معرفی کتاب|این روزها
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
Like Tree2Likes
  • 2 Post By k!m!a

موضوع: معرفی کتاب|این روزها

  1. Top | #1

    دوس دارم زندگی رو... ❤
    محل سکونت
    ahwaz
    تحصیلات
    ...
    نوشته ها
    7,445
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    میانگین پست در روز
    6.08
    تیم فوتبال محبوب
     
    مدل گوشی
     
    سیم کارت
     
    امتیاز
    157,710
    سپاس ها
    8,650
    سپاس شده 24,061 در 9,030 پست
    داریک
    18
    157,710 امتیاز ، سطح 100
    157,710 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99.0% فعالیت
    99.0% فعالیت

    پیش فرض معرفی کتاب|این روزها

    نام کتاب:این روزها
    نوبت چاپ: اول
    ناشر: علی
    نویسنده:م.بهارلویی
    قیمت:190000 ریال
    تعداد صفحات:784

    توضیح مختصر

    باز برگشته و خانه محل تنش شده است. دستگاه پخش را روشن کرد و آهنگ غربی تندی پخش شد و برای اذیت دیگران صدایش را تا آخرین حد زیاد کرد و بلند داد زد: الهه برام چایی بیار.

    از آیینه به او نگریستم، خیلی دلش می خواست برایش نبرم تا گزکی به دست بیاورد. با خشم لبم را فشرده و به آشپرخانه رفتم و کمی بعد سینی حاوی استکان چای را مقابلش نهادم. ابتدا با چشمان سیاهش چپ به استکان و بعد به من نگریست و گفت: منظورم صبحونه بود.

    نگاهی به ساعت انداختم و مقنعه ام را که اتو کرده بودم برداشتم و جلوی آیینه سر کردم و هم زمان گفتم: به من چه! می خواستی زودتر از خواب بیدار شی.

    با خشم گفت: فکر کنم مدتیه تو دهنی نخوردی.

    هنوز زاده نشده کسی که به من تو دهنی بزنه.

    مثل فنر از جا پرید که داد زدم و مادر را به کمک خواستم. داد مادر هم برخاست و گفت:

    -باز شروع کردید! الهه این قدر سر به سر داداشت نذار.

    با پوزخند گفتم: ببخشید امید خان که می خواستم بزنم تو دهنت.

    امید یک قدم بلند به سویم برداشت که جیغی کشیده و پشت مادر پناه بردم اما امید از رو نرفت و باز به سراغم آمد که مادر گفت:

    خجالت بکش پسر اون وقتی به من پناه آورده تو حق دست زدن بهش نداری.

    امید با خشم به من نگریست و گفت: آخرش که چی از اون پشت در میای یا نه؟

    مادر به خاطر این که قائله را بخواباند گفت: تو مگه دیرت نشده؟ پاشو برو.

    امید پرسید: این موقع روز کجا می خواد بره؟

    می خواستم بگویم به تو چه که مادر زودتر گفت: مدرسه.

    چینی به ابرویش افتاد و گفت: مدرسه؟

    مادر گفت: می خوان برن اردو.

    امید گفت: با اجازه کی؟

    گفتم: ببخشید یادم نبود که باید از شما اجازه بگیرم.

    -من اجازه نمی دم بری.

    برخاستم و کوله ام را برداشتم و گفتم: هنوز یه مرد دیگه تو خونه داریم واسه تو زوده ادعای مردی بکنی.

    -مامان بگو خفه شه وگرنه می زنم تو دهنش ها.

    مادر با عصبانیت بر پای خود کوبید و گفت: خدا منو بکشه که از دست شما دو تا راحت بشم، کاش سر زا رفته بودم یا شما مثل اون یکی سر زا می مردید و راحت می شدم.

    هنوز مادر در حال نفرین کردن خودش و ما بود که به سرعت از ترس این که دست امید به من برسد بیرون پریده و کفش را ور کشیده و قدم در کوچه نهادم. جلوی در الهام را دیدم از قیافه ام می توانست همه چیز را تشخیص دهد و پرسید: باز با امید یکی به دو کردید؟

    بدون این که جواب بدهم و بدون سلام، خداحافظی کردم. ترانه سر کوچه منتظرم بود. با سر به ترانه سلام کرده و با هم راه افتادیم. پرسید: برای ناهار چی آوردی؟

    -همون کتلت های معروف مامانم که حرف نداره.

    هنوز باور نداشتم آخرین ماه هایی است که به مدرسه می روم. پرسید: اون دختره الهامتون بود؟

    -آره دیدی چه ابروهای قشنگی داره.

    -نه دقت نکردم، اگه شبیه ابروهای تو باشه حتما قشنگه.

    -ابروی من کجا و اون کجا.

    -سال چندمه؟

    -سوم.

    -خوش به حالش که غول کنکور رو پشت سر گذاشته، ما که هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

    -کار شاقی نکرده، دانشگاه آزاد روانشناسی می خونه، با این که هیچ از امید خوشم نمی یاد اما شق القمر کرده که سراسری عمران تبریز قبول شده، البته یه سالی پشت در دانشگاه موند و اون قدر پول بی زبون بابام رو تو شکم کلاس های کنکور ریخت تا قبول شد، پدری از بابام در آورد اون سرش ناپیدا، بابا هنوز داره وامی رو که برای کلای کنکورش از اداره گرفته پس می ده.

    ترانه عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: از خواهرت که روانشناسه بپرس برادرت یه کم سادیسم نداره.

    -پرسیدم گفته یه کم نه یه عالمه داره.

    خندید و گفت: توی عمرم دختری رو ندیدم که اندازه ی تو از برادرش بدش بیاد.

    -نه بدم نمی یاد اما خوشم هم نمی یاد، رفتارش خیلی بده...

    کسی از پشت دست بر شانه ی هردویمان نهاد و برگشتیم، زهره بود؛ حالا جمع مان جمع بود. ما هر سه از سوم راهنمایی با هم بودیم با هم به دبیرستان رفته و موقع انتخاب رشته هر سه حسابداری را در هنرستان دنبال کردیم. زهره یک ماه پیش با پسرخاله اش نامزد کرده و قرار است بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کند. ترانه تنها دختر یک پدر پولدار است و از در و دیوار برایش خواستگار می بارد ولی او تصمیم دارد درسش را ادامه دهد بخصوص از وقتی پدرش قول داده در صورت قبول شدن در دانشگاه برایش پراید بگیرد. من با این که درسم از آن دو بهتر است اما تصمیم گرفته ام که بعد از دیپلم حسابداری دیپلم کامپیوترم را هم از آموزشگاه های فنی گرفته و بعد وارد عرصه ی کار بشوم. می دانستم اگر من هم بخواهم درس را ادامه بدهم کمر پدر زیر بار فشار هزینه تحصیل خم می شود.

    S A M I and hhm like this.

    خدایـــــــــا هرجا میریم و ظلمی میبینیــــــــم همه میگن نـگران نـباش خدا جای حــــق نشسته...!
    خدایــــــــا..... میشه از جای حق پاشی تا حــــق جای خودش بشینه....!








  2. 2 کاربر از پست مفید k!m!a سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. روزه و روزه داری در دین مسیحیت
    توسط tanhayi313 در انجمن انجمن مذهبی و دینی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-10-2011, 04:29 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-24-2010, 02:51 AM
  3. يك رژيم 3 روزه با 4.5 كيلوگرم كاهش وزن!
    توسط sajadb در انجمن دانستني هاي پزشكي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-26-2010, 01:42 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-29-2010, 10:06 AM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •