رمان: دختر آفتاب
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 94

موضوع: رمان: دختر آفتاب

  1. Top | #1

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    Gadid رمان: دختر آفتاب




    نوشته سهيلا باميان
    ...ناگهان خودم را در محلي كه برايم آشنايي غريبي داشت يافتم. گويي حواسم از كار افتاده بود.هيچ ادراكي نداشتم . چه قدر اينجا به نظرم اشنا مي آمد. يك خاطره قديمي ، يك تصوير به ياد ماندني ، در تودر توي ذهنم ترسيم شد . اينجا را مي شناختم ، بارها به آن مكان آمده بودم . يك نقطه درخشان مرا به گذشته هدايت مي كرد و مرا به آنجا كشيده بود . راهي را كه امروز در اوج حواس پرتي طي كرده بودم ، مسيري نبود كه هر روز مي آمدم . چيزي در درونم مرا به اين مكان سوق داده بود . كم كم گذشته به يادم آمد. يك صبح سرد زمستاني روي يكي از نيمكتهاي پارك نشسته بودم و به دستهاي پرتلاش مرد جواني كه روي كاغذ سفيد نقش دختر آفتاب را مي كشيد چشم دوخته بودم ... با چشماني بسته مي توانستم آن صبح سرد اما دل آنگيز را به ياد بياورم و آن نگاه آبي را .....

  2. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  3. Top | #2

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    دختر آفتاب نوشته سهیلا بامیان
    سلام

    این رمان سی وسه فصله و 460 صفحه داره بد نیست امیدوارم خوشتون بیاد

    فصل 1-1

    با صدای بسته شدن در اتاق چشمهایم را گشودم . افکاری گنگ ومبهم در سرم می چرخیدند. اندیشه آنچه دوباره به گوش شنیده بودم ، لحظه ای رهایم نمی کرد. فکر می کردم دچار وهم وخیال شده ام . نه، این نمی توانست حقیقت داشته باشد. حتما خیالاتی شده بودم، اما ندایی در درونم فریاد می زد انچه به گوش شنیده ام حقیقت دارد. حقیقتی محض وانکار ناپذیر.

    احساس ضعف می کردم. حتی تصور این حقیقت برایم مشکل بود. ینی مایکل برگشته؟ مردی که من سالها در آرزوی شنیدن صدایش لحظه شماری کرده بودم. آیا این صدای او بود که به نگرانی بالای سرم با دکتر صحبت می کرد؟

    برای لحظاتی تصویر روشنی از مایکل در ذهنم ترسیم شد. مایکل با ان نگاه آسمانی که با شیفتگی به من دوخته بود ومن چه آسان بر روی احساسات او وقلب خود پا گذاشته بودم. خدایا کمک کن که اشتباه کرده باشم. پس از این مدت من چگونه با او روبرو شوم؟چه طور به چشمانش نگاه کنم و اشتباه بچه گانه ام را به چه زبانی بازگو کنم؟

    قطرات درشت اشک از چشمانم جاری بودند. ترس از تحقق این رویا سراپایم را در خود می فشرد.صدای قدم های اهسته اش که به در اتاق نزدیک می شد، مرا به هراس انداخت. پشت به اتاق کردم و آرام اشکهایم را پاک کردم . باز وبسته شدن در اتاق حکایت از حضور کسی می داد. کسی که من با دنیایی التماس به درگاه خداوند دعا می کردم که مایکل نباشد.

    صدای قدم های آرام کنار تختم توقف کرد و بعد گرمای صدایی بود که گوشم را نوازش کرد.

    - مژگان بیداری ؟

    خدایا خودش بود مایکل با همان صدای مهربان وپر اشتیاق گذشته. با همان کلام صمیمانه وخالی از تکلف. صدای ضربان قلبم را می شنیدم و هراس از اینکه فریاد عصیان دلم به گوش مایکل هم برسد سبب می شد که بیشتر سرم را در بالش بفشارم.

    مایکل هم لحظه ای درنگ کرد و پس از آن اهسته از اتاق بیرون رفت. حالا دانه های اشک آزادانه روی گونه هایم سر می خوردند و روی بالش می ریختند.چه آسان آرامشم به هم ریخته بود . آرامشی که با خوش خیالی فکر می کردم که دارد از راه می رسد. تپش شورانگیز قلبم با آمدن مایکل و بازگشت دوباره اش بطرز خوشایندی آهنگ زندگی به خود گرفته بود. برای لحظاتی کوتاه از احساسی که در من می جوشید دچار وحشت شدم . دارد چه به سرم می آید؟ آیا بازگشت دوباره مایکل را

  4. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  5. Top | #3

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    فصل 2-1


    مایکل به سادگی جواب داد:
    لخت می شم تا دوش بگیرم. حمام رو به من نشون می دی ؟
    در حالی که از بی پروایی او احساس ناراحتی می کردم، با دلخوری گفتم:
    می تونستی توی حمام لبا سهات رو بیرون بیاری.
    مایکل با بی خیالی جواب داد:
    اینجا برام راحت تره.
    با لجاجت گفتم :
    ولی پسر عمو آدم هر کار راحتی رو که نباید انجام بده.
    مایکل اینبار با حیرتی عمیق پرسید:
    مگه به نظر تو اشکالی داره که اینجا لخت بشم؟
    همان طور که نگاهم به دیوار بود احساس کردم که از این سوال او حرصم در آمده است. یعنی خودش نمی دانست که این کار درست نیست؟ خودم هم نمی دانم چرا یکدفعه از کوره در رفتم و با تحقیر گفتم:
    خوب معلومه که اشکال داره . این توهین به حساب می یاد که بی توجه به دیگرون کاری رو که به نظرمون راحتره انجام بدیم .
    مایکل به سادگی و با صمیمیت خاص گفت :
    من نمی دونستم، پس ببخشین.
    صدایش از نزدیک به گوشم خورد. با دلخوری به سوی اتاقم رفتم. به نوعی احساس می کردم که تحقیر شده ام و این سبب میشد که رفتارم طوری باشد که مسلما سبب دلخوری مایکل هم می شد.، اما رفتارم غیر ارادی بود. با دست به ان سوی سالن اشاره کردم وگفتم:
    اونجا حمومه. من می رم پیش بقیه، اگه کاری داشتی صدام بزن.
    بسرعت به طرف پله ها رفتم. مایکل از پشت سر داد زد :
    مرسی مژگان.
    آن قدر از بی توجهی او عصبانی بودم که اصلا جوابش را ندادم . تربیتم به من می گفت که مرد باید خوددار ومتین باشد. حالا مایکل ناخواسته خلاف این اعتقاد را به نمایش می گذاشت و همین سبب می شد که در اولین ساعت آشنایی با او سر خشم بیایم.
    می دانستم که اگر دیگران متوجه این موضوع شوند ، ممکن است مرا سرزنش کنند و مادر ساعتها با من از مهمان نوازی و مهمان دوستی که خصلت خونی ما ایرانیان است سخن بگوید، اما حس می کردم که باید از همین ابتدای کار، حساب خیلی چیز ها برای مایکل روشن شود . او اینک در کشوری متفاوت با زادگاه خودش بود و طبیعتا باید به رسوم ما بیشتر احترام می گذاشت
    آخرین پله را که پایین آمدم با دیدن جمع صمیمی خانواده، انگار بیکباره از خشم و خروش افتادم. عمو دستهایش را دور شانه مادر بزرگ انداخته بود و آرام آرام می خندید و پدر با شادمانی به آن دو نگاه می کرد. مادر طبق معمول مشغول پذیرایی از مهمان گرامیش بود. عمو با دیدن من اشاره کرد وگفت:
    بیا بنشین این جا عمو جان . می خوام این مدتی که این جا هستم به اندازه ی عمر سی ساله از وجود همتون بهره مند بشم.
    ر کنار عمو نشستم. دستش را پشتم زد و بعد خندید و روسری را از روی سرم پایین کشید و به شوخی گفت :
    از کی رو می گیری دردانه؟ از من یا از پدرت؟
    خندیدم. مادر بزرگ به جای من جواب داد. گفت:
    خوب معلومه، از مایکل. اون به مژگان نامحرمه .
    عمو با این توضیح مادر بزرگ انگار یاد چیزی افتاد. به پله ها نگ

  6. Top | #4

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    فصل 3-1

    قسم خوردم که براي عمل پيش مجربترين دکتر جراح پلاستيک مي رم تا با جراحي اين نقص عضو برطرف بشه ، ام اين وعده هم سوزان رو راضي نکرد. عشق ممنوع اون به مردي ديگه شيرازه زندگيم رو از هم پاشيد تا بلا خره راضي به تسليم شدم.
    در يک غروب تلخ وباروني از سوزان جدا شدم ، در حالي که مرد مورد علاقه اس در ماشين انتظارش رو ميکشيد. تحمل اون همه حقارت برام مشکل بود. سعي کردم نسبت به اين اتفاق بي تفاوت باشم ، اما خوي وخصلت شرقي من مانع مي شد . من با تموم دلبستگي هاي يک مرد ايراني به همسر وفرزندم عشق مي ورزيدم ، اما سوزان راحت رهامون کرد ورفت. اون حتي به اندوه بي کران مايکل هم وقعي نذاشت و از هر دوي ما گذشت .
    مايکل اگرچه تلاش مي کرد پي به دلتنگي هاش نبرم ، اما من از سکوت اون ودر خود فرو رفتنهاش مي تونستم بفهم که از بيوفايي مادرش چقدر مکدره. من و سوزان از همون ابتداي زندگي اختلاف داشتيم و اگه ملاحظات من نبود ، زندگيمون تو همون سالهاي اول از هم پاشيده بود . اما من هر بار در مقابل بهونه هاي اون کوتاه مي اومدم تا بتونم زندگي مو حفظ کنم. غافل از اين که ديگه براي اونه تکراري و خسته کننده شده ام .
    ما در اين اواخر به ظاهر باهم زندگي مي کرديم ، اما عملا از هم دور بوديم . مايکل که شاهد اين از هم گسيختگي بود، هميشه با دلنگروني به پايان زهندگي ما در کنار هم مي انديشيد. روزي که من وسوزان از هم جدا شديم ، بروشني حس مي کردم که مايکل از مدتها پيش خودشو براي پذيرش اين واقعه آماده کرده است. اما اين آمادگي مانع از اين نمي شد که اون پس از جدايي ما دلتنگ و غصه دار نباشه. دلتنگي اون پس از مدتي ، خودشو به صورت بي اشتهايي و سپس افسردگي نشون داد. يکي از پزشکان به من توصه کرد که به طريقي مايکل رو توي محيطي کاملا عاطفي قرار بدم تا خلاء عاطفي اون به طريقي جبران بشه. اين پيشنهاد يکباره منو به ياد ايران و خونواده ام انداخت . کدوم نقطه دنيا رو مي تونستم پيدا کنم که بيشتر از اين جا بتونه خلاء روحي و عاطفي مايکل رو پر کنه؟ به همين خاطر بود که تصميم گرفتم به ايران بيام. روزي که مايکل اين خبرو شنيد ، من به چشم خودم شاهد تحولي عظيم در او بودم. انگار انقلاب دروني به او حکم مي کرد که باري اين سفر بايد هر چه زودتر حالش خوب بشه . روز هاي بعد حال اون به سرعت رو به بهبودي گذاشت و او که از سه سال پيش آموزش زبان فارسي رو آغاز کرده بود با شور و حرارت بيشتري به يادگيري اون پرداخت واين شد که ما به ايران اومديم . اميدوارم در اين مدتي که اين جا هستيم بتونم به بهبودي وضع روحي مايکل کمک کنم . اين تنهاي کاريه که حالا در مقام پدر مي تونم براي پسرم انجام بدم.
    وقي سخنان عمو به پايان رسيدند، مادربزرگ در حالي که نم اشک در نگاهش موج مي زد، با بردباري دست عمو را در دست گرفت و گفت:
    چقدر خوشحالم که به اينجا اومدي پسرم . تو با اين کارت نشون د

  7. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  8. Top | #5

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    فصل 1-2


    صدای زنگ تلفن مرا که نزدیکتر از دیگران به آن بودم، به سوی خود کشید. تقریبا شامم را خورده بودم، گوشی را برداشتم و با تعجب متوجه شدم که در آن سوی خط آریان گوشی را در دست دارد. با متانت پرسید:
    مزگان خانم! هنوز مشتاق هستین که در مراسم تعزیه نقشی داشته باشین؟
    هیجان زده جواب دادم: بله، آیا ممکنه؟
    آرام خندید وگفت:
    ممکن که هست ، ولی باید خوب تمرین کنید، چون مراسم جلوی تماشاگر های زیادی به نمایش در می یاد. خودتون که می دونید.
    عجولانه وتند پرسیدم: به من می خوایین چه نقشی رو بدین؟
    لحظه ای درنگ کرد و پس از آن با درنگ گفت:
    اگهاجازه بدین فردا به خونتون می یام و توضیحات لازم رو بهتون می دم.
    مودبانه گفتم:
    خواهش می کنم. پس من فردا صبح منتظرتونم. امری ندارین. آرام جواب داد: نه فقط سلام برسونیین. خداحافظ.
    خداحافظی کردم وگوشی را گذاشتم. کمی از طرح این پیشنهاد گیج شده بودم. پدر که کاملا متوجه مکالمات ما شده بود، با کنجکاوی پدرانه ای پرسید:
    آریان بود؟
    سرم را تکان دادم. باز پرسید:
    با تو چه کار داشت؟
    شانهام را بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
    می خواست در مراسم تعزیه امسال نقشی رو به عهده بگیرم ف البته اگه شما اجازه بدین؟
    پدر نفس آرامی کشید در حالی که نگاهش می خندید، گفت:
    برای این کار احتیاج به اجازه نیست . هر کس بتونه در برپایی این مراسم نقشی داشته باشه ثواب کرده. کاش آریان یه نقش هم به ما می داد.
    لبخند زدم وبا مسرت سر تکان دادم. ناگهان نگاهم به مایمل افتاد که با کنجکاوی نگاهم می کرد. با بی اعتنایی رو برگرداندم. شاید اگر عمو نبود ، به طریقی همان شب به او حالی می کردم که بی توجهی به بعضی مسائل چه عواقبی دارد.
    ظرفهای غذا را به کمک مادر ومایکل به آشپز خانه بردیم. وقتی که مادر برای جمع کردن سفره رفت، مایکل که اصلا تلاش نمی کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، پرسید :
    این آریان کیه؟
    با تمسخر گفتم:
    تو اون ندیدی، پس چه لطفی داره برات توضیح بدم که کیه؟
    کنارم ایستاد . چشمانش برق غریبی داشتند. با نگرانی در دیدگانم نگریست و گفت: حدس می زنم یه مرد جوون باشهف درسته؟
    از لحن حرف زدن و بغضی که در صدایش مشهود بود، حس شیطنت در من زنده شد. این حالت او برایم خیلی جالب بود، سعی کردم سر به سرش بگذارم . گفتم:
    بله یه مرد جوان و بسیار مودب که به شوئونات اخلاقی خیلی هم پایبنده.
    مایکل هوشیارانه احساس کرد که دارم سر به سرش می گذارم . با همان لحن خودم جسورانه سوت کوتاهی کشید و گفت:
    چقدر هم اونو قبول داری. نکنه تو رو هم به بعضی چیز ها پایبند کرده؟
    از این حرف آخر مایکل تکان خوردم. اخم آلود نگاهش کردم وبا تشر پرسیدم:
    منظورت از این حرف چه بود؟
    خندید. به مقصودش رسیده بود. تیر زهر آلود مرا با شتاب بیشتری به سوی خودم پرتاب کرده

  9. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  10. Top | #6

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    فصل2-2

    مادر لبخند زد و سینی چای را به سالن برد .همان طور که ظرفها رو می شستم ، به دستهای مایکل که ماهرانه ظرفها رو آب می کشید نگاه کردم وبا کنایه گفتم:
    معلومه که خیلی خوب به این کار واردی .
    سرش را تکان داد وگفت:
    شاید، چون همیشه در شستن ظرفها به مادرم کمک ........
    ناگهان ساکت شد. با تعجب به او نگاه کردم . وقتی نام مادر را آورد، انگار ترسید وسخنش را ناتمام گذاشت. به او که چشمان آبیش به یکباره تیره و غمگین شده بودند، نگاه کردم. چهره در هم مایکل حس شفقت را در من زنده کرد . محتاطانه پرسیدم:
    هنوز هم دلتنگ مادرت هستی ؟
    لبخند غمگینی زد، نگاهش را دزدید و به شیر آب که باز مانده نگریست، آن را بست وگفت:
    تو اگه بودی نمی شدی ؟
    با بی فکری تمام جواب دادم:
    خب می دونی ، من وتو خیلی با هم فرق داریم.
    متعجب نگاهم کرد و با سردرگمی پرسید:
    اما من فرقی نمی بینم . فرق ما چیه؟
    بی انکه توجه کنم سخنانم چه تاثیری می تواند روی مایکل اشته باشد، با غرور گفتم:
    تو یه خارجی هستی ، با یک فرهنگ سرد وبی احساس. در حالی که ما ایرانیها سرشار از عاطفه ومحبتیم . البته می بخشی که با این صراحت دارم تفاوتها رو بیان می کنم. اما دیدگاه من از تفاوت احساس و این که می گم ما باهم فرق داریم همینه.
    مایکل به قضاوت سنگدلانه من گوش داد و با جدیت گفت:
    تو می گی من خارجیم؟ اما من خودمو یه ایرانی می دونم، چون پدرم ایرانیه ومن به تمام تعلقات خاطر پدرم احترام می ذارم.
    با تردید به سخنان مایکل گوش دادم و برای اثبات گفته های خودم گفتم:
    اما تو در سرزمینی بزرگ شدی که احساسات مردم اونجا رو در تمام مراحل زندگیت با خودت همراه داشتی ، پس نمی تونی مثل یه ایرانی حس کنی و از خودت عاطفه نشون بدی.
    مایکل برای دقایقی مستاصل وسردرگم نگاهم کرد. بعد با ناباوری گفت : که این طور؟ پس تو در مورد من این طوری فکر می کنی ؟ شاید اگه چیزی رو برات تعریف بکنم تموم تصورات تو رو عوض کنم و تو بتونی منو بیشتر بشناسی.
    با کنجکاوی پرسیدم : چی می خوایی بگی ؟
    مایکل در چشمان مستقیم نگریست وگفت :
    می دونی مژگان ؟ روزی که پدرم خبر داد ما عازم ایران هستیم من با تمام ضعف و ناتوانی درونی خودم جنگیدم تا سلامتیمو به دست بیارم. بعد که کمی بهتر شدم خودم تو اتاق حبس کردم و برای چندمین بار کتابای شعرای ایرانی رو خوندم تا به درک وسیعتری از احساسات اونا برسم . من خیلی از کتابای عاطفی شما ایرانیا رو خوندم . لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، امیر ارسلان نامدار، حسین کرد شبستری و چقدر در خلوت خودم به ناکامی های اونا اشک ریختم . اون وقت تو می گی من خارجیم و با احساسات لطیف بی گانه؟ نه مژگان این قضاوت تو عادلانه نیس.
    مسحور به او که داشت از حقانیت تفکر خود دفاع می کرد نگاه کردم. حتی تصور اینکه او نام این قصه ها را بداند برام دشوار بود

  11. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  12. Top | #7

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب

    از صدای ضربه آرامی که به دراتاق خورد، از خواب بیدار شدم. نگاهم به ساعت افتاد که ساعت ده صبح رانشان می داد. چه قدر خوابیده بودم ،در حالی که با خود قرار گذاشته بودم که در کار های خانه به مادر کمک کنم . یک بار دیگر ضربه ای به در اتاق خورد و به دنبال آن صدای مادر مرا به شتاب واداشت.
    مادر گفت:
    مژگان بیداری؟ آریان پایین منتظرته.
    با عجله از تخت پایین پریدم . قرارم را با آریان فراموش کرده بودم. در جواب گفتم:
    اومدم مادر، تا چند دقیقه دیگه میام پایین.
    صدای قدمهای مادر را که از پله ها پایین رفت، می شنیدم. بسرعت خود را به آینه رساندم . اگر آریان این قیافه خواب زده و چشمان پف الود را ببیند، آبا از اینکه بخواهد نقشی به من بدهد منصرف نخواهد شد؟ کاش کمی زودتر بیدار شده بودم . ترس از اینکه آریان از دادن یه نقش به من، آن هم پس از این همه سال انتظار منصرف شود، مرا به هراس می انداخت.
    از اتاق بیرون آمدم و در دستشویی باآب سرد دست وصورتم را شتشو دادم. حوله را بسرعت به صورتم کشیدم تا اثر خوابزندگی را در ان از بین ببرم،اما این کار احتیاج به زمان بیشتری داشت و من نمی خواستم به هیچ دلیلی اریان را منتظر نگه دارم.بناچار به طبقه پایین رفتم.ظاهرا اخرین فردی بودم که از خواب بیدار شده بودم.
    اریان در کنار پدر نشسته بود و با او صحبت می کرد، تند جلو رفتم و سلام کردم. اریان با دیدن من بلند شد و سلامم را جواب گفت. متواضعانه تعارف کردم:
    بفرمایین.می بخشین که معطل شدین، اخه دیشب تا دیر وقت بیدار بودیم.
    لبخند زد، به عمو و مایکل نگاه کرد و دوستانه گفت:
    بله، البته حق هم داشتین. مهمون خیلی عزیزه، خصوصا اگه این مهمون پس از سالها به وطنش برگشته باشه.
    عمو لبخند زد و سرش را تکان داد، اما مایکل با نگاه خیره، با کنجکاوی عکس العملهای اریان را زیر نظر گرفته بود. از طرز نگاه مایکل حرصم گرفته بود.به کاغذهایی که روی میز بود نگاه کردم و در کنار پدر نشستم. با تردید پرسبدم:
    من در نمایش شما چه نقشی رو باید بازی کنم؟
    اریان با لحنی جدی گفت:
    نقش مادر علی اصغر رو،اما باید دقت کنین. نقشتون اگرچه اسونه و تا حدودی هم کوتاه،ولی باید کاملا طبیعی و تاثیرگذار اجرا بشه تا به دل مخاطب بنشینه. تعزیه برا عصر عاشوراست.
    با اسودگی خیال نفس کشیدم و گفتم:
    من فکر می کردم که نقشی برای تعزیه (حر) به من می خواین بدین. حالا از این قرار من چند روز فرصت دارم تا خودمو برای هر چه بهتر برای اجرای نقشم اماده کنم. این خیلی عالیه.
    اریان با رضایت سرش را تکان داد و گفت:
    شما نقش رو بخونین. هرجا که اشکالی داشتین من در خدمتتون هستم.
    با تردید پرسیدم:
    برای تمرین باید به خونه شما بیام؟
    فکر می کنم این طوری بهتر باشه. من و بچه ها مشغول تمرین نقشهای فردا شبیم، اما شما می تونین یه روز قبل از نمایش توی

  13. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  14. Top | #8

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    رمان دختر آفتاب (سهیلا بامیان) فصل 2-3


    ما وخانواده آقا شاکر سالها بود که همسایه بودیم. آنها خانواده متشخص و محترمی بودند و در انجام کار های خیر همیشه پیشقدم می شدند و در این راه از هیچ کمکی به افراد نیازمند کوتاهی نمی کردند.خیلی ثروتمند نبودند، اما از همان امکانات مالی خوبی که داشتند در راه ثواب وخیر استفاده می کردند.
    پسر بزرگشان«آرمین» در تهران زندگی می کرد. تنها دخترشان همراه همسرش در خارج از کشور به سر می برد و فقط اریان که آخرین فرزند خانواده بود در کنار پدر مادرش باقی مانده بود . همزیستی با خلق وخوی مثبت پدر و مادر سبب شده بود که اریان نیز در کارهای خداپسندانه خانواده اش همراه آنان باشد و در دید مردم جوانی کاملا شایسته و برازنده جلوه کند. ما به خانواده آقای شاکر احترامی خاص می گذاشتیم و من همیشه به آریان ،مثل دگران با دیده تحسین و احترام می نگریستم. هرگز در خیالم نمی گنجید که حس احترام من به اریان چیزی فراتر از این چیزها باشد، اما حالا مایکل از احساساتی سخن می گفت که برای من کاملا ناشناس و غیر قابل تصور بودند.
    در تمام برخورد هایی که با آریان داشتم، متوجه لحن و رفتار تحسین آمیز او میشدم. اما آریان با همه اینطوری برخورد می کرد و شاید همین مساله سبب محبوبیتش میان مردم محله شده بود. او هرگز کاری نکرده بود که من متوجه نکته خاصی شوم. برخوردهایش کاملا دوستانه و خالی از هر نوع تصنعی بودند و همیشه با مهربانی و عطوفتی که خاص این خانواده بزرگ بود با من یا دیگران مواجه می شد و من همواره در ارامش خیال با او برخورد می کردم وآریان را اینگونه شناخته بودم. مایکل تمام تصورات من را به هم ریخته بود. او از آریانی با من سخن می گفت که کاملا برای من بیگانه بود و من با وحشت می دیدم که او را نمی شناسم. نمی دانم مایکل با چه اطمینانی از راز نگاه مایکل سخن می گفت و تا ان اندازه هم به این امر اطمینان داشت.
    می دانستم که مایکل غلو می کند و دچار اشتباه شده است . شانه ام را بالا انداختم و تلاش کردم به افکار در هم ریخته ام نظم وانضباطی ببخشم. ورقه ها را در دست گرفتم تا بار دیگر خواندن را از سر بگیرم، اما فقط چشمانم یک سری خطوط در هم را می دیدند. هیچ درکی از معانی کلمات نداشتم. انگار با حرفهای مایکل همه باور ها و یافته هایم را از من گرفته بودند.
    کنار پنجره ایستادم، آسمان ابری و بارانی بود. باد سردی که در بیرون پیچیده بود، حالا باشدت بیشتری پرچمهای سیاه سر در خانه آقای شاکر را تکان میداد و من با حس غریبی تمام توجه ام به آن خانه جلب شده بود . نمی خواستم حرفهای مایکل را به خود بگیرم ، چون آنوقت ناچار بودم برای اینکه با آریان روبرو نشوم، این همه انتظار را برای به دست آوردن یک نقش نادیده بگیرم.
    حالا که به نوعی از دریچه نگاه دیگری پی به علاقه آریان برده بودم ، نوعی هراس از روبرو شدن با

  15. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  16. Top | #9

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب

    به علت نقص در نوشته های بالا این داستان را از اینجا بخوانید

  17. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


  18. Top | #10

    محل سکونت
    tabrez
    تحصیلات
    کارشناسی مدیریت دولتی
    نوشته ها
    2,964
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    میانگین پست در روز
    2.21
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    43,018
    سپاس ها
    4,205
    سپاس شده 8,571 در 3,681 پست
    داریک
    1
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    43,018 امتیاز ، سطح 91
    23% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    23% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 732
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان: دختر آفتاب



    دختر آفتاب نوشته سهیلا بامیان
    سلام

    این رمان سی وسه فصله و 460 صفحه داره بد نیست امیدوارم خوشتون بیاد

    فصل 1-1

    با صدای بسته شدن در اتاق چشمهایم را گشودم . افکاری گنگ ومبهم در سرم می چرخیدند. اندیشه آنچه دوباره به گوش شنیده بودم ، لحظه ای رهایم نمی کرد. فکر می کردم دچار وهم وخیال شده ام . نه، این نمی توانست حقیقت داشته باشد. حتما خیالاتی شده بودم، اما ندایی در درونم فریاد می زد انچه به گوش شنیده ام حقیقت دارد. حقیقتی محض وانکار ناپذیر.

    احساس ضعف می کردم. حتی تصور این حقیقت برایم مشکل بود. ینی مایکل برگشته؟ مردی که من سالها در آرزوی شنیدن صدایش لحظه شماری کرده بودم. آیا این صدای او بود که به نگرانی بالای سرم با دکتر صحبت می کرد؟

    برای لحظاتی تصویر روشنی از مایکل در ذهنم ترسیم شد. مایکل با ان نگاه آسمانی که با شیفتگی به من دوخته بود ومن چه آسان بر روی احساسات او وقلب خود پا گذاشته بودم. خدایا کمک کن که اشتباه کرده باشم. پس از این مدت من چگونه با او روبرو شوم؟چه طور به چشمانش نگاه کنم و اشتباه بچه گانه ام را به چه زبانی بازگو کنم؟

    قطرات درشت اشک از چشمانم جاری بودند. ترس از تحقق این رویا سراپایم را در خود می فشرد.صدای قدم های اهسته اش که به در اتاق نزدیک می شد، مرا به هراس انداخت. پشت به اتاق کردم و آرام اشکهایم را پاک کردم . باز وبسته شدن در اتاق حکایت از حضور کسی می داد. کسی که من با دنیایی التماس به درگاه خداوند دعا می کردم که مایکل نباشد.

    صدای قدم های آرام کنار تختم توقف کرد و بعد گرمای صدایی بود که گوشم را نوازش کرد.

    - مژگان بیداری ؟

    خدایا خودش بود مایکل با همان صدای مهربان وپر اشتیاق گذشته. با همان کلام صمیمانه وخالی از تکلف. صدای ضربان قلبم را می شنیدم و هراس از اینکه فریاد عصیان دلم به گوش مایکل هم برسد سبب می شد که بیشتر سرم را در بالش بفشارم.

    مایکل هم لحظه ای درنگ کرد و پس از آن اهسته از اتاق بیرون رفت. حالا دانه های اشک آزادانه روی گونه هایم سر می خوردند و روی بالش می ریختند.چه آسان آرامشم به هم ریخته بود . آرامشی که با خوش خیالی فکر می کردم که دارد از راه می رسد. تپش شورانگیز قلبم با آمدن مایکل و بازگشت دوباره اش بطرز خوشایندی آهنگ زندگی به خود گرفته بود. برای لحظاتی کوتاه از احساسی که در من می جوشید دچار وحشت شدم . دارد چه به سرم می آید؟ آیا بازگشت دوباره مایکل را باید جشن بگیرم، یا در دریای پرتلاطمی که در آن غوطه ور بودم غرق شوم؟ نام ویاد مایکل مرا به سالها پیش می برد. به آن زمان که خسته از هر اندیشه ای در انتظار یک بازگشت بودم. به آن زمان که قلب افراد خانه ما در التهابی سخت می سوخت و همه در شور وهیجان خاص به سر می بردیم.

  19. کاربر روبرو از پست مفید meraj سپاس کرده است .


صفحه 1 از 10 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فرزند دختر از منظر قرآن
    توسط albaloo در انجمن متفرقه
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 02-08-2011, 10:46 PM
  2. رمان در زبان انگلیسی
    توسط arefdaei در انجمن زبانهای خارجی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 09-01-2010, 02:58 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •