خواندنشان می جسبد |داستانک|
سلام مهمان عزیز! به نظر میرسد شما در حال حاضر عضو نیست. در حال حاضر دسترسی کامل و... را ندارید. برای استفاده بهتر از سایت ثبت نام کنید ، مجانی است!
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 44
  1. #1
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    Laughing2 خواندنشان می جسبد |داستانک|

    لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخـ ـت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
    یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
    چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.»
    مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»
    اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخـ ـت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.
    صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند.
    همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»
    نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد.
    بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»
    در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود.
    از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

  2. 6 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    AriVan (09-20-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (08-24-2016),Team Sar Afshartous (08-24-2016),Zahra-banoo (08-24-2016),حسنعلی ابراهیمی سعید (08-24-2016)

  3. #2
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض داستـانك : کتلت مادر

    بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من همیشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.


    کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.


    اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقی نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...


    کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه می افتاد لذت می بردم، و همیشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت های مادر دلچسب و خوشمزه بودند.


    بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا همیشگی ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجویی با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.


    بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگیرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.


    بی فایده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد.


    بعد از بیست سال، کتلت هایی که درست می کنم را همه دوست دارند جز خودم. این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت هاست توانایی ساعت ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می کشم توی این سن و سال از او بخواهم برایم کتلت درست کند، اما.... آرزو دارم تنها یک بار دیگر، بچگی هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دست پخت مادر.


    کتلت یک غذا نیست، یک شیوه ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنیا هیچ وقت، مزه ی کتلت مادر را نمی دهد. اطمینان دارم این حس مشترک همه ی آدم های روی زمین است.




  4. 6 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    *Yalda* (06-26-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (06-26-2016),Zahra-banoo (08-24-2016),حسنعلی ابراهیمی سعید (08-24-2016),خموش (08-24-2016)

  5. #3
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض داستانک : "مرضیه"

    شانزده سالم بود که از مرضیه خوشم اومد؛
    چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
    اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
    و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
    عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
    شب ها باهاش گریه میکردی
    صبح ها باهاش بیدار میشدی
    و گاهی می بردیش سرکلاس؛
    مرضیه دو سال بعدش شوهر کرد
    ۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
    خیلی شبیه "مرضیه" بود
    رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
    ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
    تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
    تن صداش عجیب شبیه مرضیه بود
    تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه مرضیه می خندید
    تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
    که موهاشو مثل مرضیه ...
    از یه طرف میریخت تو صورتش


    می ترسم مرضیه
    خیلی می ترسم
    هشتاد یا صد سال ام بشه
    همش تو رو ببینم
    که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی


    حمید_جدیدی
    داستانک
    از_میان_شب_نوشت_ها "مرضیه"

  6. 6 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (06-26-2016),Shayan (06-27-2016),Zahra-banoo (08-24-2016),حسنعلی ابراهیمی سعید (08-24-2016),خموش (08-24-2016)

  7. #4
    Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    محل سکونت
    Wonderland
    نوشته ها
    3,141
    سطح
    32
    سپاس ها
    2,716
    سپاس شده 2,043 در 999 پست
    Rep Power
    7
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    36% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    36% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : داستـانك : کتلت مادر

    غذایی که با عشق واسه خونواده پخته میشه طعمش نه تنها زیر دندونا میمونه بلکه محبتش هیچ‌وقت از یاد قلبا نمیره، درست مثل غذایی که با دست مامانا پخته میشه
    دارم عادت می کنم
    به نخواستنِ خواسته هایم
    به گمانم این آغازِ
    بی تفاوتیست
    و من چه می ترسیدم از
    چنین روزی !
    می گویم . .
    پاییز معجزه ای ندارد؟
    مثلا یک روز صبح با صدایِ باران بیدار شوم
    و نشسته باشم کنارِ خدا
    حوالیِ آسمانها . .
    و دیگر هیچ هراسم نباشد
    از این عادتهایِ
    زمینی ...!

  8. 2 کاربر از پست مفید ReyHaNeH سپاس کرده اند .

    *Yalda* (06-26-2016),دختر ایران (06-26-2016)

  9. #5
    Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    محل سکونت
    Wonderland
    نوشته ها
    3,141
    سطح
    32
    سپاس ها
    2,716
    سپاس شده 2,043 در 999 پست
    Rep Power
    7
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    36% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    36% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    Icon1 داستانک => روزبه معين


    صاحب این عکس را می شناسید؟

    این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت:بی عرضه ها!احمق ها!دیگه هیچ فروشی نداریم،ورشکست شدیم!

    این شد که همه روی ایده های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم، داستان روزی رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچی نامه ای رو اشتباهی به من سپرد، وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه ای بد خط رو برو شدم که توش نوشته بود:

    ریحانه جان، سلام
    حالت خوب است؟ سی سال گذشته که از روستا رفتی و شاید دیگر من را به یاد نمی آوری و اگر هم به یاد آوردی حتما برایت سوال شده که من بی سواد چگونه برایت نامه نوشته ام، راستش چند وقتیست که به کلاس سوادآموزی رفته ام، تو کجایی؟ آخرین بار که برایم نامه نوشتی با این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم.

    ریحانه جان گفتی پایتخت رفتی تا درس بخوانی اما بی بی گفت که شوهرت دادند،برای من هم زن گرفتند، خدا بیامرز اجاقش کور بود، یا من اجاقم کور بود، الله اعلم، اما با هم ساختیم، او هم از عشق من و تو خبر داشت.چند سال پیش جانش را داد به شما.
    ریحانه هیچ کس جایت را پر نکرد، دیروز که پیش طبیب رفتم گفت در سرم غده دارم، نمی دانم که چقدر زنده هستم اما تنها آرزوم این است که فقط یک بار دیگر ببینمت. سی سال است که منتظرم، قربان تو. ناصر


    این نامه به همراه عکس هاش تو روزنامه چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد، همه زنگ زدن، حتی دکترهای مغز و اعصاب، هر کسی خواست یه جور کمک کنه
    بعد از اینکه کلی فروش کردیم مدیر روزنامه من رو کشید کنار و گفت ترکوندی پسر، حالا این ناصر رو کجا میشه پیدا کرد؟

    گفتم ناصری وجود نداره! اون نامه رو خودم نوشتم و عکس ها هم الکی بودن،مگه نمی خواستی فروش کنی؟ بفرما، مردم عاشق داستان های واقعی هستن.

    مدیر روزنامه تعجب کرد و گفت: ولی ریحانه پیدا شده!
    باورم نمی شد. اون زن رو آوردن نشریه، خانم مسن مهربانی بود و شباهت زیادی هم به اون عکس داشت.

    گفتم شما واقعا ریحانه هستید؟
    چیزی نگفت و شناسنامه اش رو نشونم داد،راست می گفت، ریحانه بود.
    گفتم ببین مادر جان، این یه داستان خیالیه، هیچ نامه ای در کار نیست، من عذر می خوام از شما، اما انگار اشتباه شده.

    کیفش رو برداشت و آروم از جاش بلند شد و وقتی داشت از در بیرون می رفت گفت: میشه اگه باز کسی گمشده ای به نام ریحانه داشت خبرم کنید؟سی ساله که منتظرشم....

    قهوه سرد آقای نویسنده/ روزبه معین
    دارم عادت می کنم
    به نخواستنِ خواسته هایم
    به گمانم این آغازِ
    بی تفاوتیست
    و من چه می ترسیدم از
    چنین روزی !
    می گویم . .
    پاییز معجزه ای ندارد؟
    مثلا یک روز صبح با صدایِ باران بیدار شوم
    و نشسته باشم کنارِ خدا
    حوالیِ آسمانها . .
    و دیگر هیچ هراسم نباشد
    از این عادتهایِ
    زمینی ...!

  10. 9 کاربر از پست مفید ReyHaNeH سپاس کرده اند .

    *Yalda* (06-27-2016),Arash (06-27-2016),KSR (06-27-2016),raha.m (06-27-2016),SARDAR (06-27-2016),Shayan (06-27-2016),خموش (08-24-2016),دختر ایران (06-26-2016)

  11. #6
    Array
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    Dead Vally
    سن
    30
    نوشته ها
    28,665
    سطح
    100
    سپاس ها
    26,417
    سپاس شده 23,295 در 9,937 پست
    Rep Power
    414
    96,928 امتیاز ، سطح 100
    96,928 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    4.0% فعالیت
    4.0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : داستانک => ریحانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط #ریحانه# نمایش پست ها

    صاحب این عکس را می شناسید؟

    این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت:بی عرضه ها!احمق ها!دیگه هیچ فروشی نداریم،ورشکست شدیم!

    این شد که همه روی ایده های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم، داستان روزی رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچی نامه ای رو اشتباهی به من سپرد، وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه ای بد خط رو برو شدم که توش نوشته بود:

    ریحانه جان، سلام
    حالت خوب است؟ سی سال گذشته که از روستا رفتی و شاید دیگر من را به یاد نمی آوری و اگر هم به یاد آوردی حتما برایت سوال شده که من بی سواد چگونه برایت نامه نوشته ام، راستش چند وقتیست که به کلاس سوادآموزی رفته ام، تو کجایی؟ آخرین بار که برایم نامه نوشتی با این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم.

    ریحانه جان گفتی پایتخت رفتی تا درس بخوانی اما بی بی گفت که شوهرت دادند،برای من هم زن گرفتند، خدا بیامرز اجاقش کور بود، یا من اجاقم کور بود، الله اعلم، اما با هم ساختیم، او هم از عشق من و تو خبر داشت.چند سال پیش جانش را داد به شما.
    ریحانه هیچ کس جایت را پر نکرد، دیروز که پیش طبیب رفتم گفت در سرم غده دارم، نمی دانم که چقدر زنده هستم اما تنها آرزوم این است که فقط یک بار دیگر ببینمت. سی سال است که منتظرم، قربان تو. ناصر


    این نامه به همراه عکس هاش تو روزنامه چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد، همه زنگ زدن، حتی دکترهای مغز و اعصاب، هر کسی خواست یه جور کمک کنه
    بعد از اینکه کلی فروش کردیم مدیر روزنامه من رو کشید کنار و گفت ترکوندی پسر، حالا این ناصر رو کجا میشه پیدا کرد؟

    گفتم ناصری وجود نداره! اون نامه رو خودم نوشتم و عکس ها هم الکی بودن،مگه نمی خواستی فروش کنی؟ بفرما، مردم عاشق داستان های واقعی هستن.

    مدیر روزنامه تعجب کرد و گفت: ولی ریحانه پیدا شده!
    باورم نمی شد. اون زن رو آوردن نشریه، خانم مسن مهربانی بود و شباهت زیادی هم به اون عکس داشت.

    گفتم شما واقعا ریحانه هستید؟
    چیزی نگفت و شناسنامه اش رو نشونم داد،راست می گفت، ریحانه بود.
    گفتم ببین مادر جان، این یه داستان خیالیه، هیچ نامه ای در کار نیست، من عذر می خوام از شما، اما انگار اشتباه شده.

    کیفش رو برداشت و آروم از جاش بلند شد و وقتی داشت از در بیرون می رفت گفت: میشه اگه باز کسی گمشده ای به نام ریحانه داشت خبرم کنید؟سی ساله که منتظرشم....

    قهوه سرد آقای نویسنده/ روزبه معین
    تحت تاثیر قرار گرفتم مرسی






  12. 5 کاربر از پست مفید Arash سپاس کرده اند .

    *Yalda* (06-27-2016),ReyHaNeH (06-27-2016),SARDAR (06-27-2016),Shayan (06-27-2016)

  13. #7
    Array
    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    محل سکونت
    Wonderland
    نوشته ها
    3,141
    سطح
    32
    سپاس ها
    2,716
    سپاس شده 2,043 در 999 پست
    Rep Power
    7
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    5,773 امتیاز ، سطح 32
    36% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    36% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 227
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : داستانک => ریحانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط The Undertaker نمایش پست ها
    تحت تاثیر قرار گرفتم مرسی
    خواهش میکنم
    دارم عادت می کنم
    به نخواستنِ خواسته هایم
    به گمانم این آغازِ
    بی تفاوتیست
    و من چه می ترسیدم از
    چنین روزی !
    می گویم . .
    پاییز معجزه ای ندارد؟
    مثلا یک روز صبح با صدایِ باران بیدار شوم
    و نشسته باشم کنارِ خدا
    حوالیِ آسمانها . .
    و دیگر هیچ هراسم نباشد
    از این عادتهایِ
    زمینی ...!

  14. 4 کاربر از پست مفید ReyHaNeH سپاس کرده اند .

    *Yalda* (06-27-2016),Arash (06-27-2016),SARDAR (06-27-2016)

  15. #8
    Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    محل سکونت
    بن بست دلتنگی
    نوشته ها
    4,866
    سطح
    1
    سپاس ها
    4,008
    سپاس شده 1,454 در 642 پست
    Rep Power
    28
    610 امتیاز ، سطح 1
    610 امتیاز ، سطح 1
    99% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    99% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض پاسخ : داستانک => ریحانه

    عالی بود
    آینه چون نفش تو بنمود راست
    خود شکن آیینه شکستن خطاست

  16. 3 کاربر از پست مفید *Yalda* سپاس کرده اند .

    ReyHaNeH (06-27-2016),SARDAR (06-27-2016)

  17. #9
    *POYA*
    مهمان

    پیش فرض پاسخ : داستانک => ریحانه


  18. کاربر روبرو از پست مفید *POYA* سپاس کرده است .

    ReyHaNeH (06-28-2016)

  19. #10
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض داستانك: مامانم يواشكي پير شد ولي بابا نه!

    مامان من یواشکی پیر شد،
    مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و بهشت و سجاده.


    بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا من یک‌دفعه متوجهش شدم.


    این‌جوری بود که وقتی کنکور داشتم، یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم بابا می‌شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟
    گفت آره آره حتما.
    با یه دستپاچگیِ خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد.
    برگشتم تو اتاق.
    چند دقیقه بعد در زد.
    گفت اگه یکم صداشو بلند کنم اذیت می‌شی؟
    گفتم نه، اذیت نمی‌شم بابا جان.
    یکم صداشو بلند کرد، مثلا از سی، بُرد سی‌وپنج.
    الان شده نزدیکای پنجاه.


    مامان می‌گه وقتی داره نماز می‌خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می‌کنه.
    یه بار خواهرم به بابا گفت می‌آین بریم سمعک بگیریم؟
    خیلی محکم گفت نه، نه، سمعک چرا، من گوشام سالمه.
    اما گوشاش سالم نیست.
    خیلی وقته که سالم نیست.
    مامان می‌شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه.
    خیره می‌شه به بخارِ رقیقی که از سوراخای بالای سماور به آسمونِ کهنه‌ی آشپزخونه پر می گیره.
    بابا از توی اتاق می‌گه «چای داریم؟».
    مامان سینی به دست می‌ره پیشش و می‌پرسه که حاجی جان چرا داد می‌زنی خب.
    بابا با تعجب جواب می‌ده، که من داد نزدم، آروم گفتم.
    آروم هم گفت.
    توی سرش، همه‌چیز آرومه الان.
    داره آروم‌تر هم می‌شه.
    توی سرش، نشسته روی یک نیمکتِ سیمانی و به درختای خشکیده‌ی باغ نگاه می‌کنه.
    می‌بینه که باد بین شاخه‌های درخت می‌پیچه اما صدای باد رو نمی‌شنوه.
    مامان رو صدا می‌کنه.
    «خانوم از کی دیگه باد بی‌صدا می‌وزه؟»
    . بابا دیگه صدای باد رو نمی‌شنوه.
    واسه همینه که طوفان لازمه.
    طوفان لازمه تا بابا نفهمه پیر شدن رو.





    حامد توکلی

  20. 3 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    MehrYa (06-29-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (08-24-2016)

  21. #11
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    Laughing2 داستانک:پـری

    پری ترشیده بود.
    45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد.
    کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود.
    صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود.
    قد و پاهای کوتاهی داشت.گرد و چاق بود.اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی ای پاک می کرد.این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد.
    صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود.
    فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند.آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود...

    با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت،سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم : وا قربونت برم،قابل نداشت یا نه نگو تو رو خدا،اصلاً.

    چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت.

    این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد.ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید.
    سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت.

    همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند.منشی شرکت می گفت : بفرمایین بنشینین،پری الان میاد،اتاق آقای رئیسه.
    و آقا بهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد.چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید.وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت : خوبی الان میام.
    می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون.

    این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد.
    قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود.همه بچه های شرکت دعوت شدند حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند.بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد.پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود،غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند.

    حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب.همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهر به این شاخی پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.

    آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه ای بهش می انداخت،درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند.بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد.

    قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد.
    روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم.حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم.
    آقای رئیس به منشی گفت : قطعاً پری مدتی نمیاد،کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.
    اما پری صبح از همه زودتر آمد با جعبه ای شیرینی.

    ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد.

    منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت : مگه برگشته؟

    پری گفت : نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.
    قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت.

    ما فهمیدیم راست می گوید.مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم.




    "احمد غلامی"



  22. 4 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    moh@mad (07-18-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (08-24-2016),Team Sar Afshartous (07-18-2016)

  23. #12
    موقوف Array
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    نوشته ها
    18,293
    سطح
    100
    سپاس ها
    21,406
    سپاس شده 34,972 در 13,662 پست
    Rep Power
    0
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    179,319 امتیاز ، سطح 100
    0% کامل شده
    امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% کامل شده  امتیاز لازم برای سطع بعدی 0
    0% فعالیت
    0% فعالیت

    ویترین مدال ها

    پیش فرض داستانک:قبل از تو | آنا جمشیدی

    قبل از تو
    دیوانه‌ی "او" بودم!
    دیوانه‌ی زنگ صدایش
    دیوانه‌ی رنگ موهایش
    دیوانه‌ی برق نگاهش
    شعرهای مورد علاقه‌اش
    فیلم‌های دوست داشتنی‌اش
    آهنگ‌های توی پلی لیستش...
    دیوانه‌ی هرچه که مربوط به او بود!
    حتی خودکار رو به اتمامی که روی میز جا می‌گذاشت...!

    روزهایی که احتمال دیدنش بیشتر از همیشه بود , با سرعت برق
    از جا می‌پریدم ...
    و روزهایی که احتمال هر برخوردی با او صفر بود،
    انگار کسی با چسب دو طرفه مرا به تخت می‌چسباند...
    وقتی نشد که با هم باشیم،
    مطمئن بودم اینقدر دیوانه شده ام که
    «بعد از این هر عابری را شبیه او ببینم»
    و این دیوانگی آن قدری خشونت بار هست که با اولین دوستت دارمی که از زبان کسی جز او می‌شنوم،
    بی درنگ
    مشتی حواله‌ی لب‌های گوینده اش کنم... !
    وقتی تو گفتی دوستت دارم; دستانم مشت شد،
    اما مشتی حواله‌ی لبهایت نشد...
    چشم دوختم به لبخندی که کم کم آب شد و وقتی بدون جواب به جمله‌ی دو کلمه‌ایت،
    راهم را کشیدم و رفتم،
    فقط به این فکر می‌کردم که چطور نه بگویم تا دیوانه‌ای شبیه من نشوی. . .
    هر بار که می‌دیدمت ;
    برای فکر کردن بیشتر
    و رسیدن به جواب درست‌تر سکوت کردم
    و تو هر بار محبت بیشتری ریختی توی دلم...
    انقدر که جای فکر به چطور نه گفتن به تو،
    فکر می‌کردم چطور به عادت غصه خوردن بابت نبود "او" نه بگویم ;
    تا برچسب عاشق واقعی نبودن را از خودم دور کنم...

    دیروز بعد از این همه وقت،
    درست لحظه‌ای که تو با لبخند به طرفم می‌آمدی ; دیدمش...

    دلم می‌خواست دستت را می‌گرفتم و می‌رفتم رخ به رخش می‌ایستادم;
    برخلاف روزهای دیوانگی،
    صاف در چشمانش زل میزدم و با لبخندی از ته دل،
    ازش تشکر می‌کردم!!
    تشکر می‌کردم بابت هدیه دادن آن دیوانگی‌ها،
    بابت یادگاری‌هایی که از خودش جا "نگذاشت"،
    بابت لبخندهایی که دریغ کرد
    و مهم‌تر از همه
    بابت اینکه با نبودش،
    بودن تو را به من هدیه داد...
    می‌خواستم این دیوانگی جدیدی را که دچارش شدم با ذوق به او معرفی کنم،
    اما حسرت نگاهی که به دستان قفل شده‌مان دوخته شد،
    دست و پایم را بست...
    حسرت نگاه دیوانه‌ای با دستان مشت شده،
    شبیه دیوانگی‌های من;
    قبل از دیوانگی کردن با تو!



  24. 4 کاربر از پست مفید دختر ایران سپاس کرده اند .

    Mahdiyeh313 (07-31-2016),raha.m (09-07-2016),ReyHaNeH (08-24-2016),حسنعلی ابراهیمی سعید (08-24-2016)


 
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

موضوعات مشابه

  1. دانلود پکیج جزوه ریاضی مکتبستان ( استاد قاسمی و استاد نصیری )
    توسط AH.AT در انجمن ریاضی و حسابان و دیفرانسیل
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-11-2016, 03:47 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 06-24-2012, 11:47 AM
  3. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-24-2011, 09:49 AM
  4. منچستریونایتد- منچسترسیتی؛ دربی منچستر در لندن
    توسط N 3 D A در انجمن اخبار متفرقه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-16-2011, 10:07 PM
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-23-2010, 09:34 AM

کاربران تگ شده

! SaYeH, (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے, *Yalda*, *زهرا*, .:Reza:., .ayda, .elahe., .sevda, 0m1d, 2ka, 3faz, 6019253376, A.Mor@dloo, a.r., ADMIN, adore72, AH.AT, AHMAD!, ahmad0611, Ahmadnia, albaloo, Ali.P, Ali.s.es, amir.m, amirgh7496, anti hame chi, armin.aminian, ღGolsaღ, ✺baranebahari✺, babak.s, babak00, babr_mazandaran, bahar15, barooni, bertiba, caroline, cherik, danial.king, david.A, elahe naz, elham m, elnaz7, estelek, Fa.Sa, faa916, farniya, feshfeshe, ghalb yakhi, good baby, googooli290, gorbe, H A D I, h70, H@NANE, hasti madadi, hasti70, heydar1, hhm, hila.98, ilia, j.ali, jack 6, k!m!a, katerina petrova, kianush71, kkkiana, koohe gam, kooshi, korosh811, labkhandzanan, Lawyer, leili2, lila, liuo, loveeeeee, LOYAL GIRL, M.Moein, m.raha, M.S.M, m.SAHAR, M@ryam, mahdis70, Mahsa*V, mandana joon, manoo2, mansooreh, manuchher, mary.75, maryam-68, mat 23, M♡ℋÅƌέ3, mbeauty, mehrnaz joon, meshkat.green, metis, misa, mogan/k, moh3n farazi, mohi26, mohsen72, mortaletrol, mortezakhan, mostafakaviyar, N 3 D A, N.F.Z, N@RGES, NAVIDE AZADI, Negar NRJ, negarii, Niloofar.Gh, pampam, papeli, parastoo2, parsshomal, pedram2, PERSIAN-GULF, pouya0111, ReyHaNeH, rezaok, romita, roz50, S a H a R, S A M I, s!m s!m, S@R4, sadaty, saeed love, sajad30, sajadb, sanii, sara_blue, sarina.black, Sarv Naz, sasan sh1, sepideh71, Shayan, shentia, sheyda, shirint, SHS, simagol_1365, simian, sode-sh, sunrise_set22, swallow, T4M4N4, TaNaZiI, Team Sar Afshartous, Ti@m, tooran dokht, مــهــدی, من و تو..., من تو یکی, ماریاz, محمد رضا 1, نيك انديشان ايينهاي كهن, نازنین دختر, نبیل, گلزارفر, گيـل سـو, پارسا., پارسا021, پرنیکا, Visa, YA, yalda1376, yas blue, yeganeh1994, Zahra-banoo, zahra.sin, zahraghaderi23, zanraf, zeinab90, zigurat, zizi2, آمولایت, امیدوار بخشش, بهار 73, تـــرنـــج, تک تک, حقگو, حانی1376, حسنعلی ابراهیمی سعید, خموش, دیبا2000, رهبری, روژیار, رضوان 123, سوفیا, سیب سرخ حوا, شهباز, شادبادی, صوفی, صادق اقایی, علی نیک کار, علی0010, عزت-5

کلمات کلیدی این موضوع

Bookmarks

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.2.1
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
User Alert System provided by Advanced User Tagging (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
Live threads provided by AJAX Threads v1.1.1 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2017 DragonByte Technologies Ltd.
اکنون ساعت 11:55 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.