خواندنشان می جسبد |داستانک|
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 37 تا 44 , از مجموع 44
  1. #1
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    Laughing2 خواندنشان می جسبد |داستانک|

    لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخـ ـت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
    یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
    چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.»
    مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
    اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخـ ـت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.
    صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند.
    همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»
    نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
    بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»
    در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود.
    از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

  2. 6 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    AriVan (09-20-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (08-24-2016),Team Sar Afshartous (08-24-2016),Zahra-banoo (08-24-2016),حسنعلی ابراهیمی سعید (08-24-2016)

  3. #37
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    ازش پرسید : میخوای بمونم اینجا ؟
    بهش در جواب گفت : موندن و نموندن ات چه فرقی به حال من میکنه !
    میدونی گاهی وقت ها نمیدونم چطور باید توضیح بدم که دلم لک زده برای اینکه یکی بشه در نقش تصمیم گیرنده تمام کارهای بیخودی و باخودی زندگیم . یکی که به آدم بگه این کار رو بکن و این کار رو نکن.
    یکی که بگه دیروقته خب - بمون همونجا،
    یکی که بگه داره دیروقت میشه ها - نمیخوای بری ؟
    نمیدونم چطور این رو بگم که یاغی ترین آدم های تاریخ هم تو یه جایی از زندگی شون اهلی بودن ،
    آروم بودن ،
    رام شدنی بودن ،
    همونطور که ناپلئون با ژوزفین ش بود یا نادیا با استالین . همونطوری که وقتی داشتن برلین رو فتح میکردن ، وقتی محاصره نزدیک تر از همیشه بود ، هیتلر تنها پناهگاه ش دست های ایوا بود.
    همه شون یه بالین و یه دامن داشتند که سرشون فقط و فقط همونجا آروم میگرفته . جایی که آدم خودش رو فرای خود بودنش میبینه .
    نمیدونم چطور باید بگم که باباجان گاهی وقت ها لازمه تو زندگی یکی باشه که بتونه از آره ی تو یه نه محکم بسازه و از نه محکم تو یه آره ی آسون . یکی که نزاره مرغ تو همیشه یک پا داشته باشه . یکی که بدونه وقتی تو سوار خر شیطان شدی چطور از اون بالا باید بیارتت پایین .
    نمیدونم که چطور باید این رو توضیح بدم که خیلی وقت ها آدم دلش میخواد زندگیش رو سوار کارتن کنه و بعد دو دستی تقدیمش کنه به تو و با یه صدای درگوشی بهت بگه یه چند وقتی تو پازل زندگیم رو کنار هم بچین .
    بگه من خیلی وقت که حوصله بازی ندارم ، تو جای من بازی کن.
    بگه من تعطیلات تو بوی موهات رو میخوام ، نه هیچ چیز دیگه رو .
    آدم گاهی وقت ها برای توضیح دادن چیزهای ساده و ابتدایی زندگی هاج و واج میمونه ،
    نمیدونه باید از کجا شروع کنه و به کجاش برسه که کسی از شنیدنشون نزنه زیر خنده ،
    شروع نکنه به مسخره کردن ..
    میدونی همه ی حرف های گفتنی زندگی و سختی گفتنشون به کنار
    تو زندگی چیزهایی وجود داره
    که آدم روش نمیشه در موردشون حرف بزنه
    آره ..
    آدم روش نمیشه ...
    همین .
    | پویان اوحدی |

  4. کاربر روبرو از پست مفید دختر ایران سپاس کرده است .

    moh@mad (02-25-2017)

  5. #38
    Array
    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    12,119
    سطح
    1
    سپاس ها
    8,145
    سپاس شده 11,176 در 5,942 پست
    Rep Power
    648
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد.

    روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد.

    مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي.

    مجنون به خود آمد و گفت:

    من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم،

    تو كه عاشق خداي ليلي هستي

    چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟!

  6. 3 کاربر از پست مفید moh@mad سپاس کرده اند .

    گيـل سـو (03-16-2017),خـانوم معـلم (03-28-2017),دختر ایران (02-25-2017)

  7. #39
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    از تهِ دِل خندید و با دست زد به شونَم !

    بهش گفتم: هنوزم عادت داری وقتی میخندی کسی که کنارت وایستاده رو بزنی؟!
    دوباره خندید .
    بیشتر دقت کردم و دیدم یه چیزی از خندیدنش کم شده یادم افتاد قبلا که میخندید دستشو میگرفت جلویِ صورتش، اونوقتا میگفت وقتی میخندم بینیم بزرگ دیده میشه واسه همین اینکارو میکنم.
    گفتم: اما دیگه عادت نداری موقعِ خندیدن دستتو بگیری جلو صورتت، نه؟!
    به فِنجونِ کنار دستش نگاه کردو از سرِ آسودگی یه نفس عمیق کشید:
    وقتی عاشق کسی میشی و مطمئنی اونم عاشقته دیگه برات چه فرقی میکنه جلویِ دیگران چجوری بخندی ، چه فرقی میکنه جایِ آبله ی گوشه ی چشمت با لیزر از بین نره ، چه فرقی میکنه خسته که میشی زیر چشات گود می اٌفته و تیره میشه .... تویِ عشق فقط نظرِ یک نفر مهمه ، وقتی اون میگه قربون خنده هات برم برام کافیه ، وقتی میگه خستگیاتم قشنگه یعنی دیگه نظرِ هیچکس مهم نیست!
    عشق به آدم اعتماد بنفس میده، من دیگه اون دخترِ خجالتیِ بی اراده نیستم من با عشق کامل شدم .
    انگار که تازه متوجه نگاهِ خیره ی من شده باشه پرسید: عاشق نشدی نه؟!
    بدون اینکه حرفی بزنم اَبروهامو انداختم بالا و لبخند زدم ...
    گفت: پس هنوز ناقصی
    خندید و یه ضربه ی دیگه به شونَم زد!!
    به چشمایِ درخشانٌ حالِ خوبش نگاه کردم ، گوشیمو برداشتم و از صفحه ی سیاهش خودمو دیدم

    تو دلم گفتم چقدر آدمِ ناقص خسته تَر از بَقیه ی آدماست!!
    هنوز داشت میخندید....


    | نازنین عابدین پور |




    پ.ن: عشق ،

    اگر چه می سوزاند،
    اما جلای جان نیز هست.
    لحظه ها را رنگین می کند.


    | محمود دولت آبادی |

  8. 2 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    AriVan (03-14-2017),گيـل سـو (03-16-2017)

  9. #40
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید.
    روز دوم بی رحم ترین روز است، با هیچ کس شوخی ندارد.در روز دوم همه چیز منطقی ست، حقایق آشکار است و به هیچ وجه نمی توان سر خود را شیره مالید.مثلاً روز اول مهر همیشه روز خوبی بود؛ آغاز مدرسه بود و خوشحال بودیم.اما امان از روز دوم...روز دوم تازه می فهمیدیم که تابستان تمام شده است.یا مثلاً روز دوم بازگشت از سفر.روز اول خستگی در می کنیم، حمام می کنیم،اما روز دوم تازه می فهمیم که سفر تمام شده است، طبیعت و بگو بخند با دوستان و عشق و حال تمام شده است.هر گاه مادربزرگ نزد ما می آمد و یک هفته می ماند، وقتی که برمی گشت ناراحت می شدیم، اما روز دوم تازه می فهمیدیم که "مادربزرگ رفت" یعنی چه.یا وقتی کسی از دنیا می رود، روز اول خدابیامرز استو روز دوم عزیز از دست رفته.و اما جدایی... روز اول شوکه ایم و شاید حتی خوشحال باشیم که زندگی جدیدی در راه است، تریپ مجردی و عشق و حال ورمی داریم. اما دریغ از روز دوم!... تازه می فهمیم کسی رفته... تازه می فهمیم حالمان خوب نیست...
    تازه می فهمیم که تنهایی بد است...باید روز دوم را خوابید.باید روز دوم را سیگاری آتش زد.باید روز دوم را مُرد...

  10. 3 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    AriVan (03-14-2017),گيـل سـو (03-16-2017),خـانوم معـلم (03-28-2017)

  11. #41
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    صدایِ رد شدنِ موهایِ زٌمختِ صورتَش از زیرِ ناخٌن هایِ نه چندان بٌلندَش دادِ عزیزخانٌم را دَرآوَرد ، دعوایِشان لحظه ای بودٌ صٌلحشان مثلِ آشتی هایِ دورانِ کودکی ساده ، با یک لیوان چای یا یِک "حاج آقا نمازَت قَضا نشوَد " جلویِ بی اعصابی هایشان نقطه میگذاشتندٌ میرفتند سَرِ خط!

    حاجی بابا دستش را دراز کردٌ مٌتکایِ عزیز خانٌم را از زیرِ تٌشک هایِ سفید برداشت ، نِگاهَش را تویِ خانه گرداندٌ مٌتکا را گذاشت زیرِ سَرَش!

    تازه دِلَش گرم شده بود و چشمهایَش داشت رنگِ آرامشِ یک ظهرِ تابستانی را میدید که صدایِ عزیزخانٌم از تویِ حیاط پِلک هایَش را گٌشود!
    با یک حرکت مٌتکا را کنار زد و سرش را رویِ زمین رَها کرد میدانست عزیز از هرچه بٌگذَرد از مٌتکایِ قرمزِ مَخملی أش نمیگٌذرد
    سالهایِ سال بود حاجی بابا دِلش میخواست مٌتکایِ قرمز را برایِ خودش داشته باشد ، میگٌفت رویَش مثلِ هوایِ سَبلان سرد است و بویِ بهار میدهد عزیزخانٌم هم میگفت بهار موهایِ من است که تویِ زمستانِ زندگیِ تو سفیدَش کرده أم ، سَبلان منم که خونَم دیگر مثل جوانی هایَم گرم نیست و چِله ی تابستان هم از سَرما لَرزَم میگیرد نه این مٌتکایِ بی رنگ و رو که سالهایِ سال سردرد هایِ مرا درونِ خودش حَبس کرده است !
    ما به حرف هایشان میخندیدیم ، میخندیدیم و فکر نمیکردیم شاید حاجی بابا رویَش نمیشود موهایِ عزیز را بو بِکِشد و سرمایِ دست هایَش را تویِ گرمایِ عشقش حَل کند که مبادا عزیزخانٌم بگویَد سرِ پیری و معرکه گیری؟! از ما دیگر گذشته پیرمَرد ... برایِ همین دلش که تنگ میشٌد مٌتکا را بهانه میکرد و با عطرِ بهار خوابَش میبٌرد!
    عزیز که رفت ، حاجی بابا مٌتکایِ قرمزِ مخملی را شِش دانگ به نام خودش زد و آنقدر رویِ سبلانِ سرد و عطرِ بهارانه أش گریه کرد که خیلی زود مثلِ دامن عزیزخانٌم گٌل داد و تمام شد .


    | نازنین عابدین پور |

  12. 3 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    AriVan (03-14-2017),گيـل سـو (03-16-2017),خـانوم معـلم (03-28-2017)

  13. #42
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود


    یک روز به او گفتم حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه دارد که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!


    مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
    دلسوز نیست که هست، حواسش به قرص و دواهای من نیست که هست، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو داناست! نمیفهمی دختر، داناست. او مرا می‌فهمد رگ خواب مرا می‌داند خلق و خوی مرا می‌داند


    من ماتم برده بود!!


    سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم
    و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!


    "چهار عنصر عشق:
    دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!


    مادر بزرگ بی‌سواد من
    حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود
    به همین سادگی!!!

    ۹۶/۱/۸
    ویرایش توسط خـانوم معـلم : 03-28-2017 در ساعت 07:37 PM
    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  14. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    ایسان 20 (03-28-2017)

  15. #43
    عضو اتاق فکر Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    محل سکونت
    اتاق فکر!
    سن
    47
    نوشته ها
    9,924
    سطح
    1
    سپاس ها
    18,384
    سپاس شده 12,702 در 5,940 پست
    Rep Power
    972
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|



    مادربزرگ می گفت :


    دل هر آدمی دری دارد!


    می گفت : باید باز کنی در دلت را روی لبخند ادمها


    می گفت : هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند


    می گفت : کلید دل آدم دست خود آدم نیست


    می گفت : انگاری کلیدها را دم خلقت پخش کرده اند بین آدمها و هر کسی یکی برداشته برای خودش


    می گفت : بلند شو برو بگرد ، بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت ؟
    ببین کلید قلبت کجاست ؟



    گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها…
    ناخودآگاه لبخندی روی لبانت می نشاند…
    دوست دارم این لبخند های بیگاه و آن بعضی ها را .....!



    کاش غیر از من و تو
    هیچ کس با خبر از ما نشود
    نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز
    نوبت بازی دنیا نشود.

    افشین یداللهی







  16. کاربر روبرو از پست مفید خـانوم معـلم سپاس کرده است .

    masuod65 (04-02-2017)

  17. #44
    Array
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    نوشته ها
    344
    سطح
    1
    سپاس ها
    222
    سپاس شده 451 در 306 پست
    Rep Power
    211
    1 امتیاز ، سطح 1
    1 امتیاز ، سطح 1
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 1
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    پیش فرض پاسخ : خواندنشان می جسبد |داستانک|

    پسرک جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :
    خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید
    زن در حالی که گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد!
    پسرک گفت، زیباست، چه کفش های قشنگی دارید !
    زن لبخندی زد و با غرور گفت : بله، برادرم برایم خریده است، دوست داشتی جای من بودی ؟
    پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
    نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم
    چون عقاب آزاده باش
    آزاد زیستن کار کرکس ها نیست


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

موضوعات مشابه

  1. دانلود پکیج جزوه ریاضی مکتبستان ( استاد قاسمی و استاد نصیری )
    توسط AH.AT در انجمن ریاضی و حسابان و دیفرانسیل
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-11-2016, 03:47 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 06-24-2012, 11:47 AM
  3. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-24-2011, 09:49 AM
  4. منچستریونایتد- منچسترسیتی؛ دربی منچستر در لندن
    توسط N 3 D A در انجمن اخبار متفرقه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-16-2011, 10:07 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-23-2010, 09:34 AM

کاربران تگ شده

! SaYeH, (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے, *Yalda*, *زهرا*, .:Reza:., .ayda, .elahe., .sevda, 0m1d, 2ka, 3faz, 6019253376, A.Mor@dloo, a.r., ADMIN, adore72, AH.AT, AHMAD!, ahmad0611, Ahmadnia, albaloo, Ali.P, Ali.s.es, amir.m, amirgh7496, anti hame chi, armin.aminian, ღGolsaღ, ✺baranebahari✺, babak.s, babak00, babr_mazandaran, bahar15, barooni, bertiba, caroline, cherik, danial.king, david.A, elahe naz, elham m, elnaz7, estelek, Fa.Sa, faa916, farniya, feshfeshe, ghalb yakhi, good baby, googooli290, gorbe, H A D I, h70, H@NANE, hasti madadi, hasti70, heydar1, hhm, hila.98, ilia, j.ali, jack 6, k!m!a, katerina petrova, kianush71, kkkiana, koohe gam, kooshi, korosh811, labkhandzanan, Lawyer, leili2, lila, liuo, loveeeeee, LOYAL GIRL, M.Moein, m.raha, M.S.M, m.SAHAR, M@ryam, mahdis70, Mahsa*V, mandana joon, manoo2, mansooreh, manuchher, mary.75, maryam-68, mat 23, M♡ℋÅƌέ3, mbeauty, mehrnaz joon, meshkat.green, metis, misa, mogan/k, moh3n farazi, mohi26, mohsen72, mortaletrol, mortezakhan, mostafakaviyar, N 3 D A, N.F.Z, N@RGES, NAVIDE AZADI, Negar NRJ, negarii, Niloofar.Gh, pampam, papeli, parastoo2, parsshomal, pedram2, PERSIAN-GULF, pouya0111, ReyHaNeH, rezaok, romita, roz50, S a H a R, S A M I, s!m s!m, S@R4, sadaty, saeed love, sajad30, sajadb, sanii, sara_blue, sarina.black, Sarv Naz, sasan sh1, sepideh71, Shayan, shentia, sheyda, shirint, SHS, simagol_1365, simian, sode-sh, sunrise_set22, swallow, T4M4N4, TaNaZiI, Team Sar Afshartous, Ti@m, tooran dokht, مــهــدی, من و تو..., من تو یکی, ماریاz, محمد رضا 1, نيك انديشان ايينهاي كهن, نازنین دختر, نبیل, گلزارفر, گيـل سـو, پارسا., پارسا021, پرنیکا, Visa, YA, yalda1376, yas blue, yeganeh1994, Zahra-banoo, zahra.sin, zahraghaderi23, zanraf, zeinab90, zigurat, zizi2, آمولایت, امیدوار بخشش, بهار 73, تـــرنـــج, تک تک, حقگو, حانی1376, حسنعلی ابراهیمی سعید, خموش, دیبا2000, رهبری, روژیار, رضوان 123, سوفیا, سیب سرخ حوا, شهباز, شادبادی, صوفی, صادق اقایی, علی نیک کار, علی0010, عزت-5

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
User Alert System provided by Advanced User Tagging (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
Live threads provided by AJAX Threads v1.1.1 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
اکنون ساعت 11:55 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.