رمان محو و مات(مژگان مظفری) - صفحه 3
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 3 از 25 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 248
Like Tree1Likes

موضوع: رمان محو و مات(مژگان مظفری)

  1. Top | #1

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    سپاس سپاس سپاس
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  2. 8 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  3. Top | #21

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    و اونا هم لابد میگن چشم.واقعا قبول می کنن؟
    -تا حالا که موردی پیش نیومده.شاید باور نکنی شنتیا!یک وقتایی پیش میاد که از خودم خسته میشم.
    من فکر میکنم یک بیمارم،بیماری که بیماریش قابل درمان نیست،البته خوشحالم که بیماری من مسری نیست.امروز که با یه نفر دوست میشم فقط تا چند روز برام خواستنیه و بعد خیلی زود دلم رو می زنه.همین که من نسبت به اون دلسرد میشم اونم متقابلا همین احساس رو نسبت به من پیدا می کنه.این طور میشه که نسبت به عشق بدبین می شم.نمی دونم!شاید ایراد از منه و تموم اینا بر می کرده به گذشته سیاه و داغون من.داغ جدایی پدر و مادرم چنان ضربه ای به روح و روان من وارد کرد که به این سادگیها التیام پیدا نمی کنه.وقتی با جنس مخالفم ارتباط بر قرار می کنم به آرامش می رسم.چه جوری بگم که متوجه بشی،انگار که کمبود محبت دارم.باور کن همینطوره.دلم می خواد دوستم داشته باشن و به من عشق بورزند.یه بار پیش اومد که تا چند ماه با کسی ارتباط نداشتم.منظورم جنس مخالفه.نمی دونی چقدر حالم خراب بود.نه درس توی مغزم می رفت و نه می تونستم سر کار برم.درست مثل یه ادم معتاد شده بودم.
    -شاید ازدواج کنی بهتر بشی.
    -هرگز این ریسک رو نمی کنم.چون نمی خوام شاهد بدبختی کسی باشم.حداقل این طوری خیالم راحته که بعد از مدت کوتاهی منو فراموش می کند.این رو صادقانه میگم تا حالا با هر کس که ارتباط داشتم هرگز کاری نکردم که به بیراهه کشیده شه من....
    ناصر آن روز تا رسیدن به مقصد فقط در این باره با من صحبت می کرد.همیشه فکر میکردم بی خیال تر از ناصر و خوش تر از او کسی توی این دنیا پیدا نمی شود.اما وقتی پای حرفهایش نشستم فهمیدم که چه قدر تنهاست.و در زیر چهره خندان و بی خیال او یک دنیا درد و غم پنهان بود.هر وقت بچه ها به او می گفتند:«ناصر خوش به حالت،چقدر می خندی»
    به آنها جواب میداد:«اینا همش الکی خوش است.شما بهار بیرونمو می بینید از زمستون سیاه درونم که خبر ندارید.»
    و هر بار این جمله را طوری با خنده بیان می کرد که ما آن را یک شوخی ساده تلقی می کردیم.نمی توانستیم چیز دیگری فکر کنیم.حال که واقعیت برایم روشن شده بود شخصیت ناصر به کل به دید من تغییر کرده بود.دلم می خواست بیشتر از او بدانم.به قول امروزی ها او را کشف کنم.آخه ناصر بین ما تنها کسی بود که هرگز در مورد خانواده اش سخنی به میان نمی اورد.از آن روز که پی به ماهیت اصلی ناصر بردم فهمیدم که نمی شود از روی ظاهر آدم ها قضاووت کرد.و هرگز نمی شود آدم را از روی رفتار ظاهریش شناخت.
    تصمیم گرفتم بیشتر به او نزدیک شوم.می توانستم با حرفهایم به او آرامش بدهم و شکر خدا رشته تحصیلیم این اجازه را به من می داد که حداقل برای دوستانم مفید واقع شوم.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  4. 7 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  5. Top | #22

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    کیاست همراه با لبخند گفت:مبارزه ی جانانه ای بود چای شما خالی .باید میدید که با مهرداد و امیر چه کردیم.
    ناصر در حالی که سر تا پای ان ها را با دقت نگاه می کرد گفت:از سر و صورت شما پیداست که چه قدر دست بزن داشتید .نکند فقط یک نفر حریف داشتید.
    امیر گفت:دست شما درد نکند یک دفعه بفرما چاخان می کنیم
    کیاست بسته ای را از جیب خود بیرون کشید و گفت:ناصر جان!ما الکی هیکل بزرگ نکردیم. باور کن به یک دردی می خوریم .
    وقتی در بسته را گشود خسرو با دیدن طلا هایش جلو دوید و با شرمندگی گفت:بچه ها شما چیکار کردید؟می دانید با این کار چه قدر جان خود را به خطر انداختید !
    امیر گفت :فدای سرت در عوض توانستیم حق تو را از ان بی معرفت بگیریم .
    مهرداد گفت:کاری بود که باید انجام می دادیم . شکر خدا روسفید شدیدم
    کیاست گفت:نمی دانی چه ادم های قل چماقی بودند . باور کن این اخر ها داشتیم کم می اوردیم .فقط کمک خداوند بود که ما نجات پیدا کردیم .
    ناصر با عشق روی هر سه نفر را بوسید و گفت:ای والا الحق که مردونگی را کامل کردید.
    هنگامی که ان ها ماجرای طلا گرفتن را تعریف کردند فهمیدیم که چه خطر بزرگی از بیخ گوش ان ها گذشته . خسرو با اینکه به طلا هایش رسیده بود اما اصلا خوشحال نبود . ان قدر صورتش خسته و اشفته به نظر می رسید که هیچ کدام از ما جرات بحث کردن با او را نداشتیم . ناصر گفت:تنهایش بگذاریم خیلی بهتر است . در این موقعیت او فقط نیاز دارد با خود خلوت کند و با خود کنار بیاید.
    سفره شام را پهن کردیم طاقت نیاوردم و به دنبالش رفتم . او را روی پشت بام دیدم در حالی که به ستاره ها زل زده بود گفتم :خسرو نمیای شام بخوری ؟
    -نه اصلا میلی به غذا ندارم .
    -اگر بخوری اشتهایت تحریک میشود. با فکر و خیال هیچ کاری درست نمی شود . جز اینکه خودت را از بین ببری.
    -نمی توانم ارام باشم . مدام به خودم می گویم چرا باید کاری می کردم که این طور دوستانم به زحمت بیفتند چرا بدون تحقیق دلبستم.
    با سرزنش کردن خودت که هیچ چیز حل نمی شود . تو داری خودت را نابود می کنی. این کار را نکن .گذشته را فراموش کن.
    -هرکاری می کنم نمی توانم از ذهن خارجش کنم شنتیا!ما خیلی با هم خاطره داریم . وقتی طلا ها را به او دادم نمی دانی چه قدر احساس خوشحالی کردم که توانستم هدیه مورد علاقه او را برای روز تولدش بگیرم .خیلی احمق هستم درست می گویم؟
    -این چه حرفی است که میزنی ...پسر خوب!کم کم عادت می کنی. کمی زمان می برد تا فراموشش کنی. به قول خودت خیلی با هم خاطره دارید . خوب انسان که از سنگ درست نشده . به خاطر همین مهر و محبت اسم ما را انسان گذاشته اند . هرکس دیگری جای تو بود همین احساس را داشت . فقط یک سوال ذهن مرا مشغول کرده البته اگر دوست داشتی جواب بده.
    -گوش می کنم.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  6. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  7. Top | #23

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    هنوز هم به همان اندازه قبلی دوستش داری
    -نه اما نمی توانم سر خودم را کلاه بگذارم و بگویم ازش متنفرم. چون فکر نمی کنم هرگز بتوانم از او بیزار شوم.
    -خوشحالم که علاقه ات نسبت به او کم شده . به تو قول می دهم که چند وقت دیگر بگذرد به کل او را فراموش می کنی . حالا بیا برویم سر سفره که الان صدای ناصر شکمو در می اید.
    ***
    صبح روز بعد در حالی که هنوز کسل شب پیش بودم راهی دانشگاه شدم .هنوز وارد کلاس نشده بودم که روی پله ها به رژینا بر خوردم . سعی کرد به دو از پله ها بالا برود که با من بر خورد نکند گفتم:خانم اسو
    ایستاد و همان طور که پشت به من داشت جواب داد :بله
    با چند گام بلند خودم را به او رساندم و بدون اینکه به چهره اش نگاه کنم گفتم:دیروز از ژاله خانم شنیدم که پدرتان تصادف کرده. خیلی نگران شدم. الان خال ایشان چطور است؟
    -ممنونم . خیلی بهتر است.
    -اگر کاری از من بر می اید بگویید. مطمئن باشید کوتاهی نمی کنم.
    با گفتن:از لطف شما متشکرم. یه طرف کلاس رفت و مرا میخکوب بر جای گذاشت. حسابی حرصم گرفته بود گفتم:ببین چه قدر از خود راضی و مغرور است که زورش امد یک جمله بگوید اگر کاری داشته باشم حتما به شما می گویم . بهروز از پشت سرم ظاهر شد و گفت:چی شده؟زیر لب داری غر میزنی.بگو بدانم کی تو را رنجانده!؟
    با خنده گفتم:مگر غیر از تو کسی وجود دارد که با حضورش مرا ازار بدهد ؟
    -دست شما درد نکند حالا ما دیگر شدیم سوهان روح جنابعالی!
    دستم را دور کمرش انداختم و گفتم:می دانی بهروز !وقتی قیافه متعجب به خودت میگیری خیلی خوشگل می شوی .
    -اتفاقا همسرم هم مثل تو فکر میکند .
    با ورد به کلاس به بحث خاتمه دادیم. با دیدن استاد من و بهروزجا خوردیم .
    استاد با دیدن ما لبخند بر لب اورد و گفت:نگران نباشید دیر نکردید . من زود امدم . البته اگر ده دقیقه دیر می امدید مطمئنا پشت در کلاس می موندید .
    بهروز گفت پس جای شکر دارد هوز ده دقیقه فرصت داریم .
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  8. 8 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  9. Top | #24

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    استاد ان روز برای رفتن عجله داشت. از درس دادن صرف نظر کرد و به بچه ها اجازه بحث ازاد داد و هر که در مورد هر چه دوست داشت صحبت می کرد . نوبت به رژینا که رسید از جای خود بلند شد و مانند همیشه سرش را بالا گرفت. تا می خواست شروع کند صدای زنگ تلفن همراه من سکوت کلاس را در هم شکست. فراموش کرده بودم که دستگاه را خاموش کنم. صدای خنده بچه ها استاد را عصبی کرد و گفت:اقای شنتیا ادیبیان از این بعد لطفا قبل از ورود به کلاس دستگاهتان را خاموش کنید.
    -چشم استاد قول می دهم دیگر تکرار نشود .
    استاد خطاب به رژینا گفت:خانم اسو لطفا ادامه بدید .
    رژینا نگاه خصمانه ای به من انداخت و گفت:استاد اگر ایرادی ندارد می خواهم یک متن در مورد عشق بگویم
    که از روی اینترنت گرفتم.
    -نه،چه ایرادی.شما آزاد هستید.ما هم گوش می کنیم.بفرمایید.
    همه بچه ها متعجب شده بودند که او می خواهد درباره عشق سخن به میان بیاورد.من هم کنجکاو شدم و تمام حواسم را جمع گفته های او کردم.
    با صدای رسا و شیوایی گفت:درزمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند،ازبیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضایل دور هم جمع شدند.فتنه تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم.مثلا قایم باشک.
    همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:من چشم می گذارم،من چشم می گذارم.
    و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو....سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله رفت.اصالت در میان ابرها مخفی گشت.هوس به مرکز زمین فرو رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و پنهان شد.و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود.هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
    همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق ممکن است .
    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید،نود و پنج...نود و شش...نود و هفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید،عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد:دارم میام.
    و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین.یکی یکی همه را پیدا کرد،به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت درگوش هایش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی.و او پشت بوته گل رز است.
    دیوانگی شاخه چنگک مانندی را ازدرخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز پنهان کرد و دوباره و دوباره.تا با صدای ناله ای متوقف شد.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  10. 7 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  11. Top | #25

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    عشق از پشت بوته ای بیرون آمد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم!من چه کردم!؟چگونه می تونم تو را درمان کنم.
    عشق پاسخ داد:تو نمی تونی مرا درمان کنی.اما اگر می خواهی جبران کنی راهنمای من شو.
    و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
    و نتیجه من از این نوشته این است که هیچ آدم عاقلی به دنبال عشق که هم کور است و دیوانه نمی دود.البته به جز عشق به خدا که آن جایگاه خاص خودشو داره.
    صدای کف زدن دانشجوها بلند شد.همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند.استاد هم خوشش آمده بود و مرتب او را تشویق می کرد.تنها کسی که توی کلاس کف نزد من بودم.استاد که متوجه شده بود مرا مخاطب قرار داد و گفت:نظر شما درمورد گفته های خانم آسو چیست.
    واقعا مانده بودم که چه جوابی بدهم.همه نگاه ها به من خیره شده بود.سعی کردم خودم راخونسرد جلوه بدهم،گفتم:استاد،امروز بحث ما آزاد بود.و من حق ندارم گفته های ایشان را تایید یا تکذیب کنم.ترجیح می دم آن چه رو که در ذهن خود می پرورانم در دل نگه دارم.
    استاد همراه با لبخند مرموزی گفت:هر طور که میل شماست.
    در پایان کلاس وقتی استاد از در خارج شد،بلافاصله کیفم را برداشتم و به اتفاق بهروز و مرتضی ازدانشگاه خارج شدیم.آن دو چون آخر هفته بود هر دو راهی شهرستان شدند.من هم حوصله برگشتن به منزل را نداشتم.دلم میخواست کمی پیاده روی کنم.از عرض خیابان گذشتم و خودم را به پارکی که در آن حوالی بود رساندم.با وجود این که هوا سرد بود اما هوای پارک به همراه آفتابش برایم دلچسب و آرامبخش بود.نمی دانم چرا مدام به جمله اخر بحث آن روز رژینا فکر می کردم که هیچ آدم عاقلی به دنبال عشق نمی رود به جز عشق به خدا.احساسم به من میگفت که او بدون دلیل این جمله را بر زبان نیاورده.چه قدر دلم می خواست در این لحظات او را در کنارم داشتم.با اینکه ساعتی بیشتر از دیدن او نمی گذشت اما حسابی دلم هوایش را کرده بود.احساس می کردم سال هاست که او را ندیدم.دیوانه یک لحظه دیدنش بودم.با هر قدمی که برمی داشتم دلم بیشتر به سوی او پر می کشید.یاد نگاه های خصمانه اش بیشتر دیوانه ام می کرد.هوس کردم روی یکی از نیمکتها بنشینم.سردی آهن رعشه بر اندامم انداخت.زیپ کاپشنم را بستم و یقه آن را بالا کشیدم.برای دقایقی او را از دهنم خارج کردم و به دنیای اطرافم خیره شدم.ناگهان از دور نگاهم به مهسا دوست دختر سابق خسرو افتاد که با چند نفر مشغول گفتگو بود.سر و وضع و لباس او آن قدرمبتذل بود که جلب توجه می کرد.
    مانتو و شلوارش به قدری تن نما بود که می شد تشخیص داد که لباس زیر او چه رنگی دارد.در کیفش را گشود و چند بسته کوچک از آن خارج کرد.هنوز بسته ها را کامل میان افرادش پخش نکرده بود که به محاصره پلیس درامدند.صحنه تماشایی بود.همه سعی داشتند به هر طریقی شده فرار کنند.خلاصه مهسا را با دست های دستبند زده از جلو من رد کردند.هنگامی که نگاهش به من افتاد به جای خجالت کشیدن لبخند تمسخر آمیزی بر لب اورد.بلافاصله مسیر نگاهم را تغییر دادم.ترسیدم پلیس مرا هم جزو دار و ودسته مهسا به حساب بیاورد و تا بخواهم ثابت کنم که من اینکاره نیستم یک ماه باید آب خنک می خوردم.شکر خدا را به جا آوردم که خسرو خیلی زود به ماهیت او پی برد وگرنه معلوم نبود چه آینده ای در انتظارش بود.با خود گفتم:همه چیز زیر سر این عشق لعنتیه که آدمو به چه کوره راههایی که نمی کشونه.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  12. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  13. Top | #26

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    از دانشگاه که بیرون آمدم نزدیک غروب بود. نمیدانشتم چرا تا آن ساعت مانده بودم. حوصله اتوبوس و تاکسی سوار شدن را نداشتم. هوس کرده بودم پیادهراه بروم. هواابری شده بود و نم نم باران می بارید. آدم ها مثل سایه شده بودند.نگاه شان که می کردم تیرگی می دیدم. مثل لیوانی که آب آن بخار شده باشد احساس تشنگی می کردم. تیرگی می دیدم. مثل لیوانی که آب آن بخار شده باشد احساس تشنگی میکردم. چه چیزی این وسط گم شده بود؟
    حلقه ی مفقود شده کدام بود؟ برای چه ناراحت بودم.آدم ها؟ آدمهایی که ماشین آهنی شده بودند. با قلبی که مثل چراغی سرخ روشن و خاموش میشد. بی احساسی در چشم هایشان و او...خدای من! رژینا چرا با من این قدر سرد برخورد میکرد؟ چرا در عمق چشم هایم پی به عشق پاکم نمی برد؟ هرگز تا این حد خودم را ناامید ندیده بودم. باید کاری میکردم. ولی چه کاری؟ هنوز نمیدانستم. ساعت ها راه رفتم.آنقدر که حس کردم اگر یک گام دیگر بردارم با سر نقش زمین می شوم.
    با اولین تاکسی که سر راهم توقف کرد پریدم بالا و از راننده خواستم مسافر دیگری سوار نکند. وقتی تن خسته ام را روی صندلی تاکسی جا دادم تازه فهمیدم که لباسهایم خیس ِ خیس است. وقتی به آپارتمان رسیدم خسرو با دیدنم گفت:"با خودت چی کار کردی پسر؟!مثل موش آب کشیده شدی!"
    هیچ پاسخی نداشتم. یک راست به اتاق خواب رفتم. لباسهایم راعوض کردم و با روحی خسته و داغان خود را روی تخت خواب انداختم.
    ناصر وارد اتاق شد . برق را روشن نکرد و در تاریکی لبه ی تخت کنارم نشست. پشتش به من بود، گفت:"نمی پرسم چت شده. ولی مطمئنم که خراب دلی. اینو از من بپذیر که هرگز دل به آدم زمینی نبند. این روزا آدما همه سنگی شدند. اگر بخوای به اون فکر کنی کارت به جنون میکشه. خیلی وقته که در این دنیای لعنتی ما بازار دل تعطیل شده. بپذیر که دیگر توی این دنیای ماشینی قلب پاک و ساده ای وجود نداره که به یاد کسی بتپه. ولی تا دلت بخواد بازار دو رنگی و فریب و ریا پر رنقه. شنیتا! می دونم دل کوچیکت امشب پر از غصه است. مطمئن باش بعدها به خودت خواهی خندید که چرا توی این لحظه اینقدر بی خودی حرص خوردی و خودتو عذاب دادی. به نظر من هیچ چیز و هیچ کس اونقدر ارزش نداره که آدم بخواد به خاطرش عذاب بکشه. حالا بهتره بلندذ شی بریم شام بخوریم. چون تا تو نیای هیچ کدوم از بچه ها لب به غذا نمی زنن. دوساعته که منتظر تو هستیم. همه نگران شده بودیم. آخه تا حالا سابقه نداشته اینقدر دیر برگردی."
    امیر وارد اتاق شد. برق را روشن کرد و با شوخ طبعی و لهجه ی شیرینش گفت:"به خدا به این شکم صاحب مرده این قدر قار و قور میکند که سرگیجه گرفتم. شانس منه دیگه! یه امشب ما غذا پختیم شنیتا خان، افتخار نمیدن."
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  14. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  15. Top | #27

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    متکای زیر سرم را به سویش پرت کردم. سعی کردم هر چه دارم در دل نگه دارم ،چون حق نداشتم شب دوستانم را خراب کنم، با خنده تصنعی گفتم:"مگر میتونم از غذای آذری تو بگذرم."
    از نگاه ناصر می فهمیدم که چه قدر متعجب شده که من اینقدر زود تغییر کردم. گفت:"شکر خدا حالت خوب شد."
    دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:"از اول هم چیزیم نبود. فقط یه کمی دلتنگ مادرم بودم که با شعرایی که تو گفتی حالم خوب شد. "
    - شعر؟باشه هر چی تو بگی. امیدوارم اینطور که میگی باشه.
    بعد از صرف شام خسرو شروع به خواندن کرد. بچه ها هم با دست زدن و رقصیدن او را همراهی میکردند. تاثیر خوبی نیز توی روحیه من گذاشت و از آن حال و هوای افسردگی خارج شدم. هنگام خواب تا مدتی خواب به چشمم نمی رفت.با خود تصمیم جدی گرفتم که هرگز کاری نکنم که جلو رژینا خوار و حقیر شوم و هرگز محبتی به او روا ندارم که مانند امروز که گذشت مرا به تمسخر بگیرد. امروزوقتی بعد از یک ساعت نوشته هایم تمام شد آن ها را لای پوشه قرار دادم و به سمت نیمکت او رفتم.مشغول صحبت با ژاله بود، گفتم:"خانم آسو!"
    متعجب روی برگرداند:"بله!"
    - این دنباله ی جزوه هاست. گفتم شاید به دردتون بخوره.
    با بی تفاوتی که حسابی مرا رنجاند گفت:"بقیه جزوه ها رو هم آوردم به شما برگردونم، به دردم نخوردند."
    جزوه ها را از داخل کشو میز بیرون آورد و بدون یک کلمه تشکر دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:"بفرمایید خدمت شما."
    احساس کردم آب یخ روی سرم ریختند. نتوانستم بی تفاوت از کنار این قضیه بگذرم.گفتم:"جه قدر خوبه که همه ی آدم ها مثل مثل شما زرنگ باشند."
    - منظورتون چیه؟
    در حالی که کلاس را ترک می کردم گفتم:"خیلی خوب منظور منو می فهمیدم. فقط نمیخواید بروز بدید. وقتی استفاده ی کامل از جزوه های من کردید حالا اونو بی منت میکنید."
    پشت سر من دوید :"مشاا...جقدر از خود راضی هستید! همیشه فکر میکنید توی همه چیز اول هستید. نخیر آقای محترم، از این خبرا نیست..."
    میخواست ادامه بدهد که من فرصت ندادم و با شتاب از در کلاس خارج شدم. حسابی حالم گرفته شد. احساس تحقیر شدن می کردم.از خودم متنفر شده بودم که چرا باعث شدم این چنین رفتاری با من داشته باشد و حالا با خود تصمیم جدی گرفتم که دیگر هرگز نگذارم این اتفاق پیش بیاید.
    صبح با صدای آواز خواندن ناصر از خواب بیدرا شدم. از بس خوابیده بودم چشم هایم پف کرده بود. امیر با دیدنم گفت:"ساعت خواب! میدونی چند ساعته خوابیدی؟"
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  16. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  17. Top | #28

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    آره، باور کن خیلی تشنه ی خواب بودم.بدنم حسابی نیاز به چنین خوابی داشت.
    از اتاق که خارج شدم ناصر را در حال اتو کردن دیدم که همراه با اتو کشیدن آواز هم میخواند.خسرو پیراهنش را روی میز اتو انداخت و گفت:"اینو هم برای من اتو کن."
    امیر هم شلوارش را به سوی او پرت کرد که درست خورد توی صورتش گفت:"مال منو هم اتو کن."
    من نیز نگاهی به چروک کاپشنم انداختم:"زحمت اینو هم بکش."
    ناصر نگاهی به لباس ها و نگاهی به ما انداخت:"نوکر بابام غلام سیاه! خجالت نکشید ها! بنده ازامروز استخدام می شم که لباسای شما رو اتو کنم. اگر کاری دیگری هم دارید بفرمایید.غلام سیاه در خدمت شماست."
    امیر گفت:"به جای غر زدن حواست به اتو باشه که لباسارو نسوزونی."
    - عجب رویی دارید به خدا!
    خسرو گفت:"بمیرم برای تو که خیلی کم رو هستی."
    کیاست با دوتا پیراهن و یک شلوار از اتاق خارج شد و گفت:"قربون دستت، این لباسای منو هم یه اتو بکش. لازم نیست زیاد باهاش کلنجار بری. همین که چروکش رو صاف کنی کافیه."
    مهرداد مهلت نداد ناصر جواب کیاست را بدهد و پیراهنش را روی میز انداخت و گفت:"با دقت اتو کن، مواظب باشه نسوزه."
    ناصر با خنده گفت:"پس لطف کنید به جای من برید دانشگاه چون اینطور که معلومه باید تا آخر شب اتوکشی کنم."
    امیر گفت:"من حوصله ی دانشگاه رفتن ندارم،ولی حاضرم به جای تو سر قرارت حاضر شم."
    - حرفی ندارم فقط به یه شرط که بذاری با شهره دوست شم. بدجوری چشممو گرفته.لامذهب، چه هیکلی داره! باور کن دوست دختر این تیپی تا حالا نداشتم.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  18. 5 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  19. Top | #29

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    امیر مشتش را گره کرد و عصبانی به طرف ناصر رفت. ناصر اتو را سپر دفاعی خود قرار داد و گفت:"غیرتی نشو بابا! شوخی کردم. به خدا اگر جلو بیای اتو رو می چسبونم روی صورتت که حسابی برای شهره خوشگل بشی."
    - دفعه آخرت باشه که اینطوری راجع به شهره حرف می زنی.
    - به خودت امیدوار نشو بدبخت. باور کردی که گفتم خوش هیکله باید اعتراف کنم که مثل گوجه فرنگی آفت زده قلنبه سلنبه و شل و وارفته است.
    به سختی توانستم جلوی خنده ی خودم را بگیرم. گفتم:"ناصر! انگار امروز تنت میخاره؟ بهتره تا سر خودتو به باد ندادی جلو زبونتو بگیری."
    با خنده از بچه ها جدا شدم و از در بیرون آمدم. میان پله ها به شهره برخوردم. هنوز حرفهای ناصر توی ذهنم بود.همانطور که ناصر تشبیه کرده بود. تپل، قد کوتاه و شل و بی حال راه می رفت. با خودم فکر کردم:"آخه امیر از چی این دخترخوشش اومده!"به خودم جواب دادم:"لیلی باید به چشم مجنون زیبا باشه." تا وارد خیابان شدم زنگ همراهم به صدا در آمد. با شنیدن صدای خواهرم شهلا حسابی خوش حالیم تکمیل شد:"سلام به خواهر خوشگلم!"
    - علیک سلام! تو که معرفت نداری یه زنگ بنزی حال مارو بپرسی.
    - قربون خودتو حالتو،بچه تو شوهرتم می رم.
    - چیه...کبکت خروس میخونه!
    - وقتی خواهر گلی مثل تو دارم باید سرحال باشم. خب حالا بگو چه طور شد یاد من کردی؟
    - بی معرفت. من که همیشه به یادت هستم. زنگ زدم که اگه آب دستته بذار زمین بیا رامسر.
    ته دلم خالی شد:"برای مادرجون اتفاقی افتاده؟"
    - نه دیونه! مادر حالش خوب ِ خوبه. باور کن از من هم سرحالتره.
    - باور کنم چیزی نیست؟
    - من که حقیقتو گفتم باور کردن یا نکردنش دیگه مشکل خودته.خوبه که دیشب باهاش تلفنی صحبت کردی.
    - پس چرا از من میخوای به رامسر برگردم؟
    - دیونه، دلم برات تنگ شده.
    - قربون دلت برم. مگر نمیدونی من درس دارم؟
    - آخر هفته رو که میتونی بیای؟
    - شهلا،مرگ من اذیت نکن. بگو موضوع چیه؟ میدونم که بحث دلتنگی و این حرفا نیست. پس برو سر اصل مطلب.
    - ای بابا! انگار نمیشه سر تو کلاه گذاشت. باشه میگم. ولی بایدشیرینی بدی.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  20. 6 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


  21. Top | #30

    همه چی آرومه
    محل سکونت
    تهران.تهرانپارس
    تحصیلات
    دانشجو رشته عکاسی
    نوشته ها
    3,528
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    میانگین پست در روز
    2.58
    تیم فوتبال محبوب
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    36,145
    سپاس ها
    5,338
    سپاس شده 12,755 در 4,370 پست
    داریک
    2
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    36,145 امتیاز ، سطح 83
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 455
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان محو و مات(مژگان مظفری)

    چیه؟نکنه برام زن گرفتین؟
    - آره ولی از توه آهنیش....یک زن آهنی.
    - آهنی؟! یعنی چی؟!
    - مادر ماشین خودشو فروخت. یه مقدار روش گذاشت و یه ماشین خوشگل تقریبا مدل بالا برای تو خرید. نمیدونی چه قدر شیک و اسپرته. رنگش رنگ گل سرخه. ببینی آب دهنت راه می افته.
    - چرا گذاشتید این کارو بکنه؟ ماشین به چه درد من میخوره؟
    - مادر دیگر حوصله ی رانندگی کردنو نداره، مخصوصا که روز به روز خیابونا شلوغتر میشه. توی این مدت که تو نبودی حتی یه بار هم پشت فرمون ننشسته. ماشین بی خودی توی پارکینگ خاک می خورد، حداقل این طوری خیال ما راحته که تو بدون ماشین نمی مونی، شنیتا، پیش مادر غُر نزنی که چرا این کارو کرده. اگر میخوای خوش حالش کنی فقط ازش تشکر کن. شنیدی چی گفتم؟...چرا حرف نمی زنی؟الو!
    - نمیدونم چی بگم! من همیشه مطیع تصمیمهای شما بودم و هستم. فقط امیدوارم که کار به جای باریک نکشه.
    - خودتولوس نکن. میدونم که ته دلت از خوشحالی نمیدونی چه کار کنی. حالا کی میای ماشین خوشگلتو ببری؟
    - نمیدونم! اگر فرصت کنم شاید آخر این ماه بتونم بیام.
    - واقعا که لوسی! اگر تا آخر هفته نیای، مادر، شوهر بیچاره ی منو مجبور میکنه که ماشینو برات بیاره.
    - پس بفرما دلت برای شوهرت می سوزه. نه برادر یکی یکدونه ت!
    - من هم تا میام یک کم از این فرهاد ننه مرده پشتیبانی کنم. تو حسودیت میشه.
    - ناراحت نشو خواهر گلم. مخلص خودت و فرهاد خان هم هستیم.
    - زبان نریز. زبان باز!
    - من سعی میکنم تا آخر هفته خودمو برسونم. شهلا!
    - جانم!
    - از شما و مادر و شیرین ممنونم که اینقدر به فکر من هستید. امیدوارم من هم لیاقت این همه محبت رو داشته باشم.
    - از این حرفای قلنبه نزن که من متوجه نمی شم. پدرمو در آوردی. سر برج باید هر چه دارم بدم پول تلفن جنابعالی.
    - قربون تو خواهر گلم برم من. فیش تلفن خودم حساب میکنم.
    وقتی تماس شهلا قطع شد. از خوشحالی روی پا بند نبودم. نه بخاطر اتومبیل بلکه به خاطر این که چقدر دوستم دارند.
    کاش میشد قصه رفتن رو وقت رفتن بی صدا تغییر داد



  22. 7 کاربر از پست مفید shab سپاس کرده اند .


صفحه 3 از 25 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دگرگون شدن، بخار شدن، محو شدن
    توسط ياس در انجمن ادبيات و علوم انساني
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-21-2011, 02:28 PM
  2. رام کننده تاريکي و روشنايي
    توسط albaloo در انجمن نقد ادبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-08-2011, 06:52 PM
  3. چه کسی نخستین رمان فارسی را نوشت؟
    توسط A.Mor@dloo در انجمن دانستني ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-23-2010, 01:06 PM
  4. رمان غروبهای غریب- مژگان مظفری
    توسط niyaz در انجمن دانلود رمان و داستان(فارسی)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-01-2010, 09:16 AM
  5. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •