رمان رد پای عشق ( ادامه دار)
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 25 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 241

موضوع: رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

  1. Top | #1

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Icon2008 رمان رد پای عشق ( ادامه دار)



    رد پای عشق

    اثر:خانم سمیه بهارلو
     

  2. 2 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    از شدت عصبانیت کتاب را به گوشه ای پرت کرد . با خود زمزمه کرد،(درست مثل سرنوشت من)
    از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. استکان را پر از چای کرد و دوباره به اتاق بازگشت و پشت میز نشست. استکان را روی میز گذاشت و با انگشتانش سطح خارجی آن را لمس کرد. به نقطه ای خیره شده و به فکر فرو رفته بود. زیر لب زمزمه کرد( ای عشق خانمانسوز وجودم را سوزاندی و قلبم را ...)
    به اطرافش نگریست و نفس عمیقی کشید. انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت، ( خسته شدم بس که فکر کردم)
    چای سرد شده اش را یک نفس سر کشید. به سمت آشپزخانه رفت. استکان را روی کابینت گذاشت. بی حوصله مانتویش را از جا رختی برداشت و از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه شروع به قدم زدن کرد. چنان غرق در افکارش بود که متوجه اطرافش نیود. جرقه ی کوچکی در مغزش شعله ور شد. قدم هایش را سریع تر کرد. جلوی در کرم رنگی ایستاد. نفس را در سینه حبس کرد و بعد از مکثی با احتیاط تکمه ی زنگ را فشرد.
    صدای دلنشین خانمی شنیده شد:
    کیه؟
    پاسخ داد:
    سلام خانم رامشی. مریم جان تشریف دارن؟
    خانم رامشی گفت:
    سلام عزیزم. بیا تو.

     

  4. 5 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  5. Top | #3

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    و تکمه آیفون را فشرد. در روی پاشنه چرخید. وارد شد. پله ها را پشت سر گذاشت. خانم رامشی با روی گشوده صورت جوانه را بوسید و گفت:
    خیلی خوش اومدی.
    جوانه متین گفت:
    مزاحم شدم خانم رامشی.
    خانم رامشی لپ جوانه را گرفت و گفت:
    این حرفها رو دیگه نزن. مریم توی اتاقشه. بفرما. الان من هم میام.
    جوانه ضربه ای به در زد و آن را گشود و سلام کرد. مریم با خوشحالی گفت:
    وای خدای من! چی می بینم؟ چه عجب دختر فراری. این طرفها پیدات شد؟
    جوانه لب تخت نشست و گفت:
    اگه بگم از تو یاد گرفته ام دروغ نگفتم.
    مریم به اطراف نگاهی انداخت و شروع به جمع و جور کرد و گفت:
    ببخش که اینجا این قدر شلوغ و ریخته پاشه.
    جوانه دست مریم را کشید و گفت:
    تو همیشه همین طور بودی. اگه تو کار کنی کی بخوابی؟
    مریم اخمی کرد و گفت:
    بعدا با هم حساب می کنیم.
    خانم رامشی با ظرف میوه وارد اتاق شد و گفت:
    دلمون برات تنگ شده بود.
    جوانه از جا برخاست و گفت:
    چرا زحمت کشیدین؟راضی به زحمت نبودم.
    صدای زنگ تلفن خانم رامشی را مجبور کرد که آن دو را تنها بگذارد.
    بعد از رفتن او، جوانه رو به مریم کرد و گفت:
    ببینم دنبال سوژه نمی گردی؟

     

  6. 6 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  7. Top | #4

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    مریم گفت:
    اصلا نمی تونم بنویسم. فکرم کار نمی کنه. خودت چی؟
    جوانه سرش را تکان داد. مریم ادامه داد:
    تو دیگه چرا دختر؟ تو که با استعدادی و از قوه تخیل بالایی برخوردار هستی. توی دبیرستان اول، توی چاپخونه اول، دیگه چی می خوای؟ اگر همین طور پیش بری می زنی رو دست دانیل استیل.
    جوانه کمی به اطراف نگریست و گفت:
    اگه یه سوژه خوب برات پیدا کنم می نویسی؟
    مریم با خوشحالی گفت:
    این نهایت لطفت رو می رسونه.
    جوانه با دقت به مریم نگریست و گفت:
    پس قلم و کاغذت را آماده کن.
    مریم با تعجب نگاهش کرد و گفت:
    در مورد چی؟
    جوانه لبخند کمرنگی زد و گفت:
    سرنوشت من!
    مریم ابروهایش را درهم کشید و گفت:
    باز هم که شروع کردی. کی می خواهی دست از این دیوونه بازیهات برداری؟ اصلا کی می خواهی آدم بشی؟
    جوانه بی حوصله گفت:
    مریم خواهش می کنم بنویس من ...
    مریم حرفش را قطع کرد و گفت:
    چرا خودت نمی نویسی؟
    جوانه پوزخندی زد و گفت:
    حتما باورت نمی شه که یه روز خودت بشی سوژه خودت.

     

  8. 5 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  9. Top | #5

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    تو خیلی احمقی.
    جوانه آهی کشید و گفت:
    درست حدس زدی. آره من احمقم. اما من احمق نمی تونم بنویسم، چون عمرم این اجازه رو بهم نمی ده. نصفه کاره می مونه. بالاخره باید یکی تمومش کنه یا نه؟ کی بهتر از تو؟
    مریم با اخم گفت:
    نه، من نمی نویسم.
    جوانه با ناراحتی آماده ی رفتن شد. مریم نگاهی به چهره ناراحت جوانه انداخت و گفت:
    باشه می نویسم.
    اشک در چشمهای جوانه حلقه بست. لبخند گرمی نثار مریم کرد. مریم گفت:
    اما پشیمون می شی.
    جوانه لبخندی زد و گفت:
    من دیگه می رم. فردا می بینمت.
    و از اتاق خارج شد. خانم رامشی با دیدن او گفت:
    کجا با این عجله؟
    جوانه گفت:
    مزاحم شدم.
    مریم گفت:
    چند روز طول می کشه؟
    جوانه همراه با خنده گفت:
    کمتر از یک هفته. یک هفته مهمون منی. خانم رامشی شما هم به مریم سخت نگیرید.
    خانم رامشی با تعجب گفت:
    در مورد چی؟
    مریم گفت:
    یک سوژه عالی. مشترکیم.
    خانم رامشی لبخند شیرینی زد و گفت:
    موفق باشید.
    جوانه پا به ایوان گذاشت و گفت:
    فردا معطلم نکنی.
    مریم هم با خنده پاسخ داد:
    چشم استاد عزیز.

     

  10. 6 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  11. Top | #6

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    از آنجا دور شد. لبخند چند لحظه قبلش محو شد و با حالی پریشان شروع به قدم زدن کرد. وقتی چشمش را از روی آسفالت خیابان برداشت، دید که به انتهای خیابان رسیده است. نمی دانست راه پیموده را بازگردد و یا اینکه به دیدن الهام برود. با شک و تردید راه خانه آقای مشتاق را در پیش گرفت. زنگ را فشرد. در به روی پاشنه چرخید. الهام با دیدن او خوشحال گفت:
    چه عجب دختر غیبی.
    جوانه گفت:
    شما که سرتون شلوغه. ما هم نباید مزاحم بشیم.
    الهام اخمی کرد و گفت:
    بهانه نیار. اصلا خوشم نمیاد. حالا بفرما داخل.
    جوانه وارد حیاط شد و لبه ی ایوان نشست. اصرار الهام برای ورود جوانه به داخل خانه بی فایده بود. الهام به داخل رفت. جوانه نگاهش را به گلهای سرخ باغچه دوخته بود. الهام سینی را مقابل او گذاشت و گفت:
    به چی زل زدی؟
    جوانه نگاهی به او کرد و گفت:
    چرا زحمت کشیدی؟ الان از خونه ی مریم میام.
    مریم ... هنوز فرصتی پیش نیومده تا از دیدن مریم خانم مشعوف بشیم. بفرما میوه بخور. یک روز هم که اومدی اینجا تعارف می کنی؟
    جوانه گفت:
    خوشحالی؟
    الهام با تعجب گفت:
    به خاطر چی باید خوشحال باشم؟
    جوانه گفت:
    خوب منظورم عروس شدنته دیگه.
     

  12. 5 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  13. Top | #7

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    الهام سرش را پایین انداخت و گفت:
    خیلی زیاد. فقط به خاطر این که به خواسته ی دلم رسیدم.
    غم بزرگی قلب جوانه را در بر گرفت. الهام مشغول سخن گفتن بود، اما جوانه غرق در افکار خودش بود. الهام ضربه ای به شانه ی جوانه زد و گفت:
    با تو هستم. حواست کجاست؟ می گم رمان جدید ننوشتی؟
    جوانه با سر جواب منفی داد. الهام گفت:
    ای تنبل، من منتظر مانتم.
    جوانه گفت:
    که بری برای آرش بخونی؟
    الهام خندید و گفت:
    دفعه ی قبل من بی تقصیر بودم. خودش فضولی کرد. چقدرم خوشش اومد و تعریف کرد.
    جوانه از جا برخاست. الهام هم بلند شد و گفت:
    کجا؟ آتیش آورده بودی؟
    جوانه لبخندی زد و گفت:
    قصدم فقط سر زدن بود. به همه سلام برسون. خداحافظ.
    الهام او را تا کنار در بدرقه کرد. جوانه به خانه که رسید، یکراست به اتاقش پناه برد، پشت میز نشست و های های گریست. سرش را روی میز گذاشت تا از دورن صدای شکسته شدن وجودش را نشنود.
    با صدای خنده پدرش دیده گشود. به ساعت دیواری نظری انداخت. عقربه های ساعت هشت و بیست دقیقه را نشان می دادند. دلش می خواست در شادی خانواده اش شریک باشد. از جا برخاست. بعد از تغییر لباس از اتاق خارج شد و به جمع خانواده پیوست. آقای طلوعی گفت:
    سلام! ساعت خواب دختر گلم.
    جوانه در کنار پدرش جای گرفت. آقای طلوعی گفت:
    چه خبر از چاپخونه؟
    جوانه گفت:
    خبری ندارم.
    بعد از صرف شام، جوانه به اتاقش رفت. رمان نیمه کاره اش را برداشت. برگه آخر آن را با دقت خواند. قلم را برداشت و تا ساعتها کلماتی روی دفتر نوشت. بعد از ساعتی به رختخواب پناه برد و به امید فردا و دیدن مریم چشم هایش را بست.
     

  14. 6 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  15. Top | #8

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    از سر و صدای بلند بچه ها چشم گشود و کش و قوسی به بدن خسته اش داد. دوست نداشت بلند شود. لحاف را روی سرش کشید،اما ناگهان از جا پرید. به ساعت نظری انداخت. از اتاق بیرون رفت،بچه ها به سمتش دویدند و با لحن شیرین گفتند:
    سلام عمه.
    جوانه صورت آنها را بوسید و گفت:
    شیطونکها چقدر شلوغ می کنین. سلام مامان.
    خانم طلوعی لبخندی زد و گفت:
    صبح بخیر. صبحانه ات رو آماده کرده ام.
    جوانه بعد از شستن دست و صورت پشت میز نشست و مشغول شد. صدای زنگ در بلند شد. جوانه لقمه ای به دهان گذاشت و گفت:
    عرفانه جان، در رو باز کن.
    عرفانه گفت:
    به عارفه بگو.
    جوانه با اخم از جا برخاست و گفت:
    خودم می رم. بچه های بد.
    جوانه به سمت در دوید و آن را گشود. مریم سلام کرد و گفت:
    داشتم می رفتم. خواب که نبودی.
    جوانه لبخندی زد و هر دو وارد شدند. مریم با دیدن خانم طلوعی سلام کرد. خانم طلوعی او را به داخل دعوت کرد. عارفه و عرفانه سلام کردند.
    مریم دستش را در کیفش فرو برد و گفت:
    شیطونکها،یه چیز خوب واسه تون آورده ام.

     

  16. 4 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  17. Top | #9

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    و بسته های پفک را مقابل آنها گرفت. جوانه با خنده گفت:
    همیشه توی کیف تو از این خرت و پرت ها پیدا می شه.
    هر دو وارد اتاق شدند. مریم نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
    عجب اتاقی، تو که از من شلخته تری.
    نگاهی به جوانه انداخت و گفت:
    نگاه کن. قیافه رو.آخه این چه قیافه ایه که واسه ی خودت درست کردی احمق؟
    جوانه بی حوصله گفت:
    دست بردار مریم،اصلا حوصله ندارم. بشین تا بیام.
    مریم پشت میز نشست و جوانه به آشپزخانه رفت تا چیزی برای پذیرایی بیاورد. با صدای بلندی عرفانه را صدا زد و گفت:
    عرفانه جان بیا این بشقابها را ببر توی اتاقم.
    عارفه به کنار جوانه آمد و گفت:
    عمه جان! به من چیزی نمی دی ببرم؟
    جوانه نمکدانها را از روی میز برداشت و به دست عارفه داد. ظرف میوه را برداشت و به اتاق بازگشت. مریم گفت:
    چرا زحمت کشیدی؟اول صبحی که میوه نمی خورن.
    جوانه لبخندی زد و گفت:
    اتفاقا میوه به جای صبحونه شکم رو آب می کنه.
    مریم اخم کرد و گفت:
    از صبح این چندمین باره که به من تیکه می اندازی؟
    و بعد خیاری برداشت و به آن گاز زد و گفت:
    من آماده ام . شروع کن.

     

  18. 5 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


  19. Top | #10

    نوشته ها
    3,549
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    2.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    امتیاز
    14,659
    سپاس ها
    662
    سپاس شده 13,951 در 3,394 پست
    داریک
    0
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    14,659 امتیاز ، سطح 52
    57% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    57% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 241
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان رد پای عشق ( ادامه دار)

    و با برداشتن مداد آمادگی خود را اعلام کرد. جوانه شروع به سخن کرد:
    (( چهارده سالم بود و کلاس سوم راهنمایی بودم. به هیچ چیزی فکر نمی کردم غیر از شیطنت. تا اینکه یکی از روزهای بهاری پسری را در کوچه دیدم. پسری بود ریز نقش و به نظر زیبا با قد نسبتا کوتاه. در دستش کتاب درسی بود. این اولین بار بود که آن پسر بانمک را دیده بودم. تا به خانه برسم فقط در فکرش بودم. نه می دانستم اسمش چیست و نه کجا زندگی می کند. فقط احساس می کردم به نحوی به او علاقه مند شده ام.هر وقت به فکر آن روز می افتادم،تپش قلبم زیاد می شد. در راه مدرسه می دیدمش و هر وقت از مدرسه بر می گشتم به انتظارش می ایستادم. کم کم از اطرافیان شنیدم که اسمش آرش است. دیگه فکر و زندگیم آرش بود. از درس و مدرسه افتاده بودم. دیگه آن دختر پر شر و شور نبودم. آرش سلطان قلبم بود. می پرستیدمش. دوست داشتم همکلامش بشوم.
    آن روز زنگ در حیاط دو بار نواخته شد. بی حوصله تر از آن بودم که در حیاط را باز کنم،اما فایده نداشت. آیفون خراب بود. از پله ها پایین رفتم. وقتی در را گشودم، آنچه را که می دیدم باور نمی کردم. با لکنت گفتم:
    بفرمایید.
    او همراه تبسمی گفت:
    ببخشید که مزاحمتون شدم. می خواستم لطف کنید و این جزوه ها رو به آقا مسعود بدید.
    جزوه ها رو از دستش گرفتم. ادامه داد:
    راضی به زحمت شما نبودم، ولی چون قراره به مسافرت بریم،مجبور شدم جزوه ها رو تحویل شما بدم. واقعا شرمنده ام.
    پس از تشکری کوتاه رفت. مات و مبهوت کنار در ایستاده بودم. مثل برق گذشت. پیش خودم فکر کردم جزوه ها بهانه ای بیش نبود. او می خواست من مطلع شوم که او نیست. گوشه حیاط روی تخت فنری نشستم و به دیوار تکیه دادم. سر بلند کردم و به آسمان نگاه انداختم. دلم یک همزبون می خواست. یکی که بتونم باهاش حرف بزنم و درد دل کنم.
    در هال باز شد و هنانه سرش را بیرون آورد و گفت:
    جوانه بیا، می خوایم شام بخوریم.

     

  20. 4 کاربر از پست مفید yaldamaleki سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 25 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان خیال یک نگاه(رمان ادامه دار)
    توسط sajadb در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 81
    آخرين نوشته: 11-10-2010, 03:13 PM
  2. رمان سیاوش( ادامه دار)
    توسط yaldamaleki در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 149
    آخرين نوشته: 10-21-2010, 02:17 AM
  3. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM
  4. اخبار هفتگی ایران و جهان
    توسط hosein در انجمن متفرقه بخش خبر
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-24-2010, 12:29 PM
  5. رمان حریم عشق
    توسط samiyeh در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 88
    آخرين نوشته: 03-13-2010, 04:22 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •