فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 18 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 171

موضوع: فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

  1. Top | #1

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی



    رمان : فراموشت خواهم کرد
    نویسنده : لیلا مردانی

    تعداد صفحه :342
    تعدا فصل : 35

    سپاس یادتون نره

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  2. 4 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  3. Top | #2

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    فصل اول

    اگر انسان ها میدانستند فهمیدن چه درد عظیمی است هرگز آرزو نمی کردند زودتر روزهای کودکی را پشت سر بگذارند و بزرگ شوند

    روزهای کودکی ام قشنگترین دوران زندگیم بود . آن وقت ها نصرت خان را پدرم میدانستم و بانو جان را مادرم برای همین هم مهتاب و ماهان خواهر و برادرم محسوب میشدند اما خب خیلی زودتر از زمانی که باید بزرگ میشدم و زودتر از آنچه که باید حقایق زندگی ام را درک کردم اما اینکه نصرت خان فقط دایی من بود نیز نتوانست ذره ای از علاقه مرا نه به او نه نسبت به بقیه کم کند فقط موجب شد با وجود کم سن و سال بودنم برای بدست آوردن رضایت او و تلافی مهر و محبتش به هر کاری دست بزنم و با رویای برآورده کردن آرزوهایش روزها و سالهای کوکی و نوجوانی را پشت سر بگذارم

    اهواز را دوست داشتم زادگاهم بود و یادآور قشنگترین خاطرات کودکی و نوجوانی ام پرسه زدن در نخلستان ها و پیاده روی های هر روزه با مهتاب کنار آبی کارون بزرگترین شادی را به هر دومان هدیه می کرد و وجود شاد و جوانمان را طراوت میبخشید ماهان هم قبل از رفتنش به فرنگ هر از چند گاهی همراهمان میشد حتی یکبار منو مهتاب را به سینما برد آن روزها فیلم دختر لر مجددا روی پرده سینماهای اهواز بود و همه بچه های مدرسه برای دیدنش رفته بودند و همین باعث شده بود من و مهتاب دست به دامان ماهان شویم او مخالفتی نداشت به شرط آنکه نصرت خان بویی از ماجرا نبرد من ته دلم کمی نگران بودم برخلاف میل او رفتار کردن حتی اگر پنهانی بود از نظر من گناهی بزرگ محسوب میشد او برایم با ابهت ترین و مقتدرترین مرد دنیا و مهربانترین دایی روی زمین محسوب میشد مهر پدری جز آنچه او در حقم روا داشت برایم معنی دیگری نداشت به هر حال آنقدر مشتاق رفتن بودم که همه نگرانی هایم را از یاد بردم شبی که قرار بود برای آخرین سانس فیلم در سینما باشیم نصرت خان و بانو جان در مهمانی بزرگی در منزل بخشدار شهر شرکت داشتند چند بار چند دست لباشس پرو کردیم تا بالاخره یکی را با وسواس انتخاب کردیم و برای اولین بار رژ لب به لبهایمان زدیم بالاخره وقتی صدای اعتراض ماهان بلند شد هراسان دستی به موهایمان کشیدیم و برای آخرین بار در آیینه نگاهی به خودمان کردیم برخلاف من که موهایی سیاه و لخت و چشم و ابرویی مشکی داشتم مهتاب پوستی گندمی و مووهای بور و وزوزی داشت بانو جان معتقد بود که به عمه اش یعنی خاله من شباهت دارد خاله ای که هیچکدام از ما حتی ماهان که چند سالی از من و مهتاب بزرگتر بود ندیده بود یم

    وقتی از اتاق بیرون آمیدم بلقیس تنها خدمتکار خانه با دیدنمان چنان چهره ای ترش کرد که مهتاب در گوشم گفت :

    -به گمونم بیچاره شدیم

    با این حال به اعتماد حضور ماهان به راه افتادیم فردای آن شب من و مهتاب با خیال راحت در گفتگوی بچه ها در مورد دختر لر اظهار نظری کردیم

    یک سال قبل از فارغ التحصیلی من و مهتاب ماهان به طور جدی عزم رفتن کرد از مدتها قبل حرف فرنگ را میزد اما نصزت خان کاملا با این موضوع مخالف بود داییم به شدت مقید و مذهبی بود و به هیچ وجه از محیط بی بند و بار غرب خوشش نمیامد با وجودی که چند بار سفر فرنگ رفته بود و سوغاتیهای زیبایی برایمان آورده بود اما ترجیح میداد ما در مملکت خودمان به جایی برسیم با این حال ماهان حرف خودش را به کرسی نشاند و در بهار سال 55 از ایران رفت روزهای بعد از رفتن او خانه سوت و کور بود و جای خالی اش بیش از هرکس بانو جان را رنج میداد اما از آنجا که خودش برای راضی کردن نصرت خان واسطه شده بود نمیتوانست اعتراضی نماید
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  4. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  5. Top | #3

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    هنوز دوره متوسطه را تکمیل کرده بودیم که مهتاب نامزد کرد در جشن نامزدی اش کاملا متین و موقر به نظر می رسید و هیچ شباهتی به مهتاب شیطان و شلوغ من نداشت . با وجودی که من و مهتاب روحیه مشابهی داشتیم اما او از من واقع گرا تر بود عاشق خانه و زندگی بود که از آن خودش باشد و همسری که هر روز عاشقانه از او استقبال کند اما من به هیچ وجه در این حال و هواها نبودم و شاید هم به قول او زیادی رویای و خیال پرداز بودم هراز چندگاهی مثل ماهان به رفتن فکر میکردم به آن سوی آبها ...ازدواج مهتاب گرچه تا حدی موجب تنهایی ام شد اما من با اشتیاق به سوی تحقق اهداف خودم پیش میرفتم و همه وقتم را با کتابهای درسی پر می کردم و شاید هم همان تلاش بی وقفه چند ماه تاثیرش را گذاشت و من در رشته پرستاری در دانشگاه بزرگ پایتخت پذیرفته شدم

    روزی که نامم در میان پذیرفته شدگان دیدم گویی زمین و آسمان از آن من شده بود ذوق زده کنار کارون میدویدم و فریاد میزدم من قبول شدم من قبول شدم بلقیس که در را به رویم گشود پریدم توی بغلش و آنقدر بوسشدمش که با اکراه مرا از خود جدا کرد

    -چیکار میکنید خانم یگانه ؟؟؟؟؟

    هیجان زده گفتم :

    -اگر بدونید چی شده من قبول شدم قبول شدم

    بانو جان و مهتاب با شنیدن صدایم بیرو آمدند

    شادمان روزنامه را به سویشان گرفتم مهتاب فریاد شادی کشید

    دستمان را بهم دادیم و مثل بچه ها در حیاط چرخیدیم و خندیدیم .. من به رویاهای دور و درازم نزدیک شده بودم اما آنچه بیش از هر چیز خوشحالم کرده بود برق رضایتی بود که در چشمان نصرت خان دیدم شبی که او سر میز اعلام کرد :

    -یگانه به تهران میره

    نگاه خندان من و مهتاب به روی هم نشست از فردای همان شب کار ما شروع شد خرید های ضروری و جمع آوری آنچه لازم بود بیشتر روزها همراه مهتاب به خیابان بزرگ کوروش می رفتیم و آنقدر خرید میکردیم که در اتوموبیل جایی برای خودمان نمی ماند

    وضیعت من در تهران مشخص نبود من و مهتاب تصور میکردیم نصرت خان خانه ای با خدمتکاری مطمئن برایم در نظر گرفته است اما بانو جان ما را از اشتباه بیرون آورد

    آن شب ما مثل شبهای دیگر از تهران و رفتن من و زندگی جدیدی که خواهم داشت صحبت میکردیم مهتاب مثل یک زن کامل و سرد و گرم چشیده رشته کلام را بدست گرفته بود و چنان نصیحتم میکرد که گویی طرف صحبتش کودکی چشم و گوش بسته است تصورش را به هم نزده و مثل شاگردی حرف گوش کن پای حرفهایش نشسته بودم که ضربه ای به در خورد

    حرفش را برید بانو جان با چهره ای بشاش و سرحال وارد شد

    -چکار میکنید دخترها ؟

    -داشتم واسه یگانه میگفتم خیلی باید مراقب خودش باشه تنها زندگی کردن کار راحتی نیست اونم تو جایی مثل پایتخت

    بانو جان ابرویی بال انداخت آمد و لبه تخت نشست و گفت :

    -قبول دارم که پایتخت خیلی با اینحا فرق داره اما حتم دارم یگانه جان خیلی عاقلانه با وضعیت جدید کنار می یاد ...گذشته از این قرار نیست یگانه تنهایی زنگی کنه یگانه باید خودت رو برای رفتن به عمارت آماده کنی

    من و مهتاب ناباورانه نگاهی بهم کردیم و در یک آن گفتیم :

    -عمارت ؟؟؟؟؟

    -هیس آروم ... بله عمارت خاله ات خانوم سیمین دخت این خواست خودم خانومه

    مهتاب با لحن گله مندی گفت :

    -از عمه جان سیمین دخت چنین حرکت خداپسندانه ای بعید به نظر میرسه

    بانو جان با اخم ظریفی گفت :

    -این طور راجع به عمه ات حرف نزن خانوم زن مهربون و محترمیه فقط کمی با پدرت کدورت داره ... به هر حال خودش از پدرت خواسته یگانه تمام این چهر سال رو تو عمارت باشه

    من خاله سیمین دخت را هرگز ندیده بودم با این که او تنها خواهر نصرت خان محسوب میشد اما آن دو سالها پیش با هم قطع رابه کرده بودند و با وجود روابط حسنه میان نصرت خان و فتح ا...خان همسر خانوم- رابطه ی خواهر و برادر همچنان تیره بود .برای همین هر دوی ما از شنیدن حرفهای بانوجان تعجب کردیم او ضمن این که از جا بر می خاست گفت :

    -خداروچه دیدید شاید به این بهونه خانوم هم از در آشتی در بیاد

    مهتاب سری تکان داد و گفت :

    -من خدا رو شکر میکنم مشکل تنهایی ات هم حل شد شنیدم نوه های خانوم همسن و سال ما هستند مطمئن باش بهت بد نمیگذره

    چند شب قبل از حرکتم در یکی از شبهای گرم شهرور ماه بلقیس به سراغم آمد و با همان چهره عصا قورت داده و لحن خشکش گفت نصرت خان میخواهد مرا ببیند آخر شب بود و میهمانان خان تازه رفته بودند به اتاق بزرگی که اتاق کار او محسوب میشد رفتم روی مبلی لمیده بود و داشت پیپش را روشن میکرد جواب سلامم را با تکان سر داد و بعد از لحظه ای با اشاره به مبلی گفت :

    -بشین

    نشستم و چشم دوختم به گلهای قالی پکی به پیپش زد و با تامل گفت :

    -خواستم بیای که حرفهای آخر رو بهت بزنم و... به اصطلاح حجت رو تموم کنم این که توی عمارت فتح ا..خان میری خواست خود ایشون و خانوم بود البته خیلی بهتر شد رها کردن یه دختر جون تو پایتخت کار راحتی نیست عمارت هم معمولا شلوغ و پر رفت و آمده فکر نمیکنم اونجا احساس دلتنگی کنی

    -پکی دیگر به پیپش زد و ادامه داد :

    --شمسایی ها همه از کوچک و بزرگ تحصیل کرده ان کنارشون که باشی از درجا زدن امتناع میکنی و خواه ناخواه به پیشرفت فکر میکنی.
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  6. 2 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  7. Top | #4

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    -اما در کنار این امتیازات باید به یه مسئله هم توجه کنی ...دوباره پکی به پیپش زد و با مکثی ادامه داد :



    --داری وارد جمع بزرگی میشی و ممکنه حداقل ماههای اول همه رفتار و حرکاتت به نحوی زیر ذربین باشه ...خوب میدونی که برای من تو با مهتاب هیچ فرقی نداری هر طور باشی و هر رفتاری داشته باشی که هیچ ایرادی بهت وارد نباشه متوجه هستی ؟



    --بله ...بهتون قول میدم اون طوری باشم که شما میخواید



    --خوبه ...حالا به من بگو برای رفتن آماده شدی ؟



    --بله



    -سری تکان داد و گفت :



    --برای ساعت هشت صبح برات یه کوپه تو قطار رزرو کردم ...حالا دیگه میتونی بری



    -آن شب تا صبح خواب به چشمانم راه نیافت قشنگترین لحظات زندگیم را فکر دوری چند ساله از کسانی که از صمیم قلب دوستشان داشتم و تا حد زیادی بهشان وابسته بودم خراب میکرد. دلم از همان شب برای بانو جان تنگ شده بود و برای مهتاب عزیزم نصرت خان هم که جای خودش را داشت .



    -سر میز صبحانه نه من یگانه یکپارچه شور روزهای پیش بودم و نه مهتاب دختر خوداری که می شناختم مدام نگاهمان را از هم می دزدیدیم و هیچ کدام میلی به خوردن صبحانه نداشتیم بالاخره مهتاب طاقتش تمام شد و در حالی که بغضش ترکیده بود به اتاقش گریخت من هم به گریه افتادم گویی تازه پی برده بودم چه اتفاقی در حال وقوع است بانو جان که دست بر شانه ام گذاشت سرم را بلند کردم چشمان او هم قرمز شده بود



    --آروم باش عزیزم



    -فکری را که در یک لحظه از ذهنم گذشت بر زبان آوردم



    --بانوجان من نمیخوام برم



    -لبخندی بر لب آورد و گفت :



    --ولی عزیزم برای این حرفها خیلی دیره حالا هم آبی به سر و صورتت بزن خان تو تالار منتظرته



    -در حالی که هنوز چشمانم از اشک نمناک بود وارد تالار شدم خان پشت به من و مقابل پنجره رو به حیاط ایستاده بود با صدای سلامم برگشت گفتم :



    --صبح بخیر



    --سلام صبح تو هم بخیر



    -به سویم آمد



    --بالاخره رفتی شدی ؟



    --بااجازه شما



    -حالا در یک قدمی ام ایستاده بود



    -زمزمه کرد :



    --برو و با دست پر برگرد



    -خم شدم دست بر پایش زدم و بر لب نهادم دستش را پشت سرم گذاشت و بر پیشانی ام بوسه زد



    --درپناه حق



    -آخرین خداحافظی را در حیاط با مهتاب و بانو جان کردم بلقیس از زیر قران ردم کرد و بالاخره در اتومبیل جای گرفتم راننده نصرت خان اتومبیل را از جا کند و به سوی ایستگاه راه آهن روان شد



    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  8. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  9. Top | #5

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    روز بعد در تهران بودم شهری که همیشه در رویاهایم جای خودش را داشت پس پایتخت اینجا بود چه قدر شلوغ و چقدر آشفته مردم در هم میلولیدند و استقبال کنندگان با هیجان و سر و صدا مسافرهایشان را مشایعت میکردند یکی از نگهبانان قطار چمدانهایم را کنار نیمکتی چید و گفت :

    -خانم شایان خیلی مراقب چمدان و کیف دستی تون باشین من همین اطرافم

    آنقدر غرق تماشای دوربرم بودم که حرفهای او را درست نشنیدم

    فقط لبخند به لب گفتم :

    -چشم مرسی از کمکتون

    و باز نگاهم میان جمعیت چرخید چند دقیقه گذشت اما خبری نشد بانوجان گفته بود عکسی از من برای خانواده ی خاله سیمین دخت فرستاده اند تا به راحتی شناسایی ام کنند به بانو جان گفته بودم: « چطوره اسمم رو روی یه پلاکارت بنویسم وتو ایستگاه بگردم تا راحتتر پیدام کنند» او لب به دندان گزیده و گفته بود .خدا مرگم بده یه وقت از این کارها نکنی ها

    بوسیده بودمش و گفته بودم : شوخی کردم بانو جان شما که میدونید یه پارچه خانومم

    -خانم یگانه شایان ؟

    سریع برگشتم مرد میانسال و شیک پوشی در چند قدمی ام ایستاده بود

    -بله خودم هستم

    -سلام من جوادی هستم راننده خانوم بهتون خوشآمد می گم

    -ممنون

    با اشاره به چمدانهایم گفت :

    -با ید چمدان های شما باشن

    و چمدانها را تا رسیدن به اتومبیل به باربری سپرد

    تا وقتی کادیلاک مشکی رنگ مقابل در سفید و آهنین باغ عمارت متوقف شود من محو خیابانها میادین و مغازه ها با آن ویتریت های رنگارنگ شده بودم

    احساس خوبی داشتم آنقدر خوب که حداقل تا چند ساعت دلتنگی را از من دور ساخته بود مقابل در بزرگ باغ با بوقی که راننده زد پیرمردی که کلاه سبزی داشت درهارا گشود اتومبیل وارد باغ شد و استخر بزرگ وسط خیابان عریض میان باغ را دور زد و در پنجاه متری قصر سپیدی که از همان بدو ورود خود را به رخ می کشید توقف کرد در حالی که چشم از ساختمان با آن ستون های سپید و قطور برنمیداشتم از اتومبیل پیاده شدم تعدادی زن و مرد در گوشه و کنار خیابان به چشم میخوردند که کم کم یکجا و مقابل پله ها جمع شدنددر همان حال زنی از در ورودی چوبی ساختمان بیرون آمد عجولانه پله ها را طی کرد و چند قدم جلوتر از بقیه ایستاد وقتی نزدیکشان شدم جلوتر آمد و با لحن رسمی و پر غرور گفت :

    -سلام من فرخنده سر پرست خدمتکاران عمارت هستم بهتون خوش آمد میگم خانم

    -ممنونم

    بفرمایید خواهش میکنم

    از میان بقیه راهی باز شد و عبور کردیم به داخل عمارت راهنماییی ام کرد و کنار ایستاد تا وارد شوم برخورد رسمی و تشریفاتی او کلافه ام کرده بود برای چند لحظه احساس بدی بهم دست داد اما باز هم شکوه و جلال داخل عمارت آنقدر حواسم را پرت کرد که حتی نگرانی ام را از یاد بردم خانم فرخنده جلوتر از من حرکت کرد از این بابت خوشحال بودم چون نمیتوانست نگاه پر کنکاش و کنجکاو مرا به اطراف ببیند دلم نمیخواست آدم از پشت کوه آمده ای به نظر برسم اما عظمت عمارت واقعا خیره کننده بود چلچراغ بزرگی که به سقف بلند نشیمن آویزان بود شاید صدها لامپ در خود داشت مبل های سلطنتی زیبا و مجسمه های قدی بزرگ و بوفه های باریک که در جای جای سالن دیده میشد صدای زن مرا به خود آورد

    -خانومتو تالار منتظرتون هستند

    از ذهنم گذشت تالار ؟ پس این سالن بزرگ که چندین برابر تالار منزل نصرت خان بود فقط نشیمن محسوب می شد ؟ تالار سالن بسیار بزرگی بود با تجملاتی بیشتر تا رسیدن به زن مسنی که در انتهای تالار روی مبلی لمیده بود و حدس میزدم که باید خانوم باشد شمارش معکوس را آغاز کردم بالاخره مقابل او قرار گرفتم. خانوم سیمین دخت تنها خاله من... چند لحظه نگاهمان درهم گره خورد به خود آمدم و با لبخندی سلام کردم لبهایش برای جواب از هم گشوده شد اما حرفی نزد چشمانش که پر اشک شد لبخند روی لبهای من ماسید با بغض گفت :

    -سلام عزیزم به خونه خودت خوش اومدی
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  10. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  11. Top | #6

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    به سویش رفتم خم شدم و به نشانه احترام بر دستش بوسه زدم سرم را میان دستانش گرفت لحظه ای بر چشمانم زل زد و پیشانی ام را بوسید به دعوتش روی مبلی نشستم و او به زن گفت :

    -بگو برای یگانه نوشیدنی خنک بیارن

    -الساعه خانوم

    او رفت خانوم نگاه مهربانش را به من دوخت

    -خوشحالم که به اینجا اومدی تا وقتی من هستم تو نباید به تنهایی تو این شهر سر کنی .

    شمرده شمرده گفتم :

    -ممنونم شما به من لطف دارین

    با لحن گله مندی گفت:

    -با خاله ات مثل غریبه ها رفتار میکنی البته حق داری

    فهمیدم ناخواسته او را رنجانده ام خواستم دلجویی کنم که صدای دختر جوانی در تالار پیچید

    -سلام ...من اومدم

    نگاهمان به سوی او کشیده شد

    -سلا

    -سلام عزیزم بیا با مهمون عزیز من آشنا شو یگانه جان مرجان نوه من

    مرجان دستم را به گرمی فشرد و گفتم

    -خوشوقتم

    -منم همین طور بی صبرانه منتظر اومدنت بودم امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم

    -مرجان عزیزم حالا که اومدی خودت یگانه جان رو به اتاقش راهنمایی کن راه طولانی اومده و خسته اس بهتره تا اومدن بقیه کمی استراحت کنه

    -چشم

    بعد از نوشیدن شربت خنکی که خانم فرخنده برایم آورد همراه مرجان به طبقه دوم رفتماو در حالی که در اتاقی را باز می کرد گفت ک

    -این اتاق را من و سالی برات انتخاب کردیم امیدوارم بپسندی

    -سالی

    در حالی که پرده ها رو کنار میزد توضیح داد :

    -سالی دختر عخموی منه شاختمون ضلع غربی باغ متعلق به اونهاس عصر میاد اینجا و باهاش آشنا میشی

    و با تامل ادامه داد :

    -ما هر چی که فکر می کردیم ضروریه برات گذاشتیم با این وجود اگر چیز ی کم بود حتما بهم بگو

    از او تشکر کردم قبل رفتن گفت :

    -اگه یه دوش بگیری و کمی بخوابی خستگیت در می ره

    خسته راه بودم اما خوابم نمی برد دوش گرفتن را به وقت دیگری موکول کردم چرخی در اتاق زدم تقریبا 4 برابر اتاق خودم در منزل نصرت خان بود با سه پنجره قدی که هر یک به تراس کوچکی در پشت ساختمان باز می شد تخت چوبی با کنده کاریهای زیبا کتابخانه ای نسبتا بزرگ که صدها جلد کتاب را در خود جای داده بود و مرا سر ذوق آورد و از ذهنم گذشت حتما بین این همه کتاب می تونم چند تا رمان قشنگ هم پیدا کنم میز تحریر میان دو پنجره قرار گرفته و کمد لباسها در دیوار تعبیه شده بود بقیه وسایل بیشتر جنبه تزءینی داشت اما اعتراف میکنم بیشتر از آن کتابخانه بزرگ میز توالت و لوازمی که روی آن چیده شده بود توجه ام را جلب کرد چند برس و شانه سر به اضافه چند عطر و ادکلن و بیش از آنها لوازم آرایشی که با سلیقه ی خاصی کنار هم چیده شده بودند لوازمی که من و مهتاب عاشقشان بودیم اما تا قبل ازدواج اجازه استفاده از آنها را نداشتیم

    روی صندلی نشستم و شروع کردم به وارسی شان اما در یک آن سرم را بلند کردم گویی در آینه بانوجان را دیدم از جا جستم

    -چشم بانو جان فقط یک کنجکاوی ساده بود

    وبرای این که وسوسه نشوم رفتم که دوش بگیرم

    بعد از حمام یکی از چمدانها را باز کردم و با وسواس لباسهایم را وارسی کردم بالاخره شلوار جین و بلوز سفیدی را انتخاب کردم دوباره مقابل آینه قرار گرفتم موهایم را که خوب خشک کرده بودم شانه زدم و مثل همیشه روی شانه ام ریختم بالاخره خانوم خدمتکاری را پی ام فرستاد تا سر میز شام حاضر شوم
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  12. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  13. Top | #7

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    خانوم سه تا پسر داره امیر خان پسر بزرگشون کمپانی بزرگی داره و تو کار صادرات فرشه سهراب خان هم تا وقتی خانومش زنده بود تو همون کمپانی شراکت داشت اما بعد از مرگ همسرش برای یه مدت رفت فرنگ و بعد هم کار کمپانی رو همون جا توسعه داد و بعدها هم همونجا ازدواج کررد و موندگار شد اما تنها دخترش مرجان تو ایرانه و تو عمارت زندگی می کنه منصور خان پسر کوچک خانوم پزشکی خونده و صاحب یه درمونگاه بزرگ و مجهز تو مرکز شهره ...

    این تمام اطلاعاتی بود که بانو جان در مورد خانواده ی خاله سیمین دخت به من داده بود همچنین می دانستم فتح ا... خان همسر خانوم تقریبا شش ماه اول سال را در روستاهای تحت مالکیتش می گذراند و به امور آنجا نظارت دارد با وارد شدنم به تالار صدای گرم خانوم را شنیدم « این هم یگانه جان » در همان حال چشم به عده ای دیگر فتاد که از جا برخاستند مردی میانسال با موهای جوگندمی که همسن و سال نصرت خان به نظر می رسید دستم را فشرد و در همان حال خانوم معرفی اش کرد «پسرم امیر خان » او با لحنی پدرانه خوشآمد گفت همسرش با مهربانی مرا بوسید و گفت :

    -خوش آمدی عزیزم

    -سلام من سالی هستم

    -منم همایون هستم از دیدنتون خوشحالم

    -مرسی منم همینطور

    قبل از اینکه مجالی برای صحبت پیدا کنیم یکی از خدمتکارها آمد و اعلام کرد که شام حاظر است .

    -سلام...سلام...سلام...

    صدای مرد جوانی بود که وارد تالار شد

    -متاسفم مثل این که دیر کردم

    از نظرم گذشت او باید منصور خان باشد اما خانوم مرا از اشتباه درآورد و با نگاه پر غرور و افتخاری گفت :

    -هومن جان نوه بزرگ منه

    او به سویم آمد و ضمن فشردن دستم گفت :

    پس میهمان عزیز خانوم شما هستید من هومن هستم از دیدنتون خوشحالم

    با لیخند کمرنگی گفتم :

    -منم همین طور

    در منزل نصرت خان حتی قبل از رفتن ماهان و با وجود شر و شور بودن من و مهتاب باز سر میز غذا به احترام حضور نصرت خان سکوت کامل حکم فرما بود و گاه من حس میکردم حتی صدای جویدن لقمه هایم به گوش میرسد اما آن شب در اتاق بزرگ نهار خوری عمارت همه چیز با آنچه من تصورش میکردم متفاوت بود سالی و مرجان مدام سر به سر هم می گذاشتند همایون گاهی همراهی شان می کرد و گاه می گفت :

    حداقل یه امشب جلوی مهمون آبروداری کنید بذارید یه دو روز دیگه یگانه خانم پی به هویت واقعی تون ببره

    نگاه دخترا که به سویش براق میشد خیلی سریع موضوع صحبت را تغییر میداد و وانمود میکرد که اصلا چنین جسارتی به آنها نکرده است حتی رابطه سالی با پدرش خیلی راحت و صمیمی بود در حالی که نصرت خان چه برای من و چه حتی برای مهتاب همان خان بود و احترامش واجب . بعد از شام بچه ها از دانشگاه و رشته تحصیلی شان صحبت میکردند از بین صحبتهایشان متوجه شدم همایون و سالی دو قلو هستند هر چند هیچ شباهتی بهم نداشتند همایون سفید چهره بود و چشمان سبز مادر را به ارث برده بود با هیکلی درشت در حالی که سالی با چشم و ابرویی مشکی به برادر بزرگترش شباهت داشت همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت. همایون مکانیک می خواند و سالی ریاضی همون بیشتر به پدرش شباهت داشت تقریبا بلندتر از همه به نظر میرسید و کت چهارخانه ای که به تن داشت او را چهارشانه تر نشان میداد .موهای مشکی و بلند و کمی مجعدش تا به سر شانه می رسید و در نگاهش گرمی خاصی موج میزد او لیسانس مدیریت داشت و مدیریت بیمارستان ... را عهده دار بود مرجان سال آخر هنر بود از رشته تحصیلی ام پرسیدند و این که در کدام دانشگاه پذیرفته شده ام وقتی گفتم دانشگاه تهران سالی گفت :

    -عالیه خودم برای ثبت نام کمکت می کنم .

    نمی دانم چرا قبل از امدن به تهران عمارت را جایی مثل قصر خانوم «هاویشام » تصور میکردم و خانوم را خود «خانوم هاویشام » تصور می کردم شاید به خاطر علاقه ی زیادی بود که کتاب «آرزوهای بزرگ » داشتم و چندین بار خواندن قصه اش روی ذهنم اثر کرده بود اما حالا متوجه میشدم نه تنها خانوم برخلاف تصور من و حتی مهتاب زن مهربانی و رئوفی ست که روابط میان اعضا خانواده اش به رغم احساس من در بدو ورود گرم و صمیمی است .
    وقتی برای خواب به اتاقم برگشتم گویی دوباره از خواب خوش بیدار شدم خواب کجا بود که به چشمانم بیاید چه قدر روی تخت به چپ و راست غلتیدم و خوابم نبرد و بعد حدود دو ساعت کلنجار رفتن با خودم بالاخره نشستم وسط تخت بالشم را بغل گرفتم و تا سپیده سر بزند به همه جا سر زدم برگشتم اهواز به اتاق کوچک خودم پیش بانو جان و مهتاب حتی به بلقیس فکر می کردم چشمانم پر از اشک می شد حتم داشتم مهتاب هم مثل من امشب بی خواب شده ... برای فرار از افکار ناراحت کننده فکرم را به روزهای آینده پرواز دادم و سعی کردئم خودم را تسکین دهم سپیده که سر زد از شدت خواب تقریبا بیهوش شدم
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  14. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  15. Top | #8

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    فردای آن شب که روز جمعه بود تا غروب همراه مرجان و سالی به گشت وگذار در شهر پرداختیم و حتی ... با هم به سینما هم رفتیم در حالی که هیچ یک از آنها نگرانی آن شب من و مهتاب را نداشتند و همین مرا حیرتزده می کرد شب دوم برای اینکه بیخوابی کلافه ام نکند شروع کردم به نوشتن برای مهتاب از وردم به عمارت از کسانی که بعد سالها دیدمشان از سالی و مرجان و دنیایشان که چه قدر با ما فرق داشت .

    (یادت میاد مهتاب شبهایی که بلقیس با اکراه رختخوابهمون رو به بهار خواب می برد چقدر من و تو از حرص خوردن اون میخندیدیم بلقیس که می رفت با خیال راحت دراز می کشیدیم و ستاره ها رو می شمردیم یادت میاد تو همیشه یه ستاره معمولی نزدیک به ماه رو انتخاب میکردی و ماه رو هم مرد آینده خودت میدونستی مردی که یه روز با یه اسب سپید از راه می رسید و ... اما من مثل تو نبودم نورانی ترین ستاره رو از آن خودم میدونستم و به تو می گفتم آدم قانعی هستی می گفتی آرزوهای بزرگ تو تازه هم پای ارزوهای کوچیک منه و تو مثل گاهی وقتها می رفتی توی اون جلد پنهان زنانه ات و مثل یک زن کامل منو نصیحت می کردی از عشق می گفتی و از زندگی ... ولی اگه امروز اینجا بودی ... مهتاب من خیلی خوشحالم خیلی خیلی زیاد از این که تو پایتختم از این که همه چی برام فرقکرده اما ... اعتراف می کنم که دلتنگم ای کاش شما هم اینجا بودید اون وقت خوشبختی من تکمیل می شد ... )

    از نوشتن خسته شدم روی تخت افتادم اما خوابم نبرد آهسته در اتاق را باز کردم و وارد تالار شدم عمارت در عین زیبایی گاهی واقعا ترسناک به نظر می رسید به خصوص مجسمه های قدی که در جای جای تالار قرار داشت و سایه درختان باغ به روی پرده های اطلسی آویخته بر پنجره های قدی تالار و تکان خوردن آرام شاخه ها منظره ی مخوفی بوجود آورده بود با صدای باز شدن در تالار و پیدا شدن سایه ی مردی به روی دیوار چنان وحشتی بر جانم ریخت که هر لحظه حس می کردم چیزی نمانده قالب تهی کنم زبانم بند آمده بود با همه تلاشی که کردم فقط توانستم چند قدمی به عقب بردارم که با برخورد به مانعی نقش بر زمین شدم در آ ن حال برق زده شد و تالار روشن گردید با حرکت سریعی از جا بر خاستم و چشمم به او افتاد که زل زده بود به من چند قدمی جلوتر آمد و نگاه عاقل اندر سفیهی گفت :

    -تو باید یگانه باشی ؟

    پس هر که بود آشنا بود سری تکان دادم و گفتم :

    -بله

    -فکر می کنم بهتره زودتر به اتاقتون برگردین تا دست گل دوم رو به آب ندادید

    تازه به خودم آمدم و نگاهی به پشت سرم کردم میز عسلی واژگون شده و مجسمه ای که روی آن قرار داشت به زمین افتاده بود اما خوشبختانه آسیبی ندیده بود

    وقتی دوباره برگشتم او داشت به سمت راهرو باریک پیش می رفت مستاصل و عصبانی خم شدم و مجسمه را سر جایش قرار دادم و با ذهنی آشفته از برخورد مرد جوانی که حالا حدس میزدم منصور خان باشد به اتاقم برگشتم .
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  16. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  17. Top | #9

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    فصل سوم

    همراه سالی برای ثبت نام رفتم باز هم خودش پشت رل نشست با سرعت می راند و هر از گاهی چنان ترمز می کرد که صدای کشیده شدن لاستیک بر آسفالت خیابان مو بر تنم راست می شد

    -اینجا بزرگترین دانشگاه تهرانه خوشحالم که اومدی اینجا چون بین دانشگاهای دیگه مقبولتره و از امکانات خوبی هم برخورداره ...

    با مکثی ادامه داد :

    -دانشگاه پرستاری با پزشکی عمومی یکیه هر سال هم قراره از هم جدا بشن و پزشکی تو ساختمون مجزایی باشه ولی همچنان در حد یه پیشنهاد مونده و فکر نمیکنم آخرشم هیچ غلطی بکنند .

    کارمان خیلی طول نکشید سالی گفت :

    -چون شما ترم اولی هستید خودشان کار انتخاب واحد را براتون انجام می دن اما از ترمهای بعد این طور نیست

    اتومبیل را که به حرکت در آورد پرسید :

    -راستی تو رانندگی بلدی ؟

    -نه

    -سعی کم یاد بگیری تو باغ همیه یکی دو تا ماشین بلا ستفاده هست اصلا خودم بهت یاد می دم یه کم که راه افتادی می تونی بری گواهینامه بگیری اینجا هم چهاراه پهلویه اونم ساختمون تئاتر شهر برنامه های فوق العاده ای داره . برای نهار به کافه تریایی در میدان پهلوی رفتیم صاحب کافه پیرزنی بود با موهای نقره ای شیک پوش و آراسته به گرمی با سالی احوالپرسی کرد سالی هم با لحن گرم و صمیمی پاسخش را داد وبا اشاره به من گفت :

    -یگانه مهمون مخصوص خانوم یگانه جان ایشون هم استاد گرانقدر ما لاله جان هستند که از دوستان خانوادگی هم محسوب می شن

    لاله جان دستم را به گرمی فشرد و گفت :

    -پس یگانه جان شما هستی مرجان برام گفته بود یه مهمون تازه دارن ... از دیدنت خوشحالم

    -ممنونم منم همینطور

    -راحت باشید دخترها و از خودتون پذیرایی کنید امروز مهمون من هستید .

    او که از سر میزمان دور شد سالی وصف حالش را کامل کرد :

    -لاله جان استاد خط و نقاشیه مرجان چند ساله که پیشش تعلیم نقاشی می بینه این کافه تریا هم متعلق به شوهر مرحومشه که حالا خودش اداره اش میکنه برای ما بچه ها امن ترین و دنجترین جا ی دنیاست به خصوص که مرجان عاشق فضای شاعرانه و رمانتیکشه

    شاید از همان روز بود که مهر لاله جان به دلم نشست و فکر دوباره دیدن و آشنایی بیشتر با او ملکه ذهنم شد .
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  18. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


  19. Top | #10

    محل سکونت
    ساکن شهری از جنس عبور
    نوشته ها
    1,813
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    1.34
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    32,826
    سپاس ها
    8,427
    سپاس شده 4,874 در 1,737 پست
    داریک
    5
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    32,826 امتیاز ، سطح 79
    47% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    47% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 424
    6.0% فعالیت
    6.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : فراموشت خواهم کرد | لیلا مردانی

    یک هفته از مهر ماه گذشته فتح ا... خان آمد او را برخلاف دیگر اعضای عمارت میشناختم چون چندین بار به اهواز آمده بود از پشت پنجره تالار طبقه دوم دیدمش که از بنز سفید رنگش پیاده شد از مرجان شنیده بودم خان حداقل تا چند ساعت پس از ورودش کسی را به حضور نمی پذیر د برای همین چند ساعت بعد فرستادند دنبالم تعجب نکردم در حالی که سعی میکردم ظاهری آراسته و سنگین داشته باشم از اتاقم بیرون آمدم

    وارد تالار که شدم خانوم با گفتن« این هم یگانه جان من » همسرش را متوجه من کرد با لبخند کمرنگی به نشانه آشنایی سلام کردم او هم با لحنی گرم که به قول مهتاب آدم را یاد پدر بزرگها می انداخت جوابم را داد و به نشستن دعوتم کرد

    -حالت چطوره دختر جوان ؟

    -خوبم ممنونم

    پیپش را روشن کرد

    -از شنیدن خبر ادامه تحصیلت خوشحال شدم تو عصری که ما زندگی میکنیم تحصیلات حتی برای نسوان هم اهمیت زیادی داره

    خانوم با لحن پر غروری گفت :

    -خان یگانه تو دانشگاه بزرگ تهران پذیرفته شده

    خان ابرویی بالا انداخت :

    -عالی گوش کن دختر جوان من احترام خاصی برای اهل قلم قائلم به خصوص اگر این جوینده علم مهمون عزیز عمارت هم باشه اینجا رو هم خونه خودت بدون و کاملا راحت باش

    از او تشکر کردم و افزودم :

    -امیدوارم بتونم محبتتون رو جبران کنم

    و بعد با اجازه اش تالار را ترک کردم
    *****
    دانشگاه برای من برگی از دفتر زندگیم بود برگی متفاوت با همه صفحات زندگی ام خوب بود و جذاب و برای منی که همه ی وجودم مشتاق شناخت دنیای تازه ای بود که قدم به آن گذاشته بودم هیجان انگیزترین جای دنیا به شمار می رفت روزهای اول وردم بیشتر غرق بهت و حیرت بودم و آنچه که در اطرافم میگذشت خصوصا روابط دختران و پسران و به قول سالی آزادی در آخرین حد ممکن انگشت به دهانم میکرد برای منی که در اهواز و میان قومی متدین و مذهبی بزرگ شده بودم پذیرفتن نوع زندگی آنها سخت بود به خصوص که اغلب ساکنین اهواز عرب بودند و نقاب به چهره میزدند و بعضی شان به قدری روی حجاب تعصب داشتند که با دیدن ما مدام غر میزدند حالا اگر اینجا بودند و این صحنه ها را میدیدند به حتم رنگ از رخسارشان می پرید و به این که دوره ی آخر زمان شده ایمان می آوردند اوائل پیش می آمد که ناخودآگاه به آنها خیره می شدم اما کم کم یاد می گرفتم از کنار این مسائل بی تفاوت بگذرم و حتی از دیدن خلوتشان زیر یک درخت خجالت نکشم

    اتاقم را سر و سامانی داده بودم قاب عکسی از خودم و مهتاب در حالی که ماهان میانمان ایستاده بود روی میز تحریرم گذاشته بودم عکسی که عید سال 53 یک سال قبل رفتن ماهان عکاس دوره گردی کنار کارون از ما گرفته بود و هرکدام از ما یکی از آن را داشتیم حتی ماهان هنگام رفتن هم آن را فراموش نکرد و با خودش برد عکسی هم از بانو جان و نصرت خان روی میز عسلی کنار تختم قرار داده بودم لوازم آرایش روی میز توالت به قوه خود باقی بودند آن اوائل شبها در خلوت خودم را به شکل دخترانی که در دانشگاه میدیدم در می آوردم اما کم کم این موضوع هم لطف اولیه اش را برایم از دست داد ساختمان عمارت محصور در باغ چند هزار متری بنای عجیبی بود آن قدر بزرگ و آن قدر تو در تو که فکر میکردم همیشه قسمتی از آن وجود دارد که از نظرم پنهان مانده است طبقه اول شامل سه تالار اتاق بزرگ غداخوری و چند اتاق نشیمن می شد اتاق خوابها در قسمتی جداگانه قرار داشتند و توسط راهرویی به نشیمن مربوط میشدند قسمتی هم مختص خان شامل اتاق کارش و تالاری که خان مهمانهایش را در آنجا می پذیرفت و اتاقی که اختصاص به حسنعلی مباشرش داشت طبقه دوم تالار بزرگ کتابخانه شاید صد متری اتاق بازی بیلیارد اتاق کوچک غذاخوری بیش از ده اتاق خواب و همچنین تراس بزرگی رو به غرب باغ را شامل می شد

    شاختمان متعلق به سالی و خانواده اش هرچند کوچکتر از عمارت بود اما معماری درون آن جلب توجه میکرد برخلاف عمارت تراسهای باریک و بلند داشت به جای پنجره های قدی دارای پنجره هایی کوتاه بود حتی داخل ساختمان هم کاملا متفاوت بود و برعکس عمارت که با وجود مبلمان تالار و حتی اتاق خوابهای غیر قابل استفاده هم با فرشهای دستبافت ایرانی زینت یافته بود تنها چند تابلو فرش روی دیوار به چشم میخورد کتابخانه دو تالارو نشیمن در طبقه پایین و اتاق خوابها در طبقه بالا به راهروی باریکی باز میشدند که به وسیله پله های مارپیچ به نشیمن مربوط می شد

    ساختمان مستخدمین در ضلع شقی باغ قرار گرفته بود این ساختمانحدود بیست خدمکار را به همراه همسر و فرزندانشان در خود جای داده بود خدمتکارانی که تعدادی در آشپزخانه مشغول بودند تعدای مسئول نظافت خانه دو راننده مامور خرید دو باغبان که یکی شان آقا سید پیر بود که با همسر پیرش در باغ زندگی می کردند و دیگری مرد میانسالی بود که همسرش هم در قسمت آشپز خانه مشغول بود و من اغلب بچه هایشان را همراه بچه های دیگر خدمتکاران در باغ و در حال بازی میدیدم رفتار خانوم با همه آنها گرم و صمیمی بود

    به هر حال به زندگی در عمارت خو گرفته بودم

    حالا که یاد آن روزها می افتم حسرتی عمیق قلبم را می شکافد و زخم کهنه ام را تازه می کند چه ساده می زیستم و چه ساده می اندیشیدم وجودم پر طراوت بود و جوان می خواستم زندگی کنم و از لحظه لحظه ام لذت بیرم همه آن خوشبختی را از پذیرفته شدنم در دانشگاه می دانستم برای همین هم میخواستم با همه وجودم موقعیتم را حفظ کنم چسبیده بودم به درس مثل بقیه ی دانشجو ها مثل دانشجوهای دیگر اما آنها دیگر رویاهای من را نداشتند این چیزی بود که چند وقت بعد به آن رسیدم چرا که اکثر آنها سیاست زده شده بودند واژه ای که من قبل از آمدن به تهران حتی معنای درستی از آن در ذهنم نداشتم نصرت خان هرگز اجازه نمی داد ذهن ما به سوی این مسائل کشیده شود اما جو در پایتخت کاملا متفاوت بود وجود دانشجویانی که بحث های خارج از کلاس راه می انداختند توجه ام را جلب می کرد حرف از آزادی بود و استقلال حرف از شیوع فقر بود و تفاوت فاحش طبقاتی وقتی ازجایی اسمی برده می شد کلماتی را که از دهانشان خارج میشد میبلعیدم نصرت خان گفته بود : این شهر هزار رنگ است اما تا آن موقع من فقط روی خوب آن را دیده بودم به هر حال شرایط آن روز تهران و آگاهی بیش از حد دانشجویان دوروبرم بود که باعث شد من خیلی زودتر از آنچه زان می برد به خود بیایم و برای ارضا حس کنجکاویم که شده برای درک حقایق تلاش کنم آن وقت بود که فهمیدم تا آن موقع تا چه حد در غفلت و بی خبری بوده ام و باور کردم در پایتخت حرف از حذب ها بود نشریات مختل حرف مردم از رژیم و دولت وقت موضوعاتی که من قبلا علاقه ای به صحبت در موردشان نداشتم حتی در اهواز تنها مجله ای که من و مهتاب مشتری همیشگی اش بودیم زن روز بود اما حالا ... به معنای واقعی میان آن چه میشنیدم و آن چه می دانستم بهت زده و حیران می ماندم مهتاب راست گفته بود چناند در بند محیط تهران شده بود که بعدها کمتر افکار گذشته به ذهنم راه می یافت این را چند ماه بعد از ورودم به پایتخت فهمیدم
    __________________________________________________ __________________________________________________ ______
    زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند .
    خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

    __________________________________________________ __________________________________________________ ______________________________________________
    چگونه می توان به تاول های پا گفت:

    تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟!!!


  20. 3 کاربر از پست مفید ADMIRAL سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 18 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رمان سینوهه (ترجمه ذبیح الله منصوری)
    توسط firoozeh در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 36
    آخرين نوشته: 02-16-2011, 03:59 PM
  2. روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.
    توسط bethoven در انجمن متن ادبي و زيبا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-27-2010, 10:53 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •