آهی کشید و گفت:
آفاق تو الان ناراحت هستی مدتی را استراحت کن و به عقیده من به یک سفر برو، بعد می خواهم حتما تو را ببینم چون با بعضی از حرفهایت موافق نیستم و تو را آنقدر منطقی می بینم که بفهمی باید با همه چیز منطقی برخورد کرد.
من تو را درک می کنم چون خودم هم این دوران را گذرانده ام. در حالیکه تو به عشق امید نسبت به خودت اعتقاد نداشتی ولی ما با هم زندگی عاشقانه ای را شروع کردیم پس ضربه ای که من تحمل کردم به مراتب شدیدتر از تو بوده و من ایمان دارم که تو می توانی روزی همه این عذاب ها را فراموش کنی.
در همان حال به در خانه پدر رسیدیم از او تشکر کردم و پیاده شدم و زنگ در را به صدا درآوردم، وقتی پدر در خانه را باز کرد گفتم:
اجازه می دهید دختر شکست خورده تان که دیگر هیچ چیز حتی غرورش را ندارد بخانه شما پناه بیاورد؟
بیا عزیزم بیا که منتظرت بودیم.
وقتی وارد شدن در آغوش مادر جای گرفتم و مادر گفت:
آمدی اما خیلی وقت پیش منتظرت بودیم.
با تعجب نگاهش کردم پدر د رحالیکه حلقه ای اشک در چشمانش بود بغلم کرد و گفت:
تو چرا فکر کردی ما از زندگیت غافل هستیم ما همه نگرانت بودیم و چنین آینده ای را پیش بینی میکردیم بیا عزیزم و بدان دنیا به پایان نرسیده بلکه تازه برای تو شروع شده.
بعد از مدتی به اتاقم آمدم و تا بحال که نزدیک صبح است به زندگیم فکر کرده ام ولی دیگر آنقدر خسته و درمانده ام که میخواهم به هیچ چیز فکر نکنم و فقط بخوابم.
دو هفته از آمدنم بخانه پدر میگذرد که دراین مدت نتوانستم حتی اتاقم را ترک کنم با اینکه پدر و مادر و آرمان و آذین مرتب کنارم هستند و با من صحبت میکنند ولی همچنان د رخود غرق بودم و هیچکس را نمیدیدم تا امروز که آذین را گریان در مقابل خود دیدم دستم را گرفته و گفت :
خواهر خوبم تا کی میخواهی اینطور ماتم زده در این اتاق خودت را زندانی کنی بخدا تو بغیر از خودت همه ما را هم عذاب میدهی .ما هیچکدام در این مدت نتوانسته ایم بزندگی خود فکر کنیم باور کن من از اینکه با شوهر و فرزندم راحت و خوشبخت زندگی میکنم و تو را اینطور غمگین و ماتم زده ببینم از خود خجالت میکشم.آرمان هم در این مدت بخانه خودش نرفته و پدر و مادر پیر و شکسته شده اند عزیز دلم بخاطر ما بخودت بیا و ببین ما تو را چقدر دوست داریم.
تو ما را داری و ما هیچوقت تو را تنها نمیگذاریم اگر دراین مدت بخانه ات نمی آمدیم و بتو معترض نبودیم برای این بود که میدانستیم تو درچه حالی هستی و چه رنجی را تحمل میکنی و دوست نداشتیم بدانی که از همه حال و احوال تو با خبر هستیم فکر میکردیم حتما خودت امیدی به بهتر شدن زندگیت داری ولی دیگر تو را تنها نمیگذاریم.
ما در این مدت با اینکه از تو دور بودیم ولی همراه تو زجر میکشیدیم و حالا هم همون حال و روز را داریم باور کن اگر فریبرز و پدر نبودند آرمان تابحال امید را کشته بود.
حالا بگو چه میتوانیم برایت بکنیم چون همه ما دلمان میخواهد کمکت کنیم.
حرفهای آذین تلنگری بود تا از آن حالت در آیم سعی کردم تمام افکار گذشته ام را دور بریزم و با تکیه بر خانواده ام بزندگی برگردم .من بدون امید و میلاد هم میتوانستم زندگی کنم حداقل باید بخاطر خانواده ام تلاشم را میکردم.
بروی آذین لبخندی زدم و دستم را بطرفش گرفتم و گفتم:
کمک میکنی؟
دستم را گرفت و در بلند شدن مرا یاری کرد گفتم:
میشه به مادر بگویی تا من دوش میگیرم یک غذای خوشمزه درست کند.
صورتم را بوسید و گفت:
قربان خواهر خوبم برم که همیشه رفتارش باعث الگوی ما بوده.
با شوق از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلند گفتم:
مادرجان من خیلی گرسنه هستم.
سرش را از در آشپزخانه بیرون آورد و لبخندی زد و گفت:
تا تو پشت میز بنشینی من و آذین هم غذا را آماده میکنیم.
وقتی بطرف میز غذاخوری رفتم پدر و آرمان را دیدم که با شوق نگاهم میکنند هر دو را بوسیدم و در حالیکه مینشستم گفتم:
از فردا میخواهم بدنبال یک کار باشم چون اصلا حوصله بیکاری را ندارم.
پدر خندید و گفت:
اگر بدانی در مدت که فهمیده اند شرکت را واگذار کردی چقدر تلفن کرده اند و اعلام همکاری کرده اند و دوست داشته اند که تو با آنها بطور شراکت کار کنی.
خندیدم و گفتم:
خیلی خوبه یکی از آنها که بهتر باشه را انتخاب میکنم راستی پدر از شرکت چه خبر؟
پدر نگاهی به ارمان کرد و گفت:
فردای همان شب که آمدی استعفایم را فرستادم و برای آقای محمودی هم پیغام گذاشتم که دور من و خانواده ام را خط بکشه و گفتم که دیگر نه من و نه تو به شرکت نمیرویم البته اون مهریه تو بود و باید اول بتو میگفتم ولی نمیدانم چرا بجای تو تصمیم گرفتم.
نه پدر چون خودم هم همین تصمیم را گرفته بودم و برای امید هم پیغام فرستاده بودم فقط یک وکیل خوب هم لازم دارم میخواهم کارهای طلاقم را انجام دهم.
ارمان-تمام کارها انجام شده و امید را چنان تهدید کرده ام که حاضر شده بطور توافقی جدا شوید فقط منتظر بودیم که خودت بخواهی.
هر چه زودتر بهتر ولی میخواهم اجازه یک کار را از شما بگیرم و اگر راضی نبودید اصلا انجامش نمیدهم.
وقتی هر دو را دیدم که منتظر نگاهم میکنند گفتم:
میخواهم روی خانه امید که مشغول ساخت آن هستند نظارت کنم چون آنجا خانه میلاد هم میشود دوست دارم او در خانه ای که مادرش ساخته زندگی کند.
پدر در حالیکه خلقه اشکی در چشمانش میدرخشید گفت:
باشه عزیزم فقط میخواهیم تو همان آفاق همیشگی باشی مقاوم و شجاع.
واقعا شما درباره من اینطور فکر میکنید؟
ارمان-فکر نمیکنیم بلکه اطمینان داریم.
برویش لبخند زدم و گفتم:
خوشحالم که شماها را دارم حالا راحت به زندگیم برمیگردم مطمئن باشید دیگر باعث ناراحتی شما نمیشوم.
مادر در حالیکه مینشست گفت:
عزیزم تو کی باعث ناراحتی ما شدی تو هر چه بدبختی کشیدی یک کلام حرف نزدی .ما اگر ناراحت بودیم بخاطر این بود که تو حاظر نبودی بخاطر ما دردل کنی که حداقل کمی سبک شوی.
در همان حال که غذا میکشیدم سعی کردم که از موضوعات دیگر صحبت کنم از آرمان پرسیدم:
پس مهدیس و مهشید کوچولو کجا هستند؟
خونه هستند من و آذین تنها اینجا ماندیم چون نمیخواستیم تو از سر و صدای بچه ها ناراحت شوی و میدانستیم که تو به آرامش احتیاج داری.
گفتم ممنون و به حرفهای آرمان و پدر درباره کار جدیدی که با هم شروع کرده بودند گوش کردم و بعد از شام خودم را مشغول دیدن تلویزیون نشان دادم و بعد از مدتی شب بخیر گفتم و به اتاقم برگشتم و مستقیم بسویت آمدم.
حالا میتوانم فقط بتو بگویم که چقدر دلتنگ میلاد هستم و دلم میخواهد حتی یک لحظه صدایش را بشنوم شاید هر دوری را بتوانم تحمل کنم ولی مهر مادری احساسی نیست که بشود فراموشش کرد.
وقتی احساس کنی جگر گوشه ات که دلت برایش پر میکشد تنها چند خیابان با تو فاصله دارد چه زجری است که تحمل کنی و بسویش نشتابی ای یار بی پناهان خدای مهربان مرا دریاب.
امرزو بعد از سه هفته ترک منزل امید بالاخره دفتر زندگی مشترک سراسر غممان بسته شد وقتی وکیل زنگ زد و گفت که همه کارها بخوبی تمام شد فقط توانستم از او تشکر کنم و بسوی اتاقم بیایم چون احساس کردم امروز نمیتوانم به نقش بازی کردن ادامه دهم.
هنوز ساعتی نگذشته بود که با صدای بلند مادر از اتاق بیرون آمدم و شنیدم که میگفت بیا آفاق بیا ببین کی آمده.
گیج و ماتم زده پایین آمدم و آقای محمودی را دیدم که دست پله ها گرفته و روبروی پله ها ایستاده بود و همراه با لبخندی مرا نگاه میکرد.
با شتاب بسویشان دویدم و میلاد را در آغوش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم و بعد با اشکهایم شستم.صدای مادر را شنیدم که گفت:
آفاق جان بخودت مسلط باش و بچه را اذیت نکن.
نگاه میلاد کردم و دیدم او هم از دیدن اشکهایم میگرید فوری اشکهایم را پاک کردم و گفتم:
نه میلاد جان گریه نکن مادر چون تو خوشحاله که تو را دیده گریه میکنه.
بعد بیاد اقای محمودی افتادم و بسویش برگشتم و او را هم دیدم که چشمانش تر است صورتم را بوسید و گفت:
دخترم ما را حلال کن.
این حرف را نزنید شما برای من همیشه مثل پدرم بودید من حتی از دست امید ناراحت نیستم و خواهش میکنم به او سخت نگیرید چون این زندگی از پایه غلط بود و هر دو ضرر کردیم.
سرش را تکان داد و گفت:همیشه فکر میکردم تو لایقترین زنی هستی که دیده ام بخاطر همین روی ازدواج تو و امید پافشاری کردم چون همیشه بهترین را برایش میخواستم ولی حالا متاسفم که امید نتوانست تو را خوشبخت کند.
نه پدرجان امید هم تلاشش را کرد ولی ما برای هم ساخته نشده بودیم و این تقصیر هیچکس نیست بلکه این سرنوشت ما بود خواهش میکنم به امید کمک کنید او الان بشما احتیاج دارد.
فقط میتوانم بگویم امید لیاقت تو را نداشت امروز امید گفت که میلاد رابیاورم و او را فعلا بتو بسپارم البته به شرطی که کار ساختمانش را رها نکنی.
دخترم دیگر حوصله سر و کله زدن با امید را ندارم و در کارهایش دخالت نمیکنم چون از مدتی پیش او را تهدید کرده و به او هشدار داده بودم ولی گوش نکرد و منهم دیگه او را بحال خود گذاشتم.
بعد میلاد را بوسید و خداحافظی کرد و رفت و من همچنانکه میلاد را در آغوش داشتم خدا را شکر کردم.
مادرجان همان لحظه به پدر زنگ زد و خبر داد که امید فعلا میلاد را به آفاق سپرده و بعدازظهر تمام خانواده خوشحال دور هم جمع شدیم و آنروز بدون اینکه نقش بازی کنم با شادی با همه مشغول گفتگو بودم.
امروز پدر با خوشحالی به منزل آمد و گفت:
آفاق یک خبر خوب برایت دارم یک پیشنهاد کاری جدید بتو شده یعنی تاسیس یک شرکت بزرگ که هم درایران کار قبول کند و هم خارج از ایران کسیکه میخواهد شریک شود یک سرمایه دار خارجی است و اینطور که از وکیلش فهمیدم یکی از شیخهای عرب و همین حالا چند پیشنهاد در کشورهای عربی برای کار دارد.
راستش وقتی صحبت کرد و منهم وکیلمان را خبر کردم و شرایط کاری را بررسی کردیم خیلی تعجب کردم حتی از وکیلش پرسیدم که به چه علت تو را انتخاب کرده و او گفت که طی بررسیهای بسیار و دیدن کار دختر شما ایشان را انتخاب کردیم درست همان کاری که تو دوست داشتی.
حالا اسمش چیه؟
تنها مورد گنگ این موضوع اینکه او نمیخواهد شناخته شود و همه کارهاش را وکیلش انجام میدهد البته دلیل این کارش را مشغله زیاد و داشتن شرکتهای متعدد که بهمین روال اداره میشوند ابراز کرد.
بنظر شما مشکوک بنظر نمیرسید؟
نه دخترم تو فقط بعنوان رییس این شرکت هستی که قید شده یغر از حقوق سالانه درصد خوبی هم از سود آن بهره مند میشوی و کلیه ضرر و زیان و عواقب کار بعهده آنهاست.
تو باید فردا به ساختمانی که برای شرکت خریدند بروی چون خرید وسایل و دکور آن به عهده توست در ضمن در مورد استخدام کارمند و مهندسین شرکت اختیار کامل داری.
صورتم را بوسید و گفت:
بدلت بد راه نده و این را عنایتی از جانب خدا بدان و بخاطر آن کسی که بتو اطمینان کرده سعی کن آن را شرکت خودت بدانی و از جان و دل برایشان کار کنی.
امروز دو ماه از کارم در شرکت جدید میگذرد چنان در این مدت سرگرم کارم بودم که خوشبختانه دیگر به گذشته کمتر فکر میکنم فقط شبها که میلاد را در آغوش خود گرفته و میخوابانم خودبخود پرنده خیالم چند خیابان آنطرفتر پرواز میکند و در همانحال فکر میکنم آیا او به من فکر میکند.
امروز بعد از دو ماه که درقطر بودم بدون خبر بخانه بازگشتم و میلاد را ندیدم وقتی از مادر پرسیدم با نگرانی گفت:
عزیزم مدتی است که وقتی تو نیستی خانم محمودی بدنبال میلاد می آید و او را به منزلشان میبرد البته قرار بود تو از این موضوع آگاه نشوی چون خانم محمودی نگران بود که اگر بفهمی برداشت منفی از این قضیه کنی.
آنها فقط دوست داشتند در مدتی که تو نیستی نوه خود را ببینند ولی بمحض اطلاع از برگشت تو همیشه او را زودتر می آوردند البته اول فکر میکردیم که خود میلاد بهت بگوید ولی وقتی میلاد حرفی نزد ما هم طلاح ندانستیم تو را نگران کنیم تنها قصد آنها دیدار میلاد است چون بالاخره آنها هم به نوه خود علاقه مند هستند و از طرف دیگر میلاد بوجود پدرش احتیاج دارد و تو نمیتوانی همیشه تو را دور از امید نگه داری.
درسته که ما هم از امید دلخوشی نداریم ولی هر چه باشد او هم به میلاد علاقه دارد و حقشه که گاهی او را ببیند.
با تعجب پرسیدم:
ولی میلاد مرتب با من تماس میگرفت و صحبت میکرد.
مادر با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
او از خانه آقای محمودی زنگ میزده.
شما هر موقع که من میرفتم به آنها خبر میدادید؟
نه عزیزم نمیدانم خودشان از کجا باخبر میشدند حتی از برگشتت هم خبر داشتند و او را قبل از آمدن تو می آوردند همین حالا زنگ میزنم که میلاد را بیاورند.
در حالیکه بطرف اتاقم میرفتم گفتم:
نه مادر فعلا لازم نیست.
وقتی به اتاقم رفتم خود را روی تخت رها کردم و به میلاد فکر کردم از این وضع نگران بودم و دوست نداشتم که میلاد گاهی کنار من و گاهی کنار امید باشد چون میترسیدم که از نظر روحی دچار مشکل شود .
در این مدت میلاد هر شب زنگ میزد حتی یکبار نپرسیدم روز را چکار کرده و یا گوشی را به مادر بدهد و همین باعث شده بود که نفهمم از کجا تماس میگیرد کم کم رفتارهایم با میلاد از جلوی چشمانم گذشت و فهمیدم در این مدت چقدر از میلاد دور شده بودم فقط شبها موقع خواب او را میدیدم و کمی کنارش مینشستم تا بخواب رود حتی بعضی شبها هم که دیرمی آمدم او بخواب رفته بود بدون اینکه او را ببینم.
وای که من چه کرده بودم در این مدت بجای اینکه جای خالی امید را برایش پر کنم حتی خودم هم از او غافل شدم فقط به پروژها و کارهایم فکر میکردم و چنان خود را غرق کار کرده بودم که مسئولیت مادری را فراموش کرده بودم بعد وقتی به میلاد تنهایم فکر کردم اشکهایم جاری شد و فهمیدم که من لیاقت مادر بودن را ندارم و آنقدر اشک ریختم تا بخواب رفتم.
امروز صبح اول وقت به مطب رامین رفتم که منشی او گفت متاسفانه امروز صبح دکتر وقت ندارد در همین موقع خود رامین وارد مطب شد و تا مرا دید لبخندی زد و گفت:
بالاخره آمدی از کی تابحال منتظرت بودم.
به منشی نگاه کردم و گفتم:
ولی مثل اینکه بد موقعی آمدم چون وقت نداری میروم بعد از ظهر یا فردا می آیم.
گفت بله واقعا وقت ندارم بعد رو به منشیش کرد و گفت:
خانم تمام وقت بیماران صبح را لغو کن یک کار فوری برایم پیش آمده و باید بروم.
بعد چشمکی بمن زد و از مطب خارج شد و من زر حالیکه از این کار او خندم گرفته بود به منشی نگاه کردم داشت داشت از دو بیماری که آنجا بودند عذرخواهی میکرد و بعد برای آنها برای بعداز ظهر وقت میداد که وقتی مرا هنوز سرپا در کنار میزش دید گفت:
خانم شما که خودتان دیدید دکتر رفت ولی اینطور که معلوم بود با شما خیلی آشنا بود هر وقت آمدید بین بیمارها شما را میفرستم.
بعد از تشکر خارج شدم و بنز رامین را دیدم و بسویش رفتم و کنارش نشستم و گفتم:
سلام رامین کار درستی نکردی حداقل آن دو بیمار را ویزیت میکردی.
در حالیکه حرکت میکرد گفت:
وقتی تو را دیدم دیگه نتوانستم خیلی وقت بود که منتظرت بودم.
خندیدم پرسیدم:
چرا؟حتما فکر کردی بعد از جدایی از امید منهم به جمع بیمارانت اضافه میشوم.
روز اول بتو گفتم باهوشی ولی حالا میتوانم حرفم را پس بگیرم.
چرا؟چون بیمارت نشدم؟
نه چون فکر میکردم میفهمی که باید زودتر به دیدنم بیایی.
حقیقتا دلم میخواست به دیدنت بیایم ولی میخواستم گذشته خود را فراموش کنم و تو هم جزیی از آن گذشته بودی.
سرش را تکان داد و پرسید:
حالا میخواهی به گذشته برگردی؟
نه ولی مثل اینکه هر وقت به مشکل بر میخورم یاد تو می افتم.
پس ایندفعه یادم باشه حق ویزیتم را جلوتر بگیرم چون تو از اونهایی هستی که حق ویزیت رو پرداخت نمیکنی.
لبخندی زدم و گفتم:
حتما حالا چقدر میشود؟
هر چی بگم قبول میکنی؟
چاره ای هم دارم؟
بله میتوانی به پزشکهای دیگر مراجعه کنی فکر نکنم آنها در مقابل ویزیت طرح یک ساختمان از تو بخواهند راستی کجا برویم؟
نمیدانم.
امروز دوست دارم به دربند برویم.
بعد از مدتی سکوت پرسید:
چه میکنی منظورم بعد از جداییست؟
یعنی تو خبر نداری؟
از کجا باید خبر داشته باشم؟
از بیمارت مگه دیگه نمی آید؟
کمی مکث کرد و گفت:
هنوز که بیمارم است ولی تو که دیگه همسرش نیستی.
رامین اگر بخواهی مثل یکی از مهره های او با من رفتار کنی لطفا همینجا نگه دار تا پیاده شوم چون من خبری بیشتر از اونچه که امید بتو گفته ندارم.
نگاهم کرد و چند لحظه ای با صدای بلند خندید و بعد گفت:
میدانی آفاق بنظرم امید حق داشته تو را بعنوان رقیب بازی انتخاب کنه چون بازی کردن با تو حس خوبی به آدم میدهد حالا میفهمم امید چه میگفت و چرا نمیتوانست براحتی یک رقیب دیگه پیدا کنه چون تو به وقتش خوب دست آدم را میخونی بله امید هنوز از تو خبرهایی بمن میدهد و تا چه اندازه اش را نمیدانم البته امیدوارم حالا که فهمیده ای امید ازت خبر دارد نخواهی به قبرستان سفر کنی.
خندیدم و گفتم:
نه حالا زندگیم را بیشتر از امید دوست دارم .
با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
واقعا به این زودی فراموشش کردی؟
نه فراموشش نکردم بلکه چنان خودم را غرق کار کرده ام که هیچکس را بیاد نمی آورم و دوست دارم آنقدر به این کار ادامه دهم که هرگز امید را بیاد نیاورم.
بنظرت امید ارزش اینکار را دارد؟
نگاهش کردم و گفتم:
متوجه نمیشوم منظورت چیه!
با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
آفاق باز که به بیراهه زدی این راهی که تو در پیش گرفته ای فقط انتهایش همان قبرستان است.
تمام راهها با آنجا ختم میشود نکنه راه زندگی جاویدان را پیدا کرده ای؟
اگر وجود داشت پیدا میکردم چون مثل تو بی فکر نیستم منهم راهم بالاخره به قبرستان ختم میشود ولی این راهی که درپیش گرفته ام در آن زندگی وجود دارد خانواده و اطرافیانم را میبینم و از حالشان خبر دارم و هر وقت احتیاج داشتند کمکشان میکنم و اگر احساس کردم کسی میتواند کمکم کند از او کمک میخواهم.
میدانی بخودم و ایندم و حتی به گذشته ام فکر میکنم و از آنها فرار نمیکنم به گذشته فکر میکنم که بدانم خطاهایم از کدام نقطه بوده و دلیل آن چه بوده و حالا سعی میکنم که خطایم را تکرار نکنم و این راه من است اما راه تو صبح بلند میشوی خودبخود لباس میپوشی تا بتوانی از خانه خارج شوی و باز بطور خودکار میدانی باید غذا بخوری چون با معده خالی و گرسنه نمیتوانی کار کنی و بعد سرکارت میروی و سعی میکنی یک طرح بهتر بکشی تا شب که بخانه برمیگردی چون احساس خستگی میکنی و بخواب احتیاج داری.حالا با اینهمه کار به چه میرسی و با پولهایی که بدست می آوری چه میکنی منظورم اینست که از این مجتمع یا برج یا ساختمانهایت که یکی از قلبی زیباتر هستند چقدر لذت میبری و با سودی که بدست می آوری چه چیز جدیدی میخری و به چه تفریحی میپردازی تو از افتخارهایت لذت برده ای و نه از پولهایت و بنظر قبرستان یعنی همین ولی اگر تو در کنار هر مجتمع با برج با ساخت یک مجموعه آپارتمانهای کوچک آنها را با سود کمتر د راختیار بی خانمانها قرار دهی بنظرت احساس خوبی پیدا نمیکنی تا بحال فکر کرده ی یک مقدار از سودها ی تو میتواند زندگی یک خانواده را از فقر نجات دهد.
از همه اینها گذشته تو حتی تا بحال به خانواده ات فکر نکردی به مادرت که اگر زودتر از سر کار برگردی و کنارش بنشینی و کمی به درد دل او گوش کنی چقدر دلش را شاد میکنی و یا به خواهر و برادرت سر بزنی تا از مشکلات آنها آگاه شوی و یا حتی چند ساعتی در کنار پدرت بنشینی و کمی با او صحبت کنی و سربسرش بگذاری و یا دست هر دو را بگیری و آنها را شام ببری بیرون اصلا تابحال چنین لذتی را تجربه کرده ای.
لحظه ای به پدر امید فکر کرده ای که چقدر تو را دوست دارد و تو برایش همان دختری بود که سالها آرزویش را داشت و تو در این مدت حتی یکبار تلفنی با او صحبت نکرده ای و از همه اینها مهمتر تا بحال به کودکت فکر کرده ای که با جدایی تو و امید چه روزگاری را میگذراند و چطور تبدیل به توپ فوتبال شده که حالا نه پدر دارد و نه مادر میدانی او بدبخت تر از همه مهره های پیاده شطرنج شماست.
تو حالا که طلاق گرفته ای و سرپرست او هستی باید جای دو نفر را برای بگیری در حالیکه او حالا حتی تو را هم دیگر ندارد.
تو الان اعتماد به نفست خیلی بیشتر شده چون در عرض 3 هفته امید را مجبور به جدایی کردی بدون اینکه یک لحظه اجازه صحبت به او بدهی و با بخشیدن چنان شرکت بزرگی به او فهماندی که حتی مهریه چنین بالایی هم در برابر تو پشیزی ارزش ندارد و شاید دو ماه نکشید که صاحب یک شرکت به مراتب بزرگتر و پولدارتراز آن شدی.
آفاق تو واقعا به راهی که در پیش گرفته ای فکر کرده ای؟
فریاد زدم:
بسه رامین همه حرفهایت درست است و من مثل همیشه فقط بخودم فکر کردم و حتی جگر گوشه ام را فراموش کرده ام و دراین مدت هیچ لذتی نبرده ام و مثل سالهای قبل حالا که کارم گرفته آنقدر شبها خسته هستم که فقط صدای سلام مادرم را میشنوم حتی به صورتش نگاه هم نمیکنم من هیچوقت معنی زندگی را نفهمیدم و حالا تو بگو چکار کنم منکه گفتم به مشکل برخوردم.
اشکهایم سرازیر شد وقتی بخود آمدم که اتومبیل از حرکت ایستاد و رامین صدایم کرد که پیاده شوم.در سکوت کنار هم پیش رفتیم رامین جای زیبایی را انتخاب کرد و نشست و سفارش چای داد وقتی چاییش را خورد چشم را مناظر اطراف گرفت و بمن که همچنان نگاهش میکردم نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:
آفاق معذرت میخواهم که با این لحن با تو صحبت کردم آنشب که تو را بخانه پدرت رساندم و صبح کلید اتومبیل را به امید دادم و او را از قصدت آگاه کردم امید انتظارش را داشت چون همان شب متوجه رفتن تو شده بود و بمن گفت که از خیلی وقت پیش چنین روزی را پیش بینی میکرده ولی از بقیه حرفهای تو خبر ندارد من نتوانستم حرفی به او بزنم ولی او مرتب پیش من می اید و از تو هم صحبت میکند از اینکه از مهرت گذشتی و آرمان با تهدید او را مجبور به طلاق تو کرد.
روزی پیشم آمد و گفت امروز مسئله طلاق تمام شد ولی مشکلی دارد و آنهم مربوط به میلاد هم ناراحت بود که او را از تو گرفته و هم بتو اطمینان نداشت چون تو هیچ تلاشی برای نگهداری میلاد نکردی ولی میدانست که تو از دوری میلاد بسیار ناراحت هستی.
او عقیده داشت که تو وقتی مشغول بکار میشوی چطور تمام دنیا را فراموش میکنی و همین امر را رمز موفقیتت میدانست و حالا بعد از طلاق عقیده داشت که تو بیشتر فعالیت بیشتر میکنی تا هم موضوع طلاق را فراموش کنی و هم لیاقتهای خود را بهتر نشان دهی و با اینکار تو ممکن است اگر میلاد را بتو دهد باعث شود نتوانی از او خوب نگهداری کنی و از طرفی عذاب وجدان داشت و از من کمک خواست که گفتم میتوانی امتحان کنی و بطور موقت میلاد را به او بسپاری شاید واقعا آفاق آنطوری که تو فکر میکنی نباشد.
در جوابم سری تکان داد و گفت با اینکه صد در صد مطمئن هستم ولی باشه و اینطور شد که او را بتو سپرد البته بمن گفت بخاطر میلاد باید هنوز تو را زیر نظر داشته باشد چند ماه بعد که او را دیدم خیلی ناراحت بود و میگفت هنوز چند روز نبود که از کویت برگشته بودی که دوباره به قطر رفتی و چند ماهی هست که آنجا هستی و گفت وقتی دیده حتی مواقعی که ایران هستی دیر بخانه میروی برای همین وقتی میدانست تو نیستی فوری مادرش را میفرستاد که میلاد را بیاورد و در این مدت کارش را کم میکرد که بتواند اوقات بیشتری را با میلاد بگذراند بعد هم بخاطر تو قبل از برگشتت او را بخانه برمیگرداند.
کم کم فهمیدم واقعا تو دو رویه سکه داری یعنی به همان اندازه که میتوانی باعث خوشبختی مردی باشی بهمان اندازه هم باعث بدبختی او هستی و من در این مدت شاهد ناراحتی امید نسبت به سرنوشت میلاد بودم.
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
آفاق اگر حرفهایم درست نیست بگو شاید موردی باشد که من ندانم؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
نه تابحال حقیقت محض بوده.
لبخندی زد و گفت:
نمیخواهی از خودت دفاع کنی؟
نه فقط بگو چطور باید خود را مجازات کنم؟
آهی کشید و گفت:
مجازات چه فایده ای برای میلاد دارد بنظر من حالا تو قبل از هر کاری باید فکر کنی یک مادر هستی فقط به این توجه کن.
بنظرت باید کارم را ترک کنم؟
آفاق تو اصلا راه میانه را بلد نیستی تو هم میتوانی کار کنی و هم میتوانی مادر و هم پدر برای میلاد باشی چون کار تو از 8 صبح تا 2 باید باشد و بعدازظهرت مختص میلاد باشد و در کنار میلاد به خانواده ات هم برسی.
واقعا از تو بعیده این یک برنامه ریزی ساده است ولی مثل اینکه مغزت فلج شده.اصلا من فکر کنم تو هنوز در شوک هستی درست نمیگویم آفاق؟اما تو باید بدانی که دیگر همسر امید نیستی و باید قبول کنی که به عشق او امیدوار نباشی و او را فراموش کنی.
با این حرفهایش دیگر نتوانستم خود را نگه دارم دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم و خیره نگاهش کردم و گفتم:
نه خواهش میکنم تمامش کن چون هیچ چیز تغییر نکرده ولی صدایی در مغزم فریاد میزد چرا امید دیگر متعلق بتو نیست.
نمیدانم چقدر گذشت با خیس شدن صورتم و بعد با سیلی که به صورتم خورد بخود آمدم و سرم را بلند کردم و رامین را دیدم که پرسید:
بهتر شدی؟
با صدایی که بزور از دهانم خارج میشد گفتم
بله و بعد با سردرگمی پرسیدم:
من یکدفعه چرا اینجوری شدم؟
کنارم نشست و گفت:
آفاق واقعا نگرانت هستم یعنی از همان شب که گریان پیشم آمدی متوجه شدم که چشمانت و گفتارت حالت عادی ندارد حتی بتو گفتم بعد از چند روز دوست دارم تو را ببینم اما نیامدی تا امروز از لحظه ای که دیدمت باز از حالت نگاهت فهمیدم که حال عادی نداری.
چی میگی رامین مدتهاست که یک زندگی عادی دارم و همه کارهایم را خوب انجام میدهم.
نه آفاق درسته که تو از نظر کار یموفق بودی ولی سعی کردی از کسانی که حساسیت بیشتری به آنها داری فرار کنی من اینرا از تمام حرفهای امید میفهمیدم ولی تا خودت پیشم نمیآمدی نمیتوانستم کاری انجام دهم.از همان اول که دیدمت تصمیم گرفتم با حرفهایم تو را به اوج انفجار برسانم و این حالت تو همان اوج انفجارت بود.
بعد با تاسف پرسید:
هنوز عاشقش هستی؟
بهش فکر نکرده ام.
تو باید بهش فکر کنی و چندین بار این جمله امید را که بتو گفت از ترس اینکه زیبا رهایش کند او را نامزد خود کرده را به یاد آوری و آنرا برای خود حلاجی کنی و کم کم باهاش کنار بیای.
میدانم که در بدترین لحظه این ضربه بتو وارد شده یعنی درست بعد از اینکه من تو را از عشق امید مطمئن کردم واقعا متاسفم نمیدانم این چه سرنوشتی است که تو داری چون اگر من میدانستم که امید نامزد کرده هیچوقت بتو این حرفها را نمیزدم.
درست روزی این حرفها را شنیدی که چند ساعت پیش در فکرت امید را عاشق وشیدای خود میدانستی و اینها باعث شوک در تو بود آفاق تو روزهای سختی رادر پیش داری پس بذار کمکت کنم خواهش میکنم.
به امید کمک کردی؟
با دقت نگاهم کرد و پرسید:
دوست داری از امید بدانی؟
بله خیلی دلم میخواهد بدانم او و زیبا در چه حالی هستند؟
قراره عقد و ازدواج را برای سال اینده تعیین کرده اند.
از نظر روحی چطوره؟
نمیدانم آفاق شاید حق با تو بود که میگفتی امید از نظر وجدانی ناراحت است چون حالا آنطور پریشان نیست و خیلی آرام شده و راحت درباره تو و میلاد صحبت میکند البته درباره زیبا کم صحبت میکند و حتی بارها از او خواسته ام که بگوید حالا با زیبا احساس خوشبختی میکند یا نه ولی او فقط میخنند و میگوید چرا نباید احساس خوشبختی کنم.
امید خیلی باهوشه و درباره موردی که نخواهد کسی از آن سر در آورد کاملا موفق عمل میکند باور کن من مطمئن هستم که او همه مسائل زندگیش را با من در میان نمیگذارد.
در خلال حرفهایش توانستم درباره تو ازش بپرسم و متوجه شدم که هنوز مراقب توست بعضی مواقع میخندد و میگوید آفاق آنقدر مشغول است که حتی اگر کفشهایش را لنگه به لنگه بپوشد و برود سرکار متوجه نمیشود باور کن تابحال کسی را ندیده ام که چنین خود را غرق کار کند.وقتی این حرفها را میزد
نمي داني چه برق لذتي در چشمانش مي ديدم و حالا نگران روزي هستم كه تو بخواهي ازدواج كني، مي ترسم تو را دوباره اذيت كند.
- دكتر باز هم اعتقاد داريد كه مرا دوست دارد؟
سرش را تكان داد و گفت:
- آفاق حقيقتا نمي دانم البته ديگر مثل آن موقع معتقد به اينكه به تو علاقه زيادي دارد نيستم ولي هنوز نتوانسته ام درون حقيقيش را ببينم و اعتراف مي كنم كه كسي را به باهوشي او نديده ام اما از يك چيز مطمئن هستم و اينكه اين حالت تو آرزوي هميشگي اوست و اگر تو تغيير كني شايد در تلاطم روحيش احساس واقعي اش را نسبت به تو بدانم.
- ديگر چه اهميتي دارد؟
- يكي از اهميت هايش اين است كه زيبا ديگر بازيچه اش نمي شود چون اگر در اين تلاطم روحي قرار گيرد موقعيت زيبا در خطر است.
آفاق سعي كن با عشق اميد كنار بيايي تو در آينده موقعيت هايي داري كه مي تواني با يك انتخاب مناسب خوشبخت شوي.