نوشته سهيلا باميان
...ناگهان خودم را در محلي كه برايم آشنايي غريبي داشت يافتم. گويي حواسم از كار افتاده بود.هيچ ادراكي نداشتم . چه قدر اينجا به نظرم اشنا مي آمد. يك خاطره قديمي ، يك تصوير به ياد ماندني ، در تودر توي ذهنم ترسيم شد . اينجا را مي شناختم ، بارها به آن مكان آمده بودم . يك نقطه درخشان مرا به گذشته هدايت مي كرد و مرا به آنجا كشيده بود . راهي را كه امروز در اوج حواس پرتي طي كرده بودم ، مسيري نبود كه هر روز مي آمدم . چيزي در درونم مرا به اين مكان سوق داده بود . كم كم گذشته به يادم آمد. يك صبح سرد زمستاني روي يكي از نيمكتهاي پارك نشسته بودم و به دستهاي پرتلاش مرد جواني كه روي كاغذ سفيد نقش دختر آفتاب را مي كشيد چشم دوخته بودم ... با چشماني بسته مي توانستم آن صبح سرد اما دل آنگيز را به ياد بياورم و آن نگاه آبي را .....





پاسخ با نقل قول
