اشعار | هوشنگ ابتهاج
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 66 , از مجموع 66
  1. #1
    Array
    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    سن
    27
    نوشته ها
    2,698
    سطح
    100
    سپاس ها
    7,518
    سپاس شده 7,961 در 2,513 پست
    Rep Power
    10
    74,853 امتیاز ، سطح 100
    74,853 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    33.0% فعالیت
    33.0% فعالیت

    پیش فرض اشعار | هوشنگ ابتهاج



    خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
    نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
    به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
    خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
    شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
    هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
    زهی امید که کامی از آن دهان می جست
    زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
    دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
    دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
    تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
    که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
    **********
    با این دل مـــــــــاتم زده آواز چه ســــــــازم
    بشکسته نی ام بی لب دمساز چه سازم
    در کنج قفس می کشدم حســـــــرت پرواز
    با بال و پر سوختـــــــــــــــه پرواز چه سازم
    گفتم که دل از مهــــــــر تو برگیرم و هیهات
    با این همه افسونگـــــــری و ناز چه سازم
    خونابه شد آن دل که نهانگـــــاه غمت بود
    از پرده در افتد اگر این راز چه ســـــــــــازم
    گیرم که نهان بر کشم این آه جگــــر سوز
    با اشک تو ای دیده غمـــــــــــاز چه سازم
    تار دل من چشمه الحــــــــــان خداییست
    از دست تو ای زخمه ناســـــــاز چه سازم
    ساز غزل سایه به دامـــــــان تو خوش بود
    دور از تو من دلشـــــــــــــده آواز چه سازم
    **********
    با من بی کس تنها شده یارا تو بمان
    همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
    من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
    تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
    داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
    بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان
    زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
    دل ما خوش به فریبی است‌، غبارا تو بمان
    هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
    به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
    شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
    پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
    سایه در پای تو چون موج دمی زار گریست
    که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان
    **********
    دل می ستاند از من و جان می دهد به من
    آرام جان و کام جهان می دهد به من
    دیدار او طلیعه صبح سعادت است
    تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من
    دلداده غریبم و گمنام این دیار
    زان یار دلنشین که نشان می دهد به من
    جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
    کو جاودانه بخت جوان می دهد به من
    می آمدم که حال دل زار گویمت
    اما مگر سرشک امان می دهد به من
    چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
    شوقت اگر هزار زبان می دهد به من
    *********
    برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
    این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
    حالیا عکس رخ ماست در آیینه جام
    تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
    دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
    چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟
    تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
    کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
    بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
    نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
    حق بدست دل من بود که در معبد عشق
    سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
    لب فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
    با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

    *********
    آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
    در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
    خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد
    تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
    دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
    قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
    مرغ دریا خبر از یک شب دریایی داشت
    گشت فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
    چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
    پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
    بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
    قلم نسخ براین خط چلیپا زد و رفت
    **********
    دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
    آهن که نیست جان من آخر دل است این
    من می شناسم این دل مجنون خویش را
    پندش مگوی که بی حاصل است این
    جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
    پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این
    گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
    ای وای بر من و دل من ، قاتل است این
    کنت چرا نهیم که بر خک پای یار
    جانی نثار کردم و ناقابل است این
    اشک مرا بدید و بخندید مدعی
    عیبش مکن که از دل ما غافل است این
    پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
    در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

    *********
    ای عشق ، همه بهانه از توست
    من خامشم ، این ترانه از توست
    آن بانگ بلند صبح گاهی
    این زمزمه ی شبانه از توست
    ای آتش جان پاکبازان
    در خرمن من ، زبانه از توست
    افسون شده ی تو را زبان نیست
    ور هست همه فسانه از توست
    کَشتی مرا چه بیم دریا
    طوفان زتو و کرانه از توست
    می را چه اثرز پیش چشمت
    کاین مستی جاودانه از توست
    من می گذرم خموش و گمنام
    آوازه ی جاودانه از توست
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
    درتصاويرحكاكی ىشده برسنگهاي تخت جمشيد،هيچكس عصبانی نيست،هيچكس سواربراسب نيست.هيچكس رادرحال تعظيم نميبينى
    هيچوقت برده دارى درايران مرسوم نبود.
    دربين اين صدها پيكر تراشيده شده،حتى يك تصويربرهنه وجود ندارد.
    اين آداب اصيلمان است:نجابت،قدرت،احترام،مهر اني،خوشرويى
    يادمان بماندچه بوديم وچه شديم!
    دوست عزیزلطفا برای تشکرازدکمه سپاس استفاده کن:8::8:

  2. 3 کاربر از پست مفید sheyda سپاس کرده اند .

    omid persepolis (07-31-2010),خـانوم معـلم (12-15-2016),سعیدسعید (09-13-2013)

  3. #61
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج



    چه کنم با غم خویش؟
    گه گهی بغض دلم میترکد
    دل تنگم زعطش میسوزد


    شانه ای میخواهم
    که گذارم سر خود بر رویش


    و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
    ولی افسوس که نیست...




    هوشنگ ابتهاج
    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  4. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    دختر ایران (03-05-2017)

  5. #62
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج



    بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
    پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت


    گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
    کو بال آن خود را باز افکنم به کویت


    هوشنگ ابتهاج
    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  6. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    دختر ایران (03-05-2017)

  7. #63
    Array
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    12,119
    سطح
    1
    سپاس ها
    8,145
    سپاس شده 11,176 در 5,942 پست
    Rep Power
    648
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج

    وه، چه شیرین است
    رنج بردن با فشردن
    در ره یک آرزو مردانه مردن
    و اندر امید بزرگ خویش
    با سرو زندگی‌ بر لب
    جان سپردن
    آه اگر باید
    زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید

    و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید

  8. کاربر روبرو از پست مفید moh@mad سپاس کرده است .

    فیفتی (08-24-2017)

  9. #64
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج

    آه ...
    ای چشمه‌ی نوشین حیات!
    ای امید دلبند!
    گرچه صد بار دلم از تو شکست
    هیچ‌گاه از لب نوشَت
    نبریدم پیوند ...



    #هوشنگ_ابتهاج
    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  10. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    فیفتی (08-24-2017)

  11. #65
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج

    ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
    آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو


    چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
    آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو


    #هوشنگ_ابتهاج
    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  12. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    فیفتی (08-24-2017)

  13. #66
    Array
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    نوشته ها
    5
    سطح
    1
    سپاس ها
    3
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : اشعار | هوشنگ ابتهاج

    دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
    آهن که نیست جان من آخر دل است این
    من می شناسم این دل مجنون خویش را
    پندش مگوی که بی حاصل است این
    جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
    پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این
    گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
    ای وای بر من و دل من ، قاتل است این
    کنت چرا نهیم که بر خک پای یار
    جانی نثار کردم و ناقابل است این
    اشک مرا بدید و بخندید مدعی
    عیبش مکن که از دل ما غافل است این
    پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
    در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این


 
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 23456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربران تگ شده

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
User Alert System provided by Advanced User Tagging (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
Live threads provided by AJAX Threads v1.1.1 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
اکنون ساعت 08:28 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.