❤(◕‿◕) چقدر خرسندم که سیمین توام(◕‿◕)❤
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    Array
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    خوابگاه خدا
    نوشته ها
    18,973
    سطح
    100
    سپاس ها
    20,817
    سپاس شده 35,190 در 13,527 پست
    Rep Power
    24
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    Posticon (5) ❤(◕‿◕) چقدر خرسندم که سیمین توام(◕‿◕)❤

    چقدر خرسندم که سیمین توام


    گزیده‌ای از نامه‌های سیمین دانشور و جلال آل‌ احمد


    سیمین روی صفحه‌های سی‌وسه دور صدایش را ضبط می‌کرد و از آمریکا برای جلال می‌فرستاد، کارت‌پستال می‌فرستاد، عکس می‌فرستاد اما آن‌چه واقعا آن‌ها را به‌هم از راه دور وصل می‌کرد، کتاب بود.



  2. #2
    Array
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    خوابگاه خدا
    نوشته ها
    18,973
    سطح
    100
    سپاس ها
    20,817
    سپاس شده 35,190 در 13,527 پست
    Rep Power
    24
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : ❤(◕‿◕) چقدر خرسندم که سیمین توام(◕‿◕)❤

    کتاب‌هایی که سیمین و جلال برای هم می‌فرستادند یا راجع به‌شان حرف می‌زدند، بیش از آن‌که کتاب باشند، پیغام‌های عاشقانه‌ای بودند که انگار برای تنها در جزیره مانده‌ای فرستاده می‌شدند تا امید به حیات را در او تقویت کنند. کتاب‌ها برای جلال و سیمین، امید به زندگی بودند.
    چقدر راضی و خرسندم که سیمین توام


    …خوب. تو چطوری؟ حالت چطور است؟ راجع به پول خواهرت و محدث چه تصمیم گرفتی؟ خواهران و برادرت حال‌شان چطور است؟ مادرت چطور است؟ عزیزم، دیروز هم بسته‌ی پستی مرحمتی‌ات رسید. بسته‌ی کتاب «دست‌های آلوده» و روزنامه‌ی «نیروی سوم». چقدر به خود می‌بالم که آن را به من هدیه کرده‌ای و چقدر از صد قافله‌ی دلت که همراه من فرستاده‌ای، متشکرم. باور کن ارزش این محبت و این یادآوری از تمام سرمایه‌های جهان بیشتر است. لذتی که من از یادآوری به‌جای تو بردم برای من از تمام لذت‌هایی که پولدارها از تحفه‌های مادی می‌برند، صدهاهزار درجه بیشتر است. چقدر متشکرت هستم و چقدر راضی و خرسندم که سیمین تو هستم، شریک زندگی‌ات هستم، همه‌کاره‌ات هستم و تو هم همین‌طور، همه‌کس منی،‌ دوست منی، شوهر منی، رفیق‌منی، همکار منی، پشتیبان منی، گنج منی.
    بنویس ببینم کارت چه شد؟ درست شد؟ کاروبارت چگونه است؟ رساله‌ات را به‌کلی فراموش کرده‌ای. این‌جا چندتا کتاب خوب راجع به «الف لیل» دیده‌ام که ماه آینده برایت خواهم خرید. تحقیقات زیاد است راجع به این‌که چرا نام آن شب‌های عرب شده و غیره. سرسری به فهرست آن‌ها نگاه کردم و نیز خانم فروغ هم منابعی دارد که از او خواهم گرفت و برایت خواهم آورد. اگر رساله‌ات را بتوانی بنویسی، خیلی خوب است. دیگر بس است. قربانت می‌روم. کارت کریسمس یادت نرود. پنج‌تا هشت‌تا بفرست. به قربان چشم‌های قشنگت. عزیزم، ‌فکر خودت باش، سلامتی‌ات را حفظ کن و غذا بخور؛ میوه و گوشت. از گوشت نترس.

    سیمین تو
    5 دسامبر 1952/ 14 آذر 1331


  3. #3
    Array
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    خوابگاه خدا
    نوشته ها
    18,973
    سطح
    100
    سپاس ها
    20,817
    سپاس شده 35,190 در 13,527 پست
    Rep Power
    24
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : ❤(◕‿◕) چقدر خرسندم که سیمین توام(◕‿◕)❤

    قرآن حافظم در این سفر خواهد بود



    جلال جونم، تمام کارهای مسافرت را کرده‌ام و حالا فراغت دارم که با تو درددل بکنم. سرم خلوت شده است. معذرت می‌خواهم که دو نامه‌ی اخیرم را سرسری،‌ احمقانه و باعجله و بدان کوتاهی نوشتم. می‌دانم تنها دل‌خوشی تو نامه‌های من است و متقابلا. بسته‌های کتاب‌ها و مجله‌ها را که فرستاده بودم. سه بسته کتاب هدیه برای دانشگاه تهران را هم پست کردم. یک چمدان لباس‌های مستعمل را هم با پست زمینی فرستادم. حالا با خودم یک چمدان و چمدان کوچکی که ویکی به من تحفه داده بود، دارم. یک چمدان هم به نیویورک فرستادم که محتوای آن کتاب و رساله‌ی خودم و مقداری لباس و دیوان حافظ است. قرآن و نامه‌های تو را که خودش یک کتاب مفصل شده است، با خودم می‌آورم. قرآن حافظم در این سفر خواهد بود. الان سه‌و‌نیم بعدازظهر روز چهارشنبه است و همه‌چیز حاضر است.

    چهارشنبه 10 جون 1953/ 20 خرداد 1332 استنفُرد


  4. #4
    Array
    تاریخ عضویت
    Apr 2012
    محل سکونت
    خوابگاه خدا
    نوشته ها
    18,973
    سطح
    100
    سپاس ها
    20,817
    سپاس شده 35,190 در 13,527 پست
    Rep Power
    24
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    116,422 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : ❤(◕‿◕) چقدر خرسندم که سیمین توام(◕‿◕)❤

    یاد گرفته‌ام که زندگی را یک‌دستی بگیرم



    دیروزم صرف خواندن کتاب بزرگ علوی شد. لابد تعجب می‌کنی ولی لازم بود کتاب اخیر او را بخوانم. «چشم‌هایش» اسم کتاب تازه‌ی او است. بزرگ است و شش‌تومان قیمت آن را گذاشته‌اند که من حیفم آمد این‌قدر پول توی جیب این‌ها کنم و مجانی هم گیرم نیامد تا در این‌جا پهلوی صفا (آن شاعرک) که بودم، کتاب بود. گرفتم و با خودم آوردم آبادان و دیروز کاغذ تو که تمام شد، نشستم به خواندن آن تا غروب و غروب تا ساعت 10 دو جلسه داشتم. 6 تا 8 و 8 تا 10 که رفتم و بعد هم برگشتم و شام خوردم و خوابیدم. اما بگذار درباره‌ی این کتاب چند کلمه‌ای برایت بنویسم.

    بعد از آن واقعه‌ی سقوط طیاره، پست هوایی داخله تعطیل شده بود. مسافربری هم. ولی حالا دوباره راه افتاده و ارتباط با تهران باید سریع‌تر و زودتر صورت بگیرد. خوب عزیز دلم حالت چطور است؟ نکند باز سرما خورده باشی! با درس چه می‌کنی؟ آیا بسته‌های من رسید یا نه؟

    این‌قدر ارزش دارد که وقت مرا و تو را نیم‌ساعتی بگیرد. یعنی وقت این کاغذ را که رابط میان من و تو است. اولا این هست که علوی به من خیلی بد کرده است، یعنی درباره‌ی من بی‌شرافتی هم کرده که می‌دانی و ناچار از او خوشم نمی‌آید، ولی کتابش روی‌هم‌رفته و با در نظر گرفتن این‌که او کیست و چه موقعیتی دارد و در چه محیطی است، خوب است. همین. فقط خوب است. لابد این را هم می‌دانی که علوی در تمام کارهایش زیر سلطه‌ی زندانی است که کشیده. حق هم دارد. تم اصلی تمام،‌ یعنی بیشتر داستان‌های کوچک و بزرگ او زندان و حقه‌بازی‌های زندانی‌ها و زندانبان‌ها است. البته نتوانسته یک سطر ناله‌های زندان ریدینگ وایلد را هم در تمام کارهایش بیاورد، [...] ولی به‌هرصورت سلطه‌ی این زندان برای او ایده‌ی فیکس شده است. و این خواننده را خسته می‌کند. نمی‌تواند از این پوست درآید. همه‌ی قهرمان‌ها روی این زمینه ساخته می‌شوند. و این مرد که به‌هرصورت اگر دیدِ بازی به کارهایش بدهد، ارزش بیشتری خواهد داشت، شاید اگر این دوآلیسم [دوگانگی] را در کارها و افکار و عقاید خودش می‌گذارد، ناشی از دوآلیسم زندانی و زندانبان است. از طرفی زندانی‌ها و از طرفی زندانبان‌ها در تمام کارهای او جلوی هم صف کشیده‌اند. ولی مشخصه‌ی این کتاب اخیر این است که یک شخصیت -قهرمان اساسی- زن که چشم‌هایش اسم کتاب شده، صورت دیگری دارد. صورت خودش را دارد و از این دوگانگی که گفتم بیرون است، یعنی پای سومی هم در کار او آمده و این خودش مایه‌ی امیدواری به علوی است که شخصا [...] است، ولی نمی‌شود این مطالب را ندیده گرفت. افسانه‌سازی برای حزب توده است. و این است که بسیار احمقانه است. اگر این اغراض از آن زده می‌شد شاید کتاب بسیار خوبی بود. وقتی برگشتی لابد کتاب را خواهی خواند. به خواندنش می‌ارزد. معذرت می‌خواهم که این‌قدر کاغذم را صرف این کتاب کردم. البته از این‌هم بگذریم که علوی سواد فارسی‌اش می‌لنگد و درست‌نویسی را بلد نیست. در دو سه‌جا تعبیرهای هدایت را به‌کار برده و در اغلب موارد جمله‌هایش چون غلط است، نامفهوم درآمده و مثل این‌که صاف نیست. باید با رمل و اسطرلاب معنی‌اش را درک کرد. همه‌ی شخصیت‌های کتاب هم مثل هم حرف می‌زنند و پرسونیفیکاسیون (‌‌Personnification) در کتاب رعایت نشده و الخ. دیگر بس است. اِه، هی دارم می‌نویسم. باز هم معذرت می‌خواهم.
    راستش، هم خود کتاب را برای انصراف خاطر از انتظار کاغذ تو خواندم و یک‌روز تمامم را صرفش کردم و هم این مطالب را به همین منظور نوشتم. امیدوارم تا امروز ظهر کاغذت برسد. خوش‌بختانه پست هوایی هم از دیروز راه افتاده. بعد از آن واقعه‌ی سقوط طیاره، پست هوایی داخله تعطیل شده بود. مسافربری هم. ولی حالا دوباره راه افتاده و ارتباط با تهران باید سریع‌تر و زودتر صورت بگیرد. خوب عزیز دلم حالت چطور است؟ نکند باز سرما خورده باشی! با درس چه می‌کنی؟ آیا بسته‌های من رسید یا نه؟ بسته‌ی کتاب لایف‌اند‌لترز، بسته‌ی نقره‌ها و ترمه‌ها که به‌وسیله‌ی مسافر فرستادم و بسته‌ی کوچک دست‌بند، آیا رسید یا نه؟ بنویس تا بدانم. حال من خوب است. از تهران هیچ خبری ندارم. تا اواخر هفته‌ی آینده می‌روم. کم‌کم یاد گرفته‌ام که زندگی را اصلا یک‌دستی بگیرم. کارم معلوم نیست چه شده، می‌گویم به [....] حزب را هم، ریاست را هم و همه‌چیز دیگر را هم. جز دو چیز را که درباره‌اش نمی‌توانم علی‌السویه بمانم، یکی تو و کاغذهای تو و ارتباط با تو و برگشتن تو و آن‌چه به تو وابستگی دارد و دیگری مساله‌ی خانه و ساختن آن. درباره‌ی‌ این دو موضوع دائما دلم نگران است و چشمم نگران.
    ساعت 10:30 صبح پنج‌شنبه 16 بهمن 1331/ 5 فوریه 1953


    منبع: کتاب «نامه‌های سیمین دانشور و جلال آل‌احمد» با تدوین و تنظیم مسعود جعفری، انتشارات نیلوفر




 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-04-2013, 01:53 PM
  2. قبر مجلل صدام حسین دیکتاتور بعثی
    توسط mohi26 در انجمن اخبار متفرقه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-13-2013, 12:06 PM
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-12-2012, 03:56 PM

کاربران تگ شده

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
User Alert System provided by Advanced User Tagging (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
Live threads provided by AJAX Threads v1.1.1 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
اکنون ساعت 08:27 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.