رمان خاله بازی - صفحه 3
.
انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس
خوراک آر اس اس

 

 

مسابقه سفره هفت سین
موضوعات کاربردی موضوعات کاربردي
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 28 , از مجموع 28
Like Tree1Likes

موضوع: رمان خاله بازی

  1. Top | #1
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض رمان خاله بازی

    خاله بازی

    نويسنده:بلقیس سلیمانی

    .Mitra likes this.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  2. کاربر روبرو از پست مفید zigurat سپاس کرده است .


  3. Top | #21
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    گفتم:حرفشم نزن اون الان چشم دیدن منو نداره.
    وقتی این حرف رو میزدم آن مسعودی در برابرم ایستاده بود که سالها پیش وقتی مه بان به دنیا آمده بود برابرم ایستاده بود.چشم در چشمم دوخته بود و با بیزاری تمام گفته بود:امیدوارم درک کنی یک زن تازه زا بیش از هر چیزی در این لحظات به همراهی همسرش نیاز داره.
    مسعود با نگاهش با کلامش به من گفته بود من از زن نازا بیزارم و تو توی نازا نباید انتظار داشته باشی در این مدت همان شیوه عادلانه یک شب اینجا یک شب آنجا را ادامه دهم.
    حالا من زنده بودم و سیما مرده بود و کفه های ترازو نابرابر شده بودند و مسعود چطور میتوانست این کفه های نابرابر را تحمل کند؟او مرد عدالت بود.تئوری های شکست خورده اس در عرصه اجتماع را در میدانگاه زندگی شخصی اش پیاده میکرد و حالا این میدانگاه درهم ریخته بود و او و شاید من که همه این سالها نه از پی غریزه و زندگی که از پی مفاهیم دویده بودیم حالا در این بن بست مرگ و زندگی نمیدانستیم چگونه با هم برخورد میکنیم.برای این موقعیت تعریفی نداشتیم و در چنین شرایطی بود که دلمان میخواست از هم بگریزیم.
    به خانم صدقیانی گفتم:نمیخوام تهران باشم.
    گفت:مگه میشه نباید توی این موقعیت مسعود رو تنها بگذاری.
    گفتم:اتفاقا در همین موقعیت به تنهایی نیاز داره.
    گفت:میری کرمان؟
    گفتم:نه اصلا ایل و تبار خودم از این جماعت بدترند.
    گفت:پس میخوای چیکار کنی؟
    گفتم:میخوام برم جایی که کسی پیدام نکنه میخوام خودم رو گم و گور بکنم.
    بنظرم واژه های گم و گور با گریه از یک جنس بودند که بدون میل و اراده ام اشکهایم جوشیدند خودم را انداختم روی مبل گوشه اتاق و مثل یک خواهر مرده سیر گریه کردم.در تمام مدتی که گریه میکردم خانم صدقیانی پا به پایم گریه میکرد و با تاثر یک خواهر مرده واقعی سرش را تکان میداد.هر دو با هم ساکت شدیم و هر دو تا دقایقی سکوت کردیم نمیدانم این سکوت برای بزرگداشت یاد و خاطره خواهر مرده مان سیما بود یا برای بزرگداشت مفهموم مرگ که بال و پرش را بر آن دفتر کار گسترده بود.
    بالاخره خانم صدقیانی گفت:بیا برو نیاسر تو که خودت میدونی مادرم خوشحال میشه.
    درست میگفت فصل گلابگیری دو سال قبل سه روز مهمانش بودم.پیرزن یک سرخوشی جوان سرانه داشت و مدام از شیطنتهای جوانی اش برایم میگفت و میخندید.بنظرم ذاتا از آدمهایی بود که دنیا را به هیچ میگیرند و نه در این جهان که بر این جهان میخندند.
    گفتم:نه مزاحم نمیشم.
    گفت:ای بابا تعارف میکنی تو که خودت میدونی مادرم از اونایی نیست که خودش رو برای مهمون بکشه!میری یه چند روزی سر تو پناه میگیری آب ها که از آسیاب افتاد میای.
    گفتم:نمیدونم چی بگم.
    خانم صدقیانی من را بحال خودم گذاشت تادستهایم را مدام بهم بمالم در اتاق کارم قدم بزنم از پنجره شهر را تماشا بکنم و گیج و منگ به چمدانی فکر کنم که باید به سرعت آماده میشد.تا بخودم بیایم او به مادرش تلفن زده بود و کیفم را به دستم داده بود و سفارش کرده بود آهسته برانم و سعی کنم فراموش کنم.
    از همان لحظه ای که از دفتر کارم خارج شدم موبایم را خاموش کردم و تا به نیاسر برسم یک لحظه هم سیمای مرده را با دستان خون چکانش فراموش نکردم.گاهی او را در هیبت ریحانه زن آقا محمود میدیدم که تنها دستهایش از آن سیمای حقیقی بودند چهره سیما مرتب به چهره ریحانه تغییر شکل میداد و من مرده را در شکل و شمایل ریحانه میدیدم.
    رباب خانم شیر گاو از همسایه اش گرفته است و اصرار دارد آن را بخورم و اینقدر زانوی غم بغل نگیرم.میگوید:هووت مرده خواهرت که نمرده!
    شیر را میخورم و موبایلم را روشن میکنم تا به خانم صدقیانی زنگ بزنم و بگویم سالم رسیده ام.چهار پیغام دارم سه تا از حمیرا و یکی هم از رحیم.پیغام اول حمیرا یک کلمه است:کجایی؟پیغام دوم یک جمله امری است:به من زنگ بزن.پیغام سوم از همان جمله های مختص حمیراست:کدوم گوری هستی؟
    پیغام رحیم کوتاه برادرانه و البته مسئولانه است:خیلی نگرانم به من زنگ بزن.به خانم صدقیانی زنگ میزنم.ته ذهنم منتظرم خانم صدقیانی از زنگهای زده شده به محل کارم حرف بزند.دو نفر زنگ زده اند حمیرا و رحیم.هر دو در جستجویم هستند.موبایلم را خاموش میکنم و به مهمانخانه رباب خانم میروم و میخوابم.
    خواب میبینم با دکتر زینلی تو کتوک خیر النساء هستیم دکتر توی هاون چیزی میگوید.بوی هل و جد دوا تمام کتوک را پر کرده من پر ازنیاز و اشتیاقم.دلم میخواهد دکتر نگاهم بکند و دستم را بگیرد.دکتر اما سخت سرگرم کوبیدن است مثل مادرم پاهایش را دراز کرده هاون را گذاشته وسط آنها خم شده و روی هاون میکوبد.صدای واق واق سرخو سگمان از بیرون می آید حتما کسی بطرف کتوک می آید.بلند میشوم و بیرون میروم صدای لااله الا الله از دور می آید باید کسی مرده باشد.جمعیتی را در نزدیکی قبرستان میبینم که بسوی کتوک می ایند.اول عماری را نمیبینم اما بعد میبینم صدای کوبیدن دکتر را میشنوم و بخودم میگویم بچه است دارند او را به قبرستان بچه ها میبرند.ناگهان حس میکنم حس جهت یابی ام را از دست داده ام نمیدانم قبرستان بچه ها کدام طرف است.بی قرار میشوم به پشت کتوک میدوم تا قبرستان بچه ها را پیدا کنم.تپه ماهورها را از نظر میگذارنم هیچ قبری و قبرستانی نمیبینم.صدای الااله الله نزدیکتر شده است.به جلوی کتوک می آیم صدای کوبیدن دکتر را میشنوم جمعیت به کتوک نزدیک شده اند سعی میکنم یک اشنا میانشان پیدا کنم نمیشناسمشان.جمعیت عماری را زمین میگذارند عماری خالی است.
    همان لحظه حس میکنم آنها برای بردن من آمده اند.میخواهم بگویم من نمرده ام اما نمیتوانم میخواهم بالا و پایین بپرم تا نشان دهم نمرده ام اما نمیتوانم.میخواهم جیغ بکشم هوار بزنم اما نمیتوانم.
    رباب خانم در تعبیر خوابم میگوید که 120 سال عمر میکنم.
    رباب خانم میگذارد از تنها سوپر مارکت نیاسر مفصل خرید بکنم و پخت و پز کنم.از دست پختم تعریف میکند و بر پدر مرد نمک نشناس لعنت میفرستد و برای چندمین بار میگوید:خودم کردم که لعنت بر خودم باد!ابایی ندارد بمن بگوید زن نبوده و نیستم و غیرت ندارم.داستان ضزب و جرح رقیب عشقی اش را با چنان اب و تابی تعریف میکند که یقین میکنم دست کم نصفیش ساختگی است.وقتی از خدا بیامرز ذبیح شوهرش حرف میزند چشمهایش میدرخشند.داستان به دو سالی برمیگردد که خدا به آنها بچه نداده بود و این و ان گفته بودند مشتی ذبیح دم و گول احترام السادات را دارد.
    خبر را که میشنود فصل گلابگیری و گل چینی است.راست میرود و سر باغی که احترام السادات داخلش مشغول گل چینی بوده نه سلامی نه علیکی کمر احترام السادات را میگیرد و میکوباندش روی زمین پر از خار و خاک.تا احترام السادات به خودش بیاید رباب دندانهایش را در بازوی احترام فرو میکند گیسهایش را به دور دستش میتاباند و مثل یک ماده گربه به صورتش پنجول میکشد و خدا رحم میکند چشمهایش را از جا در نمی آورد.آنوقت مینشیند روی سینه احترام و زل میزند توی چشمهای احترام و میگوید اگر بشنود برای شوهر قر و قمیش آمده شلوارش را روی سرش میکشد.رباب خانم میگوید:بعد از انهم مشتی ذبیح سربراه شده هم احترام السادات.
    غروب روز اول فقط روی ماسه های ساحل قدم میزنم و با نوک کفشهایم شکلهای غریبی درست میکنم.ذهنم پریشان است.سعی میکنم تصاویر لجوجی را که مدام پیدا و پنهان میشوند نادیده بگیرم.به نحو حیرت انگیزی در همه این تصاویر چهره خودم تکثیر میشود هیچ تصویری از این سیما خانم ندارم.
    شاید بهمین دلیل در هر حالتی بجای او خودم را میبینم.شاید هم این تصاویر برشهایی از وقایع 7 سال پیش هستند آن زمان که دنیای بیکران و تازه کشف شده زناشویی را برق آسا زیر پا میگذاشتیم و رو به کرانه های ناپیدای آن پرواز میکردیم.
    حزنی پیچیده همراه خشمی نامشخص مثل تریشنهای پر شتاب تصاویر ذهنی ام را همراهی میکنند.وقتی سوار قایق اقا شفیع میشوم بلادرنگ میدانم اشتباه کرده ام.شفیع احوال مسعود را میپرسد و حس کنجکاوی را با سوالی که مایه ای از همدلی و همدردی دارد بیان میکند:خیره!آقا مسعود کجا هستند؟
    -برای ساختن فیلم مستند به جاسک رفته.
    تمام مدتی که روی دریا میچرخیم و ساحل محمود اباد را از دوردست نظاره میکنم جانم از ندامتی اندوهگین است.دلم میخواهد همان جا بزنم زیر گریه.بالاخره طاقت نمی آورم به اقا شفیع میگویم:حالم بد است به ساحل برگردید.
    روز بعد آژانس میگیرم و به ساحل نور میروم جایی که نه خاطره مسعود ازارم بدهد نه آقا شفیعی باشد که دلسوزانه نگاهم کند.
    به مرد میانسالی که مرتب سیگار دود میکند پیشنهاد دربست میدهم با کمی تردید و چانه زنی سوارم میکند.میگویم تا آنجا که مقدور است از ساحل دور بشود.
    دماغه قایق را میچسبم و دستم را در اب فرو میکنم.میگویم سرعتش را زیاد کند مرد ته سیگارش را داخل آب می اندازد و دستگیره موتور قایق را میچرخاند.
    مادرم کناره مزرعه سن زده گندم میدود و خدا خدا میکند تمام خوشه های تازه و سبز گندم پوک و زرد شده و روی هم غلتیده اند.
    مادرم سعی میکند گندمهای خمیده را راست کند آبجی قمر گریه میکند و من دامن پیراهنش را محکم میگیرم.مادرم میدود از شرق به غرق مزرعه و از شمال به جنوب آن و از ته دل خدا خدا میکند.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  4. Top | #22
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    سرم را روی کوه آبی که به نظرم سبز رنگ است خم می کنم و فریاد می زنم خدا خدا.دردی شدید در بدنم می پیچد و تصویر گنگ چهره ی خیرالنساء پیدا می شود.درد می آید و من فریاد می زنم: خدا خدا.
    چهره ی مامای گوران و نگاه پر ترحمش با پوزخند خانم دکتر یاسایی یکی می شود و من فریاد می زنم:خدا خدا.
    مسعود لبخند می زند و نگاهش را می دزدد و دکتر شفیعیان با چشمانش عریانم می کند، آن قدر عریان که فریاد می زنم:خدا خدا.
    وقتی قایق کنار ساحل می ایستد، هنوز خدا خدا می کنم.مرد قایق دار سیگار روشن می کند و نگاهش را به دوردست دریا می دوزد.پول را به طرفش می گیرم، با دستی لرزان آن را می گیرد.کفش هایم را درمی آورم و روی ماسه های ساحل راه می روم، احساس خوبی دارم.انگار در یک جنگ کهنه پیروز شده ام.فردا به تهران برمی گردم.
    پا درد رباب خانم کار دستمان می دهد.رباب خانم روی چینه ی گلی کوتاه باغ منتظر وسیله ای می نشیند، همان جا سبزی هایی را که از گوشه و کنار باغ چیده ایم تمیز می کنیم.دو ساعتی که سبزی های خودرو را می چیدیم و رباب خانم از بچه هایش جرف می زد، از پا درد خبری نبود، همین که آماده ی بازگشت شدیم آه و ناله اش بلند شد.رباب خانم در مجموع از بچه هایش راضی است، اگرچه از عروس بزرگش خوشش نمی آید و عروس کوچکش را جعله بلا می نامد.
    امروز هفتم هفتم سیماست و من لحظه ای از فکر او، مسعود و بچه ها غافل نبوده ام.فکر می کنم رباب خانم هم می داند امروز هفتم است.احتمالاً این برنامه ی سبزی چینی هم برای انصراف خاطر من است.وقتی مرد قاطر سوار را می بینم، سرم مور مور می شود و عرق سردی بر تیره پشتم می نشیند.چند سالی می شد قاطر ندیده بودم.مرد قاطر سوار که حالا می دانم نامش کربلایی مصطفی است، با رباب خانم گرم احوالپرسی می کند.وقتی می داند برای چی رباب خانم روی چینه ی کوتاه نشسته است از قاطر پیاده می شود.قاطر را کنار چینه ی کوتاه می آورد و کمک می کند رباب خانم سوار بشود.رباب خانم تقریباً من را فراموش می کند و با کربلایی درباره ی باغ های گل محمدی گرم صحبت می شود.قاطر کربلایی مصطفی تفاوت چندانی با«ولدالزلای چموش» ندارد؛ قاطری که من به شکل عجیبی او را همزاد خودم می دانستم.
    سال ها بعد وقتی فهمیدم مشکل زنانگی ام چیست به نحو شگفتی به آن قاطر دلبستگی پیدا کردم.وقتی بچه بودم همیشه پشت سر خواهرهایم روی قاطر می نشستم و به دره ناصری می رفتم تا به سایر اعضای خانواده در برداشت محصول کمک کنم.از کوه که به طرف دره سرازیر می شدیم، من چشم هایم را می بستم و دعا می کردم سالم به پایین برسم.آبجی قمر همه راه را آواز می خواند و عین خیالش نبود و من از این که آبجی قمر متوجه خطر راه نیست حرص می خوردم.آبجی قمر می فهمید من می ترسم، برای همین وسط آوازش می گفت:« نترس، این ولدالزلای چموش کارش را خوب بلد است.»
    بزرگ تر که شدم به همان باور آبجی قمر رسیدم، به راحتی پشت قاطر می خوابیدم و می دانستم کارش را خوب بلد است.آن شبی که مرا به کتوک خیرالنساء بردند، پشت قاطر به همه چیز فکر کردم الا این که با ولدالزلای چموش همخوانی و مشابهتی داشته باشم.وقتی خبر مرگ ولدالزلای چموش را شنیدم، مثل یک خواهر مرده گریه کردم.آن وقت سال دوم دانشکده بودم و می دانستم مثل قاطر نازا هستم.مادرم گفته بود جسد قاطر را پشت تراکتور بسته اند و به دره ناصری برده اند.من به اتاقم آمدم و برای همزادی که خاطره های خوشی با او در دره ناصری داشتم گریه کردم.حمیرا گفته بود:« نمی خوای راجع بهش صحبت بکنی؟» گفته بودم:«نه!» هرگز راجع به او با کسی صحبت نکرده بودم.والدالزلای چموش مثل یک تابو در زندگی ام حضور داشت.وقتی توی خانه ی یعقوب، دکتر زینلی را دیده بودم به جای پرسیدن از قاطر، از ماشین جوجه کشی سوال کرده بودم.
    با رباب خانم به زیارت سلطان ابراهیم می رویم.گنبد فیروزه ای زیر نور خورشید می درخشد.ماشین را پارک می کنم، در را که باز می کنم، باد و گرد و غبار به طرفم هجوم می آورد.احساس می کنم میان گردباد اسیر شده ام.
    گردباد از طرف اسفندقه می آید.الان پشته ی ابراهیم آباد است، شاید تغییر مسیر بدهد، برود طرف قنات ملک، شاید تا از رودخانه بگذرد ناپدید بشود، شاید بیاید همین جا، میان مرغزار، میان بافه های تازه درو شده گندم.دروگرها گردباد را که می بینند به تقلا می افتند، هر سه بافه گندم را یک بافه می کنند و روی آن ها سنگ می گذارند.مادر بافه ها را نامنظم درون تور بافه برداری می ریزد و با ریسمان دهانه ی آن را می بندد.
    گردباد از ابراهیم آباد گذشته است، حالا باید شیخ آباد باشد.دل توی دلم نیست، پسرهیب رعنای خاله صنوبر را می بینم که جایی در آن دوردست ایستاده و منتظر است.همه ی آرزوهایم را مرور می کنم، نه مرور نمی کنم، همه ی آرزوها به سرم هجوم می آورند.چند سال قبل هیچ آرزویی نداشتم، فقط چهره ی تمسخر آمیز غلام را روی یک اسب کهر می دیدم که لباس دامادی تنش است و جوان های شمس آباد جلوی اسبش چوب بازی می کردند.اما حالا چیزهایی وشاید هم چیزی می خواهم، چیزی که برایم صورت معلوم و مشخصی ندارد، اما چیزی است، چیزی که دردی جانکاه در جانم می اندازد.چیزی درهم شده با چهره ی خیرالنساء و دست های چنگک مانندش، دست های لطیف خانم ماما و گریه های مادرم، چیزی مثل رعنا بودن که هر ماه پشت مانتوش خونی است و خاله صنوبرم خبر قاعده شدنش را مثل خبر فتح قسطنطنیه به مادرم می دهد.
    گردباد نزدیک می شود، اما تردید ناگهان جانم را انباشته می کند، من آن دختر بچه ی چند سال پیش نیستم، حالا یک دختر دم بخت سنگین و رنگین هستم که نمی توانم خیلی کارها را انجام بدهم، مثل یکی شدن با گردباد و طلب حاجت کردن از او.
    مادرم با هول و ولا بافه ها را یکی به دو می کند و رویشان سنگ می گذارد، نمی دانم چرا به من که مثل یک چوب خشک آن وسط ایستاده ام و کاری نمی کنم نهیب نمی زند.ناگهان در می یابم مادرم به زبان ی زبانی می گوید:« برو، با گردباد برو، برو از او طلب زنانگی بکن، برو از او حاجتت را بخواه.»
    گردباد به مرغزار رسیده بود و با ستونی از خوشه های تازه درو شده گندم به سویم می آید.نمی دانم رعنا با آن دویده یا نه، اما خودم ناگهان از جا کنده می شوم و به استقبال گردباد می روم.مثل سال های کودکی چشم هایم را می بندم و در حلقه گردباد چرخ می خورم.باد زیر پیراهنم می افتد، حال خوشی پیدا می کنم، با گردباد می چرخم و می چرخم، موهایم موج برمی دارد، چنگ در خوشه های گندم می اندازم، هیچ چیز به دست نمی آورم.با گردباد می روم، با پیچ و تابی بی مانند با او یکی می شوم.نمی دانم چقدر با گردباد رفته ام، وقتی به خودم می آیم، جایی نزدیک مزرعه ابوتراب ایستاده ام.
    گردباد از مرغزار می گذرد و به طرف چشمه جافر می رود.مثل همه ی آن سال های دور، جز بهت غریب ماندن و عقب ماندن از گردباد هیچ حسی ندارم.تازه یادم می آید هیچ چیز از گردباد نخواسته ام.
    وقتی هم روی میز کهنه آن محضر کذایی خم می شوم تا رضایت نامه را امضا کنم، حسی جز بهت غریب ماندن و عقب ماندن از گردباد ندارم.
    رباب خانم می گوید:« طلاق بگیر، فوق لیسانس نداری که داری، حقوق نداری که داری، خونه نداری که دارِی، چه احتیاجی به این آشغال داری؟»
    کلمه ی طلاق را می شنوم، مثل یک بلدر چین قلبم می زند، احساس می کنم اگر یک بار دیگر پرواز کنم، حتماً جلوی پای شفیعیان می افتم.
    ها ها ها ها ها بلدر چین پرواز می کند، دیگر پناهی ندارد.
    دروگران آشیانه اش را به هم ریخته اند، مسیرش را ده ها چشم از ده ها جهت دنبال می کند.بلدرچین در پرواز اول تا نهایت نیرویش می پرد جایی نزدیک یاور دروگر فرود می آید، پسر یاور داسش را روی بافه های گندم پرت می کند و می دود.از جهت دیگر عباس برادر موسی رانندخ می دود.بلدرچین فرصت تازه نفس کردن ندارد.به هوا بلند می شود.همزمان صدای ها ها، ها های دروگران تمام دشت را می پوشاند.بلدرچین این بار به شوق پرواز می کند.
    پروازش کوتاه است.این بار خالو عسکر با بختیار می دوند، بلدرچین فرصت کمی دارد، باز بلند می شود، این بار به غرب می پرد.پروازش کوتاه و کوتاه تر می شود.
    وقتی جلوی پای رحیم می افتد، قلبی تپنده است.اگر نوکش به آب نرسد و قلبش در دست های رحیم آرام نگیرد، مقل بلدرچین دو سال قبل، رحیم باید بال هایش را زیر پا بگذارد و با یک بسم الله حلالش کند.
    هر وقت در جلسه ای، راهرویی، فروشگاهی، جایی دکتر شفیعیان را می بینم، احساس می کنم چیزی در فضا منتشر می شود که نه از جنس آشنای فرهنگ است، نه از جنس غریب علم، چیزی است که مجبورم می کند مثل دخترهای شانزده ساله گریزگاهی پیدا بکنم و خودم را از آن فضا بیرون بکشم.دکتر شفیعیان انگار حساسیتم را فهمیده که مثل جوانک های دم بخت تعقیبم می کند، کنایه می زند و لبخندهای قشنگ تحویلم می دهد.
    رباب خانم برایم گلاب، عرق نعنا و عرق شوید گرفته است.توصیه می کند به کرمان بروم؛ می گوید در این جور مواقع باید با خواهر و مادر درد دل کرد.می گوید:« تو چطور هفت سال دوام آوردی و جیک نزدی؟»
    به یاد پیامی می افتم که هفت سال پیش برای خانم دکتر یاسایی گذاشته بودم، پیامی که تنها می توانستم برای او بگذارم که رفیق راه و همراز و همراهم بود.همه این سال ها منتظر بودم اتفاقی رخ بدهد و من جمله ممنوعه را بر زبان برانم و حتماً او هم همه این سال ها منتظر بود آن جمله ممنوعه را بشنود.وقتی در پیغام گیر تلفن آن جمله را بر زبان راندم ناگهان همه چیز از آن حالت رازآمیزش خارج شد و احساس کردم مثل یک خاله زنک نیاز به درد دل با کسی داشته ام.شاید به همین دلیل فقط همین یک جمله را گفته بودم:می خواهد زن بگیرد.
    خانم دکتر در پاسخ آن پیام کوتاه یک فکس سراسر دشنام برایم فرستاده بود و من ناچار شده بودم قبل از رسیدن فکس دومش شماره او را در خیابان چهارده بلوار کخ شهر هامبورگ آلمان بگیرم و ناسزاهایش را بشنوم.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  5. Top | #23
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    توپ خانم دکتر پر بود و پی در پی شلیک می کرد. اول فحش را جان خواهر و مادر شرقی کشید. بعد ناسزا بود که بار مرد پفیوز ایرانی کرد. بعد از آن خاک برسر زن ایرانی گفت و دست آخر مرا متهم کرد دست و پا چلفتی هستم و از پس یک مرد ریقو برنیامده ام. بعد توصیه کرد طلاقم را بگیرم و از آن جهنم دره خودم را به هانبورگ برسانم تا سر یک ماه با یک مرد بلند قد و چشم آبی آلمانی زندگی تازه ای را شروع بکنم.
    آتشش که روکش کرداستدلال کرد که وطن چیزی جز زیاد نیست که تا با آن حرف می زنی و خواب می بینی و فحش می دهی با تو هست و بهتر است آن صف های طولانی ارزاق و اتوبوس را برای ناسیونالیست های دو آتشه بگذارم و خودم را به جهان آزاد برسانم.

    مسعود
    می گویم:« برایم زن پیدا کرده اند، باورت می شه؟» خندیدم و ته دلم آن جا ه به نظرم انتهای جهان است، خوش خوشانم می شود.
    می گویی:« مبارکه.» می خندی. نمی دانم ته دلت چه میگذرد، اما صدایت می لرزد.
    می گویم:« خانم معلم پیدا کرده، یک دختر ترشیده ی ندار، می خواهم ثواب بکنم ستاره.»
    راه می روم، خودم را مشغول نشان می دهم تا مبادا نگاهم به نگاهت بیفتد.
    می گویی:« تو چقدر ثواب می کنی پسر؟ همین من را گرفتی، کلی ثواب کردی، فکر نمی کنی ثواب دونت پر شده؟»
    سینک ظزفشویی را سیم می کشی، همه این حرف ها را درون حفره ی ظرفشویی می گویی. راستی از چه چیزی خجالت می کشی؟
    می گویم:« مادرم می خواد بیاد باهت حرف بزنه.»
    می گویی:« که حتماً من برم برات خواستگاری؟»
    می گویم:« نه فقط رضایت بدی.»
    فاطمه خانم فنجان چای سرد شده را داخل سینی می گذارد و می گوید: « شماها استخوان های پیرمرد(منظورش دکتر مصدق است) را توی گور می لرززونین. خوب شد دکتر ( منظورش دکترشریعتی است) مُرد و این روزها را ندید.»
    برای چندمین بار از مجید ابرای می گوید که با وجود داشتن بچه و امکان بچه دار شدن، دختربچه ای از یک خانواده فقیر کُرد به فرزندی پذیرفته استو در قاموسش واژه های تخم و ترکه معنایی ندارد. فاطمه خانم بعد از برگشتن از آشپزخانه، تیر دیگری در کمانش می گذارد و این بار سبیل دیگری را هدف می گیرد. می گوید:« خاک برسر عدالت و آزادی که حامیانی مثل شما دارد. بدبخت مردمی که شما روشنفکر و مبارزش باشید.»
    مهندس نوحی اصلاً خودش را وارد ترک تازی فاطمه خانم نمی کند، به نظرم یک جورهایی خودش را آماج حملات او می بیند . فاطمه خانم پس از آن که همه ی تیرهایش را شلیک میکند، روانه اتاق خواب کی شود، جایی کههم بتواند حرف های من ومهندس را بشتود؛ هم اعتراض خودش را به این وسیله به عمل شنیع زبان بارگی بدهد.
    مهندس می گوید:« دوران تعدد زوجات گذشته، به خصوص عرف جامعه این مسئله رو نمی پذیره.» توصیه می کند دستکم از هم جدا شویم و بعد من ازدواج مجدد بکنم.
    می گویم:« ستاره رو دوست دارم و خوش هم راضی به شدن نیست.»
    مهندس در نهایت از مصیبت های دو زنه بودن حرف می زند و این که باید خودم را برای یک زندگی پر دردسر آماده بکنم.
    چیزی نمی گویم، سیما هر حلقه ای مه امتحان می کند، آم را جلوی چسم های من از جهات گوناگون نمایش می دهد. خبری از حلقه ساده نیست گیر نمی آید. به نظرم هفت سال پیش همه ی حلقه های ساده را دخترو پسرهای ساده دستشان کردند و رفتند. پس چرا من اینجا هستم؟ چرا برگشته ام؟ نمی دانم!
    همه چیز از همین جا شروع شد. درهر حرکت سیما تو را می دیدم؛ مقایسه. نمیدانم چرا تو مثل چیز عزیزی که در گذشته ای دور گم و گور شده است، بی تقص و کامل جلوه می کرد. گفته بودی:« از النگو خوشم نمی آد.» گفته بودی:« تحمل هیچ شیء اضافه ای رو ندارم.» گفته بودی: « فقط یه حلقه، به علامت پیوند و شاید بندگی.»
    سیما سرویس طلای جواهرنشان می خواهد. قیمتش خیلی زیاد است. خواهرهایشبرایش التگو هم برداشته اند. مدام استدلال می کنند، طلا سرمایه است، مال خود مرد است، انشاءلله چهار صبای دیگر می فروشند، خانه می خرند. نمی دانند همه ی مساعده ای که از اداره گرفته ام، قیمت همان سرویس طلاست. خانم معلم مسئله را در می یابد و مثل همیشه به یاری ام می شتابد. به خواهر های پر مدعای سیما می گوید:« باید یه زنجیر مردانه ی کلفت برای داداشم بخرید.» اصرار دارد دسبند طلای مردانه هم برایم بخرند. می گوید:« رسم است، رسم را که نمی توان نادیده گرفت.»
    حالت مردی را دارم که به دوراز چشم زنش با زن دیگری بوده است. چنان نادم و پشیمانم و اندوهگینم که دلم نمی خواهد به جسم مچاله شده سیما که با دهانی باز نس می کشد، نگاهی بیندازم. مادرم حیاط را جارو می زند.
    می گوید:« کجا؟»
    می گویم:« می خواهم هوایی بخورم.»
    از خیابان هاشمی می گذرم، سر خیابان دامپزشکی بوی نان سنگک را تا سر خیابان آزادی می خورم. هیچ وقت به تنهایی یک نان سنگک نخورده بودم. سر خیابان آزادی به پیرمردی که برایم بوق می زد می گویم دربست.
    تا به خانه برسم در رخوتی سکرآور فقط ماشسن ها و آدم ها را تماشا می کنم. با این که اطمینان دارم نیسنی و الان در ساحل محمود آباد روی ماسه ها دریا حتماً با نوک کفش هایت شکل های عجیب و غریب درست می کنی، زنگ می زنم، پی در پی.
    خانه سوت و کور است. فقط فرصت می کنم کت ام را درآورم. روی تخت می افتم. انگار از خانه ی خیابان دامپزشکی به این جا آمده ام که فقط بخوابم. وقتی ساعت پنج بعد از ظهر بیدار می شوم، دلتنگ سیما هستم.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  6. Top | #24
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    می گویم:« توانستم طاقت بیارم، بیست و یک روز هم کم نیست.»پشت میزت نشسته ای، حتی بلند نمی شوی، فقط لبخند می زنی.
    می گویی:« تو در مرخصی اجباری هستی.»
    براندارم می کنی.می گویم:« اگر خونه بودیم، سرم را شونه ات می گذاشتم و گریه می کردم.»دستت را می بوسم و روی چشم هایم می گذارم.مضطربی، به در خیره شده ای.می گویی:« چکار می کنی؟ این جا اداره است.»
    حتم دارم اگر در خانه بودیم روی پلک های بسته ام را می بوسیدی.به خاطر همین چشم هایم را بسته بودم.
    می گویم:« امشب می آم خونه، باید بیام، نگو نه!.»
    می گویی:« خونه ی خودته، آدم برای اومدن به خونه اش از کسی اجازه نمی گیره.»
    می گویم:« حوای من، حوای من.» مثل هفت سال پیش می گویم، با همان لحن، با همان آهنگ، با همان حس.اشک هایم می جوشند و بغضم می ترکد.به نظرم کار همان حس است.بلند می شوی، کنارم می ایستی و دستت را روی موهایم می کشی.می گویی:« بس کن مرد! اتفاقی نیفتاده!»
    می گویم:« چرا افتاده.» و ناگهان درمی یابم اتفاق در همان لحظه، در آن هنگام که جمله ی تو در فضا منتشر شد و دستت موهایم را نوازش کرد رخ داده است.تو را از دست دادم.اتفاق همین بود.
    قابیل برادرش هابیل را کشت چون می توانست قاتل باشد.پسر نوح به پدرش«نه» گفت چون توانایی«نه» گفتن داشت.اودیب پدرش را کشت چون در سرشتش تباهی وجود داشت.من زن گرفتم، چون از همان دقیقه که با تو ازدواج کردم، این امکان را داشتم که ازدواج دیگری هم داشته باشم.
    تو با گفتار و رفتارت، مدام به من می گفتی«آزادی»، حق و حقوقی داری، مانع تو نمی شوم، می دانی؟من فکر می کنم ما از همان لحظه اول وارد یک ماراتن نمایشی شده بودیم.هر یک از ما می خواست آزادمنشی خودش را به رخ دیگری بکشد و آن دیگری را پشت سر بگذارد.ما با هم مسابقه «خوبی» گذاشته بودیم.اوابل فقط به هم خوبی می کردیم.بعد سعی کردیم یکدیگر را در موقعیت هایی قرار بدهیم . میزان خوبی، آزادمنشی یا صبر دیگری را محک بزنیم.بازی من با دستیارم خانم جاهد هم جزئی از همین مسابقه بود.یادت هست هر روز از او برایت حرف می زدم.یک روز چنان از دست پختش تعریف کردم که تو خندیدی و من در آن خنده ی بلند هراسی آشکار دیدم.روزی که گفتم با خانم جاهد به یک کافی شاپ رفته ام و تو به آرامی لبخند زدی و پرسیدی خوش گذشته است یا نه؟ فهمیدم با خودت و کل جریان کنار آمده ای و جریان خانم جاهد به نحو مضحکی پایان یافت.
    حتماً آن روزی که او را تصادفی در دربند دیدیم یادت هست.تو را به او معرفی کردم و تو چنان تحویلش گرفتی که شک کردم اصلاً از رابطه ی خودم با خانم جاهد چیزی به تو گفته ام یا نه؟
    با هم صبحانه خوردیم و بعد در یک موقعیت مسخره وقتی پای خانم جاهد لغزید و نزدیک بود از یک بلندی پرت بشود، به رغم دستور تو نتوانستم دستش را بگیرم و کمکش بکنم.یادت هست.مگر می توانی فراموش کرده باشی! تو در آن لحظه مرا امتحان می کردی.از فردای آن روز نقل دهن خانم جاهد تعریف و تمجید از تو بود.خیلی زود من و او به پایان رابطه غیرکاریمان رسیدیم.همین تجربه بود که باعث شد رابطه ام با سیما را تا به دنیا آمدن مه بان از تو دور نگه دارم.همیشه فکر می کنم از همان دیدار بسیار دوستانه تو از سیما و مه بان بود که رابطه من و سیما شروع به گسستن کرد.تو برای سیما انگشتر و برای مه بان یک پلاک طلا آورده بودی.مادر را بوسیدی و از خوشگلی مه بان و شباهتش به مادرش حرف ها زدی.سیما مبهوت آن هم محبت و بزرگواری، دست و پایش را گم کرده بود.بعد از آن دیدار بود که آن فرضیه مثل خوره به جانش افتاد.سیما فکر می کرد من با او ازدواج کرده ام تا برایم بچه یا بچه هایی بیاورد، بچه هایی که در نهایت از آن من و تو خواهند بود.وقتی موضوع را به تو گفتم، به دیدن سیما رفتی، نمی دانم بین شماها چه گذشت که سیما بعد از آن آرام تر شد، اگرچه از همان زمان بود که مسئله طلاق را پیش کشید.نمی توانست بفهمد چرا من باید زن نازایی مثل تو را نگه دارم.
    تو می گفتی همیشه منتظر این وضعیت بوده ای.می گفتی اوایل فکر می کردی زن دوم یک مرد زن طلاق داده یا زن مرد، خواهی شد و بعدها منتظر بودی تا زن دیگری وارد زندگی ات بشود.می گفتی از نوزده سالگی آماده این زندگی بوده ای.همین آمادگی تو بود که مرا به سمت ازدواج مجدد کشاند، خداوند خوب می دانست ادم ابوالبشر آن میوه ممنوعه را خواهد خورد چرا که خودش تخم اشتیاق را در درونش کاشته بود.اگر خداوند میوه ممنوعه را مشخص نمی کرد، احتمالاً آدم و حوا هرگز به طرف آن میوه نمی رفتند.اما زمانی که خداوند به آن ها گفت از فلان چیز نخورید، آن دو حریص تجربه ای شدند که از آن منع شده بودند.
    من مرتکب عملی شدم که امکان ارتکابش را داشتم، اما من برای این تجربه بهای سنگینی پرداختم.یادت هست آن شبی که تقریباً بعد از سه ماه از ازدواجم با سیما، زخمی و خاکی به خانه ات آمدم و گفتم دو نفر می خواسته اند کیفم را بگیرند و چون مقاومت کرده ام کتک خورده ام؟ حتماً یادت هست، مگر می توان آن گریه های دو نفره، آن درمانگاه شلوغ و آن شب پر آز ناله و هذیان را فراموش کرد؟ می دانی که مرا به آن روز انداخت؟ درست حدس زده ای.می دانم که تو باهوش تر از آن هستی که نفهمی! درست است، آن شب رحیم بود که بودن کلمه ای خشم تو و ایل و تبارت را با مشت و لگد به جسم و جانم ریخت.وقتی زیر پای او در خاک می غلتیدم و التماس می کردم، تو نبودی تا ببینی همه حرمسراهای عالم هم نمی تواند بهای یک لحظه تحقیر و غرور شکسته یک مرد باشد.
    بعضی ها فکر می کنند من برده ام، پیروز شده ام؛ اما من باخته ام.این را وقتی درک کردم که یک روز مدیر گروه با خنده و شوخی از توانایی های زناشویی ام پرسید و این که چطور از پس دو زن بر می آیم.در ان لحظات به سوژه سرگرمی و لذت مرد مالیخولیایی ای تبدیل شده بودم که با حسرت هایش زندگی می کرد و همان جا بود که احساس زبونی و پستی کردم.وقتی از دفتر بیرون می آمدم، آدم شکست خورده ای بودم که باید با خاک انداز و جارو جمع اش می کردند.
    بچه، دنباله، فرزند، این ها بهانه هایی هستند برای رفتن تا به آخر خط.تو نمی دانی چه می گویم.حتم نمی دانی.اما من لحظه ای را در زندگی ام تجربه کرده ام که بودن ذره ای تردید می توانم بگویم، حفره خالی زندگی مرا نه تنها بچه پر نکرد که اصولاً آن را عمیق تر کرد.
    آن لحظه به روزی برمی گردد که از سر کار برگشتم.جواب آزمایش سیما را گرفته بودم.دلم آشوب بود.گیج و منگ بودم و نمی توانستم افکارم را جمع و جور کنم، نه خوشحال بودم، نه غمگین.حس تازه ای داشتم.نمی دانم چه حسی بود، اما در عمل سرگردان و آشفته بودم.سیما خوشحال بود، خودش را لوس کرده بود و مثل یک گربه خودش را دم به دقیقه به من می مالید.در یکی از همین دقایق بود که سرم را شکمش گذاشتم تا حضور آن دیگری را حس کنم.نمی دانم موجی از یأس از کجای عالم به سویم هجوم آورد که شروع به گریه کردم.سیما فکر می کرد از خوشحالی گریه می کنم، اما خودم می دانستم از بی حاصلی آن لحظه، آن رنج ها، آن برنامه ریزی ها، مأیوس و سرخورده بودم.من زن دوم گرفته بودم برای این که فرزندی داشته باشم و حالا می دیدم نه تنها چیزی در من و جهان تغییر نکرده بلکه هولناکی و پوچی و بی ثمری زندگی بیش تر نمایان شده است.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  7. Top | #25
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    ناهید

    فریبا گفته بود:« بد کردی این دختره ی بی سر وپا را با محمود آشنا کردی، این که من دیدم برای یتیم ها مادر نمیشه.»
    گفته بودم:« دختر خوبیه طینت پاکی داره.»
    گفته بود:« طینتش بخوره تو سرش، فردا که یکی پس انداخت اینا میشن اخه!»
    فریبا دستم را گرفته بود، توی چشم هایم خیره شده بود و گفته بود:
    « فقط تو می تونی برای این طفل معصوم ها مادر باشی»
    توی چشم های ملتمس فریبا لبخند زدم.
    گفته بود:« حالا که داری جدا می شی کی از محمود بهتر؟»
    گفته بودم:« محمود حمیرا رو دوست داره، تازه من دارم می رم، معلوم نیست دیگه برگردم.»
    لیوان های چای را شسته بود، از کریستال های مالزی تعریق کرده بود و ازقول دوستی گفته بود:« تلفن های پاناسونیک مالزی از نوع ژاپنی آن بهترند.ژاپنی ها از قطعات چینی استفاده می کنند، ولی مالزی ها از قطعات اصل ژاپنی استفاده می کنند. » از پارچه های مالزی و رنگ های شاد آن گفته بود و کلی در وصف برنج های دوقولو مالزی داد سخن داده بود. رحیم با کاوه و هومن رفته بودند استخر.
    تا فرصت پیدا بکنم و به فریبا بگویم عازم شمس آبادم، کلی اطلاعات راجع به مالزی به دست آورده بودم. فریبا پماد دکلوفناکی را که رحیم برای پا درد مادر خریده بود به دستم داده بود و با نگاهی محزون و ترس زده گفته بود: « مواظب خودت باش.»
    معنای نگاه فریبا را وقتی دو تریلی هجده چرخ گیر افتادم که ماموت های غول پیکری رویشان نقاشی شده بود، فهمیدم. آن قدر کف دست هایم عرق کرده بود که فرمان را نمی توانستم بگیرم. بوق ماشین پژوی من در بوق کر کننده دو تریلی در آن برهوت کویر گم می شد. هر چه چراغ زده بودم تریلی جلویی راه نمی داد و تریلی عقبی سپر به سپر با من می آمد. علامت پارکینگ را که دیدم، راهنمای سمت راستم را زدم. تریلی جلویی با بوقی که بیش تر مایه ای از شادی در آن بوده، راهنمای سمت راستش را زده بود و تریلی عقبی با بوق کشداری که چهار ستون بدنم را لرزانده بود، راهنمای سمت راستش را روشن کرده بود تا به پارکینگ برسیم تریلی ها به شیوه عروس بردن بوق های شادی بخش زده بودند. به همان شیوه که چندید کیلومتر آمده بودیم به شانه خاکی جاده کشیده بودیم و توی پارکینگ چرب و چیلی ایستاده بودیم. سرم را روی فرمان گذاشتم و فکر کردم حالا چه کار بکنم؟ ذهنم خالی بود و دلم پر از شور و اضطراب، با دست هایی که آشکارا می لرزیذند در را باز کردم. خبری نبود، انگار همه کویر یکسره و یکجا مرده بود.
    فریاد زدم:« به شما ها می گن مرد؟ این طور با یک زن دل شکسته وبدبخت برخورد می کنین؟» نمی دانم از کجای ذهنم داستان جوشید، همانطور که نمی دانم از کجای سینه ام آن بغض و از کجای چشم هایم آن اشک ها جوشیدند.
    فریاد زدم:« پسرم و شوهرم تصادف کردن، پسرم در حالت کماست، پسر شانزده ساله ام، شوهرم اتاق i.c.u است، هر دوتاشون توی بیمارستانی در کرمان هستند. نمی دونم می تونم یک بار دیگه روی پسرم رو ببینم یا نه، شما خودتون راننده اید، می دونین مرگ مغزی یا ضربه مغزی یعنی چی؟ نمی دونین، شما هم حتماً بچه دارین، نهندارین، شما حال مادری رو که پسر شانزده ساله اش در حالت کماست نمی فهمین، می فهمین؟»
    داستان می آمد و اشک ها می جوشیدند و بغض های مانده از هزاران سال قبل مثل رعد در دل کویر می ترکیدند.
    نه داستان پاسخی گرفت، نه اشک ها و نه بغض ها.
    هیچ مردی خودش را نشان نداد. پشت فرمان نشستم، از میان سبیل اشک از پارکینگ بیروم آمدم، دنده را از یک به دو، از دو به س، از سه به چهار و از چهار به پنج تبدیل کردم، بوق اخطار نواخت از تریلی های مزاحم خبری نبو. اما من همچنان برای پسر شانزده ساله ی نداشته ام که تصادف نکرده بود و چادر مرگ مغزی نشده بود، اشک می ریختم.
    مادر گفته بود:« این کار رو باید هفت سال پیش میکردی، الان سر خونه و زندگی خودت بودی.»
    آبجی رقیه گفته بود:« حالا به خاطر خارجه رفتنت می خوای طلاق بگیری یا از آقا مسعود رنجیدی؟» به آبجی رقیه توضیح داده بودم، فرصت مطالعاتی یک ساله من به مالزی هیچ ربطی به قضیه جدایی ما ندارد و این فرصت از طرف موسسه به همه اعضاء داده می شود. نمیدانم قضیه فرصت مطالعاتی یک ساله چطور به گرفتن بورس تحصیلی و اخذ درجه دکترا تبدیل شد.
    هر چی بود زیر سر آبجی قمر ود که به کوچک و بزرگ اهالی شمس آباد توضیح می داد که فرصت مطالعاتی همان تحصیل برای دکترشدن است. البته خودش خوب می دانست که در مالزی کالاهای صوتی، پارچه های چادری کرپ و ظروف کریستال فراوان است و باید به فکر جهیزیه مونای بخت یاشد.
    یعقوب گفته بود:« اگه دگتر بفهمه؟»
    پرسیده بودم:« راستی کجا هستد؟»
    یعقوب توضیح داده بود کهنوج مطبی دارم که حیوان ها را معالجه می کند و برای آدم ها نسخه می پیچد و اضافه کرده بود در کرمان هم یک شرکت ساختمانی دارد که برای نهاد های دولتی خانه سازی می کند.
    گفته بود:« ایشون که شنیدم زن دوم هم گرفتن.» یعقوب گفته بود:« زن سوم هم می تونه بگیره.»
    پنجشنبه آخرسال مادر خرما بریز درست کرد و نان روغنی پخت،سر خاک خاله صنوبر رفتم. عید مرده ها بود. رعنا آم قدر گریه کرد که از حال فت و من سر قبر غلام رفتم با دستمال کاغذی قاب عکس بالای قبرش را پاک کردم و برای یک لحظه احساس کردم این پسرک همان جوان شانزده ساله ای بود که جاده یزد ـ کرمان قصه تصائفش را ساخته بودم و آن طور از ته دل برایش گریسته بودم.
    صبح روز « علفه » به رسم سال های دور، آفتاب نزده راهی صحرا شدم تا با سبزه و گل به خانه برگردم. جز تک و توکی کشاورز و چوپان کسی از صحرا ندیدم. انگار رسم آن سال های دور هم، پیر و خانه نشین شده بود. صدای قهقهه دختران آن سال ها را از مرغزار می شنیدم و صدای صوت جوان ها را در کنار چشمه جافر. حتم کسی را هو می کردند. چشمه خشکیده بود و مرغزار برهوتی قهوه ای بود. خشکسالی چند ساله همه چیز را نا آشنا کرده بود. پدر گفته بود:« آسمان و زمین به هم دست نمی دهند. به یاد آن شبی افتاده بودم که مادر مسعود ما را دست به دست داده بود و برایمان از خداوند خوشبختی آرزو کرده بود. بی چاره نمی دانست ما خیلی قبل از آن شب دست به دست داده بودیم. اگر چه آن آسمان هرگز نتوانست این زمین بایر را زنده کند.»
    ساعت سال تحویل حدود پنج و بیست دقیقه صبح بود. ساعت چهار از خواب بیدار شده بودم. پدر گفته بود:« کجا می ری تو این تاریکی؟»
    گفته بودم:« هوای خوبیه، شاید رفتم کنکیل.»
    مادر گفته بود:« مواظب جک و جونورها باش.»
    تا به قنات کنکیل برسم، جز صدای شب که وهمی خوفناک به جانم می ریخت هیچ صدایی نشنیدم و با هیچ کس روبرو نشدم باریکه آبی از دهانه قنات بیرون می آمد. دم قنات نشستم و آبی به صورتم زدم.
    بی بی گل نساء بود:« ماه گل، زن سوم عین الله خان بود، به ایل سالاری بود و یه عین الله خان. یال و کوپالی داشت که به عمرم ندیده بودم. اما قدرت خدا، مردی نداشت.ایل که از گرمسیری برمی گشت همین دورو برقنات کنکیل اتراق می کرد. این جا آب و ملکی داشتند. ماه گل بچه سال بود، پدرش ندار بود، عین الله خان چهارتا بز گر داد و ماه گل را گرفت.»
    « ماه گل هم ماه گلی بود ها . بزرگی خدا از گرمسیری که برگشت مسکه و قیماق ایل بهش ساخته بود، استخوان ترکونده بود، راه که می رفت زمین از خوشی زیر پاش می لرزید.»
    « وقتی سر همین قنات کنکیل می اومد تا آب برداره زن های شمس آباد دست وپاشون رو م می کردند، چه برسه به مردها. گردن هایی که می گفتند، ولی وقتی شکمش بالا اومد اول کل ایل سالاری بزن و بکوبی راه انداخت که نگو. قوچ بود که زمین زده می شد، برده های تورس را زنده زنده کباب می کردند. خوشی های ایل که تمام شد پچ پچه های مردم شمس آباد شروع شد. یکی می گقتبچه مال برادرزاده عین الله خان ه تازه پشت لبش سبز شده. یکی می گفت مال محمدجان پسر کدخدای شمس آباده که زن و دختر ها از دستش امان نداشتند. یکی می گقت مال یه جوون قرشماله که وقتی ایل اسفندقه اتراق کرده، قاپ ماه گل رو دزدیده. هرچه بود، هیچ کس نمی گفت بچه مال عین الله خان. البت نباید مسادت هووهای گیس بریده ماه گل رو ندیده گرفت.»
    « هرچه بود، رگ غیرت خان جنبیدو مثل یه لوک مست افتاده بود به جان زن ها و چوپان ها و نوکرهاش. بعدش هم گفتند یک شب دست و پای کاه گل را می بنده و اونو می ندازه روی شونه اش و میان فوجی از سگ های ایل که خودشون رو به پر و پاچه اش می مالیدند و عوعو می کردند، دخترک رو پرت می کنه توی یکی از چاه های قنات. چاهی که بعد از دهانه اش آن درخت بنه در اوند و شد زیارتگاخ اهالی منطقه.»
    نمیدونم چه حکمتی در کار بود که از دهانه قنات به اندازه یه رودخونه آب سیاه و گل بود که بیرون می اومد، البت آب قنات کنکیل عین اشک چشم بود پیش از اینا. صبح اون روز ایل سالاری چو انداخت که ماه گل رفته آب بیعره سیل اون رو با خودش برده. عین الله خان تا سه روز بعد که قنات آروم گرفت سر کل رو با برهنه جلوی دهانه قنات زار زد و ماه گل رو صدا زد. اما از دهانه قنات بعد از آن سیلاب تنها چیزی که بیرون اومد یه فوج کفتر چاهی بود بعد از اون شد یه لوک مجنون. می گن شب تا صبح سر همون چاهی که ماه گل رو توش انداخته
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  8. Top | #26
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    بوده می نشسته و ماه گل حرف می زده و گاهی هم سرش رو درون چاه می کرده و زار می زده و شب به شب بقچه نان و پنیر و مسکه می انداخته داخل چاه.
    هر چه مردهای ایل دلیل و برهان می آرن که اون تو کسی نیست و اون دو تا تیله ی درخشان احتمالاً چشم های کفترچاهی اند و آن که وسط آب می درخشه عکس ماه آسمونه، عین الله خان قبول نمی کنه که نمی کنه.
    تا موعد قشلاق برسه از عین الله خان چیزی باقی نمی مونه.اون آخرین زمستونی بود که ایل سالاری با عین الله خانه به گرمسیر رفت.بهار سال بعد ایل بدون عین الله خان چادرهاش رو دور و بر قنات کنکیل برپا کرد اما بعد از رفتن ایل سالاری مثل هر سال فر شمال های سیرجان سر ارث سالاری ها چادر زدند.فصل کشت و کار بود و کار و بار فرشمال ها سکه.نمی دونم چه موقع روز بود که زن و مرد، پیر و جوون شمس آباد مثل باد گلوله شدند اطراف قنات کنکیل.سر قنات غلغله ای بود که نگو و نپرس.وسط حلقه اهالی، زن لولی میانسالی یه بچه یک روزه ای روی پاهاش گذاشته بود و تکون می داد.بچه رو میون لته های کهنه و چرک پیچیده بودند، چشم هاش بسته بود و صورتش عین لبو قرمز بود.می گفتند یک ساعت پیش از دهانه قنات بیرون اومده.می گفتند بزرگی خدا تو آب خفه نشده هیچی، انگار تو شکم مادرش باشه، جیک نمی زده.
    بچه دختر بود، نمی دونم کدوم شیر ناپاک خورده ای همان جا از دهنش در رفت که این بچه ی ماه گله. وباز نمی دونم کدوم شیر ناپاک خورده ای بود که ماه و روز ماه گل دستش بود، چرتکه انداخت و گفت به حساب او باید ماه گل همین دیشب فارغ شده باشه.جمعیت رو می گی، مثل فشنگ دوید طرف دهانه ی قنات و حلقه های چاه.جمعیت تو بیابون می دوید و ماه گل رو صدا می زد، یکی می گفت چشم هاش رو دیده که تو تاریکی چاه دودو می زده، یکی می گفت صدای ناله هاش رو شنیده، یکی می گفت آب قنات خون آلود بوده، یکی می گفت صدای دهل از ته چاه شنیده، حتم با اجنه محشور شده، نمی دونم اگه خدابیامرز کل محرم نگفته بود ممکنه این طفل بچه ی حرومزاده یکی از همین فرشمال ها باشه، اون جمعیت با این قنات چه می کرد؟ هر چه بود جمعیت دو به شک شد.بچه را فرشمال ها برداشتند.سال ها بعد که دیدمش انگاری انگاری جوانمرگ شده ماه گل رو می بینم.سیبی که دو قاچش کردی.
    بی بی جان می گفت اگر این قنات به حرف بیاید، جوهر صد قنات هم کفاف نوشتن اوسته هایش را نمی دهد.می گفت یه شمس آباد است و یه قنات کنکیل.
    بی بی جان صد سال را شیرین داشت.می گفت:« فتحعلی شاه که از شصت پیچ زن برد، هر شب خواب می دیدم قشون شاهی تو شمس آباد اتراق کرده، من بند انداخته، سرخاب و سفیدآب مالیده منتظر ورود قدوم مبارکم، اما تا پرده بالا می رفت از خواب می پریدم.»
    هیچ کس نمی توانست به بی بی جان حالی کند که احتمالاً داستان حرکت قشون فتحعلی شاه را از بزرگ ترهایش شنیده و سنش به آن سال ها قد نمی دهد.هر چه بود بی بی جان برخلاف همه ی زن های عالم خود را پیرتر و البته فرزانه ترین زن گوران می دانست.
    بی بی جان می گفت:« به اندازه ی کفترهایش این قنات دختر بلعیده.قشون شاهی حرکت بود که دخترهای جوون شمس آباد یکی یکی آب شدند و رفتند توی زمین، همه خیال می کردند پله قشون شاهی، دخترها را سر به نیست کرده.آخه اون سال و سال ها بعد بچه حرومزاده بود که تو قنات های گوران انداخته می شد.یا دخترهای جوون بی ناموس شده، خودشون خودشون رو سر به نیست می کردند.خب وقتی شاه برد، نوکر شاه هم می بره.
    «کندن قنات کنکیل هم همون سال تا حرکت قشون شاهی شروع شد.دو مقنی یزدی بودند که می گفتند پسر عمو هستند.میانسال بودند.سر این قنات اون دو تا بد یزدی، گداهای شمس آباد رو هم دوشیدند.دخترهای شمس آباد که گم و گور شدند هیچی، دختر بچه ها هم ناپدید شدند.یه روز سگ خدابیامرز کل رحمان با گوسفندهاش سر شب به خونه برگشت اما شاه گل، دختر نه ساله اش که چوپون بود، برنگشت.مردم با فانوس و چماق رفتند صحرا تا شاید دختره رو پیدا بکنند.سگ کل رحمان جلو می رفت و مردم از پسش، سگ رفت سر قنات کنکیل که هنوز همچین قنات قنات هم نبود.رفت سر یکی از چاه ها و شروع کرد به زوزه کشیدن.مردم حلقه زدند سر چاه، خیال کردند دختره افتاده تو چاه، اما توی چاه روشنایی بود و صدا می اومد.وقتی خدابیامرز کل رحمان دخترش رو صدا زد، همان دو تا مقنی یزدی مثل دو تا از ما بهترون بیرون آمدند.بزرگی خدا این دو تا مرد شب هم توی چاه می خوابیدند.سگ که اون دو تا جونور رو دید، حمله برد طرفشون، مردم ریختند سر اون تا نامرد.حالا همه یقین داشتند هر چی هست زیر سر این از خدا بی خبرهاست.اون شب ای کتک خوردن اون دو تا یزدی.اما تو بگی صدا اط سنگ در اومد از اون ها هم در اومد.به مردم گفتند اونا از هیی خبر ندارند، اگه باور ندارند می تونند برن همه ی دستوها و راه آب های قنات رو بگردند.اما کی جرئت می کرد تو شب تار بره تو چاه.خلاصه مردم تا صبح سر قنات موندند.صبح دو تا مقنی ابراهیم آبادی رفتند داخل قنات، تا شب این دو تا تمام راه ها، دستوها و تاقچه ها رو گشتند، اما هیچی پیدا نردند.فقط وقتی بالا آمدند، یکی کیسه تخم کفترچاهی با خودشون آوردند.
    بعدها خیلی سال بعد مردم فهمیدند که مقنی جماعت راه های زیرزمینی را از راه های روی زمین بهتر می شناسد.می گفتند تو منطقه خور وقتی یک رشته قنات را لایرویی کردند اسکلت مرده بود که از بدنه چاه ها بیرون آوردند.»
    در گرگ و میش صبحگاهی درخت بنه می درخشد.باید چیزهای درخشانی به آن وصل کرده باشند.سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده است.کلاه کاپشنم را روی سرم می کشم و در دست هایم ها می کنم.زیر درخت بنه می ایستم، یک لحظه صدای پرپر زدن پرنه ای را می شنوم.لبه چاه می نشینم.دو جفت تیله شیشه ای در تاریکی چاه می درخشد.
    از کرمان که برمی گردم، برای اولین بار بعد از فوت سیما ایمیلم را چک می کنم.حمیرا برایم نوزده مطلب کوتاه و بلند فرستاده است.می نشینم به خواندن ایمیل ها.دو ساعت وقت دارم تا خودم را به فرودگاه برسانم.
    1
    تو کی هستی؟ یه نازای حسود و بخیل، یه روشنفکر بی غیرت، یه جادوگر، یه قاتل؟ شک نداشته باش که رفتار تو سیمای بخت برگشته رو روانه ی قبرستان کرد.اون هووی تو بود و توقع داشت توی الاغ، مثل یک هوو باهاش برخورد کنی و تو چه کردی؟ گیجش کردی.اون بی چاره با تعریف ها و توقعات خودش وارد زندگی تو شده بود.می خواست هوو باشه نه دوست، نه خواهر.تو این رو نمی فهمیدی.تو اون زن بدبخت عامی رو بازی دادی، نه تنها اون رو که شوهر ابله ات رو هم بازی دادی.وادارش کردی زن بگیره تا تو بتونی بزرگ منشی، صبوری و آزادمنشی خودت رو به رخ اون و خلق خدا بکشی.تو موفق شدی، اما به بهانه ی جان یک آدمیزاد.
    سیما مرد، تو اون رو ذره ذره با متانت یک زن تحصیل کرده نجیب کشتی.دست مریزاد! تو یک قاتل حرفه ای هستی!
    خودت رو پنهان کن، سکوت کن، بازی رو ادامه بده، هنوز زیر نگاه خلقی.
    2
    یک وقت یه کارتون خوشگل دیدم که انگاری برای توضیح رفتار تو ساخته بودنش.یه سرباز بیغ و نظم ناپذیر و کودن، به گردان آدم با دیسیپلین را مثل خودش کرد.تو ناقص بودی.یه عیب ابدی و ازلی، یک نقص طبیعی، هرگز با اون کنار نیومدی، در عوض سعی کردی مسعود بی چاره را هم ناقص کنی، نقص تو طبیعی بود و نقص مسعود اجتماعی و اخلاقی.و کدوم نقص چشمگیرتره؟ معلومه در داوری ها اون که محکومه مسعوده نه تو؛ خدا خواسته تو مادر نشوی، این نتیجه ی قضاوت همگانه درباره ی تو.حالا بشنو راجع به مسعود: مردکه ی هوسباز، خب بچه ندارند که ندارند، بچه که تحفه نیست، ما که داریم چه گلی به سرمون زدند؟ و... .
    خب تو مغرورتر از این حرف ها بودی که زیر سایه مردی مثل مسعود قرار بگیری، تو می خواستی اون زیر سایه تو قرار بگیره و قرار گرفت.همه ی این سال ها اون زیر سایه ی بزرگ منشی تو کوچک و وچک تر شد.
    تو اون رو روندی به طرفی که خطا کنه، خطا کرد، زن گرفت.و تو حالا ناقص نبودی اون هم ناقص بود.حالا برابر شده بودید، اگر چه از همان لحظه ای که اون تصمیم به ازدواج مجدد گرفت تو شروع کردی به بزرگ شدن، روز به روز بزرگ و بزرگ تر شدی، حالا نه تنها مسعود که خانواده اش، سیما، بچه هاش، همکاران، دوستان و تمام فامیل زیر چتر آزادمنشی تو بودند.احسنت به تو، خوب دغل بازی هستی.
    3
    تو کی هستی؟پتیاره آغازین که جلد عوض کرده، پتیاره فرجامین که از علائم پایان جهانه؟ یا یکی از این پتیاره های فراگیر روزگار جدید که نه اخلاق حالیشون هست، نه انصاف؟
    پتیاره آغازین رو حتماً می شناسی، جهی، شاید هم جهیکا.حالا کی هست این بانو؟ منبع و منشأ شرارت و پلیدی، دختر اهریمن.یک بار که اهریمن در جنگ با اهورا مزدا می رفت برای همیشه از صفحه روزگار حذف بشه، همین جهی خانم با بوسه ای بر سرش به هوشش آورد و به تعبیر اهل نطر اون رو باز آفرید و باز زایید.
    این تنها کردار ناپسند اون نبود، هر چی نقص و شر و پلیدی در عالم ما آدمی زادگان وجود دارد همه ثمره ی چاره آموزی اون به اهریمنه -احتمالاً اون ایزد بانوی خرد بوده است- اون به اهریمن یاد داد در بدن انسان اول، جناب کیومرث زهر پدید بیاره و نیازمندی، گرسنگی، تشنگی و بیماری رو بر اون مسلط گردوند و دیو تنبلی و دیو مرگ را بر اون برانگیزوند.
    می بینی دختر جان، من و تو از لحاظ جنسیت تبار درستی نداریم.
    ناهید! ناهید احمق! ما کی هستیم؟ من، تو، جهی، سودابه، مردیانه، مشیانه، زلیخا و ...؟
    همه محتاله ایم.جهی سایز بزرگش، من و تو سایز کوچکش، همین.
    4
    « خواهر.»
    « جان خواهر؟»
    « این مردی که این جا توی این ایستگاه اتوبوس خوابیده کیه؟»
    « ای خواهر، نپرس، بی چاره بخت ازش برگشته.»
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  9. Top | #27
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    چی شده خواهر؟»
    « یه مرد بیوه تنهاست، یه زنش چند وقت پیش خودکشی کرد، یه زنشم ولش کرده رفته.حالا مردی که تا چند وقت پیش دو تا زن داشت، یه مثقال زن تو خونه اش پیدا نمی شه.»
    « نگو خواهر دلم خون شد.حالا چرا این جا خوابیده؟»
    « از زور خستگی و بدبختی، صبح بچه هاش رو می بره وسطای شهر خونه مادرش، بعد می ره سر کارش، دوباره عصر می ره می آرتشون.»
    « خب چرا زنش که زنده است ولش کرده؟»
    « نمی دونم، چه عرض کنم؟»
    « کفترم کفترای گذشته!»
    « آدمم آدمای گذشته، من از کار این آدم های جدید سر در نمی آرم.»
    « حالا خواهر دوای دردش چیه؟»
    « دوای دردشم نمی دونم.»
    « نگو خواهر، یه کسی می شنوه آبرومون می ره، پس ما برای چی بالای این درخت تو این هوای پر از دود و دم نشستیم و حرف می زنیم؟»
    « این رو هم نمی دونم.»
    5
    تو حتماً ماجرای جانشین ذکور امپراتوری ژاپن رو شنیده ای؟ بله همین کشوری که برای کالاهاش سر و دست می شکنیم.گوش کن این خانواده محترم دو عروس دارند، دو جاری! از اون جا که من تنها یک اسم ژاپنی زنانه بلدم -تازه اگر زنانه باشد- اسم یکی رو گذاشته ام اوساکوی شماره یک و اسم دیگری رو گذاشته ام اوساکوی شماره دو.اوساکوی شماره یک، دختر ژاپنی زیبایی است که در هاروارد درس -به فرض مثال- اقتصاد نوین خوانده، به چند زبان زنده و مرده دنیا آشنایی دارد و متخصص در فن آوری
    IT است.
    اوساکوی دوم هم البته زیبا و تحصیلکرده است، اما این یکی واقع بینه و جایگاه خودش رو خوب می فهمه.اوساکوی اول یک شکم زاییده که از بخت بد خود و امپراتوری اعظم دختر از آب در اومده و اوساکوی دوم دو شکم زایید که باز هم امپراتوری بدبیاری آورده و هر دو مادینه از کار دراومدند.
    همه ی مردم امپراتور دوست ژاپن، سر به جان دو جاری کردند که اون قدر بزایند تا یک نرینه پا به عرصه هستی بگذاره و تاج و تخت امپراتوری رو نجات بده.اوساکوی اول نزایید.شاید دسیسه اون بود که همه جا چو انداختند که اگر مجلس تصویب کند، چه بسا مادینه ها هم بتواند امپراتور -شاید هم امپراتریس- بشوند.
    اما اوساکوی دوم مثل این یکی خیالباف و رمانتیک نبود.می دونست چاره کار زاییدنه.باید اون قدر می زایید تا شاید یک تخم دو زرده ای می گذاشت، که پسر از کار در می اومد و به این وسیله قلب ملت عزیز ژپن رو شاد می کرد و امپراتوری رو نجات می داد، و چنین شد. و چون پسرک به دنیا آمد شهرها را آذین بستند و ملت هفت شبانه روز خوردند و زدند و رقصیدند، خدا مراد آن ها را داد، مراد شما را هم بدهد.انشاءالله.
    خوب دختر می بینی اوضاع از چه قراره؟ تو نمی تونستی بزایی، این کم نقصی نبود.برای زن، زاییدن حرف اول رو می زنه، در همه جای دنیا.تو نزاییدی و چون نزاییدی از عالم و آدم کینه به دل گرفتی.یک مار سمی شدی.یک مار سمی خوش خط و خال، که در خفا مثل اژدها فیره می کشه.گوش کن بانو؛ نزاییدی که نزاییدی ، به درک، دختر این دو تا طفل مادر مرده، مادر می خوان، به خداوندی خدا توی ناکس نمی دونی چه لطفی خدا با مرگ اون سیمای ابله به تو کرده، درک کن احمق، بفهم لامذهب.
    6
    ای تف به هر چی علم و تحصیل و روشنفکربازی هست! دختر چی خیال کردی؟ فکر کردی اون ته تهش چیه؟ بهت می گم تهش اینه:

    هوالباقی







    بانو... مادری فداکار و همسری مهربان....
    حاجیه خانم...
    الاغ خوش شانساش اینن.حساب من و تو که با کرام الکاتبینه.
    اون حکیم فرزانه ایرانی -خیام- خوب فهمید، دوای این پوچی عظیم فقط درک لحظاته.می دونی لحظه یعنی چی؟ یعنی یک لبخند این مه بان مادر مرده.یک نگاه محبت آمیز مهیار.به این خلأ عظیم همین چیزها معنا می ده.
    ای لعنت به اون دانش نخوت آمیزت بانو بداشتی.
    7
    خدا از سر تقصیرات همه، از جمله تو بگذره.حتماً تو هم خوندی داستان اون زنکه ای رو که شوهرش رو ترشی انداخت.تصورش رو بکن، جگر شوهره رو بیاره سر سفره و تکه ای از اون جدا بکنه، سر چنگال بزنه و بذاره تو دهنشومن مطمئنم اون زن یکی از امکانات وجودی تو بود.نمی خوای مسعود رو ترشی بندازی؟ به فکر بشکه و سرکه و یه کارد گاوکشی باش!
    8
    گوش کن بانو بداشتی، زندگی اون قدرها هم که فکر می کنی در دست های تو نیست.تقدیر و سرنوشت، Destiny، همه جا بال و پرش رو گسترده، تو به زندگی خودت نگاه کن.کجای اون ساخته دست توست؟ نازایی ات؟ ازدواجت؟ انتخاب خانواده ات؟
    عجب دروغ بزرگی بود این جان(ژان) پل مارتر و بانوش سیمون دوبوار و کل فلسفه اگزیستاسیالیسم، که ماه ما می شویم.که من، من می شوم.که من زن زاده نمی شوم، زن می شوم.گور پدر دروغگو!
    آخه زن، تو همون لحظه ای که از شکم ننه جانت بیرون پریدی(حتی همون وقتی که تو شکم ننه جانت بودی) و همه دیدند اسباب بازی پسر بچه ها رو نداری، زن بودی، طبیعت، تو رو زن آفرید، سرنوشت تو رو طبیعتت رقم می زنه، نه این اجتماع مادر مرده که خودش روگرفتی از طبیعت و مناسبات اونه.
    بذار یه قصه بامزه برات تعریف بکنم تا بدونی اون زرنگ زرنگ هاش نتونستند زندگی و مرگ خودشون رو رقم بزنند، چه برسه به تو جوجه روشنفکر.
    یک روز تو اون دنیا نویسندگان زن انگلستان مثل خواهران بروتنه، جرج الیوت، الیزابت گسکل، جین آستین و ویرجینیا وولف، یه وقت ملاقات با بانوی مقدس می گیرند تا واسطه ی بخشش ویرجینیا وولف قرارش بدهند که دست به گناه کبیره خودکشی زده بود.
    زن ها به حضور بانوی مقدس می رسند.ویرجینیا خجالت زده و شرمگین پشت سر خواهران بروتنه می ایسته و سعی می کنه خودش رو از چشم بانوی مقدس پنهان کنه.ابله نمی دونسته با اون قد و قامتش نمی تونه پشت سر اون کوتوله ها پنهان بشه! بانو از امیلی بروتنه می پرسه:« اون خانم چرا خودش رو پنهان می کنه؟»
    امیلی نازنین کل ماجرا و علت اون تجمع رو به شیرین ترین وجهی بیان می کنه.بانوی مقدس بعد از شنیدن ماجرا چنان قهقهه ای می زنه که عرش می لرزه.بعد از اون، خودش رو جمع م وجور می کنه و ویرجینیا رو با اسم خودمانی ویرجی، شاید هم ویرجین -خدا می دانه- فرا می خونه و بهش می گه:« عزیزم ویرجی این خانم ها چی می گن؟»
    ویرجینیا تا بناگوش سرخ می شه و چیزی نمی گه.
    بانوی مقدس می گه:« می بینی ویرجی، این ها فکر می کنند اون سنگریزه های مسخره جیب هات باعث غرق شدنت شدند.نمی دونند تو همون لحظه که در آب پریدی پشیمون شدی و سعی کردی جیب هات رو خالی کنی . اگر نبود اون گرفتکی ستون فقراتت که یکمرتبه فلجت کرد، ای بسا موفق هم می شدی از آب بیرون بیایی، هر چی باشه تو شناگر قابلی بودی ویرجی، اما قرار بود این دفعه و در اون جا و با اون وضعیت بمیری و مردی، وگرنه این دفعه هم مثل دفعه های دیگه که دست به خودکشی زدی، جون سالم به در می بردی.خب خانم ها، دوست شما خودکشی نکرده، اون تصور می کنه این کار رو کرده، خیالتون راحت، هیچ کس به اراده ی خودش به نمی میره، همون طور که هیچ کس به اراده ی خودش به دنیا نمی آد.»
    امیلی بروتنه می پره ویرجینیا رو بغل می کنه و بقیه ی خانم ها بدون هیچ گونه نزاکتی می پرند روی ویرجینیا.انگاری ویرجینیا یک گل خوشگل وارد دروازه منچستر یونایتد کرده باشه.
    بانوی مقدس که می بینه ویرجینیا یک جورهایی با تعریف ماجرا آزرده خاطر شده سعی می کنه دلش رو به دست بیاره، به همین دلیل می گه:« ولی ویرجی عزیزم این ایده ی "اتاقی از آن خود" واقعاً قشنگ بود.دستور دادم در سرای اهل قلم برای همه ی شما یک اتاق مجهز مهیا بکنند، جداً ایده الهام بخشی بود.از تو متشکرم.»
    خب بانو بداشتی، چی می گی؟باز هم سکوت؟ باز هم پنهان کاری؟ باز هم گریز؟ باز هم جنگ با تقدیر؟ خودت رو بسپار به سرنوشت دختر، سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش.ابله، تجربه کن! تجربه مادر شدن رو! بیرون بیا از اون لاکت الاغ جان!
    9
    دیشب فکر می کردم اعمال، افکار و شخصیت تو به کدام یک از شخصیت های تاریخی و اسطوره ای شباهت داره.آخه می دونی من فکر می کنم رفتار، ایده ها و شخصیت آدم ها مدام در طول تاریخ باز تولید می شه.تو گویی اون فیلسوف آرمان گرای یونانی یعنی افلاطون پرگوی، پر هم بیراه نگفته که همه ی چیزها رو گرفتی از یک ایده ی ابدی و ازلی هستند.خب فکر می کنی به چه نتیجه ای رسیدم؟ می گم؛ تو یک "مدئا" ی جدید و مدرن و روشنفکر هستی.خب این مدئا کی هست -زیره به کرمان می برم- ایشان مثل جنابعالی یک بانوی قاتل، ماجراجو، عاشق پیشه، حسود و کینه شتری بود.
    مدئا در سرزمین کلشیس -اگر اشتباه نکنم- در ساحل دریای سیاه، عاشق یک جوان خوش بر و روی یونانی به نام جیسون شد که از قضا برای بردن همان پوست زرین مشهور -لحاف ملانصرالدین0 به این سرزمین آمده بود.
    خانم مدئا در این ماجرا، اخوی بزرگوارش رو کشت و همراه سردار یونانی جیسون خان فرار کرد.این اولین قتلش بود، ولی آخرین نبود.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



  10. Top | #28
    همکار بخش پزشکی و سلامت

    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    3,772
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    میانگین پست در روز
    2.94
    تیم فوتبال محبوب
     
    امتیاز
    111,060
    سپاس ها
    15,066
    سپاس شده 9,372 در 3,820 پست
    داریک
    235
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    111,060 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    21.0% فعالیت
    21.0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : رمان خاله بازی

    مقتول بعدی عموی شوهرش «پلیاس » نامی بود که به نظرم به خاطر یک دعوای خانوادگی بر سر قدرت به دست این خانم کشته شد. خب این خانم از این جا رانده و از اون جا مانئه بود، پس راه مهاجرت پیش گرفت، با کی؟ با همون جیسون خان! به کجا رفت؟ به « کورینت». چه اتفاقی افتاد؟ هان، قصه از این جا شیرین می شه. جیسون ناکس، عاشق دختر کرون پادشاه کورینت شد و سرکار خانم مدئا خانه نشین شد. اما مار زخم خورده که خوب بلده نیش بزنه، به این آسونی ها آرام نمی شه. مدئا چه کرد؟ تازه عروس رو کشت. خب این سومین قتل بود؛ همه هم به خاطر این جیسون خیانتکار. از کورینت بیرون راند شد و در مسیر مهاجرت به پادشاه آتن، « آژه» برخورد و به او قول داد و بی فرزندی او پایان بدهد ـ به نقش زاییدن و بچه در این فصه خوب دقت کن ـ اما ایشان اوا یک کار عجیب می کنه و اون این که برای انتقام از جیسون بی وفا، بچه هاش رو می کشه و حسابی جیسون رو می چزونه. جیسون هم ماند آنتیگونه، در پی یا فتن و دفن جسد فرزندانش آواره بر و بیابان می شه ـ من نمیدونم چرا مرده ها این قدر برای یونانی ها اهمیت داشته اند. از آن طرف رب النوع خورشید ـ به نظرم عاشق مدنا شده بود ـ برای محافظت از بانوی ماجراجو، ارابه ای به اون هدیه می کنه که با اژدها کشیده می شه و طبیعی است که این وسیله ی نقلیه جیسون به گرد پاش هم نمی رسه.
    خُب بعد چی می شه؟ چند روایت خست: به روایت اول مدئا خانم با پادشاه آتن ازدواج می کنه ـ حتماً به قصد پایان داد به بی فرزندی او ـ به روایت دوم با یک رب النوع یونانی ازدواج می کنه و هرگز نمی میره و جاودانه می شه. به روایت سوم همسر آشیل، قهرمان یونانی می شه، البته در بهشت زمانی که در حال رسیدگی به کشتزارهای الیزه یا بهشت بوده قصه ما به سررسید، خانم کلاغه به خونه اش نرسید.
    مفسران و مووّلان، تفسیرها از این تراژدی ارائه کرده اند که بهترینشان یک تفسیر عجیب در خصوص اقتصاد کشاورز، حاصلخیز و حاکمیت کادرسالاری است. بگذاریم.
    خُب بانو بداشتی تو با این مدئا نسبی داری؟ به نظر من که دختر خوانده اش هستی. خودت چی فکر می کنی؟

    10
    امروز بچه ها رو بردم پارک، با هم تاب و سرسره سوار شدیم، روی چمن ها غلت زدیم و سعی کردیم همه کس و همه چیز روی فراموش کنیم. مه بان بچه باهوشیه، دخترک فکر می کنه تو هم مثل مامان سیما به یک سفر دور و دراز رفته ای، من رو خاله صدا می زنه و از بچه دردهایی که به گمانش این جا و اون جا پنهان شده اند خیلی می ترسه.
    به من یاد داد چطور صورتم رو به صورت مهیار بچسبانم و بگم با ...با یا ما...ما، پسرک فکش رو تکون می ده، اما تقریباً هیچ صدایی از دهنش خارج نمی شه. مسعود می گه بعد از فوت مادرش بدتر شده. خدا از سر تقصیراتت بگذره بانو بداشتی.

    11
    امروز آقا مهندس رو دیدم، با هم قهوه ترک خوردیم و من مسعود، تو و بچه ها براش صحبت کردم. بی چاره غمگین بود، غمگین تر شد. به من توصیه کرد چند جلسه ای با دخترهای گلشن به گشت و گذار برم تا اون ها رو بشناسم. گفتم فعلاً ندارم و مشغول کار ثوابی از همین نوع هستم، منظورم رو که می فهمی؟ بانو بداشتی!
    عنت به تو دختر! من رو پرتاب کرئی میون ماجراهایی که می تونست بدون من به وجود بیابند و از بین بروند و ربطی به من نداشته باشند. چه کردی تو با من الاغ؟! من کجا و این بازی ها کجا؟ الان باید به فکر مراسم ازدواجم با اون مهندس اندوهگین می بودم، نه رتق و فتق امور خانوادگی تو!
    از آن سوارخت بیا بیرون، اون تلفن صاحب مرده ات رو جواب بده، کجا هستی مریض؟ در رو باز کن، چرا خودت رو زنده به گور کردی، ابله؟
    شاید بپرسی برای چی این حرف ها رو برای تو می گم؟! جواب سرراستی ندارم، چنان که این نوشته ها هم هیچ کدوم گفته های منطقی و بدون تضاد و تناقضی نبوده و نیستند. تو پرتاب شده ای وسط احساسات و تفکرات من و من چاره ای ندارم جر اینکه مدام به تو فکر کنم. هرشب ماحصل فکرها و احساسات متناقضم رو برات می فرستم. بدون دلیل، بدون هدف، بدون علت. مثل داستان آفرینش یهوهی عزیز، داستانش رو شنیدی؟ برات می گم:
    در سفر پیدایشاین داستان اومده، هروقت می خونمش از خنده روده بر می شم. می دونی چرا؟ خودت حدس بزن، اصلاً شاید خودت هم به همون حالی دچار شدی که من می شم، در این صورت به بیان چرایی مسئله نیازی نیست.
    استان عیناً این طوره:
    خداوند زمین را آفرید و دستخوش انزوای کیهانی خویش نگاهی به آن افکند و خداوند فرموند:« موجودات زنده ای از گِل درست خواهم کرد.» پس آن گاه گِل شاهد توانایی ما خواهد بود، و آن گاه خداوند تمامی موجودات زنده را که یکی از آنها انسان بود، خلق کرد تنها به شکل انسان قادر به سخن گفتن بود. خداوند سرش را نزدیک آورد، آن گاه انسان به پا خاست، نگاهی به اطراف کرد و لب به سخن گشود. انسان در حالی که چشمکی می زند، پرسید:« هدف از تمام این ها چیست؟»
    خداوند پاسخ داد:«مسلماً.»
    خداوند فرمود:« پس یا فتن هدفی برای تمام این ها را بع تو وا می گذارم.» و به دنبال کار خویش رفت.
    می بینی بانو بداشتی، یهوه عزیز چطور این انسان فضول رو ضایع کمرد؟
    ولی این آدمیزاد از رو می ره؟ خب تو هم می تونی هر طور دلت می خواد درباره این نوشته قضاوت بکنب، مختاری اون ها رو شطحیات یک آدم احساساتی بدونی. می تونی التماس های یک زن مادرمرده زیادی بد بدونیشون. می تونی تحلیل های یک زن تحصیل کرده درباره رفتار یک زن تحصیلکرده دیگه به حسابشون بیاری. می تونی حرف های خاله زنکی از نوع روشنفکرانه بدونیشون. می تونی فکر کنی من آدم خوبه ی قضیه ام که می خوام تو، آدم بده ی قضیه رو به راه رستگاری هدایت بکنم.
    می تونی فضولی های یم زن معمولی بدونیشون. می تونی فضل فروشی یک خانم دکتر زبان های باستانی بدونیشون که سوراخ دعا رو گم کرده. اصلاً هر غلطی دلت خواست بکن و بدون برام مهم نیست.

    12
    گذشته ات جیغ می کشه، فریاد می زند، فریاد های کر کننده، اجازه نمی دهد به حال و آینده فکر بکنی. مدام خودش را به رخ می کشد، مدام از تو باج خواهی می کند، تو برده ی گذشته ات هستی، یک برده ی رام و آرام. تو در بند گذشته مانده ای. توان رو در رو شدن با آینده را نداری. می ترسی، بله از آینده می ترسی، بچسب به همان گذشته ی عیبناک و پر از رنج. تو مثل خیلی از آدم ها فقط در یک زمان زندگی می کنی و دو زمان دیگر زا از زندگی ات حذف کرده ای و این راحت تریم کاری است که می توانی انجام بدهی. نمی دانم گذشته ایت پایت را گرفته یا تو پاهای گذشته را گرفته ای؟ شاید هر دو همدیگر را در آغوش همدیگر گرفته اند و ریسک جدا شدن از هم را نمی توانید بپذیرید. زیرا گذشته با تو زنده است و تو با گذشته.
    13
    بانو هانا آرنت ـ عجب مامولکی بود این خانم ـ یک گفته حکیمانه دادردـ می دانی او دوست دختر هایدگر بوده است ـ می گوید:« معنی هستی انسانی فقط این نیست که آدم بر جهان تسلط پیدا بکند و آن را تصرف بکند و آقاب آن بشود، بلکه معنی انسانی توانایی در خاطر سپرده شدن، به یاد آمدن و در خاطره ماندن است.»
    بانو تو نمی خواهی در خاطره ها بمانی، در خاطره من، مسعود، مه بان، مهیار، ایکس و زید.
    نکند می خواهی در حافظه تاریخ بمانی! بگذار چیزی بگویم آدم ها مثل کالاها تاریخ مصرف دارند، بعضی تاریخ مصرف دراز مدت دارند، بعضی کوتاه مدت. به نظر من زمانه تاریخ کوتاه مدت هاست، البته آدم هایی از گذشته داریم که دراز مدت هستند، آنها از گذشته آمده اند و ممکن است تا آخرالزمان پیش بروند. ولی من شک دارم، روح عصر ما توان خلق چنین آدم هایی را داشته باشد، چه برسد به این که اگه قرار بود تو چیزی بشوی تا به حال شده بودی ـ لااقل طلیعه اش نمودار بود در آستانه چهل سالگی، آدم یک قدم به گور نزدیک می شود، می دانی ما از لحظه تولد مدام به سوی گور خویش می لغزیم؟

    14
    میدانی من کی هستم؟ همان پسرک و شاید دخترکی هستم که به آن پادشاه ابلهی که ملعبه دست خیاط شده بود، گفت برهنه است. پادشاهی که تصور می کدر زیباترین و ظریف ترین لباس عالم را به تن دارد ـ البته از بیم متهم شدن به بی عقلی. من یک خرمگس مزاحم هستم که دائم بیخ گوش تو وزوز می کند و تو را وا میدارد از ژست مردم فریبت بیرون بیایی.
    15
    مسعود سکوت کرده، به پرسش های من درباره ی تو پاسخ نمی گوید. چه کرده ای با این مرد بانو بداشتی؟ سِحرش کرده ای؟ ولی خیالت راحت من رشته هایت را پنبه خواهم کرد. درست مثل خردمندان درباره آن پادشاه که در سندبادنامه ظهیری سمرقندی داستانش آمده است.
    در این داستان سخن پادشاهی ایت که پسرش به رابطه با «نامادری اش» متهم می شود و چون پادشاه از او توضیح می خواهد، پسر هفت روزتمام تحت تاثیر جادوی زن پدر، از عهد سخن گفتن برنمی آید. در این مدت زن طی هفت شب، هفت فصه می گوید تا پادشاه را از خطر وجود پسر آگاه کند و در طی هفت روز، هفت وزیر خردمند، هفت قصه نقل می کنند تا نشان دهند به زنان نباید اعتماد کرد. پادشاه هم در تزلزل و تردید خویش گاه حرف زن را می پزیردو گاه حرف خردمندان را. سرانجام روز هفتم پسر می آید و چون مکر زن آشکار می شود به عقوبتش می رسانند. روز باشد بانو بداشتی تو هم به عقوبتی که سزایت است برسی.
    16
    امروز به اداره اترفتم، این سومین باری است که می روم. دوست نازنینت خانم صدقیانی ـ مطمئنم از جیک و پوکت باخبراست ـ کلی تحوبلم گرفت. گفت احتمالاً تا یک ماه دیگر برای یک فرصت مطالعاتی یک ساله به مالزی می روی. امیدوارم هواپیمایت در جنگل هی مالزی سقوط بکند یا دستکم خداوند به یک سونامی خوشگل دعوتت بکند با دست کم یکی از آن انبوه پشه های مالزی را به سراغت بفرستد، چنان که به سراغ نمرود فرستاد. آمین.
    17
    امروز عصر مسعود و بچه ها را بهیک پیتزای خانواده دعوت کردم. مسعود را به زور بردیم، من و مه بان. طفلک فکر می کند با این کارها به ساخت مقدس بانوی مرده اش بی احترامی می کند. این مرد یک آقای سنتی به تمام معناست. تو چطور متوجه نشدی؟ چرا فکر کردی این مرد به پای تو می سوزد و می سازد؟ چرا فکر کردی آن شور و شر عدالت طلبی و آزادی خواهی مخصوص دوران جوانی، مانه بروز شخصیت واقعی اش می شود؟ ما ادامه سر راستپدران و مادرانمان هستیم.ابله!
    18
    طلاق، راه حل شرافتمندانه ای است بانو بداشتی. بیچاره مسعود، زن مرده و زن طلاق داده، تو چه جفایی به این مرد کردی و می کنی. آدم ترسو و بزدلی هستی بانو، آدمی که از تغییر می ترسد، آدمی که جرئت تجربه کردن ندارد. تو سادترین راه را انتخاب کمردی ظالم. عقوبتی سخت در انتظارت هست.
    این جهان کوه است و فعل ما ندا
    سوی ما آید نداها را صدا
    19
    امروز به مهدس اندوهگین «نه» گفتم. نه من توضیحی دادم، نه او توضیحی خواست.
    زشت یا زیبا بودن اهمیتی ندارد زیرا که
    چهره ی انسان ها تجلی رفتار ان هاست....

    زیگورات

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    « اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم »



صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-02-2010, 05:25 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-13-2010, 12:36 AM
  3. بازی Angry Birds Full v1.3.5 و بازی Rugby
    توسط wish در انجمن بازی‌ها و تم‌های سایر گوشی‌ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-03-2010, 08:59 PM
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-24-2010, 06:52 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-12-2010, 06:24 PM

کاربران تگ شده

کاربران مشاهده کننده موضوع : 3

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •