به انجمن خوش آمدید

 

طراحی و پشتیبانی سایت های انجمن ساز ویبولتین در ایران به همراه اموزش هایی اولیه برای این برنامه vBulletin  طراحی و پشتیبانی سایت های انجمن ساز ویبولتین در ایران به همراه اموزش هایی اولیه برای این برنامه vBulletin
 

 

   

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23
Like Tree5Likes

موضوع: ~~رمان مریم من~~

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    Eh S ~~رمان مریم من~~

    سلام به همه دوستای خوبه طرفدار رمان .
    این رمان را خود من می نویسم خوشحال می شم نظراتتون را واسم بگید اما وسط رمان پست ندید.
    این رمان یه خورده طول می کشه اما چون درس دارم فعلا قسمت کلی داستان را میذارم اما بازم ادامه داره که به مرور بعد 11 تیر کامل میشه.
    دوستدارتون مریم.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  2. 7 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  3. #2

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~

    این داستان چیزی نیست جز زاده ی خیال که خیالها گاه به واقعیت نزدیک و آن را می سازند.

    هوای بهمن ماه سردی دلپذیر که بوی عید از نیمه ی اون مشام نوازش می ده اما دل تنگ و پر غم زیبایی اونا زیادتر می کنه .
    هیچ حوصله نداشتم صدها بار تو دلم به خودم ناسزا می گفتم که چرا بهش اطمینان کردم
    اینطور شداما خب تصمیم گرفته بودم
    که دیگه بهش محل نذارم و ساعت 2:30 بود پاشدم کش و قوسی به خودم دادم و
    برای رفتن به کلاس زبان آماده شم رفتم پایین و صدا زدم مامان من دارم میرم.
    -مریم بیا یه چیزی بخور بعد برو نهارتم که نخوردی .
    همونطور که جلوی آینه چادرم درست می کردم گفتم: نه گرسنم نیست کلاسمم دیر می شه
    خواستم یه چیزی می گیرم خداحافظ.
    زدم تو کوچه سوز می اومد اما بوی بهار می داد.
    _ سلام مریم خانوم کجا به سلامتی اجازه هست برسونمتون .
    اه بازم این پسره سیریش پیدا شد .
    حالا این عوضی از منم بیشتر میدونه می خوام کجا برم .
    _ این که من کجا میرم به شما ربطی نداره صد بار هم گفتم اسم منو به زبون نیارید
    من اصلا از شما خوشم نمی یاد میشه دست از سرم بردارید.
    _ مریم به خدا من
    نذاشتم ادامه حرفشو بزنه سریع ازش دور شدم .
    با خودم فکر می کردم اخه این از جون من دیگه چی می خواد
    بسش نیست اینهمه دختر دنبالشن انتظار داره دیگه بازم اطمینان کنم منم .
    توی همین فکرا بودم که رسیدم آموزشگاه
    رفتم سر کلاس دبیر هنوز نیومده بود سیما کنار خودش واسم جا گرفته بود
    تا منو دید دست تکون داد نشستم کنارش
    _ سلام سیمایی خوبی
    _سلام از بندس چه خبر از احوالاتتون عاشق بیچاره را زیارت کردی
    -سیما عزیزم هیچ حال و حوصله ندارم خوبه بهش نگفتم که ازش خوشم اومده
    آخرین باری که با یه دختر دیگه دیدمش رنگش مثه گچ شد
    حالا با پر رویی تمام اومده جلو سلام می کنه سیما خیلی خدا بهم رحم کرد.
    سیما غش رفت از خنده و همونطوری گفت بابا بذار توضیح بده برات اون خواهرش بوده
    _جون خودش نمی دونم این خواهرای اسلامی را از کجا پیدا می کنه با اون موهای خروسیش
    -اصلا می دونی چرا عاشقت شده؟
    -نه ؟
    -من می دونم عاشق حرف زدنت چون اصلا اصفهانی حرف نمی زنی.
    مرده واسه لهجه تهرانیت.
    -دیوانه!
    دیگه حرفی نزدم ساکت شدم .
    _حالا چته؟ لبخند همیشگی روی لبات رو نمی بینم !
    _نمی دونم سیما یه جوریم دلم شور می زنه.
    _چیزیت نیست دلت براش به این زودی تنگ شد؟؟!!.
    _برو بمیر با این دلداری دادنت.
    _ اااا دلت می یاد راستی من امروز نمی تونم باهات بیام.
    _آخه چرا ؟ به این خالت بگو من کار و زندگی دارم سیما من دو روزه فقط تو را دارم تو آموزشگاه می بینم.
    _می دونم عزیزم امروز آخرین روزه.
    _باشه
    با اومدن دبیر دیگه حرفی نزدیم اما دلشوره من به خاطر نیومدن سیما باهام بیشتر شد.
    کلاس تمام شد از سیما خداافظی کردم راه افتادم پیچیدم توی کوچه
    چقدر از این کوچه بدم می اومد سر می بریدن کسی نمی فهمید
    قدمهام رو تند کردم که حس کردم ماشینی از پشت سرم می یاد
    نزدیک من که رسید اروم کرد من ارومتر رفتم به ماشین نگاه کردم یه خورده جلوتر از من ایستاد.
    هیوندا شاسی بلند بود و مشکی شیشه ها هم تمام دودی.
    یه خورده ترسیدم اما سعی کردم عادی جلوه بدم یه مرد تنومند پیاده شد
    من تقریبا نزدیک ماشین رسیده بودم اومدم راهم را کج کنم و از کنارش رد شم که مرده گفت
    _می بخشید خانم ما دنبال یه آدرسیم تو این محدوده اما پیداش نمی کنیم
    marmmad likes this.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  4. 8 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  5. #3

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    _آدرستون چیه؟
    دقیقا کناره در عقب بودم مرده گفت یه لحظه و در عقب ماشین باز کرد طرفی که من بودم یه زنو دیدم
    رامونا آدرس چی بود ؟
    حالا تمام درباز بود و من مقابل دختره. کیفش را برداشت و گفت الان می گم
    حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد نفهمیدم چی شد با شتاب پرتم کرد تو ماشین
    تا اومدم جیغ بکشم دختره یه دستماله مرطوب را جلوی دهنم گرفت از حال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم.
    بهوش اومدم اما حس نداشتم نمی تونستم چشمام را باز کنم به یاد آوردم که توی اون ماشینم.
    ترجیح دادم چشمام رو باز نکنم اما به طرزی که کسی نفهمه اطراف را زیر چشمی نگاه کردم
    یه طرفم اون دختره بود که تقریبا منو بغل کرده بوده
    طرف دیگم یه مرد تنومند با لباسای کاملا مشکی بود خودم را باز زدم به بیهوشی که حرفاشون را بشنوم
    _دارم کم کم نگران می شم الان سه ساعته بیهوشه
    _ببخشید خانم این دارو قویتر بود
    _دیوانه صد بار بهت گفتم خفیفبردار تا زود هوش بیاد
    مردی که جلو نشسته بود
    - جسارتا خانم اینطوری که بهتره عوضش جیغ و داد نمی کنه
    سه ساعت دیگه هم می رسیم تهران دیگه به هوش می یاد
    دختره فریاد کشید بسه
    -ببین پدرم منو با کیا فرستاده یه مشت احمق مگه می خواستیم طوریش بشه
    اونی که کنارم بود گفت اجازه می دید من بغلشون کنم شما راحت باشید.
    این حرفو که شنیدم بدجور ترسیدم فکر کنم دختره متوجه شد که به هوشم .
    اما جوابی از اون نشنیدم تصمیم گرفتم اگه خواست موافقت کنه چشمام را باز کنم
    اما بعد سکوت شنیدم که مرد گفت معذرت می خوام خانوم قصد بدی نداشتم فقط می خواستم راحتتر باشید .
    دلم آروم گرفت احساس کردم دختره منو محکمتر تو بغل کشید بعدم صورتش را گذاشت به صورتم
    نمی دونستم دلیل این رفتار چیه اما آرامش پیدا کردم حداقل برای مدت کوتاهی
    و باز دیگه چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم.
    با تابیدن نور آفتاب تو چشمام از خواب بلند شدم هنوز گیج بودم
    marmmad likes this.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  6. 5 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  7. #4

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    هر چی به اطراف نگاه می کردم چیزی نمی فهمیدم
    این تخت من اینجا ؟!!! همش برام سوال بود صدای چرخیدن قفل و باز شدن در را شنیدم
    نشستم روی تخت خدایا این چه لباسیه تن من
    دعا می کردم مرد نباشه تا دختر اومد تو یه نفس عمیق کشیدم دستش یه سینی بود یه لبخند بهم زد
    -سلام عزیزم بهتری؟
    -اشتباه گرفتید من عزیزتون نیستم.
    -برات صبحانه اوردم .
    -من چیکار کنم بشین بخور!! اینجا کجاست چرا منو اوردین اینجا؟
    -همه چیزو می فهمی فعلا یه چیزی بخور بعدا می ریم پیشه پدرم برات همه چیز را می گه.
    -آهای خانوم تا نگی این کارا را چیه نه پیشه کسی می یام نه چیزی می خورم
    -اسمم رامونا شایدمن اخلاقه نرمی داشته باشم اما پدرم اینطور نیست پس خواهشا باهامون را بیا
    - حتما امر دیگه ای ندارید
    بلند شدم اما نتونستم روی پا بایستم سرو گیج رفت دوباره نشستم
    -خواهش می کنم چیزی بخور حالت بدتر می شه قول می دم کمکت کنم!
    وبعد لیوان شیر را داد دستم یه خورده خوردم گذاشتم کنار
    -برای اینکه زودتر بفهم اینجا چه خبره منو ببر پیش پدرت
    - تو که چیزی نخوردی
    - دلم چیزی نمی خواد
    - باشه پس بلند شو
    -صبر کن من اینطوری نمی تونم لباس ام کجاست
    -انداختیم
    -انداختید ؟ برای چی خدایا ! من مانتوم را میخوام با چادرم
    -باشه در کمد باز کن هرچی می خوای بردار
    در کمد را باز کردم چقدر لباس! برگشتم رو بهش گفتم اما اینا هیچ کدوم مناسب نیست اومد کنارم نگاهی کرد.
    -راست می گی صبر کن تا برگردم رفت درم قفل کرد دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم
    الان مامان و بابا دارن چیکارمی کنن حتما تا حالا همه جا سر زدن کاش منو زود پیدا کنن.
    در باز شد رامونا بود توی دستش یه سارافون با یه شال
    -فکرکنم این مناسب باشه اما دیگه چادر نداشتیم
    ازش گرفتم پوشیدم موهام بلند بود تا کمرم با مهارت خاصی جمعشون کردم که اززیر شال بیرون نیاد
    رامونا فقط به حرکاتم نگاه می کرد آماده که شدم آروم گفت
    -خیلی بهت اومد... یه سارافون مشکی بود با لباس زیر سفید با یه شال سفید که
    باعث می شد لبهای کوچیکم را بیشتر نمایان کنه و چشم و ابروم را مشکی تر نشون بده .
    دستم را گرفت از اتاق که اومدم بیرون همون مرد ی که انداختم تو ماشین کنارمون حرکت کرد
    -می ترسین فرار کنم
    -خیلی باهوشی
    اینو اون مرد گفت که با چشم غره رامونا دیگه چیزی نگفت
    از یه سالن بزرگ رد شدیدم اصلا حواسم به اطراف نبود بعد وارد یه راهرو کوچولو شدیم که چنتا پله می خورد
    رامونا ایستاد در زد
    -پدر
    بعد درو باز کرد اون مرد تو نیومد اتاق بزرگی بود
    رامونا نشست اما من ایستاده بودم و داشتم ه اتاق نگاه می کردم
    اتاق کار پدرش بود یه کتابخونه بزرگ هم داشت همینطور که نگاه می کردم دستی روی شونم احساس کردم
    -نمی شینی؟
    -سریع خودم را عقب کشیدم یه خورده ترسیدم یشتر از ابهتش سعی کردم به خودم مسلط باشم رامونا آروم بهم می خندید
    -نه.. نه اینطوری راحتترم
    هرجور میلته ...خودش هم ایستاد و به میز کارش تکیه داد .
    -من سپهری هستم
    -به من چه؟ احساس کردم عصبانیش کردم چون رامونا خنده های آرومش بیشتر شده بود
    -کسی بهت آداب معاشرت یاد نداده
    -چرا اتفاقا همین دیروز یاد گرفتم چطور تو روزه روشن آدم دزدی کنم .
    صداش خشنتر شده بود
    -بهتر درست صحبت کنی مواظب حرف زدنت باش
    marmmad likes this.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  8. 7 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  9. #5

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    -معذرت می خوام آدم ربایی
    رامونا نمی تونست خودش را کنترل کنه به بهانه اب خوردن پا شد و به طرف دیگه اتاق رفت
    می دونستم که حسابی عصبانیش کردم بعد چند لحظه سکوت گفت
    -اسمت چیه؟
    -آدمی که همه چیز را می دونه احمقه که سوال می کنه
    رامونا جا خورد پدرش به طرفم اومد با تهدید صورتش را نزدیک صورتم کرد
    -یه بار بهت گفتم نمی خوای که بد ببینی نه؟
    -از جام تکون نخوردم اما احساس ضعف می کردم با همون لحن گفتم پس بهتره من سوال کنم !
    -جوابم بده .
    -باشه حالا که زوره باشه اما آخرین جوابمه مریم
    و سریع ادامه دادم اینجا کجاست من برا چی اینجام؟
    یه لبخند زد
    -اینجا تهرانه و خونه من اما اینکه چرا اینجایی را هم بهت می گم
    خدایا تهران من... وای اصلا به فکر پدر و مادرم هم ...
    نمی فهمیدم سرم گیج می رفت تلو تلو می خوردم نمی تونستم بایستم
    هیچی نفهمیدم جز اینکه دستهای محکم مردونه ای بغلم کرد.-
    پدر اینقدر خودتون را ناراحت نکنید
    دیدی که دکتر گفت به خاطر اون داروی بیهوشی بوده که باز بیهوش شد.
    -نمیدونم ! هروقت به هوش اومد به من بگو
    صدای در اومد فهمیدم از اتاق رفته بیرون چشمام را باز کردم رامونا کنارم روی تخت نشسته بود.
    -به هوش اومدی یه لحظه صبر کن تا بیام.
    -نه ... دستش را گرفتم که بلند نشه. نفسم بالا نمی اومد .
    -باشه باشه آروم باش. به خودت فشار نیار.
    -خواهش می کنم بگو برا چی من اینجام؟... با حالتی نگاش کردم که دل سنگ هم به درد می اومد.
    اشک توی چشمای خاکستری قشنگش حلقه زد صورتم را بوسید.
    -مطمئن باش هیچ آسیبی بهت نمی زنیم... بلند شد و اتاق را ترک کرد.
    بلند شد رفتم پشت پنجره خدایا میله داشت به تمام معنا منو زندانی کرده بودن
    رفتم سر کمد ایندفعه تونستم روسری هم توش
    پیدا کنم فکر کنم عمدا گذاشته بودن یه روسری مشکی برداشتم سرم کردم
    در همین حال صدای در زدن را شنیدم و بعد صدای چرخش قفل.
    -بهتری؟
    برای دری که قفله در زدن احمقانس.
    روی تخت نشستم.
    -اگه ناراحتی میرم و دلیل اینکه اینجایی را توی یه وقت خوب می گم.
    -ببینید آقای سپهری ... نذاشت ادامه بدم
    -بهتره دیگه پدر صدام بزنی .
    -چی!!؟؟... رامونا با چنتا آلبوم به دست وارد اتاق شد. می خواست بره
    -بمون دخترم منو نیلوفر نمی تونیم با هم کنار بیایم
    من-نیلوفر کیه؟ حتما منم نه؟!!
    -آره
    -شما مثه اینکه روانی هستید نمیدونم یاهم فراموشکار اسمم مریمه!!!
    رفت کنار پنجره رامونا هم نشست روی صندلی کنار تخت.
    ر-میشه یه کم با ادب باشی ؟
    -نه چون دارم دیونه میشم ...اینو تقریبا به حالت فریاد گفتم
    -نه اگه باهام راه بیای مطمئن باش اذیت نمی شی.
    با تعجب نگاش می کردم آلبومها را گذاشت کنارم روی تختو بعد یکی از اونها رو باز کرد و داد دستم.
    -خدایا عکسای من ؟؟اینا چیه؟ این پسر کیه؟ اما من که موهام قهوه اییه!!
    -آفرین خیلی باهوشی ..اینو تقریبا با حالت خنده می گفت و لحنی مهربونه
    -میشه توضیح بدین.
    -این دختر اسمش نیلوفره این پسری هم که کنارشه رامین پسرمه ما زیاد وقت نداریم
    باید تمام کارهایی که بهت می گم اجرا کنی
    مگر نه سیما زنده نمی مونه اگه کله شقی کنی
    marmmad likes this.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  10. 8 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  11. #6

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    بعد از سیما نوبت خانوادت می رسه مسلما مادرت را خیلی
    دوست داری نه؟
    -خیلی پستی... ادامه حرفم با کشیده ناتمام موند نشست کنارم...
    -قبلا هم بهت گفتم باید مودب باشی من به خاطر رامین همه کاری می کنم چون دوستش دارم
    اگه تو هم خانوادت سیما و خیلی های دیگه را دوست داری بهتره لج نکنی
    ... تنهام گذاشت و رفت رامونا کنارم نشست و با دستمال خون لبمو پاک کرد.
    دستش را پس زدم بغضم ترکید و اون توی آغوشم گرفت.
    -مریم ... ما نمی خوایم اذیتت کنیم من الان همه چیزو بهت می گم.
    نمی تونستم حرف بزنم اما دلم می خواست حرفهاش را بشنوم.
    -نیلوفر قبلا نامزد رامین بود دختره مغرور خودخواه اما رامین عاشقش بود
    نیلوفر بیشتر به پول و ثروت
    رامین چشم دوخته بود اصلا به رامین علاقه نداشت
    اما از اونجایی که بازیگر قهاری بود هیچ کس
    نمی فهمید اما من می دونستم بارها می خواستم دستش رو واسه رامین رو کنم ولی از بس رامین
    دوستش داشت دلم نمی اومد خوشی را ازش بگیرم
    تا اینکه نیلو علنا سر ناسازگاری با رامین گذاشت
    چون به حد کافی از رامین برای خودش پول پس انداز کرده بود. اون نامرد می دونست که رامین
    حاضر نیست خانوادش تو ایران رو ول کنه بره خارج برا همین مدام بهونه م گرفت
    و از رامین می خواست
    یا اون یا خانوادش را انتخاب کنه رامین التماسش می کرد اما اون خودخواه بود آخرین باری که این
    حرفو پیش کشید جلوی همه بود رامین خیلی عصبانی شد و سیلیش زد این بهانه خوبی واسه نیلو بود
    که بخواد از رامی جدا شه و بی خبر رفت رامین پریشان به هر دری می زد تا پیداش کنه اما نشد
    و دچار بیماری حاد روحی روانی شد حدوده یک ساله که برای درمان خارجه
    دکترش ازش قطع امید کرده
    ولی گفته در یه صورت بهبود پیدا می کنه که نیلو پیداش بشه.
    تابستون از بابا خواستم تا کمی بریم شمال مسئله رامین همه را از پا درآورده بود با پدرم لب دریا بودیم
    که صدای دخترانه تو و سیما را شنیدیم
    برگشتم به سوی صدا چون احساس می کردم آشناس باورم نمیشد
    اول واقعا خیال کردم نیلو هستی اما اون نوع پوشش با چادر وصدا زدنهای سیما به اسم مریم
    منو متقاعد کرد که نیلو نیستی
    تو را به پدرم نشون دادم پدرم نمی تونست باور کنه که نیلو نیستی.
    از اون روز زیر نظرت گرفتیم و تو حالا اینجایی.
    ... با تعجب نگاش کردم سرم درد می کرد ازم خواست بخوابم از شدت سردرد دیگه چیزی نفهمیدم.
    ...اسم اون دختر نیلوفره ...بهتره دیگه پدر صدام کنی ...اگه سیما و خانوادت را دوست داری...
    با وحشت از خواب پریدم نفسهام به شماره افتاده بود باز هم حالت تنگی نفس بهم دست داده بود.
    بلند شدم به طرف دستشویی رفتم و مشت مشت آب به صورتم زدم تمام لباسام خیس شد.
    اهمیت ندادم نشستم روی تخت حرفها توی ذهنم می پیچید ولی منظورش از وقت نداشتن
    چی بود؟! خدایا نکنه رامین داره می یاد ایران ...اینو تقریبا خیلی بلند به زبون آوردم
    -درسته پنجشنبه ایرانه...
    -وای... خیلی ترسیدم ...تو اینجا چیکار می کنی خواستم روسریم را سرم کنم روی تخت بود.
    زودتر از من برش داشت.
    -اینطوری بهتره باید عادت کنی سریع به سمت کمد رفتم یه شال برداشتم و سرم کرده
    -منو با هرزه هایی مثه خودتون مقایسه نکنید.
    بر خلاف انتظارم عصبانی نشد رفت کنار پنجره پرده را کنار زد بعد با صدایی آروم و
    گرفته گفت کاش نیلو هم مثه تو بود اصلا چی میشد تو نیلو بودی ... برگشت کنارم
    ایستاده بودم ادامه داد و البته دیگه از حالا نیلو هستی.
    -واگه نخوام
    -قبلا در موردش حرف زدم
    -امروز چهارشنبه. باید قبول کنی به اون خدایی که می پرستی اگه نخوای نه خودت
    زنده ای نه خانوادت فهمیدی.
    ...به وضوح می فهمیدم چی میگه اینقدر راحت منو آورده اینجا این کارا براش سخت
    نیست.
    marmmad likes this.
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  12. 6 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  13. #7

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    -می فهمید چی می گین؟ از من چی می خوای ؟ اینکه نقش نیلو را برا پسرتون اجرا کنم؟
    -نمی دونستم می تونی با ادب باشی...وبعد با خنده اضافه کرد پسرتون!!!
    آره سخت نیست زندگی پسرم دسته توه ...تقریبا به حالت التماس افتاده بود .
    -نذار جلوم پرپر شه .
    -نمی تونم.
    -لعنتی می تونی ازت خواهش می کنم نمی ذارم اتفاقی بیفته بعد از اینکه حالش خوب شد
    می ذارم بری.می دونم اینجور راحت نیستی. یه صیغه کارت را راحتتر می کنه
    -صیغه؟؟ خجالت نکشید ادامه بدید.
    -وقت نداری اون فردا ایرانه ساعت 8 صبح الانم ساعت 6 عصر وقت زیادی نداری
    به خانوادت فکر کن ...اینو تقریبا به حالت تهدید گفتو اتاق را ترک کرد.
    نشستم روی تخت سرم را تو دستام گرفتم. خدایا چیکار کنم به خودم اومدم ساعت 8 بود
    2ساعت داشتم فکر می کردم .بلند شدم سر آینه خودم را نگاه کردم یاد حرفه سیما افتادم(لبخند
    همیشگیه لبات را نمی بینم)سیما دوستت دارم مامان بابا ببخشید فقط به خاطر شماست.
    دستگیره را چرخوندم در باز بود کسی هم کنارش نبود آهسته خارج شدم اگرچه به ساختمون
    آشنایی نداشتم اما اتاقه اونو خوب بلد بودم. به سمته اتاقش رفتم .در زدم و درو باز کردم وارد شدم
    -سلام عزیزم.
    رامونا با نگرانی نگام می کرد هرچی از پدرش بدم می اومد اما نمی تونستم به رامونا با نفرت
    نگاه کنم نمی دونم چرا یه لبخند کوچیک بهش زدم.
    -قبول می کنم اما شرط داره. چقدر تضمین می کنی اتفاقی نیفته؟
    ساکت شد
    می بینی نمی تونی ...راه افتادم که برم.
    --شرطت را نگفتی.
    هنوز برای گفتنش زوده ولی فقط در همین صورت می تونم کاری کنم. شرطم را وقتی میگم که
    موقعش باشه اما شما باید قبول کنی مگر نه نیستم...اونقدر جدی حرفم را زدم که سکوتی عمیق برقرار
    شد سیما همیشه می گفت مریم تا اینطوری با کسی حرف می زنی من می خوام قبض روح شم
    بیچاره طرفت.
    -قبوله پس خودت را آماده کن.
    لبخند پیروز مندانه ایی زدم و از اتاق خارج شدم و به اتاقم رفتم.
    رامونا اومد تو اتاق
    -مطمئنی؟
    م-مگه راهه دیگه ای هم برام گذاشتین؟
    -مریم روی من حساب من می تونم بهترین پناهت باشم دوستت دارم.
    از اینکه می خوای برادرم را نجات بدی ممنون اما من فقط ... ادامه نداد
    حرفی نزدم فقط لبخند محوی براش زدم اونم اتاق را ترک کرد
    خوابم نمی برد دلم شور می زد بلند شدم از اتاق بیرون رفتم و صدا زدم رامونا.
    -بیا از این طرف .
    اتاقش به اتاقم چسبیده بود لای در باز بود با اینحال در زدم
    -بیا تو ..خیلی وقته منتظرتم
    -من.. نمی دونم باید چیکار کنم چه جور حرف بزنم
    - لازم نیست چون وقتی باهاش آشنا شی خودت می دونی چیکار کنی من شک ندارم.
    اما اگه حرفی از گذشته اومد که بعید میدونم محل را ترک کن یا بگو تمایلی به گذشته نداری.
    ..تا 1 شب باهم حرف زدیم و بعد آرام روی تخت تو آغوش رامونا خوابم برد.
    -بلند شو رامونا چقدر می خوابی. باید نیلو را بیدار کنی این دختر با من راه نمی یاد.
    صدای پدر رامونا بود که می زد به در آروم در را باز کردم
    من رامونا را بیدارمی کنم شما برید ...تعجب کرد
    -اینجایی ؟ و بیدار ؟
    - بله عادت دارم ...و بعد درو بستم البته من برای نماز بیدار شده بودم و دیگه نخوابیده بودم.
    از خدا فقط کمک خواستم نفس عمیقی کشیدم و به سمت رامونا رفتم...
    -رامونا بلند شو باید آماده شیم.
    -بذار بخوابم..
    -رامونا مریم فرار کرده پاشو... مثل فنر از جاش پرید .
    -نه کی رفته؟... از خنده مردم تو اون شرایط خودم هم نمی دونستم چرا اینکارو کردم.
    -وای خواهشا دیگه از این شوخیا با من نکن.
    -باشه حالا پاشو به من لباس بده...کاش چادرم ..آه...
    در کمد را باز کرد بعد کلی کلنجار یه دست مانتو شلوار مشکی با یه شاله مشکی برداشتم.
    آقای سپهری اومد تو .
    -چیه مگه می خوای بری عزا؟ عوض کن اینارو رامونا یه چیز دیگه بده.
    -اقای سپهری فکر نکنید مجبورم کردید اولین شرطم تو لباس پوشیدن من دخالت نکنید.
    -حیف که دیره باشه بجنبین 2ساعت دیگه پرواز میشینه.
    آقای سپهری ترجیح داد راننده نیاد سوار ماشین شدیم رامونا عقب کنارم نشست.
    توی دلم غوغا بود حالم می خواست به هم بخوره با سرعت زیاد ماشین بدتر می شدم.
    -پدر کاش چیزی برمیداشتیم یا لااقل می خوردیم.
    اقای سپهری از توی اینه نگام کرد خودم هم می دونستم رنگ به چهره ندارم.
    چشمام را به جاده دوختم رسیدیم فرودگاه من و رامونا تو سالن نشستیم تا 10 دقیقه دیگه
    هواپیما می نشست. اقای سپهری نبود بعد چند دقیقه با سه تا ابمیوه به دست اومد.
    -فکر کنم اگه بخوای اینطور ادامه بدی از حال می ری بگیر.
    زیر لب اروم گفتم ممنون.لحظات به سختی می گذشت پرواز نشست مسافرا به سالن می اومدند.
    زیر لب دعا می کردم که ناخودآگاه گفتم خدایا مهرم رو توی قلبش قرار بده ندونستم چرا اینو گفتم
    حالم را نمی فهمیدم اقای سپهری یه دسته گل بزرگ داد دستم.تو همون لحظه دیدم که رامونا داره
    دست تکون می ده رده نگاش را گرفتم خدایا ! از تعجب داشتم شاخ در می اوردم چقدر جذاب بود
    به اقای سپهری نگاه کردم حواسش بهم نبود دقیقا مثه هم بودن چقدر خوشحال بود که پسرش را
    میبینه هنوز توی بهت بودم که احساس کردم کسی روبه رومه و زل زده بهم نمی تونستم خودم را
    کنترل کنم بدنم می لرزید نگاش کردم اصلا از نگاش چیزی نمی فهمیدم فقط حس کردم از بغض دارم
    خفه می شم دست گل از دستم اوفتاد همونطور نگاش می کردم چشمام تار شد اشک روی گونه هام لغزید
    .صدای هق هقم بلند
    شد رامونا و پدرش می دونستند چرا اینطور شدم... رامین تو اغوشم گرفت و با صدای ارومی گفت
    گریه نکن عزیزم من طاقت اشکت را ندارم گنجیشکک من حالا اروم باش من اینجام
    تا اخر همه چیز می مونم...چقدر اغوشش گرم بود از حال رفتم
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  14. 3 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  15. #8

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    -چشمام را بازکردم از خودم بدم اومد بازم ضعف نشون دادم.
    بیدار شدی گنجیشکم... از حرفش خندم گرفت
    -فکر نمی کردم خندت را دیگه ببینم.
    -معذرت می خوام به خاطر همه چیز...
    -هیس حرفی نزن ...فقط برام لبخند بزن گذشته تمام شده . حالا چرا خندیدی؟
    -اخه یاد شعر گنجیشک لالا افتادم.
    - گنجیشک لالا...سنجاب لالا
    ..امد دوباره مهتاب لالا..
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    گل زود خوابید مثل همیشه..
    قورباغه ساکت خوابیده بیشه..
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی
    جنگل لالا لالا.. برکه لالا لالا...
    شب بر همه خوش تا صبح فردا...
    شب بر همه خوش تا صبح فردا...
    لالا لالایی لالا لالایی
    لالا لالایی لالا لالایی ... این شعر هیچ وقت فراموش نمی کنم آخه با رامونا همیشه گوش می دادیم.
    -رامین بهتره پس گنجشکت یه چیزی بخوره 3 روزه لب به غذا نزده.
    -آره نیلو؟ ممنون پدر به زورم شده بهش می دم.
    با زور تمام غذا را بهم داد نمی ذاشت خودم بخورم .خودش می ذاشت دهنم.
    -استراحت کن عزیزم من بازم میام پیشت ... یه بوسه به گونم زد و رفت.
    گر گرفتم نمی تونستم تحمل کنم باید هرچه زودتر فکری می کردم از روی تخت پا شدم .
    نگای ساعت کردم 2 بود .نمازم را خوندم و باز از خدا کمک خواستم همونطور که داشتم دعا می کردم
    رامین وارد شد. از روی زمین پا شدم و روربه روش ایستادم.
    -چیکار می کردی .
    -نشسته بودم
    -روی زمین؟
    -مگه اشکالی داره ؟
    -نه !...راستی اومدم بگم شب می خوای با هم دوتایی بریم بیرون؟
    -آره...نه..چیزه بهتر نیست با رامونا و پدر بریم اینطوری بهتره.
    -رامین نیلو ....چیه اینجا حاجت می دن کپ کردید تو اتاق
    من-راست می گی رامونا جون بهتره از اطاق بریم بیرون دور هم بشینیم.
    -پس زود باشید رامین که در چمدون را باز نکرده نمی دونم واسه خواهر عزیزش چی اورده.
    رامین-چیه می خوای نیلو را به جون من بندازی؟...باخنده
    رامونا-نه داداشی نیلو دیگه نیلو قدیم نیست کلی فرق کرده.
    -باشه من میرم چمدونم رو بیارم....از اطاق بیرون رفت
    -رامونا نمی تونم نمی تونم ...
    -نه عزیزم تا حالاش عالی بوده من پشت در بودم فهمیدم داره چی میگه جوابت عالی بود.
    حالا بیا بریم ...با هم رفتیم من روی مبل تکی نشستم.
    پدر-نیلو عزیزم چرا اونجا نشستی بیا کنار رامین بشین.
    -بابامن خودم الان میرم کنارش می شینم ...رامین اومد طرفم مثه برق پریدم بالا.
    -اینجا که جات نمیشه
    -خب تو را میشونم رو پاهام .
    -نه خسته میشی بیا بیا همونجا بشینیم
    رامونا از خنده روده بر شد ... رامین هدیه های همه را داد برام کلی لباس شب اورده بود
    دلم به حالش می سوخت ..
    -حالا نوبت به اخرین هدیه نیلو می رسه
    رامونا-داداش بسه شه زیادیش می شه ..با صدای بلند خندید
    رامین-نه این فرق داره...
    پدر-رامین بذار واسه فردا مناسبتش بهتره.
    رامین-بله فقط می خواستم دل رامونا اب شه.
    من-حالا چی هست؟
    پدر – فردا می فهمی دخترم عجله نکن....رامونا پاشید کلی کار داریم نیلو رامین میخواد
    ببرتت بیرون برو آماده شو.
    -مگه شما نمی یاین.
    پدر –نه ...
    به رامونا نگاه کردم رامونا با حرکت سر بهم گفت قبول کنم.
    -باشه پس من میرم اماده شم.
    -اه هنوز که اماده نشدی زود باش .
    -نمیشه نریم؟
    -نه زود باش ...صبرکن ...رفت سر کمدم .یه شال سفید با مانتو سفید برداشت.
    -اینو بپوش .
    از دستش گرفتم اما از سلیقش خوشم اومد. همونطور ایستاده بود.
    -میشه چند لحظه تنهام بذاری؟
    با تعجب نگام کرد...اره اره تا 10 دقیقه دیگه پایین منتظرتم اوکی دیر نکنیا.
    رامونا اومد اتاقم.
    -چیکار کنم؟
    -مشکلی نیست صبح که حالت بد شد گفتیم به خاطر گذشتس از گذشته حرفی نمی زنه.
    -... سکوت کردم ...خداحافظ.
    -به سلامت گلم.
    نشستم توماشین از ماشین بدم می اومد همون هیوندای نفرت انگیز.
    -خوبه گفتم 10 دقیقه!
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  16. 4 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  17. #9

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    -معذرت می خوام... با لبخند بهش گفتم به خیابون چشم دوختم.
    -نمی پرسی کجا می ریم؟
    -نه آخه جایی که میری ....
    -جایی که من میرم چی؟
    -برگشتم به صورتش نگاه کردم ...همیشه عالی بوده .
    -نیلو
    -جانم
    -خیلی دوستت دارم .
    -..اشک تو چشمام حلقه زد ..دلم می خواست فریاد بزنم من نیلو نیستم..ولی منم..
    گفتم: منم همینطور
    مگر نه هرگز اینجا نبودم.
    دلم می خواست فقط نگاش کنم . چقدر زیبا بود و معصوم اگه می فهمید من
    نیلو نیستم چی ؟ خدایا .
    -چیه چرا بهم زل زدی هیچ وقت اینطوری نگام نمی کردی.
    جا خوردم بازم بهش زل زده بودم و نفهمیدم ..
    -معذرت می خوام..
    -نه گنجیشکم همش برام شیرینه به خصوص لبخندت.
    احساس می کردم دوستش دارم اما مدام می گفتم نه مریم تو فقط باید بهش کمک کنی
    خوب شه .دلم واسه مامان و بابا یه ذره شده بود الان در چه حالی هستن...
    -چی شد ناراحتت کردم که اینقدر ساکت شدی.؟
    -نه نه ...کی می رسیم؟
    -رسیدیم
    مقابل یه رستوران کافی شاپ خانوادگی ایستاد پیاده شدیم دستم را گرفت.
    خواستم طوری که نفهمه دستم بکشم بیرون اما محکمتر گرفتش .
    نشستیم روی صندلی داشتم به اطراف نگاه می کردم جای قشنگی بود
    موسیقی ملایمی پخش میشد.
    -اینجا را که یادته؟
    -آره اما دلم می خواد به اونچه گذشته فکر نکنیم.
    -باشه چی میخوری؟
    -هرچی خودت بخوری.
    -زرنگ ...اصلا من هیچی نمیخورم.
    -اصفها ...
    -چی؟
    -هیچی منو اوردی اینجا تماشا؟
    -باشه باشه قهوه و کیک خوبه.
    -اره.
    -نیلو
    -بله
    -بله نه بگو جانم.
    -جانم
    -تو منو دوست داری ؟
    -این چه حرفیه معلومه که نه.
    -نه؟؟!!
    -من عاشقتم رامین مطمئن باش ...نمیدونم چرا اینو بهش گفتم اما میدونستم
    که دوستش دارم .کاش فقط گفته بودم اره دوستت دارم.
    -نیلو عزیزم پدر فردا مراسمی در نظر گرفته توی اون مراسم منو تو نامزد میشیم
    اگه عجله می کنم فقط می خوام یه بار دیگه ازدستت ندم تو مایل هستی؟
    -فردا؟...نمی دونم من دلم می خواست کسی از موضوع خبر پیدا نکنه....حرفم را
    ناتمام گذاشت..
    -تاکی نمی تونم می خوای کسی ندونه و باز بری نمیذارم اگه بری من خودم را می کشم
    شوخی نمی کنم ...
    -رامین آروم باش هرچی تو بگی باشه... تو اون لحظه واقعا ترسیدم به وضوح دستاش می لرزید
    -رامین ببخشید نمی خواستم ناراحت شی خواهش می کنم اصلا بیا از اینجا بریم بیرون حالت
    بهتر شه
    -من حالم خوبه..
    -نه بیا بریم بریم از اینجا بریم ....بلند شدیم رامین حساب کرد بدون اینکه چیزی خورده باشیم
    نشستیم تو ماشین هنوز دستاش می لرزید نمیدونستم چیکار کنم چشماش را بسته بود وسرش
    را به صندلی تکیه داده بودباید کاری می کردم.صداش زدم رامین چشماش را باز کرد ونگام کرد.
    تاب وتحمل این حالتش را نداشتم دستای حلقه شدش را باز کردم رفتم تو بغلش محکم بغلم کرد اون اشک
    میریخت منم مثل اون اشک می ریختم صدای قلبش را اروم میشنیدم.
    با نفسای بریده گفت نیلو تنهام نذار.
    -نمیذارم عزیزم هیچ وقت همیشه باهاتم.
    سرم را از سینش جدا کرد تو چشمام نگاه کرد با چشمای پر اشک نگاش کردم
    لبخندی زدم اونم خندید دیگه دستاش نمی لرزید دوباره تو اغوشم گرفت و گفت
    این اولین باره که اینقدر زود به ارامش رسیدم.
    برگشتیم خونه به خونه که رسیدیم میخواستم از ماشین پیاده شم.
    -نیلو
    -جانم
    -اگه رامونا ازت پرسید کجا رفتیم و چی گذشت چیزی نگو.
    -با یه لبخند جوابش را دادم و سرم را تکون دارم و زودتر رفتم.
    وارد سالن شدم.رامونا روی یه راحتی نشسته بود تا
    منو دید سریع اومد طرفم معلوم بود نگرانه.
    -چی شد چی گفت؟
    -بریم اتاقم.
    -خب چی گفت؟
    -خدارا شکر حرفی نزد فقط در مورد فردا ازم اجازه خواست
    -تو چی گفتی
    -قبول کردم چون چاره دیگه ای نداشتم .... رامونا اروم نگام کرد کنایم رو فهمید خواست بره
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  18. 4 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .


  19. #10

    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    آسمان آبی و شب پر ستاره
    نوشته ها
    223
    سپاس ها
    1,684
    سپاس شده 515 در 231 پست

    پیش فرض پاسخ : ~~رمان مریم من~~


    -رامونا یه چیزی باید بهت بگم ...هنوزم رازدارم هستی؟
    نشست روی تخت کنارم...البته گلم بگو
    -از لحظه ای که برادرت را تو فرودگاه دیدم ...رامونا من رامین را ...
    -راحت باش چرا حرفت را نمی زنی.
    -من رامین را به خاطر خودش دوست دارم من...
    -وای مریم راست می گی ....جوابش را با تکون سر جواب دادم
    محکم بغلم کرد مریم خیلی دوستت دارم .
    رامین وارد اتاق شد ...رامونا لهش نکنی بابا نفسش گرفت ولش کن.
    نیلو پدر کارت داره.
    -منو؟
    -اره شکداری اسمت نیلوه
    -گاهی اوقات .
    -خب حالا برو بعدا شکت را خودم بر طرف می کنم.
    خندیدم و رفتم داشتم فکر می کردم منو باز می خواد چیکارحتما می خواد باز تهدیدم کنه
    -...زدم به در وساختگی گفتم پدر
    -بیا تو.
    وارد شدم ..منو کار داشتین.
    -اره بیا بگیر ...تلفن همراه و به سمتم گرفت
    -این چیه؟
    -به خانوادت زنگ بزن
    -با تمسخر گفتم ..اونوقت پیداتون می کنن.
    -نترس فکر همه چیز را کردم کسی نمی تونه این خط را ردیابی کنه.
    -نمی خوام .
    -من یه بار تماس گرفتم خیلی منتظرتن .
    -شماره را از کجا اوردین...خدایا موبایلم ...
    موبایل را گرفتم زنگ زدم یه بوق بیشتر نخورد گوشی را برداشتن
    پدرم بود
    -الو الو لطفا حرف بزنید
    -بابا سلام منم مریم...بغض امانم نداد
    -بابا مریم کجایی کجا رفتی؟
    -حالم خوبه شما خوبین مادر کجاست دلم براتون تنگ شده
    -کجایی مریم
    -نگران نباشید بر می گردم حالم خوبه بابا گوشی را بده مادر
    -الو مریمم دخترم..
    -مادر... سلام خوبی
    -کجایی مریم بگو تا بیایم دنبالت
    -نه مادر حالم خوبه میام پیشتون میام نمی تونم توضیح بدم فقط بدونید حالم خوبه
    من جام خوبه مادر خیلی دوستت دارم....عجیب بود اقای سپهری اصلا بهم نمی گفت که
    قطع کنم بلکه مثه من گریه می کرد حدود دو ساعت باهاشون حرف زدم بعد از اون اقای سپهری
    گوشی را گرفت باهاشون حرف زد بهشون اطمینان داد که سالمم و بر می گردم و اضافه کرد
    بازم تماس میگرم خداحافظی کردم .
    -از اینکه پیشنهاد رامین رو قبول کردی ممنونم.
    حرفی نزدم می دونستم که اونم پدر و نگران. از اتاق رفتم
    رامین روی تخت دراز کشیده بود انگار انتظارم را می کشید. نگاش کردم از روی تخت
    بلند شد با تعجب نگام کرد
    -اتفاقی اوفتاده ؟پدر چیزی گفت؟اصلا چی گفت
    -نه ...به سمت دستشویی رفتم وضو گرفتم رامین با تعجب نگام می کرد
    نمازم را خوندم چشمام را بستم دعا کردم خداوند همه مشکلها را برام اسون کنه
    رامین هنوز با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد
    -نیلو؟
    -جانم
    -تو خیلی عوض شدی ...می شه روسریت را برداری..اینو با تردید گفت.
    -کنارش روی تخت نشستم ...اره عوض شدم اما بدون چیزی که منو اینجا نگه
    داشت فقط تو بودی... ما فردا مال هم هستیم برای همیشه پس بهم امشب مهلت بده تنها باشم.
    -چه فکری داری نکنه می خوای..
    -حرفش را ناتمام گذاشتم ..هیس این فکر و نکن نه در مورد من نه خودت .
    -حتما
    در حالیکه بلند می شدم و به سمت در می رفتم گفتم..پس خوش اومدی و بهش خندیدم
    -بیرونم می کنی؟
    -فقط امشب.
    -باشه گنجشکم فقط یه سوال؟
    - چی؟
    -اگه اینقدر عوض شدی پس حتی الان روسریت را بر نمی داری چرا تو ماشین.. ادامه نداد.
    -برای اینکه نمی تونستم ببینم داری زجر می کشی تازه ما که فردا نامزد میشدیم
    اشکالی نداشت.
    -گنجیشکم.
    جانم
    -خیلی ...
    - برو دیگه
    -باشه باشه بیرونم نکن نمیشه من بشینم اینجا به خدا باهات حرف نمی زنم
    فقط نگات می کنم
    -نه نه
    -می خوای چیکار کنی؟
    -فضول بشمارم
    - با صدای بلند خندید ...خب منم کمکت می کنم.
    - تو خودت اولین فضولی می ری یا...
    -باشه رفتم نزن.
    رفت در را بستم در واقع قفل کردم. نشستم روی تخت به اونچه گذشته بود فکر می کردم که آیا انتخابم
    عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است


  20. 4 کاربر از پست مفید asmane سپاس کرده اند .



 
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

موضوعات مشابه

  1. مصاحبه با زنی که به صورت داریوش اسید پاشید
    توسط mohsen a در انجمن مطالب جالب و خواندنی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 02-23-2011, 09:53 PM
  2. مشکلات یک زناشویی سرد و راه حل آن
    توسط bane در انجمن زناشويي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-31-2010, 09:05 PM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-07-2010, 05:28 PM
  4. هستی من
    توسط samiyeh در انجمن رمان هاي ايراني
    پاسخ ها: 63
    آخرين نوشته: 04-04-2010, 01:22 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •