ضرب المثل های فارسی همراه با داستان
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 24

موضوع: ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

  1. Top | #1

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    امامزاده ای است با هم ساختیم


    داستان: این مثل در موردی به كار می رود كه دو یا چند نفر در انجام امری با یكدیگر تبانی كنند، ولی هنگام بهره برداری یكی از شركا تجاهل كند و در مقام آن برآید كه همان نقشه و تدبیر را نسبت به رفیق یا رفیقان هم پیمانش اعمال نماید. اینجاست كه ضرب المثل بالا مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد، تا رفیق و شریك و مخاطب نیت بر باطل نكند و حرمت و پیمان و وفای به عهده را ملحوظ ومنظور دارد. ریشه ی این ضرب المثل از داستانی است كه با سو استفاده از صفای باطن و معتقدات مذهبی مردمان ساده لوح و بی غل و غش موجود است. در ادوار گذشته چند نفر صیاد تصمیم گرفتند ممر معاشی از رهگذار خدعه و تزویر به دست آورند و به آن وسیله زندگانی بی دغدغه و مرفهی برای خود تحصیل و تامین نمایند، پس از مدتها تفكر و اندیشه، لوحی تهیه كرده نام یكی از فرزندان ائمه را بر آن نقر كردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبی نزدیك معبر عمومی روستائیان پاكدل در خاك كردند. آن گاه مجتمعا بر آن مزار دروغین گرد آمدند و زانوی غم در بغل گرفتند به یاد بدبختی های خود در زندگی، به خاطر امامزاده خود ساخته، گریه را سر دادند و به قول معروف «حالا گریه نكن كی بكن !» چون عابرین ساده لوح به تدریج در آنجا جمع شدند و جمعیت قابل توجهی را تشكیل دادند شیادان با شرح خواب های عجیب و غریب با آنان فهماندند كه هاتف سبز پوشی در عالم رویا آنها را به این مشهد مقدس و مكان شریف هدایت فرموده و از لوح مباركی كه در دل این خاك مدفون است بشارت داده است. روستاییان پاك طینت فریب نیرنگ و تدلیس آنها را خورده به كاوش زمین پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوی آنها ثابت گردید. دیگر شك و تردیدی باقی نمی ماند كه این چند نفر مردان خدا هستند و فضیلت و صلاحیت آنها ایجاب می كند كه خدمت مزار را خود بر عهده گیرند. طبیعی است چون این خبر به اطراف و اكناف رسید و موضوع كشف و پیدایش امامزاده جدید دهان به دهان گشت، هر كس در هر جا بود با هر چه كه از نذر و صدقه توانست بردارد به سوی مزار مكشوفه روان گردید. خلاصه كار و بار این امامزاده دیر زمانی نگذشت كه بازار مزارات اطراف را كساد كرد و هر قسم و سوگند بزرگ وحتی الاجرا بر آن مزار شریف و بقیه منیف بوده است. زایران و مسافران از سر و كول یكدیگر برای زیارتش بالا میرفتند. این روال و رویه سال ها ادامه داشته و شیادان بی انصاف به جمع كردن مال و مكیدن خون روستاییان و كشاورزان بی سواد پاكدل متعصب مشغول بودند. از آنجا كه گفته اند «نیزه در انبان نمی ماند» قضا را روزی یكی از شیادان از همكار و دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس بر او ظنین گردید و طلب مال كرد. شیاد مذكور منكر سرقت شد و حتی حاضر گردید برای اثبات بی گناهیش در آن مزار شریف و بقعه منیف سوگند بخورد كه مالش ندزدیده است. صاحب مال چون وقاحت و بیشرمی شریكش را تا این اندازه دید بی اختیار و بر خلاف مصلحت خویش در ملا عام و با حضور كسانی كه برای زیارت آمده بودند فریاد زد :«ای بیشرم، كدام سوگند؟ كدام مزار شریف؟ این امامزاده ایست كه با هم ساختیم و با آن كلاه سر دیگران می گذاریم نه آنكه بتوانی كلاه سر من بگذاری !» گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان.
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  3. Top | #2

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    احساس بالاتر از دلیل است استان: دلیل و برهان هر قدر هم قاطع و مستدل باشد، نمی تواند جای احساس را بگیرد. همیشه دلیل و برهان دون احساس، و احساس بالاتر از دلیل است. این عبارت البته در میان اهل اصطلاح و عرفان-هنگامی مورد استفاده و استناد قرار می¬گیرد كه متكلم در پیرامون رد و نقص مسایل مسلم و بدیهی اقامه دلیل كند. یعنی همان كاری را كه اهل جدل و سفسطه انجام می دهند و هدفشان اقامه دلیل است، نه قانع كردن مخاطب. عبارت بالا از تاریخی ضرب المثل شد كه فیلسوف شرق و صاحب كتاب اسفار، «ملاصدرای شیرازی» با ذكر شاهدی بارز و آشكار به حقیقت احساس و رد دلایل سوفسطایی پرداخت، چه احساس فلسفه سوفسطایی بر اصل جدل و سفسطه و قلب حقایق از طریق اقامه دلایلی كه رد آن دلایل خالی از اشكال نیست استوار می باشد. می¬گویند روزی ملاصدرا در كنار حوض پر آب مدرسه درس می¬داد. غفلتا فكری به خاطرش رسید و رو به شاگردان كرد و گفت : «آیا كسی می تواند ثابت كند آنچه در این حوض است آب نیست؟» چند تن از طلاب زبر دست مدرسه با استفاده از فن جدل كه در منطق ارسطو شكل خاصی از قیاس است و هدف عاجز كردن طرف مناظره یا مخاطب است نه قانع كردن او، ثابت كردند كه در آن حوض مطلقا آب وجود ندارد و از مایعات خالی است ! ملاصدرا با تبسمی رندانه مجددا روی به طلاب كرد و گفت :«اكنون آیا كسی هست كه بتواند ثابت كند در این حوض آب هست؟» یعنی مقصود این است كه ثابت كند حوض خالی نیست و آنچه در آن دیده می شود آب است. شاگردان از سئوال مجدد استاد خود ملاصدرا در شگفت شده جواب دادند كه با آن صغری و كبری به این نتیجه رسیدیم كه در حوض آب نیست، حال نمی توان خلاف قضیه را ثابت كرد و گفت كه در این حوض آب هست. فیلسوف شرق چون همه را ساكت دید سرش را بلند كرد و گفت : «ولی من با یك وسیله و عاملی قویتر از دلایل شما ثابت می كنم كه در این حوض آب وجود دارد.» آن گاه در مقابل چشمان حیرت زده طلاب كف دو دست را به زیر آب حوض فرو برد و چند تا مشت آب برداشته به سر و صورت آن ها پاشید. همگی برای آنكه خیس نشوند از كنار حوض دور شدند. فیلسوف عالیقدر ایران تبسمی بر لب آورد و گفت : «همین احساس شما درخیس شدن بالاتر از دلیل است ...»
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  4. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  5. Top | #3

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از ترس عقرب جراره به مار غاشیه پناه می برد

    داستان: مراد از ضرب المثل بالا كه غالبا اهل اطلاع و اصطلاح به كار می بردند این است كه آدمی گهگاه به چنان سختی و دشواری گرفتار می شود كه رنج و مصیبت سهل و ساده تر از مصیبت اولی را فوزی عظیم می داند و یا به قول شادروان امیر قلی امینی : «از ترس بدتر به بد، و از ترس شریرتر به شریر پناه می برد.» كه در این مورد شاهد مثال زیاد است و خواننده این صفحه نظایر آنرا قطعا شنیده و یا خود لمس كرده است : لغت غاشیه اصولا به معنی زین پوش اسب آمده چون از اسب سواری پیاده شوند بر زین اسب می پوشانند. و همچنین به معانی مطیع و فرمانبردار و درد بیماری شكم در لغت نامه ها نقل شده است ولی در عبارت مثلی بالا به استناد آیه ی «هل اتیك حدیث الغاشیه» از سوره 88 قرآن، معانی آتش و آتش دوزخ و به عبارت اخری قیامت و رستاخیز از آن افاده می شود و با این تعریف و توصیف چنین نتیجه می گیریم كه مراد از مار غاشیه همان مار قیامت و رستاخیز، یعنی ماری است كه در جهنم به سر می برد تا به فرمان خدای تعالی گناهكاران را عذاب دهد. در جهنم یا دوزخ مراتب و در جاتی به تناسب شدت و ضعف جرم گناهكاران در نظر گرفته شده است كه آن را هفت طبقه و بیشتر می دانند، از قبیل : حجیم، جهنم، سقر، سعیر، لظی، هاویه، خطمه، سكران، سجین و بالاخره ویل كه چاهی عمیق و بی انتهاست و در قعر جهنم قرار دارد. به روایتی طبقه هفتم را تابوت نامیده اند كه در این مورد چنین نقل شده است : « ...از اوصاف جهنم پس از گرزهای آتشین و شعله های مداوم آذر كه معصیت كاران پیوسته در آن می سوزند و پس از خاكستر شدن دوباره زنده می شوند یكی هم مراتب و درجات آن است كه به گناهكاران بزرگ اختصاص می یابد. از جمله طبقه هفتمین – تابوت - جای مخربین و بدعتگذاران است. در آن عقربی به نام عقرب جراره و ماری به اسم مار غاشیه می باشد كه تا هفتسد سر برای او معلوم كرده اند. اما با این همه، عقرب های آن چنان الیم باشد كه جهنمیان از زحمت آنها پناه به مار می آورند»
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  6. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  7. Top | #4

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از ریش به سبیل پیوند می کند

    داستان: عبارت بالا ناظر بر اعمال عبث و بیهوده ایست كه درآن نفعی نباشد. مثلا كسی از دامن لباسش ببرد و بر دوش وصله كند. این گونه اعمال و اقدامات بی فایده مانند آن است كه كوتاهی سبیل را با درازی ریش جبران نمایند، یعنی از ریش قیچی كنند و به سبیل پیوند دهند. اكنون ببینیم ریشه این ضرب المثل بسیار معقول و متداول از كجا آب می خورد. كامران میرزا نایب السلطنه در میان فرزندان ناصر الدین شاه قاجار از همه بیشتر در نزد پدر مورد علاقه و محبت و به اصطلاح عزیز كرده بود. ایامی را كه ناصر الدین شاه از تهران خارج می شد و به خارج از كشور عزیمت می كرد، سمت نیابت سلطنت را بر عهده می گرفت و به همین مناسبت به لقب نایب السلطنه ملقب و معروف گردید. كامران میرزا در حیات شاه بابا مدتها حاكم تهران بود و تعدادی نایب در اختیار داشت كه ماموران اجرای دار الحكومه بوده اند. این نایب ها برای آنكه جلب توجه نایب السطنه را بكنند و زهر چشمی از مردم گرفته باشند، هر كدام خود را به شكل و قیافه مخصوصی در می آوردند. یكی از این نایب های دار الحكومه شخصی به نام نایب غلام بود كه با هیكل درشت و سینه فراخ و ریش مشكی و انبوه و سبیل كلفتش در صف نایب های دارالحكومه بیش از دیگران جلب نظر می كرد و او را نایب عنتری هم می گفتند، زیرا روزگاری لوطی بود و عنتر (میمون) داشت. عیب و نقص بزرگی كه نایب غلام داشت این بود كه یك تای سبیل بیشتر نداشت و از این كمبود سبیل همیشه رنج می برد. روزی كامران میرزا ضمن عبور از مقابل صف نایب های دار الحكومه وقتی كه چشمش به سبیل یكتایی نایب غلام افتاد بی اختیار خنده اش گرفت و گفت : «نایب غلام، یكتای سبیلت را كجا گذاشتی؟» از این كلام حضرت والا همه خندیدند و نایب غلام بی نهایت شرمنده و سر افكنده شد. چون كامران میرزا از آنجا دور شد نایب غلام درنگ و تامل را جایز ندیده خود را به آرایشگاهی كه آرایشگر و سلمانیش با او آشنا بود رسانید و با تهدید از او خواست یك طرف سبیلش را كه اصلا مو نداشت فورا پر كند تا بتواند هنگام بازگشت نایب السطنه مورد طعن و سخریه واقع نشود. هر چه سلمانی اظهار عجز كرد كه چنین كاری آن هم در آن فرصت كوتاه مقدور و میسر نیست و او نمی تواند سبیل مناسبی پیدا كند و به پشت لب نایب بچسباند، نایب غلام زیر بار نرفت و شوشكه را از كمر كشید و گفت : «یا یك تای سبیل برایم تهیه كن یا شكمت را با این شوشكه سفره خواهم كرد» سلمانی بیچاره از ترس و وحشت به گریه افتاد و نمی دانست چه كند. زیرا او ریش تراش بود و تا كنون سابقه نداشت كه ریش و سبیل بچسباند ! در این موقع تدبیری به خاطر نایب غلام رسید و به سلمانی امر كرد مقداری از ریش او را قیچی كند و به سبیل بچسباند ! سلمانی دست به كار شد ولی در آن حالت ترس و لرز چگونه می توانست از ریش بردارد و به سبیل وصله كند؟! دستش لرزید و نایب غلام كه خیلی عجله داشت و می خواست خودش ر ا به صف نایب ها در موقع بازگشت نایب السلطنه برساند با غضب آمیخته به خشم قیچی را از دست سلمانی بیرون كشیده خود را به آیینه رسانید و مقدار زیادی از ریشش را قیچی كرد و به سلمانی داد. سلمانی برای آنكه از شرش راحت شود ریش قیچی شده را با دست پاچگی به محل خالی سبیل نایب غلام چسبانید و او را به دارالحكومه روانه كرد. نایب غلام قیافه مضحكی پیدا كرده بود و هركس او را با آن ریخت می دید زیر لب می خندید، زیرا اگر چه سبیل پیوندی پیدا كرده بود ولی یك طرف ریشش قیچی شده بود. در این موقع صدای سم اسب های كالسكه شاهزاده كامران میرزا به گوش رسید. نایب ها و حضار دارالحكومه حسب المعمول به منظور احترام صف كشیدند و نایب ها با چماق های نقره ای به حالت خبردار ایستادند. پیداست این بار نایب غلام به خیال آنكه دیگر عیب و نقص ندارد بیش از همه سینه جلو می داد تا سبیل هایش را حضرت والا ببیند و تعریف كند. چون نایب السلطنه به مقابل نایب غلام رسید و نگاهش به ریش قیچی شده و سبیل های پیوندی نایب افتاد این بار به شدت خندید و گفت : «نایب غلام، این چه ریخت و شكل مضحكی است كه پیدا كرده ای؟ آن دفعه سبیل تو یكتا بود. این دفعه ریش تو یكتا شده است؟» میرزا احمد دلقك نایب السلطنه كه در آنجا حضور داشت تعظیمی كرد و گفت : « قربان، نایب غلام از ریش گرفته به سبیل پیوند كرده است !» صدای خنده نایب السلطنه و حضار بلند شد و این واقعه مدتها نقل و نقل محافل تهران بود تا اینكه رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمد و مجازا در موارد مشابه به كار می رود.
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  8. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  9. Top | #5

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از پشت خنجر زدن

    داستان: پناه بر خدا از منافقان روزگار كه در لباس دوستی جلوه می كنند ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب كردند در فرصت مناسب از پشت خنجر می زنند و دشنه را تا دسته در قلب دوست فریب خورده فرومی كنند. افراد منافق به سابقه تاریخ و شوخ چشمی های روزگار هرگز روی خوش ندیدند و اگر هم احیانا چند صباحی از باده غرور و خیانت سرمست بودند، آن سرمستی دیری نپایید و آن شهد موقت به شرنگ جانكاه و جانگداز مبدل گردید. اكنون ببینیم چه كسی برای اولین بار از پشت خنجر زد و فرجام كار محرك اصلی به كجا انجامید : هنگامی كه ذونواس فرزند شواحیل - یا به قولی تبع الاوسط پادشاه یمن موسوم به حنیفه ی بن عالم - را به قتل رسانید و به دستیاری بزرگان و امرای كشور بر مسند سلطنت مستقر گردید، چون پیرو هیچ مذهبی نبود و یا به روایتی از آیین موسی پیروی می كرد، در مقام آزار و كشتار امت مسیح بر آمد و كار ظلم و شكنجه را نسبت به این قوم به جایی رسانید كه عاقبت پادشاه حبشه، كه دین مسیحیت داشت، در صد دفع و رفع وی بر آمد و یكی از سرداران نامی خود به نام اریاط را با هفتاد هزار سپاهی به كشور یمن اعزام داشت. در جنگی كه بین اریاط و ذونواس رخ داد زونواس به سختی شكست خورد منهزم گردید و اریاط زمام امور یمن را در دست گرفت. دیر زمانی از امارات اریاط در یمن نگذشت كه یكی از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه كه نسبت به وی حسد می ورزید سپاهیانی فراهم آورده متوجه شهر صنعا پایتخت یمن شد. اریاط مردی سلحشور و شجاع بود و ابرهه می دانست كه از عهده وی در میدان جنگ بر نخواهد آمد. بنابر این در صنعا به غلام خود غنوده دستور داد كه وقتی در میدان جنگ با اریاط روبرو می شود و او را به كار جنگ و جدال مشغول می دارد وی ناگهان از پشت به اریاط حمله كند و كارش را بسازد. چون ابرهه و اریاط مقابل یكدیگر قرار گرفتند، اریاط با ضرب شمشیر خود چنان بر فرق ابرهه نواخت كه تا نزدیك ابروی وی، شكافی عظیم بر داشت ! ولی در همین موقع غنوده به دستور ارباب خود، اریاط را نامردانه از پشت خنجر زد و به قتل رسانید. وقتی كه خبر كشته شدن اریاط به نجاشی پادشاه حبشه رسید سخت بر آشفت و سوگند یاد كرد كه تا قدم بر خاك یمن نگذارد و موی سر ابرهه را به دست نگیرد از پای ننشیند. چون ابرهه از قصد نجاشی و سوگندی كه یاد كرده بود آگاه شد تدبیری اندیشید و نامه ای مبنی بر پوزش و معذرت با انبانی از خاك یمن و موی سر خویش توسط یكی از كسان و نزدیكان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت :«برای آنكه سوگند سلطان راست آید، خاك یمن و موی سر خویش را فرستادم.»



    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  10. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  11. Top | #6

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از کوره در رفت

    داستان: این مثل سائره در مورد افرادی به كار می رود كه سخت خشمگین شوند و حالتی غیر ارادی و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. در چنین مواقعی چهره اشخاص پرچین و سرخ گونه می شود، رگ های پیشانی و شقیقه ورم می كند ، فریادهای هولناك می كشند و خلاصه اعمال و رفتاری جنون آمیز از آنها سر می زند اما ریشه و علت تسمیه این ضرب المثل : برای گداختن آهن روش اینست كه درجه حرارت كوره آهنگری را تدریجا بالا می برند تا آهن سرد به تدریج حرارت بگیرد و گداخته و مذاب گردد، زیرا آهن این خاصیت را دارد كه چنانچه در معرض حرارت شدید و چند صد درجه قرار گیرد، سخت گداخته میشود و با صداهای مهیبی منفجر شده از كوره در می رود، یعنی به خارج پرتاب می شود. افراد سریع التاثر و عصبی مزاج اگر در مقابل حوادث غیر مترقبه قرار گیرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه می كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج می شوند و اعمالی غیر منتظره از آنها سر می زند كه پس از فروكش كردن اطفای نایره غضب از كرده پشیمان می شوند و اظهار ندامت می كنند.



    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  12. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  13. Top | #7

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از خجالت اب شد

    داستان: آدمی را وقتی خجلت و شرمساری دست دهد بدنش گرم می شود و گونه هایش سرخی می گیرد. خلاصه عرق شرمساری كه ناشی از شدت وحدت گرمی و حرارت است از مسامات بدنش جاری می گردد. عبارت بالا گویای آن مرتبه از شرمندگی و سر شكستگی است كه خجلت زده را یارای سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگی سر تا پا خیس عرق شود و زبانش بند آید. اما فعل آب شدن كه در این عبارت به كار رفته ریشه تاریخی دارد و همان ریشه و واقعه تاریخی موجب گردیده كه به صورت ضرب المثل در آید. نقل است روزی مریدی از حیا و شرم مسئله ای از «بایزید بسطامی» پرسید. شیخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درویش آب گشت و روی زمین روان شد. در این موقع درویشی وارد شد و آبی زرد دید. پرسید : «یا شیخ، این چیست؟» گفت : «یكی از در درآمد و سئوالی از حیا كرد من جواب دادم. طاقت نداشت چنین آب شد از شرم.» به قول علامه قزوینی : «گفت این بیچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.» این عبارت از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردی كه بحث از شرم و آزرم به میان آید از آن استفاده و به آن استناد می شود.
    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  14. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  15. Top | #8

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از کیسه خلیفه می بخشد

    داستان: هر گاه كسی از كیسه دیگری بخشندگی كند و یا از بیت المال عمومی گشاد بازی نماید عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده، اصطلاحا می گویند : «فلانی از كیسه خلیفه می بخشد.» عبد الملك بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی و هارون الرشید و امین را درك كرد. مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت به قسمی كه مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تاثیر قرار می داد. بعلاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند. به سال 169 هجری به فر مان هادی خلیفه وقت، حكومت و امارت موصل را داشت ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر سعایت ساعیان از حكومت بر كنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد. چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می كردند كه عبد الملك از آنان چیزی بخواهد، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبد الملك مانع از آن بود كه از هر مقامی استمداد و طلب مال كند. از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفربن یحیی بن خالد برمكی معروف به «جعفر برمكی» وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست كه جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد، پس نیمه شبی كه بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقا در آن شب جعفر برمكی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقیدان بی نظیر زمان، اسحق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می كرد. در این اثنا پیشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر كرد و گفت : «عبدالملك بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد.» از قضا جعفر برمكی دوست صمیمی و محرمی به نام عبد الملك داشت كه غالبا اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید. در این موقع به گمان آنكه این همان عبد الملك است نه عبد الملك صالح، فرمان داد او را داخل كنند. عبد الملك صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمكی چون آن پیر مرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن كرد كه «میگساران جام باده بریختند و گلعذاران پشت پرده گریختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند.» جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبد الملك پنهان دارند ولی دیگر دیر شده كار از كار گذشته بود. حیران و سراسیمه بر سر و پای ایستاد و زبانش بند آمد. نمی دانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد. عبد الملك چون پریشان حالی جعفر بدید به سابقه آزاد مردی و بزرگواری كه خوی و منش نیكمردان عالم است با كمال خوشرویی در كنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملك صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید پس از ساعتی اشاره كرد بساط شراب را برچینند و حضار مجلس - بجز اسحق موصلی - همه را مرخص كرد. آنگاه بر دست و پای عبد الملك بوسه زد عرض كرد :«از اینكه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم. اكنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم.» عبدالملك پس از تمهید مقدمه ای گفت :«ای ابو الفضل، می دانی كه سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده خانه نشین شده ام. چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم لذا اكنون محتاج و مقروض گردیده ام. اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد، كه روزگاری به من محتاج بوده اند، استمداد كنم ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو كه صرفا اختصاصی به ایرانیان پاك سرشت دارد مرا وادار كرد كه پیش تو آیم و راز دل بگویم، چه می دانم اگر احیانا نتوانی گره گشایی كنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد. حقیقت این است كه مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم.» جعفر بدون تامل جواب داد : «قرض تو ادا گردید، دیگر چه می خواهی؟» عبدالملك صالح گفت :«اكنون كه به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلك گردید. برای ادامه زندگی باید فكری بكنم زیرا تامین معاش آبرومندی برای آینده نكرده ام.» جعفر برمكی كه طبعی بلند و بخشنده داشت با گشاده رویی پاسخ داد : «مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تامین گردید چه می دانم سفره گشاده داری و خوان كرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد. دیگر چه می فرمایی؟» عبد الملك گفت : «هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است.» جعفر با بی صبری جواب داد : «نه، امشب مرا به قدری شرمنده كردی كه به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار كنم. ای عبدالملك، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی، من هم جعفر برمكی و از دوده ایرانیان پاك نژاد هستم. جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیكمردان ارج و مقداری قایل نیست. می دانم كه سال ها خانه نشین بودی و از بیكاری و گوشه نشینی رنج می بری، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر كنم.» عبدالملك آه سوزناكی كشید و گفت :«راستش این است كه پیرو سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم. آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیه ی عمر را در جوار مرقد رسول به سر برم.» جعفر گفت :«از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی.» عبد الملك سر به زیر افكند و گفت :«از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشكر می كنم و دیگر عرضی ندارم.» جعفر دست از وی بر نداشت و گفت :«از ناصیه تو چنین استنباط می كنم كه آرزوی دیگری هم داری. محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است كه هر چه استدعا كنم بدون شك و تردید مقرون اجابت می شود. سفره دل را كاملا باز كن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار.» عبدالملك در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدوا صلاح ندانست كه آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر بر داشت و گفت :«ای پسر یحیی، خود بهتر می دانی كه من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان كسی است كه در محل ذات السلاسل نزدیك مصر- بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه كرد و سرش را نزد سفاح آورد. با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیر المومنین بكنم توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نكرده ام. آرزوی من این است كه چنانچه خلیفه مصلحت بداند فرزندم صالح را به دامادی سر افراز فرماید. نمی دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود.» جعفر برمكی بدون لحظه ای درنگ و تامل جواب داد : «از هم اكنون بشارت می دهم كه خلیفه پسرت را حكومت مصر می دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می آورد.» دیر زمانی نگذشت كه صدای اذان صبح از موذن مسجد مجاور خانه جعفر برمكی به گوش رسید و عبدالملك صالح در حالی كه قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترك گفت. بامدادن جعفر برمكی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری كنجكاوانه به جعفر انداخت و گفت :«از ناصیه تو پیداست كه در این صبحگاهی خبر مهمی داری.» جعفر گفت :«آری امیر المومنین شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملك صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یكدیگر گفتگو داشتیم.» هارون الرشید كه نسبت به عبد الملك بی مهر بود با حالت غضب گفت :«این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟» جعفر با خونسردی جواب داد :«اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند كه به حق از سلاله بنی عباس است، اذعان خواهند فرمود.» آن گاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقب عبدالملك و سایر رویدادها را تفصیلا شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تاثیر بیانات جعفر قرار گرفت كه بی اختیار گفت : «از عمویم عبدالملك متقی و پرهیزكار بعید به نظر می رسید كه تا این اندازه سعه ی صدر و جوانمردی نشان دهد. جدا از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه كینه از وی در دل داشتم یكسره زایل گردید.» جعفر برمكی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت :«ضمن مكالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است كه دستور دام قرض هایش را بپردازند.» هارون الرشید به شوخی گفت :«قطعا از كیسه خودت !» جعفر با لبخند جواب داد :«از كیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملك در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند.» هارون الرشید كه جعفر برمكی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت كرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت : «چون عبد الملك دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است مبلغی هم برای تامین آتیه وی حواله كردم.» هارون الرشید مجددا به زبان شوخی و مطایبه گفت :«این مبلغ را حتما از كیسه شخصی بخشیدی !» جعفر جواب داد :«چون از وثوق و اعتماد كامل بر خوردار هستم لذا این مبلغ را هم از كیسه خلیفه بخشیدم.» هارون الرشید لبخندی زد و گفت :«این را هم قبول دارم به شرط آنكه دیگر گشاده بازی نكرده باشی !» جعفر عرض كرد :«امیر المومنین بهتر می دانند كه عبدالملك مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می كند. آرزو داشت كه واپسین سال های عمر را در جوار مرقد پیغمبر بگذراند. وجدانم گواهی نداد كه این خواهش دل رنجور و شكسته اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حكومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر كردم كه هم اكنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است.» هارون به خود آمد و گفت :«راست گفتی، اتفاقا عبد الملك شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حكومت طائف را نیز به آن اضافه كنی.» جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس از قدری تامل عرض كرد :«ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده كرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم.» هارون گفت :«با این ترتیب و تمهیدی كه شروع كردی قطعا آخرین آرزویش را هم از كیسه خلیفه بخشیدی !؟» جعفر برمكی رندانه جواب داد :«اتفاقا بخشش در این مورد بخصوص جز از كیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملك آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی از خلیفه امیر المومنین نایل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریك گفتم و حكومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم.» هارون گفت :«ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی كه آنچه از جانب من تقلیل و تعهد كردی همه را یكسره قبول دارم، برو از هم اكنون تمشیت كارهای عبدالملك را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.»





    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  16. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  17. Top | #9

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    از دواغ فیل افتاده است

    داستان: این مثل در مورد افرادی به كار می رود كه از خود راضی باشند و عجب و تكبر بیش از حد و اندازه آنها دیگران را ناراحت كند. در چنین مواردی گفته می شود : «مثل اینكه از دماغ فیل افتاده.» در خلال مدت شش ماه كه كشتی نوح چون پر كاه بر روی امواج خروشان در حركت بود از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی كه در كشتی بوده اند سطح و هوای كشتی ملوث و متعفن شد و ساكنان كشتی به ستوه آمده نزد نوح رفتند و صورت واقعه را معروض گردانیدند. آن حضرت به در گاه كریم كارساز مناجات فرموده امر الهی صادر شد كه دست به پشت پیل فرودآورد. چون به موجب فرمان عمل نمود خوك از پیل متولد گشته پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاك گشت. آورده اند كه ابلیس دست بر پشت خوك زده موشی از بینی خوك بیرون آمد و در كشتی خرابی بسیار می كرد و نزدیك بود كه كشتی را سوراخ نماید. باری سبحانه و تعالی به بركت دست مبارك نوح كه به فرمان خدا وندی بر روی شیر مالید شیر عطسه ای زده گربه از بینی شیر بیرون آمد و زحمت موشان را مندفع ساخت. از آنجا كه فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده : «حتی اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خود خواه متكبر معجب مورد استناد و ضرب المثل قرار گرفته است.



    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  18. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


  19. Top | #10

    محل سکونت
    بروجن
    نوشته ها
    21,038
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    میانگین پست در روز
    13.88
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    194,502
    سپاس ها
    8,460
    سپاس شده 25,025 در 11,761 پست
    داریک
    8
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    194,502 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : ضرب المثل های فارسی همراه با داستان

    اندر این صندوق جز لعنت نبود

    داستان: مصراع بالا از مولانا مولوی بلخی است که چون در میان افراد وجماعات بشری مصادیق زیادی پیدا می کند لذا به صورت ضرب المثل درآمده است. در المثل وقتی انسان رنج فراوان می برد و به دفینه یا صندوقچه ای دست می یابد از کثرت ذوق و شعف سر از پا نشناخته برای زندگانی آینده خود نقشه ها می کشد ولی همین که صندوق را باز می کند جز یک مشت خاکستر و قراضه چیزی نمی بیند. اینجاست که کفرش بالا آمده به زمین و زمان لعنت می فرستد و در مقابل کنجکاوی دیگران که از محتوای صندوق سئوال می کنند جواب می دهد : «اندرین صندوق جز لعنت نبود»



    خداوند بی نهایت است

    اما به قدر نیاز تو پایین می آید

    به قدر آرزویت گسترده می شود

    و به قدر ایمان تو کارگشاست

    سجاد.ب


    هیچگاه با دستان قرار داده در جیب نمی توان پله های شادکامی و موفقیت را بالا رفت.

    اگر به آرزویی نمیرسیم یا از ته دل آرزو نکرده ایم یا بر سر قیمت آن چانه زده ایم.

  20. کاربر روبرو از پست مفید sajadb سپاس کرده است .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آموزش آداب و رسوم رقص
    توسط holyboy در انجمن دانستني ها
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 08-11-2010, 07:37 PM
  2. تحقق سود دو برابری همراه اول
    توسط alooche در انجمن خبر علمي و تكنولوژي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-28-2010, 04:24 PM
  3. ۱۲ توصیه حالب برای کاهش تماس با امواج موبایل
    توسط sajadb در انجمن دانستني هاي پزشكي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-21-2010, 09:08 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •