي كردم كسل مي شوم و حوصله ام سر مي رود.
    پس خود به خود ساعات ديدارم با او كمتر مي شد و متوجه ديگران مي شدم، بايد بگويم آخرين نفري كه متوجه اش شدم تو بودي چون تابحال فقط از دور به هم سلام مي كرديم و ديگر تو را نمي ديدم و يا يك لحظه گذرا چشمم به تو مي افتاد ولي آنقدر دور و برم هميشه پر بود كه تو خيلي در نظرم كمرنگ بودي.
    ببين آفاق نمي خوام فكر كني من آدم تنوع طلبي بودم كه دوست داشتم هر دفعه با دختري باشم، به خدا شايد تنها موردي كه من اصرار داشتم باهاش صحبت كنم تو بودي و بقيه خودشان به طرفم مي آمدند.
    همين عملشان باعث مي شد از همان اول نسبت به آنها با ديد خوبي نگاه نكنم و بعد از مدتي واقعا ديگر دوست نداشتم در كنارم باشند و كم كم از اين همه توجه احساس بدي پيدا مي كردم. پس بعضي مواقع در جمع به دنبال جاي خلوتي مي گشتم.
    وقتي در جمع شما بودم برايم عجيب بود كه هر وقت اين خلوت را پيدا مي كردم تو را مي ديدم كه بدون توجه به اطراف خود سرت هميشه در كتاب است و چنان مشغول مطالعه بودي كه اين حالت تو صحنه اي را جلوي ديدگانم مجسم مي كرد، تو را مثل گرسنه اي ميديدم كه تازه به غذا رسيده و با ولع مشغول خوردن است و همين باعث مي شد كه خنده ام بگيرد چون فكر مي كردم شايد از نظر عقلي كم داري.
    شروع كرد به خنديدن، با دلخوري نگاهش كردم و گفتم:


     

  16. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  17. Top | #48

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    اگر كم نداشتم حالا بازيچه دست تو نبودم.
    با شيطنت نگاهم كرد و گفت:
    - برعكس چون بعدها فهميدم بسيار زيرك هستي ولي خب اين طرز رفتارت مرا نسبت به تو مشكوك كرده بود، از دور به حالت تمسخر نگاهت مي كردم و با خود مي گفتم در آن كتابها دنبال چه هستي كه چنين به اطراف خود بي اعتنايي ولي بعد در خلال صحبتهاي پدر و مادرمان هميشه از نمرات بالا و هوش سرشارت مي شنديم.
    همين تعريف ها هم باعث شد كه بخواهم ايرادهاي تو را به همه نشان بدهم چون فهميدم در اين جمع تقريبا همانطور كه از استعدادهاي من در دروسم و يادگرفتن زبانهاي مختلف صحبت مي كنند از توهم تعريف مي كنند، اما من كه تو را لايق اين تعاريف نمي دانستم و بايد بي لياقتي تو را ثابت مي كردم كم كم به سويت آمدم.
    اولين زني بودي كه مرا مجبور كردي به سويت بيايم، تازه فقط همان چند لحظه اول مات زده نگاهم مي كردي ولي بعد با شدت و جسارت جوابم را مي دادي و مرا مثل زيردست خودت مي ديدي. در اون بازي شطرنج خودت را با حيله چنان كودن نشان دادي كه من اصلا به بازي توجه نداشتم و بيشتر به اين فكر مي كردم كه حالا موردي خوب براي به تمسخر گرفتنت در جمع پيدا كرده ام، وقتي مرا چنان ساده مات كردي تا چند روز از حالت شوك خارج نشدم و همين شوك باعث شد بيشتر از تو بدم بيايد و سعي مي كردم بيشتر تو را بكوبم طوري كه كم كم متوجه شدم تبديل به آدمي شده ام كه همه فكر و حواسم در فراغت متوجه اين است كه دفعه بعد تو را چطور حرص بدهم و مجبورت كنم كه شتابت را در يادگيري كمتر كني و به چيزهاي ديگر مشغول شوي.
    باور كن باعث تمام آن كارها همان غرور كاذب بود كه دوست داشتم در جمع فقط خودم تنها مطرح باشم و تو را خطري نسبت به موقعيت خود مي ديدم. اين اولين نظرم نسبت به تو بود ولي بعدها متوجه شدم هر بار كه تو را مي آزارم بعد از مدتي تلافي ميكني و اين جنگ و گريز باعث مي شد احساس خوبي پيدا كنم، حس مي كردم حالا هدفي پيدا كرده ام و ديگر زندگي ام آن پوچي گذشته را ندارد ولي متاسفانه اين ديگر عادت من شد كه به هر راهي براينكه تو را ذليل و خوار ببينم وارد شوم.
    كارهايي كردم كه با اينكه لذت مي بردم ولي از فكرش فراري بودم و سعي مي كردم اگر يادم مي آيد چه بلايي سرت آوردم با دليل و برهان براي خودم آن را موجه قلمداد كنم، حقيقتا در اعماق قلبم مي دانستم در مقابل تو يك ظالم هستم درحاليكه هميشه از اين خصوصيت بدم مي آمد و يكي از دلايل نفرتم از تو همين بود چون وقتي تو را مي ديدم ديگر به عواقب كارهاي خود فكر نمي كردم ولي بعد از آنكه مدتي از آزارت مي گذشت تازه با وجدانم مشكل پيدا مي كردم كه چرا چنين كردم.
    بعضي مواقع كه در جمع مرا مورد تمسخر مي گرفتي دلم مي خواست با دستهاي خود خفه ات كنم ولي هميشه بعد از عصبانيتم هوش و ذكاوتت را در خفا تحسين مي كردم، تا روزي كه تو را روي دست هاي سينا بدون جان و بي هوش ديدم كه از آب بيرون آورده شدي.
    در تمام لحظاتي كه شاهد تلاش سينا براي برگرداندن تو به زندگي بودم در درون خود اشك مي ريختم و خود را نفرين مي نمودم چون فكر مي كردم تو به خاطر آزارهاي من چنين كاري كردي و همان موقع قسم خوردم كه اگر زنده بماني تو را به سينا ببخشم. ساعات بدي را گذراندم كه هنوز يادم نرفته و چون مي دانستم سينا، تو را خيلي دوست دارد فكر كردم اين براي تو بهترين كار است.
    ساكت شد و بعد از مدتي كه سرش را بلند كرد، لبخندي زد و گفت:
    خودت خواستي، اگر همان موقع قبول كرده بودي حالا بهترين زندگي ها را داشتي و چنين جهنمي را تجربه نمي كردي، اما تو خيلي پوست كلفت تر از آن بودي كه فكر مي كردم و آخر هم به همه هدف هايت رسيدي و بدتر از همه اينكه من مجبور شدم با تو ازدواج كنم.
    هنوز فكر مي كنم كه ما با زندگي هم بازي كرديم يا سرنوشت با زندگي ما بازي كرد. چون همان قدر كه تو حالا احساس بدبختي مي كني من هم همانطور هستم، بدتر از همه ميلاد است كه به هر دوي ما تعلق دارد. حالا كه من مي خواهم تو را رها كنم چون خسته از اين بازي هستم اين زندگي است كه مرا به تو وصل كرده، شايد حقم باشد در ميان هيزم هايي بسوزم كه خودم جمع كردم. آره آفاق، من فكر كنم دارم مكافات عملم را پس مي دهم ولي هر چه فكر مي كنم تو چرا مي سوزي؟ نمي دانم واقعا نمي دانم تو داري مكافات چه را پس مي دهي؟
    ولي حقيقتا بگويم ديگر اين بازي از دستم خارج شده، نه تحملت را دارم و نه مي توانم رهايت كنم.
    با تاسف سرش را تكان داد و گفت: اگر ميلاد را نداشتم؟
    بعد از مدتي كه توانستم بغضم را درون خود آب كنم بدون اينكه او متوجه شود چطور با حرف هايش قلبم را تكه تكه كرده و دارم خون گريه مي كنم، گفتم:
    اميد بالاخره خدا طلاق را براي همچين وقتي خواسته، تو بايد به اين فكر كني كه بعضي مواقع صلاح يك بچه در جدايي پدر و مادر است.
    شانه اي بالا انداخت و گفت:
    آفاق بگذار اين حقيقت آخر را هم بداني، همه چيز ميلاد نيست بلكه بعضي مواقع كه واقعا دلم نمي خواهد تو را ببينم ولي از فكر اينكه تو بعد از من يك زندگي راحت داشته باشي و با كسي ازدواج كني ديگر تحمل رها كردنت را ندارم. تو خودت خبر نداري كه من چه كساني را از دورت پراكندم بدون اينكه تو حتي متوجه شوي، هميشه در تعجب بودم و هستم با اين ظاهر ساده و اخلاقي كه تو داري چطور كساني به طرفت جذب مي شوند كه آرزوي خيلي از دختران زيباست تا مورد توجه اين مردها قرار گيرند.
    آهي كشيد و گفت:
    بهتر است ديگر سفارش شام دهيم.
    بعد از اينكه بزور كمي از شامم را خوردم همراه اميد از رستوران خارج شديم، سوئيچ اتومبيل را به طرفش گرفتم و خواستم كه او هدايت ماشين را به عهده بگيرد چون احساس مي كردم هر آن ويرانه هاي وجودم بر روي زمين مي ريزد.
    مدتي در سكوت گذشت كه گفتم:
    اميد حالا بعد از اين همه سال بهتر نيست به جدايي فكر كني.
    - خيلي وقت است كه فكر مي كنم ولي به نتيجه نمي رسم، آفاق به حرفت ايمان آورده ام و احساس مي كنم از نظر رواني بيمار هستم.
    آن شب را كه جلوي پايم زانو زدي و با اشك و التماس گفتي كه ميلاد را وارد اين بازي شوم خود نكنيم را به ياد داري؟ آن شب يكي از بدترين شب هاي زندگيم بود چون تو، مرا با يك حقيقت وحشتناك رو به رو كردي و آن هم اينكه شايد از نظر روحي بيمار باشم.
    خنديدم و گفتم:
    خب تو كه دكترت را پيدا كردي، او مي تواند روح بيمارت را درمان كند.
    - نه آفاق، تو زيبا را خيلي بزرگتر از چيزي كه هست مي بيني. من آن شب به فكر دكتر روانشناس معروفي كه از دوستان قديمم بود افتادم و صبح آن روز به او مراجعه كردم و مدتها درباره خودم، تو و زندگيمان برايش صحبت كردم و ازش كمك خواستم و الان مدتي است كه به او مراجعه مي كنم. البته اين دكتر تازگي ها خواستار ديدار تو شده و مي خواهد با شناخت تو به من كمك كند وگرنه موضوع را هيچوقت به تو نمي گفتم. هر بار كه من او را مي بينم مرتب اين سوال را تكرار مي كنم كه چرا وقتي اينقدر از تو بدم مي آيد نمي توانم لحظه اي بدون تو زندگي كنم، راستش خيلي سعي كردم كه اين نفرت را از دلم جدا كنم و به طرفت بيايم ولي تحملت را نداشتم. تو را مي خواستم ولي نه اينقدر نزديك مثل يك زن و شوهر معمولي، چهارماهي كه لجبازيم باعث شد در كنارت باشم هميشه از خودم بدم مي آمد يعني همان احساسي كه تو به من داشتي منتها تو حاضر به ترك من هستي ولي من باز دوست دارم تو را نگه دارم. آفاق كمكم مي كني، يعني منظورم اينست هر موقع كه خواستم پيش اين دكتر مي روي.
    تمام وجودم را وحشت فراگرفت چون مي دانستم در همان جلسه اول دكتر متوجه عشق من به اميد خواهد شد پس گفتم:
    نه اميد اين را هيچ وقت از من نخواه.
    با تعجب نگاهم كرد و گفت:
    اگر من بتوانم خودم را درمان كنم اولين كسي كه احساس آرامش مي كند خودت هستي، آفاق به ميلاد فكر كن من دوست دارم او پدري داشته باشد مثل پدر خودم. دوست ندارم با آزار تو باعث بشم كه از ما نفرت پيدا كنه.
    سرم را به شدت تكان دادم و گفتم:
    به هيچ عنوان حاضر نيستم.
    تازه وارد پاركينگ خانه شده بوديم و در حاليكه هنوز نگاه متعجب اميد به سويم بود، در اتومبيل را باز كردم و پياده شدم و با شتاب به سوي ساختمان دويدم و فوري به اتاقم آمدم و حتي در اتاق را قفل كردم.
    مدتي گذشته ولي هنوز نتوانسته ام كمي آرام شوم، مرتب در ذهنم اين حرف اميد تكرار مي شود ((همان چهار ماه كه در كنارت بودم از خودم بدم مي آمد، مثل تو)) و بعد در حاليكه اشك هايم را پاك مي كردم با خود گفتم ((ولي در همان چهارماه عشق خاكستر شده من دوباره شعله ور گرديد و تا به حال از آتش اين عشق مي سوزم، چقدر تو درباره من اشتباه فكر مي كني.)) در حاليكه از هيجان در اتاق راه مي رفتم فكر كردم خدايا چرا يكي از ما وجودش پر از نفرت است و ديگري وجودش پر از عشق، خدايا خودت كمك كن تا از اين برزخ نجات پيدا كنم.
    دو ماه از صحبت من و اميد مي گذشت، تمام تلاشم را براي طرح تازه اي روي زمين اميد گذاشتم و سعي كردم فقط به ميلاد فكر كنم و نگذارم كه حسادت باعث خرابي كارم شود، با اينكه سخت بود چون هر لحظه كه مي خواستم كارم را شروع كنم از فكر اينكه زني به غير از خودم كنار اميد و فرزندم در اين خانه زندگي مي كند خود به خود دلسرد مي شدم. ولي بالاخره توانستم با فكر كردن به ميلاد طرح را بكشم چون مرتب تكرار مي كردم كه اگر خودم هم كنارش نباشم او هميشه متوجه خواهد بود كه به عشق او نقشه و كارهاي آن ساختمان را انجام داده ام، خوشبختانه مساحت زمين طوري بود كه مي توانستم طرحي را كه دوست دارم در آن پياده كنم.
    بعد از مدتي كه طرحم به پايان رسيد به اميد گفتم :
    طرح آماده است.
    او گفت:
    خودت بايد تمام كارهاي آن را انجام دهي و فقط هزينه ها را به من بگو نگران قيمت آن نباش.
    - اگر اجازه دهي مي توانم از نظر هزينه هم كمك كنم.
    چقدر آرزو داشتم اميد قبول كند ولي متاسفانه گقت:
    نه حتي يك ريال هم نبايد از جانب تو باشد.
    با اينكه از حرفش دلخور شدم ولي سعي كردم متوجه نشود و موقعي كه از اتاقش بيرون آمدم گفتم:
    فردا مي روم دوباره زمين را ببينم.
    وقتي امروز خود را به آنجا رساندم به اطراف دقت بيشتري كردم، خياباني بن بست و تقريبا عريضي بود كه در دو طرف آن درختان بلند وجود داشت كه فضاي زيبايي را ايجاد كرده بود. اكثر خانه هاي آنجا نوساز و زيبا درست شده بودند ولي خانه هاي قديمي هم وجود داشت كه از درختان زيادش معلوم بود كه هنوز به حالت باغ هستند كه دور ساختمان را محسور كرده بودند ولي از بيرون نماي ساختمان پيدا نبود.
    همانطور كه به اطراف نگاه مي كردم بنز سفيد رنگي را ديدم كه نزديك شد و كنار زمين ايستاد و بعد متوجه مردي شدم كه از آن پياده شد و به سويم آمد، مردي بلند قد كه در حدود چهل ساله به نظر مي آمد و موهايي مشكي داشت كه تارهاي سفيدي در آنها پيدا بود. وقتي كنارم ايستاد متوجه چشمان درشت مشكي او شدم كه جذابيتش را بيشتر كرده بود، بعد از لحظاتي به خود آمدم و چون كسي را در اطرافمان نديدم كمي احساس ترس كردم و سعي كردم ازش دور شوم چون متوجه نگاه دقيق او به خود شدم.
    ولي هنوز چند قدم دورتر نرفته بودم صدايش را شنيدم كه پرسيد: خانم دكترصادقي؟
    با تعجب به سويش برگشتم و گقتم: بله؟
    به سويم آمد بعد از احوالپرسي گرمي گفت:
    مي دانستم مي توانم شما را اينجا ببينم.
    درحاليكه هنوز درباره هويت او فكر مي كردم حدس زدم شايد يكي از مشتريان پولدار شركت است چون از سر و وضعش پيدا بود كه از وضع مالي خوبي برخوردار است.
    - معذرت مي خواهم، ولي من شما را به جا نمي آورم.
    لبخندي زد و نگاهم به چال كوچكي كه روي گونه اش افتاده بود، افتاد و ناگهان خود را در حال ارزيابي او ديدم كه همين حس باعث شد كمي خود را جمع و جور كنم چون متوجه شدم كه او هم هنوز داشت مرا به دقت نگاه مي كرد.
    - مي بخشيد شما با من كاري داشتيد؟
    به خود آمد و گفت:
    آه، من بايد عذرخواهي كنم. راستش داشتم شمارا با حرفهايي كه درباره تون شنيده بودم در ذهنم مقايسه مي كردم و متوجه نبودم، خب حقيقتش مي شه گفت من يك آشنا هستم كه شما را به خوبي از دور مي شناسم.
    حرف هايش باعث شد كه حس بدي پيدا كنم پس ترجيح دادم زودتر محل را ترك كنم، عذرخواهي كردم و به طرف اتومبيلم رفتم. صدايش را شنيدم كه گفت:
    آفاق انتظار نداشتم از كسي كه اينقدر وصفش را شنيده بودم چنين رفتاري ببينم.
    با اين حرفش خود به خود قدم هايم تندتر شد، درحاليكه در اتومبيل را باز مي كردم پرسيد:
    مگر شما نمي خواهيد از دست اميد راحت شويد و ميلاد را هم براي خود داشته باشيد؟
    حس كردم كه فلج شدم چون ديگر قدرت هيچ حركتي را در خود نمي ديدم، به طرفش برگشتم و پرسيدم:
    - شما كي هستيد؟ چطور انتظار داريد بدون اينكه خودتان را حتي معرفي كنيد به حرف هايتان گوش دهم.
    - من خودم را معرفي مي كنم البته آنطور كه فعلا صلاح مي دانم.
    به سويم آمد و لبخند زد و گفت:
    - فكر كنم چون در مقابل يك آدم غير معمولي ايستاده ام بايد اينطور صحبت كنم.
    دلم مي خواست با حرف تندي جوابش را بدهم ولي با حرفي كه درباره اميد و ميلاد زده بود كنجكاوم كرده بود براي اينكه خود را كمي آرام كنم چشمانم را بستم و با خود تكرار كردم، آفاق كمي تحمل كن بعدا هم مي تواني رفتار بدي به او نشان دهي. بعد از لحظه اي وقتي نگاهش كردم او را لبخند به لب منتظر ديدم كه گفت:
    - آفاق آروم شدي، حالا دوست داري براي صحبت كردن به يك پارك خوب كه همين نزديكي هاست برويم يا رستوران را ترجيح مي دهي؟
    - لطفا خودماني صحبت نكنيد، اگر يك دفعه ديگر چنين صحبت كنيد قيد اين كنجكاوي را مي زنم و چنان شما را متوجه بي ادبي تون مي كنم كه ديگر هرگز هوس ديدن من به سرتان نزند.
    در حالي كه سعي مي كرد جلوي خنده خود را بگيرد گفت:
    - متاسفم خانم دكتر، خوب من آنقدر با روحيه ي شما آشنا شده ام كه يكدفعه با شما اين برخورد را داشتم باز هم معذرت مي خواهم، حالا لطفا تصميم خود را بفرمائيد چون من منتظر فرمايش شما هستم.
    درحاليكه مي دانستم از قصد دارد چنين صحبت مي كند كه دوباره مرا عصباني كند گفتم:
    - به نظرم به رستوران برويم بهتر است البته من از جاهاي خلوت و دنج خوشم نمي آيد.
    - با اينكه فكر كنم سليقه اتان غير از اين است ولي چشم، خواهش مي كنم پشت سر من حركت كنيد چند خيابان آن طرف تر يك رستوران خوب مي شناسم البته مطمئن نيستم كه شلوغ باشد ولي اگر از نظر شما خلوت بود از كاركنان آنجا خواهش مي كنم همه در كنار ميزمان بنشينند كه نظر شما جلب شود.
    دلم مي خواست با حرف تندي او را تنبيه كنم و حتي احساس كردم دوست دارم يك سيلي به گوشش بزنم، به طرف اتومبيلم رفتم و پشت اتومبيلش حركت كردم.
    وقتي جلوي رستوراني ايستاد به ياد اميد افتادم چون دفعه قبل او مرا به همين رستوران آورده بود. درحاليكه سعي مي كردم حرف هاي اميد را به خاطر نياورم با آن آقا وارد رستوران شديم. وقتي از من خواست سفارش غذا بدهم گفتم:
    - نه حالا ميل ندارم فقط قهوه، اگر ممكنه.
    درحاليكه سعي مي كردم نگاهش نكنم به طرف مكاني كه آن روز با اميد نشسته بوديم نگاه كردم و از يادآوري آن آهي كشيدم كه گفت:
    - خانم دكتر قهوه اتان را ميل كنيد و سعي كنيد به اميد فكر نكنيد، من اگر جاي شما بودم به آن طرف نگاه نمي كردم.
    - شما علم غيب داريد؟
    - نخير بعدا متوجه مي شويد البته بگذاريد اول خودم را معرفي كنم، من رامين وثوق هستم و مدتي است كه از دور با روحيات و زندگي شما آشنا شده ام ولي براي اولين بار است كه شما را مي بينم.
    در حاليكه فكر مي كردم او كيست كه اين چنين از زندگي خصوصي و روحيات من صحبت مي كند گفتم:
    - آقاي وثوق نمي دانم واقعا منظورتان از اين ملاقات چيست و نمي خواهم جسارتي كرده باشم ولي به نظر من شما فقط يك آدم حقه باز هستيد كه حرف هايي از زندگي من شنيده ايد و فكر مي كنيد مرا به راحتي مي توانيد با اين حرف ها خام كنيد. شما فقط چند لحظه فرصت داريد تا منظور خودتان را بگوييد در غير اينصورت من اينجا را فورا ترك مي كنم. و اين را هم بايد بگويم كه اگر به گوش شما رسانده اند كه زندگي من و اميد چنين و چنان است بايد به شما اطمينان بدهم كه همسرم بسيار آدم حسابي است و كافي است همين حالا به او زنگ بزنم و بگويم شما مزاحم من هستيد، باور كنيد چنان بلايي به سرتان مي آورد كه اسمتان را فراموش كنيد.
    سرش را تكان داد و گفت:
    - بله خودم همه اينها را مي دانم و قبل از اينكه زماني را كه شما تعيين كرده ايد تمام شود بايد بگويم، من فقط براي كمك به همسرتان اينجا هستم يعني يك مامور از طرف ايشان هستم.
    - چطور حرفتان را باور كنم؟
    - خود همسرتان به من گفت كه شما امروز به اينجا مي آييد و در اين ساعت من مي توانم شما را ملاقات كنم، من مي توانم يك نشاني بدهم، مثلا شما طرحي را كه براي منزلتان كشيده ايد يك ساختمان مدور است كه طبقه پايين آن از دو طبقه كاملا مجزا تشكيل مي شود.
    در آن لحظه دانستم او واقعا از طرف اميد آمده چون فقط او از طرح ساختمان خبر داشت و اين اطلاعات را من ديروز به او گفته بودم. بعد از لحظه اي فكر كردن، درحاليكه قهوه ام را مي خوردم نگاهش كردم و گفتم:
    - اين بازي جديد اميد است؟
    سرش را تكان داد و گفت:
    - تاحدودي، به من گفته شما را فقط مي توانم اينطوري ببينم.
    - شما در اين بازي چه نقشي داريد و چطور مي خواهيد به او كمك كنيد؟
    - ببينيد خانم دكتر، من اينطور نمي توانم راحت صحبت كنم و از اينكه مرتب به شما بله قربان و نمي دانم خانم دكتر بگويم رشته كلام از دستم خارج مي شود. البته اگر شما اصرار داريد اشكالي ندارد ولي اگر اجازه دهيد با شما كمي خودماني تر شوم چون شرايط صحبتمان چنين ايجاد مي كند.
    - باشد، هر طور راحتيد.
    - ببين آفاق، تو از بازي صحبت كردي و من هم مي دانم اين بازي از چند سال پيش شروع شده و اينطور كه از صحبتهاي اميد فهميدم تو هم به او ضربه هايي زده اي البته او خودش هم مي گفت كه بيشترين ضربه ها متوجه تو بوده ولي تو هم به حد توانت با زندگي او بازي كرده اي. راستش مي خواهم نظرت را درباره اميد بدانم، يعني از وقتي كه او را براي اولين بار ديدي حالا بعد از سالها چه نظري نسبت به او داري؟
    از حرف هايش احساس خوبي نداشتم و به خاطر همين پرسيدم:
    - به چه دليل بايد نظر خودم را درباره اميد به شما بگويم. فقط به صرف اينكه شما دوست اميد هستيد و مي خواهيد به او كمك كنيد، حالا بماند كه من مانده ام شما چطور مي خواهيد به او كمك كنيد؟
    و در همان لحظه موضوعي به خاطرم آمد و قبل از اينكه او حرفي بزند، درحاليكه ترسيده بودم گفتم:
    - شما روانپزشك او هستيد؟ خواهش مي كنم حقيقت را بگوييد.
    آهي كشيد و گفت:
    - اميد گفته بود تو خيلي باهوشي و انتظار داشتم كه مرا زودتر بشناسيد.
    - ولي درست نگفته، من اگر باهوش بودم بايد همان اول كه شما را ديدم مي شناختم.
    - چطور بايد همان اول مرا مي شناختيد منكه حتي اسم خودم را به شما نگفتم و فقط اسم اميد و ميلاد را آوردم ولي بگذريم، آفاق چرا نمي خواستي به ديدنم بيايي؟ حتي دوباري به شركتت آمدم ولي نتوانستم تو را ملاقات كنم.
    - كارم در شركت زياد است و وقت ملاقات كسي را ندارم ولي اينكه چرا نخواستم شما را ببينم لزومي در اين كار نمي ديدم.
    - ولي اگر اميد بتواند ديدگاهش را نسبت به تو عوض كند وضع تو كاملا تغيير مي كند و از اين عذاب چند ساله راحت مي شوي، درضمن من براي كمك به اميد لازم بود كه تو را ببينم و باهات صحبت كنم.
    لبخند تلخي زدم و گفتم:
    خب حالا مرا ديديد و متوجه نفرت او از من شديد، شما هم فكر مي كنيد كه من در حد و اندازه او نيستم و تعجب كرديد اميدي كه اينقدر جذاب، خوش برخورد، اجتماعي و تحصيلكرده و پولدار است چا من بايد در سرنوشتش باشم و به قول خودش مني كه در دنيا به عنوان آخرين زن براي ازدواج به او فكر مي كرده.
    البته شايد حق دارد ولي بازي را شروع كرد و بعد خودش دچار بازي سرنوشت شد. چرا بايد براي لجبازي با من حاضر شود لحظه هاي تلخي را بگذراند و حتي آنقدر عقل نداشته باشد كه بفهمد دارد يك موجود زنده ديگر را به اين بازي وارد مي كند البته درسته كه حركت من بد بود ولي اين رسم بازيش بود.
    او موجب شد كاري را كه دوست داشتم از دست بدهم و من همان كار را با حيله به سرش آوردم، ولي او روز به روز كار را خراب تر كرد و حالا كه خودش خسته شده نمي داند كه ميلاد را چكار كند.
    درحاليكه سعي مي كردم بغضم در صدايم پيدا نباشد. كمي مكث كردم هنوز ادامه نداده بودم كه ليوان آبي را به طرفم گرفت و گفت:
    - آفاق با من راحت باش فكر كنم اگر كمي گريه كني آرامتر مي شوي. اينجا من يك پزشك هستم و مطمئن باش كه هيچ وقت حرف هايت را به اميد منعكس نمي كنم و ديگه اينكه اگر كمي اشك بريزي به غرورت لطمه اي نمي خورد. پس خواهش مي كنم همانطور كه در خلوت خود اشك مي ريزي جلوي من هم راحت باش و باور كن كه من بيشتر ناراحت تو هستم تا اميد.
    با حرف هاي رامين اشكم سرازير شد و او مدتي سكوت كرد تا من كمي آرام شوم، وقتي توانستم صحبت كنم گفتم:
    - ولي من به اميد گفته ام در حال تصميم گيري هستم و مدتي كه سعي مي كنم خودم را به دوري از ميلاد عادت دهم حتي از او خواستم ميلاد را به زيبا عادت دهد، من همه كمكي كه مي توانستم كرده ام و ديگر لزومي براي ديدن شما نمي ديدم.
    - مي دوني آفاق زندگي عجيبي داري، راستش وقتي تو را ديدم كمي جا خوردم و پوزخندي زدم ولي نه به آن دليل هايي كه تو گفتي بلكه تعجبم از اين بود مگر تو چه نقطه ضعفي داري كه تا به حال حركات اميد را تحمل كرده اي.
    تو امتيازهاي اميد را گفتي ولي تا به حال به امتيازهاي خودت فكر كرده اي اصلا تو چرا فكر مي كني زيبا نيستي، آيا تابحال كسي به تو گفته غرور و اطمينان تو به توانايي هايت باعث جذابيت خاصي در تو شده. مي داني چرا نتوانستم به اميد كمك كنم چون او در تعريف هايش از تو دچار يك حالت ضد و نقيض بود. يك موقع خيلي راحت همين خصوصياتي را كه با برخورد با تو متوجه شدم مي گفت و يك موقع ترا يك طبل توخالي مي خواند طوري كه من نتوانستم تو را از بين حرف هايش بشناسم.
    همچنين با حرص از افرادي كه به طرفت جذب مي شوند حرف مي زد. مثلا مي گفت از اين مي سوزم كساني جذب او مي شوند كه از اين جوانهايي نيستند كه يك روز عاشق مي شوند و دو روز بعد فارغ، بلكه همه شون داراي امتيازات و قابليت هاي بسياري هستند، چرا بعضي از مردها اينقدر بي سليقه اند.
    بعد بعضي اوقات مي گفت:
    رامين، تو نمي دوني من با چه تعداد از زنها رابطه داشته ام ولي فقط آفاق توانسته مرا جذب روحيه ي خود كند و به نظرم او باعث خوشبختي هر مردي مي شود. ببين آفاق، من آدم بيكاري نيستم كه به خاطر بيمارهايم به دنبال مردمي بدوم، اولا اميد از دوستان دانشگاهي من است دوما من گوشه اي از حرف هايش را نسبت به تو زدم كه بداني او دوران سختي را مي گذراند و با اين حرف ها خودت بايد بتواني حدس بزني او چقدر پريشان است و روحيه بدي دارد. حقيقتا اول فكر كردم به خاطر نفرتت حاضر به كمك نيستي ولي حالا به اين فكر اعتقادي ندارم. به ديلي خود فكر كن و خواهش مي كنم اين را مد نظر داشته باش من به هيچ عنوان اسراري را كه نمي خواهي اميد بداند حتي اگر موجب كمك به او شود نخواهم گفت، خواهش مي كنم وقتي به اميد فكر ميكني اين را در نظر بگير كه او پدر فرزندت است و چه در حال و چه در آينده در زندگي و ساختار اخلاقي پسرت نقش دارد.
    تو يك مادري آفاق كه در مقابل فرزندت مسئول هستي اگر روزي بفهمد كه تو مي توانستي به پدرش كمك كني و نكرده اي نظرش نسبت به تو خوشايند نخواهد بود.
    درحاليكه از پشت ميز بلند مي شد كارتش را به طرفم گرفت و گفت:
    - دو خواهش از تو دارم اگر خواستي طلاق بگيري قبل از اينكه اميد بداند به من بگو چون بايد او را آماده كنم. مسئله دوم بيماري اميد را جدي بگير و اختلاف و كينه هاي ديرينه را دور بريز و حتما به ياد داشته باش كه اميد هر چه هم باشد پدر فرزندت است.
    ضمن عذرخواهي خداحافظي كرد ولي هنوز چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و گفت:
    - باز هم تاكيد مي كنم اميد از حرف ها و احساس واقعي تو نسبت به خود آگاه نخواهد شد.
    با تعجب به چشمانش نگاه كردم، چشمكي زد و گفت:
    - فقط يك حدس است و به نظرم اگر اين احساس وجود نداشت تو قدرت داشتي سالها پيش اميد را شكست كامل دهي و بعد رفت.
    از موقعي كه برگشته ام چند ساعتي مي گذرد و هنوز كنار پنجره اتاقم نشسته ام و به حرف هاي رامين فكر مي كنم و متوجه شدم او از عشق من به اميد آگاه شده، حالا چطور نمي دانم و دلم مي خواهد حتما در اين باره از او سوال كنم ولي اين را مي دانم كه همين حرف او باعث شد وحشتم از اينكه پيش او بروم از بين برود چون توانست اطمينان مرا به خود جلب كند و احساس مي كنم كه حرف هايش صادقانه است.
    خدايا نگران اميد هستم و حاضرم تا آنجا كه مي توانم كمكش كنم، پس خدايا تو هم ما را به حال خود وانگذار.
    امروز صبح بعد از دو روز كه از ملاقاتم با رامين مي گذشت به او تلفن كردم و گفتم:
    - حاضرم تو را ببينم ولي به شرطي كه اميد از ملاقات ما باخبر نشود البته اين در صورتي است كه خودش خبر نداشته باشد چون از حرف هاي آن روزت كه حتي ساعت بودن مرا مي دانستي حدس مي زنم هنوز تحت كنترل اميد هستم.
    خنديد و گفت:


     

  18. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  19. Top | #49

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    من فکر می کنم همینطور است چون همان روز صبح زنگ زد و گفت امروز می توانی آفاق را ببینی ولی ساعتش را بعدا بهت خبر می دهم.
    آهی کشیدم و گفتم:
    ـ ملاحظه می کنید آقای دکتر حتی حالا که می گوید از این بازی خسته شده باز حرکات و رفت و آمدهای مرا کنترل می کند.
    ـ آفاق ولی این دیگه بازی نیست،من قبلا هم گفتم اون باید از نظر روحی اصلاح بشه.راستی فکر کنم برایت بعدازظهر راحتتر باشد.
    ـ بله،ساعت چهار خوبه.
    ـ می تونی ساعت سه بیایی،اون موقع بهتره.
    ـ باشه.
    بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم ولی دیگر نتوانستم کار کنم،از حرفهایی که رامین می خواست بگوید خبر نداشتم برای همین دچار دلشوره شده و به هر طریق بود زمان را تا ملاقات سپری کردم.
    وقتی وارد مطب دکتر شدم،فقط منشی دکتر حضور داشت که وقتی اسمم را گفتم بعد از تماس کوتاهی گفت:
    ـ بفرمایید،آقای دکتر منتظر شماست.
    وارد اتاق رامین شدم و بعد از احوالپرسی گفتم:
    ـ مطب شیکی دارید.
    خندید و گفت:
    ـ قصد دارم با چند تن از همکارانم یک ساختمان پزشکان بسازم و باید از همین الان قول بدهی که کارم را انجام می دهی.
    ـ مطمئن هستید که می توانم کارتان را خوب انجام دهم.
    ـ آفاق شکسته نفسی نکن،خیلی ها از روی طرح ساختمانهایت تو را می شناسند بدون اینکه حتی تو را دیده باشند.روز اولی که امید به اینجا آمد بعد از مدتی وقتی پرسیدم تحصیلات خانمت و کارش چیست و اون گفت تحصیلاتت اینه و اینکه یک شرکت داری،پرسیدم نکنه منظورت دکتر صادقی است که همین حرف من باعث شد از روی صندلی بلند شود و مدتی راه برود.
    مانده بودم که آخر حدسم درست است یا نه و او از کدامیک ناراحت است که بعد از مدتی گفت«پس تو هم اورا می شناسی.»
    با تعجب پیش خود فکر کردم یعنی از اینکه زنش به واسطه کارش اسمی در کرده ناراحت است.از اونجا فهمیدم که اولین مشکل او معروف بودن توست.
    ـ براتون تعریف کرده که مرا مجبور می کرد طرح هایم را بدون اسم تحویل دهم.
    سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
    ـ بله همه را تعریف کرده،یعنی من خواستم چون برای کمک به او باید از همه چیز آگاه می شدم.
    ـ آفاق شاید تو الان موجب حسد خیلی ها باشی و فکر کنند با چنین موفقیتی و شوهر ایده آلی و چه می دانم ثروتمند بودن خانواده همسرت و حتی خودت دیگر غمی نداری و اگر من از روابط تو و امید خبر نداشتم خودم یکی از آنها بودم،ولی روزی که تو را دیدم واقعا متاسف شدم البته بعد از صحبت های تو فهمیدم که چرا تا به حال تحمل کرده ای چون وقتی از خصوصیاتت آگاه شدم گفتم شاید ایرادی در ظاهرت داشته باشی ولی وقتی خودت را هم دیدم واقعا آن لحظه شک کردم که شاید تو آفاق نباشی پس تو را به نام صدا کردم و وقتی جواب دادی از کارهای امید خنده ام گرفت.
    می دانی برداشت من در لحظه اول که تو را دیدم و فهمیدم همسر امید هستی از حرکات او چه بود فکر کردم کدام مرد است که به همسر خود حسادت کند،به موفقیتش به وقارش،به غرورش و جذابیتش خب اگر خود امید این خصوصیات را نداشت تقریبا امر مسلمی بود ولی او هم یک جراح معروف و موفق است و هم مردی بسیار جذاب.
    من هر دوی شما را در کفه ترازو یکسان دیدم و شاید پیش خود بگویی امید از نظر زیبایی از من سرتر است،اگر ملاک زندگی یک شخصی زیبایی به تنهایی باشد بله این حرف درسته ولی من که می دانم ملاک زندگی امید حداقل این نیست بنابراین واقعا چون نتوانسته ام منشا اصلی بیماریش را تشخیص دهم نگرانش هستم.
    ـ ولی شما گفتید حسادت.
    رویش را برگرداند و پشت به پنجره ایستاد و به آن تکیه داد و گفت:
    ـ نه منشا بیماری امید فقط حسادت نیست اگر این بود او می توانست مثل قبل عمل کرده و کاری کند که حتی خانواده ات از خلاقیت ها و استعدادهای تو باخبر نشن،حسادت فقط منشا شروع بیماری اوست.
    ـ به نظر شما اگر کارم را ترک کنم امید درمان می شود.
    کمی فکر کرد و پرسید:
    ـ اگر بگویم بله ترک می کنی؟
    واقعا نمی دانستم چه بگویم چون من فقط کارم را داشتم و تمام آلام روحیم را با کار زیاد از بین می بردم،بعد از مدتی گفتم:
    ـ نمی توانم دروغ بگویم خیلی برایم سخت است،مثل این می ماند که نیمی از وجودم را بگیرند ولی اگر احساس کنم با این کار حتما درمان می شود بله حاضرم.
    با دقت نگاهم کرد و گفت:
    ـ پس عشق امید هنوز در تمام وجودت است.
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
    ـ متوجه نمی شوم،ما حرفی از عشق نزدیم اصلا عشقی بین ما وجود ندارد.
    خندید و گفت:
    ـ نه دیگه نشد آفاق، قراره با هم صادقانه حرف بزنیم من که همان جلسه قبل به تو فهماندم که متوجه عشق تو به امید شده ام ولی چون تو در حال تصمیم گرفتن برای جدایی بودی نمی دانستم هنوز چه مقدار از این عشق باقی مانده و به نفرت و کینه تبدیل نشده که تو حالا با این حرفت میزان عشقت را مشخص کردی.
    نمی دانم برای تو متاسف باشم یا برای امید چون می دانم تو با خیلی کمتر از این علاقه در مقابل هر مردی می توانی در دریای عشق او شناور باشی در حالیکه امید حتی نمی داند که تو او را دوست داری و فکر می کند هنوز از او متنفری و یا برای امید متاسف باشم که این دریای عشق را نمی بیند و مانند پرنده ای آشیانه گم کرده هنوز ویلان و سرگردان به دنبال عشق حقیقی می گردد.خودت بگو آفاق،کدامتان بیشتر زجر می کشید؟
    مدتی به حرفهایش فکر کردم و آخر گفتم:
    ـ نمی دانم چون انقدر امید این قلب عاشقم را هر ثانیه زیر تیغ بی رحم حرفهایش خون آلود کرده که نمی توانم در مورد میزان زجر او عادلانه قضاوت کنم.
    قدم زنان به سویم آمد و روی مبلی روبه رویم نشست و گفت:
    ـ آفاق قول می دهم کمکت کنم ولی اگر نتوانستم کاری می کنم که راحت تو را طلاق دهد و امیدوارم روزی مرهم قلب خون آلودت را پیدا کنی،نمی دانم چرا ولی نسبت به تو احساس عجیبی دارم با اینکه امید بیمار من است ولی من خودم را در مقابل تو مسئول تر می بینم.می خواهم بگویم که کاش جای امید بودم و زنی چینین مرا عاشقانه دوست داشت،زنی که پاکی ومعصومیت چشمان غمگینش هر انسانی را تکان می دهد.
    باور کن غم آن چشمانت خواب ارام را از من گرفته می خواهم حمایتت کنم چون می دانم که چقدر تنهایی و چه عاشقانه می سوزی،این را وقتی که گفتی داری خودت را به نبود میلاد عادت می دهی در چشمانت خواندم.می دونم میلاد توانسته بود که گوشه ای از قلبت را از عشق امید خالی کند و حالا از هر دو خالی شدن سخت است،باور کن ترا ستایش می کنم.
    سرم را تکان دادم و گفتم:
    این نظر لطف شماست ولی من هم بی گناه نیستم خیلی فرصت داشتم که خود را از قید امید آزاد کنم حتما موضوع سینا را می دانید،اون خودش خواست که رهایم کند ولی خودم نخواستم با اینکه می دانستم عشق یکطرفه ثمری ندارد.
    اینها همه از بی فکری خودم است،من انتظار داشتم آذین متوجه شود که چون امید به او علاقه ندارد باید از عشقش بگذرد و حتی او را دختر احمقی می دانستم ولی حالا متوجه شدم که احمق واقعی خودم هستم.آقا رامین می دانم که از حرفهای امید و شاید ظاهر غلط انداز من شما را احساساتی کرده ولی به نظر من تمام اتفاق های بدی که برای دو نفر که بهم ارتباط دارند می افتد تمام گناهان متوجه یک نفر نیست،بلکه این عشق امید بوده که چشمانم را کور کرده و خود گذشته ام چنین به سرم بیاید و حا فهمیده ام که عشق فقط به وصال رسیدن نیست به نظر من انسان می تواند عاشق بماند و تنها زندگی کند ولی غرورش را از دست ندهد اما من ضعیف بودم و بیراهه را انتخاب کردم،فکر می کردم همین که در کنار امید باشم کافی است و همین بیراه رفتن بود که حتی شما که یک پزشک هستید چنین با نگاه دلسوزانه مرا می نگرید.اگر چند وقت پیش بر اثر صحبتهای رک و پوست کنده پسر دائیم به خود نیامده
    بودم حالا هنوز در ندانم کاری خود غرق بودم ولی او آینه ای شد در مقابلم که با دیدن خود حقیقتم آن هم نه در همان لحظه اول بلکه بعد از مدتی وقت و فکر کردن با دیدن خودم بدم آمد و فهمیدم که به بیراهه رفته ام،اما حالا حاضرم قید عشق امید و میلاد را هر دو بزنم ولی دیگر غرورم را چنین لگد مال شده جلوی چشمانم نبینم.می دانم راه سختی است و شاید تحمل نکنم ولی هرگز برنمی گردم فقط منتظر شما هستم که به من بگویید کی موقع جدایی است و موضوع دیگر اینکه دوست دارم منزل امید و میلاد را خود بسازم،دلم می خواهد که در نبودم یک یادگاری برای فرزندم بگذارم چون قصد دارم وقتی از امید جدا شدم چنان خود را از نظر هر دو محو کنم که هیچگاه دیگر نه من آنها را ببینم و نه آنها من را.
    بعد از حرفهایم رامین بلند شد و از منشیش خواست چای بیاورد،تا لحظه ای که منشی او همراه چای وارد شد او به نقطه ای خیره ماند و سکوت کرده بود که وقتی چای را تعارفش کرد به خود آمد و در حالیکه چای را می خورد گفت:
    ـ آفاق حرفهایت تکانم داد،چرا جدایی چنین تلخی را می خواهی؟فکر نمی کنی حتی میلاد را هم شامل طوفان خشمت قرار داده ای چون من از حرفهایت متوجه شدم اینها همه به خاطر ناراحتی هایی است که از خودت و امید داری ولی میلاد چه؟یا به امید فکر کرده ای،کسی که سالها قبل از اینکه همسرش شوی نمی توانسته تو را از ذهنش دور کنه حالا که دیگر مادر فرزندش هم هستی چطور باید تو را از ذهنش دور کند آن هم با روح و روان بیمارش.اینکار را نکن آفاق،تو حرف قشنگی زدی که عشق فقط به وصال رسیدن نیست،بله درست است ولی باز داری بیراهه می روی تو می خواهی قدم از عشق به راه نفرت بگذاری و نمی خواهی فکر کنی که با این کارت چه کسانی ضربه می خورند.دلم می خواهد به این حرف من هم فکر کنی عشق یعنی به خاطر معشوق گذشت کردن،چطوره؟به خاطر معشوقت امید و میلاد فداکاری کن،اگر می خواهی جدا شو ولی به آنها فرصت بده که هر وقت دلتنگ تو شدن به طرفت بیایند و این زیبنده ی روح توست آفاق،نه اینکه با ناپدید شدنت باعث شوی که میلاد همیشه فکر کند آن مادر مهربان یکدفعه چی شد و امیدی که دوستش داری،می دانی با این کارت چه بر سر او می آوری.او همین الان از عذاب وجدان بیماره،وقتی تو خودت را چنین گم و گور کنی باور کن روانه تیمارستان می شود.
    نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم و گفتم:
    ـ شما مردها همه فقط به فکر خودتان هستید یعنی من باید بمانم و شاهد باشم که امید زندگی جدیدی را کنار همسر جدیدی آغاز کند و به خاطر وجدان او،من همه چیز را به جان بخرم تا نکنه او روانه تیمارستان شود.شما می خواهید من شاهد باشم که دست میلاد عزیزم را در دست رقیب ببینم که او را مادر صدا می زند و به خاطر اینکه شاید در آینده بفهمد که مادرش کسی دیگر بوده و حالا نیست و یا چه شده،من باید تمام لحظات عمرم را زجر بکشم.
    ـ نه آفاق،من از تو چنین نمی خواهم فقط از تو می خواهم در همین شهر بمانی و تو هم زندگی جدیدی را آغاز کنی.تو داری قصاص قبل از جنایت می کنی هنوز که امید زنی اختیار نکرده و تو دست میلاد را در دست زنی دیگر ندیده ای ،تو فکر می کنی اگر امید می توانست تا به حال صبر می کرد.ببین آفاق، من درباره امید حدس هایی می زنم که حالا نمی توانم برایت بگویم ولی به کمک تو احتیاج دارم و مطمئن باش اگر درست باشد هیچ موقع تو شاهد هیچ کدام از اینها نخواهی بود،تو سالها امید را تحمل کردی مدتی دیگر هم به او وقت بده آن هم حالا که او فهمیده بیماره و برای درمان خود اقدام کرده.
    ـ شاید چند سال طول بکشه.
    ـ نه آفاق،من نمی گذارم تو اینقدر معطل بمانی مگر تو نمی خواهی آن خانه را بسازی تا همان موقع کافی است.
    ـ باشه قبول دارم.
    در حالیکه به ساعت نگاه می کردم با تعجب گفتم:
    ـ چقدر طول کشید،دو ساعت و نیم است شاید شما بیمار دیگری هم داشته باشید.
    لبخندی زد و گفت:
    ـ بیمارم الان یک ساعتی که منتظر است.
    بلند شدم و بعد از عذرخواهی آنجا را ترک کردم و به خانه آمدم.
    ساعت هشت شب بود و میلاد را برای خواب آماده می کردم که امید در اتاقم را باز کرد و در حالیکه عصبانی بود وارد شد و پرسید:
    ـ تو چرا اینقدر در مطب رامین ماندی؟
    با تعجب گفتم:
    ـ منظورت چیست،من به خاطر تو رفتم.
    ـ چی شد نظرت برگشت،تو که نمی خواستی به دیدن او بروی نکنه وقتی او را ملاقات کردی و متوجه شدی که چه مرد جذابی است باعث شد به دیدنش بروی.
    در حالیکه دلم می خواست سرش فریاد بزنم گفتم:
    ـ امید خواهش می کنم کمی تامل کن،میلاد متوجه عصبانیت تو شده و ببین چطور داره نگاهت می کنه کمی باهاش بازی کن تا نیم ساعت دیگه می خوابد بعد با هم حرف می زنیم.
    به طرف پنجره رفت و مدتی به بیرون نگاه کرد و بعد برگشت و به میلاد که هنوز او را نگاه می کرد گفت:
    ـ سلام بابایی،بدو بیا ببینم.
    میلاد به طرف او که دستهایش را برای در آغوش گرفتنش باز کرده بود دوید،امید او را بغل کرد و مدتی را با او بازی نمود و بعد او را روی تختش خواباند و در حالیکه کتاب داستانش را باز می کرد او را متوجه عکسهای کتاب کرد و آنقدر درباره عکسها حرف زد که میلاد خوابش برد.من همچنان که روی مبل نشسته بودم به حرفها و حرکات امید فکر می کردم و نمی توانستم حرفهایش را برای خود حلاجی کنم که امید اشاره کرد بیرون برویم،وقتی وارد اتاقش شدم در را بست و گفت:
    ـ خب من منتظرم حرفت را بزن.
    به طرف مبل رفتم و نشستم و نگاهش کردم که صدایش را بلند کرد و پرسید:
    ـ مگر نشنیدی؟
    ـ چرا شنیدم،مگر خودت خواستار این ملاقات نبودی؟
    ـ می خواهم بدانم دو ساعت نیم آنجا چه می کردی؟
    ـ تو چه فکر می کنی،دلم می خواهد بدانم چطور درباره من فکر می کنی؟
    با سردرگمی کمی در اتاق قدم زد و گفت:
    ـ درست نمی دانم.
    ـ ببین امید،ما تا به حال بر ضد هم از هیچ کاری دریغ نکرده ایم ولی وقتی از هم توضیح خواسته ایم صادقانه حرف زده ایم این را که قبول داری؟وقتی سرش را تکان داد گفتم:
    ـ اگر فکر می کنی می خواهم دروغ بگویم یک کلام حرف نمی زنم،تو خودت هر فکری می خواهی بکن.
    کنارم نشست و پرسید:
    ـ فقط به من نگاه کن و بگو نظرت راجع به رامین چیست؟
    ـ از چه نظر،از نظر قدرت تشخیص او بگویم.
    ـ حالا نه از نظر اینکه او چگونه آدمی است،می خواهم از دیدگاه تو رامین را ببینم.
    ـ خب فکر کنم رامین تقریبا هم سن و سال توست و از نظر ظاهری مردی جذاب و از نظر شخصیتی آدم محترمی است.
    ـ پس به نظرت جذاب آمد؟
    ـ منظورت این است که باید نظرم غیر از این می بود.
    مستاصل پرسید:
    ـ فکر می کنی اگر متاهل نبودی می توانستی به او علاقمند شوی؟
    ـ نمی دانم چون اینطور به او فکر نکرده ام یعنی خودت می دانی به هیج مردی تا به حال اینطور فکر نکردهام او جذاب است اما به نظرم تو جذابتری.
    لبخندی زد و گفت:
    ـ صادقانه می گویی؟
    ـ دلیلی برای دروغ گفتن ندارم،ببین من عادت کرده ام که تو را بعضی مواقع چنین ببینم و همیشه وقتی فهمیدم تو نسبت به کسی حساس هستی کمتر با او طرف صحبت می شوم پس باید به تو بگویم دیگر حاضر نیستم به هیچ عنوان او را ملاقات کنم حتی اگر بدانم دیگر نمی تواند به تو کمک کند.
    خندید و گفت:
    ـ خودم بهش گفتم که دیگر حق ملاقات با تو را ندارد،آفاق فکر کنم تو تنها زنی هستی که در هر حال صادقانه صحبت می کنی.
    در حالیکه بلند می شدم گفتم:
    ـ از کجا اینقدر مطمئن هستی که حرفهایم صادقانه بود؟
    ـ از نگاهت،آنقدر می شناسمت که از نگاهت بدانم صادقانه حرف می زنی.
    در حالیکه به طرف در می رفتم شب به خیر گفتم و بیرون آمدم و به اتاقم برگشتم و حال بعد از مدتی فکر کردن احساس می کنم کم کم دارم از امید می ترسم بعد از ازدواج و یا قبلا هیچگاه درباره احساسم نسبت به شخصی سوال نکرده بود،حساسیت نشان می داد ولی نه به این صورت.امروز پدر تلفنی خواست برای صحبت درباره ی کاری که در حال اجرا داشتیم به اتاقش بروم،وقتی وارد شدم او را دیدم که در اتاقش راه می رود تا مرا دید با نگرانی نگاهم کرد و بعد علامت داد که در را ببندم.با تعجب بعد از بستن در به طرفش رفتم وپرسیدم:
    ـ اتفاقی افتاده؟
    ـ بشین آفاق،قبل از هر چیز می خواهم به پرسش هایم پاسخ دهی.
    سرم را تکان دادم که پرسید:
    ـ این رامین وثوق کیست؟
    ـ چطور؟
    ـ چند لحظه پیش تلفن زد و گفت با تو کر دارد که گفتم با دفتر خودش تماس بگیرید،گفت آقای صادقی به دلایلی نمی توانم اما موضوعی است که باید به دفتر شما بیاید و درباره آن صحبت کنیم.
    مستاصل مانده بودم چه بگویم که صدای تلفن بلند شد و پدر گفت:
    ـ خودت جواب بده چون فکر کنم خودش است.
    وقتی گوشی را برداشتم بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
    ـ آفاق مجبور هستم تو را ببینم بدون اینکه امید بفهمه چون می دانم که منشیت گزارش تلفن ها و ملاقات هایت را به او می دهد،واقع یک کار ضروری که مجبور به این ریسک هستم.
    ـ بله آقای وثوق،شما می توانید به آدرسی که من می دهم مراجعه کنید و فقط در همان ساعت بروید و نقشه را تحویل بگیرید،من بعد از شما تماس می گیرم که بدانم شما آدرس را پیدا کرده اید یا نه.
    بعد آدرس منزل شیوا را دادم وگفتم:
    ـ ساعت هفت صبح آنجا باشید.
    خداحافظی کردم و در دل دعا کردم که رامین متوجه شده باشد،سپس با لبخندی از پدر پرسیدم:
    ـ چرا اینقدر نگران شدید،این شخص یکی از دوستان قدیم امید بود که می خواست کاری برایش انجام دهم و من هم قبول کردم.راستش امید مدتی قبل با او اختلاف پیدا کرد و حار نیست که کارش را انجام دهم و او هم از امید خیلی حساب می برد منهم به او قول دادم کارش را انجام بدهم ولی با هم قرار گذاشتیم فعلا امید نداند چون هر دو می دانیم چند وقت دیگر دوباره امید باهاش آشتی می کند آخه یکی از دوستان قدیمی اونه.
    ـ چرا به دفترت زنگ نزد؟
    خندیدم و گفتم:
    ـ خیلی از امید حساب می بره،فکر می کرد ممکنه از شانسش امید در دفتر باشه یا اینکه منشی دفترم که او را می شناسد امید را که دید بهش بگوید.می شه شما هم فعلا حرفی نزنید؟
    ـ حتما،دیگه باید بروم چون مادرت امشب می خواهد برود خانه خاله مونست و اگر دیر برسم صداش در می اید.
    ـ باشه شما بروید،من فقط یک تلفن بکنم بعد می روم.
    پدر در حالیکه گونه ام را می بوسید خداحافظی کرد و رفت،فوری به طرف تلفن رفتم و به شیوا زنگ زدم و گفتم:
    ـ یک زحمتی برایت دارم که هیچ کس نباید بدونه.
    گفت،حتی رضا که خندیدم و گفتم:
    ـ می دانم که اگر بگویم حتی رضا باز هم بهش می گویی.
    با دلخوری گفت:
    ـ داشتیم آفاق؟
    ـ شوخی کردم،من باید یک نفر رو ببینم بدون اینکه امید متوجه بشه چون خودت که بهتر می دانی امید چه سازمان جاسوسی برام گذاشته.امشب ساعت نه،به رضا بگو زنگ بزنه و بگه تو بیماری و چون مادرت نیست و او هم چند ساعتی فردا بیرون کارد دارد صبح اول وقت من بیایم منزلتان،من سعی می کنم هفت و نیم اونجا باشم ولی این آقا ساعت هفت می آید خواهش می کنم کاری کن که امید متوجه نشود.
    خندید و گفت:
    ـ چشم قربان،ما آخر نفهمیدیم شما کی می خواهید مثل آدم زندگی کنید مثل دو کشور دشمن شده اید،یکی شده آمریکا و اون یکی هم شده شوروی که مرتب برای هم جاسوس می گذارید و خانه ما هم شده مرکز ارتباط تو با جاسوس هایت.
    در حالیکه از حرفهایش خنده ام گرفته بود،گفتم:
    ـ اینقده مزه نریز فقط این اقا دکتر رامین وثوق نام دارد،وقتی آمد بگو اگر با اتومبیل آمده اونو از خانه شما دور کنه چون ممکنه یک موقع امید بخواهد خودش مرا برساند.
    ـ آفاق مسئله ای پیش آمده؟
    ـ ما کی مسئله نداشتیم،مگر ما اصلا بدون مسئله هم می توانیم با هم زندگی کنیم خب کاری نداری باید زودتر بروم.
    بعد از خداحافظی از دفتر پدر بیرون آمدم، شب مرتب دلشوره داشتم و منتظر تلفن رضا بودم و می ترسیدم امید شک کند.در همین فکرها بودم که امید به اتاقم آمد،خود را مشغول مطالعه نشان دادم که گفت:
    ـ آفاق،رضا تلفن کرد و گفت اگه می شه فردا صبح اول وقت بروی خونشون.
    در حالیکه خود را متعجب نشان می دادم و پرسیدم:
    ـ چرا؟
    ـ مثل اینکه شیوا کمی کسالت دارد و مادرش هم اینجا نیست و رفته مسافرت و چون رضا یک کار ضروری داره،خواسته بری چند ساعتی اونجا باشی تا او برگردد.
    ـ نگفت شیوا چش شده،چند روز پیش که باهاش صحبت کردم خوب بود.
    خندید و گفت:
    ـ رضا عقیده داره این از نازهای زنانه ست و چون نمی خواسته او فردا را بیرون بره خواسته اینطوری او را مجبور کنه که بمونه،رضا هم پیش دستی کرده و به قول معروف سرش را زده به طاق.
    در حالیکه هنوز می خندید گفت:
    ـ به رضا گفتم خدا را شکر زن من بویی از احساس نبرده و اصلا نمی دونه ناز چی هست،خوردنیه یا نوشیدنی و نمی دانی رضا چطوری گفت خوش به حالت که گفتم نه بابا چه خوش به حالی اگر خودت بودی مگر چقدر می توانستی با یک رباط زندگی کنی.
    بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:
    ـ یعنی تو از زنهایی که برایت ناز می کنند خوشت می اید.
    دوباره خندید و گفت:
    ـ من از هر چیزی که در تو نباشه خوشم می آید.
    با خشم نگاهش کردم و تا خواستم جوابش را بدهم دستش را روی دهانم گذاشت وگفت:
    ـ شوخی کردم فقط یکدفعه هوس کردم مثل قدیم حرصت را در بیاورم.
    ـ اگر لذت بردی حالا می توانی بروی.
    دستم را گرفت ومرا با شتاب به سوی خود کشید و محکم در آغوش گرفت و پرسید:
    ـ راستی آفاق،تو اصلا ناز کردن بلدی.
    در حالیکه سعی می کردم خود را از بین دستانش رها کنم گفتم:
    ـ نه،ولی مگر کم برایت ناز می کنند.
    همانطور که مرا محکم نگه داشته بود،خندید و کنار گوشم زمزمه کرد:
    ـ کی برایم ناز می کند؟
    ـ اوه،آن همه عاشق دور و برت ریخته برات ناز نمی کنند؟
    ـ نه،اونا فقط نازم را می کشند.
    ـ حتی زیبا؟
    اخمی کرد و گفت:
    ـ خیلی وقت بود اسمش را نمی آوردی.
    ـ هنوز به نتیجه نرسیدی؟
    ـ اگر تو قول بدی یه کم برایم ناز کنی فوری ردش می کنم بره.
    با لبخندی که به لب داشت دقیق نگاهم کرد،گفتم:
    ـ صد سال آنهم برای تو.
    در حالیکه حس کردم عضله های بدنش سفت شد محکم چانه ام را گرفت و به طرف صورتش بالا آورد و گفت:
    ـ مگه قراره برای کی ناز کنی،نکنه رامین چشمت را گرفته.
    ـ امید تازگی ها حرف های جدید می زنی،در تدارک یک بازی دیگه هستی،خودت خواهش می کنی بروم حالا خودت هم طلب کاری.
    یکدفعه رهایم کرد و در حالیکه به طرف در می رفت گفت:
    ـ نه،ولی خیلی هوس یک بازی جدید کرده ام.
    من از حالا دلشوره فردا را دارم با اینکه از حرکات امید فهمیدم هیچ شکی نکرده ولی نمی دانم چه عاملی موجب شده که باید اینطور رامین را ببینم،در ضمن احساس می کنم تخلاق امید عوض شده و بدتر از همه حساسیت جدید او به رامین.
    امروز صبح داشتم صبحانه می خوردم که امید وارد شد وگفت:
    ـ هنوز نرفته ای.
    در حالیکه نگران شده بودم سعی کردم خودم را خونسرد نشان دهم و گفتم:
    ـ مگر ساعت چند است.
    نگاهی به ساعت کرد و گفت:
    ـ هفت و پانزده دقیقه.
    در حالیکه پشت میز می نشست گفت:
    ـ می خواهم برسانمت.
    با تعجب گفتم:
    ـ مگه امروز عمل نداری.
    ـ ساعت ده عمل دارم،می خواستم بیایم و سر راه احوالی هم از شیوا بپرسم.
    ـ می تونی بیایی ولی به نظرم اگر من با اتومبیل خودم بروم بهتره،چون وقتی رضا برگردد می خواهم به شرکت بروم.
    ـ نه خودم تو را می برم و به راننده شرکت زنگ می زنم که به دنبالت بیاید.
    ـ یاز چی شده؟
    ـ فکر کنم فعلا به صلاحته که اینطوری رفت و آمد کنی.
    ـ به حرفهای دیشب مربوط می شه؟
    ـ خواهش می کنم افاق سوال نکن،به اندازه کافی فکرم مغشوش است.
    ـ بله شما درست می فرمایید خب بعدش چی،من بعضی مواقع برای کار باید از شرکت خارج شوم برای آنچه دستوری می دهی.
    ـ از امروز فقط با راننده.
    با بی تفاوتی گفتم:
    ـ باشه برایم فرقی ندارد.
    بعد از جای خود بلند شدم و گفتم:
    ـ در حیاط منتظرت هستم.
    در حالیکه به طرف اتومبیل امید می رفتم احساس کردم از دلشوره حالت تهوع پیدا کرده ام،وقتی فکر می کردم که ممکنه امید در منزل شیوا با رامین روبه رو شوم چشمانم را از ترس می بستم و در دل خدا را یاد می کردم که صدای امید را شنیدم.
    ـ مثل اینکه خودت هم امروز سرحال نیستی،کمی رنگت پریده.
    درحالیکه سوار می شدم گفتم:
    ـنه خوبم فقط دیشب راحت نخوابیدم.
    در حالیکه اتومبیل را به حرکت در می آورد،دستم را گرفت و روی دنده زیر دست خودش گذاشت و گفت:
    ـ متاسفم،می دانم رفتار دیشبم درست نبود.
    ـ دوست ندارم درباره اش حرف بزنیم.
    آهی کشید و گفت:
    ـ آفاق امشب منزل اقای دهخدا دعوت هستیم تو هم بیا.
    ـ این هم یک دستوره؟
    نگاهم کرد و گفت:
    ـ نه آفاق،من اگر گفتم با راننده رفت و آمد کنی دستور ندادم فقط احساس کردم اگر موقع رفت و آمد کسی همراهت باشد خیالم راحت تر است.
    ـ نمی دانم کم کم مرا می ترسانی،حالتهای تو خیلی فرق کرده.
    ـ حالا می آیی؟
    ـ چیه برای خوش و بش هایت تماشاچی لازم داری؟
    لبخندی زد و گفت:
    ـ اینجوری فکر کن،ولی دوست دارم تو همراهم باشی.
    شانه ای بالا انداختم و گفتم:
    ـ حالا تا شب ببینم چه می شود.
    تا خانه شیوا هر دو سکوت کردیم و من در دل فقط از خدا کمک می خواستم و از کارم پشیمان بودم.وقتی امید ایستاد هر دو پیاده شدیم و او زنگ زد صدای شیوا را شنیدم که گفت:
    ـ کیه؟
     

  20. 3 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  21. Top | #50

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان شطرنج عشق فریده ولوی

    منم،شیوا.
    وقتی در راباز کرد او هم از دیدن امید تعجب کرد،گفتم:
    ـ امید آمده حالت را بپرسه.
    تشکر کرد و تعارف نمود که وارد شویم،با پاهایی لرزان وارد شدیم و متوجه شدم که شیوا خود را به بی حالی زده.
    وقتی امید حالش را پرسید گفت:
    ـ امروز بهترم افاق اگرکاری داری می تونی بروی.
    ـ نه می مونم.
    امید چند لحظه ای نشست و بعد خداحافظی کرد و گفت:
    -هر وقت خواستی بروی زنگ بزن شرکت تا بیایند دنبالت.
    وقتی رفت نفس راحتی کشیدم و خودم را روی صندلی رها کردم. شیوا که برای بدرقه امید رفته بود برگشت و با صدای بلند خندید و گفت:
    باور کن فکر کردم الانه که غش کنی، تو که اینقدر ترسو نبودی.
    بعد آقای وثوق را صدا زد و گفت:
    -امید رفته.
    رامین را دیدم که از اتاق خواب بیرون آمد و نگاهم کرد، بعد از سلام لبخندی زد و گفت:
    می دانستم که همراهت می آید و حتما از این به بعد تو را شدیدا کنترل می کند.
    چرا دکتر؟ یکدفعه چی شد.
    کمی فکر کرد و گفت:
    فکر کنم حدسم درست بوده و حالا تو می توانی کمکم کنی.
    شیوا گفت:
    اجازه دهید تا شما صحبت می کنید من بروم کمی خرید کنم. رامش هم تا ساعت ده، یازده خواب است.
    خواهش می کنم ما رو ببخشید که شما را به زحمت انداختیم.
    شیوا در حالیکه می خندید گفت:
    شما چرا عذر خواهی می کنید ما از روزی که شیوا را شناختیم فهمیدیم که باید مرتب حرکات غیر عادی او و امید را تحمل کنیم.
    بعد از رفتن شیوا، رامین گفت:
    دیروز بعد از رفتن تو هنوزم بیمارم در اتاقم بود که امید سراسیمه وارد شد ، مجبور شدم از بیمارم بخواهم که یک وقت دیگر بیاید چون فهمیدم که امید خیلی پریشان است.
    خلاصه اولین سوالش این بود که چرا من به او نگفتم که قراره تو به دیدنش بروی، گفتم لازم نبود و بعد از او خواستم بنشیند و برایم توصیح بدهد که از چی اینقدر ناراحت و پریشان است.
    می خواهم بدانم آفاق دو ساعت و نیم در اتاق تو چی می گفت؟
    اصلا در این دو دفعه ای که افاق را ملاقات کردی او را چطور زنی دیدی؟
    مانده بودم که چه بگویم چون می دانستم در برابر هر جواب من یک عکس العملی از خودش نشان می دهد چون او تو را در دو حالت مختلف برایم شناسانده بود پس تصمیم گرفتم راه میانه را انتخاب کنم و گفتم:
    به نظر من یک زن معمولی می آمد البته نمی خواهم قابلیت او را نفی کنم چون قبل از دیدن تو، او را با کارهایش می شناختم و می توان اینطور گفت که او زنی کاردان و تواناست.
    از نظر اخلاق و ظاهر چطور بود؟
    خندیدم و گفتم:
    فکر کنم تو از همسرت جذاب تری و خوش مشرب تری.
    -رامین فقط یک سوال می پرسم و دوست دارم عقیده ات را بگویی بعد از شکست در ازدواج اولت، از نظر تو زن مناسب چطور زنی می باشد. یعنی می تواند زنی مانند آفاق باشد؟
    او هم مثل بقیه قابل تعمق و فکر کردن است.
    فقط مثل بقیه، یعنی هیچ امتیازی بیشتر از بقیه در او ندیدی؟
    او کارش خیلی با بقیه فرق دارد.
    صدایش را بلند کرد و گفت:
    به غیر از کارش خواهش می کنم راستش را بگو، نه به عنوان یک پزشک بلکه به عنوان یه دوست قدیمی.
    به نظر من اون یه زن ایده آلی است البته اگر سلیقه من او را بپسندد چون به عنوان یک مورد ازدواج روی او فکر نکرده ام.
    فریاد زد و گفت:
    حدس می زدم، رامین دیگه حق نداری او را ببینی و من از این به بعد بیست و چهار ساعته او را سخت زیرنظر دارم پس وای به حالت که بخواهی به هر علت او را ببینی.
    از مطب که خارج شد باور کن آفاق دیگه نتونستم در مطب بمانم و مدتی را در پارک گذراندم و تا صبح هم درباره او فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم با تو صحبت کنم چون از این به بعد فقط تو می توانی از او مداوا کنی.
    خندیدم و گفتم:
    ولی رامین مدرک دکتری من فقط برای کشیدن خطوط است نه برای روان انسانها.
    سرش را تکان داد و گفت:
    آفاق طفره نرو، بذار حقیقتی را به تو بگویم البته تا دیروز فقط یک حدس بود ولی حالا یقین دارم وبرای همین است که می گویم فقط تو می تونی کمکش کنی.
    نمی دانم از کی و چطور و چرا، ولی آفاق اون سخت به تو علاقه مند شده. البته می دانم از روز اول یک حس حسادت یا نفرت او را به طرف تو کشاند و در حالیکه می خواسته او را شکست خورده ببیند به طرفت آمده ولی در این میان فکر کنم بدون اینکه متوجه بشود به تو علاقهمند شده و عاشقت است.
    اما دارد به شدت از این فکر فرار می کند و این ناراحتی روحی به این خاطر است که بدجوری در حال جدال با خودشه چون تو یک جهنم واقعی را برایش درست کرده ای، در کنارش زندگی می کنی آنهم در کمال استقلال کامل حتی به او فهمانده ای از او نفرت داری و او فکر می کند آنقدر از او متنفر و بیزاری که برای رهایی خودت حتی حاضر به ترک میلاد هم هستی.
    آفاق تو تا به حال احساس حسادت را نسبت به زیبا و کسانی که دور و بر او می چرخند نشان داده ای؟
    در حالیکه هنوز از شوک حرفهای رامین نتوانسته بودم خارج شوم گفتم:
    نه، همیشه سعی می کردم خیلی خوددار و خونسرد باشم.
    ان حرکت تو به او فهمانده که تو هیچ احساسی به او نداری، در حالیکه او مدام ترا کنترل می کند و احساس حسادتش را بارها به تو نشان داده، پس چطور تا به حال نفهمیده ای؟
    ولی اون به قول شما حساسیت ها فقط برای آزار من بوده چون از سالها پیش وجود داشته.
    نه آفاق، شاید قبلا چنین بوده ولی نمی دانم از چه زمانی به علاقه و عشق تبدیل شده و شاید حتی خودش هم زمانش را نداند چون شما همیشه در حال درگیری بوده اید ولی او به شدت می ترسد که تو را از دست بدهد.
    مدتی در سکوت نگاهم کرد و بعد ادامه داد:
    آفاق، تو که او را دوست داری فقط کافی است کمی از این علاقه و عشق را نشانش دهی، مطمئن باش با آن همه غرورش به طرفت می آید و زندگیت را نجات پیدا می کند.
    از جای بلند شدم و راه افتادم واقعا برایم سخت بود، حرف رامین را قبول نداشتم و اگر اشتباه می کرد حتی دیگر این نیمچه غرورم را از دست می دادم. پس گفتم:
    نه رامین می ترسم. فقط کافی که اشتباه کرده باشی آنوقت دیگر هیچ چیز برایم نمی ماند.
    من مطمئن هستم ولی اگر یک درصد هم اشتباه کرده باشم تو تمام راههایی که می توانستی به خودت و میلاد کمک کنی را رفته ای، درست است که آنوقت امید از عشقت آگاه می شود ولی تو باید این ریسک را انجام بدهی چون فکر کنم که ارزشش را داشته باشد.
    تو هیچ وقت نمی توانی عشق او را از قلبت خارج کنی مگر زمانی که بفهمی او از این عشق آگاه بوده و باز تو را نخواسته، خوب به حرف هایم فکر کن و اگر موافق بودی اولین قدم تو نزدیک شدن و نشان دادن حس حسادت حتی وانمود کردن به اینکه دوست داری بدانی در محل کارش چه می کند و ساعت رفت و برگشتش برایت مهم است. از وقتی این حالات را از تو ببیند خودش به طرفت می آید. فقط سعی کن به او محبتت را نشان دهی، نه آن را از او پنهان کنی.
    بعد بلند شد و تلفن منزلش را داد و گفت:
    می دانم تا چند وقت نمی توانی با من صحبت کنی ولی وقتی امید یک مقدار به محبت تو اطمینان پیدا کرد آنوقت می دانم راحت می توانیم همدیگر را ببینیم.
    بعد شماره تلفن منزل شیوا را خواست که در صورت لزوم با او تماس بگیرد و بعد خداحافظی کرد و رفت و مرا در دنیایی از فکر تنها گذاشت.
    در مقابل حرف هایش دنیایی جدید روبرویم می دیدم، دنیایی که اگر حقیقت داشت بهشتی بود که همیشه ارزویش را داشتم و با اینکه به حرفهای رامین شک داشتم ولی تصمیم گرفتم بالاخره آخرین راه را هم بروم، راهی که سالها از آن فرار کردم و شاید باعث تمسخر و در پایان طرد امید از خودم می شدم ولی فکر کردم شاید به قول رامین به ریسکش بیارزد.
    با شرکت تماس گرفتم، وقتی راننده آمد از شیوا که تازه برگشته بود خداحافظی ردم و در دل ممنون او بودم که با پرسشهایش مرا در منگنه نمی گذارد چون حتی نپرسید این دکتر کی بود و با تو چکار داشت و یا کی رفت.
    از آقای شمس خواهش کردم مرا به خانه برساند چون دیگر حوصله کار نداشتم و حتی از پرستار میلاد خواستم او را سرگرم کند که کمتر به طرفم بیاید.
    در تمام مدت که هوا روشن بود به حیاط خیره شده بودم و به خودم و امید فکر می کردم و به روشی که از این به بعد باید با او رفتار کنم، با صدای در برگشتم و امید را دیدم که با کنجکاوی نگاهم می کرد.
    وقتی مرا متوجه خود دید به طرفم آمد و پرسید:
    اتفاقی افتاده؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    بله می خواهم با تو به مهمانی بیایم ولی یک شرط دارد.
    در حالیکه هنوز نگران بود پرسید:
    چه شرطی؟
    دوست دارم اول اینکه لباسم را تو انتخاب کنی بعد هم در مهمانی همه جواست به زیبا نباشه، راستش امید دیگه نمی تونم بیشتر دروغ بگویم وقتی می بینم او را اینطور شیفته و عاشقانه نگاه می کنی حال غریبی می شوم و احساس می کنم قلبم تیر می کشد.
    به خاطر همین سعی می کردم کمتر همراهت بیایم ولی چون خودت می خواهی می آیم، البته باید قول بدهی که مرا هم فراموش نکنی.
    خندید و گفت:
    آفاق و حسادت! حرف های تازه می شنوم، ولی باشه.
    بعد به سوی کمدم رفت و بلوز و دامن شکلاتی رنگ چسبانی را انتخاب کرد و گفت:
    مدتها قبل این را دیدم و خوشم آمد و خریدم ولی فکر کردم حتی متوجه نشدی که این لباس جدید به لباسهای کمدت اضافه شده، دوست دارم این را بپوشی و موهایت را هم دورت بریزی.
    خندیدم و گفتم:
    چشم قربان تا نیم ساعت دیگه آماده ام.
    در حالیکه می خواست خارج شود صدایش زدم و گونه اش را بوسیدم و گفتم:
    این هم حق العملت.
    دستش را روی گونه اش گذاشت و در حالیکه مات زده نگاهم می کرد از اتاق خارج شد، از حالت نگاهش خنده ام گرفت و لبخند به لب خودم را آماده کردم و بعد به سوی حیاط رفتم و او را داخل اتومبیل منتظر خود دیدم.
    وقتی مرا دید با دقت نگاهم کرد و گفت:
    این رنگ به پوستت خیلی می آید چرا در پوشیدن لباس دقت نداری.
    از این به بعد دوست دارم تو کمک کنی چون سلیقه لباس پوشیدن تو واقعا محشره.
    خندید و گفت:
    امروز خیلی عجیب شدی چون هم سرکار نرفتی و هم حرف های تازه می زنی، این یک ایده جدید برای بازیت است.
    بله امید خیلی دوست دارم تجربه آن یک روز دوستی را دوباره تجدید کنم. راستش دلم می خواهد تا منزلت را می سازم مثل یک زن و شوهر خوشبخت با هم رفتار کنیم و همه گذشته را به دور بریزیم و اگر یک روز از هم جدا شدیم بدانیم مدتی را با هم خوشبخت زندگی کرده ایم، قبول می کنی.
    با تردید نگاهم کرد و گفت:
    قصد داری ما را ترک کنی.
    امید جان می شه حالا به ترک هم فکر نکنیم و فقط از امشب تمرین کنیم تا بفهمیم زن و شوهرهای خوشبخت چه احساسی دارند.
    نمیدانم کار سختیه، اما اگر شاید تو بتوانی من هم بتوانم.
    امتحان می کنیم ایرادی دارد.
    شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.
    وقتی از اتومبیل پیاده شدیم صدایش زدم و گفتم:
    اولین درس، لطفا صبر کن چون دوست دارم دستم را زیر بازویت بگیرم و با هم وارد شویم.
    در حالیکه دستش را حلقه کرده بود گفت:
    فکر کنم می خواهی امشب زیبا دق کند.
    نه دلم نمی خواهد دق کند ولی می خواهم از صرافت تو بیفتد و یک شوهر دیگه برای خودش پیدا کند.
    همراه با قهقهه خنده او وارد شدیم واقعا احساس کردم وقتی زیبا ما را درآن حالت دید کمی اخم هایش درهم رفت با خود گفتم از حالا دیگر جدال من و تو آغاز می شود می دانم چطور اجازه ندهم امید حتی یک لحظه به طرفت بیاید.
    بعد از احوال پرسی با همه کنار فرشته نشستم که آهسته گفت:
    آفاق فکر کنم برای کنار گذاشتن زیبا آماده هستی.
    لبخندی زدم و گفتم:
    از کجا فهمیدی؟
    سخت نبود، ما زنها همدیگر را بهتر می فهمیم. وقتی وارد شدی فهمیدم آن آفاق بی تفاوت همیشه نیستی، همینکه اینطور لباس پوشیدی و به خودت رسیدی و با صمیمیت با امید وارد شدی خودش یک اعلام جنگ بود.
    سرم را تکان دادم و گفتم:
    درسته، حالا هم می خواهم برم کنار امید بشینم تو که ناراحت نمی شوی.
    لبخندی زد و گفت:
    نه خوشحال هم می شوم.
    از جای خود بلند شدم و کنار امید نشستم و بعد نگاهی به بشقاب میوه اش انداختم و پرتقالی برداشتم و پوست گرفتم و جلوی امید گذاشتم و گفتم:
    دوست دارم از پرتقالی که من پوست گرفته ام بخوری.
    لبخند شیطنت آمیز زد و گفت:
    حتما، مطمئن هستم طمع به خصوصی دارد.
    بعد با لذت مشغول خوردن شد. زیبا به کنارمان آمد و طرف دیگر امید نشست و گفت:
    امید جان فردا قراره بریم کوه، تو که می آیی.
    البته صبح ساعت هفت می آم دنبالت.
    امید هنوز هم دوست داری کسانی که به قله می رسند از بالا پرتشان کنی.
    با صدای بلند خندید و گفت:
    هنوز یادته، خودم فراموش کرده بودم.
    راستش بدجوری هوس کرده ام دوباره بیایم و ببینم چطور مرا پرت می کنی؟
    در حالیکه با تعجب نگاهم می کرد گفت:
    جدی می گویی، یعنی تو هم می آیی؟
    بله حتما، از این به بعد من می خواهم یک یار دائمی در تمام اوقاتت باشم.
    زیبا اخمی کرد و گفت:
    من و امید اکثرا با هم کوه می رویم و همیشه کنار هم هستیم، فکر کنم شما چون اولین بارتان باشد نتوانید همراه ما حرکت کنید.
    نگران نباش، من هر وقت خسته شدم استراحت می کنم و مزاحم شما نمی شم.
    کمی تامل کرد و بعد با تردید گفت:
    آخه همه دوستان من هستند شما را چطور معرفی کنیم.
    خیلی دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم ولی وقتی متوجه نگاه او و امید شدم که با دقت مرا می نگرند سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم و گفتم: متوجه منظورتان نمی شوم، من هم اسم دارم و هم همسر امید هستم پس شما از چی ناراحت هستید.
    امید: زیبا جان، می شود یک فنجان چای برایم بیاوری.
    وقتی زیبا رفت امید گفت:
    اخه آفاق در این مدت ما طوری رفتار کرده ایم که همه فکر می کنند ما برای آینده خود برنامه هایی داریم، تو آنقدر در طلاق اصرار داشتی که من اصلا فکر نمی کردم یک روز همراه تو با دوستان زیبا روبرو بشوم البته هنوز هم دیر نیست اگر تو از فکر طلاق منصرف شدی خیلی راحت می توانم تو را به عنوان همسرم معرفی کنم.
    با حرف های امید احساس خیلی بدی پیدا کردم و در حالیکه دلم می خواست همان موقع او را ترک کنم ولی باز یاد حرف های رامین افتادم، در آن لحظه واقعا فکر می کردم تصمیم گرفتن برایم دشوار است.
    سالها توانسته بودم که غرورم را در مقابلش حفظ کنم و عشق خود را نسبت به او بروز ندهم ولی حالا در آن زمان کم نمی توانستم تصمیم درست بگیرم چون هنوز ایمان کامل به حرف های رامین نداشتم و با اینکه با خودم کنار آمده بودم که کم کم احساسم را به امید نشان دهم ولی بعد از سالها هنوز نمی توانستم یکدفعه موضع خود را تغییر دهم.
    هنوز در فکر بودم که زیبا با فنجانی چای برگشت و با لبخند دلفریبی او را نگاه کرد و بعد چای را به دستش داد، از این رفتار او حس کردم قلبم تیر کشید و آن موقع فهمیدم راه سختی را در پیش دارم، راهی که با روحیه من سازگار نبود و من به هیچ عنوان نمی توانستم مثل بقیه زنها با امید رفتار کنم چون در سرشت خود نمی دیدم که محبت او را گدایی کنم.
    می دانستم که کافی است به امید بگویم حاضر به طلاق نیستم ولی از موقعیت بعدی خود اطلاع نداشتم و نمی دانستم با این کار امید به سویم می آید و یا همچنان خواهان ازدواج با زیبا باقی خواهد ماند، احتیاج به فرصت داشتم ولی چه زود زیر منگنه قرار گرفته بودم.
    هنوز در حال جدال با خودم بودم بدون اینکه متوجه گذشت زمان واطراف خود باشم، موقعی به خود آمدم که خانم دهخدا از من خواست تا به سر میز شام بروم که در آن زمان تازه متوجه شدم که من آخرین نفر هستم.
    وقتی به طرف میزشام رفتم امید و زیبا را دیدم که خندان کنار هم نشسته ان دو آهسته با هم حرف می زنند، در حالیکه به دنبال صندلی خالی می گشتم نگاهم به چشمان فرشته افتاد که با تاسف نگاهم می کرد و همین نگاه باعث شد که به خود بیایم و موقعیت را تشخیص دهم، احساس کردم دیگر توان تحقیر بیشتر از این را ندارم پس خود به خود به سوی صندلی کنار نیما رفتم و به رویش لبخند زدم و بدون توجه به حساسیت های امید در طی شام سعی کردم بیشتر با او گفتگو کنم حتی بعد از شام از او خواهش کردم که با هم کمی در باغ قدم بزنیم.
    نمی دانم چرا ولی می خواستم حالا که دلم را چنین می سوزاند او را عصبانی کنم. سعی کردم دیگر به حرف های رامین فکر نکنم، مدتی در سکوت قدم زدیم و بعد به نیما گفتم:
    آقا نیما شما هم فردا به کوه می روید؟
    احتمالا بله، چطور مگه؟
    می خواستم خواهش کنم و من همراه شما بیایم چون احساس می کنم مزاحم امید و زیبا هستم.
    با تاسف سری تکان داد و گفت:
    البته خوشحال می شوم که همراه شما باشم، راستش من برای شما احترام زیادی قائلم و واقعا از حرکات امید و زیبا ناراحت هستم و نمی دانم امید چکار کرده که زیبا را چنین همراه خود کرده، در حالیکه زیبا اصلا چنین دختری نیست.
    از اینکه حالا نیما هم به جمع دلسوزانم پیوسته بود بیشتر ناراحت شدم وقتی به سالن برگشتم نگاهم به چشمان امید افتاد که از خشم قرمز شده بود، در حالیکه هنوز کنار زیبا نشسته بود ولی نمی دانم چرا هر دوی آنها را ناراحت دیدم.
    از ناراحتی امید خوشحال نبودم و باز حرفهای رامین در گوشم تکرار می شد، خود به خود به سویش رفتم که وقتی مرا دید، دستش را دور شانه هایم انداخت و آرام کنار گوشم گفت:
    خوش گذشت.
    به سویش نگاه کردم و منهم آرام گفتم:
    نه خیلی دلم می خواست به جای نیما کمی با تو قدم می زدم ولی تو مشغول تر از آن بودی که مزاحمت شوم.
    ولی ای کاش مزاحم می شدی.
    دیگر تا آخر مهمانی صحبتی بینمان رد و بدل نشد، موقع خداحافظی در حالیکه از زیبا خداحافظی می کردیم نیما به کنارمان آمد و گفت:
    آفاق خانم فردا به دنبالتان می آیم تا با اتومبیل من برویم.
    سرم را تکان دادم و گفتم، متشکرم که امید پرسید:
    قراره با هم جایی بروید.
    بله خواستم مزاحم تو و زیبا نباشم برای همین قرار شد با آقا نیما فردا به کوه بیایم، تو که می دانی من اصلا کوه نورد خوبی نیستم و میترسم مثل دفعه قبل وبال گردنت شوم.
    در حالیکه سعی می کرد عصبانیت اش از صدایش پیدا نشود گفت:
    اصلا اینطور نیست. فردا من و آفاق با هم می آئیم و نیما جان شما، زیبا را بیاور.
    زیبا همچنانکه نگاهم می کرد گفت:
    ولی امید جان، من دوست دارم با تو بیایم.
    پس ناچار هستیم همه با هم و با یک اتومبیل برویم.
    زیبا گفت:
    ولی امید جان؟
    امید دیگر اجازه صحبت به او را نداد و همراه با تحکم گفت:
    همین که گفتم.
    بعد بازویم را گرفت و به طرف اتومبیل کشاند از فشار دستش فهمیدم بسیار عصبانی است، هنوز مدتی از حرکت اتومبیل نگذشته بود که داد زد:
    خب با نیما گرم گرفته بودی و چه با او صمیمی برخورد می کردی، واقعا که همه زنها موجودات کثیفی هستند، چطور به خودت اجازه می دهی که چنین جلوی چشم من با یک مرد غریبه اینطور رفتار کنی تازه قرار کوه نوردی هم بگذاری.
    دستش را گرفتم و گفتم:
    ببخشید امید، آخه تو خیلی با زیبا صمیمی برخورد می کردی فقط خواستم تو را کمی عصبانی کنم.
    بس کن آفاق از همان سر شب با اون حرف ها و حرکات فهمیدم که خواب و خیالی جدید برایم داری تو می خواهی کاری کنی که زیبا را رها کنم و باز هم بازیچه تو شوم، از یک طرف طلاق می خواهی و از یک طرف ادعا می کنی که با زیبا گرم برخورد می کنم چطور فقط همین امشب متوجه شدی در حالیکه این موضوع دیگر کهنه شده است.
    تو فقط میخواستی جلوی چشمان من خودی نشان دهی و من را بگو با اینکه قراره ازدواج با زیبا را هم گذاشته ام اما حاضر بودم که فردا تو را به عنوان همسرم به همه دوستانش معرفی کنم فقط به شرطی که تو طلاق نخواهی، آفاق دیگر تمامش کن چون خسته شدم و نمی خواهم فکرم دوباره مشغول حرکات جدید تو شود.
    پس تو تصمیم ات را گرفته ای.
    بله ما حتی نامزد هم کرده ایم اما به طور خصوصی و دیگر این بازی های تو ثمر ندارد.
    در همان زمان فهمیدم که قافیه را باخته ام حتی اگر امید مرا دوست می داشت دیر به صرافت به دست آوردن او افتاده بودم، بعد از صحبت های رامین چه بهشتی برای خود ساخته بودم ولی ضربه امید چنان ناگهانی بود که تقریبا به حالت مرگ افتاده بودم و هرچه تلاش می کردم هوایی برای تنفس پیدا نمی کردم.
    اول سعی کردم با پایین کشیدن شیشه تنفس کنم ولی فایده ای نداشت، بدون توجه به حرکت اتومبیل در را باز کردم و با ترمز شدید امید و دستهایش که مرا به سوی خود می کشید به طرفش کشیده شدم و بعد از چند لحظه وقتی متوجه اطرافم شدم چشمان نگران او را دیدم و صدایش را شنیدم که مرتب صدایم می زد.
    وقتی کمی حالم بهتر شد گفتم:
    نگران نباش بهتر شدم، نمی دانم چرا احساس کردم نفسم بالا نمی آید.
    با نگرانی گفت:
    آفاق جان بهتر برویم بیمارستان چون من هیچ وسیله ای برای معاینه همراه ندارم.
    سرم را تکان دادم و لبخند تلخی زدم و گفتم:
    نه امید حالم خوبه.
    بعد سرم را از روی دستش بلند کردم و گفتم:
    نگران نباش تو که می دانی من چقدر پوست کلفت هستم مطمئن باش، حالا هم بهتره زودتر به منزل برویم.
    با اینکه هنوز نگران بود اما حرکت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
    آفاق تو از ناراحتی به این حال افتادی، من متاسفم که با تو چنین رفتاری کردم راستش درباره نیما خیلی تند حرف زدم واقعا خیلی خودخواه هستم ولی باور کن نیما لیاقت تو را ندارد.
    سرم را تکان دادم و با خود فکر کردم من در چه خیال و او در چه خیالی است ولی باز باید خدا را شکر کرد که متوجه نشد از خبر نامزدیش با زیبا چنین حالی شدم، در همان لحظه خود را آخر خط دیدم که دیگر ادامه این زندگی را ممکن نمی دیدم. وقتی به منزل رسیدیم امید تا در اتاقم مرا همراهی کرد و در حالیکه هنوز دستم در دستش بود گفت:
    باز هم متاسفم آفاق، خواهش می کنم نفرینم نکن چون من همین جوری در جهنمی دست و پا می زنم که حتی تو نمی توانی تصور کنی.
    سرم را تکان دادم و گفت:
    نه امید جان مطمئن باش من هیچ وقت تو را نفرین نمی کنم.
    بعد از شب به خیر به اتاقم برگشتم و ساعتی صبر کردم تا امید به خواب رود بعد دفترم را داخل کیفم قرار دادم و به روی صورت میلاد بوسه ای زدم و ارام اتاق را ترک کردم و با اتومبیل از پارکینگ منزل بیرون آمدم، قلبم به شدت می زد و هر آن منتظر امید بودم که سربرسد و مانعم شود. وقتی از منزل خارج شدم تازه توانستم نفس راحتی بکشم و بعد از اولین باجه تلفن شماره منزل رامین را گرفتم، وقتی گوشی را برداشت بدون اراده فقط توانستم بگویم رامین و اشک هایم جاری شد همانطور که گوشی را به دست داشتم پشت تلفن گریه می کردم و مدتی طول کشید تا توانستم آرام شوم.
    صدای رامین را شنیدم که می خواست خود را معرفی کنم، وقتی گفتم آفاق هستم با نگرانی که از صدایش پیدا بود پرسید:
    چی شده؟
    می خواهم ببینمت.
    آدرس را یادداشت کن، منتظرت هستم.
    تمام مدتی که در راه بودم تا به منزل رامین برسم اشک ریختم. وقتی رامین در خانه را باز کرد گفت:
    آرام باش آفاق.
    بعد مرا به سوی خانه اش برد، .وقتی وارد منزل شدیم مبلی را نشانم داد و برایم کمی آب آورد و گفت:
    من یک قهوه درست می کنم و تا تو آرام شوی آمده ام.
    بعد از مدتی که آرام شدم، کنارم نشست و گفت:
    امید متوجه شد که من و تو همدیگر را دیده ایم!
    نه رامین کاش این بود هنوز چند ساعت از اینکه مرا دلخوش کردی امید مرا دوست دارد نمی گذرد که فهمیدم او بدون خبرم نامزد کرده.
    با تعجب گفت: اشتباه نمی کنی؟
    سرم را تکان دادم و در حالیکه دوباره اشک در چشمانم جمع می شد. همه ماجرا را تعریف کردم، با تاسف سری تکان داد و بعد از مدتی فکر کردن گفت:
    سر در نمی آورم. چرا امید به من حرفی درباره اینکه با زیبا نامزد کرده نزده بود، شاید فقط خواسته اینطوری تلافی کار تو را دربیاورد.
    نه رامین، او حالا که عشق خود را پیدا کرده از اینکه مرا مثل یک جنس بنجل و کهنه به دور بیندازد عذاب وودان دارد من اگر قبول نکرده بودم که میلاد را به او بدهم او الان با افتخار خبر نامزدی اش را به من می گفت و برای بدست آوردن میلاد راحت مبارزه می کرد. آه، چرا رامین چرا امروز مرا چنین امیدوار کردی در این چند ساعت خودم را سلطان قلبش می دانستم ولی چه راحت خودم را در جمع آنها مسخره کردم.
    آفاق ولی هنوز برای تو فرصت هست، مگه نگفتی حتی نتوانست تحمل کند که نیما فردا تو را همراهی کنه.
    بسه رامین، تو هم فریب بازی های او را خوردی او هنوز هم دلش نمی خواهد من کسی را داشته باشم فقط از من نفرت دارد و همه چیز را با هم می خواهد، هم با زیبا زندگی عاشقانه ای شروع کند هم عذاب وجدان نداشته باشد و هم بنابر حکم از پیش تعیین شده اش من مورد توجه هیچ کس نباشم و رنگ خوشبختی را به خود نبینم. من به او خرده نمی گیرم انهم به خاطر علاقه ام به او، ولی دیگر نتوانستم خود را مسخره کنم پس از من نخواه که دوباره به طرف امید برگردم.
    باشه آفاق جان هر طور دوست داری، با اینکه با تو هم عقیده نیستم و هنوز به حرفم اعتقاد دارم ولی این را هم حق تو می دانم که دیگر نتوانی تحمل کنی فقط برای امید متاسفم که قدر ترا ندانست اما بعدا می فهمد که چقدر راحت خوشبختی را از دست داده است.
    هر دو مدتی سکوت کردیم، وقتی بلند شدم پرسید:
    کجا؟
    در حالیکه مرا بسوی خانه پدری می برد گفتم:
    می خواهم حرف هایی که به تو می زنم همه را به امید بگویی چون از فردا به آن شرکت نمی روم، به او بگو من هیچ مهری از او به خود ندیدم پس به مهریه اش هم احتیاج ندارم ولی خانه زیبایی برایش می سازم، خانه ای که عشق خود را نسبت به او و کودکم در ان چال کنم.
    به او بگو هیچ موقع نفرینش نخواهم کرد و از طرف من عذاب وجدان نداشته باشد و راحت زندگی کند چون مستحق یک زندگی راحت و خوشبخت است و فکر کنم منهم مستحق هر چه که برسرم آمده هستم.
    بگو به خاطر پدرم از او ممنون هستم که این چند سال را در زندان به سر برد و مرا هم به عنوان زندانبان خود تحمل کرد، تمام کارهایم را به وکیل ام می سپارم فقط یک خواسته دارم که دیگر برای دیدنم تلاش نکنه چون اگر او را در اطرافم ببینم کاری می کنم تا برای دیدنم به قبرستان بیاید.
    رامین نگاهم کرد و گفت:
    آفاق یه موقع کار مسخره ای ازت سر نزنه.
    تا لحظه ای که او را نبینم. ولی به محض مشاهده او اینکار را خواهم کرد، می خواهم قول بدهی که همه حرف هایم را به او بزنی.

     

  22. کاربر روبرو از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده است .


صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM
  2. عبــاس مــعروفی
    توسط bethoven در انجمن شعر و شاعري
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: 08-31-2010, 11:05 AM
  3. رمان امانت عشق نوشته فریده شجاعی
    توسط Ahmadnia در انجمن دانلود رمان و داستان(فارسی)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-14-2010, 05:57 PM
  4. بانک مقالات مدیریت
    توسط Ramin در انجمن اقتصاد ، مدیریت و بازرگانی
    پاسخ ها: 1070
    آخرين نوشته: 04-22-2010, 12:13 PM
  5. Kasparov Chess Mate 1.1.0.14 بازی شطرنج کاسپارف
    توسط Ahmadnia در انجمن دانلود بازی های ویدئویی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-10-2010, 07:15 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 3

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •