سروده اي از شاكر شاهدي

كودكي بودم به احوال فلك كارم نبود
باجم و زيروبمش،دوزوكلك كارم نبود
درجهاني بي خبر، عمر بسر ميبردم
ازدرد وغم ورنج زمان،جان بدرميبردم
تا كه بگذشت صباحي وشدم يك نوجوان
آمدش درس و معلم ، آمدش هر امتحان
درس وتحصيل بيامد،آمدش علم و عمل
بازكردش روبرويم ، درس اميد و امل
يادبگرفتم زدرسم،عشق ودلسوزي صفا
همت وكار وتلاش وهم جوانمردي، وفا
بعد از آن رفتم سركار و بكردم بسيار
درس اخلاص عمل را بين مردم، معيار
ليك در دنياي كاري من نديدم جز جفا
آنچه ديدم چاپلوسي يا دورويي بي وفا
عالمي ديگر بديدم ، برخلاف هر كتاب
عالمي آكنده ازدوزوكلك،خدعه ،سراب
آن يكي تهمت زند،نيرنگ وحقه ياسرك
آن يكي با چاپلوسي ميرود بالا ، كلك
پيرگشتم،ناتوان وسست گشتش جان وتن
ازجواني دورگشتم و ز انرژي اين بدن
ديدم آن ايام عمرم ، جز زمان بچگي
بود آكنده ز رنج و محنت و افسردگي
خوردم افسوس اززمانه يازعمرم چه تباه
رفت وبگذشت وببردش باخودش هرشان وجاه
گفتم اي كاش بيايد دوره هاي كودكي
سادگي آيد به دلها ،جان ودل گردد يكي
بازگردد دوره هاي بي ريايي،بي فريب
آدماي با صفا و آدماي دل نجيب
بازگردد عالمي سرشار از هر سادگي
عالمي آكنده از روح وفا ، مردانگي
عالمي بي فيس و منت ، عالم افتادگي
عالمي با رنگ يكتا ، عالم دلدادگي
عالم مهر و محبت، عالم مهتاب و ماه
عالم دلبر بساز و ياوري ازبهر راه