رمان نگاهم کن(الهام قسیم) - صفحه 5
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 5 از 22 نخستنخست 12345678915 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 215

موضوع: رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

  1. Top | #1

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Icon100 رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    رمان قشنگیه امیدوارم شمام دوست داشته باشید

    سپاس یادتون نره
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  2. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  3. Top | #41

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    فردای ان روز با دلمردگی روی صندلی ولو شده بودم که صدای ساغر را شنیدم: رژان گوشی رو بردار


    الو. سلام رژان. با فریاد و هیجان گفتم سالی سلام چطوری؟ وای چه کار خوبی کردی زنگ زدی.
    از صدای او هم شوق و هیجان می بارید. گفت من خوبمم تو چطوری .
    حالا که زنگ زدی عالیم.
    این خانومه کی بود گوشی رو برداشت؟ خوب اینگلیسی حرف می زد.
    زن برادرمه ساغر اخه اینگلیسی تدریس می کنه. راستی نمره ها اومد ؟
    هنوز نه. خبری نیست تو تعطیلات همه مشغول بیرون رفتن با دوستاشونن.. من موندم چه کار کنم.خوب تو هم یکی پید اکن.
    رژان جون ب هپسر جماعت نمیشه رو داد. اگه تو بودی خیلی خوب میشد با هم می رفتیم.
    با ذوق گفتم دیدی دلت برام تنگ شده. او هم اقرار کرد که برایم دلتنگ شده و در اخر گفت به مامان جونت سلام برسون و قطع کرد.
    جلوی پنجره ایستادم هوا ی مطبوعی بود و احساس کردم ان حالت کرخی و بی حالی را از من می رهاند. از دیروز که مازیار را دیده بودم افکارم به شدت مغشوش و اشفته شده بود. فردای ان روز هم همه ی خانواده دور هم جمع بودیم .پدر و رامبد با هم مشغول صحبت بودند . مادر مثل همیشه مشغول کار بود و من و ساغر در اشپزخانه مشغول ورق زدن کتاب بارداری بودیم و دایما عکس نوزادان را با ذوق نگاه می کردیم. که ساغر یک مرتبه کتاب را بست و گفت: از مازیار خوشت اومد؟
    از سوالش جا خوردم . اما خودم را جمع کردم و با خنده ی تصنعی گفتم: بد نبود . چه طور مگه؟ نمی خواستم با گفتن خیلی بد بود ضایع شوم. ساغر گفت مثل اینکه دلش پیش تو گیر کرده
    اصلا انتظار این حرف را نداشتم و به ساغر گفتم چرا این فکرو می کنی
    ـ انقدر ها تجربه دارم که بفهمم بعضی چیزها ر و درک کنم. اما هنوز نظرم اینه که از فکر .... با ورود مادر حرفش نیمه کاره ماند. من هم دیگر کنجکاوی نکردم. همینقدر که فکر مازیار را مشغول کرده بودم برایم لذت بخش بو
    مادر:‌شما دوتا چتونه تا به هم می رسین هی پچ پچ می کنین؟رژان مادر چند روز دیگه می ری من هنوزم نتونستم یه دل سیر ببینمت . پاشین بیاین تو پذیرایی پیش همه. ما هم با لبخند به بقیه پیوستیم
    پدر با مهربانی دو دستش را باز کرد که یعنی کنارش بنشینیم و گفت چه کیفی داره ادم دو تا دختر خوشگل و خوب داشته باشه رامبد همینطور نگاه می کرد که مادر گفت و یه پسر کاکل به سر که با یه دنیا هم نمی تونی عوضشون کنی . پدر سیبی را قاچ کرد نیمی به طرف من و نیمی به طرف ساغر گرفت و گفت یکی برای این دخترم که یه نوه ی خوشگل برام میاره. یکیم برای این دختر نازم که چند روز دیگه میره دل باباییش تنگ میشه براش . رامبد که به حالت منظر نشسته بودو دید دانتظارش بیهوده است گفت لابد منم کوفت بخورم.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  4. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  5. Top | #42

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    از لوس بودن او واقعا تعجب کردم. یاد شروین افتادم . او هم وقتی توجهی نمی دید لج می کرد و سریع ناراحتی اش را به گونه ای ابراز می کرد . مادر گفت عزیزم ظرف پر میوه روی میزه اما رامبد گفت منم اینجوری می خوام. پدر سیبی از ظرف برداشت به طرفش پرت کرد و گفت بخور عزیزم. همه خندیدیم و رامبد با دلخوری ظاهری سیب را گاز زد.
    و روبه ساغر گفت ساغر خانم تو هم نشنیدی گفتم سیب اونطوری می خوام؟ با صدای تلفن حرفش را نیمه تمام گذاشت. ساغر که به تلفن نزدیکتر بود گوشی را برداشت. بعد از چند ثانیه شروع کرد به اینگلیسی حرف زدن. فهمیدم شروین
    ساغر تا به حال شروین را از نزدیک ندیده بود . و فقط از روی عکی او را می شناخت و تعریفش را از مادر و بقیه شنیده بود و حتی نمی دانست که شروین فارسی را خیلی قشنگتر از اینگلیسی و المانی صحبت می کند. البته شروین به چند زبان مسلط بود . من با خنده گفتم ساغر جان بزن کانال فارسی. فارسی خوب بلدن.
    اما او بی توجه به انگلیسی ادامه داد و بعد گوشی را به سمت من گرفت و گفت رژان با تو کار داره
    نفس در سینه ام حبس شد.فکر می کردم می خواهد با مادر صحبت کند. نگاهی به تک تک انها انداختم که مشغول خوردن میوه به من توجهی نداشتند. دلم می خواست از اتاقم با او صحبت کنم اما امکان نداشت و ابرویم می رفت. صدایم را صاف کردم و گفتم الو. با صدای ارامی گفت: سلام رژانک
    نگاهی به بقیه کردم علی رغم اینکه میوه می خوردند حواسشان جمع بود از گفتگوی من سر دراورند.
    خندیدم و به المانی گفتم. سلام استاد. خوبین . شیلا. دایی .شهین. حامد همه خوبن ؟ جرات نکردم اسمش را بیاورم.خجالت می کشیدم و اگر با نام خانوادگی می خواندمش مامان و ساغر کچلم می کردند با سوال و جوابشان.
    ارام جواب داد: همه خوبن. تو عمه و خانواده خوبن؟
    ممنون. کجایی ?
    بیمارستان. جای همیشگی .
    نمره هام نیومد?
    نمی دونم.
    ا مگه نگفتی می خوای خودت خبرشو بهم بدی؟
    چرا ولی نظرم برگشت .
    دوباره لجباز شده بود شاید چون موقع سلام و احوالپرسی اسمش را به زبان نیاوردم. من هم عصبی شدم. اما مجبور بودم در ان موقعیت خودم را کنترل کنم و بخندم
    گفتم: این اخرین باری بود که درسی رو با شما برداشتم استاد.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  6. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  7. Top | #43

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    درک می کنم که الان دورت شلوغه و نمی تونی چیزی بگی اگه نه جیغ و دادی را مینداختی که مرده ها هم عاصی و خبرذار میشدن . و این جوری نمی خندیدی. اما به عرضتون می رسونم اگه می خواین از این دانشگاه فارغ التحصیل بشید باید بعضی درسارو با من بگذرونی.
    از درکت ممنونم اما مطمان باش اینقدر این واحدارو بر نمی دارم تا با یه استاد دیگه ارائئه کنن.
    رژان؟؟
    دوباره لحن صدایش ملایم و مهربان شد. جواب ندادمرژان با توام ها. نمی خوای نمره ی درس منو بدونی؟
    باخوشحال گفتم چرا می خوام. دوباره بی تفاوت گفت: شرط داره!
    اصلا زنگ می زنم از سالی می پرسم.
    ببی توجه گفت: سالی خودشم نمی دونه. شرطم اینه که وقتی برگشتی خودت یه دختر برام پیدا کنی .
    وا رفتم. بعض بد جوری عضله های صورتم رو می ازرد. بعضی حرفهاش رو هم نمی شنیدم . همانطور که مزخرف می خندیدم. ولی او می دانست که الان من چه حالی دارم. مر ابهتر از هر کس می شناخت. این چه شرطی بود. اینقدر بی دست و پا نبود که منتظر بماند کسی برایش دختر پیدا کن.. او فردی بود که اگر دختری را همه دنیا تایید صلاحیت می کردند و خودش نمی خواست. به حرفشان اهمیت نمی داد و برعکس اگر کسی را می خواست و همه تکذیب می کردند به نظرشان پشیزی ارزش نمی داد .در دلم اشوبی بود اما در کمال ارامش گفتم به دایی جون سلام برسون. نیازی نیست برای نمره ی من زحمت بکشی گرچه یه دانشجو حق داره بدون شرطو شروط نمره اش و بدونه اما من نمی خوام. در ضمن شرطط خیلی بی معنی و مسخرس. با این حال بیا گوشیرو می دم به مامان به مامان بگو شاید کاری برات کرد. همینطور که پشت سر هم رژان رژان می گفت گوشی روبه طرف مامان گرفتم. ما مان در حالی که به طرف مبل می امد گفت ذلیل مرده ببین به یه زبونی حرف زد که هیچی نفهمیدیم. خو وقتی اون فارسی بلده چه مرضیه با این زبونا صحبت می کنین و گوشی رو گرفت. پدر گفت چیکار داری خانم هر طور ر احته. در دلم اشوبی یود. مادر به قدری قربان صدقه می رفت که گویی رامبدش است او واقعا شروین و شیلا را دوست داشت. در طول صحبت شنیدم که مامان گفت خجالت نداره بگو.
    برای کدوم دوستت دنبال دختری ؟
    با خوشحالی دستی به پیشانیم کشیدم. نمی دانم چرا وقتی فهمیدم برای دوستش دنبال دختر است انقدر زوق کردم
    مادر در اخر گفت به دادش نادر و بقیه سلام برسون و خداحافظی کرد.
    رامبد گفت چه خبر مامان؟
    مامان نگاهی به من کرد و گفت بذارین اول به دختر گلم تبریک بگم که باعث افتخار منه..
    پدر گفت چی شده مگه؟
    مادر گفت رژان نمره های خوبی اورد
    گفتم ا وا مادر شروین به شما گفت؟
    مگه به خودت نگفت مادر؟
    چرا چرا ولی می خواستم بدونم به شما هم گفت؟
    هر کس به نوعی تبریک گفت و اظهار خوشحالی کرد .تا اینکه رامبد گفت :
    شروین ازتون خواست دنبال دختر بگردین براش؟
    نه برای خودش برای دوستش. یعنی دوستش می خواد با یه دختر ایرونی ازدواج کنه
    مانده بودم چرا به من نگفت. پس منظورش دختری برای دوستش بوده؟ در هصورت هم به خاطر نمره ی خوبم هم اینکه دختر برای خودش نمی خواسته کلی ذوق کردم
    گفتم حالا برای کدوم دوستشه؟
    اسمشو نگفت گفت پسر خوبیه. قد بلنده. چشم ابرو مشکیه. هم شغل و هم ردهی خودشه . و اونقدر پولدارم هست که یه زندگی راحت و خوب براش درست کنه.
    رامبد گفت منو نمی خواد. والا من خوب مراقبت میکنم ازش پخت و پزمم که خوبه.
    هر سه خندیدیم. و من به این فکر کردم که این خصوصیات چقدر مشابهت داره با خصوصیات شروین
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  8. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  9. Top | #44

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    پس چرا نمیای رژان؟
    صدای مینا تنها دختر خاله ام یعنی (خاله پری بود) که البته خاله یه پسر بزگتر هم به نام مهیار داشت که به تازگی مهندسی برق رو گرفته بود و همیشه به طور اغراق امیزی از این دو بچه تعریف می کرد. به سرعت به طرف حیاط دویدم و گفتم ببخشین دیر کردم. هیچی جا نذاشتین؟
    مینا در حالی که رویش را بر می گرداند با حالت افاده ای گفت نه بابا چقدر وسواس داری.
    در حالی که در حیاط را می بستم در دلم گفتم" این به چیش می نازه اینقدر خودشو می گیره. به خوشگلی که کاملا ازش بی بهرس. تحصیلات که به زور تا دیپلم رسونده. ثروت که همون به حدی بود که خرج قر وفرشونو بدن. اما اعتماد به نفس 20 بود که اینطور همه ی معایب را تحت الشعاع قرار می داد.با وجودیکه دو سال از من بزرگتر بود ازدواج را برای خودش زود می دانست اما دائما به من می گفت رژان مرد زندگیتو پیدا نکردی؟ دیر میشه ها.
    ان روز جمعه با مازیار و خانواده ی خاله قصد داشتیم به ویلای دوست صمیمیه بابا در لواسان برویم. پدر و مازیار و رامبد و اقا سهراب در ماشین ما نشستند و من و مامان .خاله پری ساغر و مینا در ماشین اقا سهراب. تعجب می کردم چطور اقا سهراب ماشین نو و تمیزش رو به دست خاله پری داده و به مامان گفتم. مامان گفت که کلا افسار زندگی دست پری افتاده و بیچاره سهرابو پیش همه تحقیر و کوچیک می کنه . نیستی ببینی که بیچاره سهراب چی میکشه از دست پری و مینا هر چی دربیاره خرج قر و فر این دوتاست . خجالت می کشم یه همچین خواهری دارم. خاله در حالی که ایینه ی ماشین را روی صورتم تنظیم می کرد گفت : خوب چه خبر رژان جون. دادش نادرم چطوره؟ شهین و حامد چطورن بچه دار نشدن ؟
    گفتم خوبن .شهین و حامدم فعلا خودشون بچه نمی خوان.
    با حالت خاصی گفت:
    اشتباه می کنن دیگه. سنشون میره بالا. منو ببین تو سن جوونی دوتا پشت سر هم اوردم خیالم راحت شد .ارتباط شونم به خاطر فاصله سنیشون خوبه اما مانت هی بعد از رامبد گفت نمی خوام تا بعد از 15 سال که پشیمون شد تورو خواست با کلی دوا درمون دوباره حامله شد .دیگه چه فایده 15 سال که فاصله سنی خواهر برادر نیست. فاصله سنی پدر و دختر میشه .تو جای بچه ی رامبدی.
    انقدر بارها و بارها این ها را تکرار کرده بود که برای ما عادی شده بود . مینا هم از حرف مادرش کلی ذوق کرد که می خواستم جوابش را بدهم.
    خاله ادامه داد:‌شیلا چطوره؟ چرا ازدواج نمی کنه؟ شروین چطوره الهی قربونش برم بچم تکه. مگه دختری پیدا میشه لیاقتشو داشته باشه.
    مادر یواشکی برگشت و نگاه معنی داری به من انداخت
    تنها گفتم:‌اونا هم خوبن سرشون خیلی با کار گرمه.
    مینا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت شروین نمی خواد ازدواج کنه؟
    طوری که همه بشنوند گفتم چه می دونم مینا جون.... مامان شروین نمی خواد ازدواج کنه؟ و روبه مینا گفتم چیه؟ نکنه دختری سراغ داری.صداشم درنمیاری.
    خاله پری لحظه ای خودش را جمع کرد و گفت ای بابا این همه دختر خوب تو فامیل هست . مگه دختر خانواده دار کمه؟ من خودم دو تاشو به اجتماع تحویل دادم.مادر و ساغر نگاهی شماتت بار به من انداختند که یعنی ای خاک بر سرت ببین پری چطور دختر هیچ کارشو داره غیر مستقیم به شروین می بنده بعد توی بی عرضه خودتو دست کم می گیری.
    مادر هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: اخه خواهر جان شروین با اون موقعیتش نمیاد این طور دخترارو بگیره که . یکیو می خواد هم سطح هم کارش باشه نه کسی که حتی زبونشم نمی فهمه
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  10. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  11. Top | #45

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    مادر همیشه این طور بود و بی رودرواسی و رک حرفش را می زد.ومن به شدت از این رفتارش لذت بردم .در اینه به وضوح دیدم که چهرهی خاله دگرگون شد و عصبیت خاله به مینا هم سرایت کرد . مینا به طرف من برگشت و گفت اصلا اینطور که خاله میگه نیست رژان(رژان را باحالتی که گویی کلفتش را صدا می زند گفت
    بعد از لحظه ای مینا روبه خاله گفت:مامان یادته اون موقع که من می خواستم برای ادامه تحصیل برم اروپا.رزان حتی نمی تونست خوابشو ببینه چه برسه که الان اون رفته باشه من موندگار شده باشم .یادتونه زن دایی شادی چقدر اصرا میکرد دایی نادر طفلی چقدر تلفن می کرد. شروینم چقدر استقبال کرد .سعی کردم توهینش را نشنیده بگیرم .طوری صحبت می کرد انگار من مانع رفتنش شده بودم یا جایش را تنگ کرده ام. نفس عمیقی کشیدم تا حرف نسنجیده ای نزنم. خاله پری هم لبخند عمیقی زد و گویی که در خاطره های شیرین سیر می کند گفت اره عزیزم یادمه .
    مینا ادامه داد این اوخر با شروین حرف می زدم همش می گفت اگه توهم اومده بودی حتما می تونستی .رژان هم کم کم راه افتاد.
    می خواست عکس العمل مرا ببیند به همین خاطر با نگاه عمیقی در حین حرف زدن به من خیره بود وقتی بی تفاوتیم را دی رو به خاله پری گفت مگه نه مامان شروین راست میگفت من می تونستم
    اینبار مامان به جای خاله گفت اره عزیزم حتما می تونستی مثل رژان من که اینگلیسی و المانی رو مثل یه بومی حرف می زنه . واقعا چه موقعیت شناس بود مامان. خاله از اینه چهره ی پرسشگرش را به مامان دوخت و گفت مثل یه چی ؟ چون مامان بومی رو به اینگلیسی گفت. مامان گفت مثل یه بومی یعنی کسی که همونجا به دنیا اومده باشه و ساغر در تایید حرف مامن لبخندی زد .
    از ان پس در طول راه خاله طبق خصلتی که داشت مقداری از مهیار تعریق کرد و به تعریف کردن از خواستگاران پی در پی مینا پرداخت از خواستگاران سرمایه دار و تحصیلکرده که حتی قصد بردن مینا به خارج را داشتند و مینا قبول نمی کرده. من و ساغر حیران از تعریف های غلو امیز خاله به هم نگاه می کردیم. مامان اینطور موقع ها می گفت پری میگه ما که ندیدیم .
    مامان و خاله پری با اینکه خواهر بودند خصوصیا ت اخلاقی شبیه به هم نداشتند و از وقتی که بچه بودم به یاد دارم که همیشه همینگونه بحث می کردن د و بحثشان به دعوا می کشید بعد هم بی رودر واسی هر چه می دانستندن نثار هم می کردندو بعد قهر می شدند و سایه هی هم را با تیر می زدند اما این قهرها گاهی به هفته نمی کشید و باز بهانه ای برای حرف زدن پیدا می کردن و ان موقع بود که انگار نه انگار اتفاقی بینشان افتاده باشد . و تمام حرف هایی که به هم گفته بودند را فراموش م ی کردند.
    ویلای اقای غفاری خیل بزرگ تر از ان چیزی بود که تصور می کردم . دخت های تنومند و پر بار اسمان ویلا را پوشانده بود و اشعه های خورشید به زیبایی از میان شاخ و برگ انها عبور کرده بود و چشم هر تماشاگری را خیره می کرد م نهمینطور مهو تماشای زیبایی ان جا بودم که با صدای پدر به خود امدم:‌رژان جان بابا از وسط را بکش کنار رد شیم . بعدم بیا کمک کن
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  12. کاربر روبرو از پست مفید shab سپاس کرده است .


  13. Top | #46

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    چشم بابا و سریع به طرف ماشین رفتم با صدای بم مازیار قلبم در سینه فرو ریخت:‌سلام رژان خانم. در همان حال که سبد حاوی وسایل را برداشتم به سمتش چرخیدم . کت و شلوار جین ابی کم رنگی به تن داشت که مارک دار بود. لحظه ای افکار مسموم به ذهنم هجوم اورد و در دل گفتم با این هیکل این لباسارو از کجا پیدا می کنه؟ وهمچنان منتظر بودم و سبد در دستم سنگینی می کرد که لبخندی زد و ردیف دن دان های سفید و مرتبش نمایان شد در همان حال گفت ببخشید معطلتون کردم بذارین این سبدو من ببرم برای شما سنگینه . و قبل از انکه حرفی بزنم درحالیکه یک دستش پر بود از وسایل با دست دیگرش سبد را ازمن گرفت و به طرف ورودی ویلا راه افتاد.سریع اطراف را نگاه کردم خوشبختانه رامبد مشغول تذکر دادن با ساغر بود که مواظب وضعیتش باشد و مامان و خاله پری هم گرم گفتگو. خیالم راحت شد که این صحنه را ندیده بودند .من با ربداشتن مقداری وسیله به سمت ویلا رفتم. مردها مشغول فراهم کردن راحتی خانم ها بودند و مامان وخاله هم مشغول جابه جا کردن .مینا در حالی که کیف فانتزی کوچکش را در دست داشت به من نگاه می کرد از همان فاصله عصبانیت را در نگاهش خواندم .چنان به من نگاه می کرد که گویی مچ مجرمی را گرفته باشد اما من باز سعی کردم بی تفاوت به کار خودم برسم .اگر نقطه ضعف نشان میدادم . برای همه ی فامیل خبر می برد.می دانستم که برخورد مازیار را دیده. زیر لب غریدم پرنسس خان زحمت نمیکشیدن. کیفتونم من میاوردم خدای نکرده خسته نشین .
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  14. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  15. Top | #47

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    یک ساعتی صرف استراحت و جابه جا کردن وسایل گذشت .داخل ویلا بسیار تمیز و لوکس بود و .سایل رفاهی نیز در ان جا موجود بود . تخت خواب های زیبای منبت کاری شده رو تختیهای تمیز وشیک درچرخه های ثابت و تلوزیون سینمایی صفحه تخت که همه ی دیوار را اشغال کرده بود تمام این چیزها در خانه ای که شاید سالی یک یا دوبار صاحبش به انجا می امد . سرویس بهداشتی و ان وان بزرگ و رنگ های رویایی واقعا دور از تصور بود . تا به حال خانه های زیادی دیده بودم و لی این ویلا چیز دیگری بود مامان مدام تاکید می کرد که مراقب وسایل ویلا باشی تا موقع تحویل شرمنده نباشیموبعد از کمی استراحت رامبد پیشنهاد پیاده روی داد و از همه خواست سریع اماده شوند .مینا و مهیار و مازیار قبل از همه اماده بودند .مادرها که به بهانه ی اماده کردن غذا نیامدند و پدر ها نیز مشغول وارسی جاهای ویلا بودند .رامبد رو به من و ساغر که روی مبل ولو بودیم گفت پاشین زود باشین . ساغر بلند شد و دست در دست رامبد رفت و به من گفت زود باش. بی اختیار گرمای عشق ان ها به من هم سرایت کرد .احساس کردم صورتم گر گرفته وارد اتاق که می شدم گفتم یعنی یک زن ارزویی بالاتر از مهربونی و توجه همسرش می تونه داشته باشه ؟ داشتم پالتویم را می پوشیدم که به در شیشه ای اتاق که به سمت حیاط خلوت باغ بود چند ضربه خورد به سرعت خودم را بهدر رساندم و با دیدن اندام مازیار نفس عمیقی کشیدم .ارام در را گشودم. طوری که بقیه متوجه نشوند اما عصبانی گفتم: شما اینجا چیکار می کنین ؟ به سرعت وارد اتاق شد و گوشه ای ایستاد . بر خلاف من که عصبانی بودم او از ذوق نمیدان چی سرمست بود لبخندی تحویلم داد و گفت دوباره سلام عرض می کنم رژان خانم . لحظه ای خوش اخلاقیش تحت تاثیرم قرار داد و ورود مخفیانه و بی اجازه اش را فراموش کردم . اینبار با لحنی ارامتر گفتم:‌اینجا چیکار میکنین ؟ مشکلی پیش اومده؟
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  16. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  17. Top | #48

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    حیف چهرهی به این خوشگلی نیست با اخم خرابش می کنین؟ اصلا حرفم را نمی فهمید و جواب های سر بالا می داد . ادامه داد نه خیر مثل اینکه بنده محکومم فقط صورت اخمیتونو ببینم . طوری صحبت می کرد انگار مدت هاست مرا می شناسد .خیلی راحت بی رودرواسی چیزی که من کمتر از اطرافم دیده بودم چیزی که به ان نیاز داشتم و روح تشنه ام را اغنا می کرد .یک چیزی مثل یک نیاز یا تمنا من را به سوی او می کشاند. اینبار با لحن مهربانتری گفتم چی شده؟ چرا از این در اومدین؟ می دونین اگه کسی ببینه چی میشه ؟ می دانستم جواب قابل قبولی ندارد بنابراین کیفم را برداشتم روی دوشم جابه جا کردم و وانمود کردم می خواهم بروم . او که از حرکت من به سمت در جا خورده بود گفت:اومدم باهاتون صحبت کنم.


    برگشتم و پرسان نگاهش کردم .
    راستش نمی دونم چطور بگم من اصلا ادم خجالتی نیستم. و از حاشیه هم بدم میاد اما الان یه جوری شدم . دستی روی صورتش کشید .
    من با کلافگی گفتم چی رو نمی تونین؟ من باید برم بیرون منتظرن. اصلا باشه برای بعد .
    دستم روی دستگیره بود که صدایش به گوشم رسید: اجازه میدین با مادرم برای ........ خواستگاری بیام؟

    یخ کردم اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشتم . ان قدر سریع و بی مقدمه . اولین بار بود در طول زندگی چنی ناتفاقی برایم رخ داد .خواستگاری به این نحو. از طرفی خوشحال بودم .........و از طرفی مظطرب و نمی دانستم چه بگویم . نگاهش کردم سرش پایین بود یا خجالت می کشید یا شرم از جوابی که ممکم بود بشنود . حالت دوگانه ای داشتم . نه دلم می خواست مازیار را داشته باشم نه دلم می خواست الان از دستش بدهم. از هیچ چیز مطمان نبودم برای همین در را باز کردم و خارج شدم . وارد حیاط که شدم چند نفس عمیق و پی در پی کشیدم .رامبد به طرف ویلا می امد که با دیدن من گفت ای بابا رژان تو هم با این حاضر شدنت. بیچاره دایی نادر اینا چی میکشن از دستت اون جا . خوبه مامان زود ردت کرد به اونا و از سرمون بازکرد اگه نه دق می کردیم از دست تو .
    باید خودم را بهب ی خیالی می زدم نگاه بغ کرده ای به رامبد انداختم و او ادایی دراوردم که از بچکی از ان متنفر بود و با دیدن ان تا می توانست دنبالم می کرد و بد وبیراه می گفت . اما لحظه ای دیدم که رامبد همانطور به من نگاه میکرد به جای بدوبیرا گفتن گفت
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  18. 2 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  19. Top | #49

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    بچه پررو تو هنوز اصالتتو فراموش نکردی؟ زبانم را برایش تا ته دراوردم. مات و مبهوت نگاه کرد و گفت ببینم زبون به این درزی چطور تو حلقومت دووم اورده؟ حالا قصه نخور کسی رو می شناسم که می تونه سایزش رو متعادل کنه یا ایشالا به امید خدا از ته در ش بیاره . بلند خندیدم و گفتم ممنون که به فکر منی .


    از بیخیالی من یکه خورد و همانطور که لجش گرفته بود گفت. موندم کی تورو تو اون دانشگاه راه داده ای کیوت اندازه مرغم نیست . تازه می خواد دکترم بشه . بی قید شانه ای بالا انداختم و گفتم می تونی اینارو از استاد محترم شروین بپرسی؟ در هر حال اون خرش خیلی بیشتر از اونی که تصور کنی در دانشگاه میره . به هرحال حتما هوش و ذکاوتی دیدن که راهم دادن . لبخند گرمی زد و گفت بر منکرش لعنت. اون شروینی که من میشناسم پارتی بازی تو کارش نیست مطمانا خودت لیاقتشو داشتی که وارد اون دانشگاه شدی. نگاه قدر شناسانه ای به او انداختم و شروع کردیم به سمت در دویدن . فقط خدا می داند در ان دو هفته چه روزهایی سپری کردم. همه چیز زیبا و باطراوت و من سرزنده. ازاد و رها . احساس می کردم اولین بار است قدرت نفس کشیدن دارم . محبت های بی دریغ پدر مادر.دلداریهای ساغر و شوخی ها و محبتهای بردرانه ی رامبد و محبت بی نظیر و توجهات بی شمار مازیار مرا غرق در شادی کرده بود . به سختی در ماشین جای گرفتیم مازیار رامبد و مهیار جلو و من ساغر و میننا عقب نشستیم . من پشت صندلی راننده بودم که دیدم رامبد سوییچ را به مازیار داد تا او رانندگی کند .و او همان لحظه اول رو به من ارام عذرخواهی کرد و اجازه ی نشستن گرفت . لبخندی زدم و گفتم خواهش می کنم راحت باشین . مینا با نگاهی عصبی به من چشم دوخت.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  20. کاربر روبرو از پست مفید shab سپاس کرده است .


  21. Top | #50

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.60
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان نگاهم کن(الهام قسیم)

    مازیار هر از گاهی نگاه های خیره اش را از اینه به من می دوخت. سرم را پایین می انداختم یا مشغول صحبت با ساغر می شدم از نگاه های خیره ی او خجالت می کشیدم و از طرفی نگاه های غضبناک مینا کلافه ام کرده بود .اعصابم به هم ریخت و شیشه را پایین کشیدم و چشمانم را برای چند لحظه بستم . هنگامی که ان ها را گشودم چشمان در ایینه به چشمان خندان مینا گره خورد که داشت روسری را روی سرش جابه جا میکرد و قصد دلبری از مازیار را داشت . نگاه تاسف باری به او انداختم .فکر نمی کردم چنین از کوچکترین فرصتی به نفع خودش استفاده کند. مینا که متوجه من شده بود سریع نگاهش را جمع کرد و به روبه رو خیره شد .توجه او به مازیار دویوانه ام می کرد .و حس عجیبی وادارم می ساخت در مقابل او مقاومت کنم .فکر این که مینا با کارهایش باعث می شود مازیار را از دست بدهم عصبیم کرده بود.


    افسوس ان موقع حماقت باعث شدا که ندانم مازیار برای من اش دهنسوزی نیست . شاید اگر به قول شروین عاقل بودم این طور فکر نمی کردم .اما متاسقانه غرق در رویاهای بچه گانه ام .فارغ از اطراف بودم و احساساتی در من شکل می گرفت که تا به حال تجربه اش نکرده بودم .نگاه های سرشار از اشتیاق مینا به مازیار نیز توجه مرا نسبت به مازیار بیشتر می کرد . نمی دانم چرا فکر می کردم حتما مرد جذبه داری است که دخترها به او توجه می کنند. فقط بی قراری مینا نسبت به او برایم کافی بود که مازیار را مقبول بدانم شاید اگر ان موقع هر کس دیگری به جز مازیار هم بود من چنین حسی پیدا می کردم . چرا انقدر احمق بودم که تصور کردم تایید یک نفر مثل مینا ان هم کسی که جایگاهش به مراتب از من پایین تر است برای پذیرفتن شریک زندگیم کافی باشد ؟افسوس ........روزی ٰزمانی به نقطه ای می رسیم که احساس می کنیم عمرمان ٰ لحظه های تکرار نشدنی زندگی یکباره مان ارزشی فراتر از ان داشت که صرف بعضی ....شود و در ان حال واگویه و تکرار یک جمله است که ذهنمان را ارام می کند....تجربه بود ......


    دیگه بیاین برگردیم مامان اینا منتظرن دیر شد بابا...


    مهیار با خنده در جواب رامبد که تا ان موقع هزار بار با مامان تماس گرفته بود گفت . رامبد جان دادش بیا اصلا پیش خودم بشین اینطور که معلومه تو تا اخر عمرت مامان بابا از دهنت نمی یفته ...خدا وکیلی بچه ی کنه ای هستی بذار اون بیچار هام حال کنن بدون ما و با نگاهی به سرتا پای من ادامه داد تازه بعد از سالها خواهر اروپا دیدتون افتخار داده اومده ایران. حالا که افتخار همصحبتی پیدا کردم تو مارو از این افتخار محروم می کنی ؟
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  22. کاربر روبرو از پست مفید shab سپاس کرده است .


صفحه 5 از 22 نخستنخست 12345678915 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. زمان باغ پاییز
    توسط ترمه در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 55
    آخرين نوشته: 01-21-2011, 07:40 PM
  2. چه کسی نخستین رمان فارسی را نوشت؟
    توسط A.Mor@dloo در انجمن دانستني ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-23-2010, 01:06 PM
  3. دریافت مجوز نشر رمان «زن گم‌کرده همزاد»
    توسط Ahmadnia در انجمن معرفی و نقد کتاب
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-15-2010, 03:42 AM
  4. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 5

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •